Wednesday, February 29, 2012

چرا، تریسی چپمن - برگردان فارسی: گیل آوایی



چرا
تریسی چپمن

چرا کودکان از گرسنگی می میرند
وقتی غذا به اندازه تغذیه ی همه دنیا وجود دارد
چرا وقتی این همه ی ما هستیم
هنوز کسانی تنهایند
چرا موشکها صلحبانان نامیده می شوند
وقتی که برای کشتن هدف گیری شده اند

چرا هنوز یک زن امن نیست
وقتی در خانه ی خود است

عشق نفرت است
جنگ صلح است
نه آری ست
و ما همه آزادیم

اما کسی باید پاسخگو باشد
زمان آن بزودی فرا می رسد
در میان همه این پرسشها و تناقض ها
کسانی هستند که حقیقت را می جویند

پس کسانی باید پاسخ دهند
زمان آن بزودی فرا می رسد
وقتی چشم بستگان نابینا کنندگانشان را کنار می زنند
و لب فرو بستگان به حقیقت لب می گشایند




why
Writer: CHAPMAN, TRACY L


Why do the babies starve
When there's enough food to feed the world
Why when there are so many of us
Are there people still alone

Why are the missiles called peace keepers
When they're aimed to kill
Why is a woman still not safe
When she's in her home

Love is hate
War is peace
No is yes
And we're all free
But somebody's gonna have to answer
The time is coming soon
Amidst all these questions and contradictions
There are some who seek the truth

But somebody's gonna have to answer
The time is coming soon
When the blind remove their blinders
And the speechless speak the truth


Sunday, February 19, 2012

آوازی خاطره انگیز از Charles Aznavour - برگردان فارسی: گیل آوایی


او
آوازی خاطره انگیز از Charles Aznavour

شاید چهره ای که نمی توانم فراموش کنم
شاید نشان لذت یا حسرت
شاید گنجینه یا بهایی که باید تاوان دهم
او شاید آوازی باشد که تابستان می خواند
شاید سرمایی که پاییز می آورد
شاید یک صد چیز اشک آلود باشد
در اندازه یک روز
او
شاید زیبایی یا زشتی
شاید خشکسالی یا جشن ( فراوانی-م)
شاید هر روزی را به بهشت یا جهنمی تبدیل کند
او شاید آینه رویاهای من باشد
انعکاس کوچکی در جاری آب
در یک صدف
او کسی که در همه ی مردم، همیشه شاد است
کسی نشاید که ببیندش وقتی می گرید
او شاید عشقی باشد که می تواند و امید به مانایی ست
شاید از سایه های گذشته به من آید
که بیاد دارم هنوز تا روزی که بمیرم
او
شاید دلیل من است برای زنده بودن
چرایی و کجا زنده بودنم
تنها کسی که اهمیت می دهم از گذر سالهای بارانی و دشواری
و یادمان من می سازدشان
برای هرجا که برود باید باشم
معنی زندگی من است
او، او، او
SHE (Charles Aznavour)

She
May be the face I can't forget
A trace of pleasure or regret
May be my treasure or the price I have to pay
She may be the song that summer sings
May be the chill that autumn brings
May be a hundred tearful things
Within the measure of the day.
She
May be the beauty or the beast
May be the famine or the feast
May turn each day into heaven or a hell
She may be the mirror of my dreams
A smile reflected in a stream
She may not be what she may seem
Inside a shell
She who always seems so happy in a crowd
Whose eyes can be so private and so proud
No one's allowed to see them when they cry
She may be the love that can and hope to last
May come to me from shadows of the past
That I remember till the day I die
She
May be the reason I survive
The why and where for I'm alive
The one I'll care for through the rough and rainy years
Me I'll take her laughter and her tears
And make them all my souvenirs
For where she goes I got to be
The meaning of my life is
She, she, she

Sunday, February 12, 2012

برگردان یک آواز هلندی بنام پسرکم، خواننده آندره هازس( آندره هاس) - برگردان فارسی: گیل آوایی


پسرکم
آندره هاس( هازس)، آواز خوان مشهور هلندی
برگردان فارسی: گیل آوایی

پسرکم
در این جهانی پس باید درست مثل من بجنگی
می توانم بدانم که زندگی آسان نیست
در هر چشم برهم نهادنی، دشواری هست

