Monday, August 02, 2010

روبهان ازاد و شیران وطن زندانی اند - گیل آوایی


روبهان آزاد و شیران وطن زندانی اند
روزگار ما ببین ملت چسان قربانی اند


رهبری افتاد دست مفت خور روباه پیر
این چنین عمامه داران قاتل ایرانی اند

می مکند از خون ملت می نمایند قار قار
با بلاهتهای مردم خود چنین روحانی اند

بی وطن، بی ریشه اند عمامه داران وای وای
مردم از بی ریشگان قربانی نادانی اند

گشته ایران سربسر زندان و گورستان دریغ
یا سرِ دارند شیران یا همه زندانی اند

حوزه ها را کی بُوَد از علم و دانش بهره ای
این هیولایان همه سرگرم جهل و جانی اند

باید این ننگ بلاهت ها ز ایران پاک کرد
ورنه از عمامه داران مردمان قربانی اند

ای شمایان گربود مهر وطن برخیز تیز
کاین همه عمامه داران از پی ویرانی اند

Wednesday, July 28, 2010

بیچاره ها شما که حتی از گور شاعرمان می هراسید، چه ادعای اقتدارتان است! – گیل آوایی

بیچاره ها شما که حتی از گور شاعرمان می هراسید، چه ادعای اقتدارتان است! – گیل آوایی

یکی از بی شرمترین و ریاکارترین حاکمیت تاریخ ایران بر خاک بلا زده مان حکومت می کند. حاکمیتی که هیچ بنیان و اساس و نشان از درستی و راستی و شناسه های انسانی ندارد مگر کریهترین، سیاهکارترین و ابله ترین نمادهایی که می توان تصور نمود.

از خدا و پیغمبر و صاحب زمان، که به هر روی در هر شرایطی، نیمچه حس احترام و باوری میان مردم بود، به نفرت و خشم و کینه و دروغ و ریا آلودند و از چهره ی واقعی اسلام پرده بر کشیدند. چنان شده است که از هر چه اسم خدا ومحمد و صدای اذان و قرائت قرآن، همه بیزارند. آنانی که داغ شکنجه و زندان یا داغ عزیزان به خون کشیده شده بر یاد و جان خود دارند، با هرچه اسلام و آخوند و مومن و مسجد و منبر، مو برتنشان راست می شود و به خشم و نفرت آه می کشند از جنایتی که بر همگان رفته است.

این جانیان با آن کشتار خونبار زندانیان سیاسی رسیدند به کهریزک که شکنجه و تجاوز و عربده کشی ها ی جاهلانه ی هزارسال پیش، که در روز روشن با وقاحت مشمئزکننده ای انکار می کنند و سر در خرافه ی متعفن صاحب زمانشان دارند.

سالهای پیش اگر برای افشاکردن آنچه که در زندانها و خاورانهای میهنمان بدست همین جانیان می گذشت، می گفتیم و می کوشیدیم پرده از جنایت اینان برکشیم، با هزار برچسب و انگ و دروغ ما را به شایعه پراکنی و وابستگی به بیگانه و خزعبلاتی از این دست می راندند و بجانمان می افتادند اما امروز کار بجایی رسیده است که حتی خود به این جنایتها اعتراف می کنند و می چسبانند به خدمت به امام زمان و ظهور نحسش که نمی دانم در کدام دخمه ی متعفن ذهن این جانیان جا گرفته که خرافه ای به این بلاهت را ریشه شده است.

با همه نارواییها و ریاکاریها و فرصت طلبی ها و فرصت سوزی ها هر آنچه که دل هر انسان شرافتمند را ریش می کند، در شرایطی قرار گرفته ایم که مردم و مملکت می رود تا بدست این جانیان به اوضاعی بدتر از افغانستان و عراق تبدیل شود.

نمیدانم آن نیایش را بیاد دارید که می گوید" اهورامزدا این کشور را از دشمن، خشکسالی و دروغ محفوظ بدارد!؟، امروز شاهد دشمن و خشکسالی و دروغ یک جا و در یک حاکمیت جمع شده، هستیم آن هم نه حکومت ِ از یک یورش بیگانگان به معنی فیزیکی آن بلکه در لباس کسانی که باور مردم را وسیله ی اسارت همین مردم قرار دادند وبرگرده شان سوار شده اند. حکومتی که ادعای دهن پر کن بیش از هزار و چهارصد ساله محمد چوپان را در چنته دارد و علی قاتل را به اسطوره ی عدالت و قسط! و حسین در سودای خلافت را سرور ازادگان! که اینهمه را بخورد مردم داده و می دهند و از کنار آن ارتزاق می کنند و بقا یافته و می یابند.

بگذارید از تابوهای جاهلانه دور شویم و تعارف و رو در واسی و عفت کلام و احترام به عقاید و مبانی ای از این دست را در برخورد و بیان حاکمیتی سرتاپاجنایتکار ، مستمسک ِ در لفافه گفتن قرار ندهیم و بی پیرایه و آشکار بگوییم.

می گویم علی قاتل برای اینکه وقتی در تاریخ همین اسلام می خوانیم که در یک روز شصد زن و مرد و پیر و جوان توسط همین قاتل یعنی امام اول شیعیان از دم تیغ گذرانده می شوند و زنی که خانواده اش به خون کشیده شده را برای تجاوز در میانشان تقسیم می کنند، همین علی با آن چهره ی کریه و زشتش که حتی به برادر نابینایش رحم نمی کند، همین علی ای که نمانیده خون آشامش خون ایرانیان را جنایتکارانه وبدتر از مغول به زمین می ریزد، کجا می تواند نماد قسط و عدل باشد یا فرزند جاه طلبش که سودای خلافتش است بدست حاکمش، یزید، سرکوب می شود، نماد آزادی می تواند باشد!؟ تا چه حد باید از خرد و بینایی و آگاهی و از خود دور شده باشیم که چهارده قرن به لاطائلاتی از این دست بها دهیم و جنایتکاران خون آشامی همچون خمینی و خامنه ای را چونان ماری در آستین بپرورانیم!؟

شریفترین ِ انسانها به قتل می رسند، شریفترین انسانها در زندانها بدست ابلهانی با همین تفکر و فرهنگ شکنجه و اسیر می شوند، شریفترین انسانها در ناکجاآبادهای این جهان خون دل می خورند اما تهی مغزانی چاقوکش، خدافروشانی خرافه مست با نام رهبر و خبره و وزیر و وکیل ملت و ممکتی را به گروگان می گیرند و از قاتلان چنین اسطوره هایی می سازند. و این همان روند تاریخی اوباشانیست که ایرانی در خانه خود به بردگی گرفته شدند و جاه و جلال بازماندگان جنایت های اسلامی را با امام و امامزاده و محرم و صفر و رمضان و گریه و لابه و ندبه پاس داشتند.

این را می نویسم تا بگویم که از همان خشت نخست، این دین و باور و سیاستمدان ِ آن، تبلور چنین جنایت و تاریخ و فرهنگ بوده وهستند و جماعتی از همین جنایتکاران را با نام رهبر و رئیس و وکیل در کشور خونبارمان ایران داریم که از روشنفکر دین سیاسی اش گرفته تا آخوند و پاسدار و بسیج و بازاری اش ( مثل عسکراولادی ِها .....!) همه و همه برآیند همان جنایتهای تاریخی اسلامند که بر مردم و سرزمین ما جنایت تحمیل می کنند.

براستی این ابلهان آنچنان غرق در خرافه و بلاهت خویشند که نمی بینند وقتی از یک روزنامه نگار! از یک وبلاگ نویس! واهمه دارند حتی از گور یک شاعر ایرانی می هراسند، چگونه با اینهمه وقاحت ادعای اقتدار و مدیریت جهان و شاخ و شانه کشیدن به دنیای متمدن دارند!؟
جنایت و خیانت و بلاهت و غارت و دروغ و ریاکاری تا کجا باید باشد تا از شر این خرافه مستان خدا فروش با آن توهمات صاحب زمانی شان رهایی یابیم!؟ این روند چنانکه نشانه هایش پیداست گویی می رسد به آنجاییکه خامنه ای را خدا و فرزند حرامزاده اش را صاحب زمان می خوانند!
از این بی شرمهای متوهم، هیچ چیز بعید نیست!

Monday, July 19, 2010

بهت زده - گیل آوایی




بهت زده
گیل آوایی
18 جولای 2010

نه! همسفر!،
یک جا گشاد دادیم !
یکجا کلام را حرمت باختیم
حرمت ِ کلام گم شد
از ما نبود بر حرمتی کلام بنشانیم یا کلام به حرمت
کرامت ما بود انسان بستاییم به حرمت ِ بودن ِ انسان
و انسان بودن.
گیر وُ دار غریبی بود همسفر
کلام گم کرده بودیم از عمق فاجعه ای که رفت بر ما
حرمت چنین به بی حرمتی نشست روز روشن
و ستایندگانی بی چشم و رو
به تقدس ریاکاری نشستند
تا سلیطگانی خدای را به بی حرمتی
در دل مادر بزرگ بنشانند
که هر چادرنمازی به کلاهی گشاد افسوس خورَد که سرش گذاشتند
هم
ریش پدر
آن محاسن همه ی دورها را نداشت که داشت
پیاله ای نبودش دهان آب کشان
که قدیسینش بخواند هر شام و بام
ناسزایی به حرمت کلام نشست تا خشم فرو بنشاند
جا باژگونه شد تو گویی
یک جابجایی نابجا در حیرت ِ تا یک دریا بهت زدگی
انکار از پی انکار
که آب از آب تکان نخورده است در فوران فغان ِ داغ و دار و فاجعه!
جانی به جنایت تا اوج بی آبرویی انسان مسخ !
گفتمان خدا و خر و خرما گزمگان آیه خوان را
بهت خونباری بود ما را
از بی کلامی ما
که تا آه ِ همه تاریخ گُر بگیریم اینهمه داغ
حرمتی نماند وُ کرامتی نماند و ُ هنوز هم در بهت خون وُ عزا حیرانیم
.

Thursday, July 15, 2010

نجوا گیل آوایی

نجوا
گیل آوایی
جولای 2010

ساز روزگاراست هنوز
ناسازی
ساز کردن!
کجای خشت باغ کج بود که باغبانش
تا ثریا رفته
یاس کاشته است!؟

می دانی!؟
شاخه ایست بر درخت گیلاس خانمان
که سی و یک بهار است
شکوفه خونین بار می دهد
و آواز هیچ پرنده ای نبود
خبر از خون دل نباشدش

هر شنبه مادرم
عرق ریزان گزمه ی بجان آمده ای را
دل می سوزاند:
"بیچاره!"، که گویی نبوده
خاور
خاور
ردیف عزا می بردند
خاوران!

