Sunday, August 30, 2009

باد بادا

باد بادا
گیل آوایی
25 اردیبهشت 13388

چون پاره ابر
از بام حادثه گذشتیم
بانتظار
وین بار نیز هر چه باد
جانها به دار
داد بار

پیوند ناگزیر خاک
واگیر وار
زار
بار کرده کوله بار
بر گرده ها هوار
باری
وزیده باد
هر چه باد باد
تکرارحادثه
طوفان همیشه سهم ما
واینگونه مردمان
از هرکرانه داد
جِر
جِر
جریمه جار

Saturday, August 22, 2009

هایکو برای مردم، ترجمه از گیل آوایی

هایکو برای مردم
ترجمه : گیل آوایی
بیست و یک آگوست 2009

هایکو چیست؟
هایکو یکی از مهمترین شیوه های شعر سنتی ژاپن است. امروز هایکو شعری هفده هجایی است که ترکیبی از واحدهای بترتیب 5 و 7 و نیز 5 هجایی می باشد.

از همان روزهای نخست، مفهومی گیج کننده در سه واحد هایکو، هوککو و هایکای وجود داشته است. بخش هوکو از نظر ادبی به معنی بیت آغازین است و نخستین پیوند آغاز یک زنجیره ی ابیات بمراتب بلندتر که به نام هایکا شناخته می شود. زیرا هوککو تُن ( هجا = از مترجم ) مربوط به بقیه زنجیره شعری را تشکیل می دهد که جایگاه ویژه ای در سرودن اشعار هوککو دارد و این نیز برای شاعر غیرعادی نبود که خود ِ هوککو را بسراید بدون اینکه ترتیب زنجیره شعری را دنبال کند.

بیشترینه این شعر مدیون تلاشهای ماسااوکا شیکی است که بطور مستقل در سال 1890 بنا نهاده شد و آفرینش هایکو نام گرفت. هایکو شیوه ای از سرودن شعر است که باید بعنوان شعری مستقل نوشته شده، خوانده شده و فهمیده شود و کامل گردد بدون اینکه نیازی به تکمیل زنجیره بلندی بوده باشد.

در اصل باید گفت که هایکو در سالهای قرن نوزده آغاز شده است. ابیات شعری مشهوری که متعلق به دوره ی شعر مدرن ژاپن (1600-1868) با اساتیدی همچون باشو، یوسون و کوبای یاشی ایسا است که تماما شاعران هوککو شناخته می شوند و باید جایگاهشان را در چشم انداز تاریخی هایکای دانست اگر چه عموما در زمان کنونی هایکو دانسته می شوند. در هایکو برای مردم، هر دو شیوه بطور مساوی رعایت می شوند. تفاوت میان هوککو و هایکو می تواند با بکارگیری شیوه های کلاسیک و مدرن هایکو مشخص شود.

هایکوی مدرن
تاریخ هایکوی مدرن، به زمان بازنگری ِ شعری ماسااوکا شیکی مربوط است که در سال 1892 آغاز شد و هایکو به عنوان شیوه تازه شعری مستقل عرضه شد. بازنگری شعری شیکی دو عامل سنتی در هابکو را تغییر نداد. یکی هفده هجا در سه گروه 5 و 7 ، و 5 هجایی در برگیرنده فضای هر فصل سال در هایکو است.

کاواهیگاشی هیکیگوتو بازنگری شعری شیکی را با دو طرح ادامه داد :

1- هایکو حقیقی تر از واقعیت باشد اگر خواست عمدی محور در سرودن هایکو نباشد
2- اهمیت نخستین حس القایی شاعر بصورتی که هست باشد که از زندگی روزانه و رنگهای محلی برای آفرینش تازگی هایکو

در زبان ژاپنی، قواعد برای چگونگی نوشتن هایکو واضح است و در اینجا مورد بحث قرار نمی گیرد. در زبانهای خارجی، وفاق عمومی برای " نه " وجود دارد که چگونه شعرهای هایکو سروده شود. به هر روی نگاهی به چند شناسه های پایه ای می اندازیم:

در باره چه بنویسیم؟
شعرهای هایکو می تواند تقریبا همه چیز تعبیر شود. اما بندرت می توان در هایکو نکاتی یافت که برای مردم عادی قابل شناخت نباشد و فهمیده نشود. برخی از هیجان انگیزترین شعرهای هایکو وضعیت روزانه به طریقی بیان می شود که به خواننده شکل تجربه ای تازه از وضعیت کاملا شناخته شده می دهد

نمونه های سنجش هایکو

شعرهای هایکو در برگیرنده بترتیب 5، 7 و 5 هجا در سه واحد است. در زبان ژاپنی این قرار یک اجبار است. اما در انگلیسی که تنوع در هجاهای بلند دارد، این امر ممکن است گاه مشکل شود.

فن برش شعری
برش در شعر هایکو ، آن را به دو بخش تقسیم می کند با یک فاصله ی تجسمی قطعی بین دو بخش اما دو بخش باید باقی بماند بصورتی که مستقل از یکدیگر باشند. هر دو بخش باید تفیهم بخش دیگر را در بر بگیرد.
برای انجام چنین برش شعری در انگلیسی، یا بخش نخست یا خط پایانی، معمولا با یک خط تیره بلند یا فاصله یا جا انداختن کلمه صورت می گیرد

فضای شناسه ی فصلی

هر هایکو باید کیگو، یک کلمه فصلی (نشان دهنده فصل)، که اشاره به فصلی دارد که هایکو در آن فصل گفته می شود. مثلا شکوفه های گیلاس اشاره به بهار دارد و برف زمستان و پشه تابستان اما کلمه فصلی همیشه یک اجبار نیست
توجه داشته باشید که شعرهای هایکو با قواعد مختلف در زبانهای مختلف سروده می شود. برای ترجمه شعرهای هایکو، مترجم باید تصمیم بگیرد که از کدام قاعده پیروی نماید. یا شاید قاعده در خود ِ هایکوی مورد ترجمه را عینا بیاورد.
برای نوشتن شعرهای هایکوی اصل در انگلیسی، شاعر باید بیشتر دقت کند. اینها دشواریها و لذتهای هایکو هستند.

....

گیل آوایی: برای آشنایی بیشتر برخی از خوانندگان، برگردان چند هایکو از انگلیسی به فارسی در اینجا قرار داده می شود:

از شیکی ماسااوکا

1
پس از کشتن عنکبوت
در سرمای شب
چه احساس تنهایی می کنم.

2
برای عشق و نفرت
مگسی را کشتم
و آن را به مورچه ای هدیه کردم.


از تاکاهاما کیوشی

3
یک گل داوردی پژمرده
و هنوز آیا چیزی در آن نمانده است؟

4
کلامی می گوید
کلامی می گویم
پاییز عمیق تر می شود.

5
از بادی که می وزد بپرسید
کدام برگ در نوبت بعدی از درخت جدا می شود.

6
جیرجیرک طلایی را در تاریکی پرت می کنم
و عمق شب را حس می کنم




از: ری زان
7
دختران شالیزار
تنها باقیمانده گل آلود
آوازهای شماست


از ریوسویی
(1691 – 1758)

8

در تمام این سرما
آیا ماه نیز می خوابد؟
ماهی که در آن حوض است!




متن اصلی ( انگلیسی) برگرفته از:
http://www.toyomasu.com/haiku/#ryusui

Friday, August 14, 2009

بیتاب، گیل آوایی

بی تاب

گیل آوایی
14 آگوست 2009

پریشان موی بی افشان ِ مهتاب
به نجوای گسست۫،
پیوست۫،
همساز.
کرانه گم شده،
سرگشته در دام،
به هر گامی
سیه راهی
گشوده تنگ آغوش،
خیال خویش می کاوم
به صد آه،
نه آوازی ،
نه هایی از کسی،
جایی،
کند ساز.

منم
با این پریشان موی بی افشان ِ مهتاب،
منم
با این گسست۫،
پیوست۫،
دمساز.
دل ِ طوفان چرا
بی تاب بی تاب
از این نجوای رام۫ آرام ِ دریا
به مُشت۫ اندوه می رازد به آواز!؟


2

چست و چالاک۫ تاخت
آفتاب خیز خیره آغاز
شوق بی مثالیست
دلدادگی
عشقیدن

چه خواست ِ بی رمقی
در آفتاب نشین ِ کنون
دل به دل
تکرار

Monday, August 10, 2009

نفرت بر آن پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست، گیل آوایی

نفرت بر آن پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست
گیل آوایی

گفتیم شکنجه می کنند، گفتند شایعه است. گفتیم تجاوز می کنند، گفتند شایعه است. گفتیم فرزندان این سرزمین را زندانی و شکنجه و تجاوز و تیرباران و اعدام کرده اند و در گورهای دسته جمعی خاک کرده اند، گفتند شایعه است شماها ضد انقلابید.
گفتیم رشوه بیداد می کند. از بالا تا پایین این حکومت فاسد و لمپن و دزد و درغگویند. گفتند در حکومت اسلامی چنین چیزهایی نیست. حکم، حکم الهی است، رهبرش ولی فقیه، نماینده صاحب زمان است. گفتیم فقر و بیکاری و اعتیاد و فحشاء و سقوط اخلاقی در جامعه بیداد می کند، گفتند ضد انقلابید و برعلیه حکومت اسلامی شایعه می سازید
سی سال زبانمان مو در آورد از فریاد کردن و گفتن و افشای واقعیتها و حقایق هولناک در حکومت اسلامی و بیدادگاههای شان، یا متهم به شایعه پراکنی شدیم و یا دروغ پراکنی.
سی سال نمونه های بی شمار آدم ربایی و قتل و ترور در حکومت اسلامی به دستور سران این حکومت از رهبر تا خبره اش، صورت گرفته و کسانی همچون پروانه فروهر را آنگونه جنایتبارانه به قتل رساندند و نویسنده را با فرزند ده ساله اش بی رحمانه به قتل رساندند، این حضرات اسلامی، ککشان هم نگزید و آب از آب شان تکان نخورد. صاحب زمانی نجنبید، خدایی به قبایش بر نخورد، اما قهرالهی در لابلای کاغذها غسل جنابت کرد و سید اولاد پیغمبر بر مسند فقاهت اش حکم راند وُ کشت وُ برد وُ تجاوز کرد و لمپن وُ قاتل پروراند و به جان وُمال وُ ناموس مردم انداخت! و رسیدیم به اینجایی که دیگر نه انکار، محلی از اعراب دارد و نه اصولی که خودشان به پایداری و ماندگاری آن دست به چنان جنایتها زده اند . کار بجایی رسیده است که گویندگان الله اکبر، ضد انقلابند، فاتحه خواندن جرم است! جرمها آنقدر گسترش پیدا کرده اند که دیگر ولایت فقیه اش دیکتاتور، سربازان صاحب زمانش متجاوزان به فرزندان این سرزمینند و سرداران جهل و جنایت، انحصار خواهان ولایتند.
گفتیم و گفتیم و گفتیم! انکار کردند و گرفتند و بردند و کشتند و رسیده ایم به اینجایی که آشکارا و در روز روش مردم بی دفاع را به گلوله می بندند و زن و فرزند این اب و خاک را تجاوز و شکنجه می کنند! و رهبر فقیه و صاحب زمان شان در اوج بی غیرتی محض، غیرت اسلامی را تیمم می دهند!
کجای این حکومت را می توان انگشت گذاشت که از آن نشان از دزدی، دروغ، قتل، غارت، بی وطنی و بی ریشه گی و بی اخلاقی و بی مایگی و تهی مغزی نباشد!؟ کجای این دین و باور و فرهنگ و سیاست اش را می توان به یک از هزار آنچه که تا کنون موعظه کرده اند و دهن درانی کرده اند، همخوانی داد!؟ هیچ جای راستی در این دین و حکومت نیست!
مگر می شود، دختر بی دفاع را بگیرند و تجاوز کنند و بسوزانندش تا سند جنایتشان را نابود کنند!؟ اینها چه کسانی هستند!؟ از کدام جهنمی سر به در آورده اند!؟ این جانیان در پناه کدام حاکم و حکم و حکومتی به چنین جنایتهای هولناک دست می زنند!؟ این جنایتها در یک حکومت کمونیستی، نیست! این جنایتها در یک حکومت سکولار نیست! این جنایتها در یک حکومت اسلامیست! این جنایتها در پناه قرآن و محمد و صاحب زمان است! این جنایتها بدستور مستقیم ولایت فقیه است! این قاتلان نمایندگان و فرمانبرداران و پیروان ولایت جهنمی فقیه اند! حکومتی که سی سال است با همین جنایتها برسر قدرت مانده است. حکومتی که با نام یا حسین یا زهرا دانشجو کشته است، تجاوز کرده است، غارت کرده است!
سی سال جنایت، سی سال دروغ، سی سال فریبکاری، سی سال ملتی را به روز سیاه نشاندن، سی سال پروراندن سربازان صاحب زمان، چنین می شود که امروز همه را به جنایت و باج خواهی می کشند. قاتل پروراندن و مغزهاشان را با آیه و ندبه و جهل و خرافه و قرآن و صاحب زمان پر کردن؛ همین می شود که حتی به خودشان هم تجاوز می کنند و واجبی می خورانند!
با سی سال حکومت به اینجا کشیده اند، اگر بازهم این سیه روزی به درازا بکشد، همین نوچه ها و جوجه صاحب زمانی ها، احمدی نژادها و مرتضوی ها و رادنها و خامنه ای های فردایند!
امروز چه کسی است که ولایت فقیه، خامنه ای سید اولاد پیغمبر را سمبل پلیدی، تجاوز، قتل و غارت و زورگویی نشناسد!؟
وقتی به جنایتهای سی سال حکومت اسلامی می نگریم، وقتی به چهره فرزندان این مردم، ندا و ترانه و سهراب و امیر و..............می نگریم، چه حسی در آدمی جان می گیرد بجز نفرت بر آن دین سیاسی و پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست

گیل آوایی
10 آگوست 2009


Friday, August 07, 2009

چه بگویم!چگونه !؟ گیل آوایی

تازه از بیرون رسیده ام. گرمای آزار دهنده ای تمام روز بر همه چیز و همه نفس تاخت می زد. بندرت پیش می آید که هوا اینچنین گرم و یکه تاز شود. این هوا با طبعیت هلند همساز نیست و وقتی هم که چنین سر ِ ناسازگاری اش می شود، چنان تف و شرجی ای راه می اندازد که آدمی بین نفس کشیدن و خفه شدن، ها می کند!
با وجودی که روز به آخر رسیده و غروب اینجا هم این وقت سال مثل اینکه با کوتاه بلندی روز و شب قطبی سر و سری داشته باشد، نزدیکای ده شب به تاریکی می زند. با این وجود تمام تنم خیس عرق است.
هنوز لباس از تن در نیاورده، کامپیوترم را روشن می کنم. با سه شماره لباس و کفش و جوراب در آورده و سراغ آب می روم و سر و رویی می شویم. خنکای آب گویی جان دوباره ای به من می دهد!، چنان آهی می کشم که انگار دلم برای نفس کشیدنی این چنین مدتهاست لک زده است!
چیزی نمی گذرد که کتری برقی صدایش در می آید، جوش آورده است. سراغش می روم. چای خشک و لیمو امانی در فلاسک می ریزم. آب جوش را در آن سر ریز می کنم. دست در دسته ی فلاسک به اوتاق کارم بر می گردم.
تصویر خاص این روزها بر صفحه مونیتور مرا به ماجرایی که لحظه ای از من جدا نیست می کشاند. پنجاه و پنج روز و شب است که چنین حال و هوایی دارم. دلم به هزار راه می زند. بیشتر فکر و روح و احساسم در آنجاست. رویدادهای وطن مثل اینکه مقابل پرده ی سینمایی نشسته و به آن زل زده باشم، پیش چشمانم یکی پس از دیگری جابجا می شوند.
لحظه ای نیست که تصویری از نگاه ندا، چهره سهراب در کنار مادرش که عکسی از موسوی در دست دارد، ترانه با آن روسری سیاه اش، جوان هم ولایتی ام امیر جوادی لنگرودی، اشکان سهرابی و شور و حال مقاومت مردم، با من و در من نباشند.
همه اش آنجایم و اینجا به هزار نهیب که چه می کنم!؟ چه می توانم بکنم!؟ مشکل بودن آنجا یا اینجا نیست! چگونه بودن مهم است.
رادیو درویش را، که این سالها دست در دست رادیو گلها همه خلوت مرا با من قسمت می کند، باز می کنم. نوای سه تار علیزاده با آن اثر ماندگارش " ترکمن " مرا بخود می آورد یا شاید پیش درامدی برای بیخود شدنم را ساز می کند. زمزمه ای هنوز بر لبانم ننشسته، چشمم به یک خبر می افتد:

خودكشى بخاطر هتک حرمت توسط دژخيمان ولى فقيه
به گزارش دريافتى، دخترى به نام مريم شب چهارشنبه در تهران پس از آزادى از زندان اقدام به خودكشى كرده است. وى كه با خوردن قرص خواب آور خودكشى كرده هم اكنون در كما بسر مى برد.
بنابر اين گزارش مريم روز هفتم مرداد در جريان تظاهرات توسط مزدوران رژيم دستگير و در زندان مورد تجاوز قرار مى گيرد. وى روز يازدهم مرداد آزاد مى شود و پس از آزادى دست به خودكشى مى زند.