پسرکم
انسانهای خوب بسیارند
اما انسانهای بد نیز هستند شوربختانه اینطور است.
ولی تو باید اندیشه کنی
که بزودی درک می کنی
که "راستی" طولانی ترین ماندگار است، باورم کن
بپرهیز
این زندگی می گذرد
تاکنونی وقتی اندکی مانده پس زندگی کن زیا تو آزادی
اما بکوش مردم را براستی شاد کنی
در آنصورت تو خوشخبت خواهی شد
زیرا که زندگی چنان کوتاه ست
خیلی چیزها تغییر می کنند مثل پدر و مادرت که شدند
اینک تو با اسباب بازی بازی می کنی اما این بازی زیاد طول نمی کشد.
حیف شد اما تو کودک باقی نمی مانی

پسرکم
در مدرسه تا بجنبی در می یابی که همه چیز روی اعداد و قدرت می گردد
و زندگی این چنین است
پس بیاموز چیزی که باید بیاموزی
زیرا در آنصورت تو آن کسی نخواهی بود که آخرین خنده را خواهی داشت.

پسرکم
اگر بعدها بزرگ بودی
آن وقت ممکن است پدرت دیگر نباشد
به فرزندان خودت آن وقت درسهای پندآموز پدرت را بگو


در این پیوند می توانید آواز را بشنوید
http://www.youtube.com/watch?v=gkX7ga_uR-U

 Kleine Jongen
Andre Hazes

Kleine jongen
Je bent op deze wereld dus zal je moeten vechten net als ik
Ik kan het weten
Het leven is niet makelijk
Er is tegenspoed op ieder ogenblik

Kleine jongen
Er zijn veel goeje mensen
Maar slechte zijn er ook helaas 't is waar
Je moet maar denken:
Dat jij straks gaat beseffen
Dat eerlijk het langste duurt geloof me maar

refrein:
Dit leven gaat voorbij
Er is al weinig tijd dus leef want jij bent vrij
Maar doe het wel verstandig maak de mensen blij
Dan zul je echt gelukkig zijn



Want het leven is zo kort
Veel dingen worden anders als je ouder word
Je speelt nu nog met blokken maar dat duurt niet lang
Het is jammer maar je blijft niet klein

Kleine jongen
Op school al zul je merken dat alles draait om cijfers en om macht
Zo is het leven
Dus leer wat je moet leren
Want dan ben jij de geen die het laatste lacht

Kleine jongen
als jij dan later groot bent
dan is je vader er mischien niet meer
vertel dan aan je eigen kinderen de wijze lesen van je ouwenheer

Tuesday, February 7, 2012

زن ِ لوط، ویسلاوا شیمبورسکا، برگردان فارسی: گیل آوایی


زنِ لوط[1]
ویسلاوا شیمبورسکا
برگردان انگلیسی: استانیسلاو بارانچاک و کلیر کاوانا
برگردان فارسی: گیل آوایی
عکس بالا از اینترنت برگرفته شده و زیر نویس( توضیح درباره زن لوط) را برای آگاهی لازم افزوده ام.

آنها می گویند، من از کنجکاوی به پشت سر نگاه کردم
اما دلایل دیگری می توانستم داشته باشم
برای اندوهباری بخاطر کاسه نقره ای ام به پشت سر نگاه کردم
بی دقتانه، در حالیکه بند کفشم را گره می زدم
پس مجبور نمی بودم که به پشت سر حقانه ی گردنِ شوهرم لوط خیره شوم
از پی محکومیت ناگهانی ای که باید کشته می شدم
او نمی بایست چنان دریغ می داشت
از نافرمانی صبور
دنبال کنندگان را وارسی کند
با سکوت زده شد، به امید اینکه خدا فکرش (حکمش م) را تغییر داده باشد
دو دخترمان پیشتر بربلندای تپه نابود می شدند
پیرانگی را در خود حس کردم. فاصله.
بیهودگی حیرانی از مرگ دروغین
به پشت سر نگاه کردم، بنه ی خویش وا می نهادم
به پشت سر نگاه کردم از ندانستن اینکه پای خویش کجا نهم
مارها عنکبوتها، موشهای دشت، بچه کرکسها
در گذرِ من ظاهر شدند
آنان حالا نه پلید و نه پاک بودند- همه چیز زنده
فقط می خزیدند یا در انبوه سراسیمگی امید داشتند
از ویرانی به پشت سر نگریستم
از شرمساری زیرا ما دزدیده شده بودیم.
برای رفتن به کاشانه میل به گریه داشتن
یا همین که تندبادوقتی گیسوان مرا گشود و تنپوشم را بالا زد
بنظرم آمد که آنان از دیوارهای شهر به من می نگریستند
و از قهقه ی خنده ها می ترکیدند دوباره و دوباره
من از خشم به عقب نگاه کردم
دوست داشتن اینکه آنان را از سرنوشت هولناکشان برهانم
برای همین دلایلی که گفتم به پشت سر نگریستم
ناخواسته به پشت سر نگریستم
تنها صخره زیر پا بود که چرخید و به من اعتراض کرد.
شکستن( تَرَک برداشتنِ) ناگهانی بود که مرا در راهم ایستاند.
موش بزرگ بر روی پاهای عقبی بر کناره لرزید
همان لحظه بود که ما هر دو به پشت سر نگاه کردیم
نه، نه  دویدم
خزیدم، به بالا پرواز کردم
تا تاریکی از آسمان
و با آن ماسه های سوزان و مرگ پرندگان
فرو افتاد
نفس کشیدن نمی توانستم و دور خود پیچیدم و پیچیدم
هر کس که مرا دید می بایست اندیشیده باشد که می رقصم
راحت نیست که چشمانم باز می بودند.
ممکن است که  رو به شهر کرده باشم.