چه سازیست ساز شده همسفر!؟
بر خون نشستن
مهربانی
آواز هر شنبه ی مادران است
دلم می گیرد از این ساز روزگار
که هنوز سرناسازی اش است ساز کردن

Wednesday, July 14, 2010

مماشات کنید! ایران بیشتر به خاک و خون کشیده می شود- گیل آوایی

مماشات نکنید،نرود میخ آهنین در سنگ
مماشات کنید! ایران بیشتر به خاک و خون کشیده می شود


سرزمین ما ایران بار دیگر اسیر اسلام و خرافه های بیرون آمده از مالیخولیای ملخ خواران است. تفکر شوم و بشدت قهقرایی عصر حجری می رود که سرنوشت شومتر از دوران تاخت و تاز نخستین یورش ایران برباد ده ِ جانیان تازه مسلمان شود.
کالبد شکافی آنچه که در تاریخ این سرزمین بدست چنین تفکر خرافه و خدای آلودگان خرافه مست شد، درس تاریخی همه ما ایرانیان بوده و هست هنوز. دریغا که از قاتلان و غارتگران خود اسطوره ساختیم و به هزار شیوه و نظر و بسط و تفسیر، چنانش نمایاندیم که زنجیر آن تا این زمانی تاریخ معاصر کابوس همه نسلها شده است اما همه این که بر مارفت یک سوی ماجرای تلخ تاریخی ایرانیان است و آنچه که امروز بدست اوباشان خدافروش به بهای اسیر کردن یک ملت و از دم تیغ گذراندن هرآنچه و هر آنکه دل به این اب و خاک و فرهنگ داده، می رود مرحله ای بیاغازد که برون رفت از آن در پرده ی ابهام است و سر در آوردن گذاری با غارت و چپاول و چاپیدن این ملت و سرزمین بدست هر ناکس بی بته ی از راه رسیده باشد.
شرایط کنونی بوجود آمده توسط چاقوکشان قاتلی که جز قتل و نفرت و انتقام و تنگ نظری و خرافه و مالیخولیای صاحب زمانی و صد البته حرص و آز سیری ناپذیر لمپنهای میلیاردرشده، هیچ سرشان نمی شود، سرزمین بلازده ما را به قهقرای از هرآنچه کابوستر می کشانند.
با این جانیان از در پند و اندرز و مذاکره در آمدن و برخ کشیدن نمود و نمادهای دین و باورهای کور و ابلهانه شان نه دردی از این مردم دوا می کند و نه راهی برای نجات همه ایران می گشاید. مرحله ای در حال تکوین است که نه از تاک نشان مانَد و نه تاکنشان!
هرآنکسی با هر نیمچه باور به این آب و خاک که می کوشد تا دری به تخته بخورد و ابلهان قاتل به هوش ایند و میدان ِ خون و جنایت به آنان بسپارند، تا دیر نشده از توهم و مماشات بیرون بیایند و راه سازش و مجاب کردن جانیان را یکبار هم شده به صداقت و آگاهی منطقی بسپارند و از روند به چنین باتلاق انجامیده دل بکنند و همصدا و همراه مردم به جان آمده، کل حکومت اسلامی را نفی کنند و عطای این حرامزاده تاریخی را به لقائش ببخشند که نرود میخ آهنین در سنگ!
جهان با زیرکی هرچه تمامتر هم از عربده کشیهای ابلهانه چاقوکشان هاله نوری بهره جسته، هم به غارت ملت و میهن ما مشغول بوده و هم سیاستهای سلطه طلبانه و غارتگرانه ی منطقه ای و جهانی اش را پیش برده است. بازنده ی همه این عربده کشیها و خرافه مستی ها مردم ووطن بلا زده ی مایند. و از پی همه ی این بحرانها و ماجراجوییهای خدافروشان صاحب زمانی، رسیده ایم به امروزی که مشتی قاتل به توهم خام و بیمارگونه شان خیالشان است که از پی طوفانی که خود درو می کنند، جان سالم بدر خواهند برد و چنین و چنان خواهند کرد. تو گویی دیکتاتورها همه کورند و جز از سوراخ بیرون کشیده شدن نمی فهمند!
شرایط بسیار خطرناک و سرنوشت ساز است.
سرزمین ما می رود تا همچون سرزمین ژنرالها ( پاکستان ضیاءالحق!)، مانند تیول این پاسدار و آن پاسدار شود. پاسدارانی که با قتل و کشتار و خفقان خونبار، همه ی ایران را می خواهند. پاسدار میلیاردرها نه به خمینی خون آشام و نه به هیچ چهره و نهاد و دینی به غیراز هژمونی بلامنازع خود پایبندند. پاسدارمیلیاردرها برای چنین حاکمیت یکدست و قدرت سیاسی و خواست و حفظ چنین موقعیتی، بحرانها و ماجراجوییهای مرگباری را در چشم انداز حاکمیت اسلامی ایران که تاوان آن را همه ی " ایران " می دهد، قرار داده که اگر جلوی این جانیان توسط مردم به معنی واقعی آن " مردم " گرفته نشود و از قدرت برکنار نشوند، تاوان مرگبارتری از پی خواهد بود که نسلهای آینده نیز از آن رهایی نخواهند داشت.
شرایط بگونه ی بسیار خطرناک پیش می رود.
برای پیشگیری از فاجعه بارتر شدن اوضاع و تاوانی که با خفقان خونبار و فقر و روزمرگی و شکنجه و اعدام هر روزه فرزندان خود باید بپردازیم، مرگ یکبار، شیون هم یکبار و این تنها راه رهیدن از حکومت اسلامی است. این حکومت فقط زبان زور می فهمد و لمپن میلیاردرهای رئیس و وکیل و رهبر را باید با توسری بزیر کشید!


گیل آوایی
جولای 2010

Wednesday, July 07, 2010

نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران - و اما چرا!؟ - گیل آوایی

نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
و اما چرا!؟
یک لحظه بدور از همه شعارها و فریبکاریهای نه فقط حکومت اسلامی بلکه همه آنانی که دستی در مبارزات سیاسی و رسیدن به حاکمیت سیاسی در ایران دارند، به این نکته بیاندیشیم که همه ی آنچه که در توان و ظرفیتهای ایران و ایرانیست برای بهروزی و سعادت و زیستن انسانی ی همه ایرانیان باید باشد و تا زمانیکه به چنین خواستگاه به حق و آرمانی خود نرسیده ایم، هر گونه پرداختنهای به برون مرز بلاهت و خیانت و بی وطنیست.
این حق هر ایرانیست که با برخورداری از چنان منابع و ثروتهای طبیعی و انسانی، به معضلات و مشکلات میهن خود بپردازد.
در شرایطی که امروز سرزمین بلازده ی ما از ساده ترین نیاز زندگی اش تا پیچیده ترین آن، وابسته به خارج است و منابع و ثروتهای ملی اش به تاراج می رود، پرداختن به برون مرز آنهم به مشتی ماجراجوی جنایتکاری که با گروگانگیری مردم، سیاه ترین روزگار را برایشان رقم زده اند، چه می تواند باشد!؟
چگونه است کسانی که در مقوله ی حقوق انسانی چنان سینه چاک می کنند که در ناکجاآبادهای بی هیچ ارتباطی با ایران، داد یا بیداد می شود، به فاصله ی یک نفس از آنها در مقابل درد و زخم مردمی که در کارتنها و خیابانها و زیر پلهای شهر از فقر و ناداری هر لحظه می میرند و زنده می شوند و سفره های خالی بسیارانی از مردم وطنمان، شرماگینی هر انسان شرافتمند را سبب می شود، لام از کام بر نمی ارند!؟ غارت کنندگانی که غارت شدگان را سرکوب می کنند و از برای دیگر مردمان دهن درانی!
در چنین آشفته روزگاری که هیچ چیز سر جایش نیست و هر خانواده ی ایرانی، به معنی واقعی کلمه، هر خانواده ی ایرانی بنوعی با شکنجه ی جسمی و روحی و روانی، روزمرگی ای بنام زندگی در حکومت اسلامی را گرفتارند، پرداختنهای سیاسی به این کشور یا آن کشور؛ به این قوم یا آن قبیله که هیچگاه مرهم هیچ زخمی از ما نبوده و همیشه و هر موقعیتی که بدست آورده اند، چنگی به هویت و نام و خاک ما انداخته اند، خیانت است و بلاهت و حنایتباری کسانی که با عنوان و اسم و جاه و مقامی از جامعه و حاکمیت تبهکار اسلامی! چنان مدافع غیر ایرانی می شوند که تو گویی همانها را نمایندگی می کنند نه مردم بجان آمده ی ایران را که هر نفس این حرامیان به جان و مال آنان بسته است و از خاک و دارو ندار آنان ارتزاق می کنند! دریغ از همت، دریغ از غیرت! دریغ از یک از هزار آنچه که خود در باور 1400 ساله شان لابه و ناله و ادعا و دهن درانی کرده و می کنند!
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران، با حاکمیت اسلامی در این روزگار ِ بی پناهی و غارت زدگی مردم ایران توسط لمپنهای خدامست! یکی از درست ترین، به حق ترین، استراتژیک ترین حرف و شعار و خواست ملت ایران بوده و است و تازمانیکه در بر همین پاشنه بچرخد، چنین هدفی خواست تک تک ایرانیان است.
در مقابل آنچه که حکومت اسلامی با ماجراجویی های ایران بر باد ده و بی مسئولیتی محض در مقابل مردم ایران دست به ایجاد بحرانهای مصنوعی و غذای تبلیعانی برای انحراف افکار عمومی و به هرز بردن نیروهایی که همه ی حکومت اسلامی را به چالش کشانده اند، باید روی خواستها و برنامه ها و اهداف مستقل و به حق و به جای ملی و مردمی خود بایستیم و پافشاری کنیم.
این حق هر ایرانیست که از امکانات درمانی ملی برخوردار باشد.
این حق هر ایرانیست که سرپناهی درخور، بالای سر خود و خانواده خود داشته باشد
این حق هر ایرانیست که امکانات تحصیل در اختیار فرزندانش باشد
این حق هر ایرانیست که پیرانه سر، بی پناه و تهیدست و آواره نباشد
این حق هر ایرانیست که ویرانه های سرزمینش اباد شود
این حق هر ایرانیست که از امنیت و عدالت و دفاع از شرافت انسانی برخوردار باشد
این حق هر ایرانیست که هر طرح و برنامه سیاست کلان سرزمینش، با رای و نظر و آگاهی و موافقتش اجرایی شود
این حق هر ایرانیست بداند فردای او چه خواهد شد
آیا یکی از این " حق " هایی که بر شمرده ام، طی سی سال حاکمیت سیاه اسلامی، تحقق یافته است!؟
در چنین بی حقوقی و با چنین فقر و بیکاری و غارت شدگی ملی! هر امکان و توان و ظرفیتی باید برای خانه و اهل خانه ی هر ایرانی باشد، چه، چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است! تا زمانیکه یک بیغوله، حلبی اباد در میهن ماست، تا زمانیکه یک ایرانی، تکرار می کنم یک ایرانی از یک زندگی انسانی و سرپناهی امن برخوردار نیست، پرداختن به بیرون از ایران به هر تعبیر و بهانه و تفسیر نه تنها بلاهت که خیانت به مردم ماست.
اصل و پایه و مبنای هر حرکت و سیاست و برنامه، ایران و ایرنیست. نخست ایران، سپس هر دین و باور و خواست دیگری!آنهم اگر مطرح شود باید در جهت منافع ایران و تداوم تامین آن باشد.

