Wednesday, December 30, 2009

مادران صلح

مادران صلح
گیل آوایی
دسامبر2009

آفتاب از چشمان تو بر می خیزد،
شبان ِ اینهمه اندوه
شرمآگینه آب می شود.

و انتظار تو
زندگی را فوج فوج پرواز می دهد
در آسمان خاورستانهای خاک
باری چنین
وطن
از دستان تو سبز است
مادر صلح

گذر غریبیست مادر
پا به پا
همراه
در تب و تاب حادثه
آنگاه هراس یک دنیا سکوت
دخمه های انفرادی و تابوت
تردید ماندن و شکست تاب می دهد
مرهم
زخمهای بی مرهمی

آغوشت بستر نوازشیست
چونان نُت آوای لالایی تو
در پرواز خیال
گاهان شکنجه
تنهایی محض
انفجار
پای دار
سر بدار

هستی و همسفری
راه مرگلاخ خاک، خاوران
چه شکوهیست در تو
مادر صلح
که خشماواهای همه ناروایی
به ترنمی توش می دهی
از سر گذراندن

باری چنین وطن
از دستان تو سبز است
مادر صلح

Monday, December 28, 2009

ما مانده ایم و وطن

ما مانده ایم و وطن
گیل آوایی
نیمه شب 27 دسامبر2009

خواندیم سرود و شمردیم داغ خویش
با آه سالهای شبان سیاه شوم

گفتیم و بر گرفتیم از گذر
مشتی و خشمی و خیل همیشه یار
دیدی که شب نماند!؟
دیدی که دیو
به چاهی که باز دهان
در انتظار
زنجیر خویش تنید!؟

ما
لج سپردیم راه
تا این کرانه که دل می برد زما
ما
آه
آری
ما خشم مشت بر گذشتیم
از پیچ و تاب بی کران حادثه فریب
ماییم ما
ایستاده ایم باز
با کوله بار اینهمه خاوران سبز
ما مانده ایم وُ وطن
اما
ببین
گفتیم و بس شمردیم سیاووشهای خاک
بس بر شدیم غم ناله ها
ز قوم تباهی آیه ها

بنگر
ما مانده ایم وُ وطن
ما مانده ایم وُ همین خاک پاک ما
اما
همچون حقیقت همواره ی دیار
در این وطن
بی وطن نمانَدوُ نما ند بی وطن

Sunday, December 27, 2009

GilAvaei.shahid گرامیداشت جانباختگان راه آزادی

Saturday, December 26, 2009

خیلی شانس آورده ایم اگر عکس منتظری را نیز در ماه نبینند!

خیلی شانس آورده ایم اگر عکس منتظری را نیز در ماه نبینند
گیل آوایی

با مرگ آیت الله منتظری، چنان برخوردهایی شده است که آدمی وا می ماند از روزگاری که بر سرمان آوار شده است و به هزار نشانه و شناسه به یک واقعیت تلخ رسیده و می رسیم که آخوند جز از برای خاک در چشم مردم ریختن نبوده و نیست و فقط در یک جامعه ای که خرافه و بی سوادی و بلاهت بیداد می کند، آخوند پرچمدار میدان شده و می شود.
بدور از فرصت طلبیها و عوامفریبی ها و جارزدنهای دکان ِ سیاسی دارانه! که از هر واقعه ای بخواهند و می خواهند کلاهی از نمد آن بر سر نهند! باید در کمترین حد صداقت و برخورد آگاهانه نسبت به آنچه که بر ما و جامعه ما می رفته و می رود، آشکارا به حماقت و ندانم کاری و کوتاه آمدنهای عوامفریبانه تن نداد.
یکی از نمونه های دردآوری که این روزها شاهد آنیم، برخورد بسیارانی با مرگ آیت الله منتظری بود و هست که آدمی وا می ماند که نکند این جماعت عکس این یکی را هم در ماه ببینند!
یک نکته مهم در کل این ماجرا تفکر و فرهنگ و باوریست که در پی یک انتحار هولناک( انتحار 57)، حاکمیتی خونبار بر ما و میهن ما تحمیل نمود و آن چیزی نیست مگر دین مبین اسلام ناب محمدی و همه مدعیان دینی و سیاسی این بینش جنایتکارانه و صد البته پرچمدار چنین بلای خانمان سوزی که گرفتار آمدیم، نیستند کسانی مگر همان آیت الله ها از نوع خمینی بگیر تا طالقانی و منتظری و تمساح و چه و چه.
کسی آگاهانه جنایت می کند و کسی نا آگاهانه. نقطه مشترک این دو، جنایت است و قربانی جنایت، که این جنبه کار به ما و میهن ما برمی گردد اما اینکه در یک هیجان عوامفریبانه و حتی خود فریبانه در گیر تفاوت بین جنایتکار آگاه و جنایتکار نا آگاه شویم و به تحسین و به به و چه چه ی آن جنایتکار ناآگاه بنشینیم، داستان غم انگیزیست که باید بنشینیم و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنیم!
اگر بپذیریم که دین اسلام را قرائتهای متفاوت است که می تواند با تفسیرهای متفاوت، ماجراهای هولناکی را بیافریند. اگر بپذیریم که دین سیاسی خانمان سوز است. اگر بپذیریم که یک حاکمیت ایدئو لوژیک دینی جزبه قهقرا و استبدادِ خونین راه ندارد. اگر بپذیریم که ریشه سه دهه از سیه روزی ما دین سیاسی حاکم بر کشورماست. در وحله نخست و بر فراز هر علت و معلولی، به این تفکر و مکتب و نگرش و باور می پردازیم و می رسیم که مدعیان دین سیاسی عامل و علت اصلی سیه روزی آب و خاک و مردم ما هستند که صد البته ناآگاهی توده ای ( عامه مردم) و صد البته باورهای خرافی و دگم و خودفریبی های ناآگاهانه حتی، نیروی اصلی روندی بوده و هست که مدعیان دین سیاسی میدان داری کرده و می کنند و چنین سرنوشت شومی را سبب شده و می شوند.
در این گذار اگر بخواهیم با خود صادقانه برخورد کنیم، در کمترین حد آن، به این حقیقت و واقعیت عریان اعتراف می کنیم که این دین سیاسی و باورمندان و تئوریسین های با و بی عمامه آن است که به منزله یک سوراخ چند بار می گزند و بدبخت همه آنانی که احساس را بر منطق خویش غالب می کنند و می کوشند دین سیاسی را بر یک ملت قالب کنند! عجبا بسیارانی که یا آه می کشند یا که به فرزند خواندگی دعوت نشده ای نادمانه فریاد می کنند تو گویی این تفکر و فرهنگ و قانون و عرف خرافه مستانه نبوده که با جزئی ترین جزء زندگی این مردم و مملکت کار داشته و اینهمه شوربختی هولناک را سبب شده اند.
آنچه که در برخورد با مرگ آیت الله منتظری بیش از هرچیز مرا به شگفتی و اندوه کشانده است برخورد کسانیست که ناگهان فرهنگ مرده پرستی ای را چنان با زرورق عوامفریبی در بوق و کرنا کرده اند که تو گویی همین بیچاره نبوده که در بیشترینه عمر این حکومت نحس در بیغوله آخوندی اش داد می زد و نه کسی به پدر خواندگی اش فراخواند و نه آهی کشید!
بر آن نیستم که بخواهم بر این تبلیغات ِ هر آنچه که بخواهید بنامیدش، دامن بزنم اما یک نکته برایم بسیار اهمیت دارد و آن درغلتیدن در دام همان دین سیاسی و به انحراف کشاندن مردمیست که بار دیگر با همه دار و ندار خویش به میدان آمده اند و هر روز بر دامنه اعتراض و مبارزه خویش می افزایند.
واقعیت تلخ روزگار ما در این بیماری هولناک فرهنگی سیاسی اجتماعی ماست که درچنبره دین سیاسی هنوز دست و پا می زنیم و هنوز با وجود همه نمونه های دردناک سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ای که شاهد آن بود ه و هستیم، کسانی را چنان بتی می سازیم که انگار همین ها نبوده اند که امامزاده 1400 ساله را چنان زرق و برق و جلا داده اند که گویا این یکی اش کور نمی کند شفا می دهد! انگار که بر پیشانی ملت ما نوشته شده که بین چاله و چاه و یا بد و بدتر گزینه دیگری نداشته باشد.
بینش و باور دردآوری که یک آخوند را از سوراخ حوزه بیرون می کشد در کاخ جا می دهد و از آن روضه خواندن پنج ریالی بر ثروت باد آورده یک ملت می چپاندش و رهبر و امامش می کند و آن روستایی ای که زندگی آرام و بی دردسرش را می گذرانده می آورند قاتل و سردار و وکیل و رئیسش می کنند که هاله نور می بیند و ادعای مدیریت جهانی! و هزار البته اینکه چنین کسانی از حماقت و بلاهت جمعی به چنین جاه و مقامی می رسند و باز حسرتا و حیرتا که کسانی آگاهانه باز بر همین طبل بلاهت می کوبند.
درد ما این است که در چنین کارزار خونباری، اگر سازماندهی و رهبری و مدیریت متمرکز و توانمندی می داشتیم، می شد پذیرفت که استفاده از سلاح اسلام در مبارزه با جنایتکاران اسلامی حاکم یک تاکتیک و مقطعیست و با اعتماد بنفسی قابل حساب میدان دار این مبارزه می بودند اما وقتی که چنین نباشد، سلاح اسلام سیاسی در این کارزار نه یک تاکتیک که یک انحراف و بخود پذیرفتن بیماری دین سیاسیست که اینهمه زخم آن بر پیکر ما جا خوش کرده است.
بدور از آنچه که کوشیده شده و می کوشند تا بنوعی در گرداب دین سیاسی مردم و به پا خاستن کنونی را منحرف کنند، تنها و تنها مردم بویژه جوانان ما هستند که مبارزات جاری را از حیطه دین سیاسی و دایره بسته حکومت اسلامی باید بیرون بکشند و کل این حکومت جنایتکار را هدف قرار دهند.
به چنان شرایطی رسیده ایم که باید با صراحت و شفافیت برخورد کنیم. و مشخصا در مورد حکومت اسلامی باید با عواملی که آفرینندگان اصلی آن هستند، صادقانه برخورد کنیم. بخشیدن کسی که صادقانه به اشتباهش اعتراف می کند، بحثی نیست اما ستودن و میدان دادن تفکری که هم او پرچمدار آن بوده و این همه جنایت را بر یک ملت تحمیل کرده است یک عوامفریبی بیمارگونه است.
در شرایطی که اینهمه برای مرگ آیت الله منتظری گفته و می گویند، موارد بسیار جدی ای در کشور ما جریان دارد که با چنین آب و تاب و توانی، برخورد نمی شود. زندانهای شناخته شده و شناخته نشده پر از فرزندان ماست. کارگران در بدترین شرایط سرکوب می شوند، همراهی و همپیمانی با آنها نیست. کانون نویسندگان فراخوان می دهد تا یاد نویسندگان به قتل رسیده را گرامی بدارند، پشتیبانی درخوری از آن نمی شود و چنان سرکوب می شوند اما صدایی از همینانی که سنگ منتظری بر سینه می زنند بر نمی آید.
نه از کسانی چون موسوی و کروبی و خاتمی حرفی و همراهی ای برآمد و نه مردمی که اینگونه کفن پوشان برای مرگ منتظری سینه می زنند. این نمونه ها در کمترین حد آن آدمی را به نگرانی و افسوس می کشاند و براستی به تردید وا می دارد که آیا هنوز باید منتظر بود تا توهم اینان بریزد!؟
مصلحت اندیشی و هر گامی در شرایط مناسب اش برداشتن، با صراحت و شفافیت داشتن و صادق بودن؛ فرق می کند و وقتی به چنین ضرورتها و نمونه های آشکار برمی خوری، براستی نسبت به ظرفیت و خواست راستین مدعیان رهبری کنونی شک می کنی. وقتی سرکوب، چنین آشکار؛ و شمشیرها از رو بسته شده است، مصلحت اندیشی هایی از این دست چیزی جز حماقت و حتی خیانت نیست. در این راستا تنها مردمند که باید همه این تب و تابهای دردناک را بشناسند و از آن بسلامت عبور کنند.
باید از حکومت اسلامی با همه ی نماد و نمود آن و کلا دین سیاسی، فاصله گرفت و صراحتا برخورد نمود پیش از آنکه جانیان حاکم ، فرصت یابند جان سالم بدر برند!

با مهر
گیل آوایی

این نوشتار در سایت زیر منتشر شده است

Friday, December 18, 2009

" شورای فرهیختگان" کلید برون رفت از ناکارآمدی نیروهای سیاسی.... یک طرح و یک پیشنهاد از: گیل آوایی

شورای فرهیختگان" کلید برون رفت از ناکارآمدی نیروهای سیاسی
یک طرح و یک پیشنهاد
گیل آوایی
پر بیراهه نیست اگر بگوییم که نیروهای سیاسی از هر طیف طی سالهای اخیر علیرغم تلاشها و تنشها و چالشها نتوانسته اند همبستگی لازم برای یک جایگزینی فراگیر در کارزار با حاکمیت اسلامی را فراهم آورند.

بدنبال نشستها و کنفرانسها و اتحادهای مقطعی و موضعی ناکارآمد از زمان شکل گیری حکومت اسلامی و نیزبویژه آغاز سرکوب عریان و کشتار بی امان نیروهای سیاسی از هر خط و گرایشی بویژه چپ در دهه شصت و یورش گوناگون حاکمیت اسلامی در راستای سرکوب های سیاسی، فرهنگی و ایجاد بحرانهای مصنوعی در فریب و هدایت افکار عمومی ولاپوشانی جنایتها و سردرگمی های مالیخولیایی رهبران دینی ولایت فقیه، همواره تشکیلات سیاسی ای که بتواند توازن نیروی مخالف در برخورد با حاکمیت اسلامی را نمایندگی کند، وجود نداشته است.

تشتت سازمانها و احزاب سیاسی مخالف حکومت اسلامی موضوع تازه ای نیست و نیز هستند بسیارانی از میان همین سازمانها و احزاب که به تشتت و پراکندگی و ناکارآمدی سیاسی انگشت تایید می گذارند و باور دارند. گذشته از انشعابها و تغییرات برنامه ای و حتی تئوریک سیاسی، هیچگاه برنامه عملی که بر روند مبارزات سیاسی علیه حکومت اسلامی تاثیری عینی و عملی داشته باشد، وجود نداشته است.

مروری کوتاه حتی گذرا بر آنچه که از سالهای 60 به این سو بر ما رفته است، بخوبی حقیقت دردناکی را نشان می دهد که در بسیاری از بحرانها و وقایع و جنایتها که از سوی حکومت اسلامی سر زده است، بنوعی غیر مستقیم مبارزات پراکنده نیروهای سیاسی هدایت شده است.

نمونه های بسیار مشخصی در این راستا می توان نام برد که ترور رهبران و شخصیتهای مخالف حکومت اسلامی در داخل و خارج گرفته تا کشتار وحشیانه و جنایتکارانه زندانیان سیاسی و قتلهای هولناک زنجیره ای و سرکوبهای لجام گسیخته دانشجویان و اعتراضات کارگری و حتی مردمی از این دسته اند که در هر مورد آن حرکتهای اعتراضی نیروهای سیاسی بویژه در خارج را بدنبال داشته است و در بسیاری از این وقایع دردناک، آنچه که گذشته، به موردی حاشیه ای تبدیل شده است.

گذشته از تشتت و پراکندگی و عدم مرکزیت منسجم تشکیلاتی با کیفیت فراگیر همبستگی سازمانها و احزاب سیاسی که به هر روی خطری آن گونه حساس برای حاکمیت اسلامی بوجود آورد، شکل نگرفت.
گامهایی از سوی برخی نیروهای سیاسی در جهت ایجاد اتحاد عمل مشترک یا جبهه یا شورا برداشته شد که برجسته ترین این تلاشها نهضت ملی مقاومت و شورای ملی مقاومت و جمهوری خواهان ( ملی ، دمکراتیک و لاییک) و نشستهای لندن، برلین، پاریس می باشند اما در مطرح ترین گامهای فوق از نظر نیروی سیاسی در خارج و ارتباط با کشورها و داد ستدهای سیاسی و جلب حمایتها و نیز توان مالی، می توان شورای ملی مقاومت را دانست که آن نیز به هر دلیل و تفسیری نتوانست همبستگی کارآمد و مرکزیت فراگیر همبستگی را سبب شود.

بحث در چند و چون و چرا و اگر نیست. منظور حرکتهای برجسته و مطرح نیروهای سیاسی در سالهای اخیر است که به هزار دلیل از جمله همان دلایل نیروهای بغیر از شورای ملی مقاومت و عدم توفیق آن در شکل گیری همبستگی فراگیر و تشکلی جایگزین است که در مقابل حاکمیت اسلامی بگونه ای قد علم کند که بر روند سیاسیِ تاکنونی تاثیر گذارد و خیزشها و اعتراضات داخل و خارج را سازمان داده و هدفمند و تاثیرگذار، پیش ببرد.

واقعیت امروز حکومت اسلامی و نیروی فراگیر و جایگزین ( آلترناتیو) این است که نیروی دو سوی کارزار از توازن لازم برخوردار نیست و اصولا هیچ نیروی مخالفی دارای چنان نقش تاثیرگذاری در مبارزه با حکومت اسلامی نمی باشد.

گفتن ندارد که ناهمگونی احزاب و سازمانهای سیاسی و فقدان یک فرهنگ قانونمند و دمکراتیک ( در عمل) که بتواند در مقطعی چنین حساس و سرنوشت ساز، به وحدت و همبستگی مورد نیاز در جهت برقراری توازن نیروی مبارزاتی بیانجامد، وجود عینی ندارد.

بدنبال سالها تنگ نظری ها و خود محوریها و حتی شاخ و شانه کشیهای بی حاصل و نیز غالب بودن فرهنگ تنگ نظرانه تا مرز شعبانی بی مخی و حزب اللهی، کنار امدن نیروهای سیاسی در مسیر اقدام و مبارزه مشترک را بمراتب دشوار تر و حتی غیرممکن کرده است که در پی تلاشها و گامهای بسیاری که در جهت همبستگی و شکل گیری آلترناتیو فراگیر شده و می شود اما همه سازمانها و احزاب سیاسی مخالف حاکمیت اسلامی به نقطه ی ناکارآمدی ( آچمزی ) رسیده اند.

برخوردی واقعگرایانه و صادقانه با مقوله اتحاد عمل و شکل دهی آلترناتیو لازم در جبهه مبارزه با حاکمیت اسلامی و سرنگونی آن، بخوبی این حقیقت را می نمایاند که احزاب و سازمانهای سیاسی با ساخت و بافت و ناهمگونی ای که دارند، نمی توانند، حتی اگر که بخواهند!، اتحاد عمل و همبستگی فراگیر را عملی کنند. به عبارتی دیگر کاملا در یک وضعیت ناکارآمد گرفتار شده اند. ( آچمز).

ادامه چنین برخوردی، برخورد تاکنونی!، و حرکت در دایره بسته و تکرار آن، چیزی جز نتیجه همیشگی را نخواهد داشت. به زبانی دیگر آزمودن یک اقدام مشخص، بازده هم سانی دارد و از سویی برخوردهای محفلی و ادامه ی اقدامات بی حاصل( در عمل) زمان زیادی را از ما گرفته است.

متاسفانه در شرایط بسیار حساس و سرنوشت سازی قرار داریم و زمان کنون ما غیرقابل مقایسه با گذشته ی حتی یک سال پیش است و آبستن بحران و حوادث غیر قابل پیشبینی است.

هر لحظه بیم آن می رود که همه در شرایطی قرار گیریم که دیگر فرصت انتخاب نباشد بلکه دنباله روی حوادث و بحرانها باشیم!

پیشتر طی مقالاتی (32 مقاله) اوضاع سیاسی و منطقه ای و نیز حالت های احتمالی تکوین بحرانهای جاری و انتخابهایی که حاکمیت اسلامی و غرب با آنها روبرویند را از جنبه های مختلف مطرح کرده و شکافته ام که در اینجا از تکرار آنها صرف نظر می کنم( * ) اما آنچه که به مقوله ضرورت همبستگی فراگیر و تشکیل مرکزیت جایگزین ( آلترناتیو) مربوط است، واقعیت انکار ناپذیر عدم توانایی یا قابلیت نیروها و احزاب سیاسی برای همبستگی فراگیر ورسیدن به یک اتحاد عمل لازم است که بتواند ضمن برقراری توازن نیرو در برخورد با حاکمیت اسلامی، اعتراضات و مبارزات داخل و خارج را متمرکز و رهبری نماید.

تا کنون بارها برای رسیدن به چنین هدفی اقدام و تلاش شده است اما به دلایل مشخص و شناخته شده، آن نشد که باید می شد و کماکان حرکت در دایره بسته ی همیشگی صورت گرفته است.

برای برون رفت از دایره تکرار و ناکارآمدی کنونی باید گامی خارج از نیروها و سازمانهای سیاسی ( شاید بهترباشد آن را فراسازمانی یا فراحزبی بنامیمش) برداشته شود.
طرحی که در شکل گیری آن علیرغم عدم دخالت یا نفوذ یا انتخاب احزاب و سازمانهای سیاسی ، کسانی باشند که مورد تایید و قبول و احترام همه ی نه فقط احزاب بلکه تمامی جامعه ایرانیند.

چرا که سازمانها و احزاب سیاسی، همانطور که شرح آن رفت، در حالت ناکارآمد و آچمزی قرار گرفته اند و طرحی که بتواند چنین ناکارآمدی و آچمزی را برطرف سازد، باید از سمت و سویی کارآمد و مستقل و رها از تعلقات حزبی یا سازمانی باشد. چنین طرحی فقط و فقط ازفرهیختگان ما ایرانیان برمی اید که بحران تشتت و پراکندگی و ناتوانی در مسیر همبستگی فراگیر، را برطرف می نماید.

برای بیان و توضیح بیشتر درزمینه ی طرح مورد نظر باید گفت که اگر شخصیتهای مورد تایید و احترام و قبول همه احزاب و سازمانهای سیاسی و مردم کشورمان، از شاعران و نویسندگان تا هنرمندان مترقی و مسئول جامعه ما می توانند و حتی اکر کمی بی پروایی کرده و بگویم که باید به میدان آیند و در لحظه تاریخی و حساس کنونی با حضور تاثیرگذارشان بحران تشتت و پراکندگی سیاسی را حل کنند.

برای این منظور شخصیتهای مورد نظر شورایی سامان دهند که در حقیقت مرکزیت رهبری قابل قبول و اعتماد همگانی را تشکیل داده و زیر مجموعه های اجرایی را خود برگزینند و با کارپایه ای که آماجهای همگان را در بر می گیرد همبستگی فراگیر سیاسی و تشکیل آلترناتیو را مفهومی عینی ببخشند. بزبانی دیگر نقطه همبستگی و اشتراک عمل همه احزاب و سازمانهای سیاسی باشند . همه نیروهایی که به هردلیل ( تجربه شده ی تا کنونی) به نقطه ی ناکارآمدی رسیده اند حول شورای فرهیختگان، گرد آیند.
شورای فرهیختگان مرکز ثقل رهبری و کانون همبستگی همه احزاب و سازمانهای سیاسی مخالف کلیت حاکمیت اسلامی باشد.
کارپایه اشاره شده بخوبی از میان برنامه مشترک همه احزاب و سازمانهای سیاسی قابل استخراج است که مورد قبول همگان نیز می تواند باشد چرا که خود نیز بر آن تاکید گذاشته و می گذارند.

احزاب سیاسی حتی می توانند در طرح فوق با تشکیل فراکسیونی از جریانهای نزدیک و دارای نظر و برنامه مشترک، در اتحاد عمل تحت رهبری شورای فرهیختگان، شرکت نموده و از آن نیز پیروی نمایند.

شورای فرهیختگان پس از سرنگونی حکومت اسلامی و آماده شدن شرایط برای برگزاری انتخابات ازاد و تشکیل مجلس موسسان رهبری همه امور را بعهده خواهند داشت و سپس انحلال خود را در نشست نخست مجلس موسسان اعلام خواهند نمود. از آن پس نیز مجلس موسسان و طرح و برنامه از سوی نمایندگان منتخب مردم همه امور را در دست خواهند داشت.
به باور این قلم طرحی که کلیه احزاب و سازمانهای سیاسی مخالف با کلیت حاکمیت اسلامی می توانند بر آن توافق نمایند، می تواند به شرح زیر باشد که پیشاپیش به شورای فرهیختگان ( در صورت تشکیل) پیشنهاد می گردد:
1- سرنگونی حکومت اسلامی در همه اشکال و کلیت و تمامیت آن

2- کاربست موقت قانون اساسی برخواسته از انقلاب مشروطیت با توجه به اینکه بخشهای مربوط به دین و نوع حکومت آن ملغی می باشد.

3 - تشکیل پارلمان و دولت موقت در تبعید و تامین نیازها و شرایط لازم برای تشکیل مجلس موسسان و تصویب قانون اساسی و برگزاری انتخابات برای تعیین نوع حکومت و مجلس قانون گذاری طبق قانون اساسی تصویب شده

4- برابری بی قید و شرط همه شهروندان در کلیه زمینه ها

5- آزادی بی قید و شرط بیان و مطبوعات

6- جدایی کامل دین از سیاست به هر شکل آن

7- تامین کار یا حقوق بیکاری ، تامین مسکن یا پرداخت کمک هزینه مسکن، درمان و آموزش رایگان برای همه شهروندان و برخوردار کردن آنان از زندگی انسانی و زدودن فقر به هر شکل آن

8- عاری کردن ایران از انرژی و سلاح هسته ای و تلاش در خلع سلاح هسته ای در جهان و برچیدن نیروگاههای هسته ای بمنظور حفظ محیط زیست

9- در کلیه زمینه های بین المللی، اصل منافع ملی ایران بوده وبرقراری رابطه با کلیه کشورها در همین راستا

10- اساس حاکمیت سیاسی بر مبنای انتخابات آزاد و بدور از هر گونه اعمال نفوذ یا شیوه های فریبکارانه است که چگونگی آن در قانون مشخص خواهد شد.


11- پارلمان در تبعید و دولت موقت متعهد به تامین آزادی و امنیت لازم برای فعالیت های آزادانه سازمانها و احزاب برای برگزاری انتخابات مجلس موسسان و تدوین قانون اساسی تازه حداکثر در فاصله یک سال

12- دولت موقت متعهد به پاسداری از تمامیت ارضی و استقلال میهن وتامین نیازهای همه امور و حفظ ساختار نظامی، انتظامی طبق قانون اساسی یاد شده در بند 2 تا تدوین و تصویب قانون اساسی و تحویل کلیه امور به دولت منتخب می باشد

13- انحلال کامل کلیه سازمانها و نیروها و انجمنها و تشکل های علنی و غیر علنی حکومت اسلامی و وابستگان مذهبی یا حوزه ای و دینی

14- هیچ حزب یا سازمان سیاسی به هر دلیل و توجیه، حتی اتکا به انتخابات خارج از برنامه اعلام شده در کارپایه فوق و یا روابط با هر کشور یا تشکل بین المللی خارج از توافق این کارپایه، حق تغییر یا تضعیف کارپایه یا اجرای برنامه جداگانه خود را ندارد

15- هر گونه وابستگی به کشور یا سازمان برون مرزی وبیگانه در جهت اعمال نفوذ و تغییر مسیر سیاسی ممنوع می باشد

16- کلیه تشکل ها و جبهه ها و فدراسیون یا اتحادیه های تشکیل شده توسط پذیرندگان کارپایه فوق پیش از این کارپایه لغو و کلیه توان و امکانات در اختیار کارپایه ی فوق خواهد بود.

17- پیشگیری از هرج و مرج و مجازات های کور پس از سرنگونی حکومت اسلامی و تشکیل دادگاه ها با هیئت های منصفه و وکیل مدافع حتی برای محاکمه جانیان حکومت اسلامی،
کلیه محاکمات براساس قوانین حقوقی و قضایی مصوبه پس از انقلاب مشروطه و در صورت نبود یا خلاء قانونی در موارد خاص، قاضی و هیئت منصفه نسبت به آن مجاز به اتخاذ رای خواهند بود.

18 – تامین امنیت برای همه آنانی که تا پیش از سرنگونی حکومت اسلامی به دولت موقت پناه آورند و در سرنگونی حکومت اسلامی بکوشند. هرگونه محاکمه یا دادخواهی باید با توجه به بند 17 صورت گیرد.


برای اقدام در شکل گیری شورای فرهیختگان و یاری رسانی به همبستگی فراگیر و پارلمان و دولت در تبعید هم صدا شویم.

براین باورم که فرهیختگان جامعه ما فراتر از کانون نویسندگان و مراکزی از این دست عمل نموده و همبستگی فراگیر را با نقش و جایگاهی که دارند بوجود آرند.

برای این کار هم اکنون اقدام کنید پیش از آنکه چنین فرصتی نیز از دست برود. رمان بسیار حساس و خطرناک و سرنوشت سازی را پیش رو داریم و باید از هر توان و امکان و نیروی خویش بهره بگیریم. امیدوارم به هشدارها و فریادهای این قلم پاسخی عملی و در خور دهید.

با مهر


گیل آوایی
gilaavai@yahoo.com
جون 2007

*) علاقمندان می توانند برای دربافت مقالات پیشین با آدرس ای-میل اینجانب تماس بگیرند.

Wednesday, December 16, 2009

خانه دوست کجاست؟، گیل آوایی

خانه دوست کجاست؟
گیل آوایی

خانه ی دوست دل دریاییست
نه به کاخی
کوخی
یا دری دیواری

خانه دوست
دل دوست، رفیق
و نشانیش بود آینه ای بی زنگار
یا چو آبی
زدل کوه زلال است روان
بی گذر از ده آن
یا
که از کوچه ی این
خانه دوست اگر می جویی
با تو
در تو
که اگر بی غل و غش جویی اش
می دهد آوازت

خانه ی دوست تویی تو
تو
اگر دوست شوی
این شعر در واکنش به پیامیست که یکی از دوستانم با پیوست نمودن شعر زنده یاد فریدون مشیری با همین عنوان، برایم فرستاده بود. شاید بد نباشد علاقمندان دیگر در همین رابطه خانه دوست را نشانی دهند

Tuesday, December 8, 2009

گیل آوایی: فریبکاری بس است! خواست مردم همانیست که فریاد می کنند

دردنامه
(فریبکاری بس است! خواست مردم همانیست که فریاد می کنند)
گیل آوایی


واقعیت تلخیست سرنوشت ما و وطن ما. واقعیتی که در هر دوره از تاریخ آنچه که بر سر ما و وطن ما آوار شده، بازتاب حس مسئولیت و حضور جدی و پیگیر ما در تحولات و دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی و وفرهنگی ما بوده است علیرغم اینکه در حیطه جغرافیای سیاسی ما، تنها ملتی هستیم که برای یک زندگی شایسته و انسانی اینهمه به میدان آمده ایم و هر بار چند شقه شده و تیغ بر هم کشیدیم و هر بار خود، دشمن خودمان شده ایم. نمونه های دور تاریخی در ظرفیت این نوشتار نیست اما آنچه که تاریخ معاصر ما را تشکیل می دهد، نمونه های بسیار درد آوری به ما به هزار زبان هشدار می دهد. از انقلاب مشروطیت تا انتحار 57، فراوان نوشته و گفته و به آنها پرداخته شده است اما یک نکته مشترک در همه این دوره ها تا کنون مثل یک بیماری ماندگار در پیکر ما حضور همواره داشته و دارد که هنوز از آن رهایی نیافته ایم و آن تکرار مکرر اشتباهات تاریخی ما در حرکتهای جمعی برای دگرگونی سیاسیست. به زبانی دیگر نه تنها داشتن حافظه ی تاریخی بلکه پرهیز از اشتباهات تاریخی مان است. یکی از جنبه های بسیار دردآور این تکرارهای تاریخی، اسلام سیاسی و دنبال این ویروس کابوس وار جا خوش کرده در پیکر اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ماست که هنوز با وجود هزاران کور شدن از این سوراخ باز از آن شفا می جوییم و گرد دینداران سیاسی چشم امید به تحول و دگرگونی انسانی داریم.
آنچه که توده های مردم از خود بروز می دهند، اگر چه باید نسبت به آن برخورد نمود و نباید هم بیهوده به تعریف و تمجید اشتباهات و ندانم کاریها و بی مسئولیتی های اجتماعی/سیاسی/فرهنگی پرداخت اما بخش بزرگی از آن به روشنفکران و فرهیختگان و رهبران سیاسی/فرهنگی و اجتماعی ما بر می گردد که در چرخه ی تکرار مکررات تن می دهند و درد غمبار آن اینکه در هر عزا و عروسی اش هم قربانی می شوند.
واقعیت سه دهه از دوره کنونی که تحت حاکمیت اسلامی پشت سر گذاشته و هنوز هم با قربانی دادنهای هولناک پست سر می نهیم، به سهولت آب خوردنی هم می توان دریافت که تا چه حد به خود فریبی و ساده اندیشی و باورهای ساده لوحانه عمل کرده و می کنیم.
ساده ترین پرسش در مقابل ما برای بیان چنین ساده لوحی این است که پس از دهه ها تجربه و داشتن پیکر زخمی که تاوان آن را داده و می دهیم! چرا هنوز به دین سیاسی بها می دهیم و هنوز گرد مدعیان این تفکر جمع شده و راه چاره می جوییم!؟ چرا فتوای یک ایت الله چنان مورد اعتنا و توجه قرار می گیرد و دست به دست می شود که حتی به خون نشستن رهبران سیاسی ( فروهرها) و نویسندگان ( نوری اعلا، مختاری، پوینده و......) چنان که باید نیروی محرکه جامعه ما نمی شود!؟ براستی حرمت یک جامعه را چه کسانی محترم می دارند!؟ این جامعه ایرانی که ما خود سلولهای آن هستیم به کدام ارزشهای انسانی پایبند است که با وجود اینهمه جنایت که حتی تصور آن هر انسان شرافتمندی را به آتش می کشد، مرز خود با چنان تفکر و فرهنگ و مدعیان آن مشخص نمی کند!؟ چرا هنوز با نمونه های بسیار غم انگیزی که شرافت جامعه ما از آن لکه دار است، دنبال دینداران سیاسی می گردیم!؟ چرا حرکتهای اجتماعی/سیاسی ما به یک پالایش و صراحت مشخص و بالنده دست نمی زند؟
نگاهی به موضع گیریها و آب به آتش خشم مردمی که با همه ی دار و ندار خود بار دیگر به میدان آمده اند، تیرگی و عدم صراحت در روند جاری مبارزه علیه استبداد سیاه دینی دل هر انسانی را به درد می آورد. وقتی فریاد مرگ بر دیکتاتور از دهان هزاران ایرانی بلند می شود چگونه از زبان کسانی که مدعی رهبری جنبش کنونی اند؛ بازگشت به قانون اساسی جمهوری اسلامی دنبال می شود؟
وقتی که میان حکومت اسلامی و مردم ما دریای خون قرار دارد، چگونه از خمینی جنایتکار و آماجهای او سخن به میان آورده می شود؟ به سخنان کروبی، موسوی، خاتمی دقت کنید! به موضع گیری هاشان خوب فکر کنید. اینها با همه ی خطر کردن و تقابل با مارخورانده شده های افعی گردیده! ( احمدی نژادها، فیروزآبادی ها، رادانها، نقدی ها و.....)، بازگشت به قانون اساسی و جمهوری اسلامی را طلب می کنند! یعنی سه دهه از جنایت و غارت و فریب و قتل و کشتار و خانه خرابی که خون مردم را شیشه کرده اند، چرخه آسیاب به نوبت چند آیت الله و حزب الله و ....اینها باشد و در منجلاب دین سیاسی که آزامایش اش را پس داده است، چرخ زنیم! مردم ما چه شعار می دهند و سلاخی می شوند و اینها چه می گویند! ببینید تفاوت خواسته ها از کجا به کجاست؟ پاسخ مردمی که با خون خود به میدان آمده اند، بازگرداندن مارخورانده شده های افعی شده به سوراخهایشان نیست تا در فرصتی دیگر سر بدر آورند. پاسخ مردم بازگشت به قانون اساسی حکومت نحس اسلامی با آن ولایت جنایتکارش نیست.
به چه زبانی باید گفت که از دین سیاسی و دینداران سیاسی به جان آمده ایم!؟ به چه زبانی باید گفت که کلیت حکومت اسلامی باید گورش را گم کند!؟
مردم از خدای سیاسی به جان آمده اند. مردم از کشت و کشتار و نفرت و مزخرفات دین سیاسی به جان آمده اند. مردم می خواهند نفس بکشند. مردم از دروغ و ریا و غارت و دزدی بجان آمده اند.
جنبش کنونی برآیند سه دهه انواع ترفندهای حکومت اسلامی با همه ی مهره های رنگ و وارنگشان است با برخورداری از یک قرن تجربه ی مبارزه برای آزادی و زندگی انسانی. جنبش کنونی از دل همه آن سرکوبها و نارواییها و بازی دادنهای سردار سازندگی و فتیله بالا پایین کردنها سر بر آورده است که نه سید خندان اش کارساز است و نه مافیای هزاردستانش که به تناسب منافع مافیای قدرت دهان باز می کند.
زمان پرده پوشی و تعارفات سیاسی نیست. زمان تردیدهای تاکتیکی و فریبکاری نیست. دست همه این حضرات در سه دهه از حاکمیت فریب و جهل و خرافه رو شده است.
جنایتباری و جهالت و بلاهت احمدی نژادها و قاتلان ِ به جاه و مقام رسیده، دلیل بر برائت و برگرده سوار شدن رفسنجانی ها نیست!
رفسنجانی ها و خامنه ای ها باد کاشته اند که اینک طوفان درو می کنند! و دقیقا از همین نقطه است که تلاش می کنند بنوعی راه میانه ای بین خودشان بیابند تا از خشم مردم بجان آمده جان بدر ببرند.
از اینان جز خاک پاشیدن در چشم مردم؛ هیچ کار سازنده و بالنده ای بر نمی آید. خواستهای جنبش سبز از دهان مردمی که آن را تشکیل می دهند بیرون می آید. نه ولایت نه جنایت! مرگ بر دیکتاتور برجسته ترین خواسته هاست که در خیابانها فریاد می شود در حالیکه قانون اساسی حکومت اسلامی با آنهمه تناقض و اتکاء اش به اصول دین اسلام، سراسر خفقان آور و نا منطبق با زمان کنون و خواسته هاییست که مردم فریاد می کنند. سی سال پیش خمینی یک ملت را فریب داد! شما نشخوارش می کنید! بس است! بس کنید! دست از سر مردم بردارید بگذارید مردم نفس بکشند!

گیل آوایی
دسامبر 2009

Thursday, December 3, 2009

زیستن و یک قطعه، گیل آوایی

زیستن

گیل آوایی
17اکتبر2009

گور می کارند مرگ سازان
خدا به هیبت شلاق
آیه وحی می کند
خاک
اندوه می باراند
زین نکبتخواهان سیاه
خاوران به تندرفریادی
بودن ِ نااینگونه سوگ را به سرود ساز می کند
هی
های ره پویان گرده به هر بار ِ به نوبت ِ تلخ
تاریخ
از چه در گذر ِ تباهی می پویانید
چشمهاتان
از چه گشاده کور ندبه آیه جهل می گریانید
بودن به غیر از آنچه که بی هیچ زار می زنید
جاری ِ بی انکار ِ بی کران انسان ِ این جهانیست
دردداغ بر تن ِ خمیده ز اوهام
وام می دهید
گرد ِ مناره وُ آیه
دیریست
دیر
قرنها رفته هدر
نوبت از چه انتظار می کنید
رفته راه بیهوده جنایت به چنته چپاندن

هنوز
گور می کارند مرگ سازان
دشت از سوگ اینهمه جهالت نازاست
خرمن ِ خاک به حراج نشستن
چه درد جانکاهیست میراث نهادن
دستها نه به شکرانه ی قهر ِ قهار ِ قادر ِ این جانیان
که به کاشت زیباترین باغزار آب و آتش و خاک
زیستن است
انسانی


2

تا نبود آوازهای غمگین دشت
چلچله های خاک
پرکشان
رهایی آشیانه کردند
پایکوبانی اگر چه به یک
هایی
هویی
یک نفس
یک دم
دردا
که هرآینه لبخند
گذر دلگیری بود سوگواره
به چله نشستن

Tuesday, December 1, 2009

موج خون

این ویدئوکلیپ با بهره گیری از شعر فریدون مشیری و آواز گروه ژوان با همخوانی هاله سیفی زاده و حسن شرقی به آهنگسازی رهام سبحانی، تهیه گردیده است. با پوزش از هنرمندان و نیز یارانی که این ویدئو را پیشتر دیده اند و اشتباهی نام استاد شجریان بعنوان خواننده آواز برده شد که درست نبوده است. بدینوسیله تصحیح می گردد با مهر گیل آوایی

Thursday, November 19, 2009

درد دل

درد دل
گیل آوایی
18 نوامبر2009

باری بگویم که سبز چه!؟
سبز ِ آنکه سیاهترین ناله های خاک را کوک می کند باز
یا
سبزهای راه به هزار پیچ و تاب مات
" کرانه ی معلوم نیست "، تعبیر خواب خوش اینهمه لج!؟

حالا تو
به ریش من که یک دنیا دربدری
در کوله ی سالهای هزار خیال بر شمرده ام
می خندی
که
هی!
های!
روشنفکر جان!
بیهوده سخت سرانه کز کرده ای
این موج
ساحل دران است
بر ویرانه های سی سال خاوران!

اما
آری
هنوز خُرد نکرده ام با خود
پیکر ِ مسموم ِ باور ِخوشخیالانه
که به انتحار خویش نشستم
" این نباشد هرکه باشد"،
تاوان راهیست که خر از آن نگذرد، بگذرم!

دیریست دلم
به آوازهای دروغین
دل خوش نمی کند
من
خواب خویش به تعبیر هیچ آیه ای
کابوس نمی گیرانم!

هیمه بار ِ کدام آتش خشم
آنکه خاک در چنته
باد می راند!

آه
سیل هزار فاجعه گریسته ام
داغ چنین به خون نشستن ِ خونبار!

باری
ابلهانه است
ابلهانه
اگر
باز به ماجراهای بی در و پیکر پیوند دهم
راستی را اگر چنین!؟
بر خیل گورهای بی نشان
کدام شمع بگیرانم
به میراثداری شان!؟

Monday, November 16, 2009

با خود ِ بیخود

با خود ِ بیخود
گیل آوایی
16نوامبر 2009

خوناوشان جهان است خاک من
در بیغوله گاه خرافه مست
یکه تازان ِ بازی ِ ناساز ِ روزگار
کآوازخوانش
مویه بار ِ دشت ِ مشوش
شاعرش
اگر دست بر نیازد چیدن
خیلی در سایه روشن تجاهل و خرد
واژه بار می کند
بیچاره بیت وُ مصرع وُ
پله هایی که معلومش نبوده شاید
پاگردی
به گرد ِ بگرد تا بگردیم
اوج جویی ِبی بار
در بارگاه ِ هزار مثنوی
باریدن
باری
چنین است فریادها
آواهای هر که که
ارکستر ِ هر که به ساز خویش کوک
آنکه به جد هوار می زند
دردا که گوش باخته جماعتی
چونان چشم باز ِ هیچ نبین
بیهوده می انگارد
هوار برآوردن
حاصلی برآید از ناشنویان پر هیاهو
چه معجونیست " ما " ی ما
که "من "
بی رغبت از خوشه های این جمع
دانه ای
و خاک
خاک ِ بالیدن به هیچ است گویی
تنها خوش باورانه بار می کشد
از یک تا هزار
هزاره
هزاره ها
که در دخمه ها بر نمی نمایاند انگار
تاریخی
حافظه به دلخواه تفسیر نمودن
سرخ و سیاوش و سهراب
فرزند
فرزند کشان ِ مرگ به میراث ِ یاسایی
که مضحکه ی توحش در تمدن اش بود
وغارت شدگی
بهانه ای به خود فریفتن
چه فریاد بی حاصلیست من ِ مایی فراجستن
دستهای غمگین تر از آوازهای دربدری
مشت مشت
بغض می چپاند هنوز در انبان
به عمق ویرانه های خانه ی پدری!

Friday, November 13, 2009

سوزواره ، گیل آوایی

سوز واره
گیل آوایی
نوامبر2009


من که چون ابر بهاران خون فشانم نازنین
دورم از خاک وطن آتش بجانم نازنین
دیگر از این نونهالان ِ اسیر جانیان
جان به لب، آواره ای سینه درانم نازنین
می نداند کس چنانم کز غم و اندوه و درد
سر به هر بی در کجایی در فغانم نازنین
هم نوای سوز و سازش هق هق بی اختیار
داد از این نامردمیها خسته جانم نازنین
نازک دستان و هر زیر و بم آوای او
شد هوار گریه درد بر استخوانم نازنین
گشته آهنگ نوایش ورد سوز آواز دل
آری آری سر بخاک و پرکشانم نازنین
کاش می بودم کنارش هم دم آوای او
تا چنین سر در گریبان مویه خوانم نازنین



در پی دیدن ویدئو کلیپی با آواز و نوازندگی دو دختر بچه ای که یکی اش شش سال بیش نداشت و تنمبک می زد و می خواند
http://www.youtube.com/watch?v=8mTSyl6EiaI&feature=player_embedded

Thursday, November 12, 2009

در اندوه خون ریزان جاری میهن

در اندوه خون ریزان جاری میهن
گیل آوایی
نوامبر 2009

چه تنهایی غم انگیزیست
سوگواره اندوه شمردن
به باران اشکی سرریز
بی امان
کدام خشت این خاک به کژی رفت!؟
که چنین سرنوشت خویش را
گاف داده ایم!؟

دلم خونبارشی است هنوز
مشتها در -سایه راهی- بی کرانه
میدان دارند

کاهی
به هیبت کوهی قد کشیده
نعره کشانه خونریز
زوزه زار ِ آیه ی خدا می پاید

سبزانه های نا همگون سبز،
در گستره ی توّهم وُ تردید!

چه سرخ آوازیست باز
سیاووشان خاک!

دلم به آتش هزار دلهره راه می دهد
زین -بی کرانه راه- پوییدن
گرده از برای کدام سواری خم!؟

دستهای تغییر
شکفتن
باید که مشت
به روشنای آفتاب یقین

چه بی تاب تاب می خورد
تپیدن ِ بی قرار
خاک
خاک
خاک ِ وطن!


Monday, October 26, 2009

داستان: مزاحم، گیل آوایی

مزاحم

گیل آوایی

21 اکتبر2009



مثل مجسمه ابوالهول از آن بالا زاغ خانه مرا چوب می زد. وقت و بی وقت کنار پنجره مثل سایه خدا به خیر و شر هرآنچه که این پایین می گذشت، چنگ می انداخت. و این کارش اگر خیری داشت، خوب بود اما نه فقط خیری نداشت بلکه با هر حال و حسی هم که می دیدی اش، جز شر چیز دیگری قسمت نمی کرد.
لابد پیش خودت خواهی گفت که از آن بالا چه خیر و شری انتظار می توانستی داشته باشی؟ خوب خیر یا شر مگر نه اینکه هر کاری می کردی یا هر حرکتی از تو سر می زد، احساس می کردی، نگاهی از آن دور ترا زیر نظر دارد. خیر و شرش هم، همین حس و حال آزار دهنده ای می توانست باشد که تمام وقت با تو هر گوشه از زاویه نگاهش که می بودی، کارداشت.
همین دیروز بود که روی کاناپه لم داده بودم. هنوز از راه نرسیده دست انداخت گردنم و تا خواست ببوسد بی اختیار چشمم بسوی آن ساختمانی خیز برداشت که او کنار یکی از پنجره هایش نشسته و مراقب همه چیز و همه کس بود.
از خیز نگاه من یکه خورد. خود من هم از این چرخش ناگاهانی نگاهم وا ماندم. آخر نه اینکه وقتی چنان شوقی نثار آدم می شود که می خواهی همه شور و حالت را در لبانت بگنجانی و بر آتش بوسه ای بگیرانی اش، حواس ات نیست و چشمانت در یک زاویه ی نابکار ِ نابجا می لغزد انگار که بخواهی از چیزی گریزان باشی و بخواهی ببینی که آیا در دامنه ی دام او هستی هنوز یا اینکه غافل انداختی اش.
وقتی جا خورد از گریز نگاه من، پرسید:
- چی شده!؟
- هیچ!
- چرا پس یهو چشات از من فرار کرده!
- فرار نکرده.
- پس چی!
- اون بالا رو می بینی؟
- آره.
- یک لحظه چشم از اینجا ور نمی داره!
- اون یارو که پشت پنجره نشسته!
- خوب ور نداره!
- خسته ام کرده!
- تو چی کار داری به اون بالا!؟
- اخه نمیشه یکی همینطور زل بزنه نیگات کنه! هرکاری می کنی احساس می کنی زیر نگاهش داری راست و غلط و خوب و بد کارت رو میدی اندازه بگیره. یعنی نه اینکه خودت میدی یا میخوای! این خودشه که سرخود زیر نظرت می گیره یا اینکه......
- ای بابا تو چی حوصله ای داری!
می خندید. خنده ای که بنطرم پوزخندی می آمد که به حساس بودن یا حماقت من انگشت نشان می داد. من هم می خندیدم. در همان حال که می خندیدم، می گفتم:
- واقعن ها! من چیکار دارم به این و اون! چشم مردم رو که نمیشه بست
- فکر می کنی مراقب اینه که تو چیکار می کنی
همینطور که داشت اینرا می گفت خودش را بطرفم کشید. با چنان نازی که همه چیز از کله ام پرید. دستانش را دور گردنم حلقه کرد. موهایش مثل موجی که بر سینه ساحل رها شود و بگسترد، چنان روی چهره و سینه ی من افشان شد که در میان چتر انبوهش نه خبر از آن ساختمان بلند بالا بود و نه آن پنجره که نگاهی از آن مراقب همه کارهای من بود. مست عطر گیسوانش می شدم. گر می گرفتم. نرمای سینه اش دیوانه ام می کرد. بوسه ها یش می گیراند مرا چنان که انگار آتشی افروخته باشد و لحظه به لحظه بر شعله هایش بیافزاید. چهره به چهره من، سینه اش را به همه من تنگ چسبانده بود. در میان بوسه های بی وقفه گفت:
- یارو داره کیف می کنه الان!
در دل یک لحظه هزار لعنت به آن مجسمه ابوالهول و چشمهای همیشه مراقب از آن پنجره اش کردم و وا خوردم از اینکه این ماجرا در او نیز تاثیرش را گذاشته است. بی آنکه بخواهم جوابی بدهم، ناخودآگاه گفتم:
- به درک بذار نگاه کنه!
- چه عجب!؟
- عجب نداره
- آخه معمولا شما مردا مثه گربه عشق بازی می کنید !
- چی!؟ چی !؟
- مثه گربه
- مگه گربه چه جوری عشق بازی می کنه
- یه جوری که هیشکی و هی چی نمی بینه اتشون
- جدی می گی!؟
- باور کن
- تو از کجا می دونی
- می دونم دیگه
- راستش تا حالا عشق بازی گربه ها را ندیدم. نمی دونم چه جوری عشق بازی می کنن!
- دزدکی عشق بازی می کنن
- عشق بازی می کنن یا جفت گیری؟
- چه فرق می کنه!
- آخه عشق بازی مال ما آدماست
- حالا هرچی
- مثه گربه یا مثه آدم! فعلا مثه خودمون عشق بازی کنیم که....
- که چی
- چقدر حرف می زنی! کارتو بکن
خنده دلنشنش شعله کشان همان آتشی شد که گیرانده بود. یک لحظه بخود آمدم دیدم لخت لخت روی کاناپه ولو شده ایم. از روی دسته ی کاناپه سر خم کردم. ساختمان بلند پنجره اش را هنوز این طرف مثل دیش ماهواره ای جهت داده بود و چشمان آنسوی پنجره سوی من خیره شده بود. بی آنکه بخواهم یک جور کلافگی آزار دهنده ای به من دست داده بود.
انگار که حس کرده باشد کلافه شده ام گفت:
- چرا نمیری بهش اعتراض نمی کنی
- به کی؟
- به همون یارو که هر چیزتو زیر نظر گرفته
- راست گفتی ها
- میخوای الان بریم!؟
- بریم!
لباس پوشیدیم. دستی به سر و رویمان کشیدیم و راه افتادیم. به ساختمان ابوالهول نزدیک شدیم. گفتم:
- آخه چی بگم بهش!؟ خونه ی خودشه هرکاری دلش بخواد می تونه بکنه به من ربطی نداره!
- بهش می گی که از اینکارش ناراحتی. اینکه داخل خونه اتو نگاه می کنه. حق نداره خونه یکی دیگه رو نگاه کنه
- اره. راست می گی! اگه یکی دیگه اینکارو بکنه خودش چی حسی داره! معلومه که....
- معلومه که خودش هم کلافه میشه
به سرسرای ساختمان رسیدیم. پرسید:
- طبقه چندمه
- دوازدهم
- طبقه اشو هم شمردی!
- آخه یک روز و دو روز نیست که!!! چندین ماهه از دستش می کشم!
خنده ای کرد و دکمه آسانسور را فشار داد. چند لحظه ای طول نکشید که اسانسور با زنگ مخصوص اش سر رسید و در کشویی اش از هم باز شد. .وارد آسانسور شدیم. دکمه طبقه دوازده را فشردم. چشمم به شمارشگر دیجیتالی بود که شماره هر طبقه ای که می رسید، می شمرد.
به طبقه دوازده رسیدیم. آپارتمانهای ردیف شده در سمت راست راهرو که مشرف به خانه ی من بود را گرفتیم و رفتیم. به آخرین شماره که رسیدیم، در زدیم. چند لحظه ای نگذشت که بانویی با روپوش سفید وموی طلایی مرتب شده اش، در را باز کرد و با خوشرویی پرسید:
- بله بفرمایید
- من همسایه ی نه چندان دور شما هستم. اون طرف خیابون می نشینم
- خوب؟
- شما از پنجره به داخل خونه ام مرتب نگاه می کنین. اینکار تون خیلی ناراحتم می کنه
با همان خوشرویی اما خنده ای که تعجب مرا بدنبال داشت گفت:
- انیجا کسی که بتونه کنار پنجره بنشینه، نیست!
- من خودم هر روز می بینمش!
- مطمئنین که درست اومدین!؟
- آره. می تونم خودم نشونتون بدم که چطور داخل خونه ام از پنجره شما دیده می شه
- بفرمایین داخل نشون بدین
وارد خانه شدیم. پس ازیک راهروی باریک و کوتاه وارد سالن نسبتا بزرگی شدیم که همه چیز مرتب و تمیز جای مناسبی تزیین شده بود. وسط سالن نرسیده بودیم که با دست پنجره را نشان دادم. بطرف پنجره رفتیم. هر سه نفر کنار پنجره ایستادیم. با دست، خانه ام را نشان دادم و گفتم:
- خونه من همونه که پرده نداره
بانوی با روپوش سفید درحالیکه می خندید گفت:
- من هفته ای یک روز برای سرکشی و تمیز کردن اینجا میام. کسی که اینجا زندگی می کنه پیر زنی یه که بتنهایی قادر به هیچ حرکت یا کاری نیست. تا چه برسه به اینکه بیاد کنار پنجره خونه شما رو دید بزنه!
جا خوردم. چطور ممکنه. دوباره کنار پنجره رفتم. از زاویه پنجره به خانه ام، به سمتی وارونه نگاه کردم. همان زاویه را دنبال کردم. تا بخواهم چیزی بگویم، بانوی با روپوش سفید گفت:
- یه لحظه به تابلوی دیوار نگاه کن! فکر کنم این آقا مراقب شماست.
خنده ی آرامبخشی که معمایی را حل کرده باشد بر لبانش نشست. هر سه نفر بطرف دیوار به تابلوی بزرگی که مرد مسنی را با پیپ غلط اندازش نشان می داد وبه ما زل زده بود، خیره شدیم!

تمام

Saturday, October 24, 2009

مزاحم، گیل آوایی

مزاحم

گیل آوایی
21 اکتبر2009


مثل مجسمه ابوالهول از آن بالا زاغ خانه مرا چوب می زد. وقت و بی وقت کنار پنجره مثل سایه خدا به خیر و شر هرآنچه که این پایین می گذشت، چنگ می انداخت. و این کارش اگر خیری داشت، خوب بود اما نه فقط خیری نداشت بلکه با هر حال و حسی هم که می دیدی اش، جز شر چیز دیگری قسمت نمی کرد.
لابد پیش خودت خواهی گفت که از آن بالا چه خیر و شری انتظار می توانستی داشته باشی؟ خوب خیر یا شر مگر نه اینکه هر کاری می کردی یا هر حرکتی از تو سر می زد، احساس می کردی، نگاهی از آن دور ترا زیر نظر دارد. خیر و شرش هم، همین حس و حال آزار دهنده ای می توانست باشد که تمام وقت با تو هر گوشه از زاویه نگاهش که می بودی، کارداشت.
همین دیروز بود که روی کاناپه لم داده بودم. هنوز از راه نرسیده دست انداخت گردنم و تا خواست ببوسد بی اختیار چشمم بسوی آن ساختمانی خیز برداشت که او کنار یکی از پنجره هایش نشسته و مراقب همه چیز و همه کس بود.
از خیز نگاه من یکه خورد. خود من هم از این چرخش ناگاهانی نگاهم وا ماندم. آخر نه اینکه وقتی چنان شوقی نثار آدم می شود که می خواهی همه شور و حالت را در لبانت بگنجانی و بر آتش بوسه ای بگیرانی اش، حواس ات نیست و چشمانت در یک زاویه ی نابکار ِ نابجا می لغزد انگار که بخواهی از چیزی گریزان باشی و بخواهی ببینی که آیا در دامنه ی دام او هستی هنوز یا اینکه غافل انداختی اش.
وقتی جا خورد از گریز نگاه من، پرسید:
- چی شده!؟
- هیچ!
- چرا پس یهو چشات از من فرار کرده!
- فرار نکرده.
- پس چی!
- اون بالا رو می بینی؟
- آره.
- یک لحظه چشم از اینجا ور نمی داره!
- اون یارو که پشت پنجره نشسته!
- خوب ور نداره!
- خسته ام کرده!
- تو چی کار داری به اون بالا!؟
- اخه نمیشه یکی همینطور زل بزنه نیگات کنه! هرکاری می کنی احساس می کنی زیر نگاهش داری راست و غلط و خوب و بد کارت رو میدی اندازه بگیره. یعنی نه اینکه خودت میدی یا میخوای! این خودشه که سرخود زیر نظرت می گیره یا اینکه......
- ای بابا تو چی حوصله ای داری!
می خندید. خنده ای که بنطرم پوزخندی می آمد که به حساس بودن یا حماقت من انگشت نشان می داد. من هم می خندیدم. در همان حال که می خندیدم، می گفتم:
- واقعن ها! من چیکار دارم به این و اون! چشم مردم رو که نمیشه بست
- فکر می کنی مراقب اینه که تو چیکار می کنی
همینطور که داشت اینرا می گفت خودش را بطرفم کشید. با چنان نازی که همه چیز از کله ام پرید. دستانش را دور گردنم حلقه کرد. موهایش مثل موجی که بر سینه ساحل رها شود و بگسترد، چنان روی چهره و سینه ی من افشان شد که در میان چتر انبوهش نه خبر از آن ساختمان بلند بالا بود و نه آن پنجره که نگاهی از آن مراقب همه کارهای من بود. مست عطر گیسوانش می شدم. گُر می گرفتم. نرمای سینه اش دیوانه ام می کرد. بوسه ها یش می گیراند مرا چنان که انگار آتشی افروخته باشد و لحظه به لحظه بر شعله هایش بیافزاید. چهره به چهره من، سینه اش را به همه من تنگ چسبانده بود. در میان بوسه های بی وقفه گفت:
- یارو داره کیف می کنه الان!
در دل یک لحظه هزار لعنت به آن مجسمه ابوالهول و چشمهای همیشه مراقب از آن پنجره اش کردم و وا خوردم از اینکه این ماجرا در او نیز تاثیرش را گذاشته است. بی آنکه بخواهم جوابی بدهم، ناخودآگاه گفتم:
- به درک بذار نگاه کنه!
- چه عجب!؟
- عجب نداره
- آخه معمولا شما مردا مثه گربه عشق بازی می کنید !
- چی!؟ چی !؟
- مثه گربه
- مگه گربه چه جوری عشق بازی می کنه
- یه جوری که هیشکی و هی چی نمی بینه اتشون
- جدی می گی!؟
- باور کن
- تو از کجا می دونی
- می دونم دیگه
- راستش تا حالا عشق بازی گربه ها را ندیدم. نمی دونم چه جوری عشق بازی می کنن!
- دزدکی عشق بازی می کنن
- عشق بازی می کنن یا جفت گیری؟
- چه فرق می کنه!
- آخه عشق بازی مال ما آدماست
- حالا هرچی
- مثه گربه یا مثه آدم! فعلا مثه خودمون عشق بازی کنیم که....
- که چی
- چقدر حرف می زنی! کارتو بکن
خنده دلنشنش شعله کشان همان آتشی شد که گیرانده بود. یک لحظه بخود آمدم دیدم لخت لخت روی کاناپه ولو شده ایم. از روی دسته ی کاناپه سر خم کردم. ساختمان بلند، پنجره اش را هنوز این طرف مثل دیش ماهواره ای جهت داده بود و چشمان آنسوی پنجره سوی من خیره شده بود. بی آنکه بخواهم یک جور کلافگی آزار دهنده ای به من دست داده بود.
انگار که حس کرده باشد کلافه شده ام گفت:
- چرا نمیری بهش اعتراض نمی کنی
- به کی؟
- به همون یارو که هر چیزتو زیر نظر گرفته
- راست گفتی ها
- میخوای الان بریم!؟
- بریم!
لباس پوشیدیم. دستی به سر و رویمان کشیدیم و راه افتادیم. به ساختمان ابوالهول نزدیک شدیم. گفتم:
- آخه چی بگم بهش!؟ خونه ی خودشه هرکاری دلش بخواد می تونه بکنه به من ربطی نداره!
- بهش می گی که از اینکارش ناراحتی. اینکه داخل خونه اتو نگاه می کنه. حق نداره خونه یکی دیگه رو نگاه کنه
- اره. راست می گی! اگه یکی دیگه اینکارو بکنه خودش چی حسی داره! معلومه که....
- معلومه که خودش هم کلافه میشه
به سرسرای ساختمان رسیدیم. پرسید:
- طبقه چندمه
- دوازدهم
- طبقه اشو هم شمردی!
- آخه یک روز و دو روز نیست که!!! چندین ماهه از دستش می کشم!
خنده ای کرد و دکمه آسانسور را فشار داد. چند لحظه ای طول نکشید که اسانسور با زنگ مخصوص اش سر رسید و در کشویی اش از هم باز شد. .وارد آسانسور شدیم. دکمه طبقه دوازده را فشردم. چشمم به شمارشگر دیجیتالی بود که شماره هر طبقه ای که می رسید، می شمرد.
به طبقه دوازده رسیدیم. آپارتمانهای ردیف شده در سمت راست راهرو که مشرف به خانه ی من بود را گرفتیم و رفتیم. به آخرین شماره که رسیدیم، در زدیم. چند لحظه ای نگذشت که بانویی با روپوش سفید وموی طلایی مرتب شده اش، در را باز کرد و با خوشرویی پرسید:
- بله بفرمایید
- من همسایه ی نه چندان دور شما هستم. اون طرف خیابون می نشینم
- خوب؟
- شما از پنجره به داخل خونه ام مرتب نگاه می کنین. اینکار تون خیلی ناراحتم می کنه
با همان خوشرویی اما خنده ای که تعجب مرا بدنبال داشت گفت:
- انیجا کسی که بتونه کنار پنجره بنشینه، نیست!
- من خودم هر روز می بینمش!
- مطمئنین که درست اومدین!؟
- آره. می تونم خودم نشونتون بدم که چطور داخل خونه ام از پنجره شما دیده می شه
- بفرمایین داخل نشون بدین
وارد خانه شدیم. پس ازیک راهروی باریک و کوتاه وارد سالن نسبتا بزرگی شدیم که همه چیز مرتب و تمیز جای مناسبی تزیین شده بود. وسط سالن نرسیده بودیم که با دست پنجره را نشان دادم. بطرف پنجره رفتیم. هر سه نفر کنار پنجره ایستادیم. با دست، خانه ام را نشان دادم و گفتم:
- خونه من همونه که پرده نداره
بانوی با روپوش سفید درحالیکه می خندید گفت:
- من هفته ای یک روز برای سرکشی و تمیز کردن اینجا میام. کسی که اینجا زندگی می کنه پیر زنی یه که بتنهایی قادر به هیچ حرکت یا کاری نیست. تا چه برسه به اینکه بیاد کنار پنجره خونه شما رو دید بزنه!
جا خوردم. چطور ممکنه. دوباره کنار پنجره رفتم. از زاویه پنجره به خانه ام، به سمتی وارونه نگاه کردم. همان زاویه را دنبال کردم. تا بخواهم چیزی بگویم، بانوی با روپوش سفید گفت:
- یه لحظه به تابلوی دیوار نگاه کن! فکر کنم این آقا مراقب شماست.
خنده ی آرامبخشی که معمایی را حل کرده باشد بر لبانش نشست. هر سه نفر بطرف دیوار به تابلوی بزرگی که مرد مسنی را با پیپ غلط اندازش نشان می داد وبه ما زل زده بود، خیره شدیم!

تمام

Friday, September 18, 2009

شبانه

شبانه
گیل آوایی
17 سپتامبر 2009

1
بال کشان ِ ناگزیر بود
زهماره روزگار به اندوه
که هر گامی
سایه کشان مرگ
در بیراهه های خاک

سینه دران غم انگیزی بود کندن
کوله برکشیدن
شوق هزار حسرت وانهادن
پشت ِ رو
وطن!

پرواز در کدام آسمان!؟
که دل در دل آدمی نیست

کوچ بی قرار
آب و آسمان و خاک
در چنته ی قیاس هماره
چونان روح بی قرار
سایه سار هر روز و هر شب دلتنگی
و می گذری
و می گذری
از یک بند
تا هزار سنگ
ازیک پیاله
تا هزار بغض

چه کوچ دلگیری!


2
وقتش نیامد هنوز!؟
آن که لج بودش همه اصرار
کاین نیز بگذرد!؟
تا به چند بغض
باید
تا به چند خاوران!؟
جان بلب شده ام
زین کوچ
زین انتظار!

Thursday, September 10, 2009

آنکه امامشان بود چنان گندی زد، از نوچه هایش چه انتظار دارید!

آنکه امامشان بود چنان گندی زد، از نوچه هایش چه انتظار دارید!
مشکل ما نه موسوی است نه احمدی نژاد

گیل آوایی


پیش از هرچیز باید بگویم که نه فقط هر حزب و سازمان و گروه سیاسی مخالف حکومت اسلامی بلکه همه آنانی که از درون همین حکومت بختکی اسلامی، بنوعی دل به سرنوشت مردم و وطن و سرزمینمان داده اند، بایدبه این حقیقت و واقعیت رسیده باشند که حکومت اسلامی در کلیت اش ریشه همه بلبشویی ها و تیره روزیهای مردم و سرزمین ماست. بحث احمدی نژاد یا موسوی نیست بحث منتظری یا خامنه ای نیست. بحث کل این حکومت است با همه قوانین و دیدگاه ها و برداشتها و اصول و عقاید آن.
حکومت اسلامی با صد من بزک و تزیین و تطهیر، قابلیت و توانایی رهبری یک جامعه انسانی در زمان کنونی را ندارد حال با هر تفسیر و تعبیری که باشد. ریشه ی اصلی همه این نابسامانیهای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی، دین سیاسی است. مشکل، مدیریت سیاسی جامعه با تعابیر و برداشتهای دینمداران و منادیان رنگ و وارنگ ان است. مشکل پرداختن به معلولها است که بسیارانی را از رو در رویی با علت دور کرده است. برون رفت از هر معلولیتی بدون برخورد با علت، چرخش در چرخه ی یک تکرار و گزیده شدن از یک سوراخ به چند باره است. اتفاقی که تا کنون به چند نوبت بر سر همه ما آوار شده است.
آنچه که امروز پس از سی سال حاکمیت اسلامی شاهدیم، برایند یک تفکر دینی سیاسی است که در کلیت آن هنوز هم یک جمع بندی همه گیر و عام و غالب وجود ندارد و هنوز بلبشویی معیارها و تفسیرها و برداشتهای از نوع همان از هزارسال تاکنون، وجود دارد.
اینکه احمدی نژاد نباشد و موسوی باشد، اینکه مصباح یا منتظری درست می گویند یا خامنه ای باشد یا رفسنجانی، هیچ روی مشکل جامعه کنون ما نیست. هرکدام این حضرات با هر معیار و شعار و طرح و برنامه ای که باشند در پهنه عمل و قرار گرفتن در قدرت اجرایی، نه تنها قادر به حل مشکل و انطباق با ضرورتهای سیاسی/فرهنگی/اقتصادی زمان حاضر جامعه ما نیستند بلکه همین آتش را افروخته نگه خواهند داشت. چه در پوشش لبخنده های مشمئزکننده ی تدارکاتچی بی اختیار و چه در عریانی نوکرمنش چاقو بدست.
واقعیت سیه روزی ما و درد کمرشکن ما و سرزمین ما همین حکومت اسلامی، همین قانون اساسی و همین میراثهای مانده از خمینی و مطهری و بهشتی و......است. اینکه قانون اساسی حکومت اسلامی ظرفیتهایی دارد که نادیده گرفته شده یا اسلام دین چنین و چنان است و برای هر مستراح رفتنی هم حتی آداب ورسوم و راه حل دارد، حرفهای صد من یک قازیست که هپچ دردی از هزار درد ما را حل نمی کند. خمینی و مطهری و منتظری و بهشتی به همان اندازه در سیه روزی سی سال حکومت جهل و جنایت سهیمند که رفسنجانی و خامنه ای و جنتی و ....و بالاخره جانیان پرورش یافته در زیر عبای همین حضرات که امروز سردار و رئیس و وکیلند.
همه این جنابان چه با لبخند گفتگوی تمدنها و چه با هاله نور و داعیه ی مدیریت جهانی، معولهای یک علت اساسی و بی انکار است که دین سیاسی اش باید دانست همان نگرشی که جنگ را نعمت و اقتصاد را از آن ِ خر اعلام نمود.
نگاهی به موضع گیریها و انتقادها و پیشنهادها و تحلیلها و طرحها و برنامه های همه عناصری که در مقابل هم صف کشیده اند، بخوبی نشان می دهد که دست و پا زدن در چرخه ناکارآمد و نابجاییست که سی سال بر سرزمین و مردم ما حکومت می کند.
این روزها دو روند کاملا متفاوت از هم جریان دارد. یکی بر می گردد به تضاد و تقابل نیروهای داخل همین حکومت اسلامی که خودشان آن را تا کنون خودی ( مردم و مخالفان حکومت اسلامی خودی نبوده اند ) نام داده اند و درگیریهای کنونی در واقع مشکل درون همین خودی های حکومت اسلامیست. و روند دیگر، خواستگاههای مردم بجان آمده ما و تقابل آنان با حکومت اسلامی است. نزدیکی و همسویی با یک بخش از آن نیروهای خودی حکومت اسلامی که موسوی نمایندگی می کند، برآمده از نفرت و شور مبارزه با حکومت اسلامیست (که می توان مقطعی و موضعی دانست) نه دفاع از موسوی و رفسنجانی که جانشین احمدی نژاد و...بشود یا نشود.
مشکل سیاسی/فرهنگی/اقتصادی ما نه با احمدی نژاد حل می شود و نه با موسوی حل شدنیست. مشکل سرکوبها و زندانها و شکنجه ها نه با خامنه ای حل شدنیست نه با منتظری. ( در مملکت ما قحط الرجال نیست که سه دهه دنبال همین جانیان و جانی پروان دور می زنند!)
همه این حضرات امتحانشان را داده اند و کارنامه شان هم پیش روی همه ی ماست. یکی شان را بگویید که در قتل و غارت و هزار درد بی درمان تاکنونی مردم و سرزمین ما نقش نداشته است! یک نفر! حتی یک نفر از این حکومت نیست که بنوعی دست در جنایت و پروراندن جانی، نقش نداشته باشد! ( اما و اگر داشتن در برخورد با ناروایی و فاجعه و جنایت، دلیل بر توانمندی و خواست مردمی کسی یا کسانی نیست. کسانی را که نگران اسلامند نه مردم و مملکت! نباید بر گرده ی مردم سوار نمود!)
بنا بر این با بهترین تعبیر باید گفت که بسیار ساده لوحانه است اگر بعد از سی سال تجربه و از یک سوراخ چندین بار گزیده شدن! باز تصور نمود که از این امام زاده ها معجزه ای رخ خواهد داد! اینان کور می کنند اما شفا نمی دهند.
صف بندی های کنونی و مردم به میدان آمده و کلا نیروهای تشکیل دهنده ی جوششها و اعتراضات و تقابل با هم را در روزهای اخیر بنگریم. این نیروها در کجای تعیین سرنوشت خویش قرار دارند؟ خواستگاههای اینان چه ها هستند؟ رهبری و سازمان یافتگی و شناسه های سیاسی در این ماجرا کدامها هستند؟
در کجای جهان در کدام حرکت اعتراضی در این بُعد و وسعت، از جنایت به جنایتکار شکایت برده اند!؟ در کجای جهان دولتی را نامشروع نامیده اند و از هم او التجاء جسته اند و اجازه خواسته اند و شکایت برده اند؟
مگر زمان خاتمی نبود که قتلهای زنجیره ای را ماست مالی کردند!؟ کدام دادگاهی براستی و بدرستی دادگاه بود!؟ سرکوب دانشجویان و آن جنایتهای هولناک را مگر ندیدیم چگونه لوس کردند و آخرش مقتول محکوم و قاتل شاباش گرفت!( درد اینجاست که همینها را مخالفان کنونی ِ در درون حکومت! هم می گویند اما باز در همان حکومت با همان ساختار و قوانین، راه می جویند و راه می نمایانند!)
در فجایع روزهای پس از انتخابات اخیر هم همان ماجراها تکرار شده و می شود و همان سناریو را به وقاحت هرچه تمام تر پیاده کرده و می کنند.! آیا این از یک سوراخ چندبار گزیده شدن نیست!؟ آیا کسانی که در هر دوسوی این ماجرا قرار دارند، نمیدانند که به جنایتکار از جنایتهای بر سر مردم آمده شکایت می برند!؟
آیا وقت آن نرسیده است که به این حقیقت و واقعیت عریان رسیده باشیم که حکومت اسلامی با هر شکل و بزک و ترکیبی، مردم و سرزمین ما را هر چه بیشتر در باتلاق فاجعه و خرافه و سیه روزی فرو می برد!؟
شمشیرها را برای قتل جوانان ما از رو بسته اند، برای رو در رویی با قاتلان اسلامی، نه با پند و اندرز و سلام و صلوات که باید با قدرت و زبان زور حرف زد.حکومت اسلامی در کلیت اش جز زبان زور نمی فهمد!
مشتی لمپن چاقو بدست به ریاست و مقام و موقعیتهایی که در خواب هم برایشان قابل تصور نبوده، رسیده اند و برای حفظ آن از هیچ جنایتی رویگردان نیستند. احمدی نژادی که حتی برای مراقبت از یک مستراح هم صلاحیت ندارد، به ریاست جمهور رسیده است! اگر او مست صاحب زمان و خرافه های مالیخولیایی نشود جای تعجب است! او باید هم ادعای مدیریت جهان را بکند. امثال او در جای جای مدیریتی با همین ذهنیت و شخصیت و باور، قرار گرفته اند. آیا چنین خرافه مست بیماری زبانی غیر از زور می فهمد!؟
مدیریت غالب در حکومت اسلامی، از چنین ویژگی و شناسه ای برخوردار است و همینانند که مردم و سرزمین ما را هر چه بیشتر در فاجعه ای خونبار فرو می برند.
هیچ راهی جز سرنگونی همه ی این حکومت نیست.
و تا زمانیکه به این واقعیت عمل نکنیم و تا زمانیکه با مرگ بادا به میدان آییم و برای زنده بادها طرح و برنامه مشخص و عینی ای نداشته باشیم، در بر همین پاشنه می چرخد و جانیانی از همینانی که سی سال جنایت و جهل بر سرما آوار کرده اند؛ بر سر کار خواهند بود هر یک با بزکی و شکلکی.
در چشم انداز اعتراضات کنونی در هر دو حالت یعنی چه احمدی نژاد باشد چه موسوی، کشور ما دست گردان مشتی دینداران سیاسی خواهد بود که بصورت مرحله ای، فاجعه و جنایتی را برای مردم و سرزمین ما رقم خواهند زد.
اعتراض زیر رهبری گروه یا فردی از درون حکومت اسلامی جز قربانی دادنهای هولناک نیست. اگر تا کنون فرصتی برای تنفس جامعه پیش آمده است نه از درایت و خیرخواهی کسانی در درون حکومت اسلامی بلکه از مقاومت دلیرانه زنان و جوانان سرزمین ما بوده است. مقاومت کنونی هم باید که از چرخه نفوذ و رهبری درون حکومت اسلامی بیرون آید تا بتواند مسیری بالنده پیش گیرد. حضور شورانگیز مردم، هر مقام و شخصیت و جریان سیاسی را به دنبال خود می کشد یا از سر راه بر می دارد.
بیاد داشته باشیم که درهمین اعتراضات اخیر بویژه روزهای نخست پس از انتخابات، همه حکومت اسلامی به هراس افتاده و برای مهار آن کوشیدند! و طرف ِ همسو با اعتراضات نیز نه فقط برای ارتقاء آن نکوشید بلکه گام به گام آب بر آتش آن ریخت! بنابراین پیش از اینکه دنباله روی این یا آن بخش از حکومت اسلامی باشیم، برای تحقق و امکان دستیابی به خواستهای انسانی خود آگاهانه بدور از هیجان و تعصب و فردپرستی بکوشیم . فرهیختگان جامعه ما بسیارند چرا دنبال آخوندهای بی یا با عمامه باشیم!؟
ما را چه شده است!؟

با مهر و احترام

گیل آوایی

شبانه ها، گیل آوایی

شبانه ها
گیل آوایی
نیمه شب پنجشنبه 9 سپتامبر 2009

1

یک مشت ستاره
یک آغوش آرزو
کوله ی جنگلی به پشت
نسل خویش بر شمردم
خاطره ،یاد،
آه
خاورانها فریادم

2

می خندم هنوز
روشنای آفتابیست آرزوهای من
اندوه
سایه بی رمقی است از من
گام
تا گام
یاد می شود


3
نه، بود آغاز ِ وانهادن ِ هرچه بود و هست

تاوان کوهآواریست هر نفس
دلتنگی از برای همان قفس!


4

رفتند و ماندیم
داغ شمار ِ سوگواره های خاک
چه ماندن ِ غم انگیزی
که کاش
رفته بودیم!



5

فاجعه بار بود
باران ِ فاجعه
چه سرنوشت غم انگیزی
که خاک هنوز
فاجعه می باراند
فاجعه گریزان را



6

بخوان و بگو و بخند
مشتخشم است
انتظار
در بهت اینهمه بیهودگی!
.

Friday, September 4, 2009

قرار گیل آوایی

قرار
گیل آوایی


- عادت می کنی! مثل خیلی چیزای دیگه! نگاه کن مردم رو! چه زود عادت کردند! همینا رو اگه بگن که از فردا یک چوب اونجاتون میکنن تا بتونین بیاین بیرون! فرداش می بینی صف کشیدن!
توخودم بودم. سر بلند کردم. مردم در گذر بودند. هرکسی به سمتی می رفت. همه طوری بنظر می رسیدند که دیرشان شده باشد. با شتاب می رفتند. گاهی جر و بحثهایی هم از چند نفر می شنیدی و یا چرب زبانی کسی که همه هنرش را بکار گرفته بود تا آن یکی را متقاعد کند به چیزی که مورد داد و ستدشان بود.
به آرامی گفتم:
- چی میگی عادت می کنی!؟ اگه همه اینطور عادت می کردن که اینهمه زندانا پر نمی شد. اینهمه کشته دادنها برای چی یه!؟ اینا کیان!؟ اینا یعنی عادت نکردن! یعنی گردن نذاشتن!
پوز خندی زد. چند قدم رفتیم. ریشوی چرکینی به پشت سر ما رسید. به ارامی اشاره عوض کردن حرف ها را زد که به گیلکی بود:
- آقوز دار
این کلمه ای بود که بین بیشتر بچه های شمال متداول بود. مفهومی که از آن جا افتاده این است که نگفتن چیزی یا نکردن کاری. چیزی شبیه اینکه کسی نخواهد از آن سر در بیاورد. خیلی از دوستان غیر گیلک ما نیز یاد گرفته بودند. منصور هم یکی از همین دوستانم بود که با خنده بی مانندش همیشه این کلمه را تکرار می کرد و می خندید.
فوری صحبتی را شروع کرد که اصلا نفهمیدم چطور به ذهنش رسید. لحظه ای وا ماندم از لحن کلام و سوژه ای که شروع کرده بود.
ریشوی چرکین که گندش تمامی کابوس زندان را تداعی می کرد، از کنارمان رد شد. سپس ادامه داد:
- عادت می کنی منظورم این نیست که به این حروم زاده ها عادت می کنی و هرچی شد گردن میذاری! منظورم تحمل این بلاهاییه که داره مثه زلزله رو سرمون آوار میشه! هر چی بیشتر میشه، ما هم آب دیده تر میشیم! یه روز ببین ما هم کی پر بکشیم.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
- منظورم اینه که ماتم گرفتن مشکلی رو حل نمی کنه.
منصور رفته بود. منصور پر کشیده بود. هنوز یک هفته از اعدام هادی نگذشته بود که خبر منصور به من رسید. خبرش را غلام آورده بود. چهارسال اوین بود. پیام هشت ماده ای خمینی را باور کرده بود. به محض رفتن به آموزش عالی برای تایید مدرک تحصیلی اش، او را گرفتند و یک راست بردند اوین. وقتی که آزاد شده بود با من تماس گرفت و خبرش را به من داد.
منصور را داخل بند که بسختی می شد به کسی اعتماد کرد دیده بود. لهجه گیلکی غلام منصور را بسویش کشانده بود. منصور اسمم را با کمی از نشانیهای عادی من به او گفت و پرسید:
- می شناسیش
غلام که پیش از منصور در آن بند بود، پس از سبک سنگین کردنهای معمول آنجا، جواب می دهد که می شناسد مرا و این شناسایی سبب نزدیکی این دو شده بود.
دو رفیق در بند با اسمی که آواره حسرت مرگ یکباره و زندگی یک باره می کشید. حسرت گریز از همه دربدری و خسته از فرار و تعقیب و گریز و محملها و اسمها و قرارهای حتی سلامتی که هنوز هستم! و اینکه سایه مرگ همیشه دنبال آدم باشد و آدمی بخواهد در هر نوبت همه چیز را با خود مرور کند که چه می داند، چه نمی داند، کیست! با چه اسمی دستگیر شده! با کدام آدرس! خسته از آن همه خطرها و فرارها و اسمهای مستعار و ...........
پرسید:
- به چی داری فکر می کنی؟
جواب دادم:
- چیزی نمونده بود برما!؟ وصیتم رو هم کرده بودم. مهرداد اشکش در اومده بود وقتی دید که میخوام در برم! یعنی نمی خواستم دستشون بیافتم. می خواستم فرار کنم. مخفی شدن دوباره و همه چیز از نو! اونهم چه نویی!
سکوت کرد. با هم فاصله ای را بی آنکه حرفی بزنیم طی کردیم. ادامه دادم:
- راستش از بازجویی بتنگ آمده ام. نمی خواستم دوباره همه چیز تکرار بشه. آدم وقتی یهو کشته بشه راحته! چقدر آدم با هر ضربه کابل، با هر فحش و مشت و لقد! اونم از کسایی که واقعا گاهی آدم وا میمونه که به چه قیمتی اینطور دست به هرکار پستی می زنن! میتونه به این فکر کنه که چی گفته! چی نگفته! هی بخواد تجزیه تحلیل کنه! کسی لوش داده، چی میدونن چی نمیدونن!
لامصبا اول بار که گرفته بودن منو، یه گونی انداخته بودن سرم! اصلا نمیدونستم مشت از کجا میاد، لقد از کجا! آخرش یکی با یه کلاشینکوف زد تو سرم، از هوش رفتم! وقتی به هوش اومدم، ولم کردن! اون وقتها اینطوری نبودن!
خنده ای کرد. طوری که بخواهد به حرفهای من ادامه دهد گفت:
- هنوز کارکشته نشده بودن! الان خیلی حرفه ای شدن تو آدم کشی!
سکوت کردم. چند قدمی رفتیم. خیابان شلوغ بود. پیاده رو از جمعیت موج می زد. دست فروشها، گلویشان را انگار که بخواهند پاره کنند، داد می زدند تا مشتری بیشتر را به بساطشان بکشانند.
مخفی شدن در تهران راحت تر بود. دریایی بود که میشد مثل قطره توش گم شد. اگرچه تهران هم مثل خود این جانیان که حرفه ای شده بودند، زیاد امن نبود. باید خیلی حواسمان را جمع می کردیم. مخصوصا کسانی که شناسایی شده بودند یا کسانی که احساس می کردند تحت تعقیبند یا در اعتصابی در گیر شده بودند و احتمال دستگیریشان زیاد بود! سخت ترین قرارها با کسانی بود که دستگیر شده و آزاد شده بودند و یا از زندان آمده بودند. برخورد با اینها بسیار باید حساب شده می بود. گاه میشد که از دو سوی خیابان فقط با دیدن هم و علایمی مثل خوشحال نشان دادن یا نگاه کردن مستقیم یا چیزی مشخص در دست داشتن و حتی با خاموش و روشن کردن چراغ در ساعت مشخصی، سلامتی می دادیم که هستیم!
تعقیبها هم پیچیده شده بود. پیشترها یکبار کسی که تعقیبم می کرد آنقدر دنبال خود کشاندمش که از پا درآمد. جاهایی هم می رفتم که هیچوقت نمی رفتم! ولی باز بزرگترین دلشوره ام دیدن اتفاقی ِ یکی از بچه ها بود.
مثل برج زهرمار راه می رفتم. یکی از تورها را که پیچیده هم بود، کشف کردم. یارو چنان جا خورده بود که از رنگ پریدنش و جا خوردنش، لذت خاصی به من دست داده بود. این تور را پس از یک اعتصاب گذاشته بودند که انتظارش را داشتم. شورای مخفی ما هم لوء رفته بود. تا زمانی که تور بود، چنان حواسم به همه چیز بود که واقعا تعجب می کردم.
وقتی به یکی از رفیقانم خبر دادم که مریض هستم و واگیر دار هم هست و احتمال زیاد دارد که بستری شوم. وا مانده بود. به شوخی گفت که :
- تو بدنت قویه! پدر ویروس ها رو در میاره! نگران نباش! خوب شدی خبرم کن!
اما این روزها تعقیب ها هم حرفه ای تر شده! مخصوصا تعقیب از روبرو خیلی سخته که کشف کنی.
با سوال رفیقم بخود آمدم.
پرسید:
- بهتره صحبتامونو جمع بندی کنیم. زیاد نمونیم بهتره.
یاد شعر : "من درمیان جمع و دلم جای دیگر است "، افتادم. میان آن همه مردم که مانند مورچه در پیاده رو می رفتند، ما درگیر مسایل خود بودیم و کاری که مرگ و زندگی ما را رقم می زد.
صحبتهامان که تمام شد و قرارهامان را گذاشتیم، از هم خداحافظی کردیم. چند متری دورتر ایستگاه اتوبوس بود. قرار نبود از هم بدانیم که کجا می رویم. او بطرف ایستگاه راه افتاد که آن سوی خیابان بود. من نیزبه خیابان فرعی مقابل ایستگاه، پیچیدم تا از هم دور شویم.
هنوز چند متری از خیابان فرعی را طی نکرده بودم که صداهای غیرعادی از پشت سر شنیدم. برگشتم. گروهی از مردم جمع شده بودند. نمی دانم چرا احساس دلهره کمرشکنی به من دست داد. برگشتم بطرف خیابانی که از رفیقم جدا شده بودم. میان مردم را که دیدم، وا ماندم. خشکم زد.
پاترول گشت سپاه با یک پیکان آبی روشن و یک جیپ شهباز که بروی درب جلوشان کلمه " عملیات ویژه " بخوبی دیده می شد ایستاده بودند.
رفیقم مانند کبوتری میان لاشخوران صاحب زمانی، پر پر می زد.
اشک امانم نمی داد. زانوانم می لرزید.
شاید اگر چند لحظه بیشتر با هم می بودیم. او تنها نمی بود. با هم پر می کشیدیم! بی تردید!



تمام

Sunday, August 30, 2009

باد بادا

باد بادا
گیل آوایی
25 اردیبهشت 13388

چون پاره ابر
از بام حادثه گذشتیم
بانتظار
وین بار نیز هر چه باد
جانها به دار
داد بار

پیوند ناگزیر خاک
واگیر وار
زار
بار کرده کوله بار
بر گرده ها هوار
باری
وزیده باد
هر چه باد باد
تکرارحادثه
طوفان همیشه سهم ما
واینگونه مردمان
از هرکرانه داد
جِر
جِر
جریمه جار

Saturday, August 22, 2009

هایکو برای مردم، ترجمه از گیل آوایی

هایکو برای مردم
ترجمه : گیل آوایی
بیست و یک آگوست 2009

هایکو چیست؟
هایکو یکی از مهمترین شیوه های شعر سنتی ژاپن است. امروز هایکو از هفده بیت هجایی است که ترکیبی از واحدهای بترتیب 5 و 7 و نیز 5 هجایی است.

از همان روزهای نخست، مفهومی گیج کننده در سه واحد هایکو، هوککو و هایکای وجود داشته است. بخش هوکو از نظر ادبی به معنی بیت آغازین است و نخستین پیوند آغاز یک زنجیره ی ابیات بمراتب بلندتر که به نام هایکا شناخته می شود. زیرا هوککو تُن ( هجا = از مترجم ) مربوط به بقیه زنجیره شعری را تشکیل می دهد که جایگاه ویژه ای در سرودن اشعار هوککو دارد و این نیز برای شاعر غیرعادی نبود که خود ِ هوککو را بسراید بدون اینکه ترتیب زنجیره شعری را دنبال کند.

بیشترینه این شعر مدیون تلاشهای ماسااوکا شیکی است که بطور مستقل در سال 1890 بنا نهاده شد و آفرینش هایکو نام گرفت. هایکو شیوه ای از سرودن شعر است که باید بعنوان شعری مستقل نوشته شده، خوانده شده و فهمیده شود و کامل گردد بدون اینکه نیازی به تکمیل زنجیره بلندی بوده باشد.

در اصل باید گفت که هایکو در سالهای قرن نوزده آغاز شده است. ابیات شعری مشهوری که متعلق به دوره ی شعر مدرن ژاپن (1600-1868) با اساتیدی همچون باشو، یوسون و کوبای یاشی ایسا است که تماما شاعران هوککو شناخته می شوند و باید جایگاهشان را در چشم انداز تاریخی هایکای دانست اگر چه عموما در زمان کنونی هایکو دانسته می شوند. در هایکو برای مردم، هر دو شیوه بطور مساوی رعایت می شوند. تفاوت میان هوککو و هایکو می تواند با بکارگیری شیوه های کلاسیک و مدرن هایکو مشخص شود.

هایکوی مدرن

تاریخ هایکوی مدرن، به زمان بازنگری ِ شعری ماسااوکا شیکی مربوط است که در سال 1892 آغاز شد و هایکو به عنوان شیوه تازه شعری مستقل عرضه شد. بازنگری شعری شیکی دو عامل سنتی در هابکو را تغییر نداد. یکی هفده هجا در سه گروه 5 و 7 ، و 5 هجایی در برگیرنده فضای هر فصل سال در هایکو است.

کاواهیگاشی هیکیگوتو بازنگری شعری شیکی را با دو طرح ادامه داد :

1- هایکو حقیقی تر از واقعیت باشد اگر خواست عمدی محور در سرودن هایکو نباشد
2- اهمیت نخستین حس القایی شاعر بصورتی که هست باشد که از زندگی روزانه و رنگهای محلی برای آفرینش تازگی هایکو

در زبان ژاپنی، قواعد برای چگونگی نوشتن هایکو واضح است و در اینجا مورد بحث قرار نمی گیرد. در زبانهای خارجی، وفاق عمومی برای " نه " وجود دارد که چگونه شعرهای هایکو سروده شود. به هر روی نگاهی به چند شناسه های پایه ای می اندازیم:

در باره چه بنویسیم؟

شعرهای هایکو می تواند تقریبا همه چیز تعبیر شود. اما بندرت می توان در هایکو نکاتی یافت که برای مردم عادی قابل شناخت نباشد و فهمیده نشود. برخی از هیجان انگیزترین شعرهای هایکو وضعیت روزانه به طریقی بیان می شود که به خواننده شکل تجربه ای تازه از وضعیت کاملا شناخته شده می دهد

نمونه های سنجش هایکو

شعرهای هایکو در برگیرنده بترتیب 5، 7 و 5 هجا در سه واحد است. در زبان ژاپنی این قرار یک اجبار است. اما در انگلیسی که تنوع در هجاهای بلند دارد، این امر ممکن است گاه مشکل شود.

فن برش شعری

برش در شعر هایکو ، آن را به دو بخش تقسیم می کند با یک فاصله ی تجسمی قطعی بین دو بخش اما دو بخش باید باقی بماند بصورتی که مستقل از یکدیگر باشند. هر دو بخش باید تفیهم بخش دیگر را در بر بگیرد.
برای انجام چنین برش شعری در انگلیسی، یا بخش نخست یا خط پایانی، معمولا با یک خط تیره بلند یا فاصله یا جا انداختن کلمه صورت می گیرد

فضای شناسه ی فصلی

هر هایکو باید کیگو، یک کلمه فصلی (نشان دهنده فصل)، که اشاره به فصلی دارد که هایکو در آن فصل گفته می شود. مثلا شکوفه های گیلاس اشاره به بهار دارد و برف زمستان و پشه تابستان اما کلمه فصلی همیشه یک اجبار نیست
توجه داشته باشید که شعرهای هایکو با قواعد مختلف در زبانهای مختلف سروده می شود. برای ترجمه شعرهای هایکو، مترجم باید تصمیم بگیرد که از کدام قاعده پیروی نماید. یا شاید قاعده در خود ِ هایکوی مورد ترجمه را عینا بیاورد.
برای نوشتن شعرهای هایکوی اصل در انگلیسی، شاعر باید بیشتر دقت کند. اینها دشواریها و لذتهای هایکو هستند.

....

گیل آوایی: برای آشنایی بیشتر برخی از خوانندگان، برگردان چند هایکو از انگلیسی به فارسی در اینجا قرار داده می شود:


از شیکی ماسااوکا

1
پس از کشتن عنکبوت
در سرمای شب
چه احساس تنهایی می کنم.

2
برای عشق و نفرت
مگسی را کشتم
و آن را به مورچه ای هدیه کردم.


از تاکاهاما کیوشی

3
یک گل داوردی پژمرده
و هنوز آیا چیزی در آن نمانده است؟

4
کلامی می گوید
کلامی می گویم
پاییز عمیق تر می شود.

5
از بادی که می وزد بپرسید
کدام برگ در نوبت بعدی از درخت جدا می شود.

6
جیرجیرک طلایی را در تاریکی پرت می کنم
و عمق شب را حس می کنم




از: ری زان

7
دختران شالیزار
تنها باقیمانده گل آلود
آوازهای شماست


از ریوسویی
(1691 – 1758)

8

در تمام این سرما
آیا ماه نیز می خوابد؟
ماهی که در آن حوض است!




متن اصلی ( انگلیسی) برگرفته از:
http://www.toyomasu.com/haiku/#ryusui

Friday, August 14, 2009

بیتاب، گیل آوایی

بی تاب

گیل آوایی
14 آگوست 2009

پریشان موی بی افشان ِ مهتاب
به نجوای گسست۫،
پیوست۫،
همساز.
کرانه گم شده،
سرگشته در دام،
به هر گامی
سیه راهی
گشوده تنگ آغوش،
خیال خویش می کاوم
به صد آه،
نه آوازی ،
نه هایی از کسی،
جایی،
کند ساز.

منم
با این پریشان موی بی افشان ِ مهتاب،
منم
با این گسست۫،
پیوست۫،
دمساز.
دل ِ طوفان چرا
بی تاب بی تاب
از این نجوای رام۫ آرام ِ دریا
به مُشت۫ اندوه می رازد به آواز!؟


2

چست و چالاک۫ تاخت
آفتاب خیز خیره آغاز
شوق بی مثالیست
دلدادگی
عشقیدن

چه خواست ِ بی رمقی
در آفتاب نشین ِ کنون
دل به دل
تکرار

Monday, August 10, 2009

نفرت بر آن پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست، گیل آوایی

نفرت بر آن پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست
گیل آوایی

گفتیم شکنجه می کنند، گفتند شایعه است. گفتیم تجاوز می کنند، گفتند شایعه است. گفتیم فرزندان این سرزمین را زندانی و شکنجه و تجاوز و تیرباران و اعدام کرده اند و در گورهای دسته جمعی خاک کرده اند، گفتند شایعه است شماها ضد انقلابید.
گفتیم رشوه بیداد می کند. از بالا تا پایین این حکومت فاسد و لمپن و دزد و درغگویند. گفتند در حکومت اسلامی چنین چیزهایی نیست. حکم، حکم الهی است، رهبرش ولی فقیه، نماینده صاحب زمان است. گفتیم فقر و بیکاری و اعتیاد و فحشاء و سقوط اخلاقی در جامعه بیداد می کند، گفتند ضد انقلابید و برعلیه حکومت اسلامی شایعه می سازید
سی سال زبانمان مو در آورد از فریاد کردن و گفتن و افشای واقعیتها و حقایق هولناک در حکومت اسلامی و بیدادگاههای شان، یا متهم به شایعه پراکنی شدیم و یا دروغ پراکنی.
سی سال نمونه های بی شمار آدم ربایی و قتل و ترور در حکومت اسلامی به دستور سران این حکومت از رهبر تا خبره اش، صورت گرفته و کسانی همچون پروانه فروهر را آنگونه جنایتبارانه به قتل رساندند و نویسنده را با فرزند ده ساله اش بی رحمانه به قتل رساندند، این حضرات اسلامی، ککشان هم نگزید و آب از آب شان تکان نخورد. صاحب زمانی نجنبید، خدایی به قبایش بر نخورد، اما قهرالهی در لابلای کاغذها غسل جنابت کرد و سید اولاد پیغمبر بر مسند فقاهت اش حکم راند وُ کشت وُ برد وُ تجاوز کرد و لمپن وُ قاتل پروراند و به جان وُمال وُ ناموس مردم انداخت! و رسیدیم به اینجایی که دیگر نه انکار، محلی از اعراب دارد و نه اصولی که خودشان به پایداری و ماندگاری آن دست به چنان جنایتها زده اند . کار بجایی رسیده است که گویندگان الله اکبر، ضد انقلابند، فاتحه خواندن جرم است! جرمها آنقدر گسترش پیدا کرده اند که دیگر ولایت فقیه اش دیکتاتور، سربازان صاحب زمانش متجاوزان به فرزندان این سرزمینند و سرداران جهل و جنایت، انحصار خواهان ولایتند.
گفتیم و گفتیم و گفتیم! انکار کردند و گرفتند و بردند و کشتند و رسیده ایم به اینجایی که آشکارا و در روز روش مردم بی دفاع را به گلوله می بندند و زن و فرزند این اب و خاک را تجاوز و شکنجه می کنند! و رهبر فقیه و صاحب زمان شان در اوج بی غیرتی محض، غیرت اسلامی را تیمم می دهند!
کجای این حکومت را می توان انگشت گذاشت که از آن نشان از دزدی، دروغ، قتل، غارت، بی وطنی و بی ریشه گی و بی اخلاقی و بی مایگی و تهی مغزی نباشد!؟ کجای این دین و باور و فرهنگ و سیاست اش را می توان به یک از هزار آنچه که تا کنون موعظه کرده اند و دهن درانی کرده اند، همخوانی داد!؟ هیچ جای راستی در این دین و حکومت نیست!
مگر می شود، دختر بی دفاع را بگیرند و تجاوز کنند و بسوزانندش تا سند جنایتشان را نابود کنند!؟ اینها چه کسانی هستند!؟ از کدام جهنمی سر به در آورده اند!؟ این جانیان در پناه کدام حاکم و حکم و حکومتی به چنین جنایتهای هولناک دست می زنند!؟ این جنایتها در یک حکومت کمونیستی، نیست! این جنایتها در یک حکومت سکولار نیست! این جنایتها در یک حکومت اسلامیست! این جنایتها در پناه قرآن و محمد و صاحب زمان است! این جنایتها بدستور مستقیم ولایت فقیه است! این قاتلان نمایندگان و فرمانبرداران و پیروان ولایت جهنمی فقیه اند! حکومتی که سی سال است با همین جنایتها برسر قدرت مانده است. حکومتی که با نام یا حسین یا زهرا دانشجو کشته است، تجاوز کرده است، غارت کرده است!
سی سال جنایت، سی سال دروغ، سی سال فریبکاری، سی سال ملتی را به روز سیاه نشاندن، سی سال پروراندن سربازان صاحب زمان، چنین می شود که امروز همه را به جنایت و باج خواهی می کشند. قاتل پروراندن و مغزهاشان را با آیه و ندبه و جهل و خرافه و قرآن و صاحب زمان پر کردن؛ همین می شود که حتی به خودشان هم تجاوز می کنند و واجبی می خورانند!
با سی سال حکومت به اینجا کشیده اند، اگر بازهم این سیه روزی به درازا بکشد، همین نوچه ها و جوجه صاحب زمانی ها، احمدی نژادها و مرتضوی ها و رادنها و خامنه ای های فردایند!
امروز چه کسی است که ولایت فقیه، خامنه ای سید اولاد پیغمبر را سمبل پلیدی، تجاوز، قتل و غارت و زورگویی نشناسد!؟
وقتی به جنایتهای سی سال حکومت اسلامی می نگریم، وقتی به چهره فرزندان این مردم، ندا و ترانه و سهراب و امیر و..............می نگریم، چه حسی در آدمی جان می گیرد بجز نفرت بر آن دین سیاسی و پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست

گیل آوایی
10 آگوست 2009


Friday, August 7, 2009

چه بگویم!چگونه !؟ گیل آوایی

تازه از بیرون رسیده ام. گرمای آزار دهنده ای تمام روز بر همه چیز و همه نفس تاخت می زد. بندرت پیش می آید که هوا اینچنین گرم و یکه تاز شود. این هوا با طبعیت هلند همساز نیست و وقتی هم که چنین سر ِ ناسازگاری اش می شود، چنان تف و شرجی ای راه می اندازد که آدمی بین نفس کشیدن و خفه شدن، ها می کند!
با وجودی که روز به آخر رسیده و غروب اینجا هم این وقت سال مثل اینکه با کوتاه بلندی روز و شب قطبی سر و سری داشته باشد، نزدیکای ده شب به تاریکی می زند. با این وجود تمام تنم خیس عرق است.
هنوز لباس از تن در نیاورده، کامپیوترم را روشن می کنم. با سه شماره لباس و کفش و جوراب در آورده و سراغ آب می روم و سر و رویی می شویم. خنکای آب گویی جان دوباره ای به من می دهد!، چنان آهی می کشم که انگار دلم برای نفس کشیدنی این چنین مدتهاست لک زده است!
چیزی نمی گذرد که کتری برقی صدایش در می آید، جوش آورده است. سراغش می روم. چای خشک و لیمو امانی در فلاسک می ریزم. آب جوش را در آن سر ریز می کنم. دست در دسته ی فلاسک به اوتاق کارم بر می گردم.
تصویر خاص این روزها بر صفحه مونیتور مرا به ماجرایی که لحظه ای از من جدا نیست می کشاند. پنجاه و پنج روز و شب است که چنین حال و هوایی دارم. دلم به هزار راه می زند. بیشتر فکر و روح و احساسم در آنجاست. رویدادهای وطن مثل اینکه مقابل پرده ی سینمایی نشسته و به آن زل زده باشم، پیش چشمانم یکی پس از دیگری جابجا می شوند.
لحظه ای نیست که تصویری از نگاه ندا، چهره سهراب در کنار مادرش که عکسی از موسوی در دست دارد، ترانه با آن روسری سیاه اش، جوان هم ولایتی ام امیر جوادی لنگرودی، اشکان سهرابی و شور و حال مقاومت مردم، با من و در من نباشند.
همه اش آنجایم و اینجا به هزار نهیب که چه می کنم!؟ چه می توانم بکنم!؟ مشکل بودن آنجا یا اینجا نیست! چگونه بودن مهم است.
رادیو درویش را، که این سالها دست در دست رادیو گلها همه خلوت مرا با من قسمت می کند، باز می کنم. نوای سه تار علیزاده با آن اثر ماندگارش " ترکمن " مرا بخود می آورد یا شاید پیش درامدی برای بیخود شدنم را ساز می کند. زمزمه ای هنوز بر لبانم ننشسته، چشمم به یک خبر می افتد:

خودكشى بخاطر هتک حرمت توسط دژخيمان ولى فقيه
به گزارش دريافتى، دخترى به نام مريم شب چهارشنبه در تهران پس از آزادى از زندان اقدام به خودكشى كرده است. وى كه با خوردن قرص خواب آور خودكشى كرده هم اكنون در كما بسر مى برد.
بنابر اين گزارش مريم روز هفتم مرداد در جريان تظاهرات توسط مزدوران رژيم دستگير و در زندان مورد تجاوز قرار مى گيرد. وى روز يازدهم مرداد آزاد مى شود و پس از آزادى دست به خودكشى مى زند.

مات و حیرت زده خبر را با نگاه خود دنبال می کنم. خشم همه دنیا در من جمع می شود. دلم آتش می گیرد. آتشی که با صدای پدر ندا که ندا را در آخرین لحظه به بودن با خود می خواند. آتش هزار حسرت مادر سهراب در مراسم سوگواری جگرگوشه اش، انفجار هزارباره خشم و اندوه پدر و مادر ترانه، امیر، اشکان، کامران......وای دیوانه می شوم. دلم هوار می زند. بغض هولناکی در همه جان و جهانم می ترکد. هیچ حرفی، کلامی، جمله ای، خشمی، خط و نشان کشیدنهایی نمی تواند آرامم کند. نوای سه تار علیزاده با من است یا شاید من به آن پناه برده ام. زیر و بم هر زخمه ای داد مرا ساز می کند. بغض ترکمن، بغض یک دنیا خشم اندوهباری که با خود و در خود تکرار می شود. هیچ واژه ای نمی یابم. گریه ام می گیرد.
چه بگویم!چگونه!؟

Sunday, August 2, 2009

آقای موسوی مهمان از مهمان خوشش نمی آید، صاحبخانه از هر دو

آقای موسوی مهمان از مهمان خوشش نمی آید، صاحبخانه از هر دو
گیل آوایی

آقای میرحسین موسوی به شما که در جهنم بوجود آمده خطر کرده اید و همپا و همراه مردم در مقابل جانیانی که به جان همه افتاده اند، ایستاده اید، احترام می گذارم و تا همینجا هم پایمردی شما را می ستایم اما علیرغم این احترام و ستودن، اجازه دهید بگویم که " جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر" که تکرار همان گفته آیت الله خمینی در انتحار رفراندومی " جمهوری اسلامی آری یا نه" که در مقابل طرح " جمهوری دمکراتیک اسلامی " مهندس مهدی بازرگان، موضع گرفته بود؛ است، همان جمهوری اسلامی ایست که فرزندان خلف آن اینک شمشیر علیه همه شما و ما و سرزمین ما از رو بسته اند. ( می گویم فرزندان خلف، برای اینکه از کوزه همان برون تراود که در اوست)
اینان دست آموزان همان خمینی و همین خامنه ای و رفسنجانی هستند. اینان همان گروهی هستند که اولین گامشان خانه نشین کردن و کشتن آیت الله شریعتمداری بود. همانانی که امثال خلخالی ها و هادی غفاری ها بدنبالشان می کشیدند و بالاییها به به چه چه می گفتند.
"جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر"، همان حکومتی است که در دهه شصت خاورانها از فرزندان این اب و خاک برپاکرد که داغ جگرسوز آن هنوز مادران بسیاری را برای دادخواهی بانتظار زنده نگه داشته است.
براستی سی سال پیش کسانی همچون احمدی نژادها، فیروزابادی ها، رادان ها، مرتضوی ها و بسیاری از نواله گیرهای جانی از این دست چند سالشان بود!؟ اینان در کدام نظام با کدام تفکر و با کدام پشتیبانی و شاباشها به اینجا رسیده اند!؟
آیا این جانیان همانانی نیستند که از شاباش خوش خدمتی ها و ترورها و قتلهای زنجیره ای و تجاوز و شکنجه واسید پاشی به دختران و زنان ما به اینجا رسیده اند؟
آیا جمهوری اسلامی با پشتیبانی و حمایت این جانیان، کارگران و دانشجویان و زنان و مردان این سرزمین را سرکوب نکرد!؟
آیا " جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر" مسئول اصلی پروراندن این جانیان نیست!؟
همین مارهای افعی شده در آستین همین رفسنجانی و مصباح و خامنه ای و خاتمی و دستغیب و اردبیلی و........پرورش یافته اند. همین جانیان فرزندان خلف جمهوری اسلامی هستند که امروز از انحصار طلبی شان، بر پرورندگان اصلی خود شمشیر کشیده اند.
آقای موسوی، این جمهوری اسلامی با این تفکر و فرهنگ و بینش دین سیاسی، ریشه اصلی جانیانیست که امروز هار شده اند و بجان کسانی از جمله شما و رفسنجانی و خاتمی افتاده اند. تفکر و باور دین سیاسی، چیزی جز نفرت و انتقام و کشتن و شکنجه و سرکوب و فقر و تضادهای کمرشکن، دست آورد دیگری ندارد. حال هر امام یا امامزاده ای هم که بخواهد در راس آن قرار گیرد.
مشکل اصلی سرزمین ما و مردم ما و متفکران درون و بیرون حکومت اسلامی، دین سیاسی است. شما نه اولین و نه آخرینش هستید. اگر که باید به سیه روزی ملت و مملکت پایان داد، باید که به راهکارهای منطقی و علمی که از دین سیاسی بکلی فاصله دارد، روی آورد.
آقای موسوی عزیز، تا کنون هر به میدان آمدنی از سوی مردم، با هدف ِ فروپاشیدن جمهوری اسلامی ( به باور این قلم حکومت اسلامی) با هر کلمه بیش و کمش بوده است. مردم از این حکومت!، از این دین سیاسی!، از این سیه روزی و روزمرگی به جان آمده اند. مردم از دروغ و فریب و دزدی و کولی دادن یکی پس از دیگر بنوبت، بیزارند.
آقای موسوی، از نیروی بی پایان مردمی در جهت آزادی و زندگی انسانی بهره بگیرید پیش از آنکه دیر شود. راه برگشتی برای هیچکدام از دو سوی این ماجرا وجود ندارد. نه خامنه ای و جنایتکاران همراهش، راه برگشت دارند و نه شما و همراهان شما. در این میان نیروی مردمی تنها تعیین کننده سرنوشت این رو در رویی و برون رفت از بختک نحس اسلامی است که گرفتار آمده ایم. از این نیرو بدرستی بهره بگیرید.
چند و چون این کار با خودتان است و انتخابش هم!
آقای موسوی
مهمان از مهمان خوشش نمی آید و صاحبخانه ازهر دوتا
و مردم صاحبخانه اصلی این مرز و بومند.

با احترام

گیل آوایی
دوم آگوست 2009

Tuesday, July 28, 2009

شعار سرنگونی حکومت اسلامی، نقطه ی پالایش عناصر ناهمسو با مردم است.

شعار سرنگونی حکومت اسلامی نقطه پالایش عناصر ناهمسو با مردم است
گیل آوایی

زمان موعظه و پند و پیشنهاد نیست. زمان، زمان دادخواهیست. زمان، زمان جمع کردن بساط مشتی آخوند جنایتکار است که هزار سال تاخیر در تولدش دارد.
مشکل ما ایرانیان، احمدی نژاد یا خامنه ای نیست. این جانوران حقیر تر آز آنند که مشکل به حساب آیند. مشکل تفکر دین سیاسی است. مشکل حاکمیت با ساختار اسلامی است. مشکل قوانین و راهکارهای دینی در مقوله های فرهنگی/اجتماعی/اقتصادیست. مشکل مدیریت الله بختکی دینی است که رهبرش راه چاره از چاه جمکران می جوید، مجلس اش تایید از صاحب زمان می گیرد، فرمانده ی نیروهای مسلح اش نامه به صاحب زمان می نویسد، رئیس جمهورش هاله نور می بیند و مدیریت جهانی ادعا می کند، رئیس مصلحتش به خدا پناه می برد و سرانجام آیت الله های خیرخواه اش، پیش از اینکه نگران سرنوشت مملکت و جان مردم ما باشند، نگران اسلام نازنینشانند و نظام (نا)مقدس اش!
بساط این فریبکاریها و بلبشوییهای فکری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی و علمی را بر هم زنیم که دنبال این جانیان بودن و چشمداشت اینکه از این حشرات مفری یافت شود، چیزی جز خود فریباندن و غلتیدن در منجلاب متعفن دین سیاسی نیست.
واقعیت این است که همه ی توانمندیها و امکانات برای سرنگونی حکومت اسلامی را در اختیار داریم. مماشات و ملاحظه کاریها راه به جایی نمی برد. بافرزندان ما در بیدادگاههای این جانیان با مماشات و ملاحظه کاری برخورد نمی شود. روزی نیست که از کشته های فرزندان شکنجه شده ی ما پُشته نسازند. روزی نیست که پدر یا مادری پیکر بخون خفته عزیز دلبندش را تحویل نگیرد، تازه با داغ و خون ِجگری که به سوگ می نشیند برای گرفتن پیکر فرزندش، مورد عتاب و باج خواهی نیز قرار می گیرد.
فرزندان ما به چه گناهی چنین سلاخی می شوند!؟ مزدوران نواله گیری که بی رحمانه به جان عزیزانمان افتاده اند از کدام سرجنایتکاری فرمان می گیرد!؟ کدام باور و اعتقاد و نظم و نظامیست که چنین جنایتهای هولناکی را روا می دارد!؟ اینان پروردگان کدام دین و مکتب و تفکر و فرهنگند!؟
مردم!
هیچ آخوند با یا بی عمامه ای قادر نیست از چنین جنایتهایی در حکومت نحس اسلامی جلوگیری کند. این جنایتها با آگاهی ی همه کسانی که دستی در آتش اسلامی در ایران دارند، صورت می گیرد و خود شان هم بهتر از هر کسی از این جنایتهای هولناک با خبرند.
مردم!
نه موسوی، نه رفسنجانی، نه منتظری، نه خاتمی نه خامنه ای، نه نهضت آزادی و نه احزاب کیلویی بیرون آمده از درون حکومت اسلامی، قادر است ایران را از بختک حکومت اسلامی خلاص کند. همه این ها در مقطع خفقان و سرکوب و شقه شقه شدن کنونی حکومت اسلامی، های و هویی سر داده اند. هیچکدام اینان ظرفیت فکری و برنامه عملی برای رهایی از سیه روزی سه دهه از حکومت اسلامی را ندارند. بسیاری از اینان آموزگاران راستین جنایتکاران در بیدادگاههای حکومت اسلامی اند که چنین جنایتهای هولناک را بر سر فرزندان اسیر ما آوار می کنند. چهره هایی از نوع احمدی نژادها، مرتضوی ها، رادان ها، فیروزآبادیها، همه و همه دست پروردگان همین حضرات هستند.
اگر منافع کوتاه مدت کسانی از نوع رفسنجانی و موسوی و خاتمی سبب همسویی با مردم را فراهم آورده است، این بدان معنا نیست که اینان همان هدفی را دنبال می کنند که مردم با خون فرزندان خود فریاد می کنند. همسویی کنونی اینان مقطعی و در راستای تقابل با سگهای هاری همچون فیروزآبادیهای تکیه داده بر نیروی سرکوب است. بی هیچ تردیدی، شدت گرفتن اعتراضات و از هم پاشی بیشتر شیرازه مدیریتی در حکومت اسلامی، اینان را در کنار هم قرار خواهد داد و در مهار اعتراضات و ناکارآمد کردن مردم در رسیدن به خواستهایشان، متحدشان خواهد کرد.
موسوی، خاتمی، رفسنجانی، بنا به اعتراف خودشان، خارج از نظام و قانون اساسی و کلیت حکومت اسلامی نیستند و به آن متعهدند. به اعتراف خود ِ خامنه ای، اینان از مدیران نظامند!
قانون اساسی ای که موسوی بر آن پای می فشارد، همان قانونیست که ولایت فقیه تاکنونی را رسمیت داده است. همان قانونیست که اساس و ساختار این حکومت جنایتکار در چارچوب آن موجودیت داشته است. این قانون همان اسارت ایران در سه دهه از سیه روزی اسلامیست.
گفتن ندارد که ضرورت شرایط پیش آمده، همسویی ای را اجتناب ناپذیر کرده است که کسانی مانند موسوی و خاتمی و رفسنجانی را در مسیر جنبش آزادیخواهانه مردم قرار داده است اما با همان هوشیاری که از شعار " رای ما چه شد" به " مرگ بر دیکتاتور" رسیده ایم!
شعار سرنگونی حکومت اسلامی، نقطه ی پالایش عناصر ناهمسو با مردم است.
با هوشیاری صف مبارزه خود را شفافتر پالایش کنیم.


گیل آوایی
28 جولای 2009

Sunday, July 26, 2009

نازبانو، گیل آوایی

نازبانو

گیل آوایی
25 جولای 2009


بر ما چه می رود
آی
ناز بانو
که شانه هامان
کوهداغ اینهمه فاجعه
وخیل مادران ِ انتظار
خمیده قامت ِ از خشم
در دل ِ تکرار
بغض می کارند
به یک دریا بی تابی

چه اندوه می بارد از این روزگار ِ هماره به سوگ

آی نازبانو
وای
اگر نباشی با من
شبان بی مهتابیست بی تو
دلمرده داغ بار شود باز
به هزار درد سینه دراندن
چه غم انگیز است
چه غم انگیز است
چه غم انگیر است آسمان خاک
وستاره باران چشمان تو
در سایه روشن اینهمه اندوه
مات می شود

درد غریبی می فشارد دل مرا
راه بی کرانه پیمودن
دوشادوش
به کوله شلاق و شکنجه و شرطه

هنوز
مویه می خواند لبان تو زین ناروایان

می دانی!؟
دریاباخته
من ِ بی تو ناز بانو
کرانه ی هیچ فردایی
آفتاب نخیزاند

دلم هوار می شود اینگونه زار
آی
نازبانو
عشق در چشمان تو
چه غریبانه سوگوار است


.

Thursday, July 23, 2009

تب و تاب ، گیل آوایی

تب و تاب غریبیست!

گیل آوایی
23جولای2003


تب و تاب غریبیست. شادمانی ِ آمیخته به هزار بیم و هراس و اضطراب، همه جانم را گرفته است. بهترین آرزوهای فروکوفته از پی سی سال تحقیر و خفقان و سرکوب و بخون نشستن، در این روزها از دهان هزاران هموطنم فریاد می شود.
سال 57 با آن انتحار تاریخی ما، با هیبت کمرشکنی در مقابل من هشدار می دهد. به رویدادها می نگرم. همه ی خبرها را با اشتیاق و سماجتی وصف ناپذیر دنبال می کنم و به چرایی و به کجا کشیده شدنش می اندیشم. دلم به هزار راه می زند. بی تابم. بی قراری ِ آشفته ای را گرفتار می آیم که از همان نخستین روز به میدان آمدن مردم، از همان شنبه ی بعد از آن فاجعه که از چندین و چند فاجعه ی معرکه گیرانه حکومت اسلامی، آغاز شده است.
با همه خود گول زنی و تلقین و حتی تردید به یقینی که دارم، تلاش می کنم بخود بقبولانم که اینبار ماجرا فرق می کند. آدمها تغییر کرده اند. چهره هایی که در صف مردم، سکان اعتراضات را در دست گرفته اند، از گذر سی سال نشیب و فراز سیاسی و فرهنگی و اجتماعی، چیزها آموخته اند و از پوسته متعفن ولایت فقیه بیرون آمده اند، اما نه! مگر دوران هشت ساله خاتمی را بیاد ندارم!؟ مگر به میدان فرستاده شدن خاتمی نبود که دانشجویان پرچمدار اعتراض و سینه سپر کردن ِ مقابل حکومت اسلامی، قربانی شدند!؟ چه کرد آن خاتمی که بسیارانی دهن درانی می کردند که این روشنفکران و این چپها و سیاسی کارها! هیچ کاری از دستشان بر نمی آید مگر به این و آن تاختن!
گفتند سید را اگر بگذارند! چنین و چنان خواهند کرد. این سید چه وُ چه وُ چه هست و اگر رئیس جمهور شود! بسیاری از مشکلات حل خواهد شد! و سرانجام دیدیم و با پوست و استخوان خویش تجربه کردیم که هشت سال چه بر سر وطن و مردممان آمد.
با مرور سالهای سیاه حکومت اسلامی و چهره هایی که تا مفرق به خون بهترین فرزندان سرزمینم آغشته اند، در می مانم از تکرار هماره اشتباه، انتحار، خودفریبی چندین باره، طی همین سه دهه از حاکمیت فریبکارترین ِ تحفه هایی که از شرشان خلاصی مان نیست!
کسانی که بی هیچ عینک گرایش و وابستگی و نان ِ به نرخ روز خوردن، ماجراهای رفته به ما را می نگرند، بخوبی می دانند که با چه عطش و التهابی چنین روزهای به میدان آمدن را آرزو کرده و می کنیم. بخوبی میدانند و میدانیم که بخصوص از سی خرداد شصت به این سو چه خونها داده ایم!
وای که هنوز داغ خاورانهای دیارمان به پیچ و تاب هزار دردمان می کشاند و یاران رهیده از شکنجه و بیدادگاههای حکومت ِ الله که شاهدان عینی جنایتهای رفته بر سرزمین و مردممان هستند، به هزار سخن فریاد می کنند که حکومت اسلامی با همه چهره ها و مهره ها و زائده های درونی و بیرونی اش جنایتکارند که اگر باز همراه شوند جز به باتلاق متعفن سه دهه ی سیاه ِ جنایت و جهل راه به جایی نمی برند.
مگر نه اینکه خمینی را در ماه دیدند و اصرارشان بود که ببینیم! و آن انتحار هولناک که رهبری اش را گردن نهادیم!؟ مگر نه اینکه همین مردم، همین به میدان آمدنهای هیجان انگیز، ناگزیرمان ساخت دنبالشان بخود بباورانیم که تا مردم نخواهند، هیچ قدرتی نمی تواند غلطی بکند! همین مردم خواستهایشان را به کرسی می نشانند! و باز دیدیم و به جان خریدیم آنهمه اعدام، زندان و ترور و فقر و بیکاری و اعتیاد و فحشاء و دربدری و...... به اینجا رسیده ایم! و عجبا، عجبا که باز در بر همان پاشنه گویی می چرخد که باز جنایتکاری که آموزگار راستین سپاه و بسیج و لباس شخصی و بالاخره خس و خاشاک رئیس و سردار! شده هستند، بر گرده ی مردم به میدان آمده، سوار می شوند و راه چاره می نمایانند!
براستی یک بار هم اگر شده، یک لحظه حتی اندیشه کنیم که ما مردم چه می خواهیم و کسانی از نوع موسوی، خاتمی، رفسنجانی و احمدی نژاد، یزدی، خامنه ای و......چه می خواهند و چه می توانند!؟یک موضوع ساده، یک خواست بسیار ساده و مشخص را مثال می زنم: مردم می گویند زندانی سیاسی آزاد باید گردد. رفسنجانی، خاتمی، موسوی سه چهره ای که این روزها ظاهرا خود را رهبری این اعتراض می دانند، فقط آزادی کسانی را که پس از انتخابات دستگیر شده اند را می خواهند!
یعنی دانشجویان، روزنامه نگاران، کارگران، زنان و مردانی که پیش از انتخابات صرفا بخاطر حقی که همین مردم برایش به میدان آمده اند؛ دستگیر و زندانی شده اند، به حساب نمی آید بلکه فقط کسانی که پس از انتخابات دستگیر شده اند!
مثال دیگر که کلیدی هم هست و هم اکنون از دهان خاتمی و برخی دیگر از همین تحفه ها بگوش می رسد برگزاری رفراندوم ِ پذیرش دولت جدید است که آیا باشد یا نباشد. ( اگر ذره ای صداقت در این پیشنهاد برای برون رفت از بحران باشد! که نیست! این است که چرا رفراندوم برای حکومت اسلامی آری یا نه برگزار نشود!؟)
در حالیکه مردم شعار مرگ بر دیکتاتور و شعار آزادی و عدالت را سر می دهند که جز با سرنگونی کل حکومت اسلامی بدست نمی آید! خاتمی با درک این خطر برنامه انحرافی رفراندوم ِ برکناری دولت احمدی نژاد را مطرح می کند تا جایگزینی را به صحنه بیاورد که چیزی جز برای نجات حکومت اسلامی نیست
واقعیت چگونه است!؟ چرا بار دیگر خاتمی، موسوی اما این بار با همراهی رفسنجانی و آیت الله های دو شقه شده، در صف مخالف قرار گرفته اند. براستی مخالفت مردم با حکومت اسلامی و اعتراضشان با مخالفت و اعتراض موسوی ، خاتمی، رفسنجانی و آیت الله های دو شقه شده، چه تفاوتهایی دارند!؟ آیا خواستهای مردم، همان خواستهاییست که این جماعت می خواهند!؟ ایا اینان قادر به برآوردن و تحقق خواستهای مردم هستند!؟ مردمی که فرزندانشان مثل ندا و سهراب و ترانه چنان جنایتکارانه به قتل می رسند!؟

چه کسی است نداند که از پیش از انتخابات، روند قدرت طلبی انحصاری سپاه با همسویی خامنه ای و دارو دسته ی مالیخولیایی اش، شمشیر کشیدن بر چهره هایی از نوع رفسنجانی و خاتمی و....... بوده است!؟ چه کسی است نداند که رفسنجانی و دار و دسته حوزه و حزبش برای منافع خودشان و موجودیت خودشان فریاد اعتراض بلند کرده اند نه برای مردمی که آزادی و عدالت و رهایی از بختک حکومت اسلامی را فریاد می کنند!؟ ( مردم برای این فریبکاران، چیزی جز یک وسیله برای تامین منافعشان نیستند!)
با آشکاری تفاوت دو خواستگاه متفاوت و با یقین به تفکر و باور و خمیره سیاسی/فرهنگی کسانی از نوع موسوی، رفسنجانی، خاتمی و..... آیا می توان به آزادی و برابری و یک از چند خواسته ی بسیار حیاتی و ضروری جامعه مان دست یافت!؟
تجربه نشان داده است که هیچ حرکت انقلابی بدون یک تئوری انقلابی میسر نیست!( فکرکنم این گفته از لنین بوده باشد!) به عبارت دیگر رسیدن به یک هدف باید اسباب نظری و فیزیکی متناسب با آن حرکت وجود داشته باشد در غیر اینصورت راه به بی راهه بردن است. نمونه های مشخص آن در همین حکومت اسلامی فراوان است. بطور مشخصتر دو مرحله با خمینی و خاتمی ( از نمونه های بیرون از حکومت اسلامی صرف نظر می کنم!)
بنابراین با دو گردش با ماهیت کاملا متفاوت از هم روبرو هستیم. یکی برای رهایی از حاکمیت سیاه اسلامی می کوشد و یکی برای حفظ حکومت اسلامی. یکی برای آزادی می رزمد، یکی برای موجودیت اش که مانع آزادیست. یکی از دین سیاسی به جان آمده است و برای رهیدن از آن به میدان آمده است اما دیگری تفکر دین سیاسی دارد و در چارچوب آن، اساس یک جامعه را محک می زند.
با این گردش ِ نیروهای ناهمگون و پتانسیل متفاوت، تنها قربانی شدن یکی از نیروها در چشم انداز قرار می گیرد. یا مردم که برای آزادی و رهایی از دین سیاسی می جنگند، قربانی می شوند و یا آن بخشی که با تفکر دین سیاسی برای موجودیت و منافع خود در حاکمیت می جنگد!
دو مقاومت ِ متفاوت با خوستگاههای متفاوت تا کجا در این مسیر می توانند همراه باشند؟ تا کجا اشتراک منافع می تواند آنها را در یک صف قرار دهد؟ کدام یک در نیمه راه مقاومت راه خویش می گیرد و جدا می شود؟
با این تصویر از شرایط کنونی، شاید معلوم شود چرا می گویم تب و تاب غریبیست! چرا شادمانی ِ آمیخته به هزار بیم و هراس و اضطراب!؟ همه جانم را گرفته است!
واقعیت مرگبار حکومت صاحب زمانی که محصول کلیت حکومت اسلامی در سه دهه اخیر است، چنان هولناک است که از چهره هایی چون موسوی و رفسنجانی، رهبران سیاسی می سازد که با همه گذشته ی سیاهشان، سوار بر موج اعتراضات مردمی می شوند. و این همان دوره رئیس جمهور شدن خاتمی را تداعی می کند با شکل و شمایلی دیگر. شکل و شمایلی که نه ناشی از برنامه ریزی خود ِ این حضرات باشد بلکه ناشی از یک برآورد غلط و متوهمانه رهبر و سپاه و خس و خاشاک صاحب زمانیست! که مردم تیزهوشانه روندی را بر حکومت تحمیل کرده اند که خود حکومت ( حتی خامنه ای و رفسنجانی!) از وحشتش به هراس افتاده است. و هراس زمانی نتیجه خواهد داد و بر کابوس سه دهه از حکومت جهل و جنایت پایان خواهد داد! اگر اعتراضات روندی مستقل از چهره های درون حکومت اسلامی و خواستهایی کاملا جدا از همه ی منافع و همسویی با بخش یا بخشهایی از حکومت اسلامی دنبال شود.
شرایط چنان پیچیده و در عین حال حساس است که نمی توان از تب و تاب آن دور بود. بسیار بعید است حکومت اسلامی بتواند به شرایطی بازگردد که پیش از انتخابات بود حتی اگر احمد نژاد قربانی شود!
حکومت اسلامی مشروعیتش را باخته است. حکومت اسلامی آن هیبت هولناک سرکوب را از دست داده است. حکومت اسلامی آنچه که در چنته داشته به میدان آورده است و برآورد همین جانیان نیز کارایی همین هایی بوده که در چنته داشته اند اما با ناکارآمد شدن آن و دره عمیقی که میان آن ایجاد شده، روزهای مرگ و زندگی برایش رقم خورده است.
تردیدی نیست که حکومت اسلامی در حساس ترین و سرنوشت سازترین بحران سه دهه از حاکمیتش روبرو شده است. اینکه پیش از انتخابات ریاست جمهورش یا حتی تا در چند روزه اولیه پس از تقابل بخشهای درونی اش ، دست به چنان حماقت کور و جنایتکارانه نمی زد، می توانست از حدت و شدت گرفتن این بحران پرهیز کند و به بقاء شومش ادامه دهد اما با همان محاسبه پیش از انتخابات و صف بندیها و طرحهای از پیش آماده شده اش به سمت یک کاسه کردن کل حاکمیت پیش رفت. چرایی چنین یک کاسه کردن را شاید بتوان انحصارخواهی ِ همان غولی دانست که حاکمان اسلامی برای سرکوب و ترساندن مردم پروراندند، غولی که دیگر دامن خودشان را گرفته است! این غول چیزی جز آن ماشین سرکوب سپاه و بسیج و به جاه و مقام رسیده هایی از نوع فیروزآبادیها و احمدی نژادها، نیست!
برایم هیچ تردیدی نیست که اعتراضات کنونی اگر از رهبری موسوی و رفسنجانی و خاتمی و.... خلاص نشود، اگر خود رهبری مستقلش را نیافریند، اگر خواستهای مستقل ش را طرح و بر تحقق آن پافشاری نکند، راه بجایی نخواهد برد و با دریایی از خون همچون کشتارهای پیشین ( مانندتابستان 67) یک دوره سیاه دیگری به جامعه تحمیل خواهد شد.
بر روی کار آمدن موسوی و در مغاک راندن نیروهای سرکوبگر و قاتل حکومت اسلامی، به منزله ی یک دوره ی کوتاه و دوباره سر درآوردن همین نیروهای قاتل با توان و طرحهای هولناک دیگر خواهد بود.
نیروهای تشکیل دهنده ی حکومت اسلامی در کلیت ساختاری اش، بصورت دوره های دگردیسی، تاکنون به بقاء خویش ادامه داده اند. اثرات دگردیسی این نیروها در هر مرحله از همان برکنار کردن بازرگان و بنی صدر گرفته تا رجایی و احمدی نژاد، سیه روزیهای تاکنونی است که شاهد بوده ایم.
بیاد داشته باشیم که تا همین لحظه کل حکومت اسلامی با همه توانش از شکل گیری یک تشکل یا نیروی جایگزین ( آلترناتیو) جلوگیری کرده است. در همین مرحله نیز که با چنین بحران سرنوشت سازی روبروست، هنوز هیچ نیروی آلترناتیو در مقابل خود نمی بیند زیرا در شمای کلی عناصر تشکیل دهنده و تعیین کننده در سازمان یافتگی پتانسیل بحران در جامعه از درون همین ساختار، از درون همین حکومت است. فتواها و موضع گیریها، خط و راه نشان دادنها، همه نه از سرنگونی که تغییر زیر مجموعه های این حکومت حکایت دارد. هیچ حرکت قابل حسابی که دین را از حاکمیت دور کند، دیده نمی شود. تنها چشم اندازی که به چشم می خورد، حضور مردم در رو در رویی با حکومت است اما سکاندار این رو در رویی کسانی چون رفسنجانی اند که در نهایت خواستگاهشان سرنگونی حکومت اسلامی نیست و تکیه همه ی اینان قانون اساسی همین حکومت است که سرشار از تناقض و اساس بسیاری از مشکلات تاکنونیست.
حکومت اسلامی نه می تواند و نه می خواهد از این نیروها تصفیه شود. چرخش حکومت در مراحل مختلف سه دهه از حاکمیت اش، با همین نیروها در درون خود توازنی برقرار کرده است که در مرحله فوران نارضایتی ها و اعتراضات، همین نیروها خطر از حکومت دور کرده اند. وگرنه از میان برداشتن خاتمی یا موسوی برای طرف مقابل آنها، دشوار نیست.
واقعیت تلخ در حکومت اسلامی، این است که نه موسوی نه رفسنجانی و نه هرکس دیگر، قادر نیستند تغییری که مردم فریادش را می زنند، برآورده سازند. بنابراین یک بار برای همیشه این توهم را کنار بگذاریم که با دین سیاسی به مفری می رسیم. دین جایش در حوزه و مسجد است و آخوندهای با و بی عمامه باید به همان مغاک حوزه ای برگردند.
اگر به چنین باوری رسیده ایم که اعتراضات را از رهبری نیروهایی ناپیگیر و سفسطه گر خلاص کنیم، باید که بتوانیم همین مقاومت و به میدان آمدن دلیرانه را در جهت استقلال از رهبری ِعناصر درونی حکومت اسلامی پیش بریم.
تاکنون بسیاری از حرکتهای اعتراضی مردم بگونه ای بوده است که کسانی حتی رفسنجانی و خاتمی را ناگزیر به همسویی با مردم کرده است. این همسویی تا جاییست که موجودیت شان در حاکمیت اسلامی از خطر دور شود اما اگر کل حکومت اسلامی به خطر افتد( که نشانه های آن در مقاومت و مبارزه جاری مردم بخوبی مشاهده می شود) از همسویی با مردم فاصله خواهند گرفت چرا که خود اینان بخوبی می دانند در فردای سیاسی ایران جایی ندارند و یک پای محاکمات و دادخواهی های همین مردمند. ساده لوحانه است اگر بیاندیشیم که رفسنجانی نمی داند که در فردای سیاسی ایران جایی ندارد! او زیرک تر از آن است که به چنین سرنوشتی تن دهد.
با همه ی آنچه که از سر گذرانده ایم. با همه ی تب و تاب کنونی که مشروعیت از حکومت اسلامی زدوده است، بحران و چشم انداز آن نه سفید و سیاه که پیچیده و حتی بسیار نگران کننده است. عوامل بسیاری در ارتقاء مرحله ای که در آنیم، تاثیرگذارند. از عوامل داخلی گرفته تا بین المللی. اما یک طرف هماره این بحران یعنی مردم، تنها عامل تغییر اصلی ِ معادله به سمت منافع راستین ملی و رهایی از بختک حکومت اسلامی اند.
مردمی که در یک فرصت بدست آمده از یک برآورد غلط ِ حکومت اسلامی، در معرکه انتخاباتی، مشروعیت از حکومت اسلامی گرفته اند، با همان هوشیاری سرنوشت این حکومت جنایتکار را رقم خواهند زد. با مردم و برای مردم بودن وظیفه ایست که امروز ضروریتر از هر وقت همه را به همدلی و همبستگی و همراهی فرا می خواند.

گیل آوایی
23 جولای 2009

Saturday, July 18, 2009

Beyonce - Daddy lyrics، ترانه ای بنام پدر

این ترانه را دخترم به من هدیه کرد که با خود او نیز گوش کردم. احساس لطیف و دوست داشتنی ای در آن است که شور و حال آن بویژه گوش دادن به آن در کنار دخترم، خاطره ای ماندگار در من شده است

I remember when you use to take me on a
Bike ride everyday on the bayou (you remember that? we were inseparable)
And I remember when you could do no wrong
You'd come home from work and I jumped in your arms when I saw you
I was so happy to see you (I was so excited, so happy to see you) Because you loved me I overcome
And I'm so proud of what you've become
You've given me such security
No matter what mistakes I make you're there for me
You kill my disappointments and you heal my pain
You understood my fears and you protected me
Treasure every irreplaceable memory and that's why?
I want my unborn son to be like my daddy
I want my husband to be like my daddy
There is no one else like my daddy
And I thank you for loving me I still remember the expression on your face
When you found out I'd been on a date and had a boyfriend (my first boyfriend, you should have seen your face) Words can't express my boundless gratitude for you
I appreciate what you do
You've given me such security
No matter what mistakes I make you're there for me
You kill my disappointments and you heal my pain
You understand my fears and you protected me
Treasure every extraordinary memory and that's why?
I want my unborn son to be like my daddy
I want my husband to be like my daddy
There is no one else like my daddy
And I thank you for loving me Even if my man broke my heart today
No matter how much pain I'm in I will be okay
Cause I got a man in my life that can't be replaced
For this love is unconditional it won't go away
I know I'm lucky
Know it ain't easy
For men who take care of their responsibilities
Love is overwhelming
Can't help my tears from falling
I love you so much daddy (Thank you, you've done so much for me. I love you daddy.) I get so emotional daddy, every time I think of you
I get so emotional daddy, every time I think of you
There is no one else like my daddy
No one else replace my daddy...

برای شنیدن ترانه به این پیوند مراجعه کنید
http://www.youtube.com/watch?v=mL6DeCSICBc

Friday, July 17, 2009

سبزانه سبز، گیل آوایی

سبزانه سبز
گیل آوایی
17 جولای 2009

سبز
سبزانه
سرودن
یاد آر
وطن
بخاک و خون نشسته است

های
مادران این سرزمین
فرزند نزادند که
جهل بجنایت و جنون
سورخواران سلیطه ی الله
باج بستانند

بنگر
راه در ابهام هماره این قوم گرگمیش
فاصله ی یک دریا خون
میان ما و خود
پیوند می جوید

ما
بازیخوران هیچ تباری نباید
که تجربه ی هزاره ی مزدک و مانی و بابک
از سر گذرانده ایم

سروساران خاک
خاورانهای بایستن ماست
نه بازی این قوم گرگمیش
نه فریبداران بی مایه
باد به پرچم

ما
بخون نشستگانیم
به همان سرود
به همان سبزانه رستن

بهوش
آی
سواری بنوبت
بازی بنوبت
فریب بنوبت
نه!
هزار نه بسراییم سبزانه سبز
از برای وطن
کاین وطن
با قوم گرگمیش
وطن نشود

.

Tuesday, July 14, 2009

ما

ما
گیل آوایی
14 جولای 2009

خواسته بودند قوم عزا
یک کرانه بی خورشید
لابه زار خاک که چرایی ِ هیچ ناخدایی به خدایی اش
مگر زانوزنان ذلیل
مویه بار کنند هر آدینه به زوزه گار قبیح
باری
یک دم نبود دم برآوردن این قوم آسوده
چشم بر هم نهادنی
که کابوس از گذر هر گام به خوانش آفتاب و بهار
وین باور ِ هماره ی خاکمان که آبادی اش
به سیاووشان یک دریا خاوران هوار کرده ایم
چه سوگی
چه اندوهی
چه های و هوی سر در گریبان ِ اینهمه که سر شد
ببین
چنین بار می دهد
پایکوبان به لج
هر روز
هر شب
به سلاحی
به طرحی
به راهی تازه جستن
گذار ناگزیرست این
چه بخواهیم
وچه نخواهیم
چه بخواهند
و چه نخواهند قوم عزا

نه آفتاب بی طلوع
نه شبان بی سحر
هیچ گردشی
نبوده
چرخش اینهمه چالش
که به دار و داغ و درفش
فریاد کرده ایم

کنون سرو ساران خاک
اگر که خون به خاک افشاندن
رزمیست بی انتها حتی اگر که بشاید
وین زنده بودن است
وین زندگیست
مشت در مشت
همگامی ماست
شادمانیمان را
خدایشان به عزاتر
این خاک مال ماست
ما
که زوزه ی هیچ ولایتی در نسخه پیچ آیه و وحی
وا ننهادیم آسوده سر
.

Sunday, July 12, 2009

یک حرف

یک حرف
گیل آوایی
12جولای 2009

مشت بر سنگ
ساده
سر بر سودای کدام سِحر سوده ای
که سلیطگانند سور کشان سیاهی
وینگونه بهت آورانه
جان جهان باخته
باج بر خرافه
مرگ
جار می زنی

های
خیمه ها به گردش هماره تاریخ تاراج رفته است
بی خرگاهی مگر آوار
باری به جام زهر
که تکرار
که تکرار
وین خرافه
خرپشته بار
بارها به بی باری
تاخت باخت
رمیده است

بنگر دوباره
های
مشت بر سنگ
اصرار بیهوده ایست
آفتاب را به انکار نشستن
.

Monday, July 6, 2009

من و باشو، غریبه ی کوچک در بروکسل

من و باشو غریبه کوچک در بروکسل
گیل آوایی
خاطره ای از گردهم آیی ایرانیان در بروکسل
4 جولای 2009
راه درازی را پشت سر گذاشته بودیم. پنج نفر بودیم. هر کدام به نوعی چنگ در آشفتگی خیال خود داشتیم که این روزها، ناسازگارتر از هر وقت رم کرده بود. یا شاید آشفتگی ای نبود و من اینجور حس می کردم مصداق ِ: "هر که نقش خویشتن بیند در آب!" و من براستی آشفته بودم.
یک روز، دو روز هم نبود، دو هفته بود که پریشانی غریبی را گرفتار آمده بودم. دلم به هزار راه می رفت. گاه مثل فیلمهای کارتنی همه ی خوش خیالی هایم را عینیت می دادم و چنان به واقعیت محض حس شان می کردم که دلم غنج می زد از آنهمه در یک جا و یک آن فراهم آمدن و گاه چنان در نازایی دردآور ِ این اوضاع و احوال دلم می گرفت که انگار یک کوه آشفتگی را درمن آوار کرده باشند.
گفتن هم نداشت. از دور دستی بر آتش داشتن، کاری بود که همه با نگاه منتظر تر هر زمانی، حوادث را می پاییدیم که چه می شود و چه خواهد شد.
نمی دانم چرا در آشکاری بی انکار واقعیت ِ شرایطی که در آن بودند وبودیم، و می دانستیم که با وجود کسانی که خود از عوامل سیه روزی سی سال کابوس ما و سرزمینمان بوده و هستند، راه بجایی بردن جز یک خوش خیالی ساده لوحانه نیست اما باز حضور شورانگیز مردم، آدمی را به توهم و خوش خیالی وا میداشت که آنطور نباید، ماجراها را ببینیم و دنبال کنیم. شاید گاهی آن طور که آدم دوست دارد، بعضی از پدیده ها و رویدادها را می بیند نه آن جوری که به واقع هستند!
با وجودیکه نگران دیر رسیدن بودیم و یک نفس هم آمده بودیم اما نیم ساعتی به شروع مراسم مانده بود. از دور جنب و جوش داخل میدان حس می شد. میدانی که قرار بود همه در آن جمع شوند.
ماشین را بی هیچ درد سری پارک کردیم. راه افتادیم. هنوز به درستی راه نیفتاده بودیم که جوانی پرچم به دست، با حالتی خاص گفت:
- درود به شرفتان که آمدید!
در دل گفتم:
- نکند، کسی نیامده باشد!
هوای شرجی لحظه به لحظه تف ِ آزار دهنده ای را به جان آدمی می نشاند. نه بادی می وزید، نه نسیمی. ساختمانهای شیشه ای بلند، دورا دور میدان، مانند آینه ای تش آفتاب را دو چندان به داخل میدان می تاباندند.
ماشینهای پلیس با نیروهای ویژه در گوشه کنار میدان دیده میشدند. دُور میدان، آمد و شد ماشینها و آدمها، عادی بودن شرایط بیرون از میدان را نشان می داد اما داخل میدان ماجرای دیگری جریان داشت.
یک سوی میدان جایگاهی درست کرده بودند که تمامی پوشش آن را رنگ سفید تشکیل می داد. وگفتند که سفید را به این خاطر انتخاب کرده بودند که نشان از دوستی و صلح باشد. مقابل جایگاه هم یک پرچم بلند قرار داده شده بود. کسانی دیگر، نوار پارچه ای درازی را گرفته بودند که رنگ سبز آن نماد همبستگی ِ خاصی را می نمایاند. در گوشه و کنار داخل ِ میدان، هر گرایش و گروهی را می شد دید. سابقه نداشت در یکجا بی هیچ مشکل یا جدلی، چنین گرایشهای متفاوت کنار هم و با هم باشند.
دیدن پلاکاردها با شعار و گفتمانهای خاص جالب بود. از سرخ ِ سرخ تا سفید ِ سفید دیده می شد. برخوردها هم جذاب بود. گروه گروه با خوشرویی دلنشینی حال و احول می کردند و میانشان گپی بود و رد و بدل کردن اخبار که هرکسی شنیده و خوانده ها و دیده هایش را می گفت.
مراسم را با خواندن بیانیه ای آغاز کرده بودند. صدای مجری مراسم از بلندگوهای نصب شده گاه چنان پخش می شد که بسختی می شد فهیمد چه می گوید.
وسط جمعیت ایستاده بودم. به دور و بر خود نگاه می کردم. گاه آشنایی را که مدتها بود ندیده بودم، می یافتمش و خوش خوشانه لبخند و چاق سلامتی از دور رد و بدل می کردیم و اشاره تاکیدواری که در فرصت بین برنامه با همدیگر حتما گپی بزنیم.
ناگاه چشمم به جوانی افتاد که عینک دودی به چشم وبا ساکی کوله مانند بر شانه اش، ایستاده بود. با خود گفتم:
- چه جالب! یک افریقایی برای همبستگی با ایرانیان به این مراسم آمده است!
احساس خوشی به من دست داد. چه همبستگی انسانی ای. چه برخورد دلنشینی از سوی مردم جهان با ما می شود! صدای سخنران که به فرانسه صحبت می کرد، لحظه ای حواسم را به جایگاه مراسم جلب کرد اما به هرجایی که نگاه می کردم، حواسم ناخواسته به افریقایی ای بود که میان جمعیت ایستاده بود.
با خود گفتم:
- باید سخت باشد برایش که زبان کسی را نمی داند اما میانشان ایستاده است. بهتر است که سر صحبت را با او باز کنم.
خود را کمی بطرفش که فاصله ای کوتاه با من داشت، کشیدم. با خود فکر کردم شاید بتوانم به زبان انگلیسی کمی با او صحبت کنم تا احساس تنهایی نکند.
به آرامی پرسیدم:
- شما انگلیسی می دانید؟
در کمال تعجبم، گفت:
- من فارسی می دانم!
در یک لحظه که به اندازه نیاید، به ذهنم خطور کرد که حتما بخاطر علاقه به زبان فارسی به این مراسم آمده است تا با ایرانیان آشنا شود. با خوشرویی گفتم:
- چه خوب! برایم جالب است که فارسی می دانید
لبخند مهربانی بر لبانش نشاند که خیلی بدلم نشست. در فکر پرسیدن سوالی بودم و پیش کشیدن موضوعی که به صحبت با او ادامه دهم اما گفت:
- شما هم فارسی خوب حرف می زنید!
گفتم:
- فارسی زبان دوم من است.
با همان نگاه مهربانش پرسید:
- شما از کجای ایران هستید!
در دل گفتم:
- چقدر باید در مورد ایران مطالعه کرده باشد که حتی می خواهد بداند که از کدام قسمت ایران هستم، اما هنوز پاسخی نداده بودم که پرسید:
- چرا زبان دوم!؟
گفتم:
- زبان مادری ام گیلکیست. من از شمال ایران هستم.
گفت:
- خیلی ها به این چیزها با تعصب نگاه می کنند. من از یکی که استاد دانشگاه هم بوده، شنیده ام. او معتقد بود که زبان اگر کتابت نداشته باشد زبان نیست
گفتم:
- فکر می کنم زبان یک شیوه ارتباطی است که ممکن است به اشکال مختلف باشد اما اگر منظور شما از این اشاره لهجه ها و بخشهای منشعب از یک زبان است، موضوع فرق می کند. اگر ریشه واژه ها و لغات و ساخت جملات متفاوت از زبانی باشد که آن را منشعب یا وابسته به آن زبان می دانید، اشتباه است.
با نگاه پرسانی به من خیره شد. حس کردم که باید توضیح دهم. به همین دلیل ادامه دادم:
- من اصلا با حس شووینیستی به این مقوله نگاه نمی کنیم. بگذار مثالی بزنم شاید منظورم روشنتر شود. اگر زبان را درختی بدانیم و ساختار و قانونمندی زبان را تنه درخت، لهجه ها، گویشها و منشعبات دیگر آن را می توان شاخه های آن درخت شمرد که ریشه ی اصلی شان به خود ِ درخت بر می گردد اما وقتی به مثلا زبان کردی، ترکی، گیلکی نگاه می کنیم، ساختار زبانی از نظر جمله سازی ، ریشه واژه و لغات از زبان فارسی جداست به نشانه های زیادی مثلا در گیلکی بر می خوریم که از زبان پهلوی سرچشمه می گیرند و...
ناگاه حس کردم همه نگاه ها به طرف من است. مثل آدمی که بی آنکه به سمتی نگاه کند اما حس می کند که از آن سمت زاغ او را چوب می زنند، حس کردم که نگاهم می کنند. تعجب کردم که این موضوع چقدر بایدبرای آدمها مطرح باشد! اما وقتی رو به سمت نگاه ها آ کردم، دیدم، ای دل غافل چنان نگاهم می کنند که اگر ادامه دهم هرچه سنگ و لنگ کفش نثارم خواهد شد.
دریافتم که هیچ صدایی از جایی نیست بلکه من هستم که بی محل گفتنم گرفته است! با حالت ِ چهره ها و گردش نگاه ها، فهمیدم که به احترام جانباختگان روزهای اخیر سکوت اعلام کرده اند و باید سکوت کنم. نمیدانم چرا بجای آن نگاههای بسیار خشماگین، کسی تذکری به من نداد!
برای اولین بار برخلاف عادت همیشگی گیلکی ام! که بسیار دشواراست آهسته سخن بگویم! مانند ایتالیایی ها که دستشان را ببندند، از گفتن وا می مانند! من ِ گیلک هم با آهسته گفتن، قادر به سخن گفتن نیستم! با هر جان کندنی بود، نجوا کنان گفتم:
- یک لحظه سکوت کنیم! بعد ادامه می دهیم!
دستها را به نشانه پیروزی ( دو انگشت باز مثل عدد هفت فارسی ) بلند کردیم. همه ی میدان در سکوتی سنگین فرو رفت. نمی دانم چند دقیقه سکوت اعلام کرده بودند.تمام حواسم به این بود که یک وقت دسته گل دیگر آب ندهم که آن نگاههای خشمگین بسویم سرازیر شوند! لحظه ای نگذشت که با صدای نوایی، سکوت پایان یافت و بخش دیگر برنامه آغاز شد. و من ادامه حرفهایم را گرفتم اما پیش از هرچیز پرسیدم:
- شما فارسی را چگونه به این خوبی یاد گرفتید که براحتی می فهمید چه می گویم!
با آرامش و صدای مهربانش گفت:
- من ایرانی هستم!
خشکم زد! یک لحظه انگار همه چیز به هم ریخت. قاطی کردم. قاطی کردی که دنبا سرم خراب شده باشد. به معنی واقعی کلمه گیج و منگ نگاهش می کردم! وای! من چقدر باید دور شده باشم که هم وطنم را نشناسم! دیگر به زبان و گیلکی و از آن داد سخن دادن هیچ شور و شوقی در من نمانده بود. عرق سردی بر تمامی جانم نشست. احساس شرمی که آب شوم به زمین فرو روم، در من بود. چنان شرمی که خود را هیچ نبخشم! مگر می شود هموطنم را نشانسم!؟
بی اختیار دستانم را به دور گردنش حلقه زدم. بوسیدمش. چنان طلب بخششی که بیاد ندارم تا کنون حس آن را در خود داشته بوده باشم!
او آرامشم می داد. می گفت که :
- این برخورد تازگی ندارد. خیلی ها اشتباه کرده اند. تا کنون خیلی پیش آمده که مرا افریقایی بدانند.
نگاهش می کردم و هیچ نمی گفتم. نگاه کردنی که اصلا مهم نبود برایم که خیلی برای او پیش آمده یا نه! من! چرا باید اینقدر از خودم دور شده باشم.
در آتش ِحس عجیبی می سوختم. با صدای آرام و گرفته ای که نشان از سرزنش درونی ام داشت، گفتم:
- حتما جنوبی باید باشید
با همان مهربانی گفت:
- بوشهری ام
با سکوت و نگاهی که هنوز از او می خواستم که مرا ببخشد، به حرفهایش گوش می کردم. ناگاه چشمم به مجید، دوستم، افتاد که در چند قدمی من ایستاده بود. چنان خوش بحالم شد که می خواستم بال در آورم. صدایش کردم:
- مجید بگذار همشهری ات را معرفی کنم.
مجید با خوشرویی همیشگی جلو آمد. یا شاید بهتر باشد بگویم که بدادم رسید. خواستم معرفی کنم اما اسم هم وطنم را نمی دانستم. مجید دست دراز کرد و با همان خوشرویی پرسید:
- بچه کجایی ولک!
صحبتشان گل کرد. و همین گرمی برخوردشان و گپ زدنی همشهریانه، مجالی داد تا نفسی بکشم و به خود آیم. لحظه ای نگذشت که به مجید گفتم:
- می دانی چه اشتباهی پیش آمد!
نگاه پرسانه ای به من کرد و من هم ماجرا را تعریف کردم! و اینکه چه به موقع بدادم رسیده است اما مجید به همشهری اش گفت:
- آخه تو مگه فیلم باشو غریبه ی کوچک را ندیدی!
چنان با آب وُ تاب وَ با لهجه دلنشین جنوبی می گفتند و می خندیدند که مانده بودم از این همه شور و حال!
تا سر در بیاورم که چه شده است و بخواهم چیزی بگویم، مجید در ادمه همشهری بازی اش، به هم وطنم گفت:
- شانس آوردی این رشتی ترا با صابون نشست که سفید بشی!

تمام

منظور از " باشو، غریبه کوچک " فیلمی است به همین نام با شناسه ی زیر:

باشو غریبه کوچک فیلمی است به کارگردانی و نویسندگی بهرام بیضایی در سال ۱۳۶۵.
این فیلم رنگی است و مدت آن ۱۲۰ دقیقه می‌باشد.
بازیگران: سوسن تسلیمی، پرویز پورحسینی، اکبر دودکار، عدنان غفراویان، فرخ لقا هوشمند، رضا هوشمند، محمد فرخواه، معزز بنی دخت، عزیزاله سلمان

Tuesday, June 30, 2009

سیلاب

سیلاب
26مارس2009

موش وُ گوش وُ دیوار
گزمه گشت نفسگیر
نواله ی پاداش می چرد
پچ پچ هزار حادثه
سیل خروشانیست در راه
نگاه کن
شب بی مهتاب
ستاره باران آنهمه فریاد است
آه
نور افشان اینهمه لج
بودن
بودن
بودن
بودن ِ یک دشت خاوران سرخ
سیلاب بی گریز
ناگزیر

موش
گوش
دیوار
گزمکان هرز
بیهوده
بیهوده
بیهوده عرق ریز ِ سلیطگانند

Monday, June 29, 2009

وای ِ من چقدر دلم تنگه

کوهی از کار روی میزم تلمبار شده است که سی دی ای که یکی از دوستان نویسنده ام داده، در سی دی پلی یر کامپیوتر می گذارم و شروع می کنم به بالا پایین کردن کارها که کدامشان فوری تر است!
هنوز دست به کاغذ نبرده ام که دکلمه شعر زیبای " مهتاب " از نیما میخکوبم می کند و در یک چشم برهم نهادنی هزار خاطره به سرعتی غیر قابل بیان از مقابل چشمانم می گذرند.
و هنوز به خود نیامده ام که تُن بم خواننده شعر با بیان اینکه خواب در چشم ترم می شکند! با واخوان هزار حس بایگانی شده، هوار می شود! و در پی اش نوای موسیقی ای شروع می شود که بی هیچ تردیدی علیزاده را در آن حس می کنم اگر چه از او نیست و کاری از کوروش انگالیست!
در پیچ و تاب شعر مهتاب هستم و موسیقی پس از آن که کارهای نیمه کاره را ورق می زنم. چشمم به کاغذ است اما دلم به هزار راه می زند و فکرم مثل توسن وحشی که رم کرده باشد، تاخت می زند و من نیز بی آنکه بدانم در این تاخت هستم.
کاغذهای یاداشت را بی آنکه بدانم دنبال چه می گردم، ورق می زنم. از صفحه اول تا به آخر چندین بار می روم و بر می گردم. نمی دانم دنبال چه می گردم. از خود می پرسم:
- تو دنبال چی داری می گردی!؟ چی میخوای!
یک لحظه وا رفتم. لیوان چایی مثل یک کاریکاتور که به من دهن کجی کند، به اندازه مجسمه ابوالهول مقابل من قد کشیده است. جوری که بخواهد بازی اش بگیرم. دست می برم و فلاسک چایی را بر می دارم تا چای بریزم. پیپ نیمه روشنم، انگاری که از رمق افتاده باشد، به هیچ پک زدنم پاسخ نمی دهد. دوباره می گیرانمش. هنوز دست به لیوان چای نبرده، صدای آشنایی به آواز: بمانی، بمانی، بمانی(1).... مرا با یک دریا سوز فراموش شده هوار می دهد.
- وای ِ من! چقدر دلم تنگه!
نمی دانم چطور می شود دل تنگی را در غربت بیان کرد. هرچه بگویی، ناگویاست. حسی که جز باید در خودت داشته باشی تا بدانی! تازه آنهم بر می گردد به اینکه چگونه با یاد و یادمان و خاک و دیار و کسانی که تا عمق جان و جهانت ریشه دارد، کنار آمده باشی و با خود داشته باشی.
بارها شده که توان گوش دادن به آوازهای پورضا، آشورپور را نداشته ام. یعنی فرار کرده ام. نشده که با صدای پورضا به باران ننشسته باشم!
با چنین حس و چنین دلتنگی، شعر نیما و این هم ولایتی ِ شاهکارم، همای، با صدایی که همه سلولهای من آن را حس می کند و می شناسدش! جز گُر گرفتن و تسلیم خوش خیالی سفر به دیار چه می توان کرد!
باری صدای همای ولایتم گیلان:
نمی دانم آوازهایش را شنیده ای یا نه اما تُن صدایش و تحریری که دارد، به تمامیتش گیلان است. مردم گیلان است. همه حال و هوای آنجاست. هوای جنگل و دریا و کوه و شالی و باغ و رودخانه و شهر و ده. همه مردمانش که وای به اندازه یک دریا دلم برایشان تنگ است.
و این دلتنگی را فقط اشک می ریزم و دل به صدای ریحان ریحانای همای می دهم.
هیچ چیز با من نیست. هیچ نمی کاوم. بر بال خیال نشسته ام و ده کوره های گیلان را سرک می کشم. به هزار خاطره و یاد می روم و کاغذ روی میزم مثل شیروانی خانه مان از صدای باران چشمم چک چک صدا می دهد.
با این دلتنگی و این موسیقی نمی دانم کدامشان فریادهایم را قسمت می کنند.
وای ِ من! چقدر دلم تنگ است
.
.
.
*منظورم هنرمند دیارم " همای " است که در این نشانی می توانید آگاهی لازم را در باره او بخوانید
http://www.mastan-homay.blogfa.com/

Sunday, June 28, 2009

مپرس

مپرس
گیل آوایی

در چنین آشفته حالی روزگار ما مپرس
دیده خون افشان، نگارا حال زار ما مپرس
ما همان پشمینه پوش دل به جانان داده ایم
با چنین و آنچنان کردن زکار ما مپرس
روزگار ما همان است ما همانیم خرقه پوش
دل شکست روزگاریم از دمار ما مپرس
مانده در یک لا قبا و دل هزاران رازپوش
بهر یاران سر فشانیم از خمار ما مپرس
در شبان خلوت ما شور ِ جانان را بجوی
لیک حال ما به دوران از قمار ما مپرس
سر به لاک خویش بودن رسم و راه ما نبود
داغ صد سرو سهان برماست جار ما مپرس
ما چنان مست خیال خویش و ناز باده ایم
کاین میان آوار جانیم و زخوار ما مپرس
واله مستانه یاریم و به غنج خنده هاش
در بهاریم گر بخندد از شرار ما مپرس
گیل اوایی دلشد وُ یک لا قبایش داده باد
گر که ما را دلگشایی تار و مار ما مپرس

Saturday, June 27, 2009

ما نبودیم، گیل آوایی

ما نبودیم
گیل آوایی
27جون2009

چه می گویی!؟

وقتی رسوایی ارث همسایه بود
و استبداد
ره آورد بیگانه
ما که پاکی همه دنیا را غسل تعمید داده ایم

چه می گویی!؟
آنقدر گفته اند گفته اند گفته اند که باورمان شد
ما هیچ مرگمان نبود و نیست
تنها به نجابت همسایه شک کرده بودیم
و یورش جانیانی که ناگاه اسطورشان ساختیم

گناه ما نبود و نیست
دیوارهای بلند
فاصله ما بود با کرانه ای که باخته بودیم

چه می گویی!؟

آن آتشی که زبانه کشید
از ما نبود
سوز و داغ و شعله کشانش
از جان ما
ما
تاوان هر حادثه بودیم که انگار بر پیشانی مان نوشته بودند
یکی نبود که بگوید
بیچاره جان دستهایت را اینقدر گره نکن که مشتها
فرق خودت را نشانه رفته اند
حالی مان نبود
و این نه از ما که همسایه بود بار بردوش ما
و بیگانه بود
هر تاخت و غارت این خانه
این خاک
این
چه می دانم هرچه که بنامیش

ما
وارثان آفتاب
ما
وارثان آب
ما
وارثان خاک
ما
باری گفتن چه سود که دیوار
فاصله ی نگاه ما تا کرانه ی هر آفتابخیز
که نبینیم
چه می گویی
تاختهای بی پرچم
وباز
چشمها آنگونه می بینند که دوست دارند

چیزی نگو
برایم شاملو بخوان
تا بنشینیم بر سرنوشت خویش گریه ساز کنیم

Sunday, May 31, 2009

یک حرف


یک حرف
گیل آوایی
29 مه 2009 لاهه

به آنانی که مقابل پارلمان هلند برای آزادی و همبستگی با
کارگران زندانی در ایران، دست به اعتصاب غذا زده اند


یکی از دوستانم زنگ می زند و خبر می دهد که در مقابل پارلمان هلند چند تن از تلاشگران سیاسی برای همبستگی با کارگران زندانی در ایران و اعتراض به دستگیری و زندانی شدن آنان بویژه در مراسم برگزاری روز جهانی کارگر در ایران، دست به اعتصاب غذا زده اند. نمی دانم چرا باتوجه به خبرهای کمر شکنی که این سالها فراوان شنیده ایم وُ شنیده ام، این بار تمام جان من گُر گرفت که چه بر ما می گذرد که هنوز برای ساده ترین خواسته و برای پیش پا افتاده ترین حقوق انسانی باید اینگونه از جان گذشت! وا ماندم از سرنوشتی که در سه دهه اخیر به صورت هولناکی رقم خورده است.
در ازدحام ماشینها و شلوغی خیابانها، به هزار زحمت جای پارکی پیدا می کنم و ماشین را پارک کرده، به سمت میدانی می روم که مقابل پارلمان گسترده شده است. مردمی را می بینم که بدور از آنچه که در ما آتشی به پا کرده، تن به آفتاب نیمروزی داده اند و در جای جای میدان تا کناره آبگیر حاشیه پارلمان خوش خوشانشان است.
پرده ی سرخ رنگی که بر آن ماجرای اعتصاب غذا نوشته شده است، در فاصله دو درخت آویزان است و چند تن که چهره های آشنایشان هوای وطن را تداعی می کند، روی نیمکتی در پای همان پرده نشان از محل استقرار تلاشگران اعتصابی دارد.
دیدن دو چشم انداز با دو دنیای متفاوت ذهن مرا بخود مشغول می دارد. غریبی و غربت را به آشکارترین شکل آن حس می کنم. گپی می زنم و حال و احوالی می کنم. چیزی مرا می گیراند و تا برگشتن و رسیدن به خانه در ذهن مرور می کنم. حرفی و دادی و فریادی شاید بیشتر گویا باشد از آنچه که مرا می گیراند. پس می نویسم و پیشکش اش می کنم به همانانی که در میدان فریاد سر داده اند با جان خویش:

فریاد

چه غریبانه قد افراشته ای
ناکجایی
که نه فریاد ترا می فهمد
نه خیالیش از این شب زدگی

مشتهایت
چه غریبانه به خشم!؟

حسرت ِ آزادی
دیرگاهیست ترا یار به چشم
و نگاه تو در این بیتابی
سرخ ساران ِ سیاووشان است
خاوران است به داد
دادخواهیست به دار

وتو در گستره ی یک دریا تنهایی
یار دلباخته ای
آنکه در خاک وطن زندانیست
و ترا پیوندیست
که غریبانه قد افراشته ای

شرمگینان ِ خموش
لای صد شاید و ُ اما وُ اگر گم شده اند
و در این گمشدگی
چه غریبانه ز بیداد وطن می گویی

آه
باری
تو رفیقانه به پا خواسته ای
باز بر دوش تو آواز سیاهکل سبز است
باز فریاد تو از جنگل آمل جاریست
خاورانها گل سرخ

من به هر واژه ترا می خوانم
باتو
آری
چه هواریست مرا
که چنین بیتابم




گیل آوایی
29 مه 2009 لاهه

Monday, May 25, 2009

اندوه لج

اندوه لج
گیل آوایی
25مه2009

صد آه و حسرت
این دیار
هر خیز
کابوس بود
میدان به خون نشستن

آوازهای رُستن
خون بود خون
چون جام آرزو
با خشم و داغ شکستن

این درد
آی
ای همره همه ی مرگلاخ خاک
جان آمده است به جان
زین راه بی کرانه
زین دشت مات
زین آسمان سیه باره سوختن
دستی دگر
دوباره
لجباز نسل ِ سمج در سفر هنوز
هیچ
هاج و واج
باز پریدن به بام کدام دام
آه
دل به دل شدن
از دست داده ایم
از دست رفته ایم
با باد بودمان سفر
تا هرچه باد باد
بیهوده
بیهوده پای فشردن پیرانه سر
این نسل نسل ِ کدام تاریخ گرده بار می کشد باز
کاین سرنوشت بازی به باز بازو به بازو نشستن
دل می گیرد این چنین
پر پر به بال و پر گشودن
.

Thursday, May 21, 2009

دولت آبادی جان! شما چرا!؟

دولت آبادی جان، شما چرا!؟
گیل آوایی

با هزار درد، درود بر تو،
اما چگونه بگویم!؟
اینکه سروش، آخوند بی عمامه ی خرافه مست، در پیوند دین و دمکراسی، فلسفه می بافد و سفسطه بار می کند، موضوع این نوشتار نیست، چرا که بیزاری من از باور و تفکر قهقرایی و بلاهتی که توسط او در واژه های قشنگ بسته بندی می شود، عریانتر از آن است که به آن بپردازم.
اگر چه پرونده این خدای آلودگان حقیر که راه بر حاکمیت آدمکشان اسلامی هموار کرده وُ می کنند، و جنایت وُ جهل و سیه روزی یک ملت را تئوریزه کرده و جنایتباری دین سیاسی را لاپوشانی می کنند، روزی در وقت و جای بایسته اش باز می شود.
اما تو دولت آبادی جان! بگو چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم!؟
پیشترهای همین معرکه گیریهای حکومت آدمکشان اسلامی، عکسی از تو در روزنامه های ایران، دل بسیارانی از جمله من، را بدرد آورد وقتی در کنار سردار غارت و ماست مالی، رفسنجانی و همین مشتاق تدارکاتچی شدن، کروبی، انتشار یافت که وا ماندم از چرایی حضورت در آن جمع جانیان!
آن گذشت و باز مانند بسیاری از گاف دادنهای جامعه بویژه ادبی ما، بنوعی با آن کنار آمدم و پذیرفتم که حتما شرایط ناگزیر و ناخواسته ای بوده که این عکس فرصت طلبانه گرفته شده و منتشر شده است. آن گذشت و آمد زمان دیگری که خبر سخنرانی ات در مسجدی جار زده شد که برای باز هم مشتاق تدارکاتچی شدن کسی که از افتضاح فرهنگی و سرکوب دانشگاهها گرفته تا جنگ و کشتار جانهای شیفته دیارمان را در دوره وزارت و خوش رقصی های او برای امام خون آشامش شاهد بوده ایم.
اما دولت آبادی جان چرا!؟
هیچ پاسخی به این " چرا" که هزار باره به هر ثانیه در مغزم هوار می شود، ندارم!
فکر می کنم. یعنی بر این باورم که هیچ مقامی در سیاست و کیاست این جهان و صد البته در حاکمیت خون و جنایت، زیبنده تو نیست دولت آبادی جان! و به هزار یقین می دانم که نه دنبالش هستی و نه نیازت به آن است اما چرا با حضورت به این جانیان اعتبار می دهی!؟
مشکل است باور کنم که ندانی حضورت وسیله ای ایست برای اعتبار گرفتن این خدای آلودگان خرافه مست! که سه دهه جنایت بر یک ملت را به ناروا، روا داشته اند.
مشکل است باور کنم که ندانی هر آنچه که بگویی و هر آنچه که بخواهی از تریبون این آدمکشان هوار کنی، در شرایط کنونی این جانیان محلی از اعراب ندارد! بلکه حضور تو برای مشروعیت و ارزش و اعتبار دادن به این جنایتکاران اصل ماجراست! و این فرصت را می دهی و می شوی وسیله ای که این قاتلان نیاز دارند!
چرا!؟
دولت آبادی جان، می دانم که می دانی، تو به خودت تعلق نداری! از همان وقتی که کلیدر به جامعه ادب و فرهنگ ایران عرضه کردی، فاتحه برای خود بودنت را خواندی! و شدی آن ماندگاری تاریخی ای که میرایی در مقابلش رنگ می بازد و شدی یکی از نمادهای وجدان بیدار جامعه ای که شوربختانه سرنوشتش را برای کولی دادن به شاه و شیخ رقم زده اند!
کاش می گفتی یا بگویی چطور با این درد کنار آیم که سعیدی سیرجانی ها، علایی ها، مختاری ها، پوینده ها، و هزاران جان شیفته ی پرپر شده در دل خاورانهای دیارمان مرز خونینیست میان همه آنانی، از جمله خود ِ تو دولت آبادی جان، با آدمکشان اسلامی که فریبکارانه می کوشند با معرکه گیریهای انتخاباتی و به میدان فرستاده شدن انترهایی از نوع احمدی نژاد، کروبی، موسوی، رضایی توسط نالوطیان مافیای الله بر سرزمین ما یعنی همان گردن کلفت کرده های به غارت و جهل و جنایت( رهبر وُ خبره و مرجع و آیت ِ الله!!) تا مشروعیتی بدست آرند که ندارند! و تو دولت آبادی جان وسیله تطهیر و اعتبار چنین ماجرایی می شوی!
چرا!؟
تو که برای گفتن و نوشتن و رساندن حرفت به گوش مردممان و جهان باورمند به کرامت و حرمت انسان، مشکلی نداری! تا نیاز به تریبون و یا فرصتی برای اعتراض وهشدار دادن! باشدت!
چه ضرورتی، چه دلیلی ترا به جمع این آدمکشان و عاملان سیه روزی سی سال حکومت جهل و جنایت می کشاند!؟
دولت آبادی جان،
تا کی و تا کجا باید کوه ما ایرانی ها موش بزاید!؟

با مهر و احترام صمیمانه
گیل آوایی
هلند
21 مه 2009

Tuesday, May 19, 2009

آخر خط، گیل آوایی

آخرِ خط
گیل آوایی
19 مه 2009

لبخندی به لب دارد. هرچه کلنجار می رود، بطری آب از جیب بارانی اش بیرون بیا نیست که نیست. نگاهش می کنم. همانطور که چشمم به اوست. فکر می کنم. هفتاد بهاری باید پشت سر گذاشته باشد. پیرمردیست چهارشانه، بلند اما مثل درخت زمستان زده ای فرسوده تر از هم سن و سالهای این سامانی اش بنظر می رسد.
از خط پیاده رو می گذرم. اتوبوسی که از انتظار ِ عبور پیاده ها نفس تازه کرده است، به محض اینکه پا به پیاده رو می نهم، راه می افتد. مسافری از شیشه پهن و گشاد اتوبوس به بیرون خیره شده است. با نیم نگاهی به او، از پیرمرد دور می شوم. دوچرخه ای در انبوه دوچرخه های ردیف شده از حالت ایستاده می افتد. جوانکی با گوشواره ی زمخت و خالکوبی هایی سرتاسر بازو شانه که خودنمایانه در معرض نگاه همگان گذاشته است، دوچرخه را بلند می کند. از جیب شلوارش چیزی فلزی در می آورد. زنجیر قفل دوچرخه را می شکند. مردم بی توجه به دزد دوچرخه به راه خود ادامه می دهند. نگاهش می کنم. به سرم می زند با تلفن همراهم عکسی از او بگیرم اما زود پشیمان می شوم.
بدون اراده به پشت سر نگاه می کنم تا پیرمرد را ببینم به کجا رسیده است. براحتی در میان انبوه مردمی در حال گذر دیده می شود. می بینمش که با چه اشتهایی بطری آب را به طرف دهانش می برد. لبخندی بر لبانم می نشیند. چه سخت است از قدرتباوری ِ کوهی جابجا کردن، آدمی برسد به زمانی که برای در آوردن یک بطری ِآب اینقدر سخت جانی کند!
به ایستگاه قطار می رسم. عقربه های ساعت برخلاف همیشه هیچ شتابی نشان نمی دهند. نیم ساعت به حرکت قطاری که باید سوار شوم، مانده است. به دستگاه خودکار بلیط فروش که سر راه ورودی به داخل ایستگاه با آن رنگ زرد و آبی قد کشیده است، می رسم. هر بار خواسته ام بلیط بگیرم، اندوهی در من جان می گیرد. احساس خوبی ندارم وقتی فکر می کنم که انسان هر روز سراسیمه وار ماشینی تر می شود. همه ی چیزهایی که بنوعی با یک حس متقابل است از حیطه تماس انسان دور می شوند.
با حالت وازده ای کیف پولم را از جیب بغل در می آورم. کارت بانکی را در شکاف کوچک مخصوص پرداخت می سُرانم. شماره شناسایی شخصی را بر روی صفحه شماره ها دانه دانه فشار می دهم، پاسخ منفی می شود. دستگاه خودکار را با اخمی که به فروشنده ی صبور اما مایوسی شبیه شده و به خریدار بی پولی برخورد کرده باشد، نگاه می کنم.
پرداخت به مشکل بر می خورد و کارت را از شیار مربوطه پس می کشم. حرفی نمی توان زد. کسی نیست پاسخ دهد. نگاهی به کارت می کنم. آنرا به جلوی پالتومی سایانم تا شاید آن بخش حساس و مغناطیسی کارت تمیز شود. آن رادوباره در همان شیار مخصوص فرو می کنم که انگار با دهن کجی روبرویم دهان گشوده است.
شماره را دوباره با دقت بیشتر و آرامشی که ندارم! فشار می دهم. هر عدد را بازبینی ی دقیقی می کنم که درست فشار داده باشم! لحظه ای پرداخت انجام می شود. با غر ولندی کارت را از دستگاه پرداخت خودکار که دیگر ور آمده و نیمه بیرون مانده، می کشم. هنوز کارت را در کیف نگذاشته ام که بلیط قطار از شیار دیگری بیرون می زند. آن را هم از شیار بیرون می کشم. تا بر می گردم، از صفی که پشت سرم تشکیل شده بود تعجب می کنم. به آنها نگاه می کنم و به دستگاههای پرداخت دیگر هم، اما با دیدن آخرین نفری که به دستگاه خودکار ناسزا می گوید، در می یابم که تنها دستگاهیست که ظاهرا کار می کند.
از کنار صف می گذرم. باید به سکوی شماره پنج بروم. تابلوها را نگاه می کنم. بروی هر کدام مقصدی با ساعت و ایستگاههایی که قطار می ایستد، نوشته شده است. از دور تابلوی سکوی پنج را می بینم. صدای خش خش پله برقی که یک نفس کار می کند، در مقابل هر سکویی قد کشیده است و مثل ماری که از میان خس و خاشاک بخزد، با سرو صدا بالا می رود. بر روی هر پله ی آن، تک و توکی تنبلانه ایستاده اند.
برای رفتن به سکوی شماره پنج، به پله برقی مربوطه نزدیک می شوم. هنوز پا روی پله برقی نگذاشته ام که پیرزنی کشان کشان می رسد. کمکش می کنم تا با من روی پله برقی قدم بگذارد. کنار هم بالا می رویم. زن ِ شوخی است. با خوشرویی چیزی می گوید که بسختی می توانم بفهمم چه می گوید. به بالای پله برقی می رسیم. زیر بالش را می گیرم وکمکش می کنم تا براحتی روی سکو پا بگذارد. از من تشکر می کند. پیر زن بروی سکوی پنج آ می رود و من سکوی پنج ب.
روی نیمکتی در قسمت سیگار کشیدن مجاز، می نشینم. نمی دانم در فضای باز آنهم در ایستگاه قطار که عبور هر قطاری با سرعت که در ایستگاه توقف نمی کند اندازه همه ایستگاه، هوا جابجا می کند، تقسیم بندی آن به محدوده سیگار آزاد و ممنوع، چه معنا دارد! یادم می آید که دود وُ بوی سیگار برای کسی که سیگار نمی کشد، چقدر آزار دهنده است! اما من که پیپ می کشم، چه!؟ ولی چه فرق می کند! کسی که نمی خواهد در معرض دود وُ بوی تنباکو وُ توتون و ته سیگارهای رها شده بنشیند، می تواند محدوده دیگری باشد، و اهل دود وُ سیگار هم بی عذاب وجدانشان دود می کنند! پوزخندی به خود می زنم. دنیا در تب و تاب چه فاجعه های هولناک است! من به چه فکر می کنم!
در حالیکه به تابلوی مربوط به محل کشیدن سیگار نگاه می کنم، بطرف اولین نیمکتی که خالی در تابش نور تکه پاره شده خورشید لم داده است، می روم. روزنامه ی مترو را روی زانو می گذارم. از جیب پالتو پیپ و توتون را در می آورم. پیپم را چاق می کنم. می گیرانمش. در اشتهای اولین پک بامدادی، پیپ کشیدن به دل می نشنید! هنوز پک زده وُ نزده، چشمم به عکس اوباما می افتد با جمله ی دنیای عاری از سلاح هسته ای! پوزخندی می زنم. باز این یانکی ها چه کابوسی برای جهان خواب دیده اند! چه سلاحی مرگبارتر از بمب اتمی ساخته اند که شعار جهان عاری از بمب هسته ای سرمی دهند. شاید هیروشیما و ناکازاکی تکراری شده است. حریصان ِ جهانخوار فاجعه ی تازه ای می جویند. همچنانکه با خود تکرار می کردم، گربه در راه خدا موش نمی گیرد! صفحه اول را ورق می زنم.
پرنده ای از بالای سقف نیمه باز سکوی شماره پنج پرواز می کند. صدایی از آن سوی سقف با آن پرنده انگار واگویایی می کند. پرنده ای که همیشه بهار و تابستان و پاییز سر و کله اش پیدا می شود. سحرخیزترین پرنده ایست که دیگر به صدایش عادت کرده ام. یعنی سه فصل سال با صدای این پرنده پیوند خورده است. رابطه عجیبی با این پرنده دارم. مثل برگ ریزان پاییز و حس آن مدرسه رفتنها و بازیگوشیهای سالهای دبستان و خیابان گردیهای جوانی. و اما اینک سالهای استخوان ستبری! پیوندیست با این پرنده ی پر سر و صدا. پرنده ای که دیر تر از هر پرنده ی دیگر به خاموشی شبانه کز می کند. صدایش گاه چنان است که انگار حرف می زند. دوستی می گفت روح چینی و ژاپنی در قالب این پرنده ها رفته است چون با آواهایی که می خوانند مثل آنها حرف می زنند!
ته سیگار یک نفر که از مقابلم می گذرد، کنار نیمکتی که نشسته ام، می افتد. نگاهش می کنم. با گفتن، متاسفم، ته سیگارش را بر می دارد و در جای ته سیگارها می اندازد. جوری که نگاهم می کند و به پیپم زل می زند، می گوید که سیگارش راحت است با پیپ ِ غلط اندازت چه می کنی! چشم از نگاهش بر می گردانم.
صفحه روزنامه مترو را مرور می کنم. به ساعت نگاه می کنم. ده دقیقه به رسیدن قطار مانده است. کیفم را باز می کنم. یاداشت دیشب را مرور می کنم. باید چیزی به آن اضافه کنم. از متن آن راضی نیستم. دست می برم تاخودکار از جیب بیرون بکشم. هنوز دست در جیب بغل نکرده پشیمان می شوم. داخل قطار بهترین وقت برای خواند ن و یاداشت کردن است. آخرین پک را به پیپ می زنم. دودش چنگی به دل نمی زند.
پالتویم را مرتب می کنم. کیف را باز کرده، روزنامه و کاغذ یاداشت را داخلش می نهم. بلند می شوم. سکو شلوغ شده است. همه در امتداد خط نارنجی صف می کشند. در میانشان چشم به سویی دارم که قطار باید از آن بیاید. نوار موازی فولادی راه آهن تنها جای ایستگاه قطار است که تمیزی آنچنانی نمی نماید. پرنده ای در فاصله دو نوار موازی فولاد، لای ترواورس های بتونی چیزی را نک می زند.
صدای سوت حرکت قطار از سکوی شماره 6 بگوش می رسد. قطاری از سوی دیگر می رسد. چرخهای فولادی آن با صدای دلخراشی روی نوار فولادی کشیده می شود. لوکوموتیو قدرتمندی جلوی آن مانند اژدهایی که دُم درازش را بکشد، بروی نوارهای موازی کشیده می شود. صدای دلخراش چرخهای فولادی به ناله تبدیل می شود. ناله های ممتد به شماره می افتند. آخرین ناله ای که از آن بلند می شود، ایست ِ کامل اژدهای حریصیست که بی حرکت هو هو می کشد و بی قرار ِحرکت دوباره است.
درهای آن باز می شوند. انبوهی از مردم از آن خارج می شوند. نگاهم را از مردم بر نداشته بودم که صدای رسیدن قطاری که باید سوار شوم از فاصله ای تا ایستگاه می رسد. از دور هیبت آن لحظه به لحظه گیراتر و دیدنی تر می شود. صدای دلخراش تکرار می شود. ممتد و بلند و بلند تر. همه روی سکو صف کشیده اند. صدای ممتد ودلخراش چرخهای فولادی هر لحظه کند تر و فاصله دار تر می شود. همه این پا آن پا می کنند.
هیچ نگاهی به سوی غیر از قطار نیست. دستها به کیف و ساک و کاغذ و نوشابه، بیتابی آدمهارا می شمارند. صداها زیاد شده است. خمودگی به حرف زدنهای بلند و خنده های ممتد تبدیل شده است. انتظار ِ آمدن قطار می رود که جایش را به انتظار رسیدن به مقصد دهد.
قطار تا بایستد، چند واگن از ما دور می شود. به داخل واگنها نگاه می کنم. شلوغ نیست. برای همه جا هست. طبقه پایین قطار پر تر از طبقه بالاییست. برایم همین خوشایند است. طبقه بالا را ترجیج می دهم . طبقه بالا چشم انداز وسیع تری دارد. درها باز می شوند، چند نفر پیاده می شوند. چند نفر دیگر سوار می شوند.
به چند نفر نگاه می کنم. چند نفر به چند نفری نگاه می کنند که من هم یکی از آن چند نفر در ازدحام سوار شدنم. قطار تکانی می خورد. صدای چرخهای فولادی بلند می شود. اژدهای حریص دم خود را می کشد.
از شیشه کنار به بیرون نگاه می کنم. نوارهای موازی به شبکه ای تو در تو، میدان وسیعی گسترده اند. لحظه به لحظه شبکه نوارهای فولادی از چشم انداز من دور می شوند. سایه روشن منظره های بین راه حس می شود. از ایستگاه دور می شوم. صدای چرخهای فولادی دیگر گوش خراشی رسیدن به ایستگاه قطار را ندارد. یک نواخت به جلو می رود.
انتظار ِ به مقصد رسیدن هنوز در چهره ها دیده نمی شود. به ساعت نگاه می کنم. چهل دقیقه به مقصد مانده است. چهل دقیقه انتظار به مقصد رسیدن.
از تب و تاب ازدحام ایستگاه قطار خبری نیست. آرامشی خاص در واگن حس می کنم. فضای سبز که در تابش بامدادی خورشید بسیار به دل می نشیند، چشم انداز زیبایی از پنجره مرا به بیرون از واگن قطار می کشد. درختان انبوه که چتر زده بر بیشه ای حضور برجسته تری نسبت به انبوه سبز در نگاه من دارند، دیده می شوند.
گاه تک درختی دورافتاده در فاصله ی تا چشم کار می کند، چنانش می بینم که انگار دست بر کشم شاخ و برگی از آن به چنگ می آید.
برگهای پهن درختکی مرا می برد. گویی همین دیروز بود که کاشته بودمش. از کنار رودخانه می گذشتم. مثل هر روز بازیگوش و کنجکاو. گاه بوته ی گلی می کندم گاه مشتی بنفشه برای مادر. درختچه ای قد می کشید. کنارش چمباتمه زدم. حس خوشی در من جان گرفت. از خاک کندمش. به خانه برگشتم. باغ هزار محصول جلوی خانه مان جان می داد برای کاشتن این درختچه.
از حیاط خانه گذشتم. مادر، کنار حوضچه ای مشغول شستن ظرفهای شام دیشب بود. از روی پرچین کوتاه باغ پریدم. در فصله چند متری ِدرخت نارنج ایستادم. جاییکه که خیلی خوش بحالم می شد، خم شدم. خاک نرم و خیس صبح را کنار زدم. چاله ای کوچک کندم. درختچه را در آن کاشتم. با آفتابه ای که بر لوله آن یک تکه اندازه کف دست قوطی سوراخ سوراخ شده وصل شده بود، برداشتم و به درختچه آب دادم. درختچه با من! نه! با من نه! حتی سریع تر از من قد می کشید. هیچ نفهمیدم چه شده بود. کی از من بلندتر قد کشیده و شاخ و برگ گسترده بود. روی یکی از شاخه هایش جای من شد، وقتی که مادر از صدای سازدهنی بتنگ می آمد و مرا از اتاق می رماند با تاختی که چهارنعل ِ یک اسب هم به گردش نمی رسید.
بهترین جای من شده بود آن درخت با شاخه ای که رویش می نشستم و خوش خوشانه سازدهنی می زدم. درختی با برگهای پهن در فاصله ی ایوان خانه تا آن سوی باغ که زاغش را همواره چوب می زدم. انگار که لحظه شماری می کردم تا میوه دهد. پیش پایش، درخت انگور، همان رز بالا بلند پیچاپیچ، که غوره هر ساله ای آبغوره خانوار ما می شد، دلبری می کرد.
چه درختی در چه چشم انداز ِ من! که مست نگاهش در سالهای جوانی با حس شیرینی در من از دیدن بالا بلندیش! همان درختچه ی نازک ِ کنار رودخانه در صبحگاه بازیگوشی که سر از باغ خانه در آورده بود و من! آری من! کاشته بودمش! که از من فرازتر با شاخه ای که ساز زدنهای مرا در لم دادن پس از گریز از تشر مادر ِ بتنگ آمده از سر و صدای ناهنجار ساز زدنهای ناشیانه ام؛ قسمت می کرد. مسافر بغل دستی ام بلند می شود. با کنجکاوی نگاهم می کند. کیف بدست ایستاده در کنار من که بلند شو! از چه نشسته ای که آخر خط است.
حس عجیبی است. برای درخت من دلم تنگ است. دلتنگی ای با یک غم خواستنی در من جان می گیرد. بی تابم می کند. هوای خاک و مادر و باغ. هوای گریز از اینهمه که رفته و می رود، انگار که سر ایستادنش نیست! اخر خط اش کجاست!؟
کودکانه دلم لج می کند. وسوسه ای محال، ناگاه چنان عمیق سرکشانه جان مرا جیغ می کشد که وا می مانم در آن! من درختم را می خواهم.
عجیب نیست. نه!؟ آه! فکری چون نت نانوشته ای در نوای هماهنگ حس یک دنیا دلتنگی، از اوج فریادواره ای زیر و هوار کش، هو می کند: هی! تو کجایی!؟ چه خوش خوشانه ات هست! چه می گویی! وای! مانده هنوز خانه ای!؟ باغی!؟ درختی!؟
چه بر سر درخت ِ من آمده است!؟ کسی خبر دارد!؟

تمام

Sunday, May 17, 2009

سه تاسیانه، گیل آوایی

1

نشست وُ
خیز وُ
تردید

حاشایی بلند
رسوا

وسوسه ای بی تاب
تاب می دهد
بی قرار
وقت است سرکشی!


2
دری به قفل
سه دیوار وپنجره ای تا یک گستره رهایی
آه
این خیال سمج!


3

دستی وُ
خشمی و ُ
ماشه ای

جنگلی آتش
این پا آن پا می کند

Thursday, May 14, 2009

شبانه2

شبانه
گیل آوایی
نیمه شب، بامداد سه شنبه 6 مه 2009

مهربانی ِ بی رمقیست
این روزها

روزگار ِ جارزدنهای بی گذر
هیچ دهانی آواز نمی دهد

درد مشترک
بار ِ بی باری ِ یک حرف است
ربط ِ بی ربطی ِ هرکه هرکه باد

لب
بیهوده می ساید تهی سبو

جام ِ بی نوش بادا
تلختر از تنهایی
زورنوش می شود

آه
اگر می بود
شعله کشان ِ بی غش ِ یک همصدایی

یاد
تنها یار ِ همراه ِ بی کسیست این روزها
می دانی؟

بازگشت

Tuesday, May 12, 2009

یک دیدار، داستان کوتاه

یک دیدار
با یادی از تابستان خونبار 67 و یارانی که پر کشیدند
گیل آوایی
همه شب نالم چون نی(1)
كه غمی دارم
دل و جان بردی اما
نشدی يارم
با ما بودی ،بی ما رفتی
چون بوی گل به كجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی


گرداگرد اتاق نشسته ایم. پدر، غزلی از حافظ را تمام کرده است. سمت راست او مادر با خوشرویی به همگان نگاه می کند تا چیزی کم و کسری نداشته باشند. در باز می شود. صدای نجواگونه اش از راهرو بگوش می رسد. در لحظه ی چشم بر هم نهادنی، به جمع ما می پیوندد.
کنارم می نشیند. یک دریا مهربانی از او در دل من است. هر وقت که دلم می گیرد، هم اوست که به دادم می رسد. یادم هست که وقتی اول بار دیدمش، کوله ای با یک بند بر پشتش، سه گوش آویزان بود. دستانش رها با قدمهایی که یک دنیا تردید به هرگامش می شمرد، پیش می آمد.
نگاهم به نگاه او گره خورده بود. جا خورده بودم. حرکتی از من ساخته نبود. برای چند لحظه که نمی دانم ثانیه ای یا دمی یا هر چه که بخواهم اندازه اش دهم، فاصله ی زمانی ای بود، که در آن لحظه بی نهایت ِ دست پاچگی شاید بهترین شناسه بوده باشد!، وا مانده بودم. وامانده بودم ازیک دریا دلهره در نگاهش.
با خود کنجکاوانه تکرار می کردم:
- چی شده !؟ از کدوم جهنمی جان بدر برده!؟ چی به سرش اومده !؟ کدوم بی پناهی ای گرفتار شده که اینجوری مثه یه ویرانه کوهی آوارشده راه میره!؟ کجا میره!؟ چی می خواد!؟ شاید چیزی نمی خواد بلکه خواسته که بیاد! اما کی!؟ چرا!؟ اونام این وقت ِ روز!؟
لبانش خشک شده بود. پریشان ِموهایش از زلف گریز زده از روسری اش، پیدابود که با چه شتابزدگی ای بیرون زده بود.
دیدنش از من هیزمی ساخته بود که آن همه دلهره و تردیدش به آتش ام کشیده بود. هر لحظه به دامنه ی شعله های این آتش افزوده می شد. گر می گرفتم. آرام آرام از خودم دور می شدم. آتشی در من زبانه می زد که سوختن " من ِ " تا چند لحظه پیش را آغازیده بود. من می سوختم از آن همه که او با خود می کشید.
آفتاب در گشاده دستی بامدادی اش، آسمان بی ابر را چنان پیراسته بود که هر چیز و هرکس را به تازه شدن و بال گشودنی شاد برای یک روز زندگی می کشاند اما این لحظه در این نقطه از جهان که هیچ چیزش با هیچ جای این روزگار همخوانی ندارد، ماجرای دیگری جاری بود. نقطه ای که روشنایی، به ناله ی بنده واری خوش می نشیند و لبخند، واکنش رم کرده ایست که هر آدمی پروای پرداختن به آن را دیرگاهیست باخته است.
همه ی راه ها، بیراهه هاییست که انگار آب در لانه شان سرریز کرده باشند، مورچگانی در آمد و شد ِ بی انگاره به روز وُ بامداد وُ آفتاب، و صد البته دمار آنچنان درآمده که جنگل در تنازع بقاء آن رشک می برد، از اینهمه که در میانشان رخ می داد، می گذشتند.
یک خانه، یک شهر، یک سرزمین در دلهره شدنهای ناگزیری تن داده بود. و من ِ شاید بی تاب تر از همه، درون خویش را پرسوزتر از هرچه سوزناک می یافتم، در بیم و دلهره و تردید آن که دیدمش، از خود دورمی شدم. دور شدنی که از یاد بردن ِ از چه و برای چه وُ که، در این بامداد آفتابی پی جستاری بیرون زده بودم.
نزدیک تر شده بود. در نگاهش اندوه و خشم آمیخته به دلهره و تردید حس می شد. هر چه بیشتر پیش می آمد، بیش از پیش مرا بخود می کشید. از دلشوره ای سمج بجان آمده بودم. انگار که به تماشای چشم اندازی دلنشین بوده باشم و ناگاه آتشی همه ی آن را به دود سیاهی بنشاند، جا خورده بودم.
به خود نهیب می زدم. به هر احتمالی که مرا از آن حال و هوا به در آورد، فکر می کردم. همه توان خویش را بکار می بردم تا شاید بتوانم از آنهمه که می دیدم، رهایی یابم اما هیچ چیز دست من نبود. اختیار باخته به آتش کشیده می شدم. می سوختم. درد ناخودآگاهی در دل خویش حس می کردم.
آرام آرام آخرین قدمهایش را برداشته بود وبه کنار من رسیده بود. پهلو به پهلوی من ایستاد. آهی کشید و آخی گفت. نگاهش کردم. دلم می خواست با همه جان خویش آرام اش کنم. دلم می خواست هر چه که باشد تا هر چه باداباد از آن همه اندوه و تردید و دلهره بکاهم.
یادم هست همانطور که نگاهش می کردم و دنبال حرفی و کلمه ای و موضوعی که سر صحبت را با او باز کنم، پرسید:
- کسی مونده یا همه شون پر کشیدن!؟
نگاهش کردم. نگاهی که به ذره ای امید که همه مانده باشند و یک دریا هراس که کسی نمانده باشد! تا بخواهم بگویم که کسی خبر ندارد چه شده است، گفت:
- به همه کمیته ها سر زدم. هیچکدومشون نه اسمی از اش هست نه ساک و لباسش که کشته باشندش.
هنوز چیزی نگفته بودم که ادامه داد:
- زندگیشون به یه " نه " و " آره " بسته اس! هیشکی خبر نداره چی شده. همینجوری دارن می کشن.....
نگاهش می کنم. لحظه ای از آن دیدن اول بار خلاصی ندارم. با جنگل ِ افشانش که با آن همه داغ زندگی هوار می کند، ادامه می دهد:

چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ،خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسير عشقم چنان كه دانی
رهائی از غم نمی توانم، تو چاره ای كن كه ميتوانی

نگاهش به نگاه من گره می خورد. چهره اش به هزار زبان می گوید ما هستیم! هنوز هستیم! هست ما زندگی را در این خراب آواز می دهد و بودن ما کابوس این قاتلان است. بودن ِ ما خواب از چشم زندگی کُشان اسلامی می زداید.
به برق نگاهش با هزار شوق هم آواز می شوم:

ای شادی جان سرو روان
كز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما
سوی كجا رفتي؟
تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به كجا رفتی؟

تمام



(1) برگرفته از شعر رهی معیری، آواز استاد بنان در برنامه گلها بنام کاروان

Wednesday, May 6, 2009

نازبانو، داستان، گیل آوایی

نازبانو
گیل آوایی
اردیبهشت 1388

تا آن لحظه چیزی عوض نشده بود. هیچ اتفاقی نیافتاده بود. کوچه در گرگ ومیش بامدادی، نم خاک باران خورده را تاعمق جان آدمی می نشاند. برگهای یاس هنوز آن انبوهی ِهرساله اش را داشت. گلهای رنگارنگ آن همانطور سکرآور ناز می فروخت. عطر همیشه آشنای آش شله قلمکار خبر از سحرخیزی حسن آقا داشت که همیشه اول نفری بود که می شد در گذر لم داده در سکوت و خواب شبانه، دید.
وقتی که مثل عجل معلق به خانه مان ریختند، سرفه ی مش باقر از پشت پرچین خانه ی بی در و پیکرش بگوش می آمد. نازبانو جلوتر از او تنور را گیرانده بود. آتش از درزهای کاهگل دیوارهایش بیرون می زد. هنوز به درخانه ما نرسیده بودند که نازبانو صدایش درآمد:
- باز چه شده که مثل مور و ملخ ریختند سر خانه کاشانه ی مردم!
و بی آنکه به مش باقر توجه کند، مثل یک شیر ماده از اتاق پر دود و سیاه شده اش بیرون آمد. روی پاگرد گلی خانه داد زد:
- کاس آقا بلند شو باز امدند سراغ پسرت. پاشو تا دیر نشده!
صدای نازبانو که با اعتراض پی در پی اش، یورش ماموران معذور را به رگبار بسته بود، باز شدن در خانه همسایه را یکی پس از دیگری بدنبال داشت. در فاصله چشم بر هم زدنی، کوچه پر از زن و مرد با لباس خواب و آشفته شد.
از لای شاخه درختی که بالای آن خیز برداشته بودم و به حالت بارفیکس به پنجره اتاق سیما سرک کشیده بودم، چهره در هم و نگرانش را از پشت پنجره دیدم. به درخانه ما زل زده بود. هرچه سعی کردم که توجه اش را به خود جلب کنم تا بداند که من کجا هستم، نشد.
در ِ خانه با صدایی که بیشتر به ناله شبیه بود، باز شد. چهار نفر به داخل خانه خزیدند. با ورودشان خود را به بالای درخت کشیدم.
همه چیز تمام شده بود. شناسایی شده بودم. اما از کجا!؟ کسی از ما لوء نرفته بود. ردی از من نداشتند! چه شده بود!؟ چرا آمده بودند!؟ چطور شناسایی ام کرده بودند!؟
نفسم بند آمده بود. همه حواسم به این بود که صدایی از درخت و شاخه ای که روی آن پنهان شده بودم؛ بلند نشود. حتی در کشیدن نفسهایم هم انگار که بخواهم زیر آبی رفته باشم، خود را مهار می کردم. همچنانکه حواسم به چهار نفر بود، آنسوی دیوار خانه همسایه مان را می پاییدم. به دلم زد که از روی شاخه درخت که تا آنسوی دیوار همسایه قد کشیده بود، به خانه همسایه بروم. از انجا براحتی می توانستم در بروم. کسی نمی توانست گیرم بیاورد. مثل گلوله ای که از لوله ی تفنگ در برود، غیبم می زد. چندین امکان و طرح از پیش مرور کرده بودم. همه چیز برای این لحظه در ذهنم آماده بود.
هزار فکر و احتمال به سرم زده بود. با خود می گفتم: نه! امکان ندارد که شناسایی شده باشم. حتما اشتباهی شده! شاید مرا با کس دیگری عوضی گرفته اند. شاید تشابه اسم و قیافه سبب شده است. اما نشانی خانه چه!؟ نشانی خانه و اسم و هزار ربط و رابطه و رد شناخته شده پدر و مادرم در محل، براحتی می توانست هر اشتباهی را منتفی کند! نه! شناسایی شده ام! درست آمده اند! باید فرار کنم. تا دیرنشده، در بروم که چنگال خونینشان به من نرسد.
مردم لحظه به لحظه مانند قطره های بارانی که در باریکه ای جمع شده و جویباره ای مانند، راه افتاده باشد، به در خانه ما آمده بودند. مش باقر آفتابه به دست در میانشان دیدنی بود. با صدای مطمئن و قامتی کشیده، جلوتر از همه وارد خانه شد. پشت سرش دیگر مردان همسایه نیز آمدند. زهرا باجی لنگه کفشش را در آورده بود و منتظر بهانه ای که حواله ی چهارنفر کند.
ناز بانو خود را با داد و فریاد به مش باقر رساند. چنان دادی به سر چهار نفر کشید که همه ی مردم جا خوردند. یکی از چهار نفر جلو آمد. تا یقه مش باقر را بگیرد، ناز بانو آفتابه از دست مش باقر قاپیدو چنان بر سر آن مامور مغذور کوبید که کلاهش به چند متر دور تر از او پرت شد. همه غافلگیر شده بودند.
مش باقر و شیر علی دست ناز بانو را گرفتند. او را به پشت سرخودشان کشیدند. زهرا باجی شیردلانه کنار مش باقر ایستاد.
دل به دلم نبود. باید کاری می کردم. اما چه کاری؟ فرار!؟ یا رفتن میان اینهمه که در حیاط خانه مان جمع شده بودند. ناز بانو، مش باقر، زهرا باجی چنان در مقابل چهار نفر ایستاده بودند که امکان نداشت می توانستند مرا با خودشان ببرند.
ولی شک و تردید مرا بروی همان شاخه میخکوب کرده بود. با خود می گفتم: شاید چهار نفرشان وارد خانه شده اند و بقیه دور تر از خانه، ابتدای کوچه باریک و درازمان کمین کرده اند! نه! بهتر است فرار کنم!
تصمیم خودرا گرفتم. فرار بهترین کار بود. وقتی در می رفتم، چه فرق داشت که چه می کنند! غیر از من کس دیگری در خانه نبود که دنبالش باشند. چیزی هم نداشتیم که واداردشان زهر بیشتری بریزند. پدر و مادر پیرم را هم همه اهل محل می شناختند و دوستشان داشتند. پس تنها چیزی که اینهمه سر و صدا و بگیر و ببند در خانمان راه انداخته بود، من بودم. من!
یک لحظه احساس کردم که چقدر مهم شده ام! تمام اهل محل به خانمان آمده بودند. نازبانو انگار که داشت پاداش همه کمکهایم را می داد. چقدر هم نازدانه اش بودم. همین دیروز زنبیل خریدش را برایش تا خانه آورده بودم. و احساس می کردم با چه لذت ِ کرشمه واری قدم بر می دارد.
پیش از نوروز تمام دیوار خانه ی کاهگلی اش را آب و آهک زدم. تکان می خورد نازم می داد. مش باقر بیشتر از نازبانو خاطرم را می خواست. سالهای مدرسه یادم هست که همیشه می گفت همینکه حواست به درس و مشقت هست برایم کافیست! که دوستت داشته باشم و عزیزم باشی! یکبار نشده بود که مرا ببینید و نپرسد که نمره چند گرفته ام. کمتر از بیست هم رضایت نمی داد. تازه خوش داشت ورقه امتحانی ام را ببیند و همیشه هم با هر بار دیدن می گفت: من سواد قرآنی دارم! بعدش هم می خندید که این سواد قرآنی حتی بدرد خواندن قرآن هم نمی خورد! و همین خنده و خوشرویی اش چنان به دلم می نشست که با گرفتن یک آب نبات احساس می کردم جایزه نوبل را به من داده اند.
با دیدن مردم که اینگونه در مقابل ماموران ِ معذور سینه سپر کرده بودند، داشتم پر می کشیدم. باید کاری می کردم.
گیر افتادنم همه چیز را خراب می کرد. چطور می توانستم آن ایستادگی دلچسب نازبانو را خراب کنم. یا لنگه کفش آماده ی زهراباجی را هدر دهم!؟
مش باقر امان نمی داد. هرچهارنفرشان را به رگبار اعتراض و ناسزا بسته بود. حیاط خانمان پر شده بود. مادرم چادر به کمر پیچیده از پاگرد ِگلی ِایوان ِخانه مان پایین آمد. با چهره خشم آلود و فریاد اعتراض هر چه باداباد به طرف چهار نفر یورش برد.
با این وضع یک ارتش هم نمی توانست مرا از چنگشان بگیرد. به خود نهیب می زدم: نه! برای چه فرار کنم!؟ اصلا هم فرار نمی کنم. می مانم همینجا! روی همین شاخه! آخرین لحظه که یقین دانستم که دنبال من آمده اند، چنان آتشی به پا می کنم که هر چهارنفرشان بسوزند! نه! فرار بی فرار!
چشمم به سیما افتاد. روسری بدورگردنش انداخته تا کنار مش باقر و نازبانو جلو کشیده بود.
به دور و برم نگاه کردم. دنبال چیزی می گشتم تا وقتی به چهارنفر حمله می کنم، به سرشان بکوبم. ناگهان مش باقر با فریاد یقه یکی از ماموران معذور را گرفت و گفت: دنبال کی هستید!؟ دنبال چی می گردید!؟
مامور دست در جیبش کردو کاغذی را درآمورد. به مش باقر گفت: ببین این دستور جلب دارا گلسرایی است. بعد نور چراغ قوه را به روی کاغذ گرفت و شروع به خواندن کرد اما مش باقر گفت اینجا که ما کسی با این اسم نداریم. چه آدرسی را نوشته اند!؟ مامور ادامه داد: دباغیان، کوچه شربتعلی پیرایی
ناگهان خنده بلند نازبانو همه را به تعجب وا داشت. بلند بلند داد زد: آخه شما که حتی راهتان را بلد نیستید! چرا امان مردم را می برید!؟ چرا بجان جوانان ما می افتید!؟ بروید از اینجا بیرون! اینجا که دباغیان نیست!
چهار نفر خشکشان زده بود. به همدیگر نگاه کردند. مش باقر با دستی که آفتابه داشت به ماموران اشاره کرد بیرون بروند. نازبانو گل از گل اش باز شد. مادرم نفس راحتی کشید. یادم نمی آید سیما را آنقدر خوشحال دیده باشم.
ناز بانو کنار مادرم، مادرم کنار نازبانو! خوب شد فرار نکردم!

تمام

توجه:
- هر گونه تشابه اسمی اتفاقی است!

Tuesday, May 5, 2009

باران

مئ آیی
می روی
گاه و
بی گاه!
چون نسیم می وزی

آواز حضور تو
می پیچد
در سکوت جنگلی ام
آنگاه
که باخش خش خیال
می رقصی!
اما
ابری نیست در پی
و بارانی هم
تنها
چشمان من است
که از بئ تابی
می باراند!

بی حاصل

سكوت تو
فرياد در گلو نهفتهء من
و دريچه ائ
كه خيال مئ گشايدش هرازگاهئ
آيا
مانده هنوز
از شوقِ من و تو
چونان پلئ
در فاصلهء دو انتظار!؟

سكوت تو
فرياد در گلونهفتهء من
چه بئ حاصل
حيرتمان را
در برهوت اين سالها
قسمت مئ كنيم!؟

آوريل2004

Monday, May 4, 2009

داستان کوتاه: فِنت کردن غربتی، گیل آوایی

فِنت* کردن غربتی
گیل آوایی
اردیبهشت 1388 ماه مه 2009

- چی شده؟ چی بلایی سرت اومده که اینجور داره ازت میره!
- فونت کردم
- چی !؟
- فونت کردم
- چیز دیگه ای گیرت نیومد! فونت چرا!؟
- من که دست خودم نبود. یهو فونت کردم.
- منظورت چی یه فونت کردی!؟
- ای بابا فونت دیگه!
- کجا کردیش؟
- کنار دریا
- کسی نبود؟
- چرا
- چه جوری روت شده جلو همه فونتو بکنی
- اصلا نفهمیدم
- مگه میشه
- آره! یهو فونت کردم دراز دراز رو ماسه ها دیگه هیچی حالیم نشد
- چیکار کردی که حالیت نشد! دراز دراز افتادن حالیت شد بعد کردنشو نفهمیدی! واقعا که
- تو هم گرفتی منو ها
- نه! گرفتن چیه! جلوی اون همه مردم دراز میشی رو ماسه ها بعد میخوای حالیت بشه! خوب نمی کردی
- بهت می گم دست خودم نبودا
- خودتو کنترل کن! مگه میشه همینجور روز روشن سوار یارو بشی
- تو چی می گی؟
- همینی که تو می گی !
- من چی می گم؟
- تو می گی رو ماسه ها دراز دراز فونتو کردی.
- درسته.
- خوب!
- تو میدونی فونت چی یه!
- چی یا کی!؟
- بابا فونت کردم. نفسم یهو قطع شد. غش کردم افتادم
- اها!! منظورت فِنت کردی
- چه فرق می کنه فنت یا فونت
- دیوونه فونت که خط تایپ تو کامپیونره!!! چطوری کردیش! فِنت! نه فونت!
- همون دیگه
- خوب چرا از اول نمی گی غش کردی، نفست گرفت! سرت گیج رفت افتادی! از حال رفتی.... اینهمه کلمه تو فارسی هست مجبوری طوطی وار همینجور از واژه های غیر فارسی استفاده کنی
- عادت دیگه! تو هم این وسط گیر می دی به چه چیزایی ها!
- خوب حالا بگو چی شد؟
- اصلا نفهمیدم چی شد. ناگهان دراز شدم رو ماسه ها وُ دور سرم سیاهی رفت. تو اون بی حالی وُ بی رمقی دست رو سینه ام گذاشتم. دیدم هنوزضربان قلبم به راهه! ریغ رحمتو نکشیدم بالا. نفسهامو بکندی حس می کردم. صدای کودکانه ای به گوشم اومد که می گفت:
- oh mama mama kijk!
- مامان مامان نگاه کن!
دیگه چیزی یادم نیست که از اون ببعد چی شد.
- خوب شد مردم بودند اونجا وگرنه حروم شده بودی تا حالا
- وقتی چشامو باز کردم، چشمم افتاد به چهره هایی که هیچکدومشون آشنا نبودن. آسمون تا حالا یادم نمیاد اونجور آبی و صاف شده باشه! لامصب نمیدونم چرا اونجوری برق می زد. تابش آفتاب از میون موهای طلایی زنایی که بالای سرم خم شده بودن، خیال ورم داشت که نکنه مرده ام! اون دونیا هستم.
- مگه اون دنیا چش آبی هم هست!؟
- باور کن جدی می گم. یه لحظه فکر کردم مردم رفتم اون دنیا! اخه اینقدر تو گوشمون کردن که اون دنیا چی تیکه هایی هست و چه ها می کنن! چی خبرایی هست که دیگه آدم ناخودآگاه یه حس الکی داره که نکنه خبرایی هست!
- خوب بعدش!
- بعدش که چشامو چندین بار با دست مالوندم وُ به چهره هایی که مقابل چشمام دایره زده بودن، نگاه کردم. دیدم راس راسی یه دنیای دیگه ام! تابش آفتاب و گذر نور از لای موهای طلایی این چهره ها برق عجیبی داشت. وا رفتم. پرسیدم:
- من کجا هستم
کسی چیزی نگفت:
- من مرده ام یا زنده؟
باز کسی چیزی نگفت. دوباره با صدای مطمئن تری گفتم:
- خوب یکی، چیزی بگه! من مرده ام ؟ بهشت اومدم!؟
باز هم چیزی نگفتند. همونطور زل زده به من نگاه می کردن. یهو یکیشون دستی بطرفم دراز کرد که یه بطری اب داشت. با دیدن تصویر روی بطری آب خشکم زد؟ در دل گفتم:
- خدای من! اینجا کجاست؟ نکنه من در بهشت کافرا افتاده ام!؟
- واقعا که بهشت مسلمونا همه شون ریشو پشم وُ....
- باور کن شوخی نمی کنم. تو خنده ات میگیره ولی من اون لحظه واقعا فکر کردم که مردم! تو همون حال شک و تردید مردن و زنده بودن پوزخندی بخودم زدم وُ گفتم:
- من که مسلمون نبودم تا تو بهشتی باشم که اون همه تو گوشم خونده ان!
چنان خنده ای کردم که گل ازهزار گل چهره ها باز شد.در میان خنده و پچ پچ چهره های بالای سرم یکی گفت:
- gaat het?
- حالت خوبه!؟
با شنیدن هو خات ات! فهمیدم که نه اون دنیا هستم و نه بهشتش! به خودم اومدم، پرسیدم:
- waar ben ik?
- کجا هستم؟
مو طلایی ای که با ناز و مهربونی دلچسبی حرف میزد، گفت:
- je ben op strand! In een lekker weer!
- تو کنار دریا هستی! تو یه هوای خوب
داشتم بلند می شدم که گفت:
- eerst je moet een dropje water drinken dan kun je op staan! Niet zo hast jonge!
- اول یه چیکه آب بخور بعد بلندشو! نه اینجور با عجله پسر!
- داستان تعریف نکن برام! بگو خلاصه فونتو کردی یا نه!
- بس کن جونه مادرت! حال ندارم!
- بعد چی شد آخرش!؟
- چی می خواستی بشه!
- ا...........اون همه سرت ریختند! هیچکاری نکردی!
- برو تو هم! تو ایران به لال زن نمیدن! تو اروپا به بی پولا!


تمام
* Faint =ضعف، کم نور، غش، ضعف کردن، غش کردن
.

Saturday, May 2, 2009

یک حرف

بارها پیش آمده که هیچ واژه ای نتوانسته ام بیابم که حال و روز و احساسم را در برخورد با حادثه یا پدیده یا اتفاقی بیان کنم. اما خون گریه کرده ام. یکی از این حوادث فاجعه آمیز اعدام دلارا دارابی، همشهری من است که در قوانین ضد بشری شرع مقدس اسلام ناب محمدی قربانی نظام قضایی حکومت آدمکشان اسلامی شده است. بر سر آن نیستم که از اتهام یا گناهکار یا بیگناهی دلارا بگویم. اما وقتی که دنیای امروز بسوی از میان برداشتن مجازات اعدام و زدودن فرهنگ خشونت و نفرت از جامعه انسانی پیش می رود، چرا باید در سرزمین ما اینهمه جنایت و خشونت و نفرت چنان نهادینه شود که حکومتی با این بی پروایی و خون آشامی بخواهد یا بتواند در میان هفتاد میلیون انسان براحتی آب خوردنی دست به جنایتهای هولناک بزند. هنوز دل ما از داغ امید میر صیافی که بجرم نوشتن در وبلاگ خود دستگیر و در زندان به قتل رسید، خونین است، که حکم اعدام دلارا دارابی را اجرا می کنند . چرا در حکومت اسلامی پس از سه دهه جنایت هنوز هم به ساده ترین نماد انسانی به شکلی هولناک تاخته می شود!؟ چرا بعد از سه دهه خون آشامی هنوز هیچ روزنه ای نیست که دست جنایتکاران از سر مردم کوتاه شود. اینهمه خشونت و نفرت و قتل و شکنجه و اعدام و سرکوب، اینگونه که آدمکشان اسلامی سوار بر قطار بی ترمز جهالت و خرافه و قتل بی کله می تازند، آیا غافلند از روزی که آتش این خشونت دامن همه شان را خواهد گرفت؟ واقعیت این است که دلارا دارابی نه اولین و نه آخرین قربانی قوانین ضد بشری حکومت آدمکشان اسلامی خواهد بود اما خون پرپر شدگان دیارمان دامنگیر است. روزی دامن همه را خواهد گرفت. چه آنانی که با تکیه بر احکام آدمکشانه اسلام ناب محمدی به جان یک ملت افتاده اند و چه آنانی که اتش بیاران معرکه ی این جنایتکارانند
سه دهه است که دزد و قاتل و شکنجه گر با وقاحت و بی پروایی بنام رئیس و وکیل و رهبر و سپاه و بسیج، در بیدادگاههای حکومت آدمکشان اسلامی ، جنایت می کنند. نام خدا و آیه های قرآن با شکنجه و شلاق و مرگ در آمیخته است. با بی پروایی جنایتکارانه ای به زنان و دختران بی پناه در بیدادگاههای اسلامی تجاوز می کنند و می کشند و به سادگی آب خوردنی دروغ می گویند . از رهبر این حکومت جنایتکار که ولایت فقیه را یدک می کشد تا دون پایه ترین فرد این حکومت نحس دزد و قاتل و فریبکارند
دلاراهای سرزمین من قربانیان خشونت و فرهنگ بربریت حکومت آدمکشان اسلامی اند. که قوانین ضد بشری را مبنای قضاوت در بیدادگاههایشان قرار داده اند
براستی تا کی و کجا باید شاهد اینهمه جنایتها و نارواییها و قتل ها و شکنجه ها باشیم!؟

Monday, April 27, 2009

من ِ من

من ِ من
گیل آوایی
آوریل 2009
چه می خواهد از جان من که دست از سر من بر نمی دارد! هرکاری می کنم باز دو قورت و نیمش باقیست. چنان ذره بینی به همه چیز نگاه می کند که انگار در جهان به این گله گشادی آسمان سوراخ شده و من افتاده ام پایین که هر چیز را به رُخم می کشد.
به من چه که در افغانستان چوب آنجای یارو کرده اند که خواسته بود موسیقی گوش کند و یا آن دیگری را در پاکستان سر بریدند! چرا باید مو بر تن من راست شود که دارفور چنان جنایتهایی کرده اند که من از انسان بودن خودم شرم کنم! اصلا مگر میان نزدیک به شش میلیارد انسان فقط من ِ یک لا قبا باید هر روز و هر لحظه غذاب بکشم!
- چرا دست از سر من بر نمی دارد!؟
خواب و بیداری سراغ مرا می گیرد. اصلا هم نمی دانم از کجا پیدا می شود. نه خبر می کند، نه وقت می گیرد، نه قراری مداری، هیچ چیز جلودارش نیست. همینجور مثل گاو سرش را می اندازد پایین و وارد می شود.
وقت و بی وقت هم ندارد. یک بار هم نشده که ملاحظه حال و روز آدم را بکند! بی وقفه مسلسل وار آدمی را به رگبار هزار مورد و پدیده و فاجعه و حادثه می بندد.
- به من چه!؟
- من که آزارم به یک حشره هم نمی رسد چرا باید بازخواست شوم!؟
- چرا همه را می گذارد راست می آید سراغ من!؟ کجای کارم من!؟
نه سر پیاز نه ته پیازم. هیچ جای جهان گسترده ی اینهمه حادثه از آن من نیست. کاره ای نیستم. چه کاری دارد به من که سراغ من می آید و دم به ساعت چنان به پیچ و تاب دردناک می کشاندم که مثل سگ که از چیز خوردنش پشیمان می شود، از نفس کشیدنم پیشیمانم می کند.
به تنگ آمدم. جانم به لبم رسیده است. آخر تاوان چه را باید بدهم!؟ چه می خواهد!؟ من که نه اینجا آمدنم دستم بود نه از اینجا رفتنم! که اگر می بود و می توانستم خیلی وقت ها پیش ریغ رحمت را سر کشیده بودم.
- آخر چه می خواهد از جان من!؟
فکرش را بکن! اختیار خودت را هم نداشته باشی که بخواهی یک دم هم که شده دور از این جهانی خودت باشی. حتی در خلوت ترین لحظات ِآدم هم، سر و کله اش پیدا می شود. نهیب می زند. مثل یک پرده سینما باز می شود و روزگار بی همه چیز را به تماشا می گذارد!
تازه هیچ گزینه ای هم برای آدم نمی گذارد. حتی اگر بخواهی از یکی اش بگذری و چشمت را ببندی، باز چندین و چند چیز دیگر در چنته دارد. انگار که خورجینی با خودش بکشاند و دم به ساعت سراغ آدم بیاید وُ به هر حال وُ هوا وُ درد بی درمانی که باشی، از خورجینش چیزی می کشد بیرون و خراب می کند هرچه و هر جا و هر حالی که باشی.
- آخر این که نشد کار!؟
- آخر شرم حضوری هم گفتند یا نه!؟
وقت شخصی و زندگی شخصی و لحظات شخصی و چه می دانم یکی از همین چیزهایی که هرکسی در هر جایی برای خودش دارد که مال خودش است، باید یک جایی و معنایی و دلیلی و اهمیتی داشته باشد! اما این چیزها اصلا حالی اش نیست! نیست که نیست!
از رختخواب بگیر تا رفتن به سر کار و از کار کردن بگیر حتی شاشیدن هم سراغ آدم می آید. هر چه سرش داد می زنم. بد و بیراه می گویم. خواهش می کنم، تمنا می کنم. شرح می دهم. از تحمل و ظرفیت و بجان آمدن می گویم اما انگار نه انگار! نرود میخ آهنین بر سنگ!
مثل این است که گوش شنوا که ندارد هیچ بلکه ذره ای هم اهمیت نمی دهد که بجان آمده ام!
آخر به من چه که غارت کرده اند. بیچاره کرده اند. هر قاتلی شده یک کاره و سرنوشت مملکت افتاده دستش. هم او قانون تعیین می کند، قانون تفسیر می کند، جرم را به دلبخواه و بتناسب زمان و منافعش تعریف می کند.
به من چه که دانشجو را لت و پار کرده اند! به من چه که دانشگاه ها پر شده از هرچی حزب اللهی منگول که صلاحیت اش نه استعداد و شعور و درسخوان بودنش که حماقت و سرسپردگیش هست! به من چه که معتاد اینقدر زیاد شده که هر خانواده ای زخم آن را بر پیکر خودش دارد. به من چه که دزد میلیاردی را مقام و پاداش می دهند اما بدبخت افتابه دزد را دست می برند!
مگر من گفتم که حکومت عدل علی! مگر من گفتم که پیغمبر دست کارگر را بوسیده که اینها شلاقش می زنند، تاوانش را به هزار آه و زخم و درد بدهم که چه و چه و چه!
- بابا برو سراغ همون جاکشها که اینهمه سر خدا هم کلاه گذاشته اند! چرا من!؟
- اما مگر تو کله اش فرو می رود!؟ نخیر!
اصلا گوشش بدهکار این حرفها نیست! از خانواده و دوست و آشنا بگیر تا از شهر و دیار و سرزمین پدری، از افریقا تا استرالیا از امریکای لاتین تا اروپای جاکشتر از همه جا! از خاورمیانه تا خاور دور و نزدیک! هزار چیز با خودش دارد.
از اشک دخترک فلسطینی تا تکه تکه شدن کودک اسرائیلی از چهره های خون اشام آخوندی حزب الله تا کراواتی های با بمب و موشک و دمکراسی!
اینقدر از خورجینش بیرون می کشد که تا خلاصه جان بلبم نکند دست از سرم بر نمی دارد. همینکه کمی آرام می گیرم، دوباره شروع می کند. یکبار هم نشده است بگوید که چه از جان من می خواهد!؟
چه روزگاریست که نفس کشیدن ِ در آن اینهمه تاوان دارد!؟

ناتمام

Sunday, April 26, 2009

شبانه

شبانه

گیل آوایی
نیمه شب 25 آوریل 2009


چه بیهوده واژه ها
می رقصند در سایه روشن این همه تردید

نور افشان هیچ ماهی مرگلاخ حادثه نیافروخت
فریادها
همچون حقیقت عریان
در ناروایی اینهمه دروغ
بغض کرده است

آه
به ساز کدام روزگار
واژه ها
می رقصند
در دل تب و تاب قاجعه

نجوای بیهوده ایست
شبان بی سحر

حادثه
در اندوه دردهای استخوان سوز
رنگ باخته است

دست
خشم می فشارد مشت

مشت پشته
از برای کدام روز انتقام!؟
آی
کاین خاک زخون ویران است
.
.

Tuesday, April 21, 2009

گیلیکی داستان " درازه خواب " - گیل آوایی

.
برای خواندن داستان " درازه خواب " همینجا کلیک کنید
.

Wednesday, April 15, 2009

بخش نخست از چهار بخش منظومه گیلکی " فینگی "

فینگئ.....
منظومه گیلکئ

از: گیل آوایئ

گوش بوکونید جه سرنوشته فینگئ ............
هاچین نیگید فارسئ مراچئ مئ گئ
نام آنه شین فینگئ خو ماره ره مرد ...........
پئر آنه شین خیلئ زماته بمرد
گردالویه تُو خوره فینگئ بئ شات ............
گا گلفان تورا به لاب پیله گاب
زنانه مچه لاله تورب خالئ آب ...............
خیال کونه واستئ ببه پیله لات
فینگئ ره روزیگار گدا بهاره .................
هرچئ کونه نانئ چئ بد بیاره
جوفت زنه تاک کرا آیه فینگئ ره ...........
ده سره سام بیگیفته زندگئ ره
ایروز بیدم فینگئ هاتو آخما گود .............
پاک تورا بو جه مردومان قار بوگود
بوشو بینیشته داره جیر کولا بو ..............
هاچین خیالاتئ خوره تورا بو
غیضه مرا خو دستانا موشتا گود.............
بوگوفت بوگوفت هاچین خورا گورشا گود :
نه یار مره یارئ بوگود تا هسا ...............
نه دار مره سایه بوگود تا هسا
کوفتا بو زندگئ مره سر بسر ................
هرچئ بلایه چره آیه مئ سر
خوره خوره تنهایئ گپ زن دوبو ............
نانم چره قاپاس خو سرزن دوبو
تاکئ ویریشته بشه اون بخانه ................خ
و ماره ره ایپچه لوقاز بخانه
داده مرا خانه درا وازا گود .................
بانه بیگیفت خو داهانا وازا گود
بیخودئ هائ واکفته جانه مارا ..............
هاچین خوره فوش دایئ خولئ دارا
آیوانه جور فینگئ بیگیفته بانه ..............
مارا واکفته بزه هانده چانه
خو کونه مانه پینیکا پارا گود ...............
شلواره درزا بیگیفته وازا گود
پاک ده آلوغ قوپه بنا فینگئ سر ............
شانه بزه مویا چاگود ووشمه سر
خو دوماغه وینیزکا پاکا گود ................
دس آسینا خو دسه دسمالا گود
مارا محل ننا بوگفت کخ بوگود .............
نه سوزنا خو ماره ره نخ جوگود
مار کرا گفتئ آنا رئ نخ جوکون ..........
مئ چوم کرا ده نیدینه تو جوکون
فینگئ کرا محل ننه خو مارا ...............
هائ کرا بازئ کونه با خکاره
لابیل فوگود آیوانه سر کخ بوگود ..........
بازین خو ماره سوزنا نخ جوکود
خو ماره ور فینگئ هاچین بلایه ...........
مردومه ور بئ دستو پا پلایه
خانه میان فینگئ به لاب ازازیل ...........
خو لیباسا همش کونه چل و گیل
فینگئ کرا داد زنه هائ خو ما ره .........
هائ کرا گه مئ مار چره نداره
فینگه واورسه اونه مار چئ بوبو ..........
چره تئ اخمان آتویئ جیر بامو
چره تئ امرا کرا گب زن درئ ............
هاتو هوایئ کرا شیب زن درئ
فینگئ کرا جیواب نده ناز کونه ............
لیسکا کونه هاچین خوره واز کونه
بیچاره مار شورو کونه ناز داهان .........
خو پسرا نازه مرا آب داهان
ناز کئ دیهه فینگئ کرا زاکا به ............
قند کرا ده فینگئ دهان آبا به
هائ خورا شه آینه مئ یان فان دره ........
شانه زنه خو لابیلا فه وه ره
همساده خانه اینفر لوده یه ..................
فینگئ مرا شیشه یو گیل گوده یه
فینگئ یا ماسکا چاکونه خانه من ...........
تا کئ آیه فینگئ صدا خانه من
فینگه کرا گه کئ خو دس براره ...........
هاچین کرا خیاره سر درا ره
فینگئ دوماغ آفتابه ره لوله یه .............
گابه گو ماله که ره ایتا خوله یه
فینگئ هاتو همساده یا ایشتاوه ..............
ناز ده هاچین فینگئ ره لاب کوفتا به
خو ماره ور فینگی ایسه آزاد دار.........
همساده حرفانه مرا آغوز دار
فینگئ ایتا زاکه بئ دسته پایه ..............خانه مئ یان فینگئ هاچین بلایه
گاگلفان خو مویا شانه کونه ................
آینه مئ یان فینگئ نانئ چئ کونه
خو ماره ره لیسکا بو هائ ناز کونه .........
مثله ایتا گوسکا کرا واز کونه
.
ایدامه دره!
.
واگردستن به سرسرا

Sunday, April 12, 2009

اندوهباره

اندوهباره
گیل آوایی
12 آوریل 2009


این روزها
هر دم نفس که برآری
با مهر یا که خشم
چنگی بدل نمی زند
باری
آب ِ هرآنچه که بگویی
از سر گذشته است
آغاز دیگری که چه!؟
انجام دیگری پاندول وار
تکرار بر شماری
آری که زنده ام!؟
حالم بهم می خورد از این دستهای بی رمق
تلقین صد نگاه ِ کور
ترکیب صد قیافه ی هر بار پاره تر
" هایی "
چنان که بخشکاند هر " هوی " به جان آمدن

نه!
چنگی بدل نمی زند

این روزها
خورشید هم خاکستریست
از کهکشان نگاههای زورکی
وقتی
کرانه یاد ترا چوب می زند
وقتی که آب
روشنایی ِ مادر بزرگ نیست
وقتی
که راه بی افق
در پیش پای تو بی راهه می شود
وقتی که.......
آه
نه
چه بر شمارم از این وا رفته روزها
شبروز وُ روزشب
دستی دراز بی رمق
هر بار پاره تر قیافه ی صد من عسل به زهر
دیگر کنکاش این تلاش
تلاشیده چو آوار ِ بودنی

چنگی بدل نمی زند
بیهوده چنگ می زنم
سینه ی این روزگار تلخ
وین دستهای بی رمق
که زاغ یاد مرا چوب می زنند!

Thursday, April 9, 2009

دوکتور پامودور با پینیک دوج

دوکتور پامودور با پینیک دوج
گیل آوایی
9 آوریل 2009
- پاک خربستگایا مانه. هاچین سگ خو صابا نشناسه. هر که دینی خو کلا کاره. هاتویام پوتاره مانستن شونو امونا درید. هیشکی نانه چی واستی آتو سرسام بیگفته دو وستاندره.
ایتا پیچه چادره پره مرا خو پیشانی عرقا پاکوده، پیله کانه سر بینشته. خو مچ چا پاکوده پسی بوگفت:
- می چکره ده قو وت ناره. پاک دمردان درم. چقد یکشی واسی هیزارتا را بشم. چره آخودا آدمه جانا فانگیره آخه.
آفتاب خیاله هاچین ول گیفتان دوبو. سایه دیمه ایچکه فوفوسته یخ دربهشته سر گرزکان مهمانبازه دیبید. راه دوار هیشکی نیارستی اوشونه دمه چک بشه.
ایتاپیچه خو دور برا فاندره. دینه مش تقی خو چارچرخه سر ایتا برزنت واشاده داره، اونه کنار چارپایه سر هف پادشایا خواب دن دره.
خو چادور پره امرا خورا باد زنه. لل پر نزه یی. زلزله تبریزی داره سر یکبند خندان دوبو. چی چی نی بامو بینیشته داره لچه، زلزله خورا جیگیفته.
کاس آقا پالان دوج، دوکانه درا بیجیر باورده، بوشوبو ناهار. کبلعلی پینیک دوج سایه دیمه، ایتا واچرده شلوارا سربسر نهان دوبو. اونه گردنه سر کولکه باورده قیطانی نخ، والای خوردی. هاتو کی خو سرا واگردانه مش تقی چارچرخا فان دره، ایتا گرزک بینشته اونه چانه پس. ایدفایی پینیک دوجه داد در بامو. خو راسته دسا مرا بزه خو چانه پس! ایجور کی اونه فاله ریکابی جه اونه شانه تا اونه بازو بامو بیجیر.
پیره زنای فیلی مرا خو لبانا هیستا گوده. ایتا پیچه اپا اوپا بوگوده خو چادورا والای بدا. پینیک دوج هاتو کونامجان گودیو های خوره خوره فوش دایی. مش تقی خوابه جا دپرکسه تا بایه ایچی بگه قاقا بوسته بیده کبلعلی شتراخ بزه خو چانه پسا! هاتو خو واگوده وانگوده چومانه مرا کبلعلی یا فاندرست.
پیره زنای پینیک دوجه داده مرا ویریشته بایه بیدینه چی بوبو. هالا هیچی نوگفته بیده پینیک دوج گرزکا فورانن دره. بفامسته کی گرزک پینیک دوجا بگشته داره.
دوکتور پامودور خو کوچی چمدانا دسه مئن ولای دانه مرا، کبعلی یا دوارست. هوتو کی خندادوبو کبلعلی مارا فوش بدا یو بازین خنده کونان جه اونه دوکانه ایتا کتل اوسانه شه سایه دیمه کبلعلی دمه چک نیشینه. خو دسمالا جه کوته جیب بیرون باورده هاتو کی خو دیمپرا پاکودان دوبو، کبلعلی ایجور چاربداری فوش بدا کی دوکتور پامودور دو بالا بجسته.
کبلعلی یا گه:
- ا....خجالتام خوب چی پسر! هاتو ایتا شوخی تی امرا بوگودم تی پالانا تاوه دای شونده کله!؟ آخه تی...
کبلعلی بوگوفت:
- آخه جاکش انهمه جا صاف بنای بامویی...
دوکتورپامودور کی حیسابی جوش باورده بو گه:
- ا.......بازام فوش دان دره خجالت نکش.....
کبلعلی حواس ننا دوکتورپاموره چی اونا بوگفته داره، خور حرفه دوما گیره گه:
- آ دورسفته شلوارام کی ده هرجایا دس زنی دکفه ادمه گردن، ده پاک واکفتمه! بازین بیدین آخه انهمه آدما بنا بیگیفته می یخا... من خاره....
پیره زنای خو رو بیگفته. کبلعلی یا ده نیارستی فاندره. هاتو چادور پرا فاکشه بو تا خو مچه. بازین دوزه پیچا مانستن دوکتور پامودرا نیگا بوگوده بیدینه کی اکه خو دسا بیجیر آوره نیهه کبعلی گوشه کون.
خود دیله مئن گه:
- آ گرزکام کون برانانه دوما داره! یا پابراندانا وا بگزه یا کی بیچاره پینیک دوجا!
دوکتور پامودور، کی اونا کارد بزه بی خون نامویی، ایدفایی ایجور چک بزه کبلعلی یا کی کبلعلی پاک چنگرا بوسته. پاره شلوارا جه خو زانو بنا بیجیر، بیگیفته خو جولا، خیال کونی کی ده پاک گورشا بوسته بو. تا بایه ایچه بگه، دوکتور پامودور ایتا ده دخشارده. کبلعلی تا دس ببره کتلا اوسانه بزنه دوکتور پامودوره سر، مش تقی کی ویریشته بو، ده بودو بامو کبلعلی ویرجا اونه دسا بیگیفته. واورسه:
- آ زباله مئن! تورا بوستیدی! چیسه شمه را!؟ پاک جاغلا بوسته دکفتیدی همدیگه جان! ا..... زاکیدی مگه!
کبلعلی هیچی نوگفته، دوکتور پامور بداد بامو:
- خجالت نکشه! هاتو هرچی انه داهان دره فوکونه بیرون! آخه..
مش تقی گه:
- شوما کی همیشک فانرسه، همدیگه فوش دانه ره، همدیگه مرا پاک موسابقه دارید! اسا چی بوبو ایمروز غیرت شیمی شین گول بوگوده داره!؟
کبلعلی ولانه دوکتور پامودور ایچی بگه، مش تقی حرفه من دکفه گه:
- ا...برا...............ایجور مرا بگشته خار.....خیال کونی تمامه می جانا گورشا گوده! بازین چوتو....
دوکتور پامودور مش تقی یا ولانه حرف بزنه. هاتو داده مرا گه:
- بیدین آخه بازام فوش داندره جاکش! آخه چره آنقد فوش دی!؟
مش تقی تا بایه کبلعلی یا بگه کی تی داهانه بدار ده چره انقد فوش دی آخه، کبلعلی گه:
- فوش دم کی دمه ده برا... مگه آ خار.....پاسبانه!؟ فوش دانه ره مالیات وا فادام!؟
دوکتور پامودور داده مرا گه:
- تی خاخورا.............. ایدفا ده فوش بدی تی مارا....
کبلعلی گه:
- آخه جاکش.... بتو چی!!! گرزکام نشا ده فوش دان! تو گرزکه وکیلی!؟ بتو چی!؟ من خایم تا می دیل خایه گرزکانا فوش بدم. اصلن خایم از ایمرو مگسو پشه یو سگو پیچایام فوش بدم! بتو چی! من خاره هرچی دوکتور پوکتور پامودورا.....
دوکتور پامودور ایجور خنده کونه که مش تقی قاقا به. پیره زنای تازه فارسه بو سرپایینی. واگردسه بیدینه چی بوبو کی دوکتور پامودور آتو خندا دره.
مش تقی ده هاتو خوشکا بو دوکتورپامودرا فان دره. کبلعلی چارپایا بنا بیجیر، گه:
- تی مارا....چکا بزه یی تره خنده یام گودان دری! مره ولا کون مش تقی تا آ خار.....
مش تقی گه:
- وا بدن تونام. خجالت بکش! ده وسته!
دوکتور پامودور جولو آیه کبلعلی یا کشا گیره، هاتو چلسک چلوسک اونه رویا خوشا ده.
مش تقی خو دیله مئن گه:
- آمی دوکتورپامودورام کوسخولا بو داره! بیچارا چکا گیفته پسی اسا اونا خوشا داندره!
کبلعلی هلا هیچی نوگفته بو کی دوکتور پامودور گه:
- من فکر بوگودم مرا فوش دان دری!
مش تقی واورسه:
- پس کبعلی که فوش دان دوبو کی!؟
کبلعلی گه:
- بتو چی!؟ تونام خایی مگه....
دوکتور پامورد اونه حرفه مئن دکفه، مش تقی یا گه:
- گرزکا فوس دان دوبو! نه مرا!!!
کبلعلی کی خو جولا دس زن دوبو، گه:
- آ گرزکا دینی چوتو مرا گورشا گوده بی صاب!
مش تقی هاچین خنده جا خو شکما گیره . دوکتور پامودوره چوم جه ارسو پورا به انقد کی خنده بوگود.
کبلعلی گه:
- گرزک مرا بگشته، تونام مرا دخشاردی! هاچین هیچی ره! بازین بوگو نگم خاره آ دارا دوتا آغوز باوره هردوتا .....
سه تایی خنده کونان مش حوسینا دوخانیدی سه تا قندپالو باوره .
پیره زنای ده بمانسته بو کی چه بوبوسته داره. هاتو بفیکراشوبو کی ایتا نیسان تا دوکانانه نو دانه لب بار داشتی ، بوق بزه. پیره زنای خورا فاکشه دیفاره کش. نیسان والای خوران، جه اونه نیگا دورا بو. پیره زنای دو واره را دکفه. هاتو خو چادره مرا خورا باد زئن دوبو یو آبلاکو مانستن شون دوبو.


تمام

غزل گیلکی " بلا می سر " با ویدئوکلیپ و صدای شاعر از گیل آوایی

این ویدئوکلیپ بیست ششمین بخش از برنامه بازآفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلی، رنگی از رنگین کمان ادبیات پارسی است که به دوستداران و علاقمندان زبان و ادبیات بومی ایران پیشکش می شود.

ویدئوکلیپی بر روی شعر ِ " هزار خیال "

Tuesday, April 7, 2009

تاسیانه ها، ( چندتا "هسا" شعر با برگردان فارسی)

دریا شو
دریا شو یو طوفان
ایتا دونیا اوخان
پوشت در پوشت
دمرده شبو دیل واترکان
ایتا کونه سو زنه که
آپا اوپا گودن

فارسی:
دریارُو

دریا رو و طوفان
دنیایی از واخوان
انباشته انبوه
شب غرق شده و دل ترکیدن
این پا کردن شب تاب است
برای سوسو زدن


راز
می موشتا وانکون
کی دونیا فوگورده

جنگلانا واورس
تسکه دیلانه شب فوقوسانا
.
فارسی:
راز
مشتم نگشا
که دنیا به هم می ریزد

اندوه دل شب ستیزان را
از جنگل بپرس



روزیگار
هاتو کی غورصا خایم دوارم
روزیگار خورا لیسکا کونه
فارسی:

روزگار

تا که می خواهم غصه سر آرم
روزگار بازی اش می گیرد

هارای
ایتا دریا دیل پستایی بوگودم
می هارای
طوفان وارگانه
فارسی:

هوار

یک دریا دل پس انداز کردم
طوفان زایید
از بیم هوار من


خیال
.
دریا آوه جا نده
تام توم بزه پوشته
بی چوم پیله
تره خیالا شومه
فارسی:

خیال

از دریا پاسخی نیست
تپه خموش است

بی هیچ چشم بر هم زدنی
به تو می اندیشم

تاسیانی

خیالوشبوآسمانه جیگیفته تی تی
شه بزه جنگلا
جه می اوخان
انهمه تاسیانه
کی وا اوچینه!
فارسی:

دلتنگی

خیال و شب و آسمان دریغ شده از ستاره
عرق سرد بر جنگل نشست
از هوار من

اینهمه دلتنگی را
چه کسی بر می چیند
.

Monday, April 6, 2009

رویا

رویا

گیل آوایی
بعد از ظهر چهارشنبه هشت آگوست 2001هلند

فاصله کوتاه بود. چند ثانیه، لحظه، لحظه ای به فاصله ی چشمک زدنی شاید. نوای موسیقی چنان مرا بر بال خیال نشانده بود که باقدرت جادویی آن فاصله ها را در نوردم و بی خیال داشتن و نداشتن و امکان پذیر بودن یا نبودن، طرحی نو در اندازم به زیبایی خیال و احساسی که در من جان گرفته بود.
انگار که همه چیز آماده کرده بودم. آماده برای دیدن او شده بودم. برای او که دورترین خاطره و همه نشیب و فراز کودکی تا میانسالی را با او قسمت کرده بودم و بی ریاترین و با گذشت ترین و بی پیرایه ترین مهربانی را با او تجربه کرده بودم. از او آموخته بودم و هم او را اعتراضم بود و هم اورا تحمل من! که همیشه خدا می گفت:
تو آنی که از یک مگس رنجه ای! و امروز سالار سرپنجه ای!
عجبا که لبخند پرمهرش هنوز در خاطر من زنده است که پاسخی به غرور نابجای من بود و نارضایتی من از هرچه که آماده می کرد!
انگار که می آید! می آید!؟ گویی مئ اید! می آید از سالهای دور، می اید از دیار یار و خاطره هایش که برای هر تجربه اش دیوانه وار سر به دیوار هربهانه ای مئ سایم!
انگار که آماده کرده ام. همه ی آنچه که دلم می خواست و درپی اش بودم. آماده کرده ام جایی و مکانی در برگیرنده همه تزیین های ایده آل، ترکیبی از بلندپروازی و ارمانگراییم و نیز رمانتیسم همیشگی که برایش می خواستم.
اما نمی دانم چرا در فاصله چند ثانیه یا لحظه ای که رویای شیرینش را تجربه می کردم توان رفتن و دیدنش را نداشتم! یعنی نخواستم یا شاید اینکه آنگونه که دلم می خواست نمی توانستم با او روبرو شوم!
آه تصور اینکه او با همان چادر نماز و موی سپید و نگاه مهربانش مقابل من ایستاده است قلبم به تپش می افتد و سستی زانوانم را بخوبی احساس می کنم.
در کنج رویای خویش جایگاهی برایش آماده می کردم. مروری دوباره داشتم و از دیدن کوچکترین ناهماهنگی به فاصله همان کوتاهی رویا برطرف می کردم و تپش دل را بوضوح می شنیدم که او سرانجام می آید. او را می بینم.
اما استقبال از او!؟ نه! نه! چه می توانم بکنم!؟ چگونه می توانم در مقابلش بایستم! چگونه اینهمه دلتنگی را در پس سینه زندانی کنم . استوار بمانم و در آغوشش بگیرم! چگونه نگاهش کنم!؟ من که اشک امانم نمی دهد!؟
شاید...شاید بهتر باشد که بچه ها دنبالش بروند و بگویند که من تحمل و توان آمدنم نبود! اما...اما.... چطور می شد این مشکل را حل کرد! نه! نه! باید به فرودگاه بروم! باید او که پا از در به بیرون می گذارد اول کس باشم که می بیند. مگر نه اینکه او نیز بی تاب دیدن من است!؟ مگر نه اینکه او هم با اشک و آه دوری را بسر آورده است!؟
خیال بیاریم شتافت و مشکل را حل کرد. او را بخانه ام آورد بی آنکه من هنوز پاسخی برائ مشکل استقبالش یافته یا داشته باشم!
او را آورده بود با همان چادر نمازش که هر از گاهئ سر بر زانوانش می گذاشتم و عطر دل انگیزی از آن تمام جانم را پر می کرد.
او آمده بود و در همان جای خیالیم که آماده کرده بودم، نشسته بود و من بی کلام و حرکتی، دیوانه وار می گریستم و دست مهربان او بر سرم نوازش فراموش شده را تکرار می کرد. چشمانش لبریز از اشم بود. گویی از پشت شیشه ماتی به یکدیگر نگاه می کنیم.
با صدای گوینده، نوای دلنشین تار قطع شد. بخود آمدم. از رویایم چیزی نمانده بود جز چشمان اشک آلودم که هنوز چون زمین باران خورده ای خیس می نمود و باریکه ای اشک از گونه ام سرازیر بود.
فاصله کوتاه بود. بسیار کوتاه! چنان کوتاه که ثانیه ای! لحظه ای! لحظه ای به فاصله چشمک زدنی شاید! لحظه ا ی به اندازه رویای شیرینی که داشتم!
و او نیامده بود!

تمام
بعد از ظهر چهارشنبه هشت آگوست 2001هلند

Thursday, April 2, 2009

یک گفتگو/a conversation

یک گفتگو / A conversation
گیل آوایی
ا آوریل 2009

دنیا را آب می بُرد!، دریا را خواب می بُرد!. چنان مست در یک گستره بی انتهای آبی خلسه ناز می فروخت و گشاده دست نرد عشق می باخت که آدمی وا می ماند از این همه رام و آرامی و آن خشماگین موج از پی موج به هر چه پیش آید، کوفتن.
خوش خوشانه حیرت مرا گویی در یافته بود که با هر گام بسویش پس می کشید و دست می گشود به نوازش لوندانه ی موجی کرشمه کنان، ایستادم و دست از هم گشوده همه ی دریا و آبی آرام را پنداری که بخواهم ببلعم.
نه کلاغ همیشه در تب و تاب پرسه می زد و نه از پرنده دریایی ای خبری بود. دریا مانده بود و ساحل تن داده به باد که گاه چون افشان گیسویی به باد می نشست و چشم گشادن همان بود و افشان موهای پریشان ساحل که به تمام چهره ی آدمی چتر می زد.
نفس عمیقی تا عمق سینه کشیدم هنوز هوایی از سینه باز ندمیده بودم که چنگالی بر پشت من نشست و نفس بی انقطاع هن هن سگی پشمالو.
تا بخواهم چنان لگدی که از دیرهای دیار در ناخودآگاه من نهیب می زد، نثار سگ کنم یادم آمد که در کجایم و از آن رفتارهای ناهنجار با حیوان در اینجایی که نفس می کشم، وحشیانه می نماید. لبخندی زورکی به سگ و تاسفی نا دلبخواه به خود که تا بخواهیم چیزی بزبان آورم، چشمم به جوان بانویی زیباروی افتاد که گویا سگش چنین باب آشنایی باز می کند با هر کسی که او بخواهد. شیوه ی جالبی که بتازگی دریافته بودم از این جماعت از ما بهتران!

- oh my goodness! Is it a dog or a beer!
- خدای من، این یک سگ است یا خرس!

با صدایی بین بیزاری و دوستانه گفتم.
چنان خنده ای سر داد که خوش بحالانه به دهان و دندان و چشم و لب و چهره ی گل از گل باز شده اش خیره شدم.
در حالیکه به او خیره می نگریستم، پرسید:

- you speak English!
-انگلیسی حرف می زنی!

- yes a little bit
- بله، یک کم

- where are you from?
- اهل کجا هستی؟

- Persia
- پرسیا

-where!?
- کجا!؟

- Persia?
- پرسیا

- where is it?
- کجاست؟

- some where in southern coast of Caspian sea.
- جایی در ساحل جنوبی دریای کاسپین

- Where is Caspian sea?
- کاسپین کجاست؟

- It is in the north of Persia.
- شمال پرسیاست.

- oh…it is being like a puzzle.
- آه... بنظر می رسد که معمایی است.

- why puzzle! It is not so difficult to know
- چرا معما! دانستنش سخت نیست.

- it is for me.
- برای من سخت است

- ok! never mind. When you don’t know Persia , you don’t know Caspian sea then it is not a problem not to know where I am from! Right!?
- بسیار خوب! وقتی که نمی دانی پرسیا کجاست، وقتی نمی دانی کاسپین کجاست، مسئله نیست اگر ندانی من اهل کجا هستم! درست است!؟

- but I am curious to know.
- اما کنجاوم که بدانم.

- curious to know where I am from or where Caspian sea is!?
- کنجاو از اینکه من اهل کجا هستم یا کاسپین کجاست؟

- Both
- هر دو تا

- then I tell you where it is.
پس من به تو خواهم گفت کجاست/

- ok
- بسیار خوب

- Do you know Persian gulf?
- خلیج فارس می دانی کجاست؟

- I have heard about it
- در باره اش شنیده ام.

- good
- خوب

- do you know central Asia?
- آسیای مرکزی را می دانی؟

- Where is it?
- کجاست؟

- oh my god! you really don’t know these!?
- آه خدای من! تو واقعا نمی دانی این ها را!؟

- I really don’t! Seriously!
- واقعا نمی دانم! جدی می گویم.

- you are kidding! Isn’t it!?
- شوخی می کنی! درست است!؟

- no! of course not! Serious!
- ده! البته که نه! جدی!

- let me see! You are curious, serious but don’t know any of these places where I mentioned! How it is possible!
بگذار ببینم. تو کنجکاو هستی، جدی هستی، اما هیچ کدام از این جا ها را که نام بردم نمی دانی کجاست! چطور ممکن است!

- well I don’t need to know these! Why should i!?
- خوب نیاز ندارم بدانم. برای چه باید بدانم!؟

- aha!!! Finally you said something that I can believe in you’re not kidding! tell me how is it possible! Have you ever tried something in geography?
- آها! سرانجام چیزی گفتی که می توانم باور کنم شوخی نمی کنی! بگو چطور چنین چیزی ممکن است ! تا حالا شده که چیزی در مورد جغرافیا سعی کنی یاد بگیری؟

- Some times in school
- یک زمانی در مدرسه

- And!
- و....

- And what!
- و چه!

- That learning about Asia, Africa, americe and so on
- اینکه در مورد آسیا، افریقا، امریکا و غیره یاد بگیری.

- I keep things in my mind what I am in touch with daily, how you know these all about?
- من چیزهای روز مره را که در تماس هستم در ذهنم نگه می دارم . تو چطور این چیزها را می دانی؟

- You know what! We, the Persians say that “ a one eye blind is king the blind community! “
- میدانی چیست! ما پارسیان می گوییم که یک چشم در جمع نابینایان پادشاست

- What what! Say again!
- چه! چه! دوباره بگو!

- What a joyful laughing!
- چه خنده شادی

-What you said! Joyful!? What it means!
- چه گفتی! شاد!؟ چه معنی می دهد!

- this is what I cant explain!
- این چیزیست که نمی توانم توضیح دهم.

- Why not?
- چرا نه؟

- because it is what you do and you need to see the way you’re laughing! Then you’ll find out what joyful means!
- برای اینکه آن چیزیست که تو انجام می دهی و تو باید ببینی که چطور می خندی، سپس در خواهی یافت که شاد چه معنی می دهد.

- I don’t get it!
- متوجه نمی شوم.

- never mind! Forget it!
- مهم نیست. فراموشش کن.

- I am still thinking about what you said!
- من هنوز دارم به چیزی که گفتی فکر می کنم/

- what then?
- چه چیزی؟

- the blind community!
- جمع نابینایان

- and!
- و!

- say it again!
- دوباره بگو!

- I said a one eye blind is the king in the blind community
- گفتم که یک چشم در جمع نابینایان پادشاست>

- Where is blind community!?
- جمع نابینایان کجا است!؟

-You know what!?
- می دانی چیست!؟

- what?
- چه!؟

- The blind community is where either you be there with your huge dog or I be there without it!!!
- جمع نابینایان جاییست که یا تو باید با سگ غول پیکرت باشی یا من بدون آن!
.
.

Tuesday, March 31, 2009

سه رباعی فارسی

1
بیچاره ببین چرا چنین زار شدی
در چشم جهانیان چنین خوار شدی
از بهرکه می کنی توپیراهن چاک
بنگر زخرافه ها چنین هار شدی!

2

خون گریه دلا هموطنان حیرانند
با جهل ستیزان همه در زندانند
ای ننگ برآن بی وطنی کز سر جهل
خائن به خدا و خلق سرگردانند
(خائن به وطن معرکه می گردانند)

3

ای وای که رسوایئ زسر بگذشته است
هر بی هنری حاکم ایران گشته است
ای هم وطن این ننگ به خون باید شست
برخیز که هر بد زبدتر بگذشته است!
.

Sunday, March 29, 2009

وسته ده هرچی بزم توفانه مه نی دست و پا‏

.
وان کونم بالا نی یم دونبـــــــاله فردا بیش از این
دین میرم گردابه من وان گردم از پا بیش از این

وسته ده هرچی بزم توفـــــانه مه نی دست و پا
های بپرکم ویشتایی از باد و سرما بیش از این

ده بدا دونیا فوگورده مردومــــــــانام گوز بجیب
هرکی هرچئ به جهندم بی سراپــــا بیش از این

آب جه سر بوگذشته بیخود های بزم وِر جولفه جا
واستی از مردوم گروختن نه کی همپا بیش از این

یاری یو یاور داهــــــــــــــــان آبچا بو گفتن ده نشا
بی چرا ره وسته مردن بی مهابــــــــــا بیش از این

آی دمرده یاره زندان یاره هر تـــــــــــــا کار و زار
ده واسی جنگل جوخوفتن نه کی روسفا بیش از این

گیل آوایی داب نوکون سختی می یانی آهــــــــو داد
سینه آب گردابه مئن، نه کی اوروپــــا بیش از این!
.

پنشتا قدیمی چاردانه!

1

تی راشه پایمه دیل واهیـــــــــلا بو
نانه هیکس چی واستی دیل پورابو
هاتو را فــــــــان دِرَم با داد و بیدا
نی یافم آشـــــنا چوم پاک کورا بو

2

بشم گیلان ده وسته تاســــــــیانی
ده وسته دوریو غوربت، جودایی
بشم چنگل، بشم دریـایو مورداب
کی وسته وسته وسته تاســــیانی

3

هاچین بــــــانه نیگیر مرا نخوایی
امی مئن ده ننه انقد ســـــــــیوایی
منم من کی ایسم هانده تی قوربان
آیم تی خــانه دورو ور غوروبان

4

ایسم شلمان پوشت هانده تی رافا
تی لیسکه همســـــاده به می بپپا
تره تا شیب زنم یافی می جــایه
می دیل قاقه تی او کتله صــدایه
5

نانم تی مار ه یا کی تی صـــــدایه
کی می دیل زئندره لاب بی حیایه
گیره انـــگاره پاک آ ترکمه زای
هاتو کی ایشــــتاوه تی پا صـدایه
.

تو او طرف من آطرف، گیلیکی ترانه ره شاید!

.
تو او طرف من آ طرف
فو وسته پورد آمی میان
ترا دوارسته ده تنهایی
واسی آینه مرا گب بزنی
آمی سیوایی یا هاتو
ایتا ایتا رج بزنی
من تی واسی شواله یم
هانده تی چوم برایمه
جه آطرف تا او طرف

سیوایی دریا مانسن
نا آمی مئن
جه می طرف تا تی طرف

هانده تویی با تی دو چوم
مرا لوچان زئن ده نوا
ارسو مرا شورما بوم

ویریز
بدم
وای کی جه او کرانه
دور
سیا شبا وا دواری
آخ
واتابی

خزر خزر شوالا بم
موجه مرا ترانا بم
تی واستی بم مثاله پورد
جه می طرف تا تی طرف

وسته سیوایی
چقدر
تو او طرف
من آطرف
.

Saturday, March 28, 2009

تازه ترین ویدئوکلیپ با غزل گیلکی از گیل آوایی-25

Thursday, March 26, 2009

می چومه اشکانه مرا

می چومه اشکانه مرا
.
تی دامنا هیستا کونی می چومه اشـــــــکانه مرا
بازین ترا لیسکا کونی مردومه حرفـــــــانه مرا

تو ده ازازیلا بویی لوچــــــــــــان زنی رادواران
زرخه پوتارا بوندری گردی رقیبــــــــــــــانه مرا

ترکمه ای، وَل وَله ای هــاچین کرا واکف داری
بیخود مرا لقد زنی تی خـــــــــــاشه لنگانه مرا

زلاش باوردا چو زنی هرمــــــاله سربرا نیبی
لیلیکه دارانا مانی زولفه پریشــــــــــــانه مرا

لانتی بوبوی روخانه من گوسـکا بدام دکفته یا
پاک ده فوتورکسی هاچین او گوزه گبــانه مرا

هاچین کرا چوکـــوش زنم آهینه سردا بوخودا
خیاره سر دلاری تو تی لیســـــکه کارانه مرا

دپرکمه بیدارابم، تی تی زنم، بهـــــــــــــارا بم
اگرچی ول بیگیفتمه تــــــــی کرده کارانه مرا

گیل آوایه جه سر بوشو آ روزیــگاره ناکسی
نخام ترا خایم بشــــــــــم می دس برارانه مرا
.
اولی بیتا کی می زبان بامو بینویشتم، بازین هاتو خوره خوره آمد!!! بنام آیه تا بخوانید شاید شمرا خوش بامو!کاره ده!!!
.
.

سیلاب

.
موش و گوش و دیوار
گزمه گشت نفسگیر
نواله ی پاداش می چرد
پچ پچ هزار حادثه
سیل خروشانیست در راه
نگاه کن
شب بی مهتاب
ستاره باران آنهمه فریاد است
آه
نور افشان اینهمه لج
بودن
بودن
بودن
بودن ِ یک دشت خاوران سرخ
سیلاب بی گریز
ناگزیر

موش
گوش
دیوار
گزمکان هرز
بیهوده
بیهوده
بیهوده عرق ریز ِ سلیطگانند
.
.

Wednesday, March 25, 2009

خیلی وخته نیشتاوستم تی صدایا بی وفا- گیل آوایی

.
خیلی وخته نیشتاوستم تی صــــــــــدایا بی وفا
شاید از خاطر ببردی گیل آوایــــــــــــا بی وفا

پوزماته چوم برایم بیشـــــــــــــتاوم تی پا صدا
لیسکابوستی جا دیهی کتله صــــــــدایا بی وفا

های کرا قاقا بمه با می پیاله تی خـــــــــــــیال
تو جیگیفتی آ زمانه تی وفـــــــــــــــایا بئ وفا

دابه پاک هرکه دینی بوســـــتاندره کوره پیچا
تا اکه به سم تی رافا، تی خودایـــــــــا بی وفا

وستاکون تسکه دیـلانا چومبرا نان وای وای
روزو شب چـوم اینتظاری تی صفایا بی وفا

ول کشه دیل تا دپرکه ان همه تامتوم ایســان
تا آکه، را، فاندرستن، یاره پایـــــــــا بی وفا

گیل آوایی ازتوگه هریــــــــــارو قاراباگولاز
وامرازه دستانه دس بی دســـــــکلایا بی وفا
.
.

گپی اگر چه ناتمام

.
این سالها جوری گذشته که انگار بخواهی خواب بوده باشی و کابوسی را گرفتار آمده باشی. کابوسی که بلایی بخواهد سرت بیاید و تو باشی و هزار کلنجار رفتن با آن بلا. و در این کلنجار رفتنهای نفس گیر، با دو نماد با خودت روبرو باشی که در تلاش بیرون آمدن از آن، برسی به آن نمادها که دلت غنج می زند(1) از برایشان.
یکی از این نمادها شاید در چند و چون فراگیرش، وطن باشد و دوستان و آشنایانت.
هرچه که از خواب بودن و کابوس می گذرد همه آن نمادها بکر و دست نخورده به همان صورت در چشم اندازت رخ می نمایانند. بی آنکه بخواهی به خواب و کابوس و یلای ناگهانی بیاندیشی، حسی در تو همیشه این پا آن پا می کند. یک بی قراری ِ هماره که دمار در می آورد. دمار در آوردنی که نه گذر زمان را حساب می کنی و نه دگرگونی ای که هم در درون و هم بیرون تو اتفاق می افتد.
اتفاق افتادنی که گاه به تلنگر ِ برخوردی یا حادثه وُ اتفاقی بیدارباش ات می دهد. بیدار باشی که در می یابی از آنچه که در واقعیت روزگار بر تو و نمادهای ات گذشته و می گذرد و خواب و کابوس و همه آن چه که گذرا و ناپایدار و برون از روزمره ملموس ات می پنداشته ای، سالهای شتابناکیست که گویی به هزار درد ِ سه ده، از تو کنده و برده است. بردنی که دیگر هیچ اش نمی تواند دست یافت.
از رفتن به گذشته و یاد و یادمان و خیال که بگذریم یک نکته ی برجسته داغت می کند وقتی که به یک فاصله نجومی ِ تغییر می رسی. تغییر که هم در تو که کابوسی را پنداشته بودی گرفتار آمده ای و هم در نمادهای دوست داشتنی ات که بکر و دست نخورده مانده بوده است. و درد آنجا کاری تر می شود که می بینی چقدر دور شده است از آنچه که در کوله یاد و خاطرت داری و آنچه که در واقعیت روزگار دست و پا می زند. مشخص تر اینکه آن وطن و دوست و آشنایانی که در ذهن تو بکر و دست نخورده با همان حال و هوای سالهایی که بوده ای و با خود می کشاندی و می کشانی اش و در فراز وُ نشیب سالهای کندن وُ دربدری هزاربار خلوت کرده ای و پیوند داده ای به هر حس و حال و هوای ات؛ چنان با واقعیت برون از ذهن فاصله دارد که هراسناکت می کند وقتی بخواهی با آن روبرو شوی. به عبارت دیگر وطن مانده در ذهن و یاد و یادمان، زیباتر و دوست داشتنی تر مانده است و به این همه ناروایی و زشتی و دروغ و عوامفریبی بیمارگونه آلوده نشده است و بیم کمرشکنی را دچار می شوی از این وطن مانده در ذهن ات که با روبرو شدن با آنچه که هست، خراب شود. تازه این آغاز ماجراست! آه غم انگیزی گلوگیر می شود وقتی که در می یابی هم دور مانده ای در بیگانگی محض و سال به سال انتظار شمرده ای و هم از فرایند آن خواب و کابوس و بلا و واقعیت هراسناک، بیگانه تر.
و بغض غریبی تردید می کارد در این پا آن پا کردنهای از برای در آمدن از کابوس! تا هر چه پیش آید، بادا باد! از پی این همه که رفت!


1) غنج زدن . [ غ َ زَ دَ ] (مص مرکب ) غنج زدن دل برای چیزی یا کسی . سخت خواهان و آرزومند او بودن : دلش برای او غنج میزند.( مرجع: لغت نامه دهخدا )

Friday, March 20, 2009

بازی عشق

بازی عشق

گیل آوایی
سپتامبر2008

دامن کشان
ساقی می خواران
مست و گیسو افشان
از کنار یاران
می گریزد....

نه! امکان ندارد که بخواهم از تکرار این آهنگ خلاص شوم. از صبح زمزمه این آهنگ رهایم نمی کند. صورتم را هنوز خشک نکرده، خوش خوشانه زمزمه اش شروع شده است.
از پنجره که به بیرون نگاه می کنی انگار همه دلمردگی ها را در این هوا جمع کرده اند و من ِ بی حوصله از همه چیز، با این آسمان که چادر ابر بر خود کشیده، آوازم گرفته است.
امروز از آن روزهاست. از آن روزهایی که بقچه خیال بگشایی. بی آنکه چون و چرای اش را بدانی یا بخواهی. بی اراده و خواست، می نشینی به گشت و وا بینی ِ در لابلای هرانچه که تا کرده ای با خودت!
از آن هوای ابری، نه باد و نه آفتاب! است که دلت برای یک لحظه نور افشانی خورشید لک می زند. هوای دم کرده ی دلگیر که روشنای خاکستری روز جان می دهد برای فکر کردن! انگار که همه چیز آماده شده باشد تا همه دلتنگی هایت را مرور کنی.
وقتی هم که دلتنگی ها سراغت می آید، اولین حسی که در تو جان می گیرد مثل این است که هیزمی بر روی هم تلمبار کرده باشی. چوب کبریتی در دست با شعله لرزان که از هوای دهانت هم دورش می داری تا هیزم ها را بگیرانی، حس تنهایی، حس دوری، حس سفر کردن به هر آنجایی که هزار یاد و خاطره داری، پروازت می دهد.
هوا که اینطور پیله می کند تا لج ِ آدمی را در بیاورد، خیالبافی ها هم مثل گُر گرفتن هیزمها، شعله های آتش اش را می رقصاند. و تو می مانی و هزار خیالت.
درحالیکه پرکشیدن خیال، بی خیال اینکه چه می کنم و به چه باید بپردازم، شروع شده، شده ام آن شیدای در جمع و جای دیگر بودن! خیالبافی ام گرفته است. خیالبافی ای که حتی آسمان ریسمان بافتن هم می شود مشغله ساعتها نشستن که بر پوز این هوای بی همه چیز بزنی که چنین لج کرده و کز کرده، بر شانه هایت می نشیند.
گوشه ای، بی حوصله تر از هر وقت، با خود خلوت کرده ام. به آسمان خیره نگاه می کنم. توده ی ابری، رنگی ِ مات، خاکستری گاه تیره ی آسمان پوشیده را دنبال می کنم. طوری که حواسم به همه جا و هیچ جا ست. شاید دنبال چیزکی می گردم .
زنگ در مثل صدای رعد و برقی سکوت خانه را می درد. بخود می آیم. بلند می شوم. بطرف در می روم. در فاصله کوتاه چند ثانیه یا لحظه ای که راهروی میان من و در را طی می کنم، کنجکاوی ام گل می کند که حدس بزنم چه کسی ممکن است به سراغم آمده باشد. با کسی قرار ندارم. یعنی حوصله با کسی بودن یا پذیرایی از کسی را هم ندارم.
بی حوصلگی محضی که آدم از بودن با خودش هم حالش بهم می خورد.
در را باز می کنم. چهره ی خندان نوناک تمام حال و هوایی که در آن بوده ام، را تغییر می دهد. وجد و شور و حال خاصی در من پا می گیرد. بوسه ای و آغوشی که انگار فریاد تندرواری، زیبایی ِ بودن و زندگی را آوازم دهد، مرا در خود می گیرد.
هنوز ننشسته می گوید:
- چی شده که اینقدر غربت زده با یه من عسل هم نمیشه خوردت!
با لبخند خوش به حالانه ای از بودن اش، می گویم:
- تو هم چه وقت خوردنت گرفته! نمیشه من بخورمت! خیلی.....
در حالیکه صدای خنده اش، همه همسایه ها را به خودشان می آورد که خاکستری هوای کز کرده را دمی از یاد ببرند، می گوید:
- خوبه هر دوتامون ویر خوردنمون گرفته! پاشو! پاشو یه آبی به سر و روت بزن، قهوه ای چیزی دست و پا کن...
صحبتش تمام نشده است که می گویم:
- اه که لج ام در میاد با این پذیرایی های کلیشه ای ! فهوه ای و گپی و بعدش..
بصدای نازآلودی می گوید:
- بیخود لج ات نگیره! هر چیزی از یه جایی با یه چیزی شروع میشه
لحظه ای با حالت متفکرانه سکوت می کند. ناز دلنشینی در چهره اش است. نازی بازیگوشانه که بخواهی چون تکه مومی در دستانش، تن به هر چه بادا بادش دهی.
تا پیش از آمدنش، پرنده ی کز کرده ای بودم که در لانه خویش خیال می بافتم. با آمدن نوناک همه چیز عوض می شود. دیگر هوا هم دلگیری تا پیش از آمدن نوناک را ندارد. بی حوصلگی جایش را به شوق پر و بال گشودنی داده است که هوای پرواز وسوسه می کند.
غرق نگاهش هستم. لبخند شیرین اش مجال هیچ اندیشه ای نمی دهد مگر تن دادن به نسیم شورانگیز بودنش که شوق می آفریند. زیبا ست. دلنشین است. جانانه دل می برد.
سکوت خانه رنگ باخته است. خرامیدن او که به نازی دلپذیر هر گوشه ای را سرک می کشد، مرا بر سر ذوق می آورد.
کرختی شیرینی در تمام جانم می نشیند. می خواهم برای در آغوش گرفتنش خیز بر دارم که کیفش را باز می کند. چند شمع از میان کیف بیرون می آورد ومی گوید:
- می خوای کمی شاعرانه اش کنیم!؟
می گویم:
- تو شعری، زیبای من، تو شاعرانه ترینی.
لبخند ملیحی بر لبانش می نشیند و می گوید:
- باز که شعر گفتنت گل کرده
می گویم:
- اینطور که تو آدمو تسخیر می کنی دیگه مجال شعر گفتنی نمی مونه! میدونی چی یه؟
با کنجکاوی خاصی می پرسد:
- نه! بگو چی یه!
می گویم:
- گاهی آدم کلمه، واژه واسه گفتن حس اش کم می یاره یعنی نمی تونه همه ی اونی که می خواد بگه!
با نگاه شیرین بازیگوشانه ای می گوید:
- خوب عزیزم بخون برام!
می گویم:
- دقیقا گرفتی چی می خوام بگم! همون! موسیقی! هنر! زیبای من، هنر بداد آدم می رسه وقتی واژه ناتوانه از گفتن!
در حالیکه شمعها را در میان دستانش دارد، بحالت اینکه بخواهد خمیازه ای بکشد، بسوی من می گیرد و می گوید:
- بیا یه کاری کنیم!
می گویم:
- همه اش یه کار!؟
خنده ی بلندی می کند و می گوید:
- اوا....اینقدر سوال پیچم نکن! بلند شو اینطور نشین هی....
تا بخواهم چیزی بگویم، ادامه می دهد:
- بلند شو یه دوشی بگیر از این خمودگی در بیا
هنوز حرفی نزده ام که می گوید:
- تا وان رو پر کنی این شمع ها رو هم روشن کن. من هم این عودها رو روشن می کنم که بوی پیپ همیشه روشنت رو قابل تحمل کنه.
شمعها را بدستم نداده، رو به پنجره، به چشم انداز سبز ِ تن داده به هوای خاکستری، نگاه می کند. دستانم را بدور سینه اش حلقه می زنم. با شوقی حریصانه بغلش می کنم. عطر تنش یاغی ام می کند. سرکش و بی قرار از لبانش آنگونه که بخواهم همه ی او را ببلعم، بوسه ای می گیرم.
نوناک رام و آرام به همان حالتی که به بیرون خیره شده است، سر بر سینه ی من رها می کند. دستانم را بروی سینه خود در دستانش می گیرد. نوناک است و من و دنیایی که از آن ماست. نمی دانم چقدر در همان حالت می ایستیم. انگار که بخواهم به هر تار موی اش بوسه ای بیاویزم، سر در گیسوان اش فرو می برم. مست در پیچ و تاب آن غرق می شوم که به نرمی دلنشینی رو برمی گرداند و نجواکنان می گوید:
- شمعها رو روشن کن. برو وان رو پر کن....
دستپاچه با نفس نفس زدنهای هیجان انگیزی که بخواهم هر چه زودتر مقدمه چینی ها را پشت سر نهم و از این آوردن و آن بردن خلاص شوم، شمعها را از او می گیرم. قلبم به اختیار نیست. ضربان شتابان آن، سینه را چون طبل ور آمده ای، به پوم تاک می کوبد. با شوق بی مانندی به حمام می روم و شیر آب گرم را باز میکنم تا وان پر شود.
شمعها را هر کدام در گوشه ای از حمام می گذارم. .وسواس خاصی را دچار شده ام.وسواس از اینکه شمعها را در چه زاویه ای بگذارم که رقص نوازشگونه ی شعله اش، توازنی با حال و هوای این لحظه مان را داشته باشد.
هنوز شمعی را روشن نکرده ام که عطر عود از داخل سالن نشیمن فضای همه جا را پر می کند.
پیش از اینکه اولین شمع را که مقابل آینه گذاشته ام، روشن کنم، صدای نوناک مرا بخود آورد:

- لا لا لا لا لاللا للا لای لای لا للا للای لای ...

به این ترانه علاقه ی خاصی دارد. با خاطرات زیادی از ما پیوند خورده است. همیشه هم می گوید که اصل آن، ارمنی است اما آذری ها آن را از خود می دانند و می گویند که ریشه ی این ترانه آذریست. من هم که نه ارمنی هستم و نه آذری، به خنده خود را کشور سوئیس خوانده ام که بین دو کله شق گیر افتاده است. چقدر این تشبیه من تا کنون سبب خنده او شده است.
بارها شده که این ترانه را خوانده و از او خواسته ام که بزبان ارمنی نیز بخواند. باوجودی که اینهمه باهم هستیم اما هنوز زبانش را یاد نگرفته ام و وقتی می گویم:
- لا وِس!؟
با خنده می گوید:
- تو هم با این زبان یاد گرفتنت شاهکار کردی!
در چنان حال و هوایی هستم که نوناک مرا به سبزی و رستن و بهار شدن می کشاند. او عشق می آفریند و من از او سرشار می شوم. او زلال و بی پیرایه می شکفد و من به مهربانی بی دریغ اش چون شرابی از او می نوشم و مستانه پَر می کشم.
با لبخندی که بر لب دارم ادامه می دهم:

- در جام می
از شرنگ دوری
وز غم مهجوری
چون شرابی جوشان
می بریزد

و نوناک با صدای نرم و مخملین اش که هربار می شنوم گویی سوار بر ابرها پر می کشم، واخوان می کند:

- دارم قلبی
لرزان ز ره اش
دیده شد نگران....
از سالن ادامه داد:
- ساقی میخواران،
مست و گیسو افشان
از کنار یاران می گریزد....

هربار که نوناک زمزمه ای می کند. ترانه ای می خواند، حسی سرشار از مهر و زندگی ِ بی غش انسانی، تمامی مرا فرا می گیرد. او مهربانی بی مانندی در دل من می کارد. همیشه هم تازگی دارد . هر بار هم دوست ترش می دارم.
آخرین شمع را هم با صدای دلنشین یار می گیرانم. هر گوشه از حمام را بخوبی وارسی می کنم. رقص شعله های شمع، نور رقصانی را در جای جای حمام می پراکند. بخار از وان حمام بلند شده است. نوناک عودها را گیرانده وعطر آن، همه ی خانه را پر کرده است. بر لبان اش آهنگ ترانه ی خاطره انگیزمان ادامه دارد:
- لا لا لا لا لاللا للا لای لای لا للا للای لای ...
من مست ِ شادابی و سبزانه ی حضور او هستم. شوقی در من است که انگار همه ی زمان همان لحظه است و همه هست و نیست جهان نیز در همان لحظه با او و در او خلاصه شده است که هیچ چیز دیگری در آن لحظه ی مشخص گویی نیست نه اینکه بقول حافظ " یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم "! نه! اصلا حس کم و بیش خواستن چیزی ، حس کاسبکارانه ای است که هیچ وقت اهل اش نبوده ام تا زیادت طلبی اش را خواسته یا نخواسته باشم. هیچ نیازی به زیاده خواهی در ذهنم نیست. همه چیز در همان لحظه و در نوناک است.
در آغوش ِ هم، بگونه ای که رقص والس +ی را آغازیده ایم، با هم زمزمه می کنیم:

- دامن کشان
ساقی می خواران
مست و گیسو افشان
از کنار یاران
می گریزد
در جام می
از شرنگ دوری
وز غم مهجوری
چون شرابی جوشان
می
بریزد
دارم قلبی
لرزان ز ره اش
دیده شد نگران
ساقی میخواران… از کنار یاران…. مست و گیسو افشان…. می گریـــــــــــــــــــــــــــــــزد…

نرمای سینه اش آتشفانی به جانم می دواند. گر گرفته ام. دستان اش رابه دور گردن من حلقه می کند. زمزمه هامان با
بوسه
بوسه
بوسه
سرشار می شود.
با هر حرکت، یک گام بسوی نور و شمع و شور می رویم.
نوناک با چشمانی مست ِ خمار ، هر بوسه را به بوسه ای پاسخ می دهد. چهره اش گل انداخته است. افشان جنگلی اش را چنان گسترده است که با هر گام چون رقص دل انگیز برگ و نسیم بازیگوشانه از شانه ی او بر سینه ی من سرک می کشد و تار بلند گیسویش گاه دزدانه از میان بوسه هامان می گذرد.
چنانکه از هوای خفه ی چاردیواری، به سراسیمه گریزی، پنجره بگشایی و هوای تازه را به آغوش بی مثالی به تمامیت خود بکشانی، نوناک را در خود می گیرم یا شاید خود در او غرق می شوم. بگونه ای که از خوابی عمیق به تکانی زلزله وار بیدار شوم، به خود می آیم.
اسمان ابری، بی باد و باران و آفتاب ، تغییری نکرده است. چشم بر می گردانم. از دورهای خیال انگیز بر می گردم. به دور و بر خویش می نگرم. خانه در سکوت همیشگی اش لج کرده است. پنجره از گشوده شدن به هوای خاکستری سر باز می زند. صدای زاغ همسایه ام که از بالای درخت، زاغ ِ گذر بی رهگذر را چوب می زند. به گوش می رسد. کلاغی لی لی کنان بروی چمنهای آن سوی گذر طعمه ای می جوید. سر بر می گردانم.
نوناک نیامده است. شمعی روشن نشده است. عودی در خانه عطر نمی پراکند. پنجره ای باز نیست. دستی بر کوبه در خانه ام کوفته نشده است. زمزمه ی مرا همنوایی نیست. کسی سراغ مرا نگرفته است.
امروزم مثل همه روزهای دیگر است. هوا دلگیر، خاکستری، سیاه ! هیچ نسیم و بادی وزیدن نگرفته است. برگی بر شاخه ای نمی جنبد. شاخه بر تنه درخت نقاشی شده است. پرنده ای پر نمی زند. ابری سر باریدنش نیست. آسمان سر ِ آن ندارد که سر از این همه دلمردگی به در آرد.
من هستم با زمزمه ای دلنشین وهمصدایی خیال انگیز که خیال می گیراند وُ تا عمق جان من هوار می شود:

دامن کشان
ساقی می خواران
مست و گیشو افشان
از میان یاران
می گریزد…


ناتمام!

Thursday, March 19, 2009

نوروز و بهارانتان خجسته باد


Wednesday, March 18, 2009

لباس عید

لباس عید
گیل آوایی

گوشه دیوار پای تیر چراغ برق، بر روی تنه درخت کنار آن، کز کرده نشسته بود و در پنهانی رهگذران ِ هر یک غرق در تب و تاب زندگی هر روزه، آرام گریه می کرد. لنگه شوارش که وصله ای بر زانوی آن بود، از پای رها شده اش تاب می خورد و باد از لنگه گشادش هوا می رماند در آن و بادش می کرد.
- چرا گریه می کنی
همکلاسی اش همچنانکه بازوی او را تکان می داد، پرسید.
چیزی نگفت. با بالا کشیدن آب دماغ، سرش را تکان داد که چیزی نیست. اشک تمام صورتش را خیس کرده بود. در جای جای گونه اش لکه های تیره رنگی از خاک و اشک دیده می شد. با سرآستین کت پاره اش، گاه گاه اشک از چشمانش می زدود و صدایی بین هق هق و سکسکه در می آورد، باز به نقطه ای ثابت اندوه می شمرد.
همکلاسی اش دوباره بازویش را باشدت و جدیت بیشتری تکان داد و پرسید:
- خوب بگو چی شده! برای چه گریه می کنی؟
به آرامی گفت:
- چیزی نیست. ولم کن
- اگر چیزی نیست چرا گریه می کنی؟
- همین جوری دارم گریه می کنم
- خودت را مسخره نکن بگو چه شده
- هیچ
کنارش ایستاد و به فکر فرو رفت. نگاهش می کرد و هیچ نمی گفت. دلش بیشتر می گرفت وقتی نمیدانست برای چه او گریه می کند. دست در جیبش کرد. پولی که برای خریدن نان از مادرش گرفته بود داخل جیب با انگشتانش شمرد.
چراغ میوه فروشی با آن لامپ مدادی اش تمام کوچه پهن و خاک گرفته را روشن کرده بود. پیرمرد دوره گرد که چارچرخ اش را مثل همه ساله پر از آجیل رنگ و وارنگ کرده بود، به طرف دکان میوه فروشی هول داد تا در پناه نور افشان چراغ، بیشتر بتواند مشتری را به خود جلب کند.
صف نانوایی از دور دیده می شد. کسانی که نوبتشان شده بود، نان سنگک بزرگی که درازی اش گاه هم قد خود او بود، این دست آن دست می کردند تا از داغی نان کم شودو و خوشحال از اینکه نوبتشان رسیده و توانستند نان بگیرند، از نانوایی دور می شدند.
نگاهی به دوستش کرد و گفت:
- نان ممکن است که تمام شود. من می روم نان بگیرم. بعد بر می گردم
هیچ نگفت. سرش را طوری تکان داد که برایش مهم نیست چکار می کند.
هنوز دوستش دور نشده بود که نگاهش کرد ببیند لباس تازه اش را پوشیده یا نه اما دید که مثل خود او لباس هر روزه اش را پوشیده است. دوباره سرش را پایین انداخت. آب دهنش را قورت داد. نمی دانست از دست پدرش عصبانی باشد یا مادرش. به حرفهای آنها فکر می کرد که پدرش می گفت:
- نه! با چه بخرم!با کدام پول!؟ با این پولی که در می آورم، بزور شکمشان را می توانم سیر کنم.
مادر که غم دنیا گویی در دلش تلمبار شده، آهی می کشید و می گفت:
- برای بچه ام این سال تا آن سال یک لباس هم اگر نگیریم، دق می کند. مگر بچه های مردم را نمی بینی! همکلاسی هایش چه!
- وقتی نمی توانیم! چکار کنیم! من که نمی توانم خودم را بکشم!
- خوب یک فکری بکن!
مادرش وقتی به دستانش نگاه می کرد، می فهمید که مادرش به النگویی فکر می کند که یادگار مادر بزرگ بود و او آن را فروخته بود تا به زخم دهان باز کرده زندگی ِ از همه جا غم بارشان بزند. آنقدر فکر می کرد که انگار یک کوه بر شانه هایش گذاشته باشند، و بعدش هم وا می رفت. معلوم بود که از ناچارگی بریده است.
دوباره گفت:
- یک فکری باید بکنی
کمی سکوت کرد و گفت:
- یک شلوار! با یک کاپشین! هرچی شد! ارزانترینش را بگیر. اما...
شوهرش منتظر تمام شدن حرفهای زنش نماند و گفت:
- نمی خرم. نمی توانم بخرم. از کجا بیاورم! ول کن! اینقدر به جان من نیافت و نگو بخر بخر
همین لحظه بود که خیس عرق وارد خانه شده بود. کنار حوضچه با پارچ آبی که مادرش گذاشته بود، کمی آب خورده بود. حرفهای پدر و مادرش را پیش از اینکه داخل خانه شود شنیده بود. کم مانده بود همانجا زیر گریه بزند چون فهمیده بود که امسال هم برایش لباس نو برای عید نمی خرند.
پارسال هم همینطور شده بود. وقتی که بعد از سیزده به مدرسه رفته بود، خیلی از همکلاسی هایش با لباس نو آمده بودند اما او با همان لباس پیش از عید به مدرسه رفته بود. وقتی در انشایش نوشته بود که بزرگترین آرزویش یک دست لباس نو برای عید است، همه همکلاسی هایش خندیدند. اگر معلم بدادش نرسیده بود خیلی خجالت می کشید اما معلم حساب همه همکلاسی ها را که خنده کرده بودند، رسید و سرجایشان نشانده بود. انگار که همه خجالت کشیده بودند از اینکه به ارزوی او خندیده بودند.
اما اینطور که پدر و مادرش با هم می گفتند امسال هم از لباس نو خبری نبود. بغضش گرفته بود. از وقتی که پای تیربرق روی همین تنه درخت نشسته بود صد بار این فکر را در خود تکرار کرده بود. داشت بلند می شد که همکلاسی اش از راه رسید.
- خوب شد رفتم. یک کم دیگر اگر دیر می شد نان به من نمی رسید.
هیچ نگفت و به نور چراغ میوه فروشی چشم دوخت. همکلاسی اش پرسید:
- چرا گریه می کردی؟
- همین جوری
- خوب بگو چرا گریه می کردی
- گفتم که همینجوری
- مگر می شود
- چرا نه
- من هیچوقت همینجوری گریه نمی کنم همیشه یک چیز هست که گریه ام بگیرد
- ولی من همیجوری گریه می کنم
- نه بگو چه شده
- برای تو عید چه خریدند ؟
- چیزی نخریدند. لباسهای برادرم را برای من کوتاه کردند. باید لباسهای برادرم را بپوشم.
- همین؟
- یک کفش ورزشی خریدند
- خوشت می آید
- آره بد نیست. تو چه
- هیچ
- چه هیچ!
- خوب هیچ یعنی هیچ
-هیچی برای تو نخریدند!؟
دوباره بغض اش گرفت


ناتمام

Thursday, March 12, 2009

فراق دوستانش باد و یاران

فراق دوستانش باد و یاران
گیل آوایی
دوازده مارس 2009
یادم می آید زمانی که دور از گیلان بودم و در تهران بزرگ مانند قطره ای از اقیانوس بی در و پیکر، در پیچ و تاب دهه شصت، هزار جان خویش می شمردم با آن همه سربازان صاحب زمان هار که گاه پیدا در هیبت گرمکانی حقیر بودند و گاه ناپیدا در شمایل انسانی ِ همچون همان آمد و شد کنندگان کوچه و خیابانهای شهر، که زاغ همه را چوب می زدند، و من نیز می بایست برای دیدن دو فرزند خویش ، ناگزیر از سفر هر باره ای به گیلان می شدم.

یکی از بزرگترین و جانانه ترین لحظات برایم خلوت کردن در سفر بود و صد البته گوش جان سپردن به موسیقی خدایگونه اصیل سرزمینمان که پیوندی عاشاقانه با آن داشته ام ( دارم هنوز!). یکی از همین آثار موسیقی ِ قابل دسترس آن زمانی ام، نوار کاستی بود با عنوان بی قرار که با آواز شهرام ناظری بود و آهنگ آن نیز اگر اشتباه نکنم از جمشید اندلیبی، که باز صد البته آن نوای آتشفشانانه ی تا عمق جان آدمی، نی ، که قطعه ای چاشنی پایانی یک سوی نوار کاست بود از جمشید اندلیبی با اجرای ماهرانه ی خود او که هنوز مایه های آن در یادمان خیال انگیز همیشه با من جانی زنده و حاضر دارد.

با این پیش گفتار هدفم رسیدن به یک بیت شعری بود که در این اثر موسیقیایی دکلمه می شد و آن چنین بود:

فراق دوستانش باد و یاران
که مارا دور کرد از دوستداران

هربار که به این جای نوار کاست می رسیدم و می شنیدم که این بیت خوانده می شد، با توجه به دربدریها و اوضاع و احوال سالهای بویژه دهه شصت که دمار در می آورد و کمر می شکست، پوزخندی می زدم با زمزمه کلماتی قصار از همان واژه های متداول گیلکی در مناسبتهایی از این دست، که این شاعر(سعدی ) هم آمده است نفرین کند!؟ و تکرار می کردم با همان پوزخند و گذر تصویری از روزگار همان زمانی خود در ذهن خویش :

فراق دوستانش باد و یاران
که ما را دور کرد از دوستداران

و این خاطره ای شده تا همین دمی که این چند خط را می نویسم، باز صد البته با تفاوتی از زمین تا آسمان در مقایسه با دو ح