Lot's Wife
Wislawa Szymborska

They say I looked back out of curiosity.
But I could have had other reasons.
I looked back mourning my silver bowl.
Carelessly, while tying my sandal strap.
So I wouldn't have to keep staring at the righteous nape
of my husband Lot's neck.
From the sudden conviction that if I dropped dead
he wouldn't so much as hesitate.
From the disobedience of the meek.
Checking for pursuers.
Struck by the silence, hoping God had changed his mind.
Our two daughters were already vanishing over the hilltop.
I felt age within me. Distance.
The futility of wandering. Torpor.
I looked back setting my bundle down.
I looked back not knowing where to set my foot.
Serpents appeared on my path,
spiders, field mice, baby vultures.
They were neither good nor evil now--every living thing
was simply creeping or hopping along in the mass panic.
I looked back in desolation.
In shame because we had stolen away.
Wanting to cry out, to go home.
Or only when a sudden gust of wind
unbound my hair and lifted up my robe.
It seemed to me that they were watching from the walls of Sodom
and bursting into thunderous laughter again and again.
I looked back in anger.
To savor their terrible fate.
I looked back for all the reasons given above.
I looked back involuntarily.
It was only a rock that turned underfoot, growling at me.


[1] نام زنی در افسانه های دینی ست. در تورات آمده که زن لوط، زن نافرمانی بود و مورد تنبیه خدا قرار گرفت. خدا فرشتگانی برای نابودی مرکز فساد( شهر سدوم) بخاطر گمراهی شان فرستاد اما تصمیم گرفت که لوط و خانواده ی او را نگه دارد. فرشتگان به او دستور دادند که برود و پشت سرش را نگاه نکند. اما زن لوط پشت سرش را نگاه کرد و بلافاصله تبدیل به یک ستون نمک شد.

Saturday, February 4, 2012

نوشته روی سنگ قبر، ویسلاوا شیمبورسکا


نوشته روی سنگ قبر
ویسلاوا شیمبورسکا
برگردان انگلیسی: استانیسلاو بارانچاک، کلیر کاوانا
برگردان فارسی: گیل آوایی

اینجا می آرامد، کهنه گرایی همچون پرانتزها
نویسنده آیه ها. آرامش ابدی ای
که زمین به او ارزانی داشته است، اگرچه جنازه
از پیوستن به پیشروان البته باز مانده بود
گوری ساده؟  عدالت شاعرانه در آن است
این نوحه سرایی، جغد، گل آفتاب گردان بردبار
پیاده کامپیوتر شخصی ات را بیاور، روی " روشن کردن" فشار بده
به سرنوشت شیمبورسکا برای نیم دقیقه ای بیاندیش
 
EPITAPH
By Wislawa Szymborska
Translated by Stanislaw Baranczak and Clare Cavanagh  

Here lies, oldfashioned as parentheses,
the authoress of verse. Eternal rest
was granted her by earth, although the corpse
had failed to join the avant-garde, of course.
The plain grave? There's poetic justice in it,
this ditty-dirge, the owl, the meek cornflower
Passerby, take your PC out, press "POWER",
think on Szymborska's fate for half a minute.

Tu leży staroświecka jak przecinek
autorka paru wierszy. Wieczny odpoczynek
raczyła dać jej ziemia, pomimo że trup
nie należał do żadnej z literackich grup.
Ale też nic lepszego nie ma na mogile
oprócz tej rymowanki, łopianu i sowy,
Przechodniu, wyjmij z teczki mózg elektronowy
i nad losem Szymborskiej podumaj przez chwilę.