با مهر
گیل آوایی

Sunday, June 27, 2010

وقتی همه می دانیم چه بلایی سرمان می آید، ملاحظه کاری یا سکوت چرا!؟

وقتی همه می دانیم چه بلایی سرمان می آید، ملاحظه کاری یا سکوت چرا!؟
گیل آوایی


واقعیت تلخ زندگی ما ایرانیان با همه ی تحقیر و نکبتی که از حکومت اسلامی بر ماست، دست و پا زدن در یک انتظار واهی ایست که مصداق همان بزک نمیر بهار می آید است و در غلتیدن چندین باره به سیه روزی و سواری دادن به کسانی هزار چهره است که برای ماست مالی کردن هر آنچه که منافع و موقعیتشان ایجاب کند، استادند.
با همه ی آنچه که از سر گذرانده و می گذرانیم، از همان آغاز موضع گیریهای هر دو سوی انتخابات یک سال پیش در حکومت اسلامی، نشان از یک، حتی در کمال خوشبینی!، بلبشویی و تردید و هراس داشت. همان وقتی که خامنه ای وافورش را چاق می کرد و کیفور شدن ولایتش را خلسه می رفت و آقای موسوی برای چه کنم هایش، آماده می شد تا هیجده بیانیه صادر کند و اقای کروبی دل به دریای لرانه زده و در اوج حفظ نظام، که موج سواری ای از نوع خمینی جلاد را تمرین کند، مثل روز روشن بود که هیچ امام زاده ای از این حکومت سراپا جنایت و خون، نیست که کور نکند و شفا بدهد. و رسیدیم به اینجایی که هر چاقوکش و قاتل و بی بنیادی، بشود رئیس و رهبر و وکیل و سردار! به دردباری ای که نخبه المپیاد ما در سلول انفرادی بپوسد! و عنتر و لوطی بازانی از نوع خامنه ای و احمدی نژاد میدان داران جامعه سیاست و کیاست باشند! تُفو برتو ای چرخ گردون تفو!
وانفسای روزگار ما دلخوشکنکهای فریبنده ایست که از دورهای نسل من، زمانی که شریعتی " فاطمه فاطمه است" را می بافید و جلال آل احمد غرب زدگی اش را به ولع عطشبار نسل من برای دانستن در خفقان سانسور ِ آن زمانی!، روشنفکرانه نثار می نمود و خشت کج این فرهنگ و تفکر خونبار را بر خشتهای تاریخی اسلام سیاسی می گذاشت، آغاز شد و ماندیم در چرخه ی از چاله به چاه و از روزمرگی ناآگاهی به لجنزار متعفن حکومت اسلامی در غلتیدن! و رسیدن به امروزی که هنوز در بر همان پاشنه ای می چرخد که شریعتی ها ناله اش را سر دادند و کدیورها و سروش ها لابه هایش را! تازه این پایان ماجرا نیست! چه آغاز ِ بر هر پایان یک چاله به افتادن در چاهی دیگر!
چرا!؟
شاید خردکننده ترین پرسشی باشد همین " چرا"! که هنوز به دردباری همه ی این روزگار سیاهی که بر ما رفته و می رود. آدمی گُر می گیرد و شعله کشان جانش تا عمق همه بی پناهی ی انسان ایرانی، خراب می شود! براستی می شود تصور کرد که با آن دهه ی خونبار سرکوب و اعدامهای هولناک و قتلهای زنجیره ای و آنهمه جنگ و فقر و بیکاری و دزدی و غارت و دروغ و فریبکاری و هزار درد بی درمان ِ سه دهه از حکومت اسلامی برسیم به اینکه رهبرانی همچون موسوی و کروبی که یاوه های خمینی جنایتکار را چنان سر دهندتو گویی نه بوده هیچ کدام از این جنایتهایی که بر سر ما و مردم و میهن ما آوار شده است ونه زهر نسلها برباد ده ِ کسانی از نوع همین کدیورها و سروشها و .......که روشنفکرنمایانه ریختن همان خاکی به سر جامعه ایرانی را جان می کنند که سفسطه های شریعتی ها گردو خاکش را هوا داده بودند!
می گویند آنانیکه باد بکارند طوفان درو می کنند! اما بدبختی ما ایرانیان، این است که ما باد نکاشته، طوفان درو می کنیم! و علت آن جمع شدن گرد کسانی از همین حضرات است و میدان دادن به تفکری که زهرش به هزار بار پیکر جامعه ما را آلوده تر کرده است.
( به این اصل اعتقاد ندارم که رَماندن کسانی از نوع موسوی و کروبی و کدیور و سروش و گنجی و این آیت الله یا آن آیت الله، دشمن ساختن از یک دوست یا حد اقل همراهی است که در مقطع و شرایط کنونی، به نفع مبارزه ی مردم برای آزادیست! اما صد البته بر این باورم که هر چه مبارزه مردم از این سموم و زهرهای کشنده پالایش شود، رسیدن به آزادی میسرتر است! به یک درد مردن به از روزمرگی هماره است! به دیگر سخن مرگ یک بار! شیون هم یک بار!)
ما کجا می رویم!؟ ما چه می خواهیم!؟
کجا رفتنمان، با آنچه که فریادش در بالا رفت، روشن است! با چنین روشنفکرنمایان که در سفسطه و بزک کردن تفکر جنایتکارانه و تباه کننده استادند( هم غزه هم لبنان!!! جانم فدای ایران!!!؟ نمونه ی برجسته ای از فریبکاری و ریای همین حشرات است که استبداد خونین حکومت اسلامی، آنان را به عنوان روشنفکر!!! به جامعه نکبت زده ی ایران اسلامبرده! تحمیل کرده است!!!) و با رهبرانی برآمده از همین تفکر و فرهنگ که هنوز خمینی را امام چنین و چنانشان می نامند، و راه رفته و به باتلاق امروز رسیده ی تا کنون را دوباره می خواهند و هدف خود می دانند! تردیدی باقی نمی گذارد که به کجا می رویم! کجایی که سواری دادن به این حرامزاده چاقوکش یا به آن بقول خودشان پفیوزی که نمی تمرگد، است! ( اشاره به مجلس لمپنهای حکومت اسلامی بنام مجلس شورای اسلامی!)
بی پرده بگویم، هنوز همان فضایی بر جامعه ی ما غالب است که عکس خمینی را در ماه کاشته بود! و همین فضا، میدان سیاه رفتن در باتلاقی که چشم بسته، در انتحار 57 سهم ما شد و خود کردیم هر چه که بوده باشد یا شده باشد! را نوید می دهد! دنبال خمینی رفتن به اینجا کشانده شدن بود! و اینک همان راه را پیمودن! به کجا رسیدنش نیزمعلوم است!
و اما چه می خواهیم!؟
آنچه که در ورای همه ی آن شعارهای زیبا و هماره حسرتانه ی ما یعنی آزادی و برابری، می خواهیم و حرف دل همه ما ایرانیان است، رهیدن از این همه فقر و سیه روزی میلیونی و تحقیر ایرانیان فلکزده ایست که هم اکنون صنعتش بر باد رفته، کشاورزی اش بیغوله سراییست و گرسنگی و بی پناهی و بیکاری و بیماری و در وطن خویش غریب و بی پناه بودن است. و رهیدن از اینها نیز برنامه بایسته و شایسته ی آن را می طلبد.
ایا با چنین حرکتهای کور! و با کسانی که بر گرده ی ما موج سواری می کنند، خواهیم توانست به یک از آنچه که می خواهیم! برسیم!؟
واقعیت این است که جامعه ما ایرانیان، قحط الرجال نیست! جامعه ما ایرانیان ازشخصیتهای فرهیخته ای برخوردار است که جان و مال و زندگی بر سر آرمانهای انسانی شان نهاده اند! چرا در چنین روزگار سیاهی، خواستها و مبازرات پرشور مردم ما را نماینده نباشند!؟ ایا مردم ما نمی دانند یا نمی شناسند!؟
دریغا که روشنفکران ما فرصت سوزیها و عدم درک موقعیتهای سرنوشت ساز دوران زنده یاد بختیار و در پی آن بازرگان را هنوز گرفتارند و مردم ما از توهم و تکرار بیمارگونه ی گشتن گرد خمینی و فرزندان خلف ِ با عمامه و بی عمامه اش بیرون نیامده اند!
مصداق خلایق هرچه لایق! خود ما هستیم که باید گرد فرهیختگان جامعه سیاست و کیاست ایرانی ، آتش ِ ستیز با اهریمنان اسلامی حاکم بر سرزیمینمان را بیافروزیم. گردن این حکومت یا آن حکومت انداختن، فقط توجیه کردن بی مسئولیتی همگان است! ما خودمانیم که باید بی توهم و جهالت و خرافه باوری، سرنوشتمان را بسازیم!
تا مردم ما بخود نیایند،تا مردم ما مسئولانه و آگاهانه عمل نکنند و رهبرانی راستین و شایسته را راهنمای جامعه و مبارزات اجتماعی شان قرار ندهند، همین می شود که سه دهه حاکمیت جهل و حنایت بر میهن ما حکم می راند.
و این درد بزرگ و آینده سوزیست!

گیل آوایی
27جون 2010

Wednesday, June 23, 2010

یک قلم، یک ارتش

یک قلم، یک ارتش
گیل آوایی

کوهی از دوش
بر می دارم
به سادگی برهم زدن خیالی
آهی
پاک کردن کلامی
از تخته ی سیاه
تصویری می سازم
بر کاهگلی دهی
و چشمهای خیره به من
کنجکاو درس و
نگاه حیرتی از من
بی گناهی محض
می چینم
وصله پاره های تن پوش
موهای رها قیچی شده
چونان پشم چین بهاره ای
چهره های بازیگوش
گرسنه
که به تاخت یک فاصله
رنگ نامانده به رخسار پریده
فقر
فقر
فقر
کوه
بر شانه های من
رهایی به فریب هم
نه
گریز
نیست
یا
ستیز
یا
گردن نهادن ِ به من چه
از قلم
سلاحی
می سازم باز
ارتشی
در
راه است

Wednesday, May 26, 2010

تصویر در آب

تصویر در آب

گیل آوایی

گذر جاری زلال

نگاه خیره سریست خیره به من

چشم در چشم

کاوشگرانه ی بی پرسش

پاسخهای همه از پیش

پلکها برهم

در سایه روشن ابری

پاره پاره

حیرتیست چین و تاب چهره

به سفیدای اینهمه که رفت

بالابلندی سمج

راه و بیراه

فخر همه دنیا در گامهای بی ترس

ماجرایی بود یک از پی یک شمردن

تا بینهایت مرگ

که گریخت با هر تا یک چشم بر هم نهادنی

اندوه بیهوده ای دل می گیراند

برگی با رقص باد بر آب

موج موج دوباره جستن

نگاه خیره خسته ای

چشم در چشم

گاه و بیگاه

در لابلای تصویرهای در گذر

زلال جاری بازیگوش

مشت می شمارد

افسوسخشم

Sunday, May 23, 2010

حکومت اسلامی را به مرگ بگیرید تا به تب رضایت دهد- گیل آوایی

حکومت اسلامی را به مرگ بگیرید تا به تب رضایت دهد
دو نگاه متفاوت میان همه ی دو گروه عمده در حکومت هیولاهای اسلامی وجود دارد چه آنهایی که گرد موسوی و کروبی سینه می زنند، چه آنهایی که از مبارزه مسالمت آمیز و پرهیز از خشونت دم می زنند. این هر دو نگاه به باور من ناشی از یک توهم است که گروه اول به خیال خام اینکه لمپنهایی همچون خامنه ای و قاتلانِ به جاه و مقام رسیده ی موسوم به سردار و رئیس جمهور و وکیل و وزیر، دلشان به رحم خواهد آمد و نسبت به سرکوبها و قبضه کردن قدرت کوتاه خواهند آمد یعنی به دیگر سخن بر شاخه نشسته و بن می برند و گروه دیگر بی توجه به شرایط فرهنگی و فاجعه ای که به مردم ما رفته، بی توجه به اینکه نه موسوی گاندیست و نه مردم ما مردمان هندوستان آن زمانی با حاکمیت استعماری انگلیس( شرایط آنزمانی و ضرورت تغییر سیاست جهانی و تحولات آن زمانی را هم حتی اگر در نظر نگیریم!) خواهند توانست حکومت لمپنهای خدا فروش را به تمکین از خواستهای خود وادارند.
چنین نگاه متوهم به اوضاع میهن ما سبب شده است که از سویی غرق در بحرانهای مصنوعی حکومت اسلامی با برخوردهای مقطعی و موضعی نسبت به رویدادهای جاری و صد البته دور شدن از خواستها و چشم اندازهای کلان و اساسی دور شویم و حکومت نیز از مرحله ای به مرحله ی تازه تر، آماده تر و سازمان یافته تر عمل نماید و همان شود که از اوج شتابگیر ستیز مردم به چنین اوضاع غم انگیزی برسیم که دهان گشاد خامنه ای و دار و دسته اش بازترشود و این شود که همه شاهدیم.
برخوردهای تسلیم طلبانه و مسیحانه در زمانه ی کنونی با حاکمیتی تا مغز استخوان جنایتکار و بی پرنسیپ، آب در هاون کوفتن است و گرد هیچ گشتن همراه با قربانی دادن و دار و ندار به باد دادن که دیدیم و می بینیم از کجا به کجا می رویم.
تردیدی نیست که حکومت بیمی از کشتن و سرکوب و هر جنایت و خیانت و بی فردا بودن ندارد. بر دروغ و ریا و فریبکاری و هر آنچه که پلیدی و انکار آفتاب باشد، به سادگی و وقاحت شگفت انگیزی پای می فشارد و در کمال پر رویی هم روی همه آنها اصرار می ورزد. الگوی متوهمانه و صاحب زمانی اش را بافته و با اصل یا همان الگو یا هیچ، دست به هر کاری به معنی واقعی آن، می زند. نمونه ها هم یکی دو تا نیست! از دهان همه شان بیرون می ریزد. چه منتقدشان و چه " به به چه چه " گویانشان! مثل نقل و نبات هر لحظه از حکومت اسلامی شاهدیم. اصل حکومت به هر قیمت و عمل به هرآنچه که باشد.
یک واقعیت همواره نتیجه داده است و آن اینکه حکومت اسلامی هرگاه مرگ را دیده به تب رضایت داده است. از جام زهر خوردن آن خمینی جلاد گرفته تا چرخشهای مضحک گفتگوی تمدنها!
تمامی حکومت خونبار اسلامی، همیشه این حکومت بوده است که مردم را به مرگ گرفته تا به تب رضایت دهند. با همین نگاه چندین و چند بار از سر گذرانده ایم ماجراهایی که بر همه ما آوار شده است. از اعدام های فله ای حتی خیابانی گرفته تا زندانها و بگیر و ببندهای باندهای مخوف سربازان صاحب زمانی اش اما هرگاه که سوار بر خر مراد شدند و خطر دور دیدند،مسئله را تغییر داده اند.
با چنین حکومتی و با چنین تجربه ی خونباری که داشته ایم، یکبار هم که شده، صورت برخورد را عوض کنیم. بجای اینکه حکومت، مردم را به مرگ بگیرد تا به تب رضایت دهند، ما مردم حکومت را به مرگ بگیریم تا به تب رضایت دهد! آیا موسوی و کروبی و همه ی طرفدارانشان به جنین باوری رسیده اند!؟
خرداد شصت بطور مشخص مجاهیدن، با توهم اینکه حکومت را به عقب نشینی وا دارند، به خیابان آمدند. به خیابان آمدن نیرویی که اگر با خواست سرنگون کردن کل حکومت بود، هم توانشان را داشتند و هم نیروی اش را اما با توهمی که هم اینک بسیارانی همچون موسوی و کروبی، با حکومت سرشاخ شدند و نتیجه چنان شد که داغ سالهای پس از آن بر پیکر ایران و ایرانی در همه تاریخ خواهد ماند. آیا باز هم باید چنان شود!؟ آیا باز هم باید با همان توهم با حکومت لمپنهای خدافروش برخورد کرد!؟
به هزار زبان نه! باید نیروی خود را بدرستی بشناسیم. باید از توهم اینکه این حکومت با سلام و صلواتهای جنگ زرگرانه عقب بکشد، به در آییم. باید با این حکومت به همان شکلی برخورد کرد که با ما می کند. باید عرصه را به این حکومت تنگ کنیم. هر برخورد سرکوبگرانه ی این حکومت را باید سرکوبگرانه تر پاسخ داد. نمی دانم وقتی گوش شنوا نیست! سلاحها چرا خاموشند!؟
شعارهای صلواتی و فریادهای از نوع آخوندی! حتی اگر زیرکانه هم که باشد! نوعی توهم به حکومت جنایتکار و هراس از آن را دامن می زند. تکیه به نمادهایی که حکومت اسلامی نسبت به آن بهانه نداشته باشد، یک خودفریبیست!
مرگ بر خامنه ای، رئیس جمهور فاشیست و صدها شعارهای در همین راستا، که جوانان فریاد می کنند، نشان دهنده ی آن است که چنین شهامت و نهراسیدن از حکومت اسلامی وجود دارد بنا براین تکیه بر شعار و عملهایی که همین آخوندها و سیاسیکاران اسلامی در جامعه رواج داده اند، بازتاب دهنده ی چه می تواند باشد جز غلتیدن و بها دادن به همان نمادهایی که این حکومت پایه های فرهنگی و سیاسی اش قرار داده است!؟
اعتراضات یک ساله اخیر بویژه تا زمانیکه با همان توهمی که در بالا گفته شده با همان شیوهای تا کنونی برخورد کند، راه به هیچ جا نمی برد مگر طولانی کردن درد و زخمی که بر پیکر جامعه ایران است. از همان روزهای نخست به خیابان آمدن مردم پس از انتخابات موسوم به کودتا، به آشکاری بی انکاری بر می آمد که اگر خواستهای مستقل از حکومت و هدفهای مستقل از حکومت در مردم پا نگیرد، پراکندگی و به خون نشستن دست آورد همه خواهد بود اگر چه با چنین به خون نشستنی چهره واقعی حکومت اسلامی به همه شناسانده شد و مشروعیت از این حکومت گرفته شد. اما ایا اعتراضات برای چنین دست آوردی بود!؟
به هزار زبان نه!
تغییر حکومت و سرنگونی حکومت نحس اسلامی خواست اصلی همه بوده و هست هنوز. چگونگی طرح و پیگیری آن مطرح است که شوربختانه در تار ِ هزار توی توهم کسانی از درون همین حکومت گرفتار شده است.
و چنین است که باید از توهم ها دور شد. باید از بازی موش و گربه ی حکومت اسلامی و نیروهای سیاسی برآمده از درون این حکومت دور شد. باید به همان صورتی که این حکومت شمشیر از رو بسته است، با آن برخورد نمود. باید در مقابل حمله، حمله کرد. این حکومت با تو بمیری، من بمیرم! کنار نخواهد رفت! باید با تو سری کنارشان زد! لمپنهایی از نوع خامنه ای و احمدی نژادها جز زبان زور و تو سری، هیچ زبان دیگری نمی فهمند!
نوع برخورد ما در چگونه بودن این جانیان تاثیر دارد. هرچه ضعف و اشتباه از سوی ما باشد، قدرت و سوار بر ما شدن جانیان اسلامی را بدنبال دارد. هرچه ما کوتاه بیاییم، آنها رها نمی کنند! اما همین معادله را وارونه کنیم. برخوردهایمان را تغییر دهیم. خواستهایمان را مستقل از همه ی حکومت اسلامی مطرح کنیم و پیگیرانه بخواهیم. با خواستهای مستقل همه مردم در مقابل این حکومت خونبار بایستیم. اعتصابها باید ماه ها پیش فراگیر شده باشد. برخوردهای قهرآمیز با جنایتکاران حکومت اسلامی باید ماهها پیش شروع شده باشد. باید از خود دفاع کینم. تسلیم طبانه برخورد کردن، دفاع نیست! تسلیم است. از همان ابتدا تسلیم بودن است! باید مقابل لمپنهایی که به هیچ اصل و اصولی پایبندنیستند، ایستاد. باید توی سرشان زد. برای چنین ایستادنی باید باشیم نه سکوت کردن، اعتراضاتی که جنایتکاران اسلامی را چنان شیر کرده که حتی بدتر از هر زمان دیگری تحقیر آمیزتر شده اند!
استقلال، ازادی، جمهوری ایرانی، پایه ای ترین خواست همه باید باشد. نه قانون اساسی این حکومت! نه جمهوری اسلامی این حکومت! نه استقلال از نوع اسلامی که به همه جا ی نه بدتری! وابسته بودن است!
حکومت اسلامی به آخر خط اش رسیده است! برگرداندن این حکومت به اول خط! در افتادن در همان باتلاق متعفنیست که تا کنون اینهمه سیه روزی بر سر ما خراب شده است. توهم ها را کنار بگذارید! این حکومت تنها با دستان ما مردم سرنگون شدنیست و می شود. و فقط خود ما هستیم که هر معادله ای را نسبت به سرزمین خود تغییر می دهیم. هیچ نیرویی، هیچ کشور و دولتی برای ما و بجای ما از منافع ما دفاع نخواهد کرد. هیچ نیرویی غیر از ما شرایط زندگیمان را به نفع ما تغییر نخواهد داد. تنها خود ما هستیم که همه کشورها و دولتهارا بسوی خود می کشیم و ناگزیر به همراه بودن با خود می کنیم. ذره ای اگر آینده ای برای حکومت اسلامی متصور شود، هیچ کشوری با ما نخواهد بود بلکه از ما بگونه ابزاری در جهت پیشبرد سیاستهایش بهره خواهد جست. توهمها را باید دور ریخت و روی خود، تنها روی خود حساب کرد!
حرکتهایمان را با چنین تفکر و باوری تنظیم کنیم.
گیل آوایی
23مه 2010

Sunday, May 16, 2010

سکوت با یک دنیا فریاد، گیل آوایی




سکوت با یک دنیا فریاد

گیل آوایی

15 مه 2010

یک دنیا فریاد آنجا جمع شده بود و اسمش را گذاشته بودند نمایشگاه سکوت ِ ما! آن هم با هیبت غول آسای ده تندیس که بسان هوار ِ کوههای آند1، از یکسوی محلی که به بزرگی زمین فوتبالی می نمود، تا سوی دیگر آن ردیف شده بودند. اولین جایی هم که نگاه آدم می غلتید و از جای جای میدان با همه شلوغی و سر ریز بودن آدمها، روی نقطه ای کنجکاوانه خیره می شد، همانجا با همان تندیس های فلزی غول پیکر بودند که انگار همه ی کنون و این سانی بودن را به اعتراض نشسته اند چنانکه دنیای تابوها و سانسورهای تحمیلی و خودسانسوری ها فرهنگی/تاریخی انسان را به چالش بخواهند.

هنوز از پس تعجب من بر نیامده بودم ازاینکه هنرمندی مکزیکی تندیسهای برنزی غول پیکرش را آنهم در چنان بافت و ساخت فرهنگی اجتماعی امریکای لاتین آفریده باشد و این سوی جهان ِ با گستره ی یک اتلانتیک تفاوت میانشان؛ به تماشا بگذارد، دوست و یاور سالهای دربدری ام، انور، با تب و تاب خاص هر برنامه ای از این دست، مر ا بخود آورد که باید همراه او سراغ هتل یا مغازه ای در حاشیه محل نمایشگاه برویم تا یک اتصال برق وام بگیریم که مورد نیاز مراسم بود.

مانند آدمی مست که میان جمع باشد و دلش جای دیگری، نمی دانم چرا جنب و جوش دوستم را با یک چهره خیالی از ریولینو2 خالق تندیسهای غول پیکر سکوت ِ ما، پیوند می دادم. آن یک در هزار توی آمریکای لاتین بویژه زادگاهش مکزیک، چنان فریاد کرده بود و این یک در بروکسل ِ نیم وجبی، همه ی سالهای بودنش در آن را با بهای " نه " ای تاوان می داد که در وطنش آواز داده بود! چنانکه پنداری سر ِ پایانی بودنش نیز نیست.!

من هم گویی دو نفر شده بودم. دو نفر از من و من ِ من. " یکی" از من با دوستم بود برای همگامی برای تدارکات و همراهی ای که شاید بودن و نبودنم هیچ تاثیری هم نداشت و دیگری یعنی " من ِ من " در همانجایی سیر می کرد که تندیسهای با هیبت یک دنیا فریاد بودند با دهانی زیر پرده ی اعتراض، فرو بسته.

من ِ همراه دوستم گاه به های مردی سیاه با لباس شناسه برای نگهبان دم در یک هتل ِ آنچنانی، هویی می کرد و گاه برای جای پارک یافتن و یا چگونگی ترتیب دادن یک اتصال برق، همداستانی می کرد به تصمیم یا گزینه ی دوستم.

و دیگری اما در میدانک نمایشگاه سکوت، پای تندیسها سرکهای پرسشانه ای می کشید و می کوشید آنها را با حس و یافته ها و نایافته های خود محک بزند و پیوندی بیابد. چونان که اعتراض مشترک با درک حس و چگونگی آن را بی تابی می کرد.

گاه به ته ی میدانک می رفت و سر می چرخاند به نمای چوبی ای که نرده وار از خرابه ساختمانی فروریخته شده جدایش می کرد و گاه پای مکعب بزرگی به اندازه یک اتاق مکث می کرد و چرایی و زوایای معنایی ِ آنرا می کاوید.

یک ردیف از ده تندیس غول پیکر را یک به یک دور می زد و می نگریست و دنبال ربط و پیوند با انگیزه و حس و حال و هوای ریولینو بود و گاه پای یک اتاقک بی در و پیکر که فقط دیوار بود و هیچ، می ایستاد و برای خواندن متن دو تابلوی راهنما، این پا و آن پا می کرد.

تازه دریافته بود که این نمایشگاه پیشتر در اسپانیا و پرتغال نیز بر پا شده بود و بروکسل ِ هماره زنده و شکیبا، که سرش همیشه برای چنین کارهایی درد می کند، سومین محل برپایی نمایشگاه شده بود.

من ِ همراه دوستم، پا به پای او به رستوران کسپایا،2، در حاشیه محل نمایشگاه رفته بود که سگ نگهبانش ته دل ما را از ترس خالی کرده بود و بانویی مهربان در همان سرسرای رستوران، پذیرفته بود که در قبال غدا خوردن در آن؛ اتصال برق را برای اجرای مراسم ِ اعتراض بدهد. تهیه برق برای مراسم تنها مشکل حل نشده بود که فراهم شدنش، اسودگی او را در پی داشت و نفس ِ راحت کشیدنی که تا زمان برگزاری مراسم، فرصتی بود تا گوشه ای بنشینیم و قهوه ای بخوریم.

نیم ساعتی به زمان اعلام شده ی آغاز مراسم مانده بود که به میدان برگشتیم. یکی از تلاشگران تدارک این برنامه از دور پیدایش شد که بدنبال آشنا می گشت. دستی تکان دادیم و به سوی هم رفتیم. هنوز گپ ِ مان به جایی نرسیده بود که چهره های آشنا از هر سو سر رسیدند.

تابلوهای از پیش آماده شده که بر آنها عکسها و نوشته هایی به زبانهای فرانسه و فارسی و گاه انگلیسی دیده می شد، در حاشیه نرده ی پهن چوبی ای که بیشتر به یک نیمکت دراز شبیه بود و محل نمایشگاه را از پیاده روی خیابان مرز می کشید، چیده شدند.

فانوسهای آورده شده توسط همان تلاشگر خوش ذوق مان، از بسته بندیهای مخصوص اش بیرون آورده شد و شمعهای درون آنها، یکی پس از دیگری با دستان بانوی همیشه حاضر در تلاشهای فرهنگی/سیاسی، روشن شدند. مردم انبوهی که از پیاده رو می گذشتند، نگاه هاشان به تابلوها و نوشته ها و تندیسها بود و همخوانی تلفیق بجای اعتراض از دوسوی جهان را به تحسین می نگریستند. تحسینی که اندوه و اندیشگی شان را بیشتر می نمایاند تا کنجکاوی در آنچه که به تماشا از آن می گذشتند.

هر لحظه به شمار ایرانیان شرکت کننده در مراسم اعتراض که آن را متفاوت تر از همیشه برگزار می کردند، افزوده می شد. برگزار کنندگان این برنامه که با عنوان اتحاد برای ایران بودند، این مراسم اعتراضی را به نام " سکوت اعتراضی یا تجمع اعتراضی سکوت " در نظر گرفته بودند تا هم از تشابه یا تکراری بودن تجمعات ایرانی پرهیز کرده باشند و هم به تنوع حرکت های اعتراضی، طرحی تازه ریخته باشند که با توجه به نمایشگاه هنرمند مکزیکی، ریولینو، بنام سکوت ِ ما3، همخوانی داشت و تلفیقی بجا و تحسین برانگیز بود. بویژه از این نگاه که در یک سوی جهان، هنرمندی چنان اعتراض اش را به تماشای جهانیان گذاشته بود با حال و هوایی که به تناسب درک، برداشت، تعبیر و تفسیر مردم هر جامعه ای می توانست پیوندی خاص با آن داشته باشد و از دیگر سوی جهان مردمانی به اعتراض سکوت برخواسته بودند که میهن و مردمشان را به خون کشیده بودند.

در کش و قوسهای برگزاری مراسم، دو نیمه شده ی من، گاه با دید و بازدیدهای دوستان که یکی از زیبایی های برنامه گردهماییهای ایرانیان است، سر می کرد و گاه به آن نیمه دیگرم، من ِ من، به عمق فاجعه ای خون می گریست که بر پنج هم وطنش روا داشته بودند به ناروا. حسی که با شنیدن چنین خبری، گُر می گرفت و همه جان مرا می گیراند. گیراندنی که در شعله کشانش تمامی من می سوخت.

لحظه ای از این حس خلاصی نداشتم. با همه تجربه خونبار و از سرگذرانیهای هولناکی که طی سه دهه از حاکمیت خون و جنایت اسلامی بر سرزمین من گذشته است، هنوز به هر داغ و دار و پرپر شدنی به تازگی همان اولین جنایتی که بر نسل من رفته است، مرا می سوزاند و به هزار درد می کشاند. تصور اینکه مادری فرزندش را به هزار امیدو احساس و عشق می پروراند و به ثمر می نشاند، بعد جنایتکاری از نوع هیولاهای عصر حجری الله، تیغ بر او می کشند و بخون می نشانندش. چهره کمانگر، علم هولی، وکیلی با آن کودک بر روی زانوانش، رهایم نمی کند. با من است. با آنهایم. با آنها هر لحظه زندان را می گذرانم و هر لحظه اعدام را در تمامی خود حس می کنم و به آتش می کشم. آتش کشیدنی که خشم همه دنیا در من آوار می شود. جنایت چنان هولناک است که هیچ کلامی که بار معنایی گویایی برای آن داشته باشد، نمی توان یافت.

با چنین حسی می سوختم و نوای ساز علیزاده را در همه جانم هوار می کردم و مات و منگ به آنچه که دور و بر من می گذشت، می نگریستم. مسخ شده ای می شدم که ناباورانه همه زخم و اندوه و سوگ جهان را به سکوت درون خود هوار می کردم.

در اعتراض سکوت هموطنانم بودم و نبودم. بودنم تندیس گم شده ای بود در ردیف همان ده تندیسی که پایدارانه ایستایی شان را با سکوت کوه وارشان، هوار می کردند. و نبودنم به هیچ چیز آنچه که می گذشت بود بگونه ی گم شده ای که همه جهات ِ بودنش را گم کرده بود. یکی از آنها شده بودم و بخود خیره می شدم. در میان انبوه هموطنانم ایستاده بودم و به " من ِ من" که تندیسی شده بود با همان سکوت ِ ما، که ریولینو پیوندم می داد با آن.

گیل آوایی

پانزده مه 2010

.

1کوه های "آند"، قله های بلند و جلگه های مرتفع طولانی ترین رشته کوههای جهان را می سازد که به درازای 7200 کیلومتر در کناره غربی امریکای جنوبی کشیده شده است.

2- Rivelino
3- Cospaia

4- Nuestros Silencios


Monday, April 26, 2010

سبزانه سبز - گیل آوایی

سبزانه سبز

گیل آوایی

.

من داغ خاک خویش بردوش می کشم

راه و بیراه

در گذر مرگلاخ هر دیار

چونان مسیح

با حس سبز خویش آواز می دهم

زندگی

من

نفرت نمی شناسم

گر خشماگینه های سرخ

از هر دهان عزیزی فریاد کرده ام

انکار ناروایان است

بودن چنان به لابه ی هر آیه نیستاندیشان

من

داغ خاک هزاران گور بی نشان

بر جان خویش هوار می کنم

با خون و سوگ و جنگل بیدار سربدار

فریاد می کنم

بنگر چگونه خاک

داغ مرا سبز می کند

می گسترد به قامت سروقامتان خاک

من

هستم

هستم

هستم هنوز

در جایجای وطن سبز می شوم

Thursday, April 08, 2010

با هم، گیل آوایی

با هم
گیل آوایی
هنوز هیمه ی جانم
جان ِ شعله کشان است
دستانت را به من بده
راهی مانده باز پا به پای هم

کدام گستره ی بی کرانه ای که نباشی با من
نباشیم با هم
آی
دستانت را به من بده تا بی نهایت بودن
چون رقص شوریده شعله ی جانم
که تو می گیرانی اش

آه هنوز هنوزهنوز
گرمای دست تو
مهربانی اولین نگاه تست در من
به گاه بودن مات درتردیدهای گم
باری
چه شوریست سایه روشن " آری نه " کوچ دادن
تا مرز هرچه باداباد

دستانت را به من بده تا بی کرانه دوست داشتنت
هنوز
هیمه ی جانم
جان ِ شعله کشانش است با تو

Wednesday, April 07, 2010

اگر می شد- گیل آوایی

اگر می شد
گیل آوایی

به یاران بلژیکم انور و پروین

اگر می شد آدم نمی فهمید، اینقدر فکر نمی کرد، این همه به باورهایش پابند نبود، راحت بود. غمی نداشت. دنیا را آب می برد، او را خواب می برد. اما اینطور نیست. در این روزگار هرچه بیشتر بفهمی، به همان اندازه بیشتر رنج می کشی. تفاوت آدمها، جدا از درستکاری، صداقت وصفا، درک و فهم و شعور، به میزان پایبندی به پرنسیپهاییست که می گویند یا ادعایش را دارند.
کسی به هر ناچیزی ممکن است گردن بگذارد. خوش باشد و با دمش گردو هم بشکند اما برای همه اینطور نیست. گاه دنیا را هم اگر داشته باشی، پشیزی نمی ارزد.
تازه از راه رسیده بودم. خستگی شدیدی در تنم احساس می کردم. فاصله کمی که از ماشین تا خانه پیاده آمده بودم، خیس شده بودم. باران بشدت می بارید. انگار که آسمان و زمین را به هم دوخته بودند. توده ابر سیاهی بی هیچ حرکت می گریست. آب از سراشیب کوچه سر ریز شده بود.
پالتویم را درآوردم. روی جارختی آویزان کردم. انور با شنیدن صدای داد و فریاد هایم فهمید که خیلی خسته از راه رسیده ام. چایی ریخته و به محض دیدنم گفت :
- بنشین یک چایی داغ می چسبد.
با همه سلام و احوال پرسی گرمی کردم و صد البته شوخی های آنچنانی ای که خانه را گویی به هم میریزم.
با خوشحالی نشستم. مشغول خوردن چای بودم، دیدم رضا که انگار صحبتش با آمدن من قطع شده بود، به حرفهایش با پروین ادامه داد:
- این روزها برای خودم فلسفه ای بافته ام. شاید بگویی که دیوانه شده ام! که کاش بودم! اما فلسفه ای که بافته ام، یاری ام می دهد که راحت تر با خیلی چیزها کنار بیایم. فلسفه ام زمانی شکل گرفت که اندیشیدم وقتی آدمی بداند که چند روز یا چند ماه بیشتر زنده نیست.
منظورم این نیست که از مرگ نهراسد! چون یکی از راه های دوست داشتن زندگی، بیم از مرگ است. منظور من از ساعتی به عمرش نمانده، دریافتن زندگیست. در چنین شرایطی شاید دو حالت بیشتر پیش نیاید. اول اینکه بخواهد بگرید. چنان اسیر اندوه و زاری و افسردگی بشود که حتی زود تر از آن بمیرد. یا برعکس! یعنی اینکه بخواهد از هر ثانیه از زندگی اش لذت ببرد. فلسفه ام بر همین اساس است. فرض می کنم ساعتی بیش زنده نیستم. بهتر است بگویم که واقعا چند ساعتی از عمرم باقی نمانده یا به هر دلیلی خواهم مرد، با برداشتی این چنینی از هر دم و بازدم هوایی که استنشاق می کنم، لذت می برم. هر لحظه را می خواهم زندگی کنم. به معنی واقعی آن زندگی کنم. عشق بورزم. عاشق شوم. دوست بدارم. اصلا مهم نیست چه دارم یا ندارم. چه هست یا چه نیست. هر چه پیش آید! هر حرفی را بها نمی دهم. به تنها چیزی که فکر نمی کنم این است که داشته باشم، بدست آورم، آینده نگری کنم، مال اندوزی کنم، جاه طلبی کنم، چشم هم چشمی داشته باشم و هزار درد بی درمانی که عموما آدمی گرفتار آن است، ازطرفی مگر نه اینکه به عرفان، عدم تعلق وبقول معروف خاکی بودن و وارستگی و این حرفها اهمیت می دهیم!؟ ویا این خصوصیات را تحسین می کنیم و می ستاییم!؟ حال همه حرف من این است که این تحسین کردنها و پسندیده های ارزشی آدمی را در عمل پیاده کنم!
از وقتی اینطور فکر می کنم، راحتم. خیلی هم راحتم. از هر چیزی به شکل متفاوت تر از گذشته لذت می برم. برخوردم فرق کرده است. آسودگی خاصی دارم. آرامشم بیش از هر زمانیست که بیاد دارم. حتی از شنیدن صدای رفیقی متفاوت تر از گذشته لذت می برم. حتی دلتنگی هایم نیز فرق کرده است. گاه دستانم را از هم باز می کنم. نفس عمیقی می کشم. با شادی وصف ناپذیری می گویم:
- آه... زندگی! چقدر دوستت دارم!
تا اینجای حرف رضا، پروین ساکت بود. به حرفهایش گوش می کرد. وقتی به آخر حرفش رسید، پروین گفت:
- اولای حرفت احساس کردم که اینطور زندگی را دیدن باید جالب باشد. می خواستم بگویم که روی حرفهایت فکر خواهم کرد. اما بگو که مطمئنئ عقلت سر جایش هست!؟
بی هیچ تردید و مکثی رضا جواب داد:
- باور کن حرفهایی که زده ام، خیلی جدی است! خیال نکن که اینهایی که گفته ام صرفا فلسفه بافی ها و گپ زدنهای معمول است! اصلا! من واقعا به این نتیجه رسیده ام.
پروین با دیدن جدیت کلام رضا، سکوت کرد. به چهره اش خیره شد. سپس گفت:
- خیلی جالبه! باید روش فکر کنم.
رضا رو به پروین کرد و گفت:
- این که دیگه فکر کردن نداره! مگه بدت میاد خوش باشی، راحت باشی! سخت نگیری! دل شوره نداشته باشی که آی چی شد! چی نشد! گوره پدر دنیا! رضا راست میگه دیگه!

پروین با نگاه همیشگی که از آن هر کسی می فهمید که می خواهد بگوید:
- انگار جونت می خواره!

لبخندی زد م و تا خواستم چیزی بگویم، پروین رو به من کرد و گفت:
- بهتر نیست تو ساکت بشینی چاییتو بخوری!؟

حواس اش به همه چیز بود. انور، حریف تمرینی اش، را نگاه می کرد. اما حرفها، میدان از بازی گرفته و همه را خیلی جدی سرکار گذاشته بود. هیچ هم معلوم نبود که چطور شروع شد.
بیشتر وقتها اینطور است. یعنی که چندنفری دور هم از هر دری سخنی می گویند هیچ کس هم آغاز و پایان سخنی را نه از پیش در نظر داشته و نه اصولن چنان رشته ی مشخصی را دنبال می کند. فقط مصداق حرف حرف می آورد، موضوعی دنبال می شود و به تناسب جدیت کسانی که جمع را شکل داده اند، بستگی دارد. تنها مشکل این مسئله آن است که در پایان همه ی این صحبتها هیچ نتیجه گیری و جمع بندی خاصی بدست نمی دهد و عموما فراموش می شود مگر آنکه یکی چنان حضور ذهن و حافظه ی قوی ای داشته باشد که در گپ زدنهای دیگر، کسی را متقاعد یا ثابت کند که تناقض می گوید و ماجرایی از این دست. حالا هم رضا زده است به فلسفه بافی اینکه دم را غنیمت شمردن و لحظه ای زندگی کردن!
تازه این موضوع را اگر به همین سادگی جا می انداخت خوب بود! اما انگار که بخواهد در همه چیر ِ مهیا و بقول معروف صدای از جای گرم در آوردن!، فلسفه ببافد، معلوم است که در شرایط متفاوت داستان بگونه دیگر می بود و فلسفه لحظه ای زندگی کردن هم محلی از اعراب نداشت یعنی اصلا فرصت فکر کردن به چنین تعابیری برای زندگی دست نمی داد.
مونا به رضا نگاه می کرد. انگار که منتظر بود تا حریفی پیدا کند و ضرب شصت نشان دهد اما رضا با ترانه ای گیلکی همه ی نقشه ها را بهم ریخت. به محض اینکه صدای رضا در فضای خانه پیچید، مونا مانند آن خیالپرداز کارتنی که خیالش را تصویر می کند اما خوش بحال نبودنش سبب پاک کردن آن می شود، خیال حریف طلبی اش را پاک کرد.
انور دستی به شانه رضا گذاشت و تا چیزی بگوید، صدای پروین در واخوانی با رضا بلند شد:

- مرا لوچان نزن میرم تی لوچان ره
دیلا قوربان کونم تی او سرو جانه ره
آرام آرام ایم شیمی خانه دورو ور
چی چی نی مانستن زنم تره بالو پر

ناگهان همه ساکت شدند. نمی دانم چه شده بود. حرفهایم گل کرده بود. پروین روی آن چارپایه ی این روزگاری، کنار در ِ گل و گشادی که سالن سر تا به یک آسمان گویی قد کشیده، را به همه ی سایه روشن یک گستره تماشای بیرون خانه پیوند می داد، لم داده بود.
انور که با بودن ِ در جمع و نبودن ِ آنجا، دست از آن جعبه کتابی تاشو اش که باز می کرد و مثل دروازه ای به دنیای مجازی هزار بیگانه آشنا ربط اش می داد، بر نمی داشت. حرفهایم چنان گل کرده بود که اگر رضا رشتی بودحتما صدایش در می آمد :
- مگه چی چی نی کله بوخوردی!! ( مگر کله گنجشک خوردی!)[1]
داشتم می گفتم که مگر همین دیروز نبود با آن همه به زمین و آسمان گیر دادن به مراسم آخرین بدرود رفته بودیم! و تو بی اختیار نوشته بودی:
- بیا تا قدر یکدیگر بدانیم!؟

انور گفت عکس اش را که می دیدم به همه خاطرات با او می رفتم. آدمی به هیچ بند است به یک نفس می بینی چارچرخ آدم هوا می شود با این همه سست بنیانی حیات آدمی، نمیدانم چرا اینهمه دست و پای لچبازانه ای می زنند که انگار مرگی نیست.
پرسیدم
- از چی حرف می زنی! باز هم خیالت گرفته انور.
پروین گفت:
- فکر می کنم از مراسم آقای توجه می گه.

حرفم را قطع کردم . دلم می خواست بدانم در مراسم چه گذشته است. انور گفت شلوغ بود. منوچهر متنی را که خودش نوشته بود خواند. چه خوب احساس اش را صمیمانه بیان کرده بود.
رضا وسط حرف اش پرید و گفت که من همیشه چشمم به عکس آقای توجه بود. دلم به هزار موضوع ربط و بی ربط، قد می داد. اصلا نمی دانم کجا بودم. باورم نبود که نیست. آنطور زنده و شاداب داشت به ما لبخند می زد. ایرج چه اشکی می ریخت اصلا باورکردنی نبود که اینهمه احساس را با خود می کشد.
کنارش نشسته بودم. وقتی دختر اقای توجه از پدرش می گفت ناگاه بنظرم آمد که عکس من را بجای عکس آقای توجه می بینم و دخترم دارد آن حرفها را می زند.
حس بسیار قوی ای بود که تا چند لحظه حیرت زده رفته بودم . چنان در این حال غرق شده بودم که برای یک فاصله زمانی ای که نمی دانم چقدر! از آن لحظه واقعی مراسم بیرون شده بودم. عکس من در آن کادر تصویری بالای دیوار که در مقابل همه حاضرین بود، لبخند می زدم. اشک از چشمانم سر ریز شده بود. نمی دانم از اندوه در گذشت آقای توجه بود که اشک می ریختم یا حس اینکه دخترم بابا بابا گویان با من حرف می زند و من عکسی شده بودم نمایان از آن کادر تصویری مقابل همه در بالای دیوار.
هنوز از حس آن خلاص نشده بودم. یعنی با خود می کشیدم مثل شعری که تمام نشده باشد مثل حرفی که توی گلویم گیر کرده باشد مثل فریادی که باید می زدم. در همین حال و هوا بودم که پروین انگار که زمزمه وار چیزی بگوید، گفت:
آخرین باری که با پدرم تلفنی صحبت کردم از من پرسید: پروین تویی‌؟
گفتم پاپا منم، شروع کرد به خندیدن، دلیلی‌ نداشت ازش بپرسم چرا می‌خندی،
چون هر وقت صدامو پشت تلفن می‌شنید بی‌ دلیل میخندید، اصلا خوشحالی‌ که دلیل نمیخواد
میشه به آسمون آبی‌ نگاه کرد و خندید، می‌شه به ابر چشمک زد، میشه با ستاره خوش بود
آخرین باری بود که خنده بابام رو می‌شنیدم، ولی‌ خیلی‌ وقتها، هنوز صداشو می‌شنوم که میگه تویی؟ و بعد
بی‌ اختیار با صدای خنده‌اش که هنوز تو گوشم است میخندم، بعد از برگشت از مسافرت از بلژیک
به همه تو ایران میگفت اونجا تو بلژیک که بودم مثل همون بهشتی‌ بود که به ما مسلمونا وعده‌اش را دادن
دلم می‌خواست الان که از پیش ما رفته ازش بپرسم پاپا اونجا که هستی‌ روزگار چطوره، اگه خوبه یه جایی‌ هم برام نگاه دار
معلوم نیست شاید یکی‌ از این روزها یه سر اومدم پیشت، اینجا که خبری نیست، زندگی‌ مثل همیشه جریان داره، هنوز تو ایران
هیچی‌ عوض نشده، هنوز به اونا که بی‌ اعتماد بودی نمی‌شه اعتماد کرد و هنوز آدم‌ها دنبال خوشبختی‌
جای دیگه می‌گردن، اما من فکر می‌کنم همه جا میشه خوشبخت بود، فقط باید دونست رمز خوشبختی‌ چیه
پاپا میدونم که تو رمز خوشبختی‌ رو میدونستی چون با چیزهای کوچیک زندگی خوش بودی، با بازی دابنا، یا دومینو
می‌تونستی خوشبختی‌ تو پیدا کنی‌، دلم می‌خواست بعضی‌ وقتها مثل تو بودم و با شنیدن صداهای اشنا من هم بخندم، بی‌دلیل!


ناتمام
[1] اشاره به یک مثل گیلکی است که به آدم پر گو گفته می شود.

Thursday, March 25, 2010

تا زنده بود کسی یاد او نکرد، گیل آوایی

تا زنده بود کسی یاد او نکرد
اکنون که رفت همه میراثدار شدند

چه روزگار غم انگیزیست روزگار ما!؟ و چه هولناک است فرهنگ ما!
منصور خاکسار را نمی شناختم. هیچگاه ندیده بودم و پیش از پر کشیدن او، به هیچ وجه به این وسعت نمی شناختمش. تنها رابطه ی من با او خواندن گاهگاهی شعر او بود آنهم مثل بسیاری از شعرهای شاعرانی که خواندن آنها، کار تقریبا هر روزه ی من است.
در اینجا قصد آن ندارم که به منصور خاکسار و کارها و زندگی سیاسی اش بپردازم و در صف " های های" کنان ِ پس از مرگ منصور قرار بگیرم. اما یک نکته مثل خوره به جان من افتاده است که از آن نمی توانم به سادگی بگذرم و آن این است که چرا پس از مرگ، اعدام و کلا از دست دادن کسی از جامعه ی بویژه ادبی، هنری و اجتماعی مان، چنین سینه چاک می کنیم و داد سخن می دهیم!
آیا در زمان زنده بودن، به این مهربانیها و همدردی ها و سخن پراکنی ها بیشتر نیاز نداریم!؟ آیا اندوه کمر شکن روزگار سیاه کنونی به نزدیکی و همیاری و باهم بودن بیشتر نیاز نداریم!؟ چرا پس از مرگ چنین همه یادشان می افتد که باید هایی کنند به هویی که دیگر نیست!
یک لحظه به تمام نوشته ها، بیانیه ها، دوستان دور و نزدیک منصور خاکسار در عناوین مطالب و نوشته ها و پیامها نظر کنید. یک لحظه ببینید در زندگی منصور خاکسار چه کسانی به او ربط داشته اند و بنوعی در دامنه ی دوستی و زندگی او بوده اند. براستی اینان پیش از مرگ منصور خاکسار کجا بودند!؟ چرا در زنده بودن او یک هزارم چنین برخوردی را با او نکردند!؟ یادمان باشد زنده یاد غلامحسین ساعدی در نامه های شخصی اش چه خون دلی می خورد از دوستان در غربت!
اینگونه که امروز همه ی جامعه ی ما ایرانیان با منصور خاکسار بشکلی اینگونه ملموس و پرشناسه، آشنا شده اند، چرا در زنده بودن او کسی به منصور خاکسار نپرداخته است!؟
روی صحبت من به دوستان هم سن و سال و نیز هم دوره ای های منصور خاکسار است. روی صحبت من همه آنانیست که بنوعی در دایره دوستی نزدیک سیاسی، اجتماعی، ادبی و زندگی شخصی او حتی، قرار داشته اند است!
منصور خاکسار پرکشید و رفت. اولین واکنش من با شنیدن این خبر چنین بود که راحت شد! راحت شد از روزی هزار بار مردن در روزگار گندی که همه ی ناروایی و درد و اندوه و هزار نکبت از سر تا پایش می بارد. راحت شد. کاش شهامت منصور را داشتم!
منصور پر کشید و رفت، منصورهای نرفته را از یاد نبریم! چه همه ی این "های و هوی" های پس از مرگ، داروی پس از مرگ سهراب است و بیشینه، خودنماییهای تهوع آور!
در میان هم نسلهای منصور بسیارند میان ما که بندرت یادی از آنها می شود، در زنده بودنشان، حضورشان را قدر بدانیم و مهربانی دوستانه را همین! گونه، که در نوشته ها و پیامها و بیانیه ها خوانده و دیده می شود، از خود نشان دهیم. پیش از آنکه فرهنگ مرده پرستی را چنین دردآورتر با خود بکشیم.

گیل آوایی

Sunday, March 14, 2010

باد ، گیل آوایی

باد
گیل آوایی
اکتبر 2009

- فقط کافی یه باد بیاد همه چیز عوض میشه
- باد تنها که کافی نیست
- اه! چرا نیست! همه اش به باد بستگی داره. اگه بیاد!
- فرض کنیم که همین الانه باد اومد! بعد چی!
- با فرض کردن نمیشه! وقتی همه چیز به اومدن باد بستگی داره! چطور باد رو فرض کنیم! اون وقت همه چیزو باید فرض کنیم! تو هم دلت خوشه ها
- چی چی رو دلم خوشه! تو می گی باد بیاد همه چیز درست میشه خوب منم می گم که فرض کن که باد اومد بعد چی
- وقتی اومد بهت می گم
- چی رو
- می بینی
- چی رو می بینم
- همه چیزو
- یکیشو بگو
- شوخیت گرفته
- نه باورکن جدی می گم. یه چیزو بگو
- ای بابا ول کنم نیستی. خوب باد که بیاد موج میاد موج که بیاد ساحل از این دس و دلبازی هاش کم میشه دیگه اینجور گله گشاد لم نمیده و ما هم اینجور زمین گیرش! وقتی که این دسو دل بازیها کم بشه درست ما تا زانو تو آب می موینم اون وقت میزنیم به دریا
- آها
- شیر فهم شد
- یه کمی
- دیگه چرا یه کمی
- آخه این هوایی که من می بینم با این ساحل گله گشاد امکان نداره هر موجی بتونه اونجوری روش ولو بشه که از این گله گشادیش بگیره
- وقتی که باد بیاد می بینی چیکار می کنه. هنوز این دریارو نمیشناسی
- من نمیشناسم!؟
- اگه میشناختی اینجوری نمی گفتی
- اینجوری اون جوری نداره. هر بادی مگه میتونه دریا رو به هم بریزه. این دریا مثه ماست چلپ چلپ می کنه امکان نداره با هر بادی به خشم بیاد
- ده همینه. اشتبات همینه. این دریا که اینجوری صبور و آروم و رام داره زمزمه سر می ده و خوش خوشانشه، خشمشو هم به همین سادگی می بینی. همه چیزو به هم میرزه.
- آره اما اگه باد بیاد
- میاد. تو هم صبر داشته باش
- اخه این دیگه صبر نیست تنبلی یه. یه ذره بخودمون تکون بدیم بریم جلوتر. تا کمر میریم تو آب
- این غول بی شاخ و دم رو مگه میشه تکون داد
- اگه هر چه زودتر راش بندازیم. میشه تکون داد.
- اخه وقتی باد بیاد و دریا طوفانی بشه دیگه هیچ زحمتی نداره. آب همه جا رو میگیره . این لامصبام از جا کنده میشه
- یادت رفته اول چقدر راحت می شد روی این غول بی شاخ و دم رو کم کرد با یه نک پا تکون می خورد حالا که هی این دس اون دس کردیم و این هم خوش خوشانه تا کمر فرو رفته اینجوری می گی
- تو خوشت میاد انگار جون بکنی! وقتی مشکل با یه باد حل می شه واسه چی خودمونو از کت و کول بندازیم
- اینجوری که تو همه چیزو گذاشتی زمین نشستی تا باد بیاد، می ترسم اونقد فرو بری که دیگه دریا هم نتومنه ترو تکون بده
- باد که بیاد همه چی عوض میشه. یهو می بینی چه جوری همه رو از جا می کنه
- تو خسته نمیشی از این بزک نمیر بهار میاد!؟

بی " سان " گیل آوایی

بی " سان " 1
گیل آوایی
مارس 2010

چه حقیرانه به صف
هراس آفرینان به عبث!،

هیولاهای اندوهگین!
تا بن ِ دندان هراسیده
نواله از کدام بجان آمدن
گردن نهاده اند!؟

تاخت بی افتخاریست
خیل گزمکان
به هیبت لرزان
باری
سلیطگان را پاسداری
سرافکندگانند،
باخته سان دیدن،
فرمان بخون راندن!

گورهای بی نام
تاکنون،
آیا
کسی از یاد برده است!؟

[1] اشاره به سان دیدن نظامی است

سیلاب با برگردان انگلیسی،گیل آوایی

سیلاب
26مارس2009

موش وُ گوش وُ دیوار
گزمه گشت نفسگیر
نواله ی پاداش می چرد
پچ پچ هزار حادثه
سیل خروشانیست در راه
نگاه کن
شب بی مهتاب
ستاره باران آنهمه فریاد است
آه
نور افشان اینهمه لج
بودن ِ یک دشت خاوران سرخ
سیلاب بی گریز
ناگزیر

موش
گوش
دیوار
گزمکان هرز
بیهوده عرق ریز ِ سلیطگانند

dissolute
GilAvaei


Mouse,
Ear,
Wall!
The tired night watch
grazing rewards

Whispers of thousands events
Is the stormy floods in the way ahead

Look
The moonless night
Is full of stars from those shouting cry
Ah
The shining of this much of stubbornness
Being a mass grave field*

Un-avoidable stormy floods!
For sure!

Mouse
Ear
Wall
The dissolute night watch
Useless sweating for shrews!


* indication to the mass grave yard of political prisoners who were executed in Iran in 1988

Saturday, March 13, 2010

همه هیچ، گیل آوایی

همه هیچ
گیل آوایی
مارس 2010
روان
از بلندای کوهی
یا
چشمه ساری در دل دشت،

آغاز،
اولین گام جاری شدن است،

آیینه ای
که گستره یک کرانه آبی شاد،
یا
اندوهباره های یک دریا خاکستری مات.

جاری شدن
ازتو
گزینه ای اگر باشدت،
شاید آواز تب و تاب،

بستر راه و بیراه
گامهای ترا رقم می زند.

همه هیچ،
یا
هیچ همه!

Thursday, March 04, 2010

دلتنگی

دلتنگی
گیل آوایی
سوم مارس 2010

گذر از هیچ آب و اینه
نوید آشتی تو نبود
بیهوده بود بر شمردن
بی پروایی خیال
نازک هیچ آوایی
دل از اندوه بر نیاورد

چنگی آب و چشمهای مات ِ من
افشان گیسوان تو
تا بی کرانی یک قطره دریا در دستهای من
تاب می خورد

شوق غریبیست ترا بوسیدن
لب و
آب و
آینه
دلتنگی آشفته ای
اشک می باراند هنوز
یاد تو را

Tuesday, March 02, 2010

اندوهباره

اندوهباره
گیل آوایی
2 مارس 2010

سیلاب فاجعه بود
این دشت تشنه ی همیشه سر به هوا
کجای کمین ِ این خیل ِ پا به راه
رهگیر بی حساب
تاخت زد
که غبارش هنوز
عابر هر فاجعه را به حیرت
می چزاند
ببین
آنکه بر تار ساز هر غروب
نازک عروسک و اسباب بازی گم کرده است
چه اشک می نشاند بر چشمان من
هنوز
دشت تشنه ی سربه هوا
جز از برای سوگ و اندوه
توشه بر نمی چیند
چقدر دلم هوای قهقهه خنده های شاد دارد
در پایکوبی کوچه های شهر
دارهای خدا
چه نابگاه سر بدار می شمارد باز

چه رویداد غم انگیزیست
دشت تشنه دل از کدام آسمان بر گرفته بود
کاین سیلاب سر ایستادنش نیست فاجعه به باراند
روزگار غم انگیزیست رهگذر

Monday, March 01, 2010

یکی از تاسیانه ها: وقتی می گویی دوستت دارم، به سه زبان ، گیل آوایی

تاسیانه
گیل آوایی

Persian/perzisch

موتزارت
با ترنم دون جیو وانی اش

واگنر
شکوه بی مثال

چایکوفسکی
شیفتگی رقص دلبرانه

بتهون
نهیب جهان بی مرز

این همه!
آه
رشک می برند
وقتی که می گویی
دوستت دارم
عشق من

انگلیسی / engels

Mozart
With the whispers of his don Giovanni

Wagner
With no such gallant

Tchaikovsky
With the charming dance

Beethoven
With the dread no border world

This much!
Oh
Get envy when you say
I love you my love!

***
Dutch/هلندی

Mozart
Met het gefluister van zijn Don Giovanni
Wagner
Met dergelijke galante
Tchaikovsky
Met de charmante dans
BeethovenMet de schrik geen grens wereld
Zoveel!
Oh
benijden als je zegt
Ik hou van jou mijn schat!



قطعه 85 از مجموعه تاسیانه ها ی گیل آوایی
85th of love poetry : miss you by GilAvaei
85e van liefde gedichten: mis je door GilAvaei

Sunday, February 21, 2010

من یک مردم

من یک مردم
گیل آوایی
21 فوریه 2010


من یک مردم
نیمه گمشده ای در تزویر خدایان
که وحی بر جدایی با نیم دیگرم
تقدیس کرده اند

من یک مردم
نیمه باخته ای
در بلاهت یک غرور
که لاپوشانی اش
تاریخ را وارونه خشت از پی خشت
کج نهاد
دیواری که نیمه ی خویش را حصاری ناشایست
مرز داده است

من
یک
مردم
باخته نامی
که دل به هوار هزار وسوسه به دریا زدم
چه خودستایی وهم آلودی!؟
که نیمه تاریخ شرمآگینه تفسیر یکسوییست از من

من
که مردانه بار اینهمه بلاهت به نیمه گی
کوهواره نازیده ام
چه خودستایی تحمیلی ای به نیم دیگرم

مادر چه مهربانی بی دریغی بود
جهانکوله ی یک تاریخ ناروایی
به گذشت
پسر زاده بود
پایکوبانه
چه شور ِ متواضعانه ای!

من یک مردم
به نیمه مانده هنوز
خوشا آواز نیم دیگرم
که بیداری سبزیست مرا
رستن دوباره
با نیم دیگرم
پایکوبان
پا به پا
تا مرد، زن
انسان بزی ید
بی خودستایی
بلاهت
فریب
تا
جهان تفسیر دوباره ای

Monday, February 08, 2010

دو پاره، گیل آوایی

اندوه
گیل آوایی
فوریه 2010

آتش آتش
آتش و آب
آب و آتش
جاری
روان
شعله کشان
آب آب
آتش آتش
آب و آتش زدن
از برای هر آنچه ساده ترین های آنسوی دیوار
آه
گور و گوی و میدان
مشتهای آهیخته خشم
روز حساب گیراندن

دلم چه بی تاب
این پا آن پا می کند


2

باری
گذر هیچ خاطره ای
دیریست ساز دل کوک نمی کند
دریغ
بیگانه وار قسمت می شود
دیرآشنا نت ِ این آواز

از وطن چه مانده است!؟
شاید همین کوهواره اندوهی انبوه
بر گرده ها

هرآینه هوای خاک می کشد
تا بی کران گستره آرزوهایی که دیگر
هیچ حادثه ای نمی گیراندش

گورها در افق کدام نگاه
گریستن شاید
کاین غمآوازه خاک است بس فراتر از توش آدمی
واخوان

آه گُر گرفتنیست
میراثداران آفتاب
در خیل قامتان جنگل و کارخانه و دار
از یک تا بینهایت لج
هوار
دردا
اینهمه از آتش گذشتن
باز
دار است و حلقه طنابی

بیچاره رنگ باخته گزمه ای چهره پوشان
حقارت غریبیست
جانی و جلاد
که بر دار بایدشان شدن
از پی هر اعدام
به نواله ی خونین
!

Sunday, January 31, 2010

بی برنامه یکشنبه ی من و دریا

بی برنامه یکشنبه ی من و دریا

حال و هوای غریبی است این روزها! تنها که باشی می نشینی بغضهایت را می شماری و به دریا هم بزنی، فریادت را!
یکشنبه ی امروز مانند جمعه های ایران ِ آن زمانی ای بود که بودم، آخر هفته ای که هیچ برنامه ای با خود نداشت یا برای پر کردن آن، برنامه نگذاشته بودم. و این از آن روی بود که تا هم خلوتی کرده باشم با خودم، و هم خستگی را در کرده باشم.
نیمروز هنوز دلگیری یکشنبه ی بی برنامه را داشت می چید و مرا به خود می خواند. موسیقی را کمی دل دادم و خبرهای خوانده شده را که مثل هر روز بسان ِ کوهی جنگل باخته بر سر آدمی آوار می شود، مرور کردم. مرور کردنی که هر لحظه ی آن بغضی و افسوس و حسرتی کمر شکن، دمار در می آورد.
هرچه کلنجار رفتم، دیدم نمیشود یکشنبه ی بی برنامه را نشست و با این خبرهای کوهآوار، بغض ها را شمرد!، بلند شدم و راه دریا گرفتم.
در هوای پنج درجه که نسبت به دیروز و دیشب سرمایش را گریزانده بود، می شد نفسی در هوای دریایی شهرم تازه کرد. شال و کلاه کردم و راه افتادم.
هنوز به ساحل نرسیده، باد سردی بی امان سرمای آزار دهنده ای را بر سر و روی من پاشاند، تو گویی که از بی برنامگی یکشنبه؛ او نیز به جان آمده است. خودم را جمع و جور کردم و چونان یک دو سه دهه ای پا به سن گذاشته تر، خود را در کاپشین این سالهایم فرو بردم و کلاه ِ به گفتاوری دوستانم، چریکی را تا بناگوش پایین کشیدم.
دریا آشوبی داشت وصف ناشدنی! تا سینه ساحل پیش می کشید خشمآگین و برای شتابی دوباره دورخیز می کرد. در رفت و بازگشت ِ هر باره در بستر همیشه رام ِ آرام ِ ساحل می گسترد و خشم خود را کفالوده تر به هرجا می پراکند.
سلانه سلانه با فاصله داشتنی محافظه کارانه، از موجهای تا قد آدمی، فاصله می گرفتم و می رفتم.
دریا چنانش بود که انگار طوفانی در کوله نهان کرده باشد، می غرید، و من دل به گستره بی مرز تا چشم کار می کرد، خیال خویش می بافتم هر یک با آه وُ های وُ هواری.
بی تابی ِ فراتر از آنچه دریا داشت، گرفتار بودم. و دریا نیز در چنبره ی این بی تابی ِ نا آشنا تاکنون، هرچه می غرید وُ خط وُ نشان می کشید و بر سینه ی ساحل می کوفت، نه بیمی به دل من می نشاند و نه مرا به روال هماره ی روزهای پیشین و پیشترهای این سالها که خلوتش با من و خلوتم بود با او، به هم آوایی همیشگی می کشاند! دریا خشم و عصیان خودش را داشت و من نیز خرابی همه دریا با خودم.
دریا خروش بی امانش بود و من فریادهایی که دل دریا بترکد!
دیگر مثل همه سالهای تااین زمانی، یار دریا نبودم تو گویی، سر جدالم بود با دریا. و او موج از پی موج تا یک گام با من پیش می کشید و من فریادهای خویش می شمردم به هوار دلگیری که برای دریا هم تازگی داشت. فریادهای تاسیانهای خاک نبود. هوار یک دنیا بی تابی بود از به جان آمدن اینهمه این پا آن پا کردن!
چنانکه باید از پر ساحل دور نشده بودم و هنوز در گشاده دستی نیمروز آغوش خویش گسترانده بود اما دورهای مات خبر از دگرگونی هر لحظه ای را به رخ ام می کشید.
باد سردی بی امان از هر ناکجایی می گذشت و مجال ماندن نمی داد. پرنده ای نبود. کسی در افق نگاه من سایه نمی انداخت. دورهای دور تا چشم کار می کرد، توده های ابر تیره ، سراسیمه سوی این سامانی داشت که از همین پرتگاه خیال، به آن می نگریستم.
خشم دریا و باد انباشته از سرمایی که حریف می طلبید، آرامش قبل از جدال میدانی را می نمایاند که هرلحظه بیم آن می رفت که همه چیز و همه کس به جان هم بیافتند.
یک پای این ماجرا بودم در یک یکشنبه ی بی برنامه ای که از بغضهای دیار خواسته بودم بگریزم اما به فریاد رسیدم! با چنین دل به دل شدن و انتظار، تاب اینکه کدام بیاغازدم نبود! باید با دریا کله به کله می شدم! یار ِ صبور ِ هماره ی من، این بار حریف عصیانی می شد که برابرش کز کردن وُ اندوه بار نمودن چنگی به دل نمی زد. تا پای موج کفالود رفتم سینه به سینه دریا چنانکه بخواهم هرچه بادا باد!
هنوز دستی به مشت سوی دریا دراز نکرده بودم که تا زانو موج وُ کف وُ آب ِ دریا بود مرا بخود آوردن! خنده ای سر دادم و هواری که : های خوشا دیوانگی حتی اگر دمی

روزگار غم انگیزیست یاران

روزگار غم انگیزیست یاران
گیل آوایی
ژانویه 2010

خاوران ها
لاله زارانند
سیاووشان خاک
ناروایی یک تاریخ
شاهدانند

قاتلانند آیه ها بر آهیخته
گزمکان عرق ریز
نواله چرانند

الله هیبت شومی
که وحی مرگ
زوزه می کشد هر آدینه
هر روز
عمامه ها
نعره کشانند

تاریخ
سیاهی هزار و چهارصد ساله
تکرار می بافد
و اینان
الله زادگانند
فریبکارانند

وین داغ ، دار، شکنجه
وای
اوین، قزل حصار، خاوران
به خون خفتگانند
جان شیفتگانند
خونبار باورانند

آه
چه روزگار غم انگیزیست
یاران

خاک وطن با برگردان انگلیسی - گیل آوایی




خاک ِ وطن!
.
بودن نبودن
23اکتبر2009

بودن یا نبودن
کوچه های خاطره می داند
نگاه های باخته آشنایی
رفتن،
اندوه هیچ گذری به ماتم نخواند آوازی
بودن
انبوه مورچه واری لانه به آب و آتش گریزان
بیگانه
در گذر یک دنیا تنهایی
نه
هیچ کس یاد ترا
در کوله ی بودن نبودن
جا نمی دهد
بیهوده چنگ گشودن
از چه
بر چه
تاخت اینهمه لج
بودن نبودنی
باری
آینه تنها نماد بودن ترا
به نمود این جهانی پیوند می دهد
باورِهر انچه که باشی
و نگاه تو
در دوسوی آینه
به فریادی
گفته بوده
باشد
شاید

Homeland
By GilAvaei

Being or not
The allies of memories know
The lost friendly eyes
Going
To sorrow of no passing by, song of any
Being as ant’s like to a nest of such fear from fire, wet
Strange in the pass of a world loneliness
No!
Nobody saves remembering you in the bag of being or not
Useless opening grasp fist
For what
Why so much stubborn gallop run to being or not
Yes
Only mirror is the link of your exist
To the sign of this world’s like being
The faith of what ever you be!
And your eyes
Of the both sides of the mirror
Shouting cry
Might have said it
Perhaps!