مات و حیرت زده خبر را با نگاه خود دنبال می کنم. خشم همه دنیا در من جمع می شود. دلم آتش می گیرد. آتشی که با صدای پدر ندا که ندا را در آخرین لحظه به بودن با خود می خواند. آتش هزار حسرت مادر سهراب در مراسم سوگواری جگرگوشه اش، انفجار هزارباره خشم و اندوه پدر و مادر ترانه، امیر، اشکان، کامران......وای دیوانه می شوم. دلم هوار می زند. بغض هولناکی در همه جان و جهانم می ترکد. هیچ حرفی، کلامی، جمله ای، خشمی، خط و نشان کشیدنهایی نمی تواند آرامم کند. نوای سه تار علیزاده با من است یا شاید من به آن پناه برده ام. زیر و بم هر زخمه ای داد مرا ساز می کند. بغض ترکمن، بغض یک دنیا خشم اندوهباری که با خود و در خود تکرار می شود. هیچ واژه ای نمی یابم. گریه ام می گیرد.
چه بگویم!چگونه!؟

Sunday, August 02, 2009

آقای موسوی مهمان از مهمان خوشش نمی آید، صاحبخانه از هر دو

آقای موسوی مهمان از مهمان خوشش نمی آید، صاحبخانه از هر دو
گیل آوایی

آقای میرحسین موسوی به شما که در جهنم بوجود آمده خطر کرده اید و همپا و همراه مردم در مقابل جانیانی که به جان همه افتاده اند، ایستاده اید، احترام می گذارم و تا همینجا هم پایمردی شما را می ستایم اما علیرغم این احترام و ستودن، اجازه دهید بگویم که " جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر" که تکرار همان گفته آیت الله خمینی در انتحار رفراندومی " جمهوری اسلامی آری یا نه" که در مقابل طرح " جمهوری دمکراتیک اسلامی " مهندس مهدی بازرگان، موضع گرفته بود؛ است، همان جمهوری اسلامی ایست که فرزندان خلف آن اینک شمشیر علیه همه شما و ما و سرزمین ما از رو بسته اند. ( می گویم فرزندان خلف، برای اینکه از کوزه همان برون تراود که در اوست)
اینان دست آموزان همان خمینی و همین خامنه ای و رفسنجانی هستند. اینان همان گروهی هستند که اولین گامشان خانه نشین کردن و کشتن آیت الله شریعتمداری بود. همانانی که امثال خلخالی ها و هادی غفاری ها بدنبالشان می کشیدند و بالاییها به به چه چه می گفتند.
"جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر"، همان حکومتی است که در دهه شصت خاورانها از فرزندان این اب و خاک برپاکرد که داغ جگرسوز آن هنوز مادران بسیاری را برای دادخواهی بانتظار زنده نگه داشته است.
براستی سی سال پیش کسانی همچون احمدی نژادها، فیروزابادی ها، رادان ها، مرتضوی ها و بسیاری از نواله گیرهای جانی از این دست چند سالشان بود!؟ اینان در کدام نظام با کدام تفکر و با کدام پشتیبانی و شاباشها به اینجا رسیده اند!؟
آیا این جانیان همانانی نیستند که از شاباش خوش خدمتی ها و ترورها و قتلهای زنجیره ای و تجاوز و شکنجه واسید پاشی به دختران و زنان ما به اینجا رسیده اند؟
آیا جمهوری اسلامی با پشتیبانی و حمایت این جانیان، کارگران و دانشجویان و زنان و مردان این سرزمین را سرکوب نکرد!؟
آیا " جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر" مسئول اصلی پروراندن این جانیان نیست!؟
همین مارهای افعی شده در آستین همین رفسنجانی و مصباح و خامنه ای و خاتمی و دستغیب و اردبیلی و........پرورش یافته اند. همین جانیان فرزندان خلف جمهوری اسلامی هستند که امروز از انحصار طلبی شان، بر پرورندگان اصلی خود شمشیر کشیده اند.
آقای موسوی، این جمهوری اسلامی با این تفکر و فرهنگ و بینش دین سیاسی، ریشه اصلی جانیانیست که امروز هار شده اند و بجان کسانی از جمله شما و رفسنجانی و خاتمی افتاده اند. تفکر و باور دین سیاسی، چیزی جز نفرت و انتقام و کشتن و شکنجه و سرکوب و فقر و تضادهای کمرشکن، دست آورد دیگری ندارد. حال هر امام یا امامزاده ای هم که بخواهد در راس آن قرار گیرد.
مشکل اصلی سرزمین ما و مردم ما و متفکران درون و بیرون حکومت اسلامی، دین سیاسی است. شما نه اولین و نه آخرینش هستید. اگر که باید به سیه روزی ملت و مملکت پایان داد، باید که به راهکارهای منطقی و علمی که از دین سیاسی بکلی فاصله دارد، روی آورد.
آقای موسوی عزیز، تا کنون هر به میدان آمدنی از سوی مردم، با هدف ِ فروپاشیدن جمهوری اسلامی ( به باور این قلم حکومت اسلامی) با هر کلمه بیش و کمش بوده است. مردم از این حکومت!، از این دین سیاسی!، از این سیه روزی و روزمرگی به جان آمده اند. مردم از دروغ و فریب و دزدی و کولی دادن یکی پس از دیگر بنوبت، بیزارند.
آقای موسوی، از نیروی بی پایان مردمی در جهت آزادی و زندگی انسانی بهره بگیرید پیش از آنکه دیر شود. راه برگشتی برای هیچکدام از دو سوی این ماجرا وجود ندارد. نه خامنه ای و جنایتکاران همراهش، راه برگشت دارند و نه شما و همراهان شما. در این میان نیروی مردمی تنها تعیین کننده سرنوشت این رو در رویی و برون رفت از بختک نحس اسلامی است که گرفتار آمده ایم. از این نیرو بدرستی بهره بگیرید.
چند و چون این کار با خودتان است و انتخابش هم!
آقای موسوی
مهمان از مهمان خوشش نمی آید و صاحبخانه ازهر دوتا
و مردم صاحبخانه اصلی این مرز و بومند.

با احترام

گیل آوایی
دوم آگوست 2009

Tuesday, July 28, 2009

شعار سرنگونی حکومت اسلامی، نقطه ی پالایش عناصر ناهمسو با مردم است.

شعار سرنگونی حکومت اسلامی نقطه پالایش عناصر ناهمسو با مردم است
گیل آوایی

زمان موعظه و پند و پیشنهاد نیست. زمان، زمان دادخواهیست. زمان، زمان جمع کردن بساط مشتی آخوند جنایتکار است که هزار سال تاخیر در تولدش دارد.
مشکل ما ایرانیان، احمدی نژاد یا خامنه ای نیست. این جانوران حقیر تر آز آنند که مشکل به حساب آیند. مشکل تفکر دین سیاسی است. مشکل حاکمیت با ساختار اسلامی است. مشکل قوانین و راهکارهای دینی در مقوله های فرهنگی/اجتماعی/اقتصادیست. مشکل مدیریت الله بختکی دینی است که رهبرش راه چاره از چاه جمکران می جوید، مجلس اش تایید از صاحب زمان می گیرد، فرمانده ی نیروهای مسلح اش نامه به صاحب زمان می نویسد، رئیس جمهورش هاله نور می بیند و مدیریت جهانی ادعا می کند، رئیس مصلحتش به خدا پناه می برد و سرانجام آیت الله های خیرخواه اش، پیش از اینکه نگران سرنوشت مملکت و جان مردم ما باشند، نگران اسلام نازنینشانند و نظام (نا)مقدس اش!
بساط این فریبکاریها و بلبشوییهای فکری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی و علمی را بر هم زنیم که دنبال این جانیان بودن و چشمداشت اینکه از این حشرات مفری یافت شود، چیزی جز خود فریباندن و غلتیدن در منجلاب متعفن دین سیاسی نیست.
واقعیت این است که همه ی توانمندیها و امکانات برای سرنگونی حکومت اسلامی را در اختیار داریم. مماشات و ملاحظه کاریها راه به جایی نمی برد. بافرزندان ما در بیدادگاههای این جانیان با مماشات و ملاحظه کاری برخورد نمی شود. روزی نیست که از کشته های فرزندان شکنجه شده ی ما پُشته نسازند. روزی نیست که پدر یا مادری پیکر بخون خفته عزیز دلبندش را تحویل نگیرد، تازه با داغ و خون ِجگری که به سوگ می نشیند برای گرفتن پیکر فرزندش، مورد عتاب و باج خواهی نیز قرار می گیرد.
فرزندان ما به چه گناهی چنین سلاخی می شوند!؟ مزدوران نواله گیری که بی رحمانه به جان عزیزانمان افتاده اند از کدام سرجنایتکاری فرمان می گیرد!؟ کدام باور و اعتقاد و نظم و نظامیست که چنین جنایتهای هولناکی را روا می دارد!؟ اینان پروردگان کدام دین و مکتب و تفکر و فرهنگند!؟
مردم!
هیچ آخوند با یا بی عمامه ای قادر نیست از چنین جنایتهایی در حکومت نحس اسلامی جلوگیری کند. این جنایتها با آگاهی ی همه کسانی که دستی در آتش اسلامی در ایران دارند، صورت می گیرد و خود شان هم بهتر از هر کسی از این جنایتهای هولناک با خبرند.
مردم!
نه موسوی، نه رفسنجانی، نه منتظری، نه خاتمی نه خامنه ای، نه نهضت آزادی و نه احزاب کیلویی بیرون آمده از درون حکومت اسلامی، قادر است ایران را از بختک حکومت اسلامی خلاص کند. همه این ها در مقطع خفقان و سرکوب و شقه شقه شدن کنونی حکومت اسلامی، های و هویی سر داده اند. هیچکدام اینان ظرفیت فکری و برنامه عملی برای رهایی از سیه روزی سه دهه از حکومت اسلامی را ندارند. بسیاری از اینان آموزگاران راستین جنایتکاران در بیدادگاههای حکومت اسلامی اند که چنین جنایتهای هولناک را بر سر فرزندان اسیر ما آوار می کنند. چهره هایی از نوع احمدی نژادها، مرتضوی ها، رادان ها، فیروزآبادیها، همه و همه دست پروردگان همین حضرات هستند.
اگر منافع کوتاه مدت کسانی از نوع رفسنجانی و موسوی و خاتمی سبب همسویی با مردم را فراهم آورده است، این بدان معنا نیست که اینان همان هدفی را دنبال می کنند که مردم با خون فرزندان خود فریاد می کنند. همسویی کنونی اینان مقطعی و در راستای تقابل با سگهای هاری همچون فیروزآبادیهای تکیه داده بر نیروی سرکوب است. بی هیچ تردیدی، شدت گرفتن اعتراضات و از هم پاشی بیشتر شیرازه مدیریتی در حکومت اسلامی، اینان را در کنار هم قرار خواهد داد و در مهار اعتراضات و ناکارآمد کردن مردم در رسیدن به خواستهایشان، متحدشان خواهد کرد.
موسوی، خاتمی، رفسنجانی، بنا به اعتراف خودشان، خارج از نظام و قانون اساسی و کلیت حکومت اسلامی نیستند و به آن متعهدند. به اعتراف خود ِ خامنه ای، اینان از مدیران نظامند!
قانون اساسی ای که موسوی بر آن پای می فشارد، همان قانونیست که ولایت فقیه تاکنونی را رسمیت داده است. همان قانونیست که اساس و ساختار این حکومت جنایتکار در چارچوب آن موجودیت داشته است. این قانون همان اسارت ایران در سه دهه از سیه روزی اسلامیست.
گفتن ندارد که ضرورت شرایط پیش آمده، همسویی ای را اجتناب ناپذیر کرده است که کسانی مانند موسوی و خاتمی و رفسنجانی را در مسیر جنبش آزادیخواهانه مردم قرار داده است اما با همان هوشیاری که از شعار " رای ما چه شد" به " مرگ بر دیکتاتور" رسیده ایم!
شعار سرنگونی حکومت اسلامی، نقطه ی پالایش عناصر ناهمسو با مردم است.
با هوشیاری صف مبارزه خود را شفافتر پالایش کنیم.


گیل آوایی
28 جولای 2009

Sunday, July 26, 2009

نازبانو، گیل آوایی

نازبانو

گیل آوایی
25 جولای 2009


بر ما چه می رود
آی
ناز بانو
که شانه هامان
کوهداغ اینهمه فاجعه
وخیل مادران ِ انتظار
خمیده قامت ِ از خشم
در دل ِ تکرار
بغض می کارند
به یک دریا بی تابی

چه اندوه می بارد از این روزگار ِ هماره به سوگ

آی نازبانو
وای
اگر نباشی با من
شبان بی مهتابیست بی تو
دلمرده داغ بار شود باز
به هزار درد سینه دراندن
چه غم انگیز است
چه غم انگیز است
چه غم انگیر است آسمان خاک
وستاره باران چشمان تو
در سایه روشن اینهمه اندوه
مات می شود

درد غریبی می فشارد دل مرا
راه بی کرانه پیمودن
دوشادوش
به کوله شلاق و شکنجه و شرطه

هنوز
مویه می خواند لبان تو زین ناروایان

می دانی!؟
دریاباخته
من ِ بی تو ناز بانو
کرانه ی هیچ فردایی
آفتاب نخیزاند

دلم هوار می شود اینگونه زار
آی
نازبانو
عشق در چشمان تو
چه غریبانه سوگوار است


.

Thursday, July 23, 2009

تب و تاب ، گیل آوایی

تب و تاب غریبیست!