Friday, February 3, 2012

خانه ای ندارم، وودی گاثری، هنرمند مردمی امریکا - برگردان فارسی:گیل آوایی


خانه ای ندارم
ترانه و آهنگ وودی گاثری
برگردان فارسی گیل آوایی

هیچ خانه ای ندارم فقط پرسه می زنم
کارگری سرگردانم شهر به شهر
وهرجا که بروم، پلیس آن را سخت تر می کند
و من دیگر خانه ای  در این جهان ندارم
برادران و خواهران من در این جاده سرگردانند
جاده ای داغ و خاکی که یک میلیون پا آن را شخم زده است
ثروتمندان خانه ام را گرفتند و مرا از خانه ام بیرون کردند
و من دیگر خانه ای در این جهان ندارم
کشاورزی  در بورس سهام شد و من همیشه بیچاره بودم
تولیداتم را در فروشگاه بانکداران می گذارم
زنم از حال رفت و کف کابین مرد
و من دیگر خانه ای در این جهان ندارم
من در منافع تو معنی شدم و در ذرتهای( مزرعه ی ) تو جمع شدم
من کار می کرده ام آقا،  از وقتی که بدنیا آمدم
حالا  بیش از هر زمان دیگری نگرانم
چون دیگر در این جهان خانه ای ندارم
حالا که به اطراف می نگرم، میدان بزرگی برای دیدن است
این جهان چنان بزرگ و دوست داشتنی ست که در آن باشی
آه قمارباز ثروتمند است و کارگر فقیر است
و من دیگر در این جهان خانه ای ندارم
I Ain't Got No Home
Words and Music by Woody Guthrie

I ain't got no home, I'm just a-roamin' 'round,
Just a wandrin' worker, I go from town to town.
And the police make it hard wherever I may go
And I ain't got no home in this world anymore.
My brothers and my sisters are stranded on this road,
A hot and dusty road that a million feet have trod;
Rich man took my home and drove me from my door
And I ain't got no home in this world anymore.
Was a-farmin' on the shares, and always I was poor;
My crops I lay into the banker's store.
My wife took down and died upon the cabin floor,
And I ain't got no home in this world anymore.
I mined in your mines and I gathered in your corn
I been working, mister, since the day I was born
Now I worry all the time like I never did before
'Cause I ain't got no home in this world anymore
Now as I look around, it's mighty plain to see
This world is such a great and a funny place to be;
Oh, the gamblin' man is rich an' the workin' man is poor,
And I ain't got no home in this world anymore

Thursday, February 2, 2012

لذت نوشتن از ویسلاوا شیمبورسکا، برگردان فارسی: گیل آوایی


لذت نوشتن
ویسلاوا شیمبورسکا
از سرگرمی را پایانی نیست 1967
برگردان انگلیسی: اس.بارانچاک، سی. کاوانا
برگردان فارسی: گیل آوایی

چرا این گوزنِ(گوزن ماده-م) نوشتن، دوان در میان جنگل این نوشته هاست؟
برای نوشیدن آبنوشته از چشمه ای که
سطح آن تصویری از پوزه نرمش می گیرد؟
چرا سرش را بلند می کند، چیزی می شنود؟
بلند برروی چهار پای نازکش  که از حقیقت وام گرفته،
گوشهایش را زیر نک انگشتانم تیز می کند.
سکوت – این واژه نیز بر روی صفحه خش خش می کند
و قسمتهای شاخهایش
که از واژه "جنگل" جوانه زده اند.
درازکشیده منتظر، آماده برای چنگ زدن به صفحه نانوشته(سفید)،
حروفِ تا نه خوبند
رهاسازِ بندها، چنان تابع
هرگز او را برای گریز وا نمی گذارند.

هر قطره از مرکب در  برگیرنده روشنی  
از شکارچیان است، تجهیز شده با چشمهای دچار دوبینی( دو دید-م)، در پشت نگاهشان
آماده برای سرریز ازدحام در هر لحظه
فراخوانی گوزن ماده و به آرامی سلاحشان هدف می گیرند

فراموش می کنند که چه چیزی اینجا زندگی نیست.
قوانینی دیگر سیاه بر سفید، دست می دهد.
درخشش نسبی یک چشم،  تا آنکه بگویم، طول می کشد
و خواهم گفت اگر بخواهم، قسمت شده در ابدیتهای ناچیز
پر از گلوله ها در میانه ستیز متوقف می شوند
هیچ چیز روی نمی دهد مگر اینکه من بگویم که روی دهد.
بدون تایید من، حتی یک برگ نمی افتد
برگی از علف خم بر نمی دارد زیر آن سم کوچک پر از ایستایی.

از آن پس آیا دنیایی هست
جاییکه من بر سرنوشت آن قاطعانه فرمان می دهم؟
 زمانی آیا من به زنجیره نشانها متصل می شوم؟
وجودی که در من بی نهایت پیوند می شوند؟

لذت نوشتن
نیروی حفظ کردن
انتقام یک دست فناپذیر.


