Sunday, May 31, 2009

یک حرف


یک حرف
گیل آوایی
29 مه 2009 لاهه

به آنانی که مقابل پارلمان هلند برای آزادی و همبستگی با
کارگران زندانی در ایران، دست به اعتصاب غذا زده اند


یکی از دوستانم زنگ می زند و خبر می دهد که در مقابل پارلمان هلند چند تن از تلاشگران سیاسی برای همبستگی با کارگران زندانی در ایران و اعتراض به دستگیری و زندانی شدن آنان بویژه در مراسم برگزاری روز جهانی کارگر در ایران، دست به اعتصاب غذا زده اند. نمی دانم چرا باتوجه به خبرهای کمر شکنی که این سالها فراوان شنیده ایم وُ شنیده ام، این بار تمام جان من گُر گرفت که چه بر ما می گذرد که هنوز برای ساده ترین خواسته و برای پیش پا افتاده ترین حقوق انسانی باید اینگونه از جان گذشت! وا ماندم از سرنوشتی که در سه دهه اخیر به صورت هولناکی رقم خورده است.
در ازدحام ماشینها و شلوغی خیابانها، به هزار زحمت جای پارکی پیدا می کنم و ماشین را پارک کرده، به سمت میدانی می روم که مقابل پارلمان گسترده شده است. مردمی را می بینم که بدور از آنچه که در ما آتشی به پا کرده، تن به آفتاب نیمروزی داده اند و در جای جای میدان تا کناره آبگیر حاشیه پارلمان خوش خوشانشان است.
پرده ی سرخ رنگی که بر آن ماجرای اعتصاب غذا نوشته شده است، در فاصله دو درخت آویزان است و چند تن که چهره های آشنایشان هوای وطن را تداعی می کند، روی نیمکتی در پای همان پرده نشان از محل استقرار تلاشگران اعتصابی دارد.
دیدن دو چشم انداز با دو دنیای متفاوت ذهن مرا بخود مشغول می دارد. غریبی و غربت را به آشکارترین شکل آن حس می کنم. گپی می زنم و حال و احوالی می کنم. چیزی مرا می گیراند و تا برگشتن و رسیدن به خانه در ذهن مرور می کنم. حرفی و دادی و فریادی شاید بیشتر گویا باشد از آنچه که مرا می گیراند. پس می نویسم و پیشکش اش می کنم به همانانی که در میدان فریاد سر داده اند با جان خویش:

فریاد

چه غریبانه قد افراشته ای
ناکجایی
که نه فریاد ترا می فهمد
نه خیالیش از این شب زدگی

مشتهایت
چه غریبانه به خشم!؟

حسرت ِ آزادی
دیرگاهیست ترا یار به چشم
و نگاه تو در این بیتابی
سرخ ساران ِ سیاووشان است
خاوران است به داد
دادخواهیست به دار

وتو در گستره ی یک دریا تنهایی
یار دلباخته ای
آنکه در خاک وطن زندانیست
و ترا پیوندیست
که غریبانه قد افراشته ای

شرمگینان ِ خموش
لای صد شاید و ُ اما وُ اگر گم شده اند
و در این گمشدگی
چه غریبانه ز بیداد وطن می گویی

آه
باری
تو رفیقانه به پا خواسته ای
باز بر دوش تو آواز سیاهکل سبز است
باز فریاد تو از جنگل آمل جاریست
خاورانها گل سرخ

من به هر واژه ترا می خوانم
باتو
آری
چه هواریست مرا
که چنین بیتابم




گیل آوایی
29 مه 2009 لاهه

Monday, May 25, 2009

اندوه لج

اندوه لج
گیل آوایی
25مه2009

صد آه و حسرت
این دیار
هر خیز
کابوس بود
میدان به خون نشستن

آوازهای رُستن
خون بود خون
چون جام آرزو
با خشم و داغ شکستن

این درد
آی
ای همره همه ی مرگلاخ خاک
جان آمده است به جان
زین راه بی کرانه
زین دشت مات
زین آسمان سیه باره سوختن
دستی دگر
دوباره
لجباز نسل ِ سمج در سفر هنوز
هیچ
هاج و واج
باز پریدن به بام کدام دام
آه
دل به دل شدن
از دست داده ایم
از دست رفته ایم
با باد بودمان سفر
تا هرچه باد باد
بیهوده
بیهوده پای فشردن پیرانه سر
این نسل نسل ِ کدام تاریخ گرده بار می کشد باز
کاین سرنوشت بازی به باز بازو به بازو نشستن
دل می گیرد این چنین
پر پر به بال و پر گشودن
.

Thursday, May 21, 2009

دولت آبادی جان! شما چرا!؟

دولت آبادی جان، شما چرا!؟
گیل آوایی

با هزار درد، درود بر تو،
اما چگونه بگویم!؟
اینکه سروش، آخوند بی عمامه ی خرافه مست، در پیوند دین و دمکراسی، فلسفه می بافد و سفسطه بار می کند، موضوع این نوشتار نیست، چرا که بیزاری من از باور و تفکر قهقرایی و بلاهتی که توسط او در واژه های قشنگ بسته بندی می شود، عریانتر از آن است که به آن بپردازم.
اگر چه پرونده این خدای آلودگان حقیر که راه بر حاکمیت آدمکشان اسلامی هموار کرده وُ می کنند، و جنایت وُ جهل و سیه روزی یک ملت را تئوریزه کرده و جنایتباری دین سیاسی را لاپوشانی می کنند، روزی در وقت و جای بایسته اش باز می شود.
اما تو دولت آبادی جان! بگو چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم!؟
پیشترهای همین معرکه گیریهای حکومت آدمکشان اسلامی، عکسی از تو در روزنامه های ایران، دل بسیارانی از جمله من، را بدرد آورد وقتی در کنار سردار غارت و ماست مالی، رفسنجانی و همین مشتاق تدارکاتچی شدن، کروبی، انتشار یافت که وا ماندم از چرایی حضورت در آن جمع جانیان!
آن گذشت و باز مانند بسیاری از گاف دادنهای جامعه بویژه ادبی ما، بنوعی با آن کنار آمدم و پذیرفتم که حتما شرایط ناگزیر و ناخواسته ای بوده که این عکس فرصت طلبانه گرفته شده و منتشر شده است. آن گذشت و آمد زمان دیگری که خبر سخنرانی ات در مسجدی جار زده شد که برای باز هم مشتاق تدارکاتچی شدن کسی که از افتضاح فرهنگی و سرکوب دانشگاهها گرفته تا جنگ و کشتار جانهای شیفته دیارمان را در دوره وزارت و خوش رقصی های او برای امام خون آشامش شاهد بوده ایم.
اما دولت آبادی جان چرا!؟
هیچ پاسخی به این " چرا" که هزار باره به هر ثانیه در مغزم هوار می شود، ندارم!
فکر می کنم. یعنی بر این باورم که هیچ مقامی در سیاست و کیاست این جهان و صد البته در حاکمیت خون و جنایت، زیبنده تو نیست دولت آبادی جان! و به هزار یقین می دانم که نه دنبالش هستی و نه نیازت به آن است اما چرا با حضورت به این جانیان اعتبار می دهی!؟
مشکل است باور کنم که ندانی حضورت وسیله ای ایست برای اعتبار گرفتن این خدای آلودگان خرافه مست! که سه دهه جنایت بر یک ملت را به ناروا، روا داشته اند.
مشکل است باور کنم که ندانی هر آنچه که بگویی و هر آنچه که بخواهی از تریبون این آدمکشان هوار کنی، در شرایط کنونی این جانیان محلی از اعراب ندارد! بلکه حضور تو برای مشروعیت و ارزش و اعتبار دادن به این جنایتکاران اصل ماجراست! و این فرصت را می دهی و می شوی وسیله ای که این قاتلان نیاز دارند!
چرا!؟
دولت آبادی جان، می دانم که می دانی، تو به خودت تعلق نداری! از همان وقتی که کلیدر به جامعه ادب و فرهنگ ایران عرضه کردی، فاتحه برای خود بودنت را خواندی! و شدی آن ماندگاری تاریخی ای که میرایی در مقابلش رنگ می بازد و شدی یکی از نمادهای وجدان بیدار جامعه ای که شوربختانه سرنوشتش را برای کولی دادن به شاه و شیخ رقم زده اند!
کاش می گفتی یا بگویی چطور با این درد کنار آیم که سعیدی سیرجانی ها، علایی ها، مختاری ها، پوینده ها، و هزاران جان شیفته ی پرپر شده در دل خاورانهای دیارمان مرز خونینیست میان همه آنانی، از جمله خود ِ تو دولت آبادی جان، با آدمکشان اسلامی که فریبکارانه می کوشند با معرکه گیریهای انتخاباتی و به میدان فرستاده شدن انترهایی از نوع احمدی نژاد، کروبی، موسوی، رضایی توسط نالوطیان مافیای الله بر سرزمین ما یعنی همان گردن کلفت کرده های به غارت و جهل و جنایت( رهبر وُ خبره و مرجع و آیت ِ الله!!) تا مشروعیتی بدست آرند که ندارند! و تو دولت آبادی جان وسیله تطهیر و اعتبار چنین ماجرایی می شوی!
چرا!؟
تو که برای گفتن و نوشتن و رساندن حرفت به گوش مردممان و جهان باورمند به کرامت و حرمت انسان، مشکلی نداری! تا نیاز به تریبون و یا فرصتی برای اعتراض وهشدار دادن! باشدت!
چه ضرورتی، چه دلیلی ترا به جمع این آدمکشان و عاملان سیه روزی سی سال حکومت جهل و جنایت می کشاند!؟
دولت آبادی جان،
تا کی و تا کجا باید کوه ما ایرانی ها موش بزاید!؟