گیل آوایی
23جولای2009


تب و تاب غریبیست. شادمانی ِ آمیخته به هزار بیم و هراس و اضطراب، همه جانم را گرفته است. بهترین آرزوهای فروکوفته از پی سی سال تحقیر و خفقان و سرکوب و بخون نشستن، در این روزها از دهان هزاران هموطنم فریاد می شود.
سال 57 با آن انتحار تاریخی ما، با هیبت کمرشکنی در مقابل من هشدار می دهد. به رویدادها می نگرم. همه ی خبرها را با اشتیاق و سماجتی وصف ناپذیر دنبال می کنم و به چرایی و به کجا کشیده شدنش می اندیشم. دلم به هزار راه می زند. بی تابم. بی قراری ِ آشفته ای را گرفتار می آیم که از همان نخستین روز به میدان آمدن مردم، از همان شنبه ی بعد از آن فاجعه که از چندین و چند فاجعه ی معرکه گیرانه حکومت اسلامی، آغاز شده است.
با همه خود گول زنی و تلقین و حتی تردید به یقینی که دارم، تلاش می کنم بخود بقبولانم که اینبار ماجرا فرق می کند. آدمها تغییر کرده اند. چهره هایی که در صف مردم، سکان اعتراضات را در دست گرفته اند، از گذر سی سال نشیب و فراز سیاسی و فرهنگی و اجتماعی، چیزها آموخته اند و از پوسته متعفن ولایت فقیه بیرون آمده اند، اما نه! مگر دوران هشت ساله خاتمی را بیاد ندارم!؟ مگر به میدان فرستاده شدن خاتمی نبود که دانشجویان پرچمدار اعتراض و سینه سپر کردن ِ مقابل حکومت اسلامی، قربانی شدند!؟ چه کرد آن خاتمی که بسیارانی دهن درانی می کردند که این روشنفکران و این چپها و سیاسی کارها! هیچ کاری از دستشان بر نمی آید مگر به این و آن تاختن!
گفتند سید را اگر بگذارند! چنین و چنان خواهند کرد. این سید چه وُ چه وُ چه هست و اگر رئیس جمهور شود! بسیاری از مشکلات حل خواهد شد! و سرانجام دیدیم و با پوست و استخوان خویش تجربه کردیم که هشت سال چه بر سر وطن و مردممان آمد.
با مرور سالهای سیاه حکومت اسلامی و چهره هایی که تا مفرق به خون بهترین فرزندان سرزمینم آغشته اند، در می مانم از تکرار هماره اشتباه، انتحار، خودفریبی چندین باره، طی همین سه دهه از حاکمیت فریبکارترین ِ تحفه هایی که از شرشان خلاصی مان نیست!
کسانی که بی هیچ عینک گرایش و وابستگی و نان ِ به نرخ روز خوردن، ماجراهای رفته به ما را می نگرند، بخوبی می دانند که با چه عطش و التهابی چنین روزهای به میدان آمدن را آرزو کرده و می کنیم. بخوبی میدانند و میدانیم که بخصوص از سی خرداد شصت به این سو چه خونها داده ایم!
وای که هنوز داغ خاورانهای دیارمان به پیچ و تاب هزار دردمان می کشاند و یاران رهیده از شکنجه و بیدادگاههای حکومت ِ الله که شاهدان عینی جنایتهای رفته بر سرزمین و مردممان هستند، به هزار سخن فریاد می کنند که حکومت اسلامی با همه چهره ها و مهره ها و زائده های درونی و بیرونی اش جنایتکارند که اگر باز همراه شوند جز به باتلاق متعفن سه دهه ی سیاه ِ جنایت و جهل راه به جایی نمی برند.
مگر نه اینکه خمینی را در ماه دیدند و اصرارشان بود که ببینیم! و آن انتحار هولناک که رهبری اش را گردن نهادیم!؟ مگر نه اینکه همین مردم، همین به میدان آمدنهای هیجان انگیز، ناگزیرمان ساخت دنبالشان بخود بباورانیم که تا مردم نخواهند، هیچ قدرتی نمی تواند غلطی بکند! همین مردم خواستهایشان را به کرسی می نشانند! و باز دیدیم و به جان خریدیم آنهمه اعدام، زندان و ترور و فقر و بیکاری و اعتیاد و فحشاء و دربدری و...... به اینجا رسیده ایم! و عجبا، عجبا که باز در بر همان پاشنه گویی می چرخد که باز جنایتکاری که آموزگار راستین سپاه و بسیج و لباس شخصی و بالاخره خس و خاشاک رئیس و سردار! شده هستند، بر گرده ی مردم به میدان آمده، سوار می شوند و راه چاره می نمایانند!
براستی یک بار هم اگر شده، یک لحظه حتی اندیشه کنیم که ما مردم چه می خواهیم و کسانی از نوع موسوی، خاتمی، رفسنجانی و احمدی نژاد، یزدی، خامنه ای و......چه می خواهند و چه می توانند!؟یک موضوع ساده، یک خواست بسیار ساده و مشخص را مثال می زنم: مردم می گویند زندانی سیاسی آزاد باید گردد. رفسنجانی، خاتمی، موسوی سه چهره ای که این روزها ظاهرا خود را رهبری این اعتراض می دانند، فقط آزادی کسانی را که پس از انتخابات دستگیر شده اند را می خواهند!
یعنی دانشجویان، روزنامه نگاران، کارگران، زنان و مردانی که پیش از انتخابات صرفا بخاطر حقی که همین مردم برایش به میدان آمده اند؛ دستگیر و زندانی شده اند، به حساب نمی آید بلکه فقط کسانی که پس از انتخابات دستگیر شده اند!
مثال دیگر که کلیدی هم هست و هم اکنون از دهان خاتمی و برخی دیگر از همین تحفه ها بگوش می رسد برگزاری رفراندوم ِ پذیرش دولت جدید است که آیا باشد یا نباشد. ( اگر ذره ای صداقت در این پیشنهاد برای برون رفت از بحران باشد! که نیست! این است که چرا رفراندوم برای حکومت اسلامی آری یا نه برگزار نشود!؟)
در حالیکه مردم شعار مرگ بر دیکتاتور و شعار آزادی و عدالت را سر می دهند که جز با سرنگونی کل حکومت اسلامی بدست نمی آید! خاتمی با درک این خطر برنامه انحرافی رفراندوم ِ برکناری دولت احمدی نژاد را مطرح می کند تا جایگزینی را به صحنه بیاورد که چیزی جز برای نجات حکومت اسلامی نیست
واقعیت چگونه است!؟ چرا بار دیگر خاتمی، موسوی اما این بار با همراهی رفسنجانی و آیت الله های دو شقه شده، در صف مخالف قرار گرفته اند. براستی مخالفت مردم با حکومت اسلامی و اعتراضشان با مخالفت و اعتراض موسوی ، خاتمی، رفسنجانی و آیت الله های دو شقه شده، چه تفاوتهایی دارند!؟ آیا خواستهای مردم، همان خواستهاییست که این جماعت می خواهند!؟ ایا اینان قادر به برآوردن و تحقق خواستهای مردم هستند!؟ مردمی که فرزندانشان مثل ندا و سهراب و ترانه چنان جنایتکارانه به قتل می رسند!؟

چه کسی است نداند که از پیش از انتخابات، روند قدرت طلبی انحصاری سپاه با همسویی خامنه ای و دارو دسته ی مالیخولیایی اش، شمشیر کشیدن بر چهره هایی از نوع رفسنجانی و خاتمی و....... بوده است!؟ چه کسی است نداند که رفسنجانی و دار و دسته حوزه و حزبش برای منافع خودشان و موجودیت خودشان فریاد اعتراض بلند کرده اند نه برای مردمی که آزادی و عدالت و رهایی از بختک حکومت اسلامی را فریاد می کنند!؟ ( مردم برای این فریبکاران، چیزی جز یک وسیله برای تامین منافعشان نیستند!)
با آشکاری تفاوت دو خواستگاه متفاوت و با یقین به تفکر و باور و خمیره سیاسی/فرهنگی کسانی از نوع موسوی، رفسنجانی، خاتمی و..... آیا می توان به آزادی و برابری و یک از چند خواسته ی بسیار حیاتی و ضروری جامعه مان دست یافت!؟
تجربه نشان داده است که هیچ حرکت انقلابی بدون یک تئوری انقلابی میسر نیست!( فکرکنم این گفته از لنین بوده باشد!) به عبارت دیگر رسیدن به یک هدف باید اسباب نظری و فیزیکی متناسب با آن حرکت وجود داشته باشد در غیر اینصورت راه به بی راهه بردن است. نمونه های مشخص آن در همین حکومت اسلامی فراوان است. بطور مشخصتر دو مرحله با خمینی و خاتمی ( از نمونه های بیرون از حکومت اسلامی صرف نظر می کنم!)
بنابراین با دو گردش با ماهیت کاملا متفاوت از هم روبرو هستیم. یکی برای رهایی از حاکمیت سیاه اسلامی می کوشد و یکی برای حفظ حکومت اسلامی. یکی برای آزادی می رزمد، یکی برای موجودیت اش که مانع آزادیست. یکی از دین سیاسی به جان آمده است و برای رهیدن از آن به میدان آمده است اما دیگری تفکر دین سیاسی دارد و در چارچوب آن، اساس یک جامعه را محک می زند.
با این گردش ِ نیروهای ناهمگون و پتانسیل متفاوت، تنها قربانی شدن یکی از نیروها در چشم انداز قرار می گیرد. یا مردم که برای آزادی و رهایی از دین سیاسی می جنگند، قربانی می شوند و یا آن بخشی که با تفکر دین سیاسی برای موجودیت و منافع خود در حاکمیت می جنگد!
دو مقاومت ِ متفاوت با خوستگاههای متفاوت تا کجا در این مسیر می توانند همراه باشند؟ تا کجا اشتراک منافع می تواند آنها را در یک صف قرار دهد؟ کدام یک در نیمه راه مقاومت راه خویش می گیرد و جدا می شود؟
با این تصویر از شرایط کنونی، شاید معلوم شود چرا می گویم تب و تاب غریبیست! چرا شادمانی ِ آمیخته به هزار بیم و هراس و اضطراب!؟ همه جانم را گرفته است!
واقعیت مرگبار حکومت صاحب زمانی که محصول کلیت حکومت اسلامی در سه دهه اخیر است، چنان هولناک است که از چهره هایی چون موسوی و رفسنجانی، رهبران سیاسی می سازد که با همه گذشته ی سیاهشان، سوار بر موج اعتراضات مردمی می شوند. و این همان دوره رئیس جمهور شدن خاتمی را تداعی می کند با شکل و شمایلی دیگر. شکل و شمایلی که نه ناشی از برنامه ریزی خود ِ این حضرات باشد بلکه ناشی از یک برآورد غلط و متوهمانه رهبر و سپاه و خس و خاشاک صاحب زمانیست! که مردم تیزهوشانه روندی را بر حکومت تحمیل کرده اند که خود حکومت ( حتی خامنه ای و رفسنجانی!) از وحشتش به هراس افتاده است. و هراس زمانی نتیجه خواهد داد و بر کابوس سه دهه از حکومت جهل و جنایت پایان خواهد داد! اگر اعتراضات روندی مستقل از چهره های درون حکومت اسلامی و خواستهایی کاملا جدا از همه ی منافع و همسویی با بخش یا بخشهایی از حکومت اسلامی دنبال شود.
شرایط چنان پیچیده و در عین حال حساس است که نمی توان از تب و تاب آن دور بود. بسیار بعید است حکومت اسلامی بتواند به شرایطی بازگردد که پیش از انتخابات بود حتی اگر احمد نژاد قربانی شود!
حکومت اسلامی مشروعیتش را باخته است. حکومت اسلامی آن هیبت هولناک سرکوب را از دست داده است. حکومت اسلامی آنچه که در چنته داشته به میدان آورده است و برآورد همین جانیان نیز کارایی همین هایی بوده که در چنته داشته اند اما با ناکارآمد شدن آن و دره عمیقی که میان آن ایجاد شده، روزهای مرگ و زندگی برایش رقم خورده است.
تردیدی نیست که حکومت اسلامی در حساس ترین و سرنوشت سازترین بحران سه دهه از حاکمیتش روبرو شده است. اینکه پیش از انتخابات ریاست جمهورش یا حتی تا در چند روزه اولیه پس از تقابل بخشهای درونی اش ، دست به چنان حماقت کور و جنایتکارانه نمی زد، می توانست از حدت و شدت گرفتن این بحران پرهیز کند و به بقاء شومش ادامه دهد اما با همان محاسبه پیش از انتخابات و صف بندیها و طرحهای از پیش آماده شده اش به سمت یک کاسه کردن کل حاکمیت پیش رفت. چرایی چنین یک کاسه کردن را شاید بتوان انحصارخواهی ِ همان غولی دانست که حاکمان اسلامی برای سرکوب و ترساندن مردم پروراندند، غولی که دیگر دامن خودشان را گرفته است! این غول چیزی جز آن ماشین سرکوب سپاه و بسیج و به جاه و مقام رسیده هایی از نوع فیروزآبادیها و احمدی نژادها، نیست!
برایم هیچ تردیدی نیست که اعتراضات کنونی اگر از رهبری موسوی و رفسنجانی و خاتمی و.... خلاص نشود، اگر خود رهبری مستقلش را نیافریند، اگر خواستهای مستقل ش را طرح و بر تحقق آن پافشاری نکند، راه بجایی نخواهد برد و با دریایی از خون همچون کشتارهای پیشین ( مانندتابستان 67) یک دوره سیاه دیگری به جامعه تحمیل خواهد شد.
بر روی کار آمدن موسوی و در مغاک راندن نیروهای سرکوبگر و قاتل حکومت اسلامی، به منزله ی یک دوره ی کوتاه و دوباره سر درآوردن همین نیروهای قاتل با توان و طرحهای هولناک دیگر خواهد بود.
نیروهای تشکیل دهنده ی حکومت اسلامی در کلیت ساختاری اش، بصورت دوره های دگردیسی، تاکنون به بقاء خویش ادامه داده اند. اثرات دگردیسی این نیروها در هر مرحله از همان برکنار کردن بازرگان و بنی صدر گرفته تا رجایی و احمدی نژاد، سیه روزیهای تاکنونی است که شاهد بوده ایم.
بیاد داشته باشیم که تا همین لحظه کل حکومت اسلامی با همه توانش از شکل گیری یک تشکل یا نیروی جایگزین ( آلترناتیو) جلوگیری کرده است. در همین مرحله نیز که با چنین بحران سرنوشت سازی روبروست، هنوز هیچ نیروی آلترناتیو در مقابل خود نمی بیند زیرا در شمای کلی عناصر تشکیل دهنده و تعیین کننده در سازمان یافتگی پتانسیل بحران در جامعه از درون همین ساختار، از درون همین حکومت است. فتواها و موضع گیریها، خط و راه نشان دادنها، همه نه از سرنگونی که تغییر زیر مجموعه های این حکومت حکایت دارد. هیچ حرکت قابل حسابی که دین را از حاکمیت دور کند، دیده نمی شود. تنها چشم اندازی که به چشم می خورد، حضور مردم در رو در رویی با حکومت است اما سکاندار این رو در رویی کسانی چون رفسنجانی اند که در نهایت خواستگاهشان سرنگونی حکومت اسلامی نیست و تکیه همه ی اینان قانون اساسی همین حکومت است که سرشار از تناقض و اساس بسیاری از مشکلات تاکنونیست.
حکومت اسلامی نه می تواند و نه می خواهد از این نیروها تصفیه شود. چرخش حکومت در مراحل مختلف سه دهه از حاکمیت اش، با همین نیروها در درون خود توازنی برقرار کرده است که در مرحله فوران نارضایتی ها و اعتراضات، همین نیروها خطر از حکومت دور کرده اند. وگرنه از میان برداشتن خاتمی یا موسوی برای طرف مقابل آنها، دشوار نیست.
واقعیت تلخ در حکومت اسلامی، این است که نه موسوی نه رفسنجانی و نه هرکس دیگر، قادر نیستند تغییری که مردم فریادش را می زنند، برآورده سازند. بنابراین یک بار برای همیشه این توهم را کنار بگذاریم که با دین سیاسی به مفری می رسیم. دین جایش در حوزه و مسجد است و آخوندهای با و بی عمامه باید به همان مغاک حوزه ای برگردند.
اگر به چنین باوری رسیده ایم که اعتراضات را از رهبری نیروهایی ناپیگیر و سفسطه گر خلاص کنیم، باید که بتوانیم همین مقاومت و به میدان آمدن دلیرانه را در جهت استقلال از رهبری ِعناصر درونی حکومت اسلامی پیش بریم.
تاکنون بسیاری از حرکتهای اعتراضی مردم بگونه ای بوده است که کسانی حتی رفسنجانی و خاتمی را ناگزیر به همسویی با مردم کرده است. این همسویی تا جاییست که موجودیت شان در حاکمیت اسلامی از خطر دور شود اما اگر کل حکومت اسلامی به خطر افتد( که نشانه های آن در مقاومت و مبارزه جاری مردم بخوبی مشاهده می شود) از همسویی با مردم فاصله خواهند گرفت چرا که خود اینان بخوبی می دانند در فردای سیاسی ایران جایی ندارند و یک پای محاکمات و دادخواهی های همین مردمند. ساده لوحانه است اگر بیاندیشیم که رفسنجانی نمی داند که در فردای سیاسی ایران جایی ندارد! او زیرک تر از آن است که به چنین سرنوشتی تن دهد.
با همه ی آنچه که از سر گذرانده ایم. با همه ی تب و تاب کنونی که مشروعیت از حکومت اسلامی زدوده است، بحران و چشم انداز آن نه سفید و سیاه که پیچیده و حتی بسیار نگران کننده است. عوامل بسیاری در ارتقاء مرحله ای که در آنیم، تاثیرگذارند. از عوامل داخلی گرفته تا بین المللی. اما یک طرف هماره این بحران یعنی مردم، تنها عامل تغییر اصلی ِ معادله به سمت منافع راستین ملی و رهایی از بختک حکومت اسلامی اند.
مردمی که در یک فرصت بدست آمده از یک برآورد غلط ِ حکومت اسلامی، در معرکه انتخاباتی، مشروعیت از حکومت اسلامی گرفته اند، با همان هوشیاری سرنوشت این حکومت جنایتکار را رقم خواهند زد. با مردم و برای مردم بودن وظیفه ایست که امروز ضروریتر از هر وقت همه را به همدلی و همبستگی و همراهی فرا می خواند.