The Joy of Writing
By Wislawa Szymborska
From "No End of Fun", 1967
Translated by S. Baranczak & C. Cavanagh

Why does this written doe bound through these written woods?
For a drink of written water from a spring
whose surface will xerox her soft muzzle?
Why does she lift her head; does she hear something?
Perched on four slim legs borrowed from the truth,
she pricks up her ears beneath my fingertips.
Silence - this word also rustles across the page
and parts the boughs
that have sprouted from the word "woods."

Lying in wait, set to pounce on the blank page,
are letters up to no good,
clutches of clauses so subordinate
they'll never let her get away.

Each drop of ink contains a fair supply
of hunters, equipped with squinting eyes behind their sights,
prepared to swarm the sloping pen at any moment,
surround the doe, and slowly aim their guns.

They forget that what's here isn't life.
Other laws, black on white, obtain.
The twinkling of an eye will take as long as I say,
and will, if I wish, divide into tiny eternities,
full of bullets stopped in mid-flight.
Not a thing will ever happen unless I say so.
Without my blessing, not a leaf will fall,
not a blade of grass will bend beneath that little hoof's full stop.

Is there then a world
where I rule absolutely on fate?
A time I bind with chains of signs?
An existence become endless at my bidding?

The joy of writing.
The power of preserving.
Revenge of a mortal hand.

احتمالات، ویسلاوا شیمبورسکا - برگردان فارسی: گیل آوایی


احتمالات
ویسلاوا شیمبورسکا
برگردان انگلیسی: اس.بارانچاک، سی. کاوانا
از هیچ چیز دوبار 1976
برگردان فارسی: گیل آوایی


سینما را ترجیح می دهم
گربه ها را ترجیح می دهم
بلوطها همراه با گندمه را ترجیح می دهم
خودم را که مردم را دوست بدارد، ترجیح می دهم
بخودم که نوع بشر را دوست می دارد
نگهداشتن یک سوزن و تهدید در یک دست برای وقتی که لازم آید، را ترجیح می دهم
رنگ سبز را ترجیح می دهم
ترجیح می دهم نگهداری نشوم
که دلیلی برای سرزنش است
استثناء ها را ترجیح می دهم.
زودتر ترک کردن را ترجیح می دهم
با پزشکان صحبت کردن در باره چیزی دیگر را ترجیح می دهم
 تصاویر هنری قدیمی را ترجیح می دهم
پوچی ی نوشتن شعر را ترجیح می دهم
من اهمیت دادن عشق را به، سالگردهای نامشخصی که هر روز می توانند جشن گرفته شوند، ترجیح می دهم.
اخلاق گرایان را ترجیح می دهم که به من چیزی وعده نمی دهند
مهربانی زیرکانه  به مهربانی بیش از حد مورد اعتماد را ترجیح می دهم.
من پیروزی را به کشورهای پیروز ترجیح می دهم
محفوظ داشتن برخی ملاحظات را ترجیح می دهم
من جهنم هرج و مرج را به جهنم قانونمند ترجیح می دهم
من افسانه های ترسناک افسونگرانه  را به  صفحه ی اول روزنامه ها ترجیح می دهم
من برگهای بی گل را به گلهای بی برگ ترجیح می دهم
من سگهای دم نبریده را ترجیح می دهم
چشمهای روشن را برای اینکه چشمان من تیره اند، ترجیح می دهم
کشوهای میز تحریر را ترجیح می دهم
چیزها زیادی را ترجیح می دهم که اینجا نام نبرده ام
بسیاری چیزها را هم ناگویا گذاشته ام
من صفر را در باختن، به آن خطهای پشت رمزها ترجیح می دهم.
من زمان حشره ها را به زمان ستارگان ترجیح می دهم
کوبیدن روی چوب را ترجیح می دهم
نپرسیدنِ چقدر به درازا کشیدن و چه وقت، را ترجیح می دهم
من در حافظه نگهداشتن
که حتی وجود داشتن دلیل خودش برای بودن دارد، را ترجیح می دهم.


