Monday, April 26, 2010

سبزانه سبز - گیل آوایی

سبزانه سبز

گیل آوایی

.

من داغ خاک خویش بردوش می کشم

راه و بیراه

در گذر مرگلاخ هر دیار

چونان مسیح

با حس سبز خویش آواز می دهم

زندگی

من

نفرت نمی شناسم

گر خشماگینه های سرخ

از هر دهان عزیزی فریاد کرده ام

انکار ناروایان است

بودن چنان به لابه ی هر آیه نیستاندیشان

من

داغ خاک هزاران گور بی نشان

بر جان خویش هوار می کنم

با خون و سوگ و جنگل بیدار سربدار

فریاد می کنم

بنگر چگونه خاک

داغ مرا سبز می کند

می گسترد به قامت سروقامتان خاک

من

هستم

هستم

هستم هنوز

در جایجای وطن سبز می شوم

Thursday, April 08, 2010

با هم، گیل آوایی

با هم
گیل آوایی
هنوز هیمه ی جانم
جان ِ شعله کشان است
دستانت را به من بده
راهی مانده باز پا به پای هم

کدام گستره ی بی کرانه ای که نباشی با من
نباشیم با هم
آی
دستانت را به من بده تا بی نهایت بودن
چون رقص شوریده شعله ی جانم
که تو می گیرانی اش

آه هنوز هنوزهنوز
گرمای دست تو
مهربانی اولین نگاه تست در من
به گاه بودن مات درتردیدهای گم
باری
چه شوریست سایه روشن " آری نه " کوچ دادن
تا مرز هرچه باداباد

دستانت را به من بده تا بی کرانه دوست داشتنت
هنوز
هیمه ی جانم
جان ِ شعله کشانش است با تو

Wednesday, April 07, 2010

اگر می شد- گیل آوایی

اگر می شد
گیل آوایی

به یاران بلژیکم انور و پروین

اگر می شد آدم نمی فهمید، اینقدر فکر نمی کرد، این همه به باورهایش پابند نبود، راحت بود. غمی نداشت. دنیا را آب می برد، او را خواب می برد. اما اینطور نیست. در این روزگار هرچه بیشتر بفهمی، به همان اندازه بیشتر رنج می کشی. تفاوت آدمها، جدا از درستکاری، صداقت وصفا، درک و فهم و شعور، به میزان پایبندی به پرنسیپهاییست که می گویند یا ادعایش را دارند.
کسی به هر ناچیزی ممکن است گردن بگذارد. خوش باشد و با دمش گردو هم بشکند اما برای همه اینطور نیست. گاه دنیا را هم اگر داشته باشی، پشیزی نمی ارزد.
تازه از راه رسیده بودم. خستگی شدیدی در تنم احساس می کردم. فاصله کمی که از ماشین تا خانه پیاده آمده بودم، خیس شده بودم. باران بشدت می بارید. انگار که آسمان و زمین را به هم دوخته بودند. توده ابر سیاهی بی هیچ حرکت می گریست. آب از سراشیب کوچه سر ریز شده بود.
پالتویم را درآوردم. روی جارختی آویزان کردم. انور با شنیدن صدای داد و فریاد هایم فهمید که خیلی خسته از راه رسیده ام. چایی ریخته و به محض دیدنم گفت :
- بنشین یک چایی داغ می چسبد.
با همه سلام و احوال پرسی گرمی کردم و صد البته شوخی های آنچنانی ای که خانه را گویی به هم میریزم.
با خوشحالی نشستم. مشغول خوردن چای بودم، دیدم رضا که انگار صحبتش با آمدن من قطع شده بود، به حرفهایش با پروین ادامه داد:
- این روزها برای خودم فلسفه ای بافته ام. شاید بگویی که دیوانه شده ام! که کاش بودم! اما فلسفه ای که بافته ام، یاری ام می دهد که راحت تر با خیلی چیزها کنار بیایم. فلسفه ام زمانی شکل گرفت که اندیشیدم وقتی آدمی بداند که چند روز یا چند ماه بیشتر زنده نیست.
منظورم این نیست که از مرگ نهراسد! چون یکی از راه های دوست داشتن زندگی، بیم از مرگ است. منظور من از ساعتی به عمرش نمانده، دریافتن زندگیست. در چنین شرایطی شاید دو حالت بیشتر پیش نیاید. اول اینکه بخواهد بگرید. چنان اسیر اندوه و زاری و افسردگی بشود که حتی زود تر از آن بمیرد. یا برعکس! یعنی اینکه بخواهد از هر ثانیه از زندگی اش لذت ببرد. فلسفه ام بر همین اساس است. فرض می کنم ساعتی بیش زنده نیستم. بهتر است بگویم که واقعا چند ساعتی از عمرم باقی نمانده یا به هر دلیلی خواهم مرد، با برداشتی این چنینی از هر دم و بازدم هوایی که استنشاق می کنم، لذت می برم. هر لحظه را می خواهم زندگی کنم. به معنی واقعی آن زندگی کنم. عشق بورزم. عاشق شوم. دوست بدارم. اصلا مهم نیست چه دارم یا ندارم. چه هست یا چه نیست. هر چه پیش آید! هر حرفی را بها نمی دهم. به تنها چیزی که فکر نمی کنم این است که داشته باشم، بدست آورم، آینده نگری کنم، مال اندوزی کنم، جاه طلبی کنم، چشم هم چشمی داشته باشم و هزار درد بی درمانی که عموما آدمی گرفتار آن است، ازطرفی مگر نه اینکه به عرفان، عدم تعلق وبقول معروف خاکی بودن و وارستگی و این حرفها اهمیت می دهیم!؟ ویا این خصوصیات را تحسین می کنیم و می ستاییم!؟ حال همه حرف من این است که این تحسین کردنها و پسندیده های ارزشی آدمی را در عمل پیاده کنم!
از وقتی اینطور فکر می کنم، راحتم. خیلی هم راحتم. از هر چیزی به شکل متفاوت تر از گذشته لذت می برم. برخوردم فرق کرده است. آسودگی خاصی دارم. آرامشم بیش از هر زمانیست که بیاد دارم. حتی از شنیدن صدای رفیقی متفاوت تر از گذشته لذت می برم. حتی دلتنگی هایم نیز فرق کرده است. گاه دستانم را از هم باز می کنم. نفس عمیقی می کشم. با شادی وصف ناپذیری می گویم:
- آه... زندگی! چقدر دوستت دارم!
تا اینجای حرف رضا، پروین ساکت بود. به حرفهایش گوش می کرد. وقتی به آخر حرفش رسید، پروین گفت:
- اولای حرفت احساس کردم که اینطور زندگی را دیدن باید جالب باشد. می خواستم بگویم که روی حرفهایت فکر خواهم کرد. اما بگو که مطمئنئ عقلت سر جایش هست!؟
بی هیچ تردید و مکثی رضا جواب داد:
- باور کن حرفهایی که زده ام، خیلی جدی است! خیال نکن که اینهایی که گفته ام صرفا فلسفه بافی ها و گپ زدنهای معمول است! اصلا! من واقعا به این نتیجه رسیده ام.
پروین با دیدن جدیت کلام رضا، سکوت کرد. به چهره اش خیره شد. سپس گفت:
- خیلی جالبه! باید روش فکر کنم.
رضا رو به پروین کرد و گفت:
- این که دیگه فکر کردن نداره! مگه بدت میاد خوش باشی، راحت باشی! سخت نگیری! دل شوره نداشته باشی که آی چی شد! چی نشد! گوره پدر دنیا! رضا راست میگه دیگه!

پروین با نگاه همیشگی که از آن هر کسی می فهمید که می خواهد بگوید:
- انگار جونت می خواره!

لبخندی زد م و تا خواستم چیزی بگویم، پروین رو به من کرد و گفت:
- بهتر نیست تو ساکت بشینی چاییتو بخوری!؟

حواس اش به همه چیز بود. انور، حریف تمرینی اش، را نگاه می کرد. اما حرفها، میدان از بازی گرفته و همه را خیلی جدی سرکار گذاشته بود. هیچ هم معلوم نبود که چطور شروع شد.
بیشتر وقتها اینطور است. یعنی که چندنفری دور هم از هر دری سخنی می گویند هیچ کس هم آغاز و پایان سخنی را نه از پیش در نظر داشته و نه اصولن چنان رشته ی مشخصی را دنبال می کند. فقط مصداق حرف حرف می آورد، موضوعی دنبال می شود و به تناسب جدیت کسانی که جمع را شکل داده اند، بستگی دارد. تنها مشکل این مسئله آن است که در پایان همه ی این صحبتها هیچ نتیجه گیری و جمع بندی خاصی بدست نمی دهد و عموما فراموش می شود مگر آنکه یکی چنان حضور ذهن و حافظه ی قوی ای داشته باشد که در گپ زدنهای دیگر، کسی را متقاعد یا ثابت کند که تناقض می گوید و ماجرایی از این دست. حالا هم رضا زده است به فلسفه بافی اینکه دم را غنیمت شمردن و لحظه ای زندگی کردن!
تازه این موضوع را اگر به همین سادگی جا می انداخت خوب بود! اما انگار که بخواهد در همه چیر ِ مهیا و بقول معروف صدای از جای گرم در آوردن!، فلسفه ببافد، معلوم است که در شرایط متفاوت داستان بگونه دیگر می بود و فلسفه لحظه ای زندگی کردن هم محلی از اعراب نداشت یعنی اصلا فرصت فکر کردن به چنین تعابیری برای زندگی دست نمی داد.
مونا به رضا نگاه می کرد. انگار که منتظر بود تا حریفی پیدا کند و ضرب شصت نشان دهد اما رضا با ترانه ای گیلکی همه ی نقشه ها را بهم ریخت. به محض اینکه صدای رضا در فضای خانه پیچید، مونا مانند آن خیالپرداز کارتنی که خیالش را تصویر می کند اما خوش بحال نبودنش سبب پاک کردن آن می شود، خیال حریف طلبی اش را پاک کرد.
انور دستی به شانه رضا گذاشت و تا چیزی بگوید، صدای پروین در واخوانی با رضا بلند شد:

- مرا لوچان نزن میرم تی لوچان ره
دیلا قوربان کونم تی او سرو جانه ره
آرام آرام ایم شیمی خانه دورو ور
چی چی نی مانستن زنم تره بالو پر

ناگهان همه ساکت شدند. نمی دانم چه شده بود. حرفهایم گل کرده بود. پروین روی آن چارپایه ی این روزگاری، کنار در ِ گل و گشادی که سالن سر تا به یک آسمان گویی قد کشیده، را به همه ی سایه روشن یک گستره تماشای بیرون خانه پیوند می داد، لم داده بود.
انور که با بودن ِ در جمع و نبودن ِ آنجا، دست از آن جعبه کتابی تاشو اش که باز می کرد و مثل دروازه ای به دنیای مجازی هزار بیگانه آشنا ربط اش می داد، بر نمی داشت. حرفهایم چنان گل کرده بود که اگر رضا رشتی بودحتما صدایش در می آمد :
- مگه چی چی نی کله بوخوردی!! ( مگر کله گنجشک خوردی!)[1]
داشتم می گفتم که مگر همین دیروز نبود با آن همه به زمین و آسمان گیر دادن به مراسم آخرین بدرود رفته بودیم! و تو بی اختیار نوشته بودی:
- بیا تا قدر یکدیگر بدانیم!؟

انور گفت عکس اش را که می دیدم به همه خاطرات با او می رفتم. آدمی به هیچ بند است به یک نفس می بینی چارچرخ آدم هوا می شود با این همه سست بنیانی حیات آدمی، نمیدانم چرا اینهمه دست و پای لچبازانه ای می زنند که انگار مرگی نیست.
پرسیدم
- از چی حرف می زنی! باز هم خیالت گرفته انور.
پروین گفت:
- فکر می کنم از مراسم آقای توجه می گه.

حرفم را قطع کردم . دلم می خواست بدانم در مراسم چه گذشته است. انور گفت شلوغ بود. منوچهر متنی را که خودش نوشته بود خواند. چه خوب احساس اش را صمیمانه بیان کرده بود.
رضا وسط حرف اش پرید و گفت که من همیشه چشمم به عکس آقای توجه بود. دلم به هزار موضوع ربط و بی ربط، قد می داد. اصلا نمی دانم کجا بودم. باورم نبود که نیست. آنطور زنده و شاداب داشت به ما لبخند می زد. ایرج چه اشکی می ریخت اصلا باورکردنی نبود که اینهمه احساس را با خود می کشد.
کنارش نشسته بودم. وقتی دختر اقای توجه از پدرش می گفت ناگاه بنظرم آمد که عکس من را بجای عکس آقای توجه می بینم و دخترم دارد آن حرفها را می زند.
حس بسیار قوی ای بود که تا چند لحظه حیرت زده رفته بودم . چنان در این حال غرق شده بودم که برای یک فاصله زمانی ای که نمی دانم چقدر! از آن لحظه واقعی مراسم بیرون شده بودم. عکس من در آن کادر تصویری بالای دیوار که در مقابل همه حاضرین بود، لبخند می زدم. اشک از چشمانم سر ریز شده بود. نمی دانم از اندوه در گذشت آقای توجه بود که اشک می ریختم یا حس اینکه دخترم بابا بابا گویان با من حرف می زند و من عکسی شده بودم نمایان از آن کادر تصویری مقابل همه در بالای دیوار.
هنوز از حس آن خلاص نشده بودم. یعنی با خود می کشیدم مثل شعری که تمام نشده باشد مثل حرفی که توی گلویم گیر کرده باشد مثل فریادی که باید می زدم. در همین حال و هوا بودم که پروین انگار که زمزمه وار چیزی بگوید، گفت:
آخرین باری که با پدرم تلفنی صحبت کردم از من پرسید: پروین تویی‌؟
گفتم پاپا منم، شروع کرد به خندیدن، دلیلی‌ نداشت ازش بپرسم چرا می‌خندی،
چون هر وقت صدامو پشت تلفن می‌شنید بی‌ دلیل میخندید، اصلا خوشحالی‌ که دلیل نمیخواد
میشه به آسمون آبی‌ نگاه کرد و خندید، می‌شه به ابر چشمک زد، میشه با ستاره خوش بود
آخرین باری بود که خنده بابام رو می‌شنیدم، ولی‌ خیلی‌ وقتها، هنوز صداشو می‌شنوم که میگه تویی؟ و بعد
بی‌ اختیار با صدای خنده‌اش که هنوز تو گوشم است میخندم، بعد از برگشت از مسافرت از بلژیک
به همه تو ایران میگفت اونجا تو بلژیک که بودم مثل همون بهشتی‌ بود که به ما مسلمونا وعده‌اش را دادن
دلم می‌خواست الان که از پیش ما رفته ازش بپرسم پاپا اونجا که هستی‌ روزگار چطوره، اگه خوبه یه جایی‌ هم برام نگاه دار
معلوم نیست شاید یکی‌ از این روزها یه سر اومدم پیشت، اینجا که خبری نیست، زندگی‌ مثل همیشه جریان داره، هنوز تو ایران
هیچی‌ عوض نشده، هنوز به اونا که بی‌ اعتماد بودی نمی‌شه اعتماد کرد و هنوز آدم‌ها دنبال خوشبختی‌
جای دیگه می‌گردن، اما من فکر می‌کنم همه جا میشه خوشبخت بود، فقط باید دونست رمز خوشبختی‌ چیه
پاپا میدونم که تو رمز خوشبختی‌ رو میدونستی چون با چیزهای کوچیک زندگی خوش بودی، با بازی دابنا، یا دومینو
می‌تونستی خوشبختی‌ تو پیدا کنی‌، دلم می‌خواست بعضی‌ وقتها مثل تو بودم و با شنیدن صداهای اشنا من هم بخندم، بی‌دلیل!


ناتمام
[1] اشاره به یک مثل گیلکی است که به آدم پر گو گفته می شود.

Thursday, March 25, 2010

تا زنده بود کسی یاد او نکرد، گیل آوایی

تا زنده بود کسی یاد او نکرد
اکنون که رفت همه میراثدار شدند

چه روزگار غم انگیزیست روزگار ما!؟ و چه هولناک است فرهنگ ما!
منصور خاکسار را نمی شناختم. هیچگاه ندیده بودم و پیش از پر کشیدن او، به هیچ وجه به این وسعت نمی شناختمش. تنها رابطه ی من با او خواندن گاهگاهی شعر او بود آنهم مثل بسیاری از شعرهای شاعرانی که خواندن آنها، کار تقریبا هر روزه ی من است.
در اینجا قصد آن ندارم که به منصور خاکسار و کارها و زندگی سیاسی اش بپردازم و در صف " های های" کنان ِ پس از مرگ منصور قرار بگیرم. اما یک نکته مثل خوره به جان من افتاده است که از آن نمی توانم به سادگی بگذرم و آن این است که چرا پس از مرگ، اعدام و کلا از دست دادن کسی از جامعه ی بویژه ادبی، هنری و اجتماعی مان، چنین سینه چاک می کنیم و داد سخن می دهیم!
آیا در زمان زنده بودن، به این مهربانیها و همدردی ها و سخن پراکنی ها بیشتر نیاز نداریم!؟ آیا اندوه کمر شکن روزگار سیاه کنونی به نزدیکی و همیاری و باهم بودن بیشتر نیاز نداریم!؟ چرا پس از مرگ چنین همه یادشان می افتد که باید هایی کنند به هویی که دیگر نیست!
یک لحظه به تمام نوشته ها، بیانیه ها، دوستان دور و نزدیک منصور خاکسار در عناوین مطالب و نوشته ها و پیامها نظر کنید. یک لحظه ببینید در زندگی منصور خاکسار چه کسانی به او ربط داشته اند و بنوعی در دامنه ی دوستی و زندگی او بوده اند. براستی اینان پیش از مرگ منصور خاکسار کجا بودند!؟ چرا در زنده بودن او یک هزارم چنین برخوردی را با او نکردند!؟ یادمان باشد زنده یاد غلامحسین ساعدی در نامه های شخصی اش چه خون دلی می خورد از دوستان در غربت!
اینگونه که امروز همه ی جامعه ی ما ایرانیان با منصور خاکسار بشکلی اینگونه ملموس و پرشناسه، آشنا شده اند، چرا در زنده بودن او کسی به منصور خاکسار نپرداخته است!؟
روی صحبت من به دوستان هم سن و سال و نیز هم دوره ای های منصور خاکسار است. روی صحبت من همه آنانیست که بنوعی در دایره دوستی نزدیک سیاسی، اجتماعی، ادبی و زندگی شخصی او حتی، قرار داشته اند است!
منصور خاکسار پرکشید و رفت. اولین واکنش من با شنیدن این خبر چنین بود که راحت شد! راحت شد از روزی هزار بار مردن در روزگار گندی که همه ی ناروایی و درد و اندوه و هزار نکبت از سر تا پایش می بارد. راحت شد. کاش شهامت منصور را داشتم!
منصور پر کشید و رفت، منصورهای نرفته را از یاد نبریم! چه همه ی این "های و هوی" های پس از مرگ، داروی پس از مرگ سهراب است و بیشینه، خودنماییهای تهوع آور!
در میان هم نسلهای منصور بسیارند میان ما که بندرت یادی از آنها می شود، در زنده بودنشان، حضورشان را قدر بدانیم و مهربانی دوستانه را همین! گونه، که در نوشته ها و پیامها و بیانیه ها خوانده و دیده می شود، از خود نشان دهیم. پیش از آنکه فرهنگ مرده پرستی را چنین دردآورتر با خود بکشیم.