گیل آوایی
23 جولای 2009

Saturday, July 18, 2009

Beyonce - Daddy lyrics، ترانه ای بنام پدر

این ترانه را دخترم به من هدیه کرد که با خود او نیز گوش کردم. احساس لطیف و دوست داشتنی ای در آن است که شور و حال آن بویژه گوش دادن به آن در کنار دخترم، خاطره ای ماندگار در من شده است

I remember when you use to take me on a
Bike ride everyday on the bayou (you remember that? we were inseparable)
And I remember when you could do no wrong
You'd come home from work and I jumped in your arms when I saw you
I was so happy to see you (I was so excited, so happy to see you) Because you loved me I overcome
And I'm so proud of what you've become
You've given me such security
No matter what mistakes I make you're there for me
You kill my disappointments and you heal my pain
You understood my fears and you protected me
Treasure every irreplaceable memory and that's why?
I want my unborn son to be like my daddy
I want my husband to be like my daddy
There is no one else like my daddy
And I thank you for loving me I still remember the expression on your face
When you found out I'd been on a date and had a boyfriend (my first boyfriend, you should have seen your face) Words can't express my boundless gratitude for you
I appreciate what you do
You've given me such security
No matter what mistakes I make you're there for me
You kill my disappointments and you heal my pain
You understand my fears and you protected me
Treasure every extraordinary memory and that's why?
I want my unborn son to be like my daddy
I want my husband to be like my daddy
There is no one else like my daddy
And I thank you for loving me Even if my man broke my heart today
No matter how much pain I'm in I will be okay
Cause I got a man in my life that can't be replaced
For this love is unconditional it won't go away
I know I'm lucky
Know it ain't easy
For men who take care of their responsibilities
Love is overwhelming
Can't help my tears from falling
I love you so much daddy (Thank you, you've done so much for me. I love you daddy.) I get so emotional daddy, every time I think of you
I get so emotional daddy, every time I think of you
There is no one else like my daddy
No one else replace my daddy...

برای شنیدن ترانه به این پیوند مراجعه کنید
http://www.youtube.com/watch?v=mL6DeCSICBc

Friday, July 17, 2009

سبزانه سبز، گیل آوایی

سبزانه سبز
گیل آوایی
17 جولای 2009

سبز
سبزانه
سرودن
یاد آر
وطن
بخاک و خون نشسته است

های
مادران این سرزمین
فرزند نزادند که
جهل بجنایت و جنون
سورخواران سلیطه ی الله
باج بستانند

بنگر
راه در ابهام هماره این قوم گرگمیش
فاصله ی یک دریا خون
میان ما و خود
پیوند می جوید

ما
بازیخوران هیچ تباری نباید
که تجربه ی هزاره ی مزدک و مانی و بابک
از سر گذرانده ایم

سروساران خاک
خاورانهای بایستن ماست
نه بازی این قوم گرگمیش
نه فریبداران بی مایه
باد به پرچم

ما
بخون نشستگانیم
به همان سرود
به همان سبزانه رستن

بهوش
آی
سواری بنوبت
بازی بنوبت
فریب بنوبت
نه!
هزار نه بسراییم سبزانه سبز
از برای وطن
کاین وطن
با قوم گرگمیش
وطن نشود

.

Tuesday, July 14, 2009

ما

ما
گیل آوایی
14 جولای 2009

خواسته بودند قوم عزا
یک کرانه بی خورشید
لابه زار خاک که چرایی ِ هیچ ناخدایی به خدایی اش
مگر زانوزنان ذلیل
مویه بار کنند هر آدینه به زوزه گار قبیح
باری
یک دم نبود دم برآوردن این قوم آسوده
چشم بر هم نهادنی
که کابوس از گذر هر گام به خوانش آفتاب و بهار
وین باور ِ هماره ی خاکمان که آبادی اش
به سیاووشان یک دریا خاوران هوار کرده ایم
چه سوگی
چه اندوهی
چه های و هوی سر در گریبان ِ اینهمه که سر شد
ببین
چنین بار می دهد
پایکوبان به لج
هر روز
هر شب
به سلاحی
به طرحی
به راهی تازه جستن
گذار ناگزیرست این
چه بخواهیم
وچه نخواهیم
چه بخواهند
و چه نخواهند قوم عزا

نه آفتاب بی طلوع
نه شبان بی سحر
هیچ گردشی
نبوده
چرخش اینهمه چالش
که به دار و داغ و درفش
فریاد کرده ایم

کنون سرو ساران خاک
اگر که خون به خاک افشاندن
رزمیست بی انتها حتی اگر که بشاید
وین زنده بودن است
وین زندگیست
مشت در مشت
همگامی ماست
شادمانیمان را
خدایشان به عزاتر
این خاک مال ماست
ما
که زوزه ی هیچ ولایتی در نسخه پیچ آیه و وحی
وا ننهادیم آسوده سر
.

Sunday, July 12, 2009

یک حرف

یک حرف
گیل آوایی
12جولای 2009

مشت بر سنگ
ساده
سر بر سودای کدام سِحر سوده ای
که سلیطگانند سور کشان سیاهی
وینگونه بهت آورانه
جان جهان باخته
باج بر خرافه
مرگ
جار می زنی

های
خیمه ها به گردش هماره تاریخ تاراج رفته است
بی خرگاهی مگر آوار
باری به جام زهر
که تکرار
که تکرار
وین خرافه
خرپشته بار
بارها به بی باری
تاخت باخت
رمیده است

بنگر دوباره
های
مشت بر سنگ
اصرار بیهوده ایست
آفتاب را به انکار نشستن
.

Monday, July 06, 2009

من و باشو، غریبه ی کوچک در بروکسل


من و باشو غریبه کوچک در بروکسل
گیل آوایی
خاطره ای از گردهم آیی ایرانیان در بروکسل
4 جولای 2009
راه درازی را پشت سر گذاشته بودیم. پنج نفر بودیم. هر کدام به نوعی چنگ در آشفتگی خیال خود داشتیم که این روزها، ناسازگارتر از هر وقت رم کرده بود. یا شاید آشفتگی ای نبود و من اینجور حس می کردم مصداق ِ: "هر که نقش خویشتن بیند در آب!" و من براستی آشفته بودم.
یک روز، دو روز هم نبود، دو هفته بود که پریشانی غریبی را گرفتار آمده بودم. دلم به هزار راه می رفت. گاه مثل فیلمهای کارتنی همه ی خوش خیالی هایم را عینیت می دادم و چنان به واقعیت محض حس شان می کردم که دلم غنج می زد از آنهمه در یک جا و یک آن فراهم آمدن و گاه چنان در نازایی دردآور ِ این اوضاع و احوال دلم می گرفت که انگار یک کوه آشفتگی را درمن آوار کرده باشند.
گفتن هم نداشت. از دور دستی بر آتش داشتن، کاری بود که همه با نگاه منتظر تر هر زمانی، حوادث را می پاییدیم که چه می شود و چه خواهد شد.
نمی دانم چرا در آشکاری بی انکار واقعیت ِ شرایطی که در آن بودند وبودیم، و می دانستیم که با وجود کسانی که خود از عوامل سیه روزی سی سال کابوس ما و سرزمینمان بوده و هستند، راه بجایی بردن جز یک خوش خیالی ساده لوحانه نیست اما باز حضور شورانگیز مردم، آدمی را به توهم و خوش خیالی وا میداشت که آنطور نباید، ماجراها را ببینیم و دنبال کنیم. شاید گاهی آن طور که آدم دوست دارد، بعضی از پدیده ها و رویدادها را می بیند نه آن جوری که به واقع هستند!
با وجودیکه نگران دیر رسیدن بودیم و یک نفس هم آمده بودیم اما نیم ساعتی به شروع مراسم مانده بود. از دور جنب و جوش داخل میدان حس می شد. میدانی که قرار بود همه در آن جمع شوند.
ماشین را بی هیچ درد سری پارک کردیم. راه افتادیم. هنوز به درستی راه نیفتاده بودیم که جوانی پرچم به دست، با حالتی خاص گفت:
- درود به شرفتان که آمدید!
در دل گفتم:
- نکند، کسی نیامده باشد!
هوای شرجی لحظه به لحظه تف ِ آزار دهنده ای را به جان آدمی می نشاند. نه بادی می وزید، نه نسیمی. ساختمانهای شیشه ای بلند، دورا دور میدان، مانند آینه ای تش آفتاب را دو چندان به داخل میدان می تاباندند.
ماشینهای پلیس با نیروهای ویژه در گوشه کنار میدان دیده میشدند. دُور میدان، آمد و شد ماشینها و آدمها، عادی بودن شرایط بیرون از میدان را نشان می داد اما داخل میدان ماجرای دیگری جریان داشت.
یک سوی میدان جایگاهی درست کرده بودند که تمامی پوشش آن را رنگ سفید تشکیل می داد. وگفتند که سفید را به این خاطر انتخاب کرده بودند که نشان از دوستی و صلح باشد. مقابل جایگاه هم یک پرچم بلند قرار داده شده بود. کسانی دیگر، نوار پارچه ای درازی را گرفته بودند که رنگ سبز آن نماد همبستگی ِ خاصی را می نمایاند. در گوشه و کنار داخل ِ میدان، هر گرایش و گروهی را می شد دید. سابقه نداشت در یکجا بی هیچ مشکل یا جدلی، چنین گرایشهای متفاوت کنار هم و با هم باشند.
دیدن پلاکاردها با شعار و گفتمانهای خاص جالب بود. از سرخ ِ سرخ تا سفید ِ سفید دیده می شد. برخوردها هم جذاب بود. گروه گروه با خوشرویی دلنشینی حال و احول می کردند و میانشان گپی بود و رد و بدل کردن اخبار که هرکسی شنیده و خوانده ها و دیده هایش را می گفت.
مراسم را با خواندن بیانیه ای آغاز کرده بودند. صدای مجری مراسم از بلندگوهای نصب شده گاه چنان پخش می شد که بسختی می شد فهیمد چه می گوید.
وسط جمعیت ایستاده بودم. به دور و بر خود نگاه می کردم. گاه آشنایی را که مدتها بود ندیده بودم، می یافتمش و خوش خوشانه لبخند و چاق سلامتی از دور رد و بدل می کردیم و اشاره تاکیدواری که در فرصت بین برنامه با همدیگر حتما گپی بزنیم.
ناگاه چشمم به جوانی افتاد که عینک دودی به چشم وبا ساکی کوله مانند بر شانه اش، ایستاده بود. با خود گفتم:
- چه جالب! یک افریقایی برای همبستگی با ایرانیان به این مراسم آمده است!
احساس خوشی به من دست داد. چه همبستگی انسانی ای. چه برخورد دلنشینی از سوی مردم جهان با ما می شود! صدای سخنران که به فرانسه صحبت می کرد، لحظه ای حواسم را به جایگاه مراسم جلب کرد اما به هرجایی که نگاه می کردم، حواسم ناخواسته به افریقایی ای بود که میان جمعیت ایستاده بود.
با خود گفتم:
- باید سخت باشد برایش که زبان کسی را نمی داند اما میانشان ایستاده است. بهتر است که سر صحبت را با او باز کنم.
خود را کمی بطرفش که فاصله ای کوتاه با من داشت، کشیدم. با خود فکر کردم شاید بتوانم به زبان انگلیسی کمی با او صحبت کنم تا احساس تنهایی نکند.
به آرامی پرسیدم:
- شما انگلیسی می دانید؟
در کمال تعجبم، گفت:
- من فارسی می دانم!
در یک لحظه که به اندازه نیاید، به ذهنم خطور کرد که حتما بخاطر علاقه به زبان فارسی به این مراسم آمده است تا با ایرانیان آشنا شود. با خوشرویی گفتم:
- چه خوب! برایم جالب است که فارسی می دانید
لبخند مهربانی بر لبانش نشاند که خیلی بدلم نشست. در فکر پرسیدن سوالی بودم و پیش کشیدن موضوعی که به صحبت با او ادامه دهم اما گفت:
- شما هم فارسی خوب حرف می زنید!
گفتم:
- فارسی زبان دوم من است.
با همان نگاه مهربانش پرسید:
- شما از کجای ایران هستید!
در دل گفتم:
- چقدر باید در مورد ایران مطالعه کرده باشد که حتی می خواهد بداند که از کدام قسمت ایران هستم، اما هنوز پاسخی نداده بودم که پرسید:
- چرا زبان دوم!؟
گفتم:
- زبان مادری ام گیلکیست. من از شمال ایران هستم.
گفت:
- خیلی ها به این چیزها با تعصب نگاه می کنند. من از یکی که استاد دانشگاه هم بوده، شنیده ام. او معتقد بود که زبان اگر کتابت نداشته باشد زبان نیست
گفتم:
- فکر می کنم زبان یک شیوه ارتباطی است که ممکن است به اشکال مختلف باشد اما اگر منظور شما از این اشاره لهجه ها و بخشهای منشعب از یک زبان است، موضوع فرق می کند. اگر ریشه واژه ها و لغات و ساخت جملات متفاوت از زبانی باشد که آن را منشعب یا وابسته به آن زبان می دانید، اشتباه است.
با نگاه پرسانی به من خیره شد. حس کردم که باید توضیح دهم. به همین دلیل ادامه دادم:
- من اصلا با حس شووینیستی به این مقوله نگاه نمی کنیم. بگذار مثالی بزنم شاید منظورم روشنتر شود. اگر زبان را درختی بدانیم و ساختار و قانونمندی زبان را تنه درخت، لهجه ها، گویشها و منشعبات دیگر آن را می توان شاخه های آن درخت شمرد که ریشه ی اصلی شان به خود ِ درخت بر می گردد اما وقتی به مثلا زبان کردی، ترکی، گیلکی نگاه می کنیم، ساختار زبانی از نظر جمله سازی ، ریشه واژه و لغات از زبان فارسی جداست به نشانه های زیادی مثلا در گیلکی بر می خوریم که از زبان پهلوی سرچشمه می گیرند و...
ناگاه حس کردم همه نگاه ها به طرف من است. مثل آدمی که بی آنکه به سمتی نگاه کند اما حس می کند که از آن سمت زاغ او را چوب می زنند، حس کردم که نگاهم می کنند. تعجب کردم که این موضوع چقدر بایدبرای آدمها مطرح باشد! اما وقتی رو به سمت نگاه ها آ کردم، دیدم، ای دل غافل چنان نگاهم می کنند که اگر ادامه دهم هرچه سنگ و لنگ کفش نثارم خواهد شد.
دریافتم که هیچ صدایی از جایی نیست بلکه من هستم که بی محل گفتنم گرفته است! با حالت ِ چهره ها و گردش نگاه ها، فهمیدم که به احترام جانباختگان روزهای اخیر سکوت اعلام کرده اند و باید سکوت کنم. نمیدانم چرا بجای آن نگاههای بسیار خشماگین، کسی تذکری به من نداد!
برای اولین بار برخلاف عادت همیشگی گیلکی ام! که بسیار دشواراست آهسته سخن بگویم! مانند ایتالیایی ها که دستشان را ببندند، از گفتن وا می مانند! من ِ گیلک هم با آهسته گفتن، قادر به سخن گفتن نیستم! با هر جان کندنی بود، نجوا کنان گفتم:
- یک لحظه سکوت کنیم! بعد ادامه می دهیم!
دستها را به نشانه پیروزی ( دو انگشت باز مثل عدد هفت فارسی ) بلند کردیم. همه ی میدان در سکوتی سنگین فرو رفت. نمی دانم چند دقیقه سکوت اعلام کرده بودند.تمام حواسم به این بود که یک وقت دسته گل دیگر آب ندهم که آن نگاههای خشمگین بسویم سرازیر شوند! لحظه ای نگذشت که با صدای نوایی، سکوت پایان یافت و بخش دیگر برنامه آغاز شد. و من ادامه حرفهایم را گرفتم اما پیش از هرچیز پرسیدم:
- شما فارسی را چگونه به این خوبی یاد گرفتید که براحتی می فهمید چه می گویم!
با آرامش و صدای مهربانش گفت:
- من ایرانی هستم!
خشکم زد! یک لحظه انگار همه چیز به هم ریخت. قاطی کردم. قاطی کردی که دنبا سرم خراب شده باشد. به معنی واقعی کلمه گیج و منگ نگاهش می کردم! وای! من چقدر باید دور شده باشم که هم وطنم را نشناسم! دیگر به زبان و گیلکی و از آن داد سخن دادن هیچ شور و شوقی در من نمانده بود. عرق سردی بر تمامی جانم نشست. احساس شرمی که آب شوم به زمین فرو روم، در من بود. چنان شرمی که خود را هیچ نبخشم! مگر می شود هموطنم را نشانسم!؟
بی اختیار دستانم را به دور گردنش حلقه زدم. بوسیدمش. چنان طلب بخششی که بیاد ندارم تا کنون حس آن را در خود داشته بوده باشم!
او آرامشم می داد. می گفت که :
- این برخورد تازگی ندارد. خیلی ها اشتباه کرده اند. تا کنون خیلی پیش آمده که مرا افریقایی بدانند.
نگاهش می کردم و هیچ نمی گفتم. نگاه کردنی که اصلا مهم نبود برایم که خیلی برای او پیش آمده یا نه! من! چرا باید اینقدر از خودم دور شده باشم.
در آتش ِحس عجیبی می سوختم. با صدای آرام و گرفته ای که نشان از سرزنش درونی ام داشت، گفتم:
- حتما جنوبی باید باشید
با همان مهربانی گفت:
- بوشهری ام
با سکوت و نگاهی که هنوز از او می خواستم که مرا ببخشد، به حرفهایش گوش می کردم. ناگاه چشمم به مجید، دوستم، افتاد که در چند قدمی من ایستاده بود. چنان خوش بحالم شد که می خواستم بال در آورم. صدایش کردم:
- مجید بگذار همشهری ات را معرفی کنم.
مجید با خوشرویی همیشگی جلو آمد. یا شاید بهتر باشد بگویم که بدادم رسید. خواستم معرفی کنم اما اسم هم وطنم را نمی دانستم. مجید دست دراز کرد و با همان خوشرویی پرسید:
- بچه کجایی ولک!
صحبتشان گل کرد. و همین گرمی برخوردشان و گپ زدنی همشهریانه، مجالی داد تا نفسی بکشم و به خود آیم. لحظه ای نگذشت که به مجید گفتم:
- می دانی چه اشتباهی پیش آمد!
نگاه پرسانه ای به من کرد و من هم ماجرا را تعریف کردم! و اینکه چه به موقع بدادم رسیده است اما مجید به همشهری اش گفت:
- آخه تو مگه فیلم باشو غریبه ی کوچک را ندیدی!
چنان با آب وُ تاب وَ با لهجه دلنشین جنوبی می گفتند و می خندیدند که مانده بودم از این همه شور و حال!
تا سر در بیاورم که چه شده است و بخواهم چیزی بگویم، مجید در ادمه همشهری بازی اش، به هم وطنم گفت:
- شانس آوردی این رشتی ترا با صابون نشست که سفید بشی!

تمام

منظور از " باشو، غریبه کوچک " فیلمی است به همین نام با شناسه ی زیر:

باشو غریبه کوچک فیلمی است به کارگردانی و نویسندگی بهرام بیضایی در سال ۱۳۶۵.
این فیلم رنگی است و مدت آن ۱۲۰ دقیقه می‌باشد.
بازیگران: سوسن تسلیمی، پرویز پورحسینی، اکبر دودکار، عدنان غفراویان، فرخ لقا هوشمند، رضا هوشمند، محمد فرخواه، معزز بنی دخت، عزیزاله سلمان

Tuesday, June 30, 2009

سیلاب

سیلاب
26مارس2009

موش وُ گوش وُ دیوار
گزمه گشت نفسگیر
نواله ی پاداش می چرد
پچ پچ هزار حادثه
سیل خروشانیست در راه
نگاه کن
شب بی مهتاب
ستاره باران آنهمه فریاد است
آه
نور افشان اینهمه لج
بودن
بودن
بودن
بودن ِ یک دشت خاوران سرخ
سیلاب بی گریز
ناگزیر

موش
گوش
دیوار
گزمکان هرز
بیهوده
بیهوده
بیهوده عرق ریز ِ سلیطگانند

Monday, June 29, 2009

وای ِ من چقدر دلم تنگه

کوهی از کار روی میزم تلمبار شده است که سی دی ای که یکی از دوستان نویسنده ام داده، در سی دی پلی یر کامپیوتر می گذارم و شروع می کنم به بالا پایین کردن کارها که کدامشان فوری تر است!
هنوز دست به کاغذ نبرده ام که دکلمه شعر زیبای " مهتاب " از نیما میخکوبم می کند و در یک چشم برهم نهادنی هزار خاطره به سرعتی غیر قابل بیان از مقابل چشمانم می گذرند.
و هنوز به خود نیامده ام که تُن بم خواننده شعر با بیان اینکه خواب در چشم ترم می شکند! با واخوان هزار حس بایگانی شده، هوار می شود! و در پی اش نوای موسیقی ای شروع می شود که بی هیچ تردیدی علیزاده را در آن حس می کنم اگر چه از او نیست و کاری از کوروش انگالیست!
در پیچ و تاب شعر مهتاب هستم و موسیقی پس از آن که کارهای نیمه کاره را ورق می زنم. چشمم به کاغذ است اما دلم به هزار راه می زند و فکرم مثل توسن وحشی که رم کرده باشد، تاخت می زند و من نیز بی آنکه بدانم در این تاخت هستم.
کاغذهای یاداشت را بی آنکه بدانم دنبال چه می گردم، ورق می زنم. از صفحه اول تا به آخر چندین بار می روم و بر می گردم. نمی دانم دنبال چه می گردم. از خود می پرسم:
- تو دنبال چی داری می گردی!؟ چی میخوای!
یک لحظه وا رفتم. لیوان چایی مثل یک کاریکاتور که به من دهن کجی کند، به اندازه مجسمه ابوالهول مقابل من قد کشیده است. جوری که بخواهد بازی اش بگیرم. دست می برم و فلاسک چایی را بر می دارم تا چای بریزم. پیپ نیمه روشنم، انگاری که از رمق افتاده باشد، به هیچ پک زدنم پاسخ نمی دهد. دوباره می گیرانمش. هنوز دست به لیوان چای نبرده، صدای آشنایی به آواز: بمانی، بمانی، بمانی(1).... مرا با یک دریا سوز فراموش شده هوار می دهد.
- وای ِ من! چقدر دلم تنگه!
نمی دانم چطور می شود دل تنگی را در غربت بیان کرد. هرچه بگویی، ناگویاست. حسی که جز باید در خودت داشته باشی تا بدانی! تازه آنهم بر می گردد به اینکه چگونه با یاد و یادمان و خاک و دیار و کسانی که تا عمق جان و جهانت ریشه دارد، کنار آمده باشی و با خود داشته باشی.
بارها شده که توان گوش دادن به آوازهای پورضا، آشورپور را نداشته ام. یعنی فرار کرده ام. نشده که با صدای پورضا به باران ننشسته باشم!
با چنین حس و چنین دلتنگی، شعر نیما و این هم ولایتی ِ شاهکارم، همای، با صدایی که همه سلولهای من آن را حس می کند و می شناسدش! جز گُر گرفتن و تسلیم خوش خیالی سفر به دیار چه می توان کرد!
باری صدای همای ولایتم گیلان:
نمی دانم آوازهایش را شنیده ای یا نه اما تُن صدایش و تحریری که دارد، به تمامیتش گیلان است. مردم گیلان است. همه حال و هوای آنجاست. هوای جنگل و دریا و کوه و شالی و باغ و رودخانه و شهر و ده. همه مردمانش که وای به اندازه یک دریا دلم برایشان تنگ است.
و این دلتنگی را فقط اشک می ریزم و دل به صدای ریحان ریحانای همای می دهم.
هیچ چیز با من نیست. هیچ نمی کاوم. بر بال خیال نشسته ام و ده کوره های گیلان را سرک می کشم. به هزار خاطره و یاد می روم و کاغذ روی میزم مثل شیروانی خانه مان از صدای باران چشمم چک چک صدا می دهد.
با این دلتنگی و این موسیقی نمی دانم کدامشان فریادهایم را قسمت می کنند.
وای ِ من! چقدر دلم تنگ است
.
.
.
*منظورم هنرمند دیارم " همای " است که در این نشانی می توانید آگاهی لازم را در باره او بخوانید
http://www.mastan-homay.blogfa.com/

Sunday, June 28, 2009

مپرس

مپرس
گیل آوایی

در چنین آشفته حالی روزگار ما مپرس
دیده خون افشان، نگارا حال زار ما مپرس
ما همان پشمینه پوش دل به جانان داده ایم
با چنین و آنچنان کردن زکار ما مپرس
روزگار ما همان است ما همانیم خرقه پوش
دل شکست روزگاریم از دمار ما مپرس
مانده در یک لا قبا و دل هزاران رازپوش
بهر یاران سر فشانیم از خمار ما مپرس
در شبان خلوت ما شور ِ جانان را بجوی
لیک حال ما به دوران از قمار ما مپرس
سر به لاک خویش بودن رسم و راه ما نبود
داغ صد سرو سهان برماست جار ما مپرس
ما چنان مست خیال خویش و ناز باده ایم
کاین میان آوار جانیم و زخوار ما مپرس
واله مستانه یاریم و به غنج خنده هاش
در بهاریم گر بخندد از شرار ما مپرس
گیل اوایی دلشد وُ یک لا قبایش داده باد
گر که ما را دلگشایی تار و مار ما مپرس

Saturday, June 27, 2009

ما نبودیم، گیل آوایی

ما نبودیم
گیل آوایی
27جون2009

چه می گویی!؟

وقتی رسوایی ارث همسایه بود
و استبداد
ره آورد بیگانه
ما که پاکی همه دنیا را غسل تعمید داده ایم

چه می گویی!؟
آنقدر گفته اند گفته اند گفته اند که باورمان شد
ما هیچ مرگمان نبود و نیست
تنها به نجابت همسایه شک کرده بودیم
و یورش جانیانی که ناگاه اسطورشان ساختیم

گناه ما نبود و نیست
دیوارهای بلند
فاصله ما بود با کرانه ای که باخته بودیم

چه می گویی!؟

آن آتشی که زبانه کشید
از ما نبود
سوز و داغ و شعله کشانش
از جان ما
ما
تاوان هر حادثه بودیم که انگار بر پیشانی مان نوشته بودند
یکی نبود که بگوید
بیچاره جان دستهایت را اینقدر گره نکن که مشتها
فرق خودت را نشانه رفته اند
حالی مان نبود
و این نه از ما که همسایه بود بار بردوش ما
و بیگانه بود
هر تاخت و غارت این خانه
این خاک
این
چه می دانم هرچه که بنامیش

ما
وارثان آفتاب
ما
وارثان آب
ما
وارثان خاک
ما
باری گفتن چه سود که دیوار
فاصله ی نگاه ما تا کرانه ی هر آفتابخیز
که نبینیم
چه می گویی
تاختهای بی پرچم
وباز
چشمها آنگونه می بینند که دوست دارند

چیزی نگو
برایم شاملو بخوان
تا بنشینیم بر سرنوشت خویش گریه ساز کنیم

Sunday, May 31, 2009

یک حرف


یک حرف
گیل آوایی
29 مه 2009 لاهه

به آنانی که مقابل پارلمان هلند برای آزادی و همبستگی با
کارگران زندانی در ایران، دست به اعتصاب غذا زده اند


یکی از دوستانم زنگ می زند و خبر می دهد که در مقابل پارلمان هلند چند تن از تلاشگران سیاسی برای همبستگی با کارگران زندانی در ایران و اعتراض به دستگیری و زندانی شدن آنان بویژه در مراسم برگزاری روز جهانی کارگر در ایران، دست به اعتصاب غذا زده اند. نمی دانم چرا باتوجه به خبرهای کمر شکنی که این سالها فراوان شنیده ایم وُ شنیده ام، این بار تمام جان من گُر گرفت که چه بر ما می گذرد که هنوز برای ساده ترین خواسته و برای پیش پا افتاده ترین حقوق انسانی باید اینگونه از جان گذشت! وا ماندم از سرنوشتی که در سه دهه اخیر به صورت هولناکی رقم خورده است.
در ازدحام ماشینها و شلوغی خیابانها، به هزار زحمت جای پارکی پیدا می کنم و ماشین را پارک کرده، به سمت میدانی می روم که مقابل پارلمان گسترده شده است. مردمی را می بینم که بدور از آنچه که در ما آتشی به پا کرده، تن به آفتاب نیمروزی داده اند و در جای جای میدان تا کناره آبگیر حاشیه پارلمان خوش خوشانشان است.
پرده ی سرخ رنگی که بر آن ماجرای اعتصاب غذا نوشته شده است، در فاصله دو درخت آویزان است و چند تن که چهره های آشنایشان هوای وطن را تداعی می کند، روی نیمکتی در پای همان پرده نشان از محل استقرار تلاشگران اعتصابی دارد.
دیدن دو چشم انداز با دو دنیای متفاوت ذهن مرا بخود مشغول می دارد. غریبی و غربت را به آشکارترین شکل آن حس می کنم. گپی می زنم و حال و احوالی می کنم. چیزی مرا می گیراند و تا برگشتن و رسیدن به خانه در ذهن مرور می کنم. حرفی و دادی و فریادی شاید بیشتر گویا باشد از آنچه که مرا می گیراند. پس می نویسم و پیشکش اش می کنم به همانانی که در میدان فریاد سر داده اند با جان خویش:

فریاد

چه غریبانه قد افراشته ای
ناکجایی
که نه فریاد ترا می فهمد
نه خیالیش از این شب زدگی

مشتهایت
چه غریبانه به خشم!؟

حسرت ِ آزادی
دیرگاهیست ترا یار به چشم
و نگاه تو در این بیتابی
سرخ ساران ِ سیاووشان است
خاوران است به داد
دادخواهیست به دار

وتو در گستره ی یک دریا تنهایی
یار دلباخته ای
آنکه در خاک وطن زندانیست
و ترا پیوندیست
که غریبانه قد افراشته ای

شرمگینان ِ خموش
لای صد شاید و ُ اما وُ اگر گم شده اند
و در این گمشدگی
چه غریبانه ز بیداد وطن می گویی

آه
باری
تو رفیقانه به پا خواسته ای
باز بر دوش تو آواز سیاهکل سبز است
باز فریاد تو از جنگل آمل جاریست
خاورانها گل سرخ

من به هر واژه ترا می خوانم
باتو
آری
چه هواریست مرا
که چنین بیتابم




گیل آوایی
29 مه 2009 لاهه

Monday, May 25, 2009

اندوه لج

اندوه لج
گیل آوایی
25مه2009

صد آه و حسرت
این دیار
هر خیز
کابوس بود
میدان به خون نشستن

آوازهای رُستن
خون بود خون
چون جام آرزو
با خشم و داغ شکستن

این درد
آی
ای همره همه ی مرگلاخ خاک
جان آمده است به جان
زین راه بی کرانه
زین دشت مات
زین آسمان سیه باره سوختن
دستی دگر
دوباره
لجباز نسل ِ سمج در سفر هنوز
هیچ
هاج و واج
باز پریدن به بام کدام دام
آه
دل به دل شدن
از دست داده ایم
از دست رفته ایم
با باد بودمان سفر
تا هرچه باد باد
بیهوده
بیهوده پای فشردن پیرانه سر
این نسل نسل ِ کدام تاریخ گرده بار می کشد باز
کاین سرنوشت بازی به باز بازو به بازو نشستن
دل می گیرد این چنین
پر پر به بال و پر گشودن
.

Thursday, May 21, 2009

دولت آبادی جان! شما چرا!؟

دولت آبادی جان، شما چرا!؟
گیل آوایی

با هزار درد، درود بر تو،
اما چگونه بگویم!؟
اینکه سروش، آخوند بی عمامه ی خرافه مست، در پیوند دین و دمکراسی، فلسفه می بافد و سفسطه بار می کند، موضوع این نوشتار نیست، چرا که بیزاری من از باور و تفکر قهقرایی و بلاهتی که توسط او در واژه های قشنگ بسته بندی می شود، عریانتر از آن است که به آن بپردازم.
اگر چه پرونده این خدای آلودگان حقیر که راه بر حاکمیت آدمکشان اسلامی هموار کرده وُ می کنند، و جنایت وُ جهل و سیه روزی یک ملت را تئوریزه کرده و جنایتباری دین سیاسی را لاپوشانی می کنند، روزی در وقت و جای بایسته اش باز می شود.
اما تو دولت آبادی جان! بگو چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم!؟
پیشترهای همین معرکه گیریهای حکومت آدمکشان اسلامی، عکسی از تو در روزنامه های ایران، دل بسیارانی از جمله من، را بدرد آورد وقتی در کنار سردار غارت و ماست مالی، رفسنجانی و همین مشتاق تدارکاتچی شدن، کروبی، انتشار یافت که وا ماندم از چرایی حضورت در آن جمع جانیان!
آن گذشت و باز مانند بسیاری از گاف دادنهای جامعه بویژه ادبی ما، بنوعی با آن کنار آمدم و پذیرفتم که حتما شرایط ناگزیر و ناخواسته ای بوده که این عکس فرصت طلبانه گرفته شده و منتشر شده است. آن گذشت و آمد زمان دیگری که خبر سخنرانی ات در مسجدی جار زده شد که برای باز هم مشتاق تدارکاتچی شدن کسی که از افتضاح فرهنگی و سرکوب دانشگاهها گرفته تا جنگ و کشتار جانهای شیفته دیارمان را در دوره وزارت و خوش رقصی های او برای امام خون آشامش شاهد بوده ایم.
اما دولت آبادی جان چرا!؟
هیچ پاسخی به این " چرا" که هزار باره به هر ثانیه در مغزم هوار می شود، ندارم!
فکر می کنم. یعنی بر این باورم که هیچ مقامی در سیاست و کیاست این جهان و صد البته در حاکمیت خون و جنایت، زیبنده تو نیست دولت آبادی جان! و به هزار یقین می دانم که نه دنبالش هستی و نه نیازت به آن است اما چرا با حضورت به این جانیان اعتبار می دهی!؟
مشکل است باور کنم که ندانی حضورت وسیله ای ایست برای اعتبار گرفتن این خدای آلودگان خرافه مست! که سه دهه جنایت بر یک ملت را به ناروا، روا داشته اند.
مشکل است باور کنم که ندانی هر آنچه که بگویی و هر آنچه که بخواهی از تریبون این آدمکشان هوار کنی، در شرایط کنونی این جانیان محلی از اعراب ندارد! بلکه حضور تو برای مشروعیت و ارزش و اعتبار دادن به این جنایتکاران اصل ماجراست! و این فرصت را می دهی و می شوی وسیله ای که این قاتلان نیاز دارند!
چرا!؟
دولت آبادی جان، می دانم که می دانی، تو به خودت تعلق نداری! از همان وقتی که کلیدر به جامعه ادب و فرهنگ ایران عرضه کردی، فاتحه برای خود بودنت را خواندی! و شدی آن ماندگاری تاریخی ای که میرایی در مقابلش رنگ می بازد و شدی یکی از نمادهای وجدان بیدار جامعه ای که شوربختانه سرنوشتش را برای کولی دادن به شاه و شیخ رقم زده اند!
کاش می گفتی یا بگویی چطور با این درد کنار آیم که سعیدی سیرجانی ها، علایی ها، مختاری ها، پوینده ها، و هزاران جان شیفته ی پرپر شده در دل خاورانهای دیارمان مرز خونینیست میان همه آنانی، از جمله خود ِ تو دولت آبادی جان، با آدمکشان اسلامی که فریبکارانه می کوشند با معرکه گیریهای انتخاباتی و به میدان فرستاده شدن انترهایی از نوع احمدی نژاد، کروبی، موسوی، رضایی توسط نالوطیان مافیای الله بر سرزمین ما یعنی همان گردن کلفت کرده های به غارت و جهل و جنایت( رهبر وُ خبره و مرجع و آیت ِ الله!!) تا مشروعیتی بدست آرند که ندارند! و تو دولت آبادی جان وسیله تطهیر و اعتبار چنین ماجرایی می شوی!
چرا!؟
تو که برای گفتن و نوشتن و رساندن حرفت به گوش مردممان و جهان باورمند به کرامت و حرمت انسان، مشکلی نداری! تا نیاز به تریبون و یا فرصتی برای اعتراض وهشدار دادن! باشدت!
چه ضرورتی، چه دلیلی ترا به جمع این آدمکشان و عاملان سیه روزی سی سال حکومت جهل و جنایت می کشاند!؟
دولت آبادی جان،
تا کی و تا کجا باید کوه ما ایرانی ها موش بزاید!؟

با مهر و احترام صمیمانه
گیل آوایی
هلند
21 مه 2009

Tuesday, May 19, 2009

آخر خط، گیل آوایی

آخرِ خط
گیل آوایی
19 مه 2009

لبخندی به لب دارد. هرچه کلنجار می رود، بطری آب از جیب بارانی اش بیرون بیا نیست که نیست. نگاهش می کنم. همانطور که چشمم به اوست. فکر می کنم. هفتاد بهاری باید پشت سر گذاشته باشد. پیرمردیست چهارشانه، بلند اما مثل درخت زمستان زده ای فرسوده تر از هم سن و سالهای این سامانی اش بنظر می رسد.
از خط پیاده رو می گذرم. اتوبوسی که از انتظار ِ عبور پیاده ها نفس تازه کرده است، به محض اینکه پا به پیاده رو می نهم، راه می افتد. مسافری از شیشه پهن و گشاد اتوبوس به بیرون خیره شده است. با نیم نگاهی به او، از پیرمرد دور می شوم. دوچرخه ای در انبوه دوچرخه های ردیف شده از حالت ایستاده می افتد. جوانکی با گوشواره ی زمخت و خالکوبی هایی سرتاسر بازو شانه که خودنمایانه در معرض نگاه همگان گذاشته است، دوچرخه را بلند می کند. از جیب شلوارش چیزی فلزی در می آورد. زنجیر قفل دوچرخه را می شکند. مردم بی توجه به دزد دوچرخه به راه خود ادامه می دهند. نگاهش می کنم. به سرم می زند با تلفن همراهم عکسی از او بگیرم اما زود پشیمان می شوم.
بدون اراده به پشت سر نگاه می کنم تا پیرمرد را ببینم به کجا رسیده است. براحتی در میان انبوه مردمی در حال گذر دیده می شود. می بینمش که با چه اشتهایی بطری آب را به طرف دهانش می برد. لبخندی بر لبانم می نشیند. چه سخت است از قدرتباوری ِ کوهی جابجا کردن، آدمی برسد به زمانی که برای در آوردن یک بطری ِآب اینقدر سخت جانی کند!
به ایستگاه قطار می رسم. عقربه های ساعت برخلاف همیشه هیچ شتابی نشان نمی دهند. نیم ساعت به حرکت قطاری که باید سوار شوم، مانده است. به دستگاه خودکار بلیط فروش که سر راه ورودی به داخل ایستگاه با آن رنگ زرد و آبی قد کشیده است، می رسم. هر بار خواسته ام بلیط بگیرم، اندوهی در من جان می گیرد. احساس خوبی ندارم وقتی فکر می کنم که انسان هر روز سراسیمه وار ماشینی تر می شود. همه ی چیزهایی که بنوعی با یک حس متقابل است از حیطه تماس انسان دور می شوند.
با حالت وازده ای کیف پولم را از جیب بغل در می آورم. کارت بانکی را در شکاف کوچک مخصوص پرداخت می سُرانم. شماره شناسایی شخصی را بر روی صفحه شماره ها دانه دانه فشار می دهم، پاسخ منفی می شود. دستگاه خودکار را با اخمی که به فروشنده ی صبور اما مایوسی شبیه شده و به خریدار بی پولی برخورد کرده باشد، نگاه می کنم.
پرداخت به مشکل بر می خورد و کارت را از شیار مربوطه پس می کشم. حرفی نمی توان زد. کسی نیست پاسخ دهد. نگاهی به کارت می کنم. آنرا به جلوی پالتومی سایانم تا شاید آن بخش حساس و مغناطیسی کارت تمیز شود. آن رادوباره در همان شیار مخصوص فرو می کنم که انگار با دهن کجی روبرویم دهان گشوده است.
شماره را دوباره با دقت بیشتر و آرامشی که ندارم! فشار می دهم. هر عدد را بازبینی ی دقیقی می کنم که درست فشار داده باشم! لحظه ای پرداخت انجام می شود. با غر ولندی کارت را از دستگاه پرداخت خودکار که دیگر ور آمده و نیمه بیرون مانده، می کشم. هنوز کارت را در کیف نگذاشته ام که بلیط قطار از شیار دیگری بیرون می زند. آن را هم از شیار بیرون می کشم. تا بر می گردم، از صفی که پشت سرم تشکیل شده بود تعجب می کنم. به آنها نگاه می کنم و به دستگاههای پرداخت دیگر هم، اما با دیدن آخرین نفری که به دستگاه خودکار ناسزا می گوید، در می یابم که تنها دستگاهیست که ظاهرا کار می کند.
از کنار صف می گذرم. باید به سکوی شماره پنج بروم. تابلوها را نگاه می کنم. بروی هر کدام مقصدی با ساعت و ایستگاههایی که قطار می ایستد، نوشته شده است. از دور تابلوی سکوی پنج را می بینم. صدای خش خش پله برقی که یک نفس کار می کند، در مقابل هر سکویی قد کشیده است و مثل ماری که از میان خس و خاشاک بخزد، با سرو صدا بالا می رود. بر روی هر پله ی آن، تک و توکی تنبلانه ایستاده اند.
برای رفتن به سکوی شماره پنج، به پله برقی مربوطه نزدیک می شوم. هنوز پا روی پله برقی نگذاشته ام که پیرزنی کشان کشان می رسد. کمکش می کنم تا با من روی پله برقی قدم بگذارد. کنار هم بالا می رویم. زن ِ شوخی است. با خوشرویی چیزی می گوید که بسختی می توانم بفهمم چه می گوید. به بالای پله برقی می رسیم. زیر بالش را می گیرم وکمکش می کنم تا براحتی روی سکو پا بگذارد. از من تشکر می کند. پیر زن بروی سکوی پنج آ می رود و من سکوی پنج ب.
روی نیمکتی در قسمت سیگار کشیدن مجاز، می نشینم. نمی دانم در فضای باز آنهم در ایستگاه قطار که عبور هر قطاری با سرعت که در ایستگاه توقف نمی کند اندازه همه ایستگاه، هوا جابجا می کند، تقسیم بندی آن به محدوده سیگار آزاد و ممنوع، چه معنا دارد! یادم می آید که دود وُ بوی سیگار برای کسی که سیگار نمی کشد، چقدر آزار دهنده است! اما من که پیپ می کشم، چه!؟ ولی چه فرق می کند! کسی که نمی خواهد در معرض دود وُ بوی تنباکو وُ توتون و ته سیگارهای رها شده بنشیند، می تواند محدوده دیگری باشد، و اهل دود وُ سیگار هم بی عذاب وجدانشان دود می کنند! پوزخندی به خود می زنم. دنیا در تب و تاب چه فاجعه های هولناک است! من به چه فکر می کنم!
در حالیکه به تابلوی مربوط به محل کشیدن سیگار نگاه می کنم، بطرف اولین نیمکتی که خالی در تابش نور تکه پاره شده خورشید لم داده است، می روم. روزنامه ی مترو را روی زانو می گذارم. از جیب پالتو پیپ و توتون را در می آورم. پیپم را چاق می کنم. می گیرانمش. در اشتهای اولین پک بامدادی، پیپ کشیدن به دل می نشنید! هنوز پک زده وُ نزده، چشمم به عکس اوباما می افتد با جمله ی دنیای عاری از سلاح هسته ای! پوزخندی می زنم. باز این یانکی ها چه کابوسی برای جهان خواب دیده اند! چه سلاحی مرگبارتر از بمب اتمی ساخته اند که شعار جهان عاری از بمب هسته ای سرمی دهند. شاید هیروشیما و ناکازاکی تکراری شده است. حریصان ِ جهانخوار فاجعه ی تازه ای می جویند. همچنانکه با خود تکرار می کردم، گربه در راه خدا موش نمی گیرد! صفحه اول را ورق می زنم.
پرنده ای از بالای سقف نیمه باز سکوی شماره پنج پرواز می کند. صدایی از آن سوی سقف با آن پرنده انگار واگویایی می کند. پرنده ای که همیشه بهار و تابستان و پاییز سر و کله اش پیدا می شود. سحرخیزترین پرنده ایست که دیگر به صدایش عادت کرده ام. یعنی سه فصل سال با صدای این پرنده پیوند خورده است. رابطه عجیبی با این پرنده دارم. مثل برگ ریزان پاییز و حس آن مدرسه رفتنها و بازیگوشیهای سالهای دبستان و خیابان گردیهای جوانی. و اما اینک سالهای استخوان ستبری! پیوندیست با این پرنده ی پر سر و صدا. پرنده ای که دیر تر از هر پرنده ی دیگر به خاموشی شبانه کز می کند. صدایش گاه چنان است که انگار حرف می زند. دوستی می گفت روح چینی و ژاپنی در قالب این پرنده ها رفته است چون با آواهایی که می خوانند مثل آنها حرف می زنند!
ته سیگار یک نفر که از مقابلم می گذرد، کنار نیمکتی که نشسته ام، می افتد. نگاهش می کنم. با گفتن، متاسفم، ته سیگارش را بر می دارد و در جای ته سیگارها می اندازد. جوری که نگاهم می کند و به پیپم زل می زند، می گوید که سیگارش راحت است با پیپ ِ غلط اندازت چه می کنی! چشم از نگاهش بر می گردانم.
صفحه روزنامه مترو را مرور می کنم. به ساعت نگاه می کنم. ده دقیقه به رسیدن قطار مانده است. کیفم را باز می کنم. یاداشت دیشب را مرور می کنم. باید چیزی به آن اضافه کنم. از متن آن راضی نیستم. دست می برم تاخودکار از جیب بیرون بکشم. هنوز دست در جیب بغل نکرده پشیمان می شوم. داخل قطار بهترین وقت برای خواند ن و یاداشت کردن است. آخرین پک را به پیپ می زنم. دودش چنگی به دل نمی زند.
پالتویم را مرتب می کنم. کیف را باز کرده، روزنامه و کاغذ یاداشت را داخلش می نهم. بلند می شوم. سکو شلوغ شده است. همه در امتداد خط نارنجی صف می کشند. در میانشان چشم به سویی دارم که قطار باید از آن بیاید. نوار موازی فولادی راه آهن تنها جای ایستگاه قطار است که تمیزی آنچنانی نمی نماید. پرنده ای در فاصله دو نوار موازی فولاد، لای ترواورس های بتونی چیزی را نک می زند.
صدای سوت حرکت قطار از سکوی شماره 6 بگوش می رسد. قطاری از سوی دیگر می رسد. چرخهای فولادی آن با صدای دلخراشی روی نوار فولادی کشیده می شود. لوکوموتیو قدرتمندی جلوی آن مانند اژدهایی که دُم درازش را بکشد، بروی نوارهای موازی کشیده می شود. صدای دلخراش چرخهای فولادی به ناله تبدیل می شود. ناله های ممتد به شماره می افتند. آخرین ناله ای که از آن بلند می شود، ایست ِ کامل اژدهای حریصیست که بی حرکت هو هو می کشد و بی قرار ِحرکت دوباره است.
درهای آن باز می شوند. انبوهی از مردم از آن خارج می شوند. نگاهم را از مردم بر نداشته بودم که صدای رسیدن قطاری که باید سوار شوم از فاصله ای تا ایستگاه می رسد. از دور هیبت آن لحظه به لحظه گیراتر و دیدنی تر می شود. صدای دلخراش تکرار می شود. ممتد و بلند و بلند تر. همه روی سکو صف کشیده اند. صدای ممتد ودلخراش چرخهای فولادی هر لحظه کند تر و فاصله دار تر می شود. همه این پا آن پا می کنند.
هیچ نگاهی به سوی غیر از قطار نیست. دستها به کیف و ساک و کاغذ و نوشابه، بیتابی آدمهارا می شمارند. صداها زیاد شده است. خمودگی به حرف زدنهای بلند و خنده های ممتد تبدیل شده است. انتظار ِ آمدن قطار می رود که جایش را به انتظار رسیدن به مقصد دهد.
قطار تا بایستد، چند واگن از ما دور می شود. به داخل واگنها نگاه می کنم. شلوغ نیست. برای همه جا هست. طبقه پایین قطار پر تر از طبقه بالاییست. برایم همین خوشایند است. طبقه بالا را ترجیج می دهم . طبقه بالا چشم انداز وسیع تری دارد. درها باز می شوند، چند نفر پیاده می شوند. چند نفر دیگر سوار می شوند.
به چند نفر نگاه می کنم. چند نفر به چند نفری نگاه می کنند که من هم یکی از آن چند نفر در ازدحام سوار شدنم. قطار تکانی می خورد. صدای چرخهای فولادی بلند می شود. اژدهای حریص دم خود را می کشد.
از شیشه کنار به بیرون نگاه می کنم. نوارهای موازی به شبکه ای تو در تو، میدان وسیعی گسترده اند. لحظه به لحظه شبکه نوارهای فولادی از چشم انداز من دور می شوند. سایه روشن منظره های بین راه حس می شود. از ایستگاه دور می شوم. صدای چرخهای فولادی دیگر گوش خراشی رسیدن به ایستگاه قطار را ندارد. یک نواخت به جلو می رود.
انتظار ِ به مقصد رسیدن هنوز در چهره ها دیده نمی شود. به ساعت نگاه می کنم. چهل دقیقه به مقصد مانده است. چهل دقیقه انتظار به مقصد رسیدن.
از تب و تاب ازدحام ایستگاه قطار خبری نیست. آرامشی خاص در واگن حس می کنم. فضای سبز که در تابش بامدادی خورشید بسیار به دل می نشیند، چشم انداز زیبایی از پنجره مرا به بیرون از واگن قطار می کشد. درختان انبوه که چتر زده بر بیشه ای حضور برجسته تری نسبت به انبوه سبز در نگاه من دارند، دیده می شوند.
گاه تک درختی دورافتاده در فاصله ی تا چشم کار می کند، چنانش می بینم که انگار دست بر کشم شاخ و برگی از آن به چنگ می آید.
برگهای پهن درختکی مرا می برد. گویی همین دیروز بود که کاشته بودمش. از کنار رودخانه می گذشتم. مثل هر روز بازیگوش و کنجکاو. گاه بوته ی گلی می کندم گاه مشتی بنفشه برای مادر. درختچه ای قد می کشید. کنارش چمباتمه زدم. حس خوشی در من جان گرفت. از خاک کندمش. به خانه برگشتم. باغ هزار محصول جلوی خانه مان جان می داد برای کاشتن این درختچه.
از حیاط خانه گذشتم. مادر، کنار حوضچه ای مشغول شستن ظرفهای شام دیشب بود. از روی پرچین کوتاه باغ پریدم. در فصله چند متری ِدرخت نارنج ایستادم. جاییکه که خیلی خوش بحالم می شد، خم شدم. خاک نرم و خیس صبح را کنار زدم. چاله ای کوچک کندم. درختچه را در آن کاشتم. با آفتابه ای که بر لوله آن یک تکه اندازه کف دست قوطی سوراخ سوراخ شده وصل شده بود، برداشتم و به درختچه آب دادم. درختچه با من! نه! با من نه! حتی سریع تر از من قد می کشید. هیچ نفهمیدم چه شده بود. کی از من بلندتر قد کشیده و شاخ و برگ گسترده بود. روی یکی از شاخه هایش جای من شد، وقتی که مادر از صدای سازدهنی بتنگ می آمد و مرا از اتاق می رماند با تاختی که چهارنعل ِ یک اسب هم به گردش نمی رسید.
بهترین جای من شده بود آن درخت با شاخه ای که رویش می نشستم و خوش خوشانه سازدهنی می زدم. درختی با برگهای پهن در فاصله ی ایوان خانه تا آن سوی باغ که زاغش را همواره چوب می زدم. انگار که لحظه شماری می کردم تا میوه دهد. پیش پایش، درخت انگور، همان رز بالا بلند پیچاپیچ، که غوره هر ساله ای آبغوره خانوار ما می شد، دلبری می کرد.
چه درختی در چه چشم انداز ِ من! که مست نگاهش در سالهای جوانی با حس شیرینی در من از دیدن بالا بلندیش! همان درختچه ی نازک ِ کنار رودخانه در صبحگاه بازیگوشی که سر از باغ خانه در آورده بود و من! آری من! کاشته بودمش! که از من فرازتر با شاخه ای که ساز زدنهای مرا در لم دادن پس از گریز از تشر مادر ِ بتنگ آمده از سر و صدای ناهنجار ساز زدنهای ناشیانه ام؛ قسمت می کرد. مسافر بغل دستی ام بلند می شود. با کنجکاوی نگاهم می کند. کیف بدست ایستاده در کنار من که بلند شو! از چه نشسته ای که آخر خط است.
حس عجیبی است. برای درخت من دلم تنگ است. دلتنگی ای با یک غم خواستنی در من جان می گیرد. بی تابم می کند. هوای خاک و مادر و باغ. هوای گریز از اینهمه که رفته و می رود، انگار که سر ایستادنش نیست! اخر خط اش کجاست!؟
کودکانه دلم لج می کند. وسوسه ای محال، ناگاه چنان عمیق سرکشانه جان مرا جیغ می کشد که وا می مانم در آن! من درختم را می خواهم.
عجیب نیست. نه!؟ آه! فکری چون نت نانوشته ای در نوای هماهنگ حس یک دنیا دلتنگی، از اوج فریادواره ای زیر و هوار کش، هو می کند: هی! تو کجایی!؟ چه خوش خوشانه ات هست! چه می گویی! وای! مانده هنوز خانه ای!؟ باغی!؟ درختی!؟
چه بر سر درخت ِ من آمده است!؟ کسی خبر دارد!؟

تمام

Sunday, May 17, 2009

سه تاسیانه، گیل آوایی

1

نشست وُ
خیز وُ
تردید

حاشایی بلند
رسوا

وسوسه ای بی تاب
تاب می دهد
بی قرار
وقت است سرکشی!


2
دری به قفل
سه دیوار وپنجره ای تا یک گستره رهایی
آه
این خیال سمج!


3

دستی وُ
خشمی و ُ
ماشه ای

جنگلی آتش
این پا آن پا می کند

Thursday, May 14, 2009

شبانه2

شبانه
گیل آوایی
نیمه شب، بامداد سه شنبه 6 مه 2009

مهربانی ِ بی رمقیست
این روزها

روزگار ِ جارزدنهای بی گذر
هیچ دهانی آواز نمی دهد

درد مشترک
بار ِ بی باری ِ یک حرف است
ربط ِ بی ربطی ِ هرکه هرکه باد

لب
بیهوده می ساید تهی سبو

جام ِ بی نوش بادا
تلختر از تنهایی
زورنوش می شود

آه
اگر می بود
شعله کشان ِ بی غش ِ یک همصدایی

یاد
تنها یار ِ همراه ِ بی کسیست این روزها
می دانی؟

بازگشت

Tuesday, May 12, 2009

یک دیدار، داستان کوتاه - گیل آوایی


یک دیداربا یادی از تابستان خونبار 67 و یارانی که پر کشیدندگیل آوایی
همه شب نالم چون نی(1)
كه غمی دارم
دل و جان بردی اما
نشدی يارم
با ما بودی ،بی ما رفتی
چون بوی گل به كجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی


گرداگرد اتاق نشسته ایم. پدر، غزلی از حافظ را تمام کرده است. سمت راست او مادر با خوشرویی به همگان نگاه می کند تا چیزی کم و کسری نداشته باشند. در باز می شود. صدای نجواگونه اش از راهرو بگوش می رسد. در لحظه ی چشم بر هم نهادنی، به جمع ما می پیوندد.
کنارم می نشیند. یک دریا مهربانی از او در دل من است. هر وقت که دلم می گیرد، هم اوست که به دادم می رسد. یادم هست که وقتی اول بار دیدمش، کوله ای با یک بند بر پشتش، سه گوش آویزان بود. دستانش رها با قدمهایی که یک دنیا تردید به هرگامش می شمرد، پیش می آمد.
نگاهم به نگاه او گره خورده بود. جا خورده بودم. حرکتی از من ساخته نبود. برای چند لحظه که نمی دانم ثانیه ای یا دمی یا هر چه که بخواهم اندازه اش دهم، فاصله ی زمانی ای بود، که در آن لحظه بی نهایت ِ دست پاچگی شاید بهترین شناسه بوده باشد!، وا مانده بودم. وامانده بودم ازیک دریا دلهره در نگاهش.
با خود کنجکاوانه تکرار می کردم:
- چی شده !؟ از کدوم جهنمی جان بدر برده!؟ چی به سرش اومده !؟ کدوم بی پناهی ای گرفتار شده که اینجوری مثه یه ویرانه کوهی آوارشده راه میره!؟ کجا میره!؟ چی می خواد!؟ شاید چیزی نمی خواد بلکه خواسته که بیاد! اما کی!؟ چرا!؟ اونام این وقت ِ روز!؟
لبانش خشک شده بود. پریشان ِموهایش از زلف گریز زده از روسری اش، پیدابود که با چه شتابزدگی ای بیرون زده بود.
دیدنش از من هیزمی ساخته بود که آن همه دلهره و تردیدش به آتش ام کشیده بود. هر لحظه به دامنه ی شعله های این آتش افزوده می شد. گر می گرفتم. آرام آرام از خودم دور می شدم. آتشی در من زبانه می زد که سوختن " من ِ " تا چند لحظه پیش را آغازیده بود. من می سوختم از آن همه که او با خود می کشید.
آفتاب در گشاده دستی بامدادی اش، آسمان بی ابر را چنان پیراسته بود که هر چیز و هرکس را به تازه شدن و بال گشودنی شاد برای یک روز زندگی می کشاند اما این لحظه در این نقطه از جهان که هیچ چیزش با هیچ جای این روزگار همخوانی ندارد، ماجرای دیگری جاری بود. نقطه ای که روشنایی، به ناله ی بنده واری خوش می نشیند و لبخند، واکنش رم کرده ایست که هر آدمی پروای پرداختن به آن را دیرگاهیست باخته است.
همه ی راه ها، بیراهه هاییست که انگار آب در لانه شان سرریز کرده باشند، مورچگانی در آمد و شد ِ بی انگاره به روز وُ بامداد وُ آفتاب، و صد البته دمار آنچنان درآمده که جنگل در تنازع بقاء آن رشک می برد، از اینهمه که در میانشان رخ می داد، می گذشتند.
یک خانه، یک شهر، یک سرزمین در دلهره شدنهای ناگزیری تن داده بود. و من ِ شاید بی تاب تر از همه، درون خویش را پرسوزتر از هرچه سوزناک می یافتم، در بیم و دلهره و تردید آن که دیدمش، از خود دورمی شدم. دور شدنی که از یاد بردن ِ از چه و برای چه وُ که، در این بامداد آفتابی پی جستاری بیرون زده بودم.
نزدیک تر شده بود. در نگاهش اندوه و خشم آمیخته به دلهره و تردید حس می شد. هر چه بیشتر پیش می آمد، بیش از پیش مرا بخود می کشید. از دلشوره ای سمج بجان آمده بودم. انگار که به تماشای چشم اندازی دلنشین بوده باشم و ناگاه آتشی همه ی آن را به دود سیاهی بنشاند، جا خورده بودم.
به خود نهیب می زدم. به هر احتمالی که مرا از آن حال و هوا به در آورد، فکر می کردم. همه توان خویش را بکار می بردم تا شاید بتوانم از آنهمه که می دیدم، رهایی یابم اما هیچ چیز دست من نبود. اختیار باخته به آتش کشیده می شدم. می سوختم. درد ناخودآگاهی در دل خویش حس می کردم.
آرام آرام آخرین قدمهایش را برداشته بود وبه کنار من رسیده بود. پهلو به پهلوی من ایستاد. آهی کشید و آخی گفت. نگاهش کردم. دلم می خواست با همه جان خویش آرام اش کنم. دلم می خواست هر چه که باشد تا هر چه باداباد از آن همه اندوه و تردید و دلهره بکاهم.
یادم هست همانطور که نگاهش می کردم و دنبال حرفی و کلمه ای و موضوعی که سر صحبت را با او باز کنم، پرسید:
- کسی مونده یا همه شون پر کشیدن!؟
نگاهش کردم. نگاهی که به ذره ای امید که همه مانده باشند و یک دریا هراس که کسی نمانده باشد! تا بخواهم بگویم که کسی خبر ندارد چه شده است، گفت:
- به همه کمیته ها سر زدم. هیچکدومشون نه اسمی از اش هست نه ساک و لباسش که کشته باشندش.
هنوز چیزی نگفته بودم که ادامه داد:
- زندگیشون به یه " نه " و " آره " بسته اس! هیشکی خبر نداره چی شده. همینجوری دارن می کشن.....
نگاهش می کنم. لحظه ای از آن دیدن اول بار خلاصی ندارم. با جنگل ِ افشانش که با آن همه داغ زندگی هوار می کند، ادامه می دهد:

چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ،خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسير عشقم چنان كه دانی
رهائی از غم نمی توانم، تو چاره ای كن كه ميتوانی

نگاهش به نگاه من گره می خورد. چهره اش به هزار زبان می گوید ما هستیم! هنوز هستیم! هست ما زندگی را در این خراب آواز می دهد و بودن ما کابوس این قاتلان است. بودن ِ ما خواب از چشم زندگی کُشان اسلامی می زداید.
به برق نگاهش با هزار شوق هم آواز می شوم:

ای شادی جان سرو روان
كز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما
سوی كجا رفتي؟
تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به كجا رفتی؟

تمام



(1) برگرفته از شعر رهی معیری، آواز استاد بنان در برنامه گلها بنام کاروان

Wednesday, May 06, 2009

نازبانو، داستان، گیل آوایی

نازبانو
گیل آوایی
اردیبهشت 1388

تا آن لحظه چیزی عوض نشده بود. هیچ اتفاقی نیافتاده بود. کوچه در گرگ ومیش بامدادی، نم خاک باران خورده را تاعمق جان آدمی می نشاند. برگهای یاس هنوز آن انبوهی ِهرساله اش را داشت. گلهای رنگارنگ آن همانطور سکرآور ناز می فروخت. عطر همیشه آشنای آش شله قلمکار خبر از سحرخیزی حسن آقا داشت که همیشه اول نفری بود که می شد در گذر لم داده در سکوت و خواب شبانه، دید.
وقتی که مثل عجل معلق به خانه مان ریختند، سرفه ی مش باقر از پشت پرچین خانه ی بی در و پیکرش بگوش می آمد. نازبانو جلوتر از او تنور را گیرانده بود. آتش از درزهای کاهگل دیوارهایش بیرون می زد. هنوز به درخانه ما نرسیده بودند که نازبانو صدایش درآمد:
- باز چه شده که مثل مور و ملخ ریختند سر خانه کاشانه ی مردم!
و بی آنکه به مش باقر توجه کند، مثل یک شیر ماده از اتاق پر دود و سیاه شده اش بیرون آمد. روی پاگرد گلی خانه داد زد:
- کاس آقا بلند شو باز امدند سراغ پسرت. پاشو تا دیر نشده!
صدای نازبانو که با اعتراض پی در پی اش، یورش ماموران معذور را به رگبار بسته بود، باز شدن در خانه همسایه را یکی پس از دیگری بدنبال داشت. در فاصله چشم بر هم زدنی، کوچه پر از زن و مرد با لباس خواب و آشفته شد.
از لای شاخه درختی که بالای آن خیز برداشته بودم و به حالت بارفیکس به پنجره اتاق سیما سرک کشیده بودم، چهره در هم و نگرانش را از پشت پنجره دیدم. به درخانه ما زل زده بود. هرچه سعی کردم که توجه اش را به خود جلب کنم تا بداند که من کجا هستم، نشد.
در ِ خانه با صدایی که بیشتر به ناله شبیه بود، باز شد. چهار نفر به داخل خانه خزیدند. با ورودشان خود را به بالای درخت کشیدم.
همه چیز تمام شده بود. شناسایی شده بودم. اما از کجا!؟ کسی از ما لوء نرفته بود. ردی از من نداشتند! چه شده بود!؟ چرا آمده بودند!؟ چطور شناسایی ام کرده بودند!؟
نفسم بند آمده بود. همه حواسم به این بود که صدایی از درخت و شاخه ای که روی آن پنهان شده بودم؛ بلند نشود. حتی در کشیدن نفسهایم هم انگار که بخواهم زیر آبی رفته باشم، خود را مهار می کردم. همچنانکه حواسم به چهار نفر بود، آنسوی دیوار خانه همسایه مان را می پاییدم. به دلم زد که از روی شاخه درخت که تا آنسوی دیوار همسایه قد کشیده بود، به خانه همسایه بروم. از انجا براحتی می توانستم در بروم. کسی نمی توانست گیرم بیاورد. مثل گلوله ای که از لوله ی تفنگ در برود، غیبم می زد. چندین امکان و طرح از پیش مرور کرده بودم. همه چیز برای این لحظه در ذهنم آماده بود.
هزار فکر و احتمال به سرم زده بود. با خود می گفتم: نه! امکان ندارد که شناسایی شده باشم. حتما اشتباهی شده! شاید مرا با کس دیگری عوضی گرفته اند. شاید تشابه اسم و قیافه سبب شده است. اما نشانی خانه چه!؟ نشانی خانه و اسم و هزار ربط و رابطه و رد شناخته شده پدر و مادرم در محل، براحتی می توانست هر اشتباهی را منتفی کند! نه! شناسایی شده ام! درست آمده اند! باید فرار کنم. تا دیرنشده، در بروم که چنگال خونینشان به من نرسد.
مردم لحظه به لحظه مانند قطره های بارانی که در باریکه ای جمع شده و جویباره ای مانند، راه افتاده باشد، به در خانه ما آمده بودند. مش باقر آفتابه به دست در میانشان دیدنی بود. با صدای مطمئن و قامتی کشیده، جلوتر از همه وارد خانه شد. پشت سرش دیگر مردان همسایه نیز آمدند. زهرا باجی لنگه کفشش را در آورده بود و منتظر بهانه ای که حواله ی چهارنفر کند.
ناز بانو خود را با داد و فریاد به مش باقر رساند. چنان دادی به سر چهار نفر کشید که همه ی مردم جا خوردند. یکی از چهار نفر جلو آمد. تا یقه مش باقر را بگیرد، ناز بانو آفتابه از دست مش باقر قاپیدو چنان بر سر آن مامور مغذور کوبید که کلاهش به چند متر دور تر از او پرت شد. همه غافلگیر شده بودند.
مش باقر و شیر علی دست ناز بانو را گرفتند. او را به پشت سرخودشان کشیدند. زهرا باجی شیردلانه کنار مش باقر ایستاد.
دل به دلم نبود. باید کاری می کردم. اما چه کاری؟ فرار!؟ یا رفتن میان اینهمه که در حیاط خانه مان جمع شده بودند. ناز بانو، مش باقر، زهرا باجی چنان در مقابل چهار نفر ایستاده بودند که امکان نداشت می توانستند مرا با خودشان ببرند.
ولی شک و تردید مرا بروی همان شاخه میخکوب کرده بود. با خود می گفتم: شاید چهار نفرشان وارد خانه شده اند و بقیه دور تر از خانه، ابتدای کوچه باریک و درازمان کمین کرده اند! نه! بهتر است فرار کنم!
تصمیم خودرا گرفتم. فرار بهترین کار بود. وقتی در می رفتم، چه فرق داشت که چه می کنند! غیر از من کس دیگری در خانه نبود که دنبالش باشند. چیزی هم نداشتیم که واداردشان زهر بیشتری بریزند. پدر و مادر پیرم را هم همه اهل محل می شناختند و دوستشان داشتند. پس تنها چیزی که اینهمه سر و صدا و بگیر و ببند در خانمان راه انداخته بود، من بودم. من!
یک لحظه احساس کردم که چقدر مهم شده ام! تمام اهل محل به خانمان آمده بودند. نازبانو انگار که داشت پاداش همه کمکهایم را می داد. چقدر هم نازدانه اش بودم. همین دیروز زنبیل خریدش را برایش تا خانه آورده بودم. و احساس می کردم با چه لذت ِ کرشمه واری قدم بر می دارد.
پیش از نوروز تمام دیوار خانه ی کاهگلی اش را آب و آهک زدم. تکان می خورد نازم می داد. مش باقر بیشتر از نازبانو خاطرم را می خواست. سالهای مدرسه یادم هست که همیشه می گفت همینکه حواست به درس و مشقت هست برایم کافیست! که دوستت داشته باشم و عزیزم باشی! یکبار نشده بود که مرا ببینید و نپرسد که نمره چند گرفته ام. کمتر از بیست هم رضایت نمی داد. تازه خوش داشت ورقه امتحانی ام را ببیند و همیشه هم با هر بار دیدن می گفت: من سواد قرآنی دارم! بعدش هم می خندید که این سواد قرآنی حتی بدرد خواندن قرآن هم نمی خورد! و همین خنده و خوشرویی اش چنان به دلم می نشست که با گرفتن یک آب نبات احساس می کردم جایزه نوبل را به من داده اند.
با دیدن مردم که اینگونه در مقابل ماموران ِ معذور سینه سپر کرده بودند، داشتم پر می کشیدم. باید کاری می کردم.
گیر افتادنم همه چیز را خراب می کرد. چطور می توانستم آن ایستادگی دلچسب نازبانو را خراب کنم. یا لنگه کفش آماده ی زهراباجی را هدر دهم!؟
مش باقر امان نمی داد. هرچهارنفرشان را به رگبار اعتراض و ناسزا بسته بود. حیاط خانمان پر شده بود. مادرم چادر به کمر پیچیده از پاگرد ِگلی ِایوان ِخانه مان پایین آمد. با چهره خشم آلود و فریاد اعتراض هر چه باداباد به طرف چهار نفر یورش برد.
با این وضع یک ارتش هم نمی توانست مرا از چنگشان بگیرد. به خود نهیب می زدم: نه! برای چه فرار کنم!؟ اصلا هم فرار نمی کنم. می مانم همینجا! روی همین شاخه! آخرین لحظه که یقین دانستم که دنبال من آمده اند، چنان آتشی به پا می کنم که هر چهارنفرشان بسوزند! نه! فرار بی فرار!
چشمم به سیما افتاد. روسری بدورگردنش انداخته تا کنار مش باقر و نازبانو جلو کشیده بود.
به دور و برم نگاه کردم. دنبال چیزی می گشتم تا وقتی به چهارنفر حمله می کنم، به سرشان بکوبم. ناگهان مش باقر با فریاد یقه یکی از ماموران معذور را گرفت و گفت: دنبال کی هستید!؟ دنبال چی می گردید!؟
مامور دست در جیبش کردو کاغذی را درآمورد. به مش باقر گفت: ببین این دستور جلب دارا گلسرایی است. بعد نور چراغ قوه را به روی کاغذ گرفت و شروع به خواندن کرد اما مش باقر گفت اینجا که ما کسی با این اسم نداریم. چه آدرسی را نوشته اند!؟ مامور ادامه داد: دباغیان، کوچه شربتعلی پیرایی
ناگهان خنده بلند نازبانو همه را به تعجب وا داشت. بلند بلند داد زد: آخه شما که حتی راهتان را بلد نیستید! چرا امان مردم را می برید!؟ چرا بجان جوانان ما می افتید!؟ بروید از اینجا بیرون! اینجا که دباغیان نیست!
چهار نفر خشکشان زده بود. به همدیگر نگاه کردند. مش باقر با دستی که آفتابه داشت به ماموران اشاره کرد بیرون بروند. نازبانو گل از گل اش باز شد. مادرم نفس راحتی کشید. یادم نمی آید سیما را آنقدر خوشحال دیده باشم.
ناز بانو کنار مادرم، مادرم کنار نازبانو! خوب شد فرار نکردم!

تمام

توجه:
- هر گونه تشابه اسمی اتفاقی است!

Tuesday, May 05, 2009

باران

مئ آیی
می روی
گاه و
بی گاه!
چون نسیم می وزی

آواز حضور تو
می پیچد
در سکوت جنگلی ام
آنگاه
که باخش خش خیال
می رقصی!
اما
ابری نیست در پی
و بارانی هم
تنها
چشمان من است
که از بئ تابی
می باراند!

بی حاصل

سكوت تو
فرياد در گلو نهفتهء من
و دريچه ائ
كه خيال مئ گشايدش هرازگاهئ
آيا
مانده هنوز
از شوقِ من و تو
چونان پلئ
در فاصلهء دو انتظار!؟

سكوت تو
فرياد در گلونهفتهء من
چه بئ حاصل
حيرتمان را
در برهوت اين سالها
قسمت مئ كنيم!؟

آوريل2004

Monday, May 04, 2009

داستان کوتاه: فِنت کردن غربتی، گیل آوایی

فِنت* کردن غربتی
گیل آوایی
اردیبهشت 1388 ماه مه 2009

- چی شده؟ چی بلایی سرت اومده که اینجور داره ازت میره!
- فونت کردم
- چی !؟
- فونت کردم
- چیز دیگه ای گیرت نیومد! فونت چرا!؟
- من که دست خودم نبود. یهو فونت کردم.
- منظورت چی یه فونت کردی!؟
- ای بابا فونت دیگه!
- کجا کردیش؟
- کنار دریا
- کسی نبود؟
- چرا
- چه جوری روت شده جلو همه فونتو بکنی
- اصلا نفهمیدم
- مگه میشه
- آره! یهو فونت کردم دراز دراز رو ماسه ها دیگه هیچی حالیم نشد
- چیکار کردی که حالیت نشد! دراز دراز افتادن حالیت شد بعد کردنشو نفهمیدی! واقعا که
- تو هم گرفتی منو ها
- نه! گرفتن چیه! جلوی اون همه مردم دراز میشی رو ماسه ها بعد میخوای حالیت بشه! خوب نمی کردی
- بهت می گم دست خودم نبودا
- خودتو کنترل کن! مگه میشه همینجور روز روشن سوار یارو بشی
- تو چی می گی؟
- همینی که تو می گی !
- من چی می گم؟
- تو می گی رو ماسه ها دراز دراز فونتو کردی.
- درسته.
- خوب!
- تو میدونی فونت چی یه!
- چی یا کی!؟
- بابا فونت کردم. نفسم یهو قطع شد. غش کردم افتادم
- اها!! منظورت فِنت کردی
- چه فرق می کنه فنت یا فونت
- دیوونه فونت که خط تایپ تو کامپیونره!!! چطوری کردیش! فِنت! نه فونت!
- همون دیگه
- خوب چرا از اول نمی گی غش کردی، نفست گرفت! سرت گیج رفت افتادی! از حال رفتی.... اینهمه کلمه تو فارسی هست مجبوری طوطی وار همینجور از واژه های غیر فارسی استفاده کنی
- عادت دیگه! تو هم این وسط گیر می دی به چه چیزایی ها!
- خوب حالا بگو چی شد؟
- اصلا نفهمیدم چی شد. ناگهان دراز شدم رو ماسه ها وُ دور سرم سیاهی رفت. تو اون بی حالی وُ بی رمقی دست رو سینه ام گذاشتم. دیدم هنوزضربان قلبم به راهه! ریغ رحمتو نکشیدم بالا. نفسهامو بکندی حس می کردم. صدای کودکانه ای به گوشم اومد که می گفت:
- oh mama mama kijk!
- مامان مامان نگاه کن!
دیگه چیزی یادم نیست که از اون ببعد چی شد.
- خوب شد مردم بودند اونجا وگرنه حروم شده بودی تا حالا
- وقتی چشامو باز کردم، چشمم افتاد به چهره هایی که هیچکدومشون آشنا نبودن. آسمون تا حالا یادم نمیاد اونجور آبی و صاف شده باشه! لامصب نمیدونم چرا اونجوری برق می زد. تابش آفتاب از میون موهای طلایی زنایی که بالای سرم خم شده بودن، خیال ورم داشت که نکنه مرده ام! اون دونیا هستم.
- مگه اون دنیا چش آبی هم هست!؟
- باور کن جدی می گم. یه لحظه فکر کردم مردم رفتم اون دنیا! اخه اینقدر تو گوشمون کردن که اون دنیا چی تیکه هایی هست و چه ها می کنن! چی خبرایی هست که دیگه آدم ناخودآگاه یه حس الکی داره که نکنه خبرایی هست!
- خوب بعدش!
- بعدش که چشامو چندین بار با دست مالوندم وُ به چهره هایی که مقابل چشمام دایره زده بودن، نگاه کردم. دیدم راس راسی یه دنیای دیگه ام! تابش آفتاب و گذر نور از لای موهای طلایی این چهره ها برق عجیبی داشت. وا رفتم. پرسیدم:
- من کجا هستم
کسی چیزی نگفت:
- من مرده ام یا زنده؟
باز کسی چیزی نگفت. دوباره با صدای مطمئن تری گفتم:
- خوب یکی، چیزی بگه! من مرده ام ؟ بهشت اومدم!؟
باز هم چیزی نگفتند. همونطور زل زده به من نگاه می کردن. یهو یکیشون دستی بطرفم دراز کرد که یه بطری اب داشت. با دیدن تصویر روی بطری آب خشکم زد؟ در دل گفتم:
- خدای من! اینجا کجاست؟ نکنه من در بهشت کافرا افتاده ام!؟
- واقعا که بهشت مسلمونا همه شون ریشو پشم وُ....
- باور کن شوخی نمی کنم. تو خنده ات میگیره ولی من اون لحظه واقعا فکر کردم که مردم! تو همون حال شک و تردید مردن و زنده بودن پوزخندی بخودم زدم وُ گفتم:
- من که مسلمون نبودم تا تو بهشتی باشم که اون همه تو گوشم خونده ان!
چنان خنده ای کردم که گل ازهزار گل چهره ها باز شد.در میان خنده و پچ پچ چهره های بالای سرم یکی گفت:
- gaat het?
- حالت خوبه!؟
با شنیدن هو خات ات! فهمیدم که نه اون دنیا هستم و نه بهشتش! به خودم اومدم، پرسیدم:
- waar ben ik?
- کجا هستم؟
مو طلایی ای که با ناز و مهربونی دلچسبی حرف میزد، گفت:
- je ben op strand! In een lekker weer!
- تو کنار دریا هستی! تو یه هوای خوب
داشتم بلند می شدم که گفت:
- eerst je moet een dropje water drinken dan kun je op staan! Niet zo hast jonge!
- اول یه چیکه آب بخور بعد بلندشو! نه اینجور با عجله پسر!
- داستان تعریف نکن برام! بگو خلاصه فونتو کردی یا نه!
- بس کن جونه مادرت! حال ندارم!
- بعد چی شد آخرش!؟
- چی می خواستی بشه!
- ا...........اون همه سرت ریختند! هیچکاری نکردی!
- برو تو هم! تو ایران به لال زن نمیدن! تو اروپا به بی پولا!


تمام
* Faint =ضعف، کم نور، غش، ضعف کردن، غش کردن
.

Saturday, May 02, 2009

یک حرف - گیل آوایی

بارها پیش آمده که هیچ واژه ای نتوانسته ام بیابم که حال و روز و احساسم را در برخورد با حادثه یا پدیده یا اتفاقی بیان کنم. اما خون گریه کرده ام. یکی از این حوادث فاجعه آمیز اعدام دلارا دارابی، همشهری من است که در قوانین ضد بشری شرع مقدس اسلام ناب محمدی قربانی نظام قضایی حکومت آدمکشان اسلامی شده است. بر سر آن نیستم که از اتهام یا گناهکار یا بیگناهی دلارا بگویم. اما وقتی که دنیای امروز بسوی از میان برداشتن مجازات اعدام و زدودن فرهنگ خشونت و نفرت از جامعه انسانی پیش می رود، چرا باید در سرزمین ما اینهمه جنایت و خشونت و نفرت چنان نهادینه شود که حکومتی با این بی پروایی و خون آشامی بخواهد یا بتواند در میان هفتاد میلیون انسان براحتی آب خوردنی دست به جنایتهای هولناک بزند. هنوز دل ما از داغ امید میر صیافی که بجرم نوشتن در وبلاگ خود دستگیر و در زندان به قتل رسید، خونین است، که حکم اعدام دلارا دارابی را اجرا می کنند . چرا در حکومت اسلامی پس از سه دهه جنایت هنوز هم به ساده ترین نماد انسانی به شکلی هولناک تاخته می شود!؟ چرا بعد از سه دهه خون آشامی هنوز هیچ روزنه ای نیست که دست جنایتکاران از سر مردم کوتاه شود. اینهمه خشونت و نفرت و قتل و شکنجه و اعدام و سرکوب، اینگونه که آدمکشان اسلامی سوار بر قطار بی ترمز جهالت و خرافه و قتل بی کله می تازند، آیا غافلند از روزی که آتش این خشونت دامن همه شان را خواهد گرفت؟ واقعیت این است که دلارا دارابی نه اولین و نه آخرین قربانی قوانین ضد بشری حکومت آدمکشان اسلامی خواهد بود اما خون پرپر شدگان دیارمان دامنگیر است. روزی دامن همه را خواهد گرفت. چه آنانی که با تکیه بر احکام آدمکشانه اسلام ناب محمدی به جان یک ملت افتاده اند و چه آنانی که اتش بیاران معرکه ی این جنایتکارانند
سه دهه است که دزد و قاتل و شکنجه گر با وقاحت و بی پروایی بنام رئیس و وکیل و رهبر و سپاه و بسیج، در بیدادگاههای حکومت آدمکشان اسلامی ، جنایت می کنند. نام خدا و آیه های قرآن با شکنجه و شلاق و مرگ در آمیخته است. با بی پروایی جنایتکارانه ای به زنان و دختران بی پناه در بیدادگاههای اسلامی تجاوز می کنند و می کشند و به سادگی آب خوردنی دروغ می گویند . از رهبر این حکومت جنایتکار که ولایت فقیه را یدک می کشد تا دون پایه ترین فرد این حکومت نحس دزد و قاتل و فریبکارند
دلاراهای سرزمین من قربانیان خشونت و فرهنگ بربریت حکومت آدمکشان اسلامی اند. که قوانین ضد بشری را مبنای قضاوت در بیدادگاههایشان قرار داده اند
براستی تا کی و کجا باید شاهد اینهمه جنایتها و نارواییها و قتل ها و شکنجه ها باشیم!؟