Possibilities
By Wislawa Szymborska
Translated by S. Baranczak & C. Cavanagh
From "Nothing Twice", 1997

I prefer movies.
I prefer cats.
I prefer the oaks along the Warta.
I prefer Dickens to Dostoyevsky.
I prefer myself liking people
to myself loving mankind.
I prefer keeping a needle and thread on hand, just in case.
I prefer the color green.
I prefer not to maintain
that reason is to blame for everything.
I prefer exceptions.
I prefer to leave early.
I prefer talking to doctors about something else.
I prefer the old fine-lined illustrations.
I prefer the absurdity of writing poems
to the absurdity of not writing poems.
I prefer, where love's concerned, nonspecific anniversaries
that can be celebrated every day.
I prefer moralists
who promise me nothing.
I prefer cunning kindness to the over-trustful kind.
I prefer the earth in civvies.
I prefer conquered to conquering countries.
I prefer having some reservations.
I prefer the hell of chaos to the hell of order.
I prefer Grimms' fairy tales to the newspapers' front pages.
I prefer leaves without flowers to flowers without leaves.
I prefer dogs with uncropped tails.
I prefer light eyes, since mine are dark.
I prefer desk drawers.
I prefer many things that I haven't mentioned here
to many things I've also left unsaid.
I prefer zeroes on the loose
to those lined up behind a cipher.
I prefer the time of insects to the time of stars.
I prefer to knock on wood.
I prefer not to ask how much longer and when.
I prefer keeping in mind even the possibility
that existence has its own reason for being.
 

اوتوپیا، ویسلاوا شیمبورسکا-برگردان فارسی: گیل آوایی

اوتوپیا
ویسلاوا شیمبورسکا
جزیره جایی که همه چیز روشن و آشکار است
زمین محکم زیر پاهای تو
جاده ها تنها امکان دستیابی اند.

بیشه ها زیر سنگینی آزمون خم می شوند
درختِ  پندار معتبر در اینجا رشد می یابد
با شاخه های  رها شده از زمانهای دیرین( زمانهای یادنیاوردنی)

درختِ فهمیدن، درخشش ساده وصریح
با بهار جوانه می زند که " در می یابم" نام دارد

جنگل انبوه تر، چشم انداز  گسترده تر

اگر هر تردیدی بر آید، باد می بردش( محو می کند)
پژواک جنبش فراخوانده نشده
و حریصانه همه رازهای جهان را شرح می دهد

در راست، غاری که معنا دروغ می گوید( جاییکه معنا آرمیده است)
در چپ، دریاچه ای با عمق محکومیت
حقیقت، در کف اعماق می شکند و چون جباب  به سطح می رسد

برجهای غیر قابل لرزش  اعتماد بر بالای دره
قله اش نگاه بی مانندی به درون چیزها می دهد

برای همه دلربایی ها، جزیره غیر ساکن است
و جاپاهایی ضعیف ساحل آن را افشان کرده است
بی استثنا به دریا بر می گرداند

و تنها چیزی که می توانی بکنی اینجا را ترک کنی
و غوطه ور شوی به درون اعماق هرگز  باز نگردی
به درون زندگی ژرف

 Utopia
Island where all becomes clear.
Solid ground beneath your feet.
The only roads are those that offer access.
Bushes bend beneath the weight of proofs.

The Tree of Valid Supposition grows here
with branches disentangled since time immemorial.

The Tree of Understanding, dazzlingly straight and simple,
sprouts by the spring called Now I Get It.

The thicker the woods, the vaster the vista:
the Valley of Obviously.

If any doubts arise, the wind dispels them instantly.

Echoes stir unsummoned
and eagerly explain all the secrets of the worlds.

On the right a cave where Meaning lies.

On the left the Lake of Deep Conviction.
Truth breaks from the bottom and bobs to the surface.
Unshakable Confidence towers over the valley.
Its peak offers an excellent view of the Essence of Things.

For all its charms, the island is uninhabited,
and the faint footprints scattered on its beaches
turn without exception to the sea.
As if all you can do here is leave
and plunge, never to return, into the depths.

Into unfathomable life.
By Wislawa Szymborska
From "A large number", 1976
Translated by S. Baranczak & C. Cavanagh

عجیب وغریب ترین کلمات، از ویسلاوا شمبورسکا- برگردان فارسی:گیل آوایی


عجیب وغریب ترین کلمات ( سه عجیب ترین کلمه)
ویسلاوا شمبورسکا
ترجمه ی انگلیسی : اس بارانچسکا و سی کاوانا
برگردان فارسی : گیل آوایی


وقتی کلمه " آینده " را تلفظ می کنم
نخستین هجای آن به گذشته تعلق دارد
وقتی کلمه " سکوت " را تلفظ می کنم
ویرانش می کنم
وقتی کلمه " هیچ چیز" را تلفظ می کنم
چیزی می سازیم که هیچ چیز نمی تواند نگه دارد

The Three Oddest Words
By Wislawa Szymborska
Translated by S. Baranczak & C. Cavanagh

When I pronounce the word Future,
the first syllable already belongs to the past.

When I pronounce the word Silence,
I destroy it.

When I pronounce the word Nothing,
I make something no non-being can hold.

Wednesday, January 25, 2012

صدای سایه از مارگارت اتوود - برگردان فارسی: گیل آوایی


صدای سایه
مارگارت اتوود

سایه ام گفت به من
چه ات است
ماه از برایت به قدر کافی
گرم نیست
به پتوی تن دیگری
نیازت چراست
کسی که بوسه اش سبزای مرطوب ندارد

دور میز پیک نیک
دستان صورتی شفاف ساندویچ را در خود دارد
از فاصله فرو ریخته.
مگسها وقتی شیرینی ست
می خزند گرد آن

در این پتوها می دانی چیست

بیرون درختان خم می شوند از
شلیک کودکان. تنهایشان بگذار
آنها در حال بازی اند
بازیهای خودشان

آب می دهم. نان برشته های تمیز می دهم
آیا کلمات به اندازه کافی وجود ندارند
جاری در رگهای تو
که ترا به رفتن وا دارند

Margaret Atwood

My shadow said to me:
What is the matter

Warmth moon isn't
Enough for you
Why do you need
Of another body blanket

Whose kiss moss

Around the picnic tables
The bright pink hands held sandwitches
Crumbled by distance. Flies crawl
Over the sweet instant

You know what is in these blankets

The trees outside are bending with
Children shooting guns. Leave
Them alone. They are playing
Games of their own.

I give water, I give clean crusts

Aren't there enough words
Flowing in your viens
To keep you going

 


Friday, January 20, 2012

الهه تروا - مارگارت اتوود- برگردان فارسی: گیل آوایی


الهه تروا
هلنِ تروا[1]( همسر زیبای منلوس) بر روی پیشخوان می رقصد
مارگارت اتوود
برگردان گیل آوایی
20 ژانویه 2012

دنیا پر است از زن
چه کسی ست بگوید به من
که از خود شرمگین باشم
اگر باشد شان مجالی چنین
حرمت به خویش بستان
و کار یک روز
درست. کمترین مزد
و رگهای واریس، هنوز باقی اند
در یک جا، هشت ساعت
پشت شیشه ی پیشخوان
تا گردن بسته شده، بجای اینکه
عریان باشد همچون گوشت ساندویچ
دستکش یا چیزی بفروشد
تو باید باهوش باشی
دور بگردانی چیزی چنان  محو ( تار)
و بی شکل مادی.
استثمار شده، آری آنان به هر حال می گویند
تو آن را می بری اما من یک گزینه دارم
که چگونه، پول را خواهم برد

من ارزش می دهم چونان واعظان ( کشیشان)، من وحی می فروشم
چونان خواندن همگان به خرید عطر، خواستن( کام، آرزو)
یا عین آن. مانند طنز
یا جنگ، همه ی آن در زمان بندی اند.
من تردیدهای مردان را به خودشان می فروشم
که همه چیز برای فروش است
و بتدریج، نگاه خیره به من است و به دریا
قتل با زنجیر اره،  درست پیش از آنکه روی دهد
وقتی ران، کون، لکه جوهر، درز، ممه، نوک پستان
هنوز بهم پیوندند.
چنان کینه در آنها می دود( می خیزد)
عبادتگران مستِ من! آن چشم خواب آلود
مایوس از عشق. ردیف سرها را می بیند
و چشمان برهم ننهاده،  در التماس
ولی آماده به قاپیدن قوزک پای من
سیل و زلزله را می فهمم، و اصرار
به پا نهادن بر مور. من ضربان را نگه می دارم
وبرای آنها می رقصم
چون آنها نمی توانند. موسیقی چونان روباه ها می بوید.
سرخ شده چونان فلز
سوراخ بینی سرخ می کند
یا نمناک چونان آگوست( اوت)، مه آلود و رویایی( خیال انگیز)
چونان شهری غارت شده در روزی پسین
وقتی همه ی تجاوزها روی داده است( همه را گاییده اند متجاوزانه)
تا آن زمان، و کشتن
و در آن زنده ماندگان حیرانند
برای آشغال جستجو می کنند
بخورند، و فقط  یک فرسودگی غم افزا
از کدام، حرف می زند، آن لبخند زدن است
که مرا بیش از هر چیز بیزارم می کند
این و وانمود کردن( تظاهر کردن)
که آنان را نمی توانم بشنوم
و نمی توانم زیرا برایشان من یک بیگانه ام
سخن در اینجا همه ی گلوگیری ست
آشکار همچون نفش ناشیانه بی ذوق ( همچون برش یک ژامبون)
اما از سرزمین خدایان می آیم
وقتی معنی دادن خوشنوا و کمانی ست
به همه اجازه نمی دهم
اما  نحیف نزدیک می شوم و زمزمه می کنم
مادرم با قوی مقدس تجاوز شده
باور می کنی؟ می توانی برای شام بیرونم ببری.
آن چیزی ست ما همه به شوهران می گوییم.
یقینا پرندگان خطرناک زیادی آن اطراف هستند

نه که کسی از اینجا
ولی تو می فهمی
بقیه ی آنها دوست دارند نگاهم کنند
و هیچ احساس کنند. مرا تا اجزاء تقلیل دهند
چونان یک کارخانه ساعت سازی یا کشتارگاه.
معما را در هم بکشن
زنده برپایم بدار
در تن خودم.
آنها دوست دارند مرا از میان خودم ببینند
اما هیچ چیز مبهم تر از شفافیت محض نیست
ببین—پاهای من به مرمر می خورند
چونان نفس یا بالون، من دارم بلند می شوم( هوا می روم)
در تخم قویِ(پرنده) شعله ور روشنم
فکر می کنی من الهه نیستم؟
امتحانم کن.
این آوازیک مشعل است
لمسم کن و تو خواهی سوخت

Helen of Troy Does Countertop Dancing
Margaret Atwood

The world is full of women
who'd tell me I should be ashamed of myself
if they had the chance. Quit dancing.
Get some self-respect
and a day job.
Right. And minimum wage,
and varicose veins, just standing
in one place for eight hours
behind a glass counter
bundled up to the neck, instead of
naked as a meat sandwich.
Selling gloves, or something.
Instead of what I do sell.
You have to have talent
to peddle a thing so nebulous
and without material form.
Exploited, they'd say. Yes, any way
you cut it, but I've a choice
of how, and I'll take the money.

I do give value.
Like preachers, I sell vision,
like perfume ads, desire
or its facsimile. Like jokes
or war, it's all in the timing.
I sell men back their worse suspicions:
that everything's for sale,
and piecemeal. They gaze at me and see
a chain-saw murder just before it happens,
when thigh, ass, inkblot, crevice, tit, and nipple
are still connected.
Such hatred leaps in them,
my beery worshippers! That, or a bleary
hopeless love. Seeing the rows of heads
and upturned eyes, imploring
but ready to snap at my ankles,
I understand floods and earthquakes, and the urge
to step on ants. I keep the beat,
and dance for them because
they can't. The music smells like foxes,
crisp as heated metal
searing the nostrils
or humid as August, hazy and languorous
as a looted city the day after,
when all the rape's been done
already, and the killing,
and the survivors wander around
looking for garbage
to eat, and there's only a bleak exhaustion.
Speaking of which, it's the smiling
tires me out the most.
This, and the pretence
that I can't hear them.
And I can't, because I'm after all
a foreigner to them.
The speech here is all warty gutturals,
obvious as a slab of ham,
but I come from the province of the gods
where meanings are lilting and oblique.
I don't let on to everyone,
but lean close, and I'll whisper:
My mother was raped by a holy swan.
You believe that? You can take me out to dinner.
That's what we tell all the husbands.
There sure are a lot of dangerous birds around.

Not that anyone here
but you would understand.
The rest of them would like to watch me
and feel nothing. Reduce me to components
as in a clock factory or abattoir.
Crush out the mystery.
Wall me up alive
in my own body.
They'd like to see through me,
but nothing is more opaque
than absolute transparency.
Look--my feet don't hit the marble!
Like breath or a balloon, I'm rising,
I hover six inches in the air
in my blazing swan-egg of light.
You think I'm not a goddess?
Try me.
This is a torch song.
Touch me and you'll burn.


[1] هلن ِ تروا ( همسر زیبای منلوس)، یکی از اساطیر بونان، دختر زیبای زئوس و له دا که توسط پاریس ربوده شد. یونان به تروا لشکرکشید تا او را باز ستاند که منجر ه جنگ تروا شد.

سکونت، مارگارت ات وود-برگردان:گیل آوایی



سکونت
مارگارت ات وود

ازدواج یک خانه یا حتی یک چادر نیست
پیش از آن است. سردتر:

کناره جنگل، کناره ریگزار
پله های بی رنگ
در پشت جایی که ما چمباتمه می زنیم
بیرون، پاپ کورن می خوریم

جاییکه اندوهگین و درحیرتیم
از زنده ماندن حتی تا اینجای عمرمان

ما آتش افروختن را می آموزیم.

Habitation
Margaret Atwood
January,03.2003

Marriage is not
a house or even a tent

it is before that, and colder:

The edge of the forest, the edge
of the desert
the unpainted stairs
at the back where we squat
outside, eating popcorn

where painfully and with wonder
at having survived even
this far

we are learning to make fire