گیل آوایی

Sunday, March 14, 2010

باد ، گیل آوایی

باد
گیل آوایی
اکتبر 2009

- فقط کافی یه باد بیاد همه چیز عوض میشه
- باد تنها که کافی نیست
- اه! چرا نیست! همه اش به باد بستگی داره. اگه بیاد!
- فرض کنیم که همین الانه باد اومد! بعد چی!
- با فرض کردن نمیشه! وقتی همه چیز به اومدن باد بستگی داره! چطور باد رو فرض کنیم! اون وقت همه چیزو باید فرض کنیم! تو هم دلت خوشه ها
- چی چی رو دلم خوشه! تو می گی باد بیاد همه چیز درست میشه خوب منم می گم که فرض کن که باد اومد بعد چی
- وقتی اومد بهت می گم
- چی رو
- می بینی
- چی رو می بینم
- همه چیزو
- یکیشو بگو
- شوخیت گرفته
- نه باورکن جدی می گم. یه چیزو بگو
- ای بابا ول کنم نیستی. خوب باد که بیاد موج میاد موج که بیاد ساحل از این دس و دلبازی هاش کم میشه دیگه اینجور گله گشاد لم نمیده و ما هم اینجور زمین گیرش! وقتی که این دسو دل بازیها کم بشه درست ما تا زانو تو آب می موینم اون وقت میزنیم به دریا
- آها
- شیر فهم شد
- یه کمی
- دیگه چرا یه کمی
- آخه این هوایی که من می بینم با این ساحل گله گشاد امکان نداره هر موجی بتونه اونجوری روش ولو بشه که از این گله گشادیش بگیره
- وقتی که باد بیاد می بینی چیکار می کنه. هنوز این دریارو نمیشناسی
- من نمیشناسم!؟
- اگه میشناختی اینجوری نمی گفتی
- اینجوری اون جوری نداره. هر بادی مگه میتونه دریا رو به هم بریزه. این دریا مثه ماست چلپ چلپ می کنه امکان نداره با هر بادی به خشم بیاد
- ده همینه. اشتبات همینه. این دریا که اینجوری صبور و آروم و رام داره زمزمه سر می ده و خوش خوشانشه، خشمشو هم به همین سادگی می بینی. همه چیزو به هم میرزه.
- آره اما اگه باد بیاد
- میاد. تو هم صبر داشته باش
- اخه این دیگه صبر نیست تنبلی یه. یه ذره بخودمون تکون بدیم بریم جلوتر. تا کمر میریم تو آب
- این غول بی شاخ و دم رو مگه میشه تکون داد
- اگه هر چه زودتر راش بندازیم. میشه تکون داد.
- اخه وقتی باد بیاد و دریا طوفانی بشه دیگه هیچ زحمتی نداره. آب همه جا رو میگیره . این لامصبام از جا کنده میشه
- یادت رفته اول چقدر راحت می شد روی این غول بی شاخ و دم رو کم کرد با یه نک پا تکون می خورد حالا که هی این دس اون دس کردیم و این هم خوش خوشانه تا کمر فرو رفته اینجوری می گی
- تو خوشت میاد انگار جون بکنی! وقتی مشکل با یه باد حل می شه واسه چی خودمونو از کت و کول بندازیم
- اینجوری که تو همه چیزو گذاشتی زمین نشستی تا باد بیاد، می ترسم اونقد فرو بری که دیگه دریا هم نتومنه ترو تکون بده
- باد که بیاد همه چی عوض میشه. یهو می بینی چه جوری همه رو از جا می کنه
- تو خسته نمیشی از این بزک نمیر بهار میاد!؟

بی " سان " گیل آوایی

بی " سان " 1
گیل آوایی
مارس 2010

چه حقیرانه به صف
هراس آفرینان به عبث!،

هیولاهای اندوهگین!
تا بن ِ دندان هراسیده
نواله از کدام بجان آمدن
گردن نهاده اند!؟

تاخت بی افتخاریست
خیل گزمکان
به هیبت لرزان
باری
سلیطگان را پاسداری
سرافکندگانند،
باخته سان دیدن،
فرمان بخون راندن!

گورهای بی نام
تاکنون،
آیا
کسی از یاد برده است!؟

[1] اشاره به سان دیدن نظامی است

سیلاب با برگردان انگلیسی،گیل آوایی

سیلاب
26مارس2009

موش وُ گوش وُ دیوار
گزمه گشت نفسگیر
نواله ی پاداش می چرد
پچ پچ هزار حادثه
سیل خروشانیست در راه
نگاه کن
شب بی مهتاب
ستاره باران آنهمه فریاد است
آه
نور افشان اینهمه لج
بودن ِ یک دشت خاوران سرخ
سیلاب بی گریز
ناگزیر

موش
گوش
دیوار
گزمکان هرز
بیهوده عرق ریز ِ سلیطگانند

dissolute
GilAvaei


Mouse,
Ear,
Wall!
The tired night watch
grazing rewards

Whispers of thousands events
Is the stormy floods in the way ahead

Look
The moonless night
Is full of stars from those shouting cry
Ah
The shining of this much of stubbornness
Being a mass grave field*

Un-avoidable stormy floods!
For sure!

Mouse
Ear
Wall
The dissolute night watch
Useless sweating for shrews!


* indication to the mass grave yard of political prisoners who were executed in Iran in 1988

Saturday, March 13, 2010

همه هیچ، گیل آوایی

همه هیچ
گیل آوایی
مارس 2010
روان
از بلندای کوهی
یا
چشمه ساری در دل دشت،

آغاز،
اولین گام جاری شدن است،

آیینه ای
که گستره یک کرانه آبی شاد،
یا
اندوهباره های یک دریا خاکستری مات.

جاری شدن
ازتو
گزینه ای اگر باشدت،
شاید آواز تب و تاب،

بستر راه و بیراه
گامهای ترا رقم می زند.

همه هیچ،
یا
هیچ همه!

Thursday, March 04, 2010

دلتنگی

دلتنگی
گیل آوایی
سوم مارس 2010

گذر از هیچ آب و اینه
نوید آشتی تو نبود
بیهوده بود بر شمردن
بی پروایی خیال
نازک هیچ آوایی
دل از اندوه بر نیاورد

چنگی آب و چشمهای مات ِ من
افشان گیسوان تو
تا بی کرانی یک قطره دریا در دستهای من
تاب می خورد

شوق غریبیست ترا بوسیدن
لب و
آب و
آینه
دلتنگی آشفته ای
اشک می باراند هنوز
یاد تو را

Tuesday, March 02, 2010

اندوهباره

اندوهباره
گیل آوایی
2 مارس 2010

سیلاب فاجعه بود
این دشت تشنه ی همیشه سر به هوا
کجای کمین ِ این خیل ِ پا به راه
رهگیر بی حساب
تاخت زد
که غبارش هنوز
عابر هر فاجعه را به حیرت
می چزاند
ببین
آنکه بر تار ساز هر غروب
نازک عروسک و اسباب بازی گم کرده است
چه اشک می نشاند بر چشمان من
هنوز
دشت تشنه ی سربه هوا
جز از برای سوگ و اندوه
توشه بر نمی چیند
چقدر دلم هوای قهقهه خنده های شاد دارد
در پایکوبی کوچه های شهر
دارهای خدا
چه نابگاه سر بدار می شمارد باز

چه رویداد غم انگیزیست
دشت تشنه دل از کدام آسمان بر گرفته بود
کاین سیلاب سر ایستادنش نیست فاجعه به باراند
روزگار غم انگیزیست رهگذر

Monday, March 01, 2010

یکی از تاسیانه ها: وقتی می گویی دوستت دارم، به سه زبان ، گیل آوایی

تاسیانه
گیل آوایی

Persian/perzisch

موتزارت
با ترنم دون جیو وانی اش

واگنر
شکوه بی مثال

چایکوفسکی
شیفتگی رقص دلبرانه

بتهون
نهیب جهان بی مرز

این همه!
آه
رشک می برند
وقتی که می گویی
دوستت دارم
عشق من

انگلیسی / engels

Mozart
With the whispers of his don Giovanni

Wagner
With no such gallant

Tchaikovsky
With the charming dance

Beethoven
With the dread no border world

This much!
Oh
Get envy when you say
I love you my love!

***
Dutch/هلندی

Mozart
Met het gefluister van zijn Don Giovanni
Wagner
Met dergelijke galante
Tchaikovsky
Met de charmante dans
BeethovenMet de schrik geen grens wereld
Zoveel!
Oh
benijden als je zegt
Ik hou van jou mijn schat!



قطعه 85 از مجموعه تاسیانه ها ی گیل آوایی
85th of love poetry : miss you by GilAvaei
85e van liefde gedichten: mis je door GilAvaei

Sunday, February 21, 2010

من یک مردم

من یک مردم
گیل آوایی
21 فوریه 2010


من یک مردم
نیمه گمشده ای در تزویر خدایان
که وحی بر جدایی با نیم دیگرم
تقدیس کرده اند

من یک مردم
نیمه باخته ای
در بلاهت یک غرور
که لاپوشانی اش
تاریخ را وارونه خشت از پی خشت
کج نهاد
دیواری که نیمه ی خویش را حصاری ناشایست
مرز داده است

من
یک
مردم
باخته نامی
که دل به هوار هزار وسوسه به دریا زدم
چه خودستایی وهم آلودی!؟
که نیمه تاریخ شرمآگینه تفسیر یکسوییست از من

من
که مردانه بار اینهمه بلاهت به نیمه گی
کوهواره نازیده ام
چه خودستایی تحمیلی ای به نیم دیگرم

مادر چه مهربانی بی دریغی بود
جهانکوله ی یک تاریخ ناروایی
به گذشت
پسر زاده بود
پایکوبانه
چه شور ِ متواضعانه ای!

من یک مردم
به نیمه مانده هنوز
خوشا آواز نیم دیگرم
که بیداری سبزیست مرا
رستن دوباره
با نیم دیگرم
پایکوبان
پا به پا
تا مرد، زن
انسان بزی ید
بی خودستایی
بلاهت
فریب
تا
جهان تفسیر دوباره ای

Monday, February 08, 2010

دو پاره، گیل آوایی

اندوه
گیل آوایی
فوریه 2010

آتش آتش
آتش و آب
آب و آتش
جاری
روان
شعله کشان
آب آب
آتش آتش
آب و آتش زدن
از برای هر آنچه ساده ترین های آنسوی دیوار
آه
گور و گوی و میدان
مشتهای آهیخته خشم
روز حساب گیراندن

دلم چه بی تاب
این پا آن پا می کند


2

باری
گذر هیچ خاطره ای
دیریست ساز دل کوک نمی کند
دریغ
بیگانه وار قسمت می شود
دیرآشنا نت ِ این آواز

از وطن چه مانده است!؟
شاید همین کوهواره اندوهی انبوه
بر گرده ها

هرآینه هوای خاک می کشد
تا بی کران گستره آرزوهایی که دیگر
هیچ حادثه ای نمی گیراندش

گورها در افق کدام نگاه
گریستن شاید
کاین غمآوازه خاک است بس فراتر از توش آدمی
واخوان

آه گُر گرفتنیست
میراثداران آفتاب
در خیل قامتان جنگل و کارخانه و دار
از یک تا بینهایت لج
هوار
دردا
اینهمه از آتش گذشتن
باز
دار است و حلقه طنابی

بیچاره رنگ باخته گزمه ای چهره پوشان
حقارت غریبیست
جانی و جلاد
که بر دار بایدشان شدن
از پی هر اعدام
به نواله ی خونین
!

Sunday, January 31, 2010

بی برنامه یکشنبه ی من و دریا

بی برنامه یکشنبه ی من و دریا

حال و هوای غریبی است این روزها! تنها که باشی می نشینی بغضهایت را می شماری و به دریا هم بزنی، فریادت را!
یکشنبه ی امروز مانند جمعه های ایران ِ آن زمانی ای بود که بودم، آخر هفته ای که هیچ برنامه ای با خود نداشت یا برای پر کردن آن، برنامه نگذاشته بودم. و این از آن روی بود که تا هم خلوتی کرده باشم با خودم، و هم خستگی را در کرده باشم.
نیمروز هنوز دلگیری یکشنبه ی بی برنامه را داشت می چید و مرا به خود می خواند. موسیقی را کمی دل دادم و خبرهای خوانده شده را که مثل هر روز بسان ِ کوهی جنگل باخته بر سر آدمی آوار می شود، مرور کردم. مرور کردنی که هر لحظه ی آن بغضی و افسوس و حسرتی کمر شکن، دمار در می آورد.
هرچه کلنجار رفتم، دیدم نمیشود یکشنبه ی بی برنامه را نشست و با این خبرهای کوهآوار، بغض ها را شمرد!، بلند شدم و راه دریا گرفتم.
در هوای پنج درجه که نسبت به دیروز و دیشب سرمایش را گریزانده بود، می شد نفسی در هوای دریایی شهرم تازه کرد. شال و کلاه کردم و راه افتادم.
هنوز به ساحل نرسیده، باد سردی بی امان سرمای آزار دهنده ای را بر سر و روی من پاشاند، تو گویی که از بی برنامگی یکشنبه؛ او نیز به جان آمده است. خودم را جمع و جور کردم و چونان یک دو سه دهه ای پا به سن گذاشته تر، خود را در کاپشین این سالهایم فرو بردم و کلاه ِ به گفتاوری دوستانم، چریکی را تا بناگوش پایین کشیدم.
دریا آشوبی داشت وصف ناشدنی! تا سینه ساحل پیش می کشید خشمآگین و برای شتابی دوباره دورخیز می کرد. در رفت و بازگشت ِ هر باره در بستر همیشه رام ِ آرام ِ ساحل می گسترد و خشم خود را کفالوده تر به هرجا می پراکند.
سلانه سلانه با فاصله داشتنی محافظه کارانه، از موجهای تا قد آدمی، فاصله می گرفتم و می رفتم.
دریا چنانش بود که انگار طوفانی در کوله نهان کرده باشد، می غرید، و من دل به گستره بی مرز تا چشم کار می کرد، خیال خویش می بافتم هر یک با آه وُ های وُ هواری.
بی تابی ِ فراتر از آنچه دریا داشت، گرفتار بودم. و دریا نیز در چنبره ی این بی تابی ِ نا آشنا تاکنون، هرچه می غرید وُ خط وُ نشان می کشید و بر سینه ی ساحل می کوفت، نه بیمی به دل من می نشاند و نه مرا به روال هماره ی روزهای پیشین و پیشترهای این سالها که خلوتش با من و خلوتم بود با او، به هم آوایی همیشگی می کشاند! دریا خشم و عصیان خودش را داشت و من نیز خرابی همه دریا با خودم.
دریا خروش بی امانش بود و من فریادهایی که دل دریا بترکد!
دیگر مثل همه سالهای تااین زمانی، یار دریا نبودم تو گویی، سر جدالم بود با دریا. و او موج از پی موج تا یک گام با من پیش می کشید و من فریادهای خویش می شمردم به هوار دلگیری که برای دریا هم تازگی داشت. فریادهای تاسیانهای خاک نبود. هوار یک دنیا بی تابی بود از به جان آمدن اینهمه این پا آن پا کردن!
چنانکه باید از پر ساحل دور نشده بودم و هنوز در گشاده دستی نیمروز آغوش خویش گسترانده بود اما دورهای مات خبر از دگرگونی هر لحظه ای را به رخ ام می کشید.
باد سردی بی امان از هر ناکجایی می گذشت و مجال ماندن نمی داد. پرنده ای نبود. کسی در افق نگاه من سایه نمی انداخت. دورهای دور تا چشم کار می کرد، توده های ابر تیره ، سراسیمه سوی این سامانی داشت که از همین پرتگاه خیال، به آن می نگریستم.
خشم دریا و باد انباشته از سرمایی که حریف می طلبید، آرامش قبل از جدال میدانی را می نمایاند که هرلحظه بیم آن می رفت که همه چیز و همه کس به جان هم بیافتند.
یک پای این ماجرا بودم در یک یکشنبه ی بی برنامه ای که از بغضهای دیار خواسته بودم بگریزم اما به فریاد رسیدم! با چنین دل به دل شدن و انتظار، تاب اینکه کدام بیاغازدم نبود! باید با دریا کله به کله می شدم! یار ِ صبور ِ هماره ی من، این بار حریف عصیانی می شد که برابرش کز کردن وُ اندوه بار نمودن چنگی به دل نمی زد. تا پای موج کفالود رفتم سینه به سینه دریا چنانکه بخواهم هرچه بادا باد!
هنوز دستی به مشت سوی دریا دراز نکرده بودم که تا زانو موج وُ کف وُ آب ِ دریا بود مرا بخود آوردن! خنده ای سر دادم و هواری که : های خوشا دیوانگی حتی اگر دمی

روزگار غم انگیزیست یاران

روزگار غم انگیزیست یاران
گیل آوایی
ژانویه 2010

خاوران ها
لاله زارانند
سیاووشان خاک
ناروایی یک تاریخ
شاهدانند

قاتلانند آیه ها بر آهیخته
گزمکان عرق ریز
نواله چرانند

الله هیبت شومی
که وحی مرگ
زوزه می کشد هر آدینه
هر روز
عمامه ها
نعره کشانند

تاریخ
سیاهی هزار و چهارصد ساله
تکرار می بافد
و اینان
الله زادگانند
فریبکارانند

وین داغ ، دار، شکنجه
وای
اوین، قزل حصار، خاوران
به خون خفتگانند
جان شیفتگانند
خونبار باورانند

آه
چه روزگار غم انگیزیست
یاران

خاک وطن با برگردان انگلیسی - گیل آوایی




خاک ِ وطن!
.
بودن نبودن
23اکتبر2009

بودن یا نبودن
کوچه های خاطره می داند
نگاه های باخته آشنایی
رفتن،
اندوه هیچ گذری به ماتم نخواند آوازی
بودن
انبوه مورچه واری لانه به آب و آتش گریزان
بیگانه
در گذر یک دنیا تنهایی
نه
هیچ کس یاد ترا
در کوله ی بودن نبودن
جا نمی دهد
بیهوده چنگ گشودن
از چه
بر چه
تاخت اینهمه لج
بودن نبودنی
باری
آینه تنها نماد بودن ترا
به نمود این جهانی پیوند می دهد
باورِهر انچه که باشی
و نگاه تو
در دوسوی آینه
به فریادی
گفته بوده
باشد
شاید

Homeland
By GilAvaei

Being or not
The allies of memories know
The lost friendly eyes
Going
To sorrow of no passing by, song of any
Being as ant’s like to a nest of such fear from fire, wet
Strange in the pass of a world loneliness
No!
Nobody saves remembering you in the bag of being or not
Useless opening grasp fist
For what
Why so much stubborn gallop run to being or not
Yes
Only mirror is the link of your exist
To the sign of this world’s like being
The faith of what ever you be!
And your eyes
Of the both sides of the mirror
Shouting cry
Might have said it
Perhaps!
 

Tuesday, January 26, 2010

از حسین و یزید گفتن بس کنید! از همین خامنه ای قاتل بگویید

از حسین و یزید گفتن بس کنید! از همین خامنه ای قاتل بگویید

با اینهمه رسوایی و جنایتی که هر روزه در حاکمیت اسلامی روی می دهد. با اینهمه زندان و شکنجه و قتل و تجاوز و دزدی و دروغهای شاخداری که از ریز و درشت مدعیان اسلام و مسلمانی از آن ولی وقیح اش گرفته تا نوچه های ریز و درشتش، سر می زند، تا کی می خواهید از صحرای کربلا و حسین و یزید بگویید!؟ اینهمه از حسین یزید و علی و نهج البلاغه و گم شدن خلخالی از پای زنی نصارا و برادر کور ِ علی، عقیل و چه و چه ماجراها گفتید و گلوها ترکاندید! همین شد! همین حکومت نحس! همین حکومتی که دروغ و ناروایی و ناراستی و خیانت و خرافه و بلاهت سرتاپایش را گرفته است.
یک مشت کله پوک با صد من عمامه و خرافه هایی که تنها می تواند به کار دخمه های حجره و حوزه آید، خون یک ملت را در شیشه کرده اند. یک مشت جنایتکاری که تا توانستند از تحمیق ساده لوحان دست از همه جا کوتاه، مفت خوارانه جفتک زده اند و گنگرخورده لنگر انداختند و اینک که همان ملت به دادخواهی برخواسته، باز از همان حسین و یزید و علی و این امام و آن امام نمونه و آیه و مدرک و سند می آورند و کی بود کی بود من نبودم! راه انداخته اند. براستی تنها آخوند می تواند تا این اندازه وقاحت و پر رویی و بی شرمی داشته باشد!
اینهمه از 1400 سال پیش آیه و دلیل و مثال از سنت پیغمبر و عدل علی و آزادگی حسین و کشته شدگان کربلا نمونه ها آورده و گفته و ناله و لابه کرده اید! رسیدید و رساندید به یک حکومت سرتاپا جنایت و دروغ! که به سادگی آب خوردنی حق را ناحق می کند. می کشد. شکنجه می کند. دزدی می کند نه یک میلیون دو میلیون یک میلیارد دو میلیارد!! میلیاردها از سفره خالی همین مردمی که سرشان را شیره مالیدید با مزخرفاتی از این دست و گریه های اسیری زینب و سر بریده امام حسین تان.
براستی یک لحظه حتی یک لحظه به خودتان آمدید!؟ که آن عدل علی در قاموس همین اسلام و فقه و سنت و اصول ِبه هزار تعبیر اسلامی که هر آیت الله و فقیه و آخوندی تعریف و تعبیر متناسب با شعور و هراس اش از جهنم و قهر الهی اش، که خود هر طور منافعش ایجاب کند تعریف و تفسیر می کند، حکم صادر می کند و فتوا می دهد، چه شده و به کجا رسیده است!؟
چشم بازکنید! دست کارگر را بوسیدن، در عمل به شلاق زدن کارگر انجامیده است! دفاع از خلخال پای زنی نصارا به تجاوز دختر و پسر و زن و مرد بی دفاع در بیدادگاههای اسلامی در عمل معنا داده است. آزادگی حسین وقیام صحرای کربلا به حماقت و بندگی و چاپلوسی و دروغ و ریاکاری رسیده است.
دیگر چه جنایت و حماقت و پلیدی ای باید از این دین و خدای سیاسی اش رخ بدهد که شما مدعیان همین دین و باور و اسلام ِ چنین و چنان، از کوری و منگی و خود فریبی و سفسطه های روشنفکرمئابانه دست بردارید!؟
چقدر مردم را خر کرده اید با این گفته که عدل علی چنان است که دست برادرش عقیل را که از او کمک خواسته بوده تا از بیت المال مسلمین بدهد اما علی دستش را سوزاند! و چنین است عدالت در اسلام!!!! یک لحظه علی های قرن بیست و یک را ببینید!!! اگر کور نیستید و منگ! چشمتان را باز کنید در چه زمانی زندگی می کنید! ببینید فقیه تان وقیح است و عدل علی تان بی عدالتی هولناکیست که حتی از مادر تهیدستی که فرزندش را زیر شکنجه کشته اید، باج می گیرید!
اگر کور نیستید و منگ! ثروتهای باد آورده ولی فقیه و نوچه های وزیر و کیل اش را ببینید! از کجا آورده اند! سی و یک سال ملتی را غارت کرده اید و دزدیدید و میلیارد میلیار بالا کشیدید و ملتی را به روز سیاه نشاندید
ای همه شمایانی که هنوز در همین سوراخ اسلام شفا می جویید و نسخه می پیچید، کور اگر نیستید و منگ!، به اینهمه ناراستی و ناروایی و خیانت بنگرید که از همین دین و همین باور و همین اصول و سنت در یک کلام دین سیاسی ناشی شده است. همین باوری که سیاه ترین روزگار یک ملت را رقم زده است
امروز ساختار شکنی که هیچ! ملحد بودن و مخالف بودن و دشمن بودن که هیچ! از کل این نگرش و این نظام و این مافیای هزار سر ِ جهل و خرافه بیزاریم. از خدای سیاسی تان از پیغمبر سیاسی تان از حسین و علی سیاسی تان که اینهمه شکنجه و قتل و تجاوز و غارت را با اقتباس بر آنان، در میهن من روا می دارید، بیزاریم.
آنانی که به هر دلیل چه فقر و بیکاری و هر اجبار دیگر گرفته تا توهم کور و ناآگاهانه، از هر مقام و قوه و سازمان و مجموعه ی حکومت اسلامی و اسلام سیاسی دفاع می کنند بخود آیند. امروز راه بازگشت به آغوش مردم باز است اما فردا چه می کنید!
بالا دستان می گریزند و خواهند گریخت! بیچاره هایی که بخاطر همین جانیان در مقابل مردم می ایستند بخود آیند. درد مردم، درد این آب و خاک، درد همه ی ماست که در این سرزمین زندگی می کنیم. سرزمین مان را از دروغ و ریا و بلاهت و خرافه بزداییم.

Sunday, January 17, 2010

دریاب دمی که با طرب می گذرد، گیل آوایی

دریاب دمی که با طرب می گذرد

شب شعر در دانشگاه لایدن

گیل آوایی

هنوز از حال و هوای شب خوبی که داشتیم، بیرون نیامده بودم. چند لحظه ای نمی گذشت که با هم خدا حافظی کرده بودیم. به نسیم فکر می کردم که چقدر باید احساس زلالی داشته باشد که با نوای اصیل گیلکی که شور و دلتنگی خاصی در آدمی می گیراند، اشکش در آمده باشد. به کوشیار فکر می کردم که به هلندیهای در گذر، چنان هشدار داده بود که جای دوچرخه سوارها نیست! وخنده ام گرفته بود از واکنشی که داشتم و او با شیطنت دلچسبی لبخند زد وقتی که گفتم :

- یه جور به هلندی هشدار دادی که انگار واکف داری!

و نسیم پرسیده بود

- یعنی چی؟

گغتم:

- یعنی به همه گیر دادن!

خنده بلندی کرد و به راه ادامه دادیم.

چهره مهربان نسیم جلوی چشمان من بود و به او فکر می کردم شاید او هم به شبی که گذرانده بودیم، می اندیشید. کوشیار مثل پیرمردهای هفتاد هشتاد ساله استارت کرده بود اما مثل چهارده ساله ها گاز داده بود آنهم در خیابانی که دلم شور می زد نکند با این یخی که روی خیابان برای هر رهگذر و جنبده ای دام گذاشته بود، سُر بخورد. به سر خیابان رسیده بودیم که هریک در مسیر مخالف هم پیچیدیم.

گرمی شراب هنوز در من بود. حالت ملانکولی خوش به حالانه ای داشتم. نوار کاستی که به انتخاب پر کرده بودم در ضبط صوت ماشین گذاشتم. این ضبط صوت ماشین هم ماجرایی داشت. یادم هست که برای پیدا کردن آن همه جا از فروشگاهها گرفته تا انترنت جستجو کرده بودم اما وقتی به گاراژ خودم که برای سرویس ماشین رفته بودم گفتم که دنبال یک ضبط صوتی می گردم که هم نوار کاست پخش کند و هم سی دی در ضمن رادیو هم داشته باشد، در کمال تعجبم گاراژیست خوش ذوق من رفت و پس از لحظه ای با چیزی که دقیقا دنبالش بودم، باز گشت. همان روز هم در ماشین من نصب کرد. از آن پس همه سی دی ها و نوارهای کاستم به کار افتادند و به وقت رانندگی نوای دل بخواه مرا پخش می کند. صدای عاشورپور با ترانه ی بسیار خاطره انگیزش روح مرا نوازش می داد. ترانه ای که پیرانه سر در آخرین کنسرتش در ایران، اجرا کرده بود*. کنسرت در مراسمی که برای بزرگداشتش ترتیب داده بودند.

ترانه همیشه دوست داشتنی او از بلندگوهای دو طرف ماشینم پخش می شد و مرا به دیار می برد و حال و هوای گیلکانه می گیراند. با عاشورپور زمزمه می کردم:

دریا طوفان داره وای

بادو باران داره وای

گیله مردای خوانه می نازنین یار لیلی

اما هنوز از خیابانهای شهر لایدن خلاص نشده بودم و چراغ قرمزهای پشت سر همش را گرفتار بودم که در یک پیچ تند و گول زنکی، ناگاه کفشک هشدار پلیس نمایان شد و مرا به کنار زدن ماشین فراخواند.

کنار خیابان توقف کردم. شیشه را پایین کشیدم و گفتم:

- بفرمایید

بفرمایید را چنان بلهجه گیلکانه گفته بودم که کمتر بیاد دارم چنان گیلکی حرف زده باشم. پلیس هلندی با آن شکل و شمایل نیمه شبانه که از دور قابل دیدن باشد، وا مانده بود و چهره اش چنان تغییر کرده بود که جا خورده بودم.

با لحن تعجب انگیزی پرسید:

- wat zegt u!?

- چه می گویید!؟

به خود آمدم که نه با عاشور پور و نه در گیلان بلکه در هلند هستم. از چرایی و چگونگی ی ناخودآگاه گیلکی پاسخ دادن هم وا مانده بودم. هنوز هم توضیحی برای آن ندارم! اینکه تا چقدر باید غرق در حال و هوای موسیقی و خیال خود بوده باشم!؟ خود داستان مثنوی هفتاد من است!

با لبخندی عذرخواهانه گفتم:

-Sorry meneer, ik was ver weg in gedachten

- ببخشید آقا، من کاملا بدور از زمان و مکان بودم

-Bent u wel ok? Wilt u dat ik een dokter voor u bel? Kan ik u misschien helpen?

- حالتون خوبه!؟ میخواهید آمبولانس خبر کنم؟ می توانم کمکتان کنم

- Nee, Nee, alles is ok. Ik voel me prima, ik was muziek aan het luisteren, muziek uit mijn geboorteland. Hierdoor was ver weg in gedachten.

- نه نه همه چیز خوبه. مشکلی ندارم. من فقط تحت تاثیر موسیقی ای بودم که از زادگاه من است

-Bent u dronken meneer?

- مست هستید؟

- Wie ik?

- کی من!؟

- Ja u meneer

-بله شما

- ja wellicht dat het een beetje dronken genoemd kan worden.

- بله ممکنه یک کم. که مست بشود گفت

- Hoeveel is een beetje meneer?

- چقدر کم؟

- wel ik heb één glaasje wijn op.

- خوب من یک گیلاس شراب خوردم

- Was dat alles wat u heeft gedronken?

- همه اش همین بود که خوردید؟

- Nee, een paar uur geleden heb ik nog paar glaasjes wijntjes bij me eten gedronken

- نه، چند ساعت پیش هم سر شامم هم شراب خورم

-Aha

- اها

-Ja

- بله

-Wilt u dan alstublieft even blazen!?

- ممکن است لطفا اینجا فوت کنید

-Ja zeker

- بله حتما

دستگاه کوچکی را که برای اندازه گیری الکل در بدن انسان است را به من داد تا در آن بدمم. شروع کردم به دمیدن و همینطور که می دمیدم او می گفت:

- ga door, ga door. Ja prima zo.

- ادامه بده ادامه بده ادامه بده همینطور خوب است

و من هم یک نفس فوت می کردم در آن دستگاهی که بی شباهت به نی لیبک نبود شاید سرم گرم بود و من آن را مثل نیلیبک می دیدم! لحظه کوتاهی دمیدم و گفت

-Is goed!

- کافیست

نگاهی به دستگاه نیلبکی کرد و گفت:

Gelukkig, het is niet zo hoog!-

- خوشبختانه بالا نیست

-Wat

- چه؟

- Uw alcohol level

- میزان الکل شما

Dus ik ben niet dronken!

- بنا براین مست نیستم!

-Klein beetje!!!

- یک کم!

یک کم را به کنایه چنان گفت که اشاره به یک کم گفتن من در آغاز داشت! هر دو نفر لبخندی زدیم. پرسیدم


- Mag ik doorrijden?

- اجازه دارم به راه خود ادامه دهم

- Ja hoor en bedankt voor uw medewerking en rij voorzichtig.

- بله از همکاری شما متشکرم. با دقت رانندگی کنید

-zal ik Doen. Bedankt

- حتما. متشکرم

- Fijne avond

- شب خوبی داشته باشید

- van hetzelfde!

- شما هم همینطور

بی آنکه خواسته باشم یا اینکه بیم و هراسی داشته باشم، دلهره ای احساس می کردم که با آن حال و هوای پیش از بازرسی نیمه شبانه همخوانی نداشت.

نمی خواستم در گیر بیم و هیجان نابجای بازرسی اتفاقی بوده باشم. به شب خوبی که داشتم، فکر کردم و جالبترین بخش این شب که آگاهی از حجم کار ترجمه ادبیات فارسی توسط دانشگاهیان و ادیبان هلندی بود.

نمی دانم به ادبیات فارسی می بالیدم یا به شور و ذوق کسانی که دست به ترجمه ادبیات فارسی زده بودند. چهره مارکو خاود* در مقابل چشمانم بود. با آرامش و تسلط تحسین برانگیزی رباعیات خیام را که به هلندی ترجمه شده بود، می خواند و از پیشینیانی که دست به ترجمه اشعار فارسی زده بودند می گفت. پروفسور د- بروان، شکیبا و آرام بروی یکی از صندلیها میان حاضران گوش به حرفهای سخنران داده بود. گرداننده این برنامه نیز به شیرینی گفتمانهای مربوط به هر سخنران گاه دانستنیهای جالبی چاشنی حرفهایش می کرد که علیرغم تلاش به کوتاه کردن صحبتهایش، وقت بیش از پیش بینی شده اش را صرف معرفیها و از بخشی به بخش دیگر رفتن می نمود.

در یکی از همین معرفی کردنها بود که با شنیدن اسم نسیم خاکسار، از چرخ زدن در حال و هوایی که بودم، به در آمدم. نسیم رفته بود و به هلندی با حضار گپی کوتاه زد و به گفتار اصلی خود که در رابطه با برنامه بود پرداخت. بخشهای سخنرانی او به هلندی ترجمه شده و بروی پرده ای به نمایش درآمده بود. پروفسور د براون و مارکو(1) وماریولین(2) کسانی بودند که بروی پرده ی مقابل ما خیره سخنان نسیم را دنبال می کردند. نسیم با گفتآوری ای از مولانا جایگاه و ارزش و نقش ترجمه را به شیوایی عارفانه ای بیان کرد. یادم نمی رود که پرفسور د براون از این گفتمان نسیم چه دلگرمی ای را بزبان آورد که به ترجمه امیدوار باشد

در این میان من بودم و پروانه خیال که بی قرار از این چهره به آن چهره و از این نکته به آن نکته پر می کشید. گاه می ماندم که رباعیات خیام را که که به هلندی می شنیدم از فارسی ترجمه آن را در ذهن خویش دنبال کنم یا به چگونگی ترجمه ی آن فهمیدن رباعیات خوانده شده را دنبال کنم.

اینجور وقتها هم فکر و خیالپردازی آدمی خود قوز بالای قوز می شود که تمرکز شدیدا مورد نیاز آدمی را دزدانه می رباید و تا بخواهی به اصل ماجرا برسی بخشهایی از آن را از یاد می بری.

من هم که بازیگوشی پروانه خیال را بارها تاوان داده بودم. یادم نمی رود وقتی که دریکی از امتحانات ورودی زبان ، بالطیفه ای که خود یکی از سوالهابود که پاسخ می دادم، آنقدر خندیدم که چند پرسش بعد از آن را نیز از دست دادم و صد البته نمره اش را هم که سخت نیاز داشتم!

با چنین گریززدنهای فکر و خیال، داشتم خودم را وارسی می کردم که چگونه برجای خود میخکوب شده، زوج ِ به باور من نابغه، خیره می نگریستم. و این بخش یکی از برجسته ترین بخشهای برنامه بود که اجرا می کردند. کنجکاوی آمیخته به یک نوستالژی دلنشین، جذب اریک آنونبی (3) شده بودم که با دشداشه و شکل و شمایل مردم جنوب دیارمان، به معرفی جستارها و زندگی و یافته هایش در ایران می گفت . کریستینا، همسر اریک نیز لباس زنان جنوب ایران را بتن داشت و کودک خویش در بغل، اریک آنونبی را همراهی می کرد. در این برنامه تازه دریافته بودم که این بخش از برنامه تم کاملا جدا از آن انتظار من بود که برای خوانش رباعیات خیام و ترجمه های هلندی آن آماده شده بودم. چقدر هم متفاوت بود.

هنوز هم ذهن من مشغول چند و چون این برنامه بود یعنی جوری ذهن مرا اشغال کرده بود که بی اختیار همه زوایای آن در مقابل چشمان من می گذشت و من، آن نشسته بر پر پروانه بازیگوش خیال، برنامه ای که هم تازگی داشت برای من و هم بسیار تحسین برانگیز بود، هر لحظه تصویر ِ دوباره می کردم.

یعنی بی دلیل هم نبود چون اول بار بود که از لهجه ی کومزاری(4) در جزیره لارک خلیج فارس می شنیدم و آواز بومی آن دیار که " بیو بالا " ترجیعبند آن بود و صدای ملایم و آرامبخش بانوی همراه اریک، مردی که دشداشه به تن داشت، مرا هاج و واج حیرت زده، برجای من میخکوب کرده بود.

تازه این کم نبود، که آن شاهکار ماریولَین(3) هم ول کن ماجرا نبود! چون همیشه فکر می کردم که تا چه حد باید گشت و گذار در ادبیات و فرهنگ و تاریخ ایران زده باشد یا تشویق و تهییج شده باشد که برود از میان شاهنامه یکی از بخشهای رمانیتک حماسی را برگزیند و با آن شور و حال دوست داشتنی بخواند.

و چقدر هم زیبا می خواند و هر کلمه را با احساس و فکر و حرکتهای چهره و دست، با تن نرماهنگینش معنا می داد.

دستم بروی دایره فرمان بود و به راه روشن شده از نور جلوی ماشین، نگاه می کردم. شاید بی شباهت به دیوانه ای نبودم که خیالش را بر می شمرد و می گفت و می خندید!

در کافه ی بعداز برنامه هم داستانی بود با دوستانی که گاه بارها تلفنی صحبت کرده بودم اما فرصت دیداری پیش نیامده بود تازه شرابی که بسلامتی پاول نوشبادان سر کشیده بودیم و من او را تحسین می کردم که با شور و شوقی ستودنی، کتابچه های رباعیات و دیگر ترجمه های شعر فارسی را تدارک دیده بود و با وسواس و دقت خاصی روی میز چیده بود.

هنوز به چراغ راهنمایی که سبز بود کاملا نزدیک نشده بودم که نارنجی شد. تا بخواهم از تردید ترمز کردن و نکردن خلاص شوم از خط ایست ِ آن رد شده بودم. گوشه چشمی به دوربین سر چهارراه داشتم که از سرعت من عکسی شش در چهار خواهد گرفت یا نه! تا منتظر جریمه دیگری برای سرعت غیر مجاز را در نوبت بگذارم.

از چهارراه رد شده بودم که بیاد سرعت کوشیار افتادم در آن خیابان یخی که نسیم را با نوای موسیقی به حال و هوای دیگری می برد و دلهره راه را خود با خود قسمت می کند.

نمی دانم رسیده اند یا نه اما هنوز گرمی بودنشان را حس می کنم

تمام

گیل آوایی

نیمه شب آدینه 15 ژانویه 2010



1-

Dr. Marco Goud

2-

Marjolijn van Zutphen

3-

Eric & Christina Anonby

4-

زبان کومزاری

زبان کُمزاری یا لارکی یکی از زبانهای ایرانی است که در ایران در جزیره لارک بدان سخن می رانند. کُمزاری همچنین در روستای کمزار، شهر خصب و دبا در شبه جزیره مسندم ( کرانه جنوبی تنگه هرمز-روبروی بندر عباس) در دریای عمان نیز صحبت می شود. در لارک این زبان هنوز فرم اصلی خود را حفظ نموده ولی در کمزار، خصب و دبا به علت گستردگی استفاده از زبان عربی در اداره ها، مدرسه ها و رادیو تلویزیون، در کمزار تعداد زیادی واژه عربی وارد شده است.

*

اشاره به ترانه ایست که زنده یاد عاشورپور در آخرین کنسرتش در سال 1381 که به مناسبت گرامیداشت از او ترتیب داده شده بود، خواند


Wednesday, January 13, 2010

همه هستند وُ ولی نیست کسی

همه هستند ولی نیست کسی
گیل آوایی
دوازده ژانویه 2010

زتو آری خبری نیست
رفیق
اگر هم هست
زمانی، گاهی
مهربانی ِ ترا
چو لب ِ تشنه لبی بر ساغر
می چشم واژه زلال تو که گویی
هایی
از سر نیمه شب دلتنگی
تا که بام دگری شام شود
وَ شب وُ باده وُ آوای هواری در من
به دمانی که خیال
یاد یاران مرا می بافد
تور صد خاطره، دام
و چنین است مدام
روزگارم با یار
روزگارم با یاد
روزگاری که در آنم
باری
همه هستند و ولی نیست کسی
منم و یک دریا بیتابی

Wednesday, January 06, 2010

انتخابات آزاد و آزادی اجتماعات در حکومت اسلامی، ماجرای منار و گنجشک!

انتخابات آزاد و آزادی اجتماعات در حکومت اسلامی، ماجرای منار و گنجشک!
گیل آوایی



درس بزرگی که دوران اختناق و سانسور در پیش ازانتحار 57 به همه ما داده و می دهد این است که اگر نا آگاهی از فکر و برنامه و چند و چون دستیابی به جامعه ای که اسلام سیاسی به پرچمداری خمینی جنایتکار، ما را در باتلاق خرافه و جهل و حکومت صاحب زمانی، گرفتار کرده است؛ وحشگریها و سرکوب جنایتکارانه ی حکومت اسلامی در شرایط کنونی نباید ما را از آنچه که سی سال است همه ما را بجان آورده، دور نماید تا در همان دایره خفقان آور خمینی و اسلام سیاسی راه چاره بجوییم که هیچ نیست مگر از چاهی به چاه دیگر افتادن!
تردیدی نیست که حکومت اسلامی در شرایط کنونی با آدمکشان به جاه و مقام رسیده از ایجاد انحراف در جنبش سبز و فرو غلتاندن آن در تار متعفن اسلام سیاسی، و دست و پا بستن جنبش در همان سیه روزی سی ساله از هیچ کوششی فرو گذار نمی کند و از همین نگاه است که اسلام پناهی و شعارها و خواستهای دینی هرچه بیشتر در جنبش موسوم به سبز قوت و شدت می گیرد. نمونه های پاره کردن عکس خمینی و برپایی مراسم دینی و تکیه به گفته ها و فتواها و نقل قولهای خمینی جنایتکار و طرح اختلافات دینی چه از نوع تمساح یزدی و چه خامنه ای و یزدی و دیگران، نه برای آماده کردن مقدمات برای دستگیری و چه و چه کردن کروبی و موسوی که برای عمده کردن همین خواسته ها و کشتار مردم بجان آمده و نیز تحت الشعاع قرار دادن خواسته های مترقی و راستین مطرح در جنبش سبز است. ( اول بار نیست که این حکومت مردم را به مرگ می گیرد تا به تب رضایت دهند!)
خواستهای محوری " مرگ بر دیکتاتور و استقلال – آزادی - جمهوری ایرانی " که در گردهماییهای اعتراضی و شعارهای مردم فریاد می شود دقیقا مسیر هدفمند مردمیست که راه را به درستی دریافته اند و از انحراف و ترفندهای حکومت اسلامی و چهره های برون آمده از درون آن، جداست.
اگر به رویدادها و ترکیب نیروها و برخوردی که از سوی حکومت اسلامی در بویژه پس از انتخابات کذایی اش بنگریم، براحتی در می یابیم که چهره هایی مانند کروبی و موسوی و خاتمی و اصولا همه آنانی که در چهارچوب دین سیاسی اسلام، حرکتها و تحلیلها و خواسته هایشان را دنبال می کنند، نه تنها سوپاپ اطمینان و نقطه قوت بسیارانی از جنایتکاران حاکم هستند بلکه نهایتا ناجی این حکومت از خشم قهرآمیز مردم ایرانند.
کشتن موسوی و خاتمی و کروبی و هرکس دیگری در این حکومت سرتاپا جنایت و قتل، برای حاکمان هار ِ کنونی این حکومت، کار ساده ایست و ماست مالی کردن آن نیز، اما حاکمان کنونی بگونه ای که هم می ترسند و هم می ترسانند، برخورد می کنند و موسوی و کروبی و دیگر چهره های درون این حکومت برای روز مبادای همان ترسی است که بنوعی در چنته حفظ شان کرده اند.
جنبش اگر از خواسته های مستقل خود منحرف شود( به هر دلیل) و اگر در راستای اهداف و خواسته های موسوی و کروبی پیش رود، خطری برای کل حکومت اسلامی نیست بلکه مهار سگهای هاریست که بی پروا دنبال همان اوتوپیای هاله نور و چاه جمکرانند و صد البته زمینه اصلی و پشت همه این عوامفریبیهای خداپسندانه!، غارت هر چه بیشتر ثروت ملی و حفظ ساختار مافیایی و اختاپوسی ِ از نوع خامنه ای و زیر مجموعه های بیت جنایت اش است.
اگر تا کنون هشیاری و حرکت بسیار زیرکانه و هوشمند مردم ایران با خواسته هایی که در شعارهای مردم مطرح می شوند، همه کسانی که از بالا به نوعی با جنبش کنونی همسویی و همراهی می کنند را به دنبال خود کشیده است به معنی آن نیست که کسانی همچون کروبی و موسوی ظرفیت و حتی جدیتی در سرنگونی حکومت موجود داشته باشند. مرگ بر دیکتاتور خواسته ای نیست که تا کنون یک نفر از این حضرات به زبان آورده باشند.
یک واقعیت روشن و انکار ناپذیر در شرایط کنونی این است که مردم دگرگونی ریشه ای و بنیادی را طلب می کنند و امکان ندارد که حکومت اسلامی با ساختار و شیوه تاکنونی اش بتواند مردم را از راهی که پیش گرفته اند باز گرداند. آب رفته به جوی بازگشتنی نیست!
به همان ترتیبی که همه ی دست اندر کاران حاکمیت اسلامی از هر نگرش و شیوه و باور با هر گونه تفسیر و تعبیر وضعیت سیاسی/ فرهنگی/ اجتماعی ما، می کوشند، حکومت اسلامی را از سقوط نجات دهند، مردم نیز با هوشیاری بی نظیری جنبش سبز را مرحله به مرحله در جهت خواسته های انسانی و بالنده خود، ارتقاء می دهند. ( اگر چه نباید از نظر دور داشت که برخورد جاهلانه و خونبار حکومت اسلامی با اعتراضات، در این کار تاثیر مستقیم داشته است.)
به هر روی، نه چماق حزب الهی های کور و نه شیرینی خاتمی چی ها قادر به باز گرداندن مردم از مسیری که در پیش گرفته اند، نیست. تنها کسانی که این واقعیت را با خودفریبی نمی خواهند درک کنند همانانی هستند که در غارت و قتل و دزدی و راندخواری و مملکت بر باد دهی ِ تاکنونی دست داشته و دارند اما این خودفریباندن تغییری در اصل معادله نمی دهد و زمانی چنین توهم ابلهانه ای از این جانیان ریخته می شود که با پس گردنی از قدرت بزیر کشیده شوند.
از همین نگاه می خواهم گفته باشم که نسبت به موسوی و کروبی و خاتمی هیچ توهمی نیست و اگر تکیه ای به مسئله پشتیبانی از موسوی بطور اخص می شود، بدلیل حساسیت و ضرورتیست که شرایط کنونی رو در رویی با حاکمیت سیاه اسلامی ایجاب می کند. اما برخوردهای آقای موسوی اگر آب بر آتش خشم مردم ریختن باشد، تردیدی نیست که مردم او را نیز کنار می زنند.
روند سرکوب و بگیر و ببندهای جاهل منشانه ی حکومت اسلامی جنبش سبز را به مرحله ای می کشاند که نیروی
سرکوب از فرزندان همین مردم تهی شده و علی می ماند و حوض اش!! که باید از نیروهای وارداتی سپاه قدس از لبنان و فلسطین و عراق و...... استفاده کنند. نیروهایی چون حزب اله ِ حسن نصراله و حماس ِ خالد مشعل و.... که در مقابل دلارهای غارت شده از سفره ایرانیان، یاری رسان حکومت نحس خامنه ای هستند اما نیروهایی از این دست با بی ریشگی ای همچون رادان ها، قادر خواهند بود حکومت اسلامی را در قدرت نگهدار دارد!؟ این پرسشی است که پاسخ آن را مردم با لگدکوب کردن همه این مزدوران، خواهند داد.
در اینجا با انچه که گفته شد، پیش از آنکه به بیانیه شماره 17 آقای میرحسین موسوی بپردازم، می خواهم به هزار زبان فریاد کنم که ما تجربه چندین نمونه از این راه جوییهای در درون حکومت نحس اسلامی را از سر گذرانده ایم. از سردار سازندگی بگیر تا سید خندان اش. ما خیزش دلیرانه دانشجویان را برای پشتیبانی از همین خاتمی تجربه کرده ایم و باز دیدیم و تاوانش را با جان شریفترین فرزندان خود همچون اکبر محمدی ها دادیم. ما فتلهای زنجیره ای را خون گریه کردیم اما آنچه نتیجه داد فریبکاری و تدارکاتچی بودن و شدن ِرئیس جمهور اصلاحات، بود و حیرت همگان که چگونه این امامزاده درکور کردن چنان ظرفیتهایی دارد اما در شفا دادن علیل و ذلیل است!
با چنین تجربه های خونبار و تلخ، وقتی به بیانیه آقای میرحسین موسوی می نگریم، در کمترین حد شگفتی و در کمترین حد تعمق و تامل از خود ایشان می پرسیم که :
بند نخست بیانیه شما اشاره به کدام دولت، با کدام مجلس و در قاموس کدام قانون اساسی و غول رهبری ولایت و بیت جنایت اش است؟
مگر نه اینکه این دولت و این مجلس و قوه قضاییه که مورد اشاره شماست، با تقلب و در چهارچوب خواست و برنامه ریزی رهبر لمپن و زیر مجموعه های بیت جنایت اش بر سرکارند؟
چنین دولتی کدام مسئولیت پذیری و صداقت و تامین منافع ملی را می تواند براورده کند!؟
آیا آقای موسوی نمی داند یا مصلحت اندیشانه نادانسته می انگارد که مافیای اقای خامنه ای و دار و دسته ی طرفدارش چونان اختاپوس بر منابع و منافع ملی ایرانیان چنگ انداخته اند و با این تو بمیری من بمیرم! کنار نمی کشند!
با بیان نخستین بند بیانیه، که چنین است، براوردن بقیه بندها از نوع آزادی زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات و آزادی گردهم آییها خود بخود جنبه شوخی و طنز تلخی دارد که شک ندارم خود آقای موسوی هم به چنان شرایطی با چنین حکومتی، می داند که این حرف جز فریبکاری نیست. اگر صادقانه برآمده باشد، باید بر احوال اقای موسوی و طرفدارانش گریست.
انتظار برآوردن خواسته هایی از نوع ازادی مطبوعات و آزادی زندانیان سیاسی و آزادی اجتماعات در ساختار حکومت اسلامی، مصداق آن مثل معروف منار و گنجشک است! که آقای موسوی و همه ی همفکران دین سیاسی اش خوب می دانند که از این حکومت چیزی می خواهند که در هیچ ظرفیتی از آن حتی در لیبرالترین و پر تحمل ترین حالت این حکومت، نمی گنجد!
واقعیت بیانیه آقای موسوی چیزی نیست مگر تلاشی برای راهگشایی بینابینی در نیروهای ذینفع در حکومت جنایتکار اسلامی که دستشان به خون مردم آغشته است و این گونه راهگشایی از نوع برخوردهاییست که نشان از توهم و همان اساس بینش دین سیاسی وهمان تناقضات وحشتنا ک دارد. با چنین نگرش و باوری جز در گنداب متعفن حکومت اسلامی غلت زدن! و تداوم سه دهه سیه روزی ملت ایران و هست و نیست مردم را به خون کشاندن، نیست.


تاکید بر خواسته های تاکنونی که همانا " استقلال – آزادی - جمهوری ایرانی " و نابودی هرگونه دیکتاتوری در میهن ماست، مرز مشخصی بین مردم و حاکمیت سیاه کنونی، است.
مردم همه این حکومت را نفی می کنند. مردم از هرچه دین سیاسی و خدای سیاسی خسته شده اند. مردم از دشمنی های بیمارگونه و تضاد و تناقضهای مالیخولیایی این حکومت بجان آمده اند. مردم خمینی جنایتکار را نماد سیه روزی و سه دهه قتل و غارت و دروغ وخرافه می دانند. مردم از این ساختار حکومتی و ولایت شوم آن بیزارند. مردم به نمادهای ملی و باستانی خودشان رجوع کرده اند. مردم فریاد می کنند " پرچم خرچنگ نمی خوایم، رهبر الدنگ نمی خوایم!" مردم سرود ملی ای ایران را با همه شور و شوقشان می خوانند. مردم برای نفی همه این حکومت از دریای خون می گذرند، مردم از هرشعار و نماد دینی در ساختار سیاسی و ملی و میهنی خود با چهره های ابلهانه و خرافه آلود هر آخوند و هر بی سر و پایی از نوع هاله نور و خامنه ای الدنگ بجان آمده اند! مگر می شود تا این حد مصلحت اندیشانه و نادیده گذاشتن، در قالب همین حکومت نحس راه چاره جست!؟
بجای چنین راه چاره جوییها در چنبره هزار دستان این حکومت ننگین، گسترش جبهه اتحاد همه طیفهای همسو با مردم و بازتاب خواسته های عینی و به حق مردم است که در میدان ستیز و اعتراض فریاد می کنند. بجای رویکرد به قانون اساسی سه دهه جنایت اسلامی، گسترش اعتصاب و نافرمانی سراسری در مقابل این حکومت است.
هرچه سیاست مماشات و چرخ زدن در داخل این حکومت بیشتر شود، قتل و زندان و شکنجه و اعدام، بیشتر و بیشتر می شود.
فراموش نکنیم که مماشات از سوی جنبش سبز، توهم قدرت و توان مانور بیشتر به جنایتکاران حاکم می دهد. نخستین و ضروریترین گام در مرحله کنونی نه راهکارهای بینابینی در این حکومت بلکه نافرمانی عمومی و اعتصاب سراسریست.
آقایان موسوی و کروبی و خاتمی که شاید در شرایط بریدن چاقو و دسته اش! گیر کرده باشند اما بدانند که حضورشان در جنبش سبز، تنها سپر دفاعی حاکمان اسلامی پس از سرنگونیست و از همین رو تا کنون دوام آورده اند.


با مهر


گیل آوایی
ششم ژانویه 2010

Wednesday, December 30, 2009

مادران صلح

مادران صلح
گیل آوایی
دسامبر2009

آفتاب از چشمان تو بر می خیزد،
شبان ِ اینهمه اندوه
شرمآگینه آب می شود.

و انتظار تو
زندگی را فوج فوج پرواز می دهد
در آسمان خاورستانهای خاک
باری چنین
وطن
از دستان تو سبز است
مادر صلح

گذر غریبیست مادر
پا به پا
همراه
در تب و تاب حادثه
آنگاه هراس یک دنیا سکوت
دخمه های انفرادی و تابوت
تردید ماندن و شکست تاب می دهد
مرهم
زخمهای بی مرهمی

آغوشت بستر نوازشیست
چونان نُت آوای لالایی تو
در پرواز خیال
گاهان شکنجه
تنهایی محض
انفجار
پای دار
سر بدار

هستی و همسفری
راه مرگلاخ خاک، خاوران
چه شکوهیست در تو
مادر صلح
که خشماواهای همه ناروایی
به ترنمی توش می دهی
از سر گذراندن

باری چنین وطن
از دستان تو سبز است
مادر صلح