با مهر و احترام صمیمانه
گیل آوایی
هلند
21 مه 2009

Tuesday, May 19, 2009

آخر خط، گیل آوایی

آخرِ خط
گیل آوایی
19 مه 2009

لبخندی به لب دارد. هرچه کلنجار می رود، بطری آب از جیب بارانی اش بیرون بیا نیست که نیست. نگاهش می کنم. همانطور که چشمم به اوست. فکر می کنم. هفتاد بهاری باید پشت سر گذاشته باشد. پیرمردیست چهارشانه، بلند اما مثل درخت زمستان زده ای فرسوده تر از هم سن و سالهای این سامانی اش بنظر می رسد.
از خط پیاده رو می گذرم. اتوبوسی که از انتظار ِ عبور پیاده ها نفس تازه کرده است، به محض اینکه پا به پیاده رو می نهم، راه می افتد. مسافری از شیشه پهن و گشاد اتوبوس به بیرون خیره شده است. با نیم نگاهی به او، از پیرمرد دور می شوم. دوچرخه ای در انبوه دوچرخه های ردیف شده از حالت ایستاده می افتد. جوانکی با گوشواره ی زمخت و خالکوبی هایی سرتاسر بازو شانه که خودنمایانه در معرض نگاه همگان گذاشته است، دوچرخه را بلند می کند. از جیب شلوارش چیزی فلزی در می آورد. زنجیر قفل دوچرخه را می شکند. مردم بی توجه به دزد دوچرخه به راه خود ادامه می دهند. نگاهش می کنم. به سرم می زند با تلفن همراهم عکسی از او بگیرم اما زود پشیمان می شوم.
بدون اراده به پشت سر نگاه می کنم تا پیرمرد را ببینم به کجا رسیده است. براحتی در میان انبوه مردمی در حال گذر دیده می شود. می بینمش که با چه اشتهایی بطری آب را به طرف دهانش می برد. لبخندی بر لبانم می نشیند. چه سخت است از قدرتباوری ِ کوهی جابجا کردن، آدمی برسد به زمانی که برای در آوردن یک بطری ِآب اینقدر سخت جانی کند!
به ایستگاه قطار می رسم. عقربه های ساعت برخلاف همیشه هیچ شتابی نشان نمی دهند. نیم ساعت به حرکت قطاری که باید سوار شوم، مانده است. به دستگاه خودکار بلیط فروش که سر راه ورودی به داخل ایستگاه با آن رنگ زرد و آبی قد کشیده است، می رسم. هر بار خواسته ام بلیط بگیرم، اندوهی در من جان می گیرد. احساس خوبی ندارم وقتی فکر می کنم که انسان هر روز سراسیمه وار ماشینی تر می شود. همه ی چیزهایی که بنوعی با یک حس متقابل است از حیطه تماس انسان دور می شوند.
با حالت وازده ای کیف پولم را از جیب بغل در می آورم. کارت بانکی را در شکاف کوچک مخصوص پرداخت می سُرانم. شماره شناسایی شخصی را بر روی صفحه شماره ها دانه دانه فشار می دهم، پاسخ منفی می شود. دستگاه خودکار را با اخمی که به فروشنده ی صبور اما مایوسی شبیه شده و به خریدار بی پولی برخورد کرده باشد، نگاه می کنم.
پرداخت به مشکل بر می خورد و کارت را از شیار مربوطه پس می کشم. حرفی نمی توان زد. کسی نیست پاسخ دهد. نگاهی به کارت می کنم. آنرا به جلوی پالتومی سایانم تا شاید آن بخش حساس و مغناطیسی کارت تمیز شود. آن رادوباره در همان شیار مخصوص فرو می کنم که انگار با دهن کجی روبرویم دهان گشوده است.
شماره را دوباره با دقت بیشتر و آرامشی که ندارم! فشار می دهم. هر عدد را بازبینی ی دقیقی می کنم که درست فشار داده باشم! لحظه ای پرداخت انجام می شود. با غر ولندی کارت را از دستگاه پرداخت خودکار که دیگر ور آمده و نیمه بیرون مانده، می کشم. هنوز کارت را در کیف نگذاشته ام که بلیط قطار از شیار دیگری بیرون می زند. آن را هم از شیار بیرون می کشم. تا بر می گردم، از صفی که پشت سرم تشکیل شده بود تعجب می کنم. به آنها نگاه می کنم و به دستگاههای پرداخت دیگر هم، اما با دیدن آخرین نفری که به دستگاه خودکار ناسزا می گوید، در می یابم که تنها دستگاهیست که ظاهرا کار می کند.
از کنار صف می گذرم. باید به سکوی شماره پنج بروم. تابلوها را نگاه می کنم. بروی هر کدام مقصدی با ساعت و ایستگاههایی که قطار می ایستد، نوشته شده است. از دور تابلوی سکوی پنج را می بینم. صدای خش خش پله برقی که یک نفس کار می کند، در مقابل هر سکویی قد کشیده است و مثل ماری که از میان خس و خاشاک بخزد، با سرو صدا بالا می رود. بر روی هر پله ی آن، تک و توکی تنبلانه ایستاده اند.
برای رفتن به سکوی شماره پنج، به پله برقی مربوطه نزدیک می شوم. هنوز پا روی پله برقی نگذاشته ام که پیرزنی کشان کشان می رسد. کمکش می کنم تا با من روی پله برقی قدم بگذارد. کنار هم بالا می رویم. زن ِ شوخی است. با خوشرویی چیزی می گوید که بسختی می توانم بفهمم چه می گوید. به بالای پله برقی می رسیم. زیر بالش را می گیرم وکمکش می کنم تا براحتی روی سکو پا بگذارد. از من تشکر می کند. پیر زن بروی سکوی پنج آ می رود و من سکوی پنج ب.
روی نیمکتی در قسمت سیگار کشیدن مجاز، می نشینم. نمی دانم در فضای باز آنهم در ایستگاه قطار که عبور هر قطاری با سرعت که در ایستگاه توقف نمی کند اندازه همه ایستگاه، هوا جابجا می کند، تقسیم بندی آن به محدوده سیگار آزاد و ممنوع، چه معنا دارد! یادم می آید که دود وُ بوی سیگار برای کسی که سیگار نمی کشد، چقدر آزار دهنده است! اما من که پیپ می کشم، چه!؟ ولی چه فرق می کند! کسی که نمی خواهد در معرض دود وُ بوی تنباکو وُ توتون و ته سیگارهای رها شده بنشیند، می تواند محدوده دیگری باشد، و اهل دود وُ سیگار هم بی عذاب وجدانشان دود می کنند! پوزخندی به خود می زنم. دنیا در تب و تاب چه فاجعه های هولناک است! من به چه فکر می کنم!
در حالیکه به تابلوی مربوط به محل کشیدن سیگار نگاه می کنم، بطرف اولین نیمکتی که خالی در تابش نور تکه پاره شده خورشید لم داده است، می روم. روزنامه ی مترو را روی زانو می گذارم. از جیب پالتو پیپ و توتون را در می آورم. پیپم را چاق می کنم. می گیرانمش. در اشتهای اولین پک بامدادی، پیپ کشیدن به دل می نشنید! هنوز پک زده وُ نزده، چشمم به عکس اوباما می افتد با جمله ی دنیای عاری از سلاح هسته ای! پوزخندی می زنم. باز این یانکی ها چه کابوسی برای جهان خواب دیده اند! چه سلاحی مرگبارتر از بمب اتمی ساخته اند که شعار جهان عاری از بمب هسته ای سرمی دهند. شاید هیروشیما و ناکازاکی تکراری شده است. حریصان ِ جهانخوار فاجعه ی تازه ای می جویند. همچنانکه با خود تکرار می کردم، گربه در راه خدا موش نمی گیرد! صفحه اول را ورق می زنم.
پرنده ای از بالای سقف نیمه باز سکوی شماره پنج پرواز می کند. صدایی از آن سوی سقف با آن پرنده انگار واگویایی می کند. پرنده ای که همیشه بهار و تابستان و پاییز سر و کله اش پیدا می شود. سحرخیزترین پرنده ایست که دیگر به صدایش عادت کرده ام. یعنی سه فصل سال با صدای این پرنده پیوند خورده است. رابطه عجیبی با این پرنده دارم. مثل برگ ریزان پاییز و حس آن مدرسه رفتنها و بازیگوشیهای سالهای دبستان و خیابان گردیهای جوانی. و اما اینک سالهای استخوان ستبری! پیوندیست با این پرنده ی پر سر و صدا. پرنده ای که دیر تر از هر پرنده ی دیگر به خاموشی شبانه کز می کند. صدایش گاه چنان است که انگار حرف می زند. دوستی می گفت روح چینی و ژاپنی در قالب این پرنده ها رفته است چون با آواهایی که می خوانند مثل آنها حرف می زنند!
ته سیگار یک نفر که از مقابلم می گذرد، کنار نیمکتی که نشسته ام، می افتد. نگاهش می کنم. با گفتن، متاسفم، ته سیگارش را بر می دارد و در جای ته سیگارها می اندازد. جوری که نگاهم می کند و به پیپم زل می زند، می گوید که سیگارش راحت است با پیپ ِ غلط اندازت چه می کنی! چشم از نگاهش بر می گردانم.
صفحه روزنامه مترو را مرور می کنم. به ساعت نگاه می کنم. ده دقیقه به رسیدن قطار مانده است. کیفم را باز می کنم. یاداشت دیشب را مرور می کنم. باید چیزی به آن اضافه کنم. از متن آن راضی نیستم. دست می برم تاخودکار از جیب بیرون بکشم. هنوز دست در جیب بغل نکرده پشیمان می شوم. داخل قطار بهترین وقت برای خواند ن و یاداشت کردن است. آخرین پک را به پیپ می زنم. دودش چنگی به دل نمی زند.
پالتویم را مرتب می کنم. کیف را باز کرده، روزنامه و کاغذ یاداشت را داخلش می نهم. بلند می شوم. سکو شلوغ شده است. همه در امتداد خط نارنجی صف می کشند. در میانشان چشم به سویی دارم که قطار باید از آن بیاید. نوار موازی فولادی راه آهن تنها جای ایستگاه قطار است که تمیزی آنچنانی نمی نماید. پرنده ای در فاصله دو نوار موازی فولاد، لای ترواورس های بتونی چیزی را نک می زند.
صدای سوت حرکت قطار از سکوی شماره 6 بگوش می رسد. قطاری از سوی دیگر می رسد. چرخهای فولادی آن با صدای دلخراشی روی نوار فولادی کشیده می شود. لوکوموتیو قدرتمندی جلوی آن مانند اژدهایی که دُم درازش را بکشد، بروی نوارهای موازی کشیده می شود. صدای دلخراش چرخهای فولادی به ناله تبدیل می شود. ناله های ممتد به شماره می افتند. آخرین ناله ای که از آن بلند می شود، ایست ِ کامل اژدهای حریصیست که بی حرکت هو هو می کشد و بی قرار ِحرکت دوباره است.
درهای آن باز می شوند. انبوهی از مردم از آن خارج می شوند. نگاهم را از مردم بر نداشته بودم که صدای رسیدن قطاری که باید سوار شوم از فاصله ای تا ایستگاه می رسد. از دور هیبت آن لحظه به لحظه گیراتر و دیدنی تر می شود. صدای دلخراش تکرار می شود. ممتد و بلند و بلند تر. همه روی سکو صف کشیده اند. صدای ممتد ودلخراش چرخهای فولادی هر لحظه کند تر و فاصله دار تر می شود. همه این پا آن پا می کنند.
هیچ نگاهی به سوی غیر از قطار نیست. دستها به کیف و ساک و کاغذ و نوشابه، بیتابی آدمهارا می شمارند. صداها زیاد شده است. خمودگی به حرف زدنهای بلند و خنده های ممتد تبدیل شده است. انتظار ِ آمدن قطار می رود که جایش را به انتظار رسیدن به مقصد دهد.
قطار تا بایستد، چند واگن از ما دور می شود. به داخل واگنها نگاه می کنم. شلوغ نیست. برای همه جا هست. طبقه پایین قطار پر تر از طبقه بالاییست. برایم همین خوشایند است. طبقه بالا را ترجیج می دهم . طبقه بالا چشم انداز وسیع تری دارد. درها باز می شوند، چند نفر پیاده می شوند. چند نفر دیگر سوار می شوند.
به چند نفر نگاه می کنم. چند نفر به چند نفری نگاه می کنند که من هم یکی از آن چند نفر در ازدحام سوار شدنم. قطار تکانی می خورد. صدای چرخهای فولادی بلند می شود. اژدهای حریص دم خود را می کشد.
از شیشه کنار به بیرون نگاه می کنم. نوارهای موازی به شبکه ای تو در تو، میدان وسیعی گسترده اند. لحظه به لحظه شبکه نوارهای فولادی از چشم انداز من دور می شوند. سایه روشن منظره های بین راه حس می شود. از ایستگاه دور می شوم. صدای چرخهای فولادی دیگر گوش خراشی رسیدن به ایستگاه قطار را ندارد. یک نواخت به جلو می رود.
انتظار ِ به مقصد رسیدن هنوز در چهره ها دیده نمی شود. به ساعت نگاه می کنم. چهل دقیقه به مقصد مانده است. چهل دقیقه انتظار به مقصد رسیدن.
از تب و تاب ازدحام ایستگاه قطار خبری نیست. آرامشی خاص در واگن حس می کنم. فضای سبز که در تابش بامدادی خورشید بسیار به دل می نشیند، چشم انداز زیبایی از پنجره مرا به بیرون از واگن قطار می کشد. درختان انبوه که چتر زده بر بیشه ای حضور برجسته تری نسبت به انبوه سبز در نگاه من دارند، دیده می شوند.
گاه تک درختی دورافتاده در فاصله ی تا چشم کار می کند، چنانش می بینم که انگار دست بر کشم شاخ و برگی از آن به چنگ می آید.
برگهای پهن درختکی مرا می برد. گویی همین دیروز بود که کاشته بودمش. از کنار رودخانه می گذشتم. مثل هر روز بازیگوش و کنجکاو. گاه بوته ی گلی می کندم گاه مشتی بنفشه برای مادر. درختچه ای قد می کشید. کنارش چمباتمه زدم. حس خوشی در من جان گرفت. از خاک کندمش. به خانه برگشتم. باغ هزار محصول جلوی خانه مان جان می داد برای کاشتن این درختچه.
از حیاط خانه گذشتم. مادر، کنار حوضچه ای مشغول شستن ظرفهای شام دیشب بود. از روی پرچین کوتاه باغ پریدم. در فصله چند متری ِدرخت نارنج ایستادم. جاییکه که خیلی خوش بحالم می شد، خم شدم. خاک نرم و خیس صبح را کنار زدم. چاله ای کوچک کندم. درختچه را در آن کاشتم. با آفتابه ای که بر لوله آن یک تکه اندازه کف دست قوطی سوراخ سوراخ شده وصل شده بود، برداشتم و به درختچه آب دادم. درختچه با من! نه! با من نه! حتی سریع تر از من قد می کشید. هیچ نفهمیدم چه شده بود. کی از من بلندتر قد کشیده و شاخ و برگ گسترده بود. روی یکی از شاخه هایش جای من شد، وقتی که مادر از صدای سازدهنی بتنگ می آمد و مرا از اتاق می رماند با تاختی که چهارنعل ِ یک اسب هم به گردش نمی رسید.
بهترین جای من شده بود آن درخت با شاخه ای که رویش می نشستم و خوش خوشانه سازدهنی می زدم. درختی با برگهای پهن در فاصله ی ایوان خانه تا آن سوی باغ که زاغش را همواره چوب می زدم. انگار که لحظه شماری می کردم تا میوه دهد. پیش پایش، درخت انگور، همان رز بالا بلند پیچاپیچ، که غوره هر ساله ای آبغوره خانوار ما می شد، دلبری می کرد.
چه درختی در چه چشم انداز ِ من! که مست نگاهش در سالهای جوانی با حس شیرینی در من از دیدن بالا بلندیش! همان درختچه ی نازک ِ کنار رودخانه در صبحگاه بازیگوشی که سر از باغ خانه در آورده بود و من! آری من! کاشته بودمش! که از من فرازتر با شاخه ای که ساز زدنهای مرا در لم دادن پس از گریز از تشر مادر ِ بتنگ آمده از سر و صدای ناهنجار ساز زدنهای ناشیانه ام؛ قسمت می کرد. مسافر بغل دستی ام بلند می شود. با کنجکاوی نگاهم می کند. کیف بدست ایستاده در کنار من که بلند شو! از چه نشسته ای که آخر خط است.
حس عجیبی است. برای درخت من دلم تنگ است. دلتنگی ای با یک غم خواستنی در من جان می گیرد. بی تابم می کند. هوای خاک و مادر و باغ. هوای گریز از اینهمه که رفته و می رود، انگار که سر ایستادنش نیست! اخر خط اش کجاست!؟
کودکانه دلم لج می کند. وسوسه ای محال، ناگاه چنان عمیق سرکشانه جان مرا جیغ می کشد که وا می مانم در آن! من درختم را می خواهم.
عجیب نیست. نه!؟ آه! فکری چون نت نانوشته ای در نوای هماهنگ حس یک دنیا دلتنگی، از اوج فریادواره ای زیر و هوار کش، هو می کند: هی! تو کجایی!؟ چه خوش خوشانه ات هست! چه می گویی! وای! مانده هنوز خانه ای!؟ باغی!؟ درختی!؟
چه بر سر درخت ِ من آمده است!؟ کسی خبر دارد!؟

تمام

Sunday, May 17, 2009

سه تاسیانه، گیل آوایی

1

نشست وُ
خیز وُ
تردید

حاشایی بلند
رسوا

وسوسه ای بی تاب
تاب می دهد
بی قرار
وقت است سرکشی!


2
دری به قفل
سه دیوار وپنجره ای تا یک گستره رهایی
آه
این خیال سمج!


3

دستی وُ
خشمی و ُ
ماشه ای

جنگلی آتش
این پا آن پا می کند

Thursday, May 14, 2009

شبانه2

شبانه
گیل آوایی
نیمه شب، بامداد سه شنبه 6 مه 2009

مهربانی ِ بی رمقیست
این روزها

روزگار ِ جارزدنهای بی گذر
هیچ دهانی آواز نمی دهد

درد مشترک
بار ِ بی باری ِ یک حرف است
ربط ِ بی ربطی ِ هرکه هرکه باد

لب
بیهوده می ساید تهی سبو

جام ِ بی نوش بادا
تلختر از تنهایی
زورنوش می شود

آه
اگر می بود
شعله کشان ِ بی غش ِ یک همصدایی

یاد
تنها یار ِ همراه ِ بی کسیست این روزها
می دانی؟

بازگشت

Tuesday, May 12, 2009

یک دیدار، داستان کوتاه - گیل آوایی


یک دیداربا یادی از تابستان خونبار 67 و یارانی که پر کشیدندگیل آوایی
همه شب نالم چون نی(1)
كه غمی دارم
دل و جان بردی اما
نشدی يارم
با ما بودی ،بی ما رفتی
چون بوی گل به كجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی


گرداگرد اتاق نشسته ایم. پدر، غزلی از حافظ را تمام کرده است. سمت راست او مادر با خوشرویی به همگان نگاه می کند تا چیزی کم و کسری نداشته باشند. در باز می شود. صدای نجواگونه اش از راهرو بگوش می رسد. در لحظه ی چشم بر هم نهادنی، به جمع ما می پیوندد.
کنارم می نشیند. یک دریا مهربانی از او در دل من است. هر وقت که دلم می گیرد، هم اوست که به دادم می رسد. یادم هست که وقتی اول بار دیدمش، کوله ای با یک بند بر پشتش، سه گوش آویزان بود. دستانش رها با قدمهایی که یک دنیا تردید به هرگامش می شمرد، پیش می آمد.
نگاهم به نگاه او گره خورده بود. جا خورده بودم. حرکتی از من ساخته نبود. برای چند لحظه که نمی دانم ثانیه ای یا دمی یا هر چه که بخواهم اندازه اش دهم، فاصله ی زمانی ای بود، که در آن لحظه بی نهایت ِ دست پاچگی شاید بهترین شناسه بوده باشد!، وا مانده بودم. وامانده بودم ازیک دریا دلهره در نگاهش.
با خود کنجکاوانه تکرار می کردم:
- چی شده !؟ از کدوم جهنمی جان بدر برده!؟ چی به سرش اومده !؟ کدوم بی پناهی ای گرفتار شده که اینجوری مثه یه ویرانه کوهی آوارشده راه میره!؟ کجا میره!؟ چی می خواد!؟ شاید چیزی نمی خواد بلکه خواسته که بیاد! اما کی!؟ چرا!؟ اونام این وقت ِ روز!؟
لبانش خشک شده بود. پریشان ِموهایش از زلف گریز زده از روسری اش، پیدابود که با چه شتابزدگی ای بیرون زده بود.
دیدنش از من هیزمی ساخته بود که آن همه دلهره و تردیدش به آتش ام کشیده بود. هر لحظه به دامنه ی شعله های این آتش افزوده می شد. گر می گرفتم. آرام آرام از خودم دور می شدم. آتشی در من زبانه می زد که سوختن " من ِ " تا چند لحظه پیش را آغازیده بود. من می سوختم از آن همه که او با خود می کشید.
آفتاب در گشاده دستی بامدادی اش، آسمان بی ابر را چنان پیراسته بود که هر چیز و هرکس را به تازه شدن و بال گشودنی شاد برای یک روز زندگی می کشاند اما این لحظه در این نقطه از جهان که هیچ چیزش با هیچ جای این روزگار همخوانی ندارد، ماجرای دیگری جاری بود. نقطه ای که روشنایی، به ناله ی بنده واری خوش می نشیند و لبخند، واکنش رم کرده ایست که هر آدمی پروای پرداختن به آن را دیرگاهیست باخته است.
همه ی راه ها، بیراهه هاییست که انگار آب در لانه شان سرریز کرده باشند، مورچگانی در آمد و شد ِ بی انگاره به روز وُ بامداد وُ آفتاب، و صد البته دمار آنچنان درآمده که جنگل در تنازع بقاء آن رشک می برد، از اینهمه که در میانشان رخ می داد، می گذشتند.
یک خانه، یک شهر، یک سرزمین در دلهره شدنهای ناگزیری تن داده بود. و من ِ شاید بی تاب تر از همه، درون خویش را پرسوزتر از هرچه سوزناک می یافتم، در بیم و دلهره و تردید آن که دیدمش، از خود دورمی شدم. دور شدنی که از یاد بردن ِ از چه و برای چه وُ که، در این بامداد آفتابی پی جستاری بیرون زده بودم.
نزدیک تر شده بود. در نگاهش اندوه و خشم آمیخته به دلهره و تردید حس می شد. هر چه بیشتر پیش می آمد، بیش از پیش مرا بخود می کشید. از دلشوره ای سمج بجان آمده بودم. انگار که به تماشای چشم اندازی دلنشین بوده باشم و ناگاه آتشی همه ی آن را به دود سیاهی بنشاند، جا خورده بودم.
به خود نهیب می زدم. به هر احتمالی که مرا از آن حال و هوا به در آورد، فکر می کردم. همه توان خویش را بکار می بردم تا شاید بتوانم از آنهمه که می دیدم، رهایی یابم اما هیچ چیز دست من نبود. اختیار باخته به آتش کشیده می شدم. می سوختم. درد ناخودآگاهی در دل خویش حس می کردم.
آرام آرام آخرین قدمهایش را برداشته بود وبه کنار من رسیده بود. پهلو به پهلوی من ایستاد. آهی کشید و آخی گفت. نگاهش کردم. دلم می خواست با همه جان خویش آرام اش کنم. دلم می خواست هر چه که باشد تا هر چه باداباد از آن همه اندوه و تردید و دلهره بکاهم.
یادم هست همانطور که نگاهش می کردم و دنبال حرفی و کلمه ای و موضوعی که سر صحبت را با او باز کنم، پرسید:
- کسی مونده یا همه شون پر کشیدن!؟
نگاهش کردم. نگاهی که به ذره ای امید که همه مانده باشند و یک دریا هراس که کسی نمانده باشد! تا بخواهم بگویم که کسی خبر ندارد چه شده است، گفت:
- به همه کمیته ها سر زدم. هیچکدومشون نه اسمی از اش هست نه ساک و لباسش که کشته باشندش.
هنوز چیزی نگفته بودم که ادامه داد:
- زندگیشون به یه " نه " و " آره " بسته اس! هیشکی خبر نداره چی شده. همینجوری دارن می کشن.....
نگاهش می کنم. لحظه ای از آن دیدن اول بار خلاصی ندارم. با جنگل ِ افشانش که با آن همه داغ زندگی هوار می کند، ادامه می دهد:

چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ،خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسير عشقم چنان كه دانی
رهائی از غم نمی توانم، تو چاره ای كن كه ميتوانی

نگاهش به نگاه من گره می خورد. چهره اش به هزار زبان می گوید ما هستیم! هنوز هستیم! هست ما زندگی را در این خراب آواز می دهد و بودن ما کابوس این قاتلان است. بودن ِ ما خواب از چشم زندگی کُشان اسلامی می زداید.
به برق نگاهش با هزار شوق هم آواز می شوم:

ای شادی جان سرو روان
كز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما
سوی كجا رفتي؟
تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به كجا رفتی؟

تمام



(1) برگرفته از شعر رهی معیری، آواز استاد بنان در برنامه گلها بنام کاروان

Wednesday, May 06, 2009

نازبانو، داستان، گیل آوایی

نازبانو
گیل آوایی
اردیبهشت 1388

تا آن لحظه چیزی عوض نشده بود. هیچ اتفاقی نیافتاده بود. کوچه در گرگ ومیش بامدادی، نم خاک باران خورده را تاعمق جان آدمی می نشاند. برگهای یاس هنوز آن انبوهی ِهرساله اش را داشت. گلهای رنگارنگ آن همانطور سکرآور ناز می فروخت. عطر همیشه آشنای آش شله قلمکار خبر از سحرخیزی حسن آقا داشت که همیشه اول نفری بود که می شد در گذر لم داده در سکوت و خواب شبانه، دید.
وقتی که مثل عجل معلق به خانه مان ریختند، سرفه ی مش باقر از پشت پرچین خانه ی بی در و پیکرش بگوش می آمد. نازبانو جلوتر از او تنور را گیرانده بود. آتش از درزهای کاهگل دیوارهایش بیرون می زد. هنوز به درخانه ما نرسیده بودند که نازبانو صدایش درآمد:
- باز چه شده که مثل مور و ملخ ریختند سر خانه کاشانه ی مردم!
و بی آنکه به مش باقر توجه کند، مثل یک شیر ماده از اتاق پر دود و سیاه شده اش بیرون آمد. روی پاگرد گلی خانه داد زد:
- کاس آقا بلند شو باز امدند سراغ پسرت. پاشو تا دیر نشده!
صدای نازبانو که با اعتراض پی در پی اش، یورش ماموران معذور را به رگبار بسته بود، باز شدن در خانه همسایه را یکی پس از دیگری بدنبال داشت. در فاصله چشم بر هم زدنی، کوچه پر از زن و مرد با لباس خواب و آشفته شد.
از لای شاخه درختی که بالای آن خیز برداشته بودم و به حالت بارفیکس به پنجره اتاق سیما سرک کشیده بودم، چهره در هم و نگرانش را از پشت پنجره دیدم. به درخانه ما زل زده بود. هرچه سعی کردم که توجه اش را به خود جلب کنم تا بداند که من کجا هستم، نشد.
در ِ خانه با صدایی که بیشتر به ناله شبیه بود، باز شد. چهار نفر به داخل خانه خزیدند. با ورودشان خود را به بالای درخت کشیدم.
همه چیز تمام شده بود. شناسایی شده بودم. اما از کجا!؟ کسی از ما لوء نرفته بود. ردی از من نداشتند! چه شده بود!؟ چرا آمده بودند!؟ چطور شناسایی ام کرده بودند!؟
نفسم بند آمده بود. همه حواسم به این بود که صدایی از درخت و شاخه ای که روی آن پنهان شده بودم؛ بلند نشود. حتی در کشیدن نفسهایم هم انگار که بخواهم زیر آبی رفته باشم، خود را مهار می کردم. همچنانکه حواسم به چهار نفر بود، آنسوی دیوار خانه همسایه مان را می پاییدم. به دلم زد که از روی شاخه درخت که تا آنسوی دیوار همسایه قد کشیده بود، به خانه همسایه بروم. از انجا براحتی می توانستم در بروم. کسی نمی توانست گیرم بیاورد. مثل گلوله ای که از لوله ی تفنگ در برود، غیبم می زد. چندین امکان و طرح از پیش مرور کرده بودم. همه چیز برای این لحظه در ذهنم آماده بود.
هزار فکر و احتمال به سرم زده بود. با خود می گفتم: نه! امکان ندارد که شناسایی شده باشم. حتما اشتباهی شده! شاید مرا با کس دیگری عوضی گرفته اند. شاید تشابه اسم و قیافه سبب شده است. اما نشانی خانه چه!؟ نشانی خانه و اسم و هزار ربط و رابطه و رد شناخته شده پدر و مادرم در محل، براحتی می توانست هر اشتباهی را منتفی کند! نه! شناسایی شده ام! درست آمده اند! باید فرار کنم. تا دیرنشده، در بروم که چنگال خونینشان به من نرسد.
مردم لحظه به لحظه مانند قطره های بارانی که در باریکه ای جمع شده و جویباره ای مانند، راه افتاده باشد، به در خانه ما آمده بودند. مش باقر آفتابه به دست در میانشان دیدنی بود. با صدای مطمئن و قامتی کشیده، جلوتر از همه وارد خانه شد. پشت سرش دیگر مردان همسایه نیز آمدند. زهرا باجی لنگه کفشش را در آورده بود و منتظر بهانه ای که حواله ی چهارنفر کند.
ناز بانو خود را با داد و فریاد به مش باقر رساند. چنان دادی به سر چهار نفر کشید که همه ی مردم جا خوردند. یکی از چهار نفر جلو آمد. تا یقه مش باقر را بگیرد، ناز بانو آفتابه از دست مش باقر قاپیدو چنان بر سر آن مامور مغذور کوبید که کلاهش به چند متر دور تر از او پرت شد. همه غافلگیر شده بودند.
مش باقر و شیر علی دست ناز بانو را گرفتند. او را به پشت سرخودشان کشیدند. زهرا باجی شیردلانه کنار مش باقر ایستاد.
دل به دلم نبود. باید کاری می کردم. اما چه کاری؟ فرار!؟ یا رفتن میان اینهمه که در حیاط خانه مان جمع شده بودند. ناز بانو، مش باقر، زهرا باجی چنان در مقابل چهار نفر ایستاده بودند که امکان نداشت می توانستند مرا با خودشان ببرند.
ولی شک و تردید مرا بروی همان شاخه میخکوب کرده بود. با خود می گفتم: شاید چهار نفرشان وارد خانه شده اند و بقیه دور تر از خانه، ابتدای کوچه باریک و درازمان کمین کرده اند! نه! بهتر است فرار کنم!
تصمیم خودرا گرفتم. فرار بهترین کار بود. وقتی در می رفتم، چه فرق داشت که چه می کنند! غیر از من کس دیگری در خانه نبود که دنبالش باشند. چیزی هم نداشتیم که واداردشان زهر بیشتری بریزند. پدر و مادر پیرم را هم همه اهل محل می شناختند و دوستشان داشتند. پس تنها چیزی که اینهمه سر و صدا و بگیر و ببند در خانمان راه انداخته بود، من بودم. من!
یک لحظه احساس کردم که چقدر مهم شده ام! تمام اهل محل به خانمان آمده بودند. نازبانو انگار که داشت پاداش همه کمکهایم را می داد. چقدر هم نازدانه اش بودم. همین دیروز زنبیل خریدش را برایش تا خانه آورده بودم. و احساس می کردم با چه لذت ِ کرشمه واری قدم بر می دارد.
پیش از نوروز تمام دیوار خانه ی کاهگلی اش را آب و آهک زدم. تکان می خورد نازم می داد. مش باقر بیشتر از نازبانو خاطرم را می خواست. سالهای مدرسه یادم هست که همیشه می گفت همینکه حواست به درس و مشقت هست برایم کافیست! که دوستت داشته باشم و عزیزم باشی! یکبار نشده بود که مرا ببینید و نپرسد که نمره چند گرفته ام. کمتر از بیست هم رضایت نمی داد. تازه خوش داشت ورقه امتحانی ام را ببیند و همیشه هم با هر بار دیدن می گفت: من سواد قرآنی دارم! بعدش هم می خندید که این سواد قرآنی حتی بدرد خواندن قرآن هم نمی خورد! و همین خنده و خوشرویی اش چنان به دلم می نشست که با گرفتن یک آب نبات احساس می کردم جایزه نوبل را به من داده اند.
با دیدن مردم که اینگونه در مقابل ماموران ِ معذور سینه سپر کرده بودند، داشتم پر می کشیدم. باید کاری می کردم.
گیر افتادنم همه چیز را خراب می کرد. چطور می توانستم آن ایستادگی دلچسب نازبانو را خراب کنم. یا لنگه کفش آماده ی زهراباجی را هدر دهم!؟
مش باقر امان نمی داد. هرچهارنفرشان را به رگبار اعتراض و ناسزا بسته بود. حیاط خانمان پر شده بود. مادرم چادر به کمر پیچیده از پاگرد ِگلی ِایوان ِخانه مان پایین آمد. با چهره خشم آلود و فریاد اعتراض هر چه باداباد به طرف چهار نفر یورش برد.
با این وضع یک ارتش هم نمی توانست مرا از چنگشان بگیرد. به خود نهیب می زدم: نه! برای چه فرار کنم!؟ اصلا هم فرار نمی کنم. می مانم همینجا! روی همین شاخه! آخرین لحظه که یقین دانستم که دنبال من آمده اند، چنان آتشی به پا می کنم که هر چهارنفرشان بسوزند! نه! فرار بی فرار!
چشمم به سیما افتاد. روسری بدورگردنش انداخته تا کنار مش باقر و نازبانو جلو کشیده بود.
به دور و برم نگاه کردم. دنبال چیزی می گشتم تا وقتی به چهارنفر حمله می کنم، به سرشان بکوبم. ناگهان مش باقر با فریاد یقه یکی از ماموران معذور را گرفت و گفت: دنبال کی هستید!؟ دنبال چی می گردید!؟
مامور دست در جیبش کردو کاغذی را درآمورد. به مش باقر گفت: ببین این دستور جلب دارا گلسرایی است. بعد نور چراغ قوه را به روی کاغذ گرفت و شروع به خواندن کرد اما مش باقر گفت اینجا که ما کسی با این اسم نداریم. چه آدرسی را نوشته اند!؟ مامور ادامه داد: دباغیان، کوچه شربتعلی پیرایی
ناگهان خنده بلند نازبانو همه را به تعجب وا داشت. بلند بلند داد زد: آخه شما که حتی راهتان را بلد نیستید! چرا امان مردم را می برید!؟ چرا بجان جوانان ما می افتید!؟ بروید از اینجا بیرون! اینجا که دباغیان نیست!
چهار نفر خشکشان زده بود. به همدیگر نگاه کردند. مش باقر با دستی که آفتابه داشت به ماموران اشاره کرد بیرون بروند. نازبانو گل از گل اش باز شد. مادرم نفس راحتی کشید. یادم نمی آید سیما را آنقدر خوشحال دیده باشم.
ناز بانو کنار مادرم، مادرم کنار نازبانو! خوب شد فرار نکردم!

تمام

توجه:
- هر گونه تشابه اسمی اتفاقی است!

Tuesday, May 05, 2009

باران

مئ آیی
می روی
گاه و
بی گاه!
چون نسیم می وزی

آواز حضور تو
می پیچد
در سکوت جنگلی ام
آنگاه
که باخش خش خیال
می رقصی!
اما
ابری نیست در پی
و بارانی هم
تنها
چشمان من است
که از بئ تابی
می باراند!

بی حاصل

سكوت تو
فرياد در گلو نهفتهء من
و دريچه ائ
كه خيال مئ گشايدش هرازگاهئ
آيا
مانده هنوز
از شوقِ من و تو
چونان پلئ
در فاصلهء دو انتظار!؟

سكوت تو
فرياد در گلونهفتهء من
چه بئ حاصل
حيرتمان را
در برهوت اين سالها
قسمت مئ كنيم!؟

آوريل2004

Monday, May 04, 2009

داستان کوتاه: فِنت کردن غربتی، گیل آوایی

فِنت* کردن غربتی
گیل آوایی
اردیبهشت 1388 ماه مه 2009

- چی شده؟ چی بلایی سرت اومده که اینجور داره ازت میره!
- فونت کردم
- چی !؟
- فونت کردم
- چیز دیگه ای گیرت نیومد! فونت چرا!؟
- من که دست خودم نبود. یهو فونت کردم.
- منظورت چی یه فونت کردی!؟
- ای بابا فونت دیگه!
- کجا کردیش؟
- کنار دریا
- کسی نبود؟
- چرا
- چه جوری روت شده جلو همه فونتو بکنی
- اصلا نفهمیدم
- مگه میشه
- آره! یهو فونت کردم دراز دراز رو ماسه ها دیگه هیچی حالیم نشد
- چیکار کردی که حالیت نشد! دراز دراز افتادن حالیت شد بعد کردنشو نفهمیدی! واقعا که
- تو هم گرفتی منو ها
- نه! گرفتن چیه! جلوی اون همه مردم دراز میشی رو ماسه ها بعد میخوای حالیت بشه! خوب نمی کردی
- بهت می گم دست خودم نبودا
- خودتو کنترل کن! مگه میشه همینجور روز روشن سوار یارو بشی
- تو چی می گی؟
- همینی که تو می گی !
- من چی می گم؟
- تو می گی رو ماسه ها دراز دراز فونتو کردی.
- درسته.
- خوب!
- تو میدونی فونت چی یه!
- چی یا کی!؟
- بابا فونت کردم. نفسم یهو قطع شد. غش کردم افتادم
- اها!! منظورت فِنت کردی
- چه فرق می کنه فنت یا فونت
- دیوونه فونت که خط تایپ تو کامپیونره!!! چطوری کردیش! فِنت! نه فونت!
- همون دیگه
- خوب چرا از اول نمی گی غش کردی، نفست گرفت! سرت گیج رفت افتادی! از حال رفتی.... اینهمه کلمه تو فارسی هست مجبوری طوطی وار همینجور از واژه های غیر فارسی استفاده کنی
- عادت دیگه! تو هم این وسط گیر می دی به چه چیزایی ها!
- خوب حالا بگو چی شد؟
- اصلا نفهمیدم چی شد. ناگهان دراز شدم رو ماسه ها وُ دور سرم سیاهی رفت. تو اون بی حالی وُ بی رمقی دست رو سینه ام گذاشتم. دیدم هنوزضربان قلبم به راهه! ریغ رحمتو نکشیدم بالا. نفسهامو بکندی حس می کردم. صدای کودکانه ای به گوشم اومد که می گفت:
- oh mama mama kijk!
- مامان مامان نگاه کن!
دیگه چیزی یادم نیست که از اون ببعد چی شد.
- خوب شد مردم بودند اونجا وگرنه حروم شده بودی تا حالا
- وقتی چشامو باز کردم، چشمم افتاد به چهره هایی که هیچکدومشون آشنا نبودن. آسمون تا حالا یادم نمیاد اونجور آبی و صاف شده باشه! لامصب نمیدونم چرا اونجوری برق می زد. تابش آفتاب از میون موهای طلایی زنایی که بالای سرم خم شده بودن، خیال ورم داشت که نکنه مرده ام! اون دونیا هستم.
- مگه اون دنیا چش آبی هم هست!؟
- باور کن جدی می گم. یه لحظه فکر کردم مردم رفتم اون دنیا! اخه اینقدر تو گوشمون کردن که اون دنیا چی تیکه هایی هست و چه ها می کنن! چی خبرایی هست که دیگه آدم ناخودآگاه یه حس الکی داره که نکنه خبرایی هست!
- خوب بعدش!
- بعدش که چشامو چندین بار با دست مالوندم وُ به چهره هایی که مقابل چشمام دایره زده بودن، نگاه کردم. دیدم راس راسی یه دنیای دیگه ام! تابش آفتاب و گذر نور از لای موهای طلایی این چهره ها برق عجیبی داشت. وا رفتم. پرسیدم:
- من کجا هستم
کسی چیزی نگفت:
- من مرده ام یا زنده؟
باز کسی چیزی نگفت. دوباره با صدای مطمئن تری گفتم:
- خوب یکی، چیزی بگه! من مرده ام ؟ بهشت اومدم!؟
باز هم چیزی نگفتند. همونطور زل زده به من نگاه می کردن. یهو یکیشون دستی بطرفم دراز کرد که یه بطری اب داشت. با دیدن تصویر روی بطری آب خشکم زد؟ در دل گفتم:
- خدای من! اینجا کجاست؟ نکنه من در بهشت کافرا افتاده ام!؟
- واقعا که بهشت مسلمونا همه شون ریشو پشم وُ....
- باور کن شوخی نمی کنم. تو خنده ات میگیره ولی من اون لحظه واقعا فکر کردم که مردم! تو همون حال شک و تردید مردن و زنده بودن پوزخندی بخودم زدم وُ گفتم:
- من که مسلمون نبودم تا تو بهشتی باشم که اون همه تو گوشم خونده ان!
چنان خنده ای کردم که گل ازهزار گل چهره ها باز شد.در میان خنده و پچ پچ چهره های بالای سرم یکی گفت:
- gaat het?
- حالت خوبه!؟
با شنیدن هو خات ات! فهمیدم که نه اون دنیا هستم و نه بهشتش! به خودم اومدم، پرسیدم:
- waar ben ik?
- کجا هستم؟
مو طلایی ای که با ناز و مهربونی دلچسبی حرف میزد، گفت:
- je ben op strand! In een lekker weer!
- تو کنار دریا هستی! تو یه هوای خوب
داشتم بلند می شدم که گفت:
- eerst je moet een dropje water drinken dan kun je op staan! Niet zo hast jonge!
- اول یه چیکه آب بخور بعد بلندشو! نه اینجور با عجله پسر!
- داستان تعریف نکن برام! بگو خلاصه فونتو کردی یا نه!
- بس کن جونه مادرت! حال ندارم!
- بعد چی شد آخرش!؟
- چی می خواستی بشه!
- ا...........اون همه سرت ریختند! هیچکاری نکردی!
- برو تو هم! تو ایران به لال زن نمیدن! تو اروپا به بی پولا!


تمام
* Faint =ضعف، کم نور، غش، ضعف کردن، غش کردن
.

Saturday, May 02, 2009

یک حرف - گیل آوایی

بارها پیش آمده که هیچ واژه ای نتوانسته ام بیابم که حال و روز و احساسم را در برخورد با حادثه یا پدیده یا اتفاقی بیان کنم. اما خون گریه کرده ام. یکی از این حوادث فاجعه آمیز اعدام دلارا دارابی، همشهری من است که در قوانین ضد بشری شرع مقدس اسلام ناب محمدی قربانی نظام قضایی حکومت آدمکشان اسلامی شده است. بر سر آن نیستم که از اتهام یا گناهکار یا بیگناهی دلارا بگویم. اما وقتی که دنیای امروز بسوی از میان برداشتن مجازات اعدام و زدودن فرهنگ خشونت و نفرت از جامعه انسانی پیش می رود، چرا باید در سرزمین ما اینهمه جنایت و خشونت و نفرت چنان نهادینه شود که حکومتی با این بی پروایی و خون آشامی بخواهد یا بتواند در میان هفتاد میلیون انسان براحتی آب خوردنی دست به جنایتهای هولناک بزند. هنوز دل ما از داغ امید میر صیافی که بجرم نوشتن در وبلاگ خود دستگیر و در زندان به قتل رسید، خونین است، که حکم اعدام دلارا دارابی را اجرا می کنند . چرا در حکومت اسلامی پس از سه دهه جنایت هنوز هم به ساده ترین نماد انسانی به شکلی هولناک تاخته می شود!؟ چرا بعد از سه دهه خون آشامی هنوز هیچ روزنه ای نیست که دست جنایتکاران از سر مردم کوتاه شود. اینهمه خشونت و نفرت و قتل و شکنجه و اعدام و سرکوب، اینگونه که آدمکشان اسلامی سوار بر قطار بی ترمز جهالت و خرافه و قتل بی کله می تازند، آیا غافلند از روزی که آتش این خشونت دامن همه شان را خواهد گرفت؟ واقعیت این است که دلارا دارابی نه اولین و نه آخرین قربانی قوانین ضد بشری حکومت آدمکشان اسلامی خواهد بود اما خون پرپر شدگان دیارمان دامنگیر است. روزی دامن همه را خواهد گرفت. چه آنانی که با تکیه بر احکام آدمکشانه اسلام ناب محمدی به جان یک ملت افتاده اند و چه آنانی که اتش بیاران معرکه ی این جنایتکارانند
سه دهه است که دزد و قاتل و شکنجه گر با وقاحت و بی پروایی بنام رئیس و وکیل و رهبر و سپاه و بسیج، در بیدادگاههای حکومت آدمکشان اسلامی ، جنایت می کنند. نام خدا و آیه های قرآن با شکنجه و شلاق و مرگ در آمیخته است. با بی پروایی جنایتکارانه ای به زنان و دختران بی پناه در بیدادگاههای اسلامی تجاوز می کنند و می کشند و به سادگی آب خوردنی دروغ می گویند . از رهبر این حکومت جنایتکار که ولایت فقیه را یدک می کشد تا دون پایه ترین فرد این حکومت نحس دزد و قاتل و فریبکارند
دلاراهای سرزمین من قربانیان خشونت و فرهنگ بربریت حکومت آدمکشان اسلامی اند. که قوانین ضد بشری را مبنای قضاوت در بیدادگاههایشان قرار داده اند
براستی تا کی و کجا باید شاهد اینهمه جنایتها و نارواییها و قتل ها و شکنجه ها باشیم!؟

Monday, April 27, 2009

من ِ من - گیل آوایی


من ِ من
گیل آوایی
آوریل 2009
چه می خواهد از جان من که دست از سر من بر نمی دارد! هرکاری می کنم باز دو قورت و نیمش باقیست. چنان ذره بینی به همه چیز نگاه می کند که انگار در جهان به این گله گشادی آسمان سوراخ شده و من افتاده ام پایین که هر چیز را به رُخم می کشد.
به من چه که در افغانستان چوب آنجای یارو کرده اند که خواسته بود موسیقی گوش کند و یا آن دیگری را در پاکستان سر بریدند! چرا باید مو بر تن من راست شود که دارفور چنان جنایتهایی کرده اند که من از انسان بودن خودم شرم کنم! اصلا مگر میان نزدیک به شش میلیارد انسان فقط من ِ یک لا قبا باید هر روز و هر لحظه غذاب بکشم!
- چرا دست از سر من بر نمی دارد!؟
خواب و بیداری سراغ مرا می گیرد. اصلا هم نمی دانم از کجا پیدا می شود. نه خبر می کند، نه وقت می گیرد، نه قراری مداری، هیچ چیز جلودارش نیست. همینجور مثل گاو سرش را می اندازد پایین و وارد می شود.
وقت و بی وقت هم ندارد. یک بار هم نشده که ملاحظه حال و روز آدم را بکند! بی وقفه مسلسل وار آدمی را به رگبار هزار مورد و پدیده و فاجعه و حادثه می بندد.
- به من چه!؟
- من که آزارم به یک حشره هم نمی رسد چرا باید بازخواست شوم!؟
- چرا همه را می گذارد راست می آید سراغ من!؟ کجای کارم من!؟
نه سر پیاز نه ته پیازم. هیچ جای جهان گسترده ی اینهمه حادثه از آن من نیست. کاره ای نیستم. چه کاری دارد به من که سراغ من می آید و دم به ساعت چنان به پیچ و تاب دردناک می کشاندم که مثل سگ که از چیز خوردنش پشیمان می شود، از نفس کشیدنم پیشیمانم می کند.
به تنگ آمدم. جانم به لبم رسیده است. آخر تاوان چه را باید بدهم!؟ چه می خواهد!؟ من که نه اینجا آمدنم دستم بود نه از اینجا رفتنم! که اگر می بود و می توانستم خیلی وقت ها پیش ریغ رحمت را سر کشیده بودم.
- آخر چه می خواهد از جان من!؟
فکرش را بکن! اختیار خودت را هم نداشته باشی که بخواهی یک دم هم که شده دور از این جهانی خودت باشی. حتی در خلوت ترین لحظات ِآدم هم، سر و کله اش پیدا می شود. نهیب می زند. مثل یک پرده سینما باز می شود و روزگار بی همه چیز را به تماشا می گذارد!
تازه هیچ گزینه ای هم برای آدم نمی گذارد. حتی اگر بخواهی از یکی اش بگذری و چشمت را ببندی، باز چندین و چند چیز دیگر در چنته دارد. انگار که خورجینی با خودش بکشاند و دم به ساعت سراغ آدم بیاید وُ به هر حال وُ هوا وُ درد بی درمانی که باشی، از خورجینش چیزی می کشد بیرون و خراب می کند هرچه و هر جا و هر حالی که باشی.
- آخر این که نشد کار!؟
- آخر شرم حضوری هم گفتند یا نه!؟
وقت شخصی و زندگی شخصی و لحظات شخصی و چه می دانم یکی از همین چیزهایی که هرکسی در هر جایی برای خودش دارد که مال خودش است، باید یک جایی و معنایی و دلیلی و اهمیتی داشته باشد! اما این چیزها اصلا حالی اش نیست! نیست که نیست!
از رختخواب بگیر تا رفتن به سر کار و از کار کردن بگیر حتی شاشیدن هم سراغ آدم می آید. هر چه سرش داد می زنم. بد و بیراه می گویم. خواهش می کنم، تمنا می کنم. شرح می دهم. از تحمل و ظرفیت و بجان آمدن می گویم اما انگار نه انگار! نرود میخ آهنین بر سنگ!
مثل این است که گوش شنوا که ندارد هیچ بلکه ذره ای هم اهمیت نمی دهد که بجان آمده ام!
آخر به من چه که غارت کرده اند. بیچاره کرده اند. هر قاتلی شده یک کاره و سرنوشت مملکت افتاده دستش. هم او قانون تعیین می کند، قانون تفسیر می کند، جرم را به دلبخواه و بتناسب زمان و منافعش تعریف می کند.
به من چه که دانشجو را لت و پار کرده اند! به من چه که دانشگاه ها پر شده از هرچی حزب اللهی منگول که صلاحیت اش نه استعداد و شعور و درسخوان بودنش که حماقت و سرسپردگیش هست! به من چه که معتاد اینقدر زیاد شده که هر خانواده ای زخم آن را بر پیکر خودش دارد. به من چه که دزد میلیاردی را مقام و پاداش می دهند اما بدبخت افتابه دزد را دست می برند!
مگر من گفتم که حکومت عدل علی! مگر من گفتم که پیغمبر دست کارگر را بوسیده که اینها شلاقش می زنند، تاوانش را به هزار آه و زخم و درد بدهم که چه و چه و چه!
- بابا برو سراغ همون جاکشها که اینهمه سر خدا هم کلاه گذاشته اند! چرا من!؟
- اما مگر تو کله اش فرو می رود!؟ نخیر!
اصلا گوشش بدهکار این حرفها نیست! از خانواده و دوست و آشنا بگیر تا از شهر و دیار و سرزمین پدری، از افریقا تا استرالیا از امریکای لاتین تا اروپای جاکشتر از همه جا! از خاورمیانه تا خاور دور و نزدیک! هزار چیز با خودش دارد.
از اشک دخترک فلسطینی تا تکه تکه شدن کودک اسرائیلی از چهره های خون اشام آخوندی حزب الله تا کراواتی های با بمب و موشک و دمکراسی!
اینقدر از خورجینش بیرون می کشد که تا خلاصه جان بلبم نکند دست از سرم بر نمی دارد. همینکه کمی آرام می گیرم، دوباره شروع می کند. یکبار هم نشده است بگوید که چه از جان من می خواهد!؟
چه روزگاریست که نفس کشیدن ِ در آن اینهمه تاوان دارد!؟

ناتمام

Sunday, April 26, 2009

شبانه

شبانه

گیل آوایی
نیمه شب 25 آوریل 2009


چه بیهوده واژه ها
می رقصند در سایه روشن این همه تردید

نور افشان هیچ ماهی مرگلاخ حادثه نیافروخت
فریادها
همچون حقیقت عریان
در ناروایی اینهمه دروغ
بغض کرده است

آه
به ساز کدام روزگار
واژه ها
می رقصند
در دل تب و تاب قاجعه

نجوای بیهوده ایست
شبان بی سحر

حادثه
در اندوه دردهای استخوان سوز
رنگ باخته است

دست
خشم می فشارد مشت

مشت پشته
از برای کدام روز انتقام!؟
آی
کاین خاک زخون ویران است
.
.

Sunday, April 12, 2009

اندوهباره

اندوهباره
گیل آوایی
12 آوریل 2009


این روزها
هر دم نفس که برآری
با مهر یا که خشم
چنگی بدل نمی زند
باری
آب ِ هرآنچه که بگویی
از سر گذشته است
آغاز دیگری که چه!؟
انجام دیگری پاندول وار
تکرار بر شماری
آری که زنده ام!؟
حالم بهم می خورد از این دستهای بی رمق
تلقین صد نگاه ِ کور
ترکیب صد قیافه ی هر بار پاره تر
" هایی "
چنان که بخشکاند هر " هوی " به جان آمدن

نه!
چنگی بدل نمی زند

این روزها
خورشید هم خاکستریست
از کهکشان نگاههای زورکی
وقتی
کرانه یاد ترا چوب می زند
وقتی که آب
روشنایی ِ مادر بزرگ نیست
وقتی
که راه بی افق
در پیش پای تو بی راهه می شود
وقتی که.......
آه
نه
چه بر شمارم از این وا رفته روزها
شبروز وُ روزشب
دستی دراز بی رمق
هر بار پاره تر قیافه ی صد من عسل به زهر
دیگر کنکاش این تلاش
تلاشیده چو آوار ِ بودنی

چنگی بدل نمی زند
بیهوده چنگ می زنم
سینه ی این روزگار تلخ
وین دستهای بی رمق
که زاغ یاد مرا چوب می زنند!

Thursday, April 09, 2009

دوکتور پامودور با پینیک دوج - گیل آوایی

دوکتور پامودور با پینیک دوج
گیل آوایی
9 آوریل 2009
- پاک خربستگایا مانه. هاچین سگ خو صابا نشناسه. هر که دینی خو کلا کاره. هاتویام پوتاره مانستن شونو امونا درید. هیشکی نانه چی واستی آتو سرسام بیگفته دو وستاندره.
ایتا پیچه چادره پره مرا خو پیشانی عرقا پاکوده، پیله کانه سر بینشته. خو مچ چا پاکوده پسی بوگفت:
- می چکره ده قو وت ناره. پاک دمردان درم. چقد یکشی واسی هیزارتا را بشم. چره آخودا آدمه جانا فانگیره آخه.
آفتاب خیاله هاچین ول گیفتان دوبو. سایه دیمه ایچکه فوفوسته یخ دربهشته سر گرزکان مهمانبازه دیبید. راه دوار هیشکی نیارستی اوشونه دمه چک بشه.
ایتاپیچه خو دور برا فاندره. دینه مش تقی خو چارچرخه سر ایتا برزنت واشاده داره، اونه کنار چارپایه سر هف پادشایا خواب دن دره.
خو چادور پره امرا خورا باد زنه. لل پر نزه یی. زلزله تبریزی داره سر یکبند خندان دوبو. چی چی نی بامو بینیشته داره لچه، زلزله خورا جیگیفته.
کاس آقا پالان دوج، دوکانه درا بیجیر باورده، بوشوبو ناهار. کبلعلی پینیک دوج سایه دیمه، ایتا واچرده شلوارا سربسر نهان دوبو. اونه گردنه سر کولکه باورده قیطانی نخ، والای خوردی. هاتو کی خو سرا واگردانه مش تقی چارچرخا فان دره، ایتا گرزک بینشته اونه چانه پس. ایدفایی پینیک دوجه داد در بامو. خو راسته دسا مرا بزه خو چانه پس! ایجور کی اونه فاله ریکابی جه اونه شانه تا اونه بازو بامو بیجیر.
پیره زنای فیلی مرا خو لبانا هیستا گوده. ایتا پیچه اپا اوپا بوگوده خو چادورا والای بدا. پینیک دوج هاتو کونامجان گودیو های خوره خوره فوش دایی. مش تقی خوابه جا دپرکسه تا بایه ایچی بگه قاقا بوسته بیده کبلعلی شتراخ بزه خو چانه پسا! هاتو خو واگوده وانگوده چومانه مرا کبلعلی یا فاندرست.
پیره زنای پینیک دوجه داده مرا ویریشته بایه بیدینه چی بوبو. هالا هیچی نوگفته بیده پینیک دوج گرزکا فورانن دره. بفامسته کی گرزک پینیک دوجا بگشته داره.
دوکتور پامودور خو کوچی چمدانا دسه مئن ولای دانه مرا، کبعلی یا دوارست. هوتو کی خندادوبو کبلعلی مارا فوش بدا یو بازین خنده کونان جه اونه دوکانه ایتا کتل اوسانه شه سایه دیمه کبلعلی دمه چک نیشینه. خو دسمالا جه کوته جیب بیرون باورده هاتو کی خو دیمپرا پاکودان دوبو، کبلعلی ایجور چاربداری فوش بدا کی دوکتور پامودور دو بالا بجسته.
کبلعلی یا گه:
- ا....خجالتام خوب چی پسر! هاتو ایتا شوخی تی امرا بوگودم تی پالانا تاوه دای شونده کله!؟ آخه تی...
کبلعلی بوگوفت:
- آخه جاکش انهمه جا صاف بنای بامویی...
دوکتورپامودور کی حیسابی جوش باورده بو گه:
- ا.......بازام فوش دان دره خجالت نکش.....
کبلعلی حواس ننا دوکتورپاموره چی اونا بوگفته داره، خور حرفه دوما گیره گه:
- آ دورسفته شلوارام کی ده هرجایا دس زنی دکفه ادمه گردن، ده پاک واکفتمه! بازین بیدین آخه انهمه آدما بنا بیگیفته می یخا... من خاره....
پیره زنای خو رو بیگفته. کبلعلی یا ده نیارستی فاندره. هاتو چادور پرا فاکشه بو تا خو مچه. بازین دوزه پیچا مانستن دوکتور پامودرا نیگا بوگوده بیدینه کی اکه خو دسا بیجیر آوره نیهه کبعلی گوشه کون.
خود دیله مئن گه:
- آ گرزکام کون برانانه دوما داره! یا پابراندانا وا بگزه یا کی بیچاره پینیک دوجا!
دوکتور پامودور، کی اونا کارد بزه بی خون نامویی، ایدفایی ایجور چک بزه کبلعلی یا کی کبلعلی پاک چنگرا بوسته. پاره شلوارا جه خو زانو بنا بیجیر، بیگیفته خو جولا، خیال کونی کی ده پاک گورشا بوسته بو. تا بایه ایچه بگه، دوکتور پامودور ایتا ده دخشارده. کبلعلی تا دس ببره کتلا اوسانه بزنه دوکتور پامودوره سر، مش تقی کی ویریشته بو، ده بودو بامو کبلعلی ویرجا اونه دسا بیگیفته. واورسه:
- آ زباله مئن! تورا بوستیدی! چیسه شمه را!؟ پاک جاغلا بوسته دکفتیدی همدیگه جان! ا..... زاکیدی مگه!
کبلعلی هیچی نوگفته، دوکتور پامور بداد بامو:
- خجالت نکشه! هاتو هرچی انه داهان دره فوکونه بیرون! آخه..
مش تقی گه:
- شوما کی همیشک فانرسه، همدیگه فوش دانه ره، همدیگه مرا پاک موسابقه دارید! اسا چی بوبو ایمروز غیرت شیمی شین گول بوگوده داره!؟
کبلعلی ولانه دوکتور پامودور ایچی بگه، مش تقی حرفه من دکفه گه:
- ا...برا...............ایجور مرا بگشته خار.....خیال کونی تمامه می جانا گورشا گوده! بازین چوتو....
دوکتور پامودور مش تقی یا ولانه حرف بزنه. هاتو داده مرا گه:
- بیدین آخه بازام فوش داندره جاکش! آخه چره آنقد فوش دی!؟
مش تقی تا بایه کبلعلی یا بگه کی تی داهانه بدار ده چره انقد فوش دی آخه، کبلعلی گه:
- فوش دم کی دمه ده برا... مگه آ خار.....پاسبانه!؟ فوش دانه ره مالیات وا فادام!؟
دوکتور پامودور داده مرا گه:
- تی خاخورا.............. ایدفا ده فوش بدی تی مارا....
کبلعلی گه:
- آخه جاکش.... بتو چی!!! گرزکام نشا ده فوش دان! تو گرزکه وکیلی!؟ بتو چی!؟ من خایم تا می دیل خایه گرزکانا فوش بدم. اصلن خایم از ایمرو مگسو پشه یو سگو پیچایام فوش بدم! بتو چی! من خاره هرچی دوکتور پوکتور پامودورا.....
دوکتور پامودور ایجور خنده کونه که مش تقی قاقا به. پیره زنای تازه فارسه بو سرپایینی. واگردسه بیدینه چی بوبو کی دوکتور پامودور آتو خندا دره.
مش تقی ده هاتو خوشکا بو دوکتورپامودرا فان دره. کبلعلی چارپایا بنا بیجیر، گه:
- تی مارا....چکا بزه یی تره خنده یام گودان دری! مره ولا کون مش تقی تا آ خار.....
مش تقی گه:
- وا بدن تونام. خجالت بکش! ده وسته!
دوکتور پامودور جولو آیه کبلعلی یا کشا گیره، هاتو چلسک چلوسک اونه رویا خوشا ده.
مش تقی خو دیله مئن گه:
- آمی دوکتورپامودورام کوسخولا بو داره! بیچارا چکا گیفته پسی اسا اونا خوشا داندره!
کبلعلی هلا هیچی نوگفته بو کی دوکتور پامودور گه:
- من فکر بوگودم مرا فوش دان دری!
مش تقی واورسه:
- پس کبعلی که فوش دان دوبو کی!؟
کبلعلی گه:
- بتو چی!؟ تونام خایی مگه....
دوکتور پامورد اونه حرفه مئن دکفه، مش تقی یا گه:
- گرزکا فوس دان دوبو! نه مرا!!!
کبلعلی کی خو جولا دس زن دوبو، گه:
- آ گرزکا دینی چوتو مرا گورشا گوده بی صاب!
مش تقی هاچین خنده جا خو شکما گیره . دوکتور پامودوره چوم جه ارسو پورا به انقد کی خنده بوگود.
کبلعلی گه:
- گرزک مرا بگشته، تونام مرا دخشاردی! هاچین هیچی ره! بازین بوگو نگم خاره آ دارا دوتا آغوز باوره هردوتا .....
سه تایی خنده کونان مش حوسینا دوخانیدی سه تا قندپالو باوره .
پیره زنای ده بمانسته بو کی چه بوبوسته داره. هاتو بفیکراشوبو کی ایتا نیسان تا دوکانانه نو دانه لب بار داشتی ، بوق بزه. پیره زنای خورا فاکشه دیفاره کش. نیسان والای خوران، جه اونه نیگا دورا بو. پیره زنای دو واره را دکفه. هاتو خو چادره مرا خورا باد زئن دوبو یو آبلاکو مانستن شون دوبو.


تمام

غزل گیلکی " بلا می سر " با ویدئوکلیپ و صدای شاعر از گیل آوایی

این ویدئوکلیپ بیست ششمین بخش از برنامه بازآفرینی و بازشناساندن زبان و ادبیات گیلی، رنگی از رنگین کمان ادبیات پارسی است که به دوستداران و علاقمندان زبان و ادبیات بومی ایران پیشکش می شود.

ویدئوکلیپی بر روی شعر ِ " هزار خیال "

Tuesday, April 07, 2009

تاسیانه ها، ( چندتا "هسا" شعر با برگردان فارسی)

دریا شو
دریا شو یو طوفان
ایتا دونیا اوخان
پوشت در پوشت
دمرده شبو دیل واترکان
ایتا کونه سو زنه که
آپا اوپا گودن

فارسی:
دریارُو

دریا رو و طوفان
دنیایی از واخوان
انباشته انبوه
شب غرق شده و دل ترکیدن
این پا کردن شب تاب است
برای سوسو زدن


راز
می موشتا وانکون
کی دونیا فوگورده

جنگلانا واورس
تسکه دیلانه شب فوقوسانا
.
فارسی:
راز
مشتم نگشا
که دنیا به هم می ریزد

اندوه دل شب ستیزان را
از جنگل بپرس



روزیگار
هاتو کی غورصا خایم دوارم
روزیگار خورا لیسکا کونه
فارسی:

روزگار

تا که می خواهم غصه سر آرم
روزگار بازی اش می گیرد

هارای
ایتا دریا دیل پستایی بوگودم
می هارای
طوفان وارگانه
فارسی:

هوار

یک دریا دل پس انداز کردم
طوفان زایید
از بیم هوار من


خیال
.
دریا آوه جا نده
تام توم بزه پوشته
بی چوم پیله
تره خیالا شومه
فارسی:

خیال

از دریا پاسخی نیست
تپه خموش است

بی هیچ چشم بر هم زدنی
به تو می اندیشم

تاسیانی

خیالوشبوآسمانه جیگیفته تی تی
شه بزه جنگلا
جه می اوخان
انهمه تاسیانه
کی وا اوچینه!
فارسی:

دلتنگی

خیال و شب و آسمان دریغ شده از ستاره
عرق سرد بر جنگل نشست
از هوار من

اینهمه دلتنگی را
چه کسی بر می چیند
.

Monday, April 06, 2009

رویا - گیل آوایی

رویا

گیل آوایی
بعد از ظهر چهارشنبه هشت آگوست 2001هلند

فاصله کوتاه بود. چند ثانیه، لحظه، لحظه ای به فاصله ی چشمک زدنی شاید. نوای موسیقی چنان مرا بر بال خیال نشانده بود که باقدرت جادویی آن فاصله ها را در نوردم و بی خیال داشتن و نداشتن و امکان پذیر بودن یا نبودن، طرحی نو در اندازم به زیبایی خیال و احساسی که در من جان گرفته بود.
انگار که همه چیز آماده کرده بودم. آماده برای دیدن او شده بودم. برای او که دورترین خاطره و همه نشیب و فراز کودکی تا میانسالی را با او قسمت کرده بودم و بی ریاترین و با گذشت ترین و بی پیرایه ترین مهربانی را با او تجربه کرده بودم. از او آموخته بودم و هم او را اعتراضم بود و هم اورