Thursday, January 05, 2017

فیلمنامه " فیلومنا" - اثر استیو کوگان و جف پاپ براساس کتابی از مارتین سیکس اسمیت-ترجمه فارسی: گیل آوایی








فیلومنا Philomena- فیلمنامه
 اثر استیو کوگان Steve Coogan و جف پاپ Jeff Pope
براساس کتابی از مارتین سیکس اسمیت Martin Sixsmith
ترجمه فارسی: گیل آوایی
5مارس2014/14اسفند1392
پیشگفتار
در یکی از روزهای زمستانی امسال (2014)  که در هلند از زمستانی بودن فقط اسمش را یدک می کشید!، برای شنید اخبار، تلویزیون را روشن کردم اما تلویزیون روی کانال سی ان ان بود و دیدنِ خانم کریستین امانپور توجهم را جلب کرد و کمی گوش دادم دیدم با یک بازیگر و نویسنده بریتانیایی، آقای استیو کوگان مصاحبه می کند. کمی که از این گفتگو گذشت، کنجکاو شدم بیشتر بدانم اینکه فیلومنا و ماجرای پنجاه سال رازداری در عین جستجوی یک مادر برای یافتن فرزندش، چیست. در جستجوی اینترنتی از جمله سامانه های فارسی در اینترنت به موارد فراوان نقد و شناسه هایی از این فیلم و بازیگران و جوایزش برخوردم ولی از خودِ فیلمنامه به فارسی خبری نبود. با کمی جستجوی بیشتر در سایتهای انگلیسی زبان،  به فیلمنامه فیلومنا دست یافتم که با فورمات پی دی اف منتشر شده بود و هیچ شرط و ممنوعیتی هم برای پیاده کردن و داشتن در آن نبود. آن را برگرفتم و به فارسی برگرداندم.
پیشتر فیلمنامۀ " آخرین وسوسۀ مسیح " شاهکار کازانتزاکیس را به فارسی برگردانده بودم و جنبه هایی از مسیحیت و ماجراهایش در ذهن من بود و هنوز تازگی داشت بویژه از نگاه چرایی و چگونگی و بسیاری نکات آگاه گرانه که خوش به حالم کرده بود از اینکه آن را به فارسی برگردانده بودم و اما ماجرای فیلومنا، حال و هوای دیگری داشت. مادری که خود به کلیسا پناه برده بود، فرزندش نه تنها از او گرفته شده بلکه فروخته شده بود و پنجاه سال پنهانکاری و محرومیت مادر و فرزند ازیک دیگر، تراژدی اندوهباری را می نمایاند که انسان تا کجا می تواند قربانی شود و حتی قربانی بگیرد. هر چه بود آن را به فارسی برگرداندم و این شد که در اختیار دارید......>>برای ادامه و نیز دریافت( دانلود) این کتاب همینجا کلیک کنید
 

Friday, December 16, 2016

برگزیده - رُمان- اثر فرانسیس دبلیو پورِتو- ترجمه فارسی: گیل آوایی





 یک اشاره:
بنا به روال کاریِ تاکنونی ام که در انتشار ترجمه ها، همیشه متن اصلی را به دنبال متن فارسی می آورم تا هم بشود دو متن را مقایسه کرد و هم برای فراگیری زبان انگلیسی برای علاقمندان مربوطه قابل استفاده باشد اما این بار بدلیل محدودیت از سوی انتشار کتاب اصلی بزبان انگلیسی و کپی رایتِ آن و نیز اهمیت درآمد حاصل از فروش آن برای نویسنده،  متن انگلیسی را به متن ترجمۀ فارسی پیوست نکرده ام. در صورت نیاز به نسخۀ انگلیسی می توانید آن را از راه اینترنت تهیه کنید و یا با نشانی نویسنده که در همین کتاب آمده است تماس بگیرید.
نکتۀ دیگری که باید اشاره کنم این است که در نگارش متن فارسیِ این کتاب،  اسامی را تا جایی که نیاز بوده برجسته نوشته و انگلیسیِ آن را در پایین هر صفحه قرار داده ام. تمامی توضیحات و پانویسها از من است. در این ترجمه نیز تلاش کرده ام سبک، زبان و قلم نویسنده را در ساخت، پرداخت و بیان داستان حفظ کنم.
امیدوارم این کتاب هم مورد استفاده خوانندگان فارسی زبان قرار گیرد.

با مهر

گیل آوایی
خردادماه 1394/ ماهِ جونِ 2015
هلند


برگزیده
رُمانی از شور و عشق و سرنوشت
اثر فرانسیس دبلیو پورِتو
ترجمه فارسی: گیل آوایی


پیش درآمد
نخست بگذار در باره جایی که عاشقش هستم بگویم، سپس داستانِ او که عشق به آنجا را به من آموخت، دنبال خواهم کرد. 
آنتئورا کانتی[1] به شکل کلیه است و مانند بخش مرکزی نیویورک ، تابستانها گرم و دم کرده و زمستانها سرد و برفی ست. تجارتِ شناخته شده و معروفی ندارد. جاذبه های توریستی ندارد. باغهای گستردۀ سیب آن بیشتر در بخشهای پایین شهر است. سِنِکا واین تریل[2] اینقدر دور نیست و کسب و کارِ تعطیلات در فینگر لیکِ[3] این بخش را هم از دست داده است. برای هیچ کس در خارج، این منطقه مهم نیست. برای همین هم هست که از آن خوشمان می آید.
این منطقه، شهری نیز به نام انتئورا دارد که در مرکز آن است. اگر چه بزرگتر از راچستر[4] است و چیزهای زیادی برای گفتن ندارد، اما بلحاظ اجتماعی، تجاری و سیاسی شهر اصلی محسوب می شود. حقیفت را بدانید، اصلن به شهر نمی ماند اما همین چیزی ست که داریم.
اقتصاد اینجا خوب نیست. هرگز نبوده است. بیشتر اهالی انتئورا باید بطرز وحشیانه ای کار کنند تا بتوانند از عهده هزینه هاشان برآیند. چند خانواده موفق هستند و یکی شان، یعنی فورلوندز[5]،  اصالتاً ثروتمند است ولی هیچ کدام آن را با وِچستر[6] یا گولد کوستِ لانگ آیلند[7] اشتباه نمی گرفت.
درست بیرون شهر،  هوانوردی انتئورا، تنها جای شهر که استخدام می کند، قرار دارد. هوانوردی انتئورا یک پیمانکار دولت مرکزی ست که متخصص وسایل پیشرفتۀ هواپیماهای جنگی ست. شاید از هر پنج نفر کسانی که قادر به کارکردنند یک نفر در  آنجا کار می کند. شنیده ام که
جای بدی برای کار نیست اگر می توانی عصبانیتت را بخاطر داشتن یک مشتری و دانستن اینکه مشتری دیگری نخواهی داشت، مهار کنی.
بیشتر اهالی انتئورا کاتولیک هستند اما به آسانی می توانی دریابی که پاپ آنجا را اصلا نمی شناسد.
اهالی انتئورا نزدیک به نیم قرن است که یک کشیش یعنی پدر هاینریک شلیمن[8] دارد.—بله. او باستان شناسِ مسلطی ست و اگر در این باره از او بپرسی، به تو خواهد گفت.— و او بیشترِ وظایفِ کشیشی اش را به تنهایی انجام داده است. درست است. یک کشیش برای بیش از نیم میلیون روح ساکن شهر است. می گوید این کار ناراحتش نمی کند اما این چیزی ست که
انتظار داری بگوید. مرد خوبی ست و کشیش خیلی خوبی هم  هست.
اینجا زاده نشدم. هیچ جا زاده یا بزرگ نشدم. از ترس به انتئورا آمدم. با این
فکر که کسی را بیابم مرا از اضطرابهایی که در آن بودم، تسکینم دهد، از ترس به اینجا آمدم.
نه. انسان نیستم اما نیاز هم نداریم در موردش حالا بحث کنیم.
و حالا می گویم " ما " طوری که من به اینجا تعلق داشته باشم، همانطور که او دارد. من بیست هزار سال در جهان گشته ام تا جدال خود با دشمنم را تمام کنم و آخرین مرگ را بمیرم. دو هزارسال دیگر را برای یافتن کسی گذراندم بتوانم همه فوت و فن خود را به او بیاموزم تا جای مرا بگیرد. بله. حالا من یکی از آنها هستم. عمق صلح و گمنامی شان را نوشیده ام. طوری "ما " می گویم که انگار در جایگاه آنها بجای خودم، بسیار تلخ تر زاده شده ام.
همچون یکی از آنها، از خیابانهاشان می گذرم، چیزهایی که به چشم آنها بیشتر می آید، تماشا می کنم. به چیزهایی که آنها با بلندترین صدا می گویند، گوش می کنم. در کنارشان راه می روم، با آنها عرق می کنم. یخ می کنم. گله می کنم. در عروسی شان شادی می کنم و برای مرده هاشان سوگواری می کنم. آنها را با اسم کوچکشان می شناسم.
>ادامه>>>>این رمان با فورمات پی دی اف در سایت مدیافایر منتشر شده است. برای دانلود کردن آن همینجا کلیک کنید 


[1] Onteora
[2] Seneca Wine Trail
[3] Finger Lakes اسم محل است. در لغت دریاچه های انگشتی معنی می دهد.
[4] Rochester
[5] Forslunds
[6] Westchester
[7] Gold Coast of Long Island
[8] Heinrich Schliemann

Saturday, December 10, 2016

آخرین وسوسۀ مسیح – فیلمنامه اثر: پاول شریدر- براساس رمانی از نیکوس کازانتزاکیس - ترجمه فارسی: گیل آوایی





آخرین وسوسۀ مسیح فیلمنامه
اثر: پاول شریدر  Paul Schrader
براساس رمانی از نیکوس کازانتزاکیس  Nikos Kazantzakis
ترجمه فارسی: گیل آوایی
تاریخ: ژانویه 2013/دیماه 1392

وصیتنامۀ قاضی-داستان، اثرِ روث پراور جهاب والا - ترجمه فارسی: گیل آوایی



وصیتنامۀ قاضیThe Judge's will
 اثرِ روث پراور جهاب والاRuth Prawer Jhabvala
برگردان فارسی: گیل آوایی
آدینه ۱۶ فروردین ۱۳۹۲- ۵ آوریل ۲۰۱۳

Friday, December 02, 2016

دو داستان از تونی موریسن/ رابرت استون - ترجمه فارسی: گیل آوای




1
تونی موریسنToni Morrison ( کلوئی اردلیا وُفورد[1]) نویسنده و استاد دانشگاه 18 فوریه 1931 در لورین[2]، ایالت اوهایو[3] امریکا زاده شده است. تونی موریسن را بعنوان یک فمینیست می شناسند.
 با اینکه رمانهایش بر حقوق زنان سیاهپوست متمرکز است اما خود او کارهایش را بعنوان فمینیست نمی شناسد. در مصاحبه ای به تاریخ 1998 در پاسخ به اینکه چرا از فمینیسم فاصله می گیرد، می گوید:
" برای اینکه تا آنجایی که می توانم، آزاد باشم. در تصورات خود نمی توانم وضعیتهایی را تن دهم که بسته اند. هر کاری که در دنیای نویسندگی انجام داده ام، بیشتر برای گستردگی و باز کردن درهای تازه بوده تا بستن آنها، حتی نبستن یک کتاب، باز گذاشتن یک پایان برای تفسیری
تازه، بازنگری و قطعی نبودن معنی واژه ها هم."
 تونی موریسن، برنده جایزۀ کتابِ امریکا و پولیتزر[4] در سال 1988 و برنده جایزه نوبل برای ادبیات در سال 1993 می باشد. او در  29 ماه مه  2012 مدال آزادی ریاست جمهوری امریکا را نیز دریافت نموده است. 
آبی ترین چشم[5]، سولا[6]، آواز سلیمان[7] و محبوب[8] در ردیف مشهورترین رمانهای اوست.

گفتاوری و برگردان فارسی  از سایت ویکیپدیای انگلیسی


[1] Chloe Ardelia Wofford
[2] Lorain
[3] Ohio
[4] Pulitzer
[5] The Bluest Eye
[6] Sula
[7] Song of Solomon
[8] Beloved



2


رابرت استون Robert Stone، داستان نویس
رابرت استون Robert Stone  در بروکلین، نیویورک در خانوادۀ پرزبیتاری[1] اسکاتلندی و کاتولیک ایرلندی، که زندگی خود را با کارگری درکشتی های یدک کش در بندر نیویورک تامین می کردند، زاده شد." اوتا سن شش سالگی با مادرش که از بیماری اسکیزوفرنی[2] رنج می برد، زندگی کرد اما پس از بستری شدن مادرش در یک مرکز درمانی، چندین سال را در یک یتیمخانۀ کاتولیک بسر برد.
رابرت استون در داستان " نبودِ بخشش" که او آن را اتوبیوگرافی( زندگینامه ) می نامید، مک کی[3] که شخصیت اصلی داستان است، در سن پنج سالگی به یتیمخانه ای سپرده شد که آنجا را " پویاییِ اجتماعیِ یک صخره مرجانی" می نامید. این شخصیتِ داستانش برآمده از همین بخش از زندگی اوست که تجربه کرد.
بنظر می رسد شخصیتهای بزن بهادر در داستانهای استون
اغلب از تجربه های شخصی خودِ او ریشه می گیرند. استون دوران کودکی دشواری داشت. افزون بر بیماری اسکیزوفرنیِ مادرش، پدرش هم خیلی زود مادرش را ترک کرد و او گرفتار الکل و مواد مخدر بود که باعث شد  از دبیرستان مریست[4] اخراج شود و نتواند تحصیلش را به پایان برد.  پس از آن استون مدت چهار سال به نیروی دریایی پیوست. در این دوره به بسیاری از نقاط دوردست از جمله قطب جنوب و مصر سفر کرد. اما بنا بگفته خودِ استون، هاوانا اولین سفر خارجی اش بود که آیندۀ نویسندگی اش را رقم زد.  خودش می گوید:" هاوانا اولین بندرِ آزادیِ من، اولین شهر خارجی ام بود. سال 1955 بود و من 17 سالم بود. مسئول مخابراتی در یک نیروی تهاجمی آبی/ خشکیِ نیروی دریایی ایالات متحده خدمت می کردم. در آن زمان من از سبکسری هاوانا بیشتر از جدیت بی شرمانه اش جا خوردم."
استون در اوایل دهه شصت مدت کوتاهی به دانشگاه نیویورک رفت و در روزنامۀ " نیویورک دیلی نیوز[5]" به عنوان کارگر ماشین کپی کار کرد. پس از ازدواج به شهر نئورلینز[6] کوچ نمود و در کارگاه والیس استگنر[7] در دانشگاه استانفورد[8] جایی که نوشتن رمانش را آغاز نمود، مشغول شد. اگر چه با کسانی از نسل تاثیر گذار آن زمان، کن کیسی[9] و مری پرانکسترز[10] در ارتباط بود اما از مسافران اتوبوس معروف 1964 در سفر به نیویورک[11] نبود.  
استون در دانشگاههای مختلف امریکا به آموزش برنامه نویسندگی خلاق پرداخت.
در سن 72 سالگی درست پس از دومین مجموعه داستانهای کوتاهش " هوادار مسئله دار" در یک مصاحبه تایید نمود که از بیماری هواگرفتگی( آمفیزم) رنج می برد. می گفت آمفیزم تاوان سیگار کشیدنِ زنجیریِ من است.
هرچه هست هنوز زنده ام"
طبق گفتۀ ناشرِ آثارش، استون دچار بیماریِ انسداد مزمن  ریوی شد و در تاریخ 10 ژانویه 2015 در کی وست[12] در گذشت.
او 55 سال با همسرش جانیس[13] زندگی مشترک داشت و دو فرزندشان بنامهای دیردری[14] ( دختر) و لان[15] ( پسر)
حاصل این زندگی مشترک است.

آثار عمدۀ رابرت استون از این قرارند :

1966: سالن آینه (رمان)
1970: ووسا[16] (فیلمنامه، بر اساس سالن آینه)
1974: سگِ سربازان (رمان) - برنده جایزه ملی کتاب
1978: چه کسی باران را بند می آورد (فیلمنامه، بر اساس سگ سربازان، همکاری نویسنده)
1981: پرچمی برای آفتابخیز (رمان) - فینالیست جایزه پولیتزر. فینالیست PEN / جایزه فاکنر[17]. دو بار فینالیست جایزه ملی کتاب
1986: کودکان روشنایی( کودکان نور) (رمان)
1992: به پل بیرونی رسیدن (رمان) - فینالیست جایزه ملی کتاب
1997: خرس و دخترش (داستانهای کوتاه) - فینالیست جایزه پولیتزر
1998: دروازۀ دمشق (رمان) - فینالیست جایزه ملی کتاب
2003: خلیج ارواح (رمان)
2007: سبز نخستین ( یادمان دهه شصت)( خاطرات)
2010: سرگرمی با مشکلات (داستانهای کوتاه)
2013: مرگ دختر سیاه مو (رمان)
برگرفته، اقتباس و ترچمه بخشهایی از سایت ویکیپدیای انگلیسی در بارۀ رابرت استون




[1] Presbyterian وابسته به کلیسای پرزبیتاریان/پرزبیتاری
[2] Schizophrenia روان گسیختگی
[3] Mackay
[4] Marist
[5] New York Daily News
[6] New Orleans
[7] Wallace Stegner
[8] Stanford
[9] Ken Kesey
[10] Merry Pranksters
[11] کن کسی نویسندۀ رمان " یکی بر فراز آشیانۀ فاخته پرواز کرد ( فیملی با اقتباس از این رمان بان نام پرواز بر فراز آشیانه فاخته  ساخته شده است)، سفری با اتوبوس به سراسر امریکا سازمان داده بود. منظور ازسفر معروف اتوبوس به نیویورک، همین سفر است.
[12] Key West
[13] Janice
[14] Deirdre
[15] Ian
[16] WUSA
[17] Faulkner

عذرخواه میلان کوندرا / ترجمه از فرانسه به انگلیسی: لیندا اشر - ترجمه فارسی: گیل آوایی



عذرخواه
میلان کوندرا MILAN KUNDERA
ترجمه از فرانسه به انگلیسی: لیندا اشر Linda Asher
ترجمه فارسی: گیل آوایی


مماه جون بود. خورشید صبحگاهی از میان ابرها پدیدار می شد و الن در خیابان پاریس[1] آرام در حال قدم زدن بود. دختران جوان را می دید: هر یک از آنان عریانی ناف شان را بین کمربند، بسیار پایین تر از آن و تی شرت لبه بریدۀ خیلی کوتاه، نشان می دادند.  او تحریک می شد. تحریک شده و حتی آزرده: طوری بود که نیروی اغواگرشان را در ران و باسن شان یا پستانهایشان نداشتند بلکه در سوراخ گِردِ کوچکی در مرکز بدنشان داشتند.
و این تحریکش می کرد که واکنش نشان دهد: اگر مردی ( یا دوره ای) رانها را مرکز نیروی اغواگر زن ببیند، چطور کسی
چنان گرایش اروتیک را تعریف یا بیان کند؟
او خود پاسخِ بداهه ای داشت: طول رانها تصور  استعاریِ جاده ای دراز، خیره کننده است( که چرایی دراز بودن رانها ست) که به دستاورد اروتیکی ره می برد. در حقیقت آلن بخودش گفت حتی در میانِ هماغوشی، درازیِ رانها به زن جادوی  عاشقانۀ دست نیافتنی می بخشد.
اگر مردی ( یا دوره ای) باسن ها را مرکز نیروی اغواگر زن ببیند، چطور کسی ویژگیِ چنان گرایش جنسی را بیان یا تعریف کند؟
او خود پاسخ فوری ای ارائه می کند: خشونت، روحیۀ بالا، کوتاهترین راه به هدف. هدفی که تمام دلیل هیجان انگیزی بیشتر برای دو نفر بودن است.
اگر مردی ( یا دوره ای )  پستانها را همچون مرکز نیروی اغواگر زن ببیند، چطور کسی ویژگی چنان گرایش اروتیک را بیان یا تعریف کند؟ او خود پاسخ فوری ای ارائه می دهد" تقدیسِ زن، مریم باکرۀ عیسی مسیحِ شیرخوار، سکسِ نر(نرینگی- م)، بر زانویش دربرابرِ رسالت باشکوه زن.
ولی چطور کسی اروتیسمِ مردی ( یا دوره ای) که نیروی اغواگرِ زن را متمرکز در میانۀ بدن، در ناف، او می بیند، بیان یا تعریف کند؟
از این رو با پرسه زدن در خیابان به ناف فکر می کند. بی آنکه زحمت تکرارش را بخود بدهد یا حتی بطرز عجیبی سرسختانه، چنان کند، یادِ خاطره ای از مادرش در او تداعی می شود : خاطره آخرین دیدار با مادرش.
آن زمان ده ساله بود و در یک ویلای اجاره ای با باغ و استخر شنا، با پدرش تنها در تعطیلات بود. نخستین بار بود که مادرش پس از یک غیبت چند ساله، برای دیدنشان آمده بود. مادر و شوهر سابقش در ویلا مانده و در به روی خود بستند. تا مایلها اطراف ویلا، هوایی خفه کننده داشت. چقدر مادرش می ماند؟ احتمالا بیش از یکی دو ساعت نمی ماند. در این مدت الن سعی کرد خودش را در استخر سرگرم کند. تازه از آن بیرون آمده بود که مادرش آنجا مکثی کرد  تا با او خداحافظی کند. مادرش تنها بود. به همدیگر چه می گفتند؟ نمی دانست.فقط بیاد دارد که مادرش در حال نشستن روی یک صندلی در باغ بود و اینکه پدرش هنوز در حوله خیس حمام رو به مادرش ایستاده بود.
چیزی که گفتند فراموش شده است ولی یک لحظه در یادش ثابت مانده است. یک لحظه محکم، حک شده: مادرش در حالیکه روی صندلی نشسته بود، به ناف پسرش زُل می زد. پسرش هنوز آن را روی شکمش حس می کند. زل زدنی که درکش مشکل بود:  بنظرش حالتی آمیخته به رحم و تحقیرِ غیر قابل شرح می آمد.
لبهای مادرش شکلی از یک لبخند داشت( لبخندی از مهر و تحقیر با هم.). سپس بی آنکه از روی صندلی بلند شود،  بطرف او خم شد و با انگشت نشانه اش، ناف او را لمس کرد. بلافاصله پس از آن، بلند شد و او را بوسید.( آیا واقعاً اورا بوسید؟ احتمالاً، ولی مطمئن نیست.). و رفته بود. ا هرگز او را دوباره ندید.>>ادامه ی این داستان را که با فورمات پی دی اف منتشر شده است می توانید پس از دانلود کردن آن بخوانید. برای دریافت(دانلود) همینجا کلیک کنید. 


[1] Paris street

Monday, November 28, 2016

شهرزاد-هاروکی موراکامی / ترجمه از ژاپنی به انگلیسی: تد گوسن - ترجمه فارسی: گیل آوایی


شهرزاد
هاروکی موراکامی HARUKI MURAKAMI
ترجمه از ژاپنی به انگلیسی: تد گوسن  Ted Goossen
ترجمه فارسی: گیل آوایی
پس از هر عشقبازی، او مانند ملکه شهرزاد در داستان هزار و یک شب، داستان عجیب و غریبی برای هابارا[1] تعریف کرده است. البته اگر چه هابارا برخلاف پادشاه، بنا نداشت که بامداد همان شب سر از او جدا کند ( هرچند تا صبح با پادشاه هرگز نماند). برای هابارا داستان تعریف می کرد چون خودش می خواست. هابارا هم فکر می کرد که او از غلتیدن در رختخواب و حرف زدن با مردی در چنان وقتِ بی حالی وُ خلسۀ پس از عشقبازی لذت می برد و هم  احتمالا برای این که دلش می خواست به هابارا آرامش دهد چون او هر روز می بایست محبوس در  خانه می گذراند.
برای همین، هابارا او را شهرزاد، روایتگر قصه، نامیده بود. هابارا هرگز این اسم را جلوی او به زبان نیاورد اما در دفتر روزنگاریِ کوچکش، از او به همین نام یاد می کرد. با روان نویس یادداشت می کرد " شهرزاد امروز آمد". سپس اصل ماجرای آن روز را که به سادگی، رازگونه ثبت می کرد، مطمئن می شد از اینکه بعدها اگر کسی آن را احتمالاً می خواند، چیزی از آن سردرنمی آورد.
هابارا نمی دانست که داستانهای او حقیقت یا ساختگی یا بخشی حقیقی و بخشی ساختگی ست. بیان آن ممکن نبود. داستانهایی که می گفت در آن واقعیت، تصور و فانتزی محض با هم بنظر می آمدند. برای همین هم هابارا از آنها طوری لذت می برد که بچه ها از داستان بی پرسشهای زیاد، لذت می بردند. برای هابارا نهایتاً چه فرق می کرد اینکه داستانها حقیقت یا دروغ یا آمیخته ای از هردو بودند؟
هر چه که بوده باشد شهرزاد هدیه ای بود که داشت داستانهای دلچسب تعریف می کرد. مهم نبود چه داستانی بود، شهرزاد به آن ویژگی خاصی می داد، صدایش، زمان بندی اش، قدم زدنش، همه و همه بی نقص بود. شهرزاد توجه شنونده اش را جلب می کرد، از خود بی خود می کرد، او را به تفکر، به حدس و گمان وا می داشت. سپس در پایان، دقیقا همان چیزی که دلش می خواست و دنبالش بود، می داد. هابارا واقعیتهایی که دور و برش می گذشت را حتی اگر یک لحظه هم بود، فراموش می کرد. مانند تخته سیاهی که با پارچۀ خیسی پاک شده باشد، نگرانی ها و خاطرات تلخش را پاک می کرد. بیش از آن چه کسی می توانست انتظار بیشتر داشته باشد؟ آن هم در این نقطه از زندگی اش که هابارا فراموشی را بیش از هر چیز دیگری می خواست.
شهرزاد سی و پنج ساله، چهار سال از هابارا بزرگتر بود. زنی خانه دار با دو بچه مدرسه رو( هرچند یک پرستار نام نویسی شده برای کار بود و ظاهراً هر لحظه ممکن بود برای کاری فراخوانده می شد). شوهرش یک کارمند شرکتی بود. خانه شان با خانۀ هابارا بیست دقیقه با ماشین فاصله داشت. اینها همۀ اطلاعاتی بود که او خودخواسته گفته بود. هابارا هیچ امکانی برای تشخیصِ درستی یا نادرستی آن نداشت اما هیچ دلیل خاصی هم نمی دید که به آن شک کند.
شهرزاد هرگز اسمش را نگفته بود. شهرزاد پرسیده بود" دلیلی ندارد که نامم را بدانی. دارد؟" نه حتی یک بار هم هابارا را به اسم صدا زد هرچند البته می دانست که اسمش چه هست. شهرزاد عاقلانه از نامیدن به اسم، دوری می جست. طوری که برایش ناخوشایند یا ناجور بود که اسم به زبانش بیاید.
شهرزاد حداقل در ظاهر هیچ چیز مشترکی از نظر زیبایی با ملکه هزار و یکشب نداشت. به اواسط میانسالی اش می رسید و  تا آن وقت نشانه های چین و چروک در گوشه های چشم و شل بودنِ عضله هایش دیده می شد. سبک موهایش، آرایش او و شیوه لباس پوشیدنش چندان به سن و سالش نمی آمد اما به شکلی هم نبود که موجب تحسین باشد و از آن تعریف کنند. قیافه اش چندان هم از جذابیت  بی بهره نبود ولی صورتش حالتی دقیق شده داشت طوری که به نوعی مبهم  می نمود. پیامد چنین وضعیتی این بود که کسانی که از کنارش در خیابان می گذشتند یا در یک آسانسور قرار می گرفتند احتمالا توجهشان کمی به او جلب می شد. ده سال پیشتر شاید همچون زن جوانی سرزنده و جذاب توجه کسانی را جلب می کرد. در یک نقطه ای اگرچه چنان توجهاتی در زندگی اش از بین رفته بود و بنظر بعید می آمد که دوباره چنان  توجهاتی را دوباره بخود جلب کند.
شهرزاد هفته ای دوبار برای دیدن هابارا می آمد. روزهایی که می آمد ثابت نبود ولی هرگز آخر هفته نمی آمد. بدون شک با خانواده اش می گذراند. همیشه یک ساعت پیش از آمدنش زنگ می زد. از سوپرمارکتِ محل موادغذایی می خرید و با ماشینش برای هابارا می آورد. ماشینش یک مزدای آبی کوچک بدون صندوق عقب اما با در پشتی بود. یک مدل قدیمی بود و یک فرورفتگی در سپر پشت داشت و چرخهایش سیاه با نوار سفید بود. ماشین را در محل پارکینک که برای همان خانه مشخص شده بود پارک می کرد و کیسه های خریدها را به جلوی در خانه می آورد و زنگ در را می زد. سپس از روزنه در نگاه می کرد. هابارا قفل در را باز می کرد و زنجیر پشت در را از قلابش رها می کرد و او را به داخل خانه فرا می خواند.  در آشپزخانه موادغذایی خریداری شده را دسته بندی می کرد و در یخچال می گذاشت. سپس  از چیزهایی که باید در دیدار بعدی اش می خرید و می آورد، فهرستی تهیه می کرد. این کارها را با مهارت و کمترین کار اضافی ، چیزی مثل کمترین حرکت برای تمام کار، انجام می داد.
وقتی کارش را تمام می کرد، هر دو نفر بی هیچ حرفی به اتاق خواب می رفتند طوری که جریان نامرئی ای اختیار از آنها گرفته باشد. شهرزاد به سرعت لباسهایش را در می آورد و هنوز بی حرف در رختخواب به هابارا می پیوست. او همچنین در مدت عشقبازی شان بندرت حرف می زد. هر حرکتش را طوری می کرد که وظیفه ای را انجام می داد. وقتی در عادت ماهانه بود، از دستانش برای رسیدن به همان نتیجه استفاده می کرد. مهارت حرفه ایش به هابارا گوشزد می کرد که او یک پرستار واقعی ست.
پس از سکس، در رختخواب دراز می کشیدند و حرف می زدند. دقیق تر اینکه بیشتر شهرزاد حرف می زد و هابارا گوش می کرد گاه حرفی بجا می گفت یا در مورد خاصی در جایی دیگر سوال می کرد. وقتی ساعت چهار و نیم را نشان می داد، داستانش را قطع می کرد( به دلایلی، همیشه بنظر می رسید که به اوج خودش رسیده است) از رختخواب می پرید و لباسهایش را جمع می کرد و آماده ترک کردنِ آنجا می شد. باید به خانه می رفت. می گفت که شام باید آمده کند.
هابارا تا کنار در، با او می آمد، زنجیر پشت در را رها می کرد و از لای پرده او را می دید که با مزدای آبی از راه ماشین روی جلوی خانه دور می شد. در ساعت شش شام ساده ای آماده می کرد و به تنهایی می خورد. زمانی بعنوان آشپز کار می کرد از این رو برایش کاری نداشت که یک وعده غذا با چیزهایی که داشت آماده کند. با شامش پریر[2]  ( هرگز لب به الکل نمی زد) و پس از آن قهوه می نوشید که در حال نوشیدن به دی وی دی[3] هم نگاه می کرد یا کتاب می خواند. کتابهای قطور را دوست داشت بخصوص کتابهایی که باید چند بار می خواند تا می فهمید. کارهای زیاد دیگری نبود که انجام می داد. کسی نداشت با او حرف بزند. کسی نداشت به او زنگ بزند. بدون کامپیوتر هم امکان نداشت به اینترنت دسترسی می داشت. هیچ روزنامه ای برایش نبود و هرگز تلویزیون هم تماشا نمی کرد. ( برای این کار دلیل خوبی وجود داشت). نیاز به گفتن نبود که او نمی توانست بیرون برود. اگر به هردلیلی دیدارهای
شهرزاد قطع می شد، او کاملا تنها می ماند.
هابارا در مورد آینده اش زیاد نگران نبود. اگر اتفاقی می افتاد، فکر می کرد می گفت " سخت خواهد بود اما یک جوری از پس آن بر خواهم آمد. در یک جزیره متروک نیستم. نه." فکر می کرد، در یک جزیره متروک هست هرچند قادر نبود در رختخواب با شهرزاد حرف بزند یا دقیقتر بخش دیگرداستان او را از دست بدهد.
شهرزاد زمانی که همچنان با هم در رختخواب بودند، گفت، "من در زندگی پیشین یک ماهی مکنده بودم" یک نظر ساده و مستقیم بود طوری که بگوید قطب شمال در دورهای شمال است. هابارا هیچ درکی از اینکه ماهی مکنده چگونه موجودی بود، نداشت. بسیار کمتر از چیزی که یکی بنظر می رسید بود. پس نظر خاصی در باره این موضوع نداشت.
شهرزاد پرسید" می دانی یک ماهی مکنده چطور یک قزل آلا را می خورد؟"


[1] Habara
[2] Perrier نوعی آب معدنی گازدار
[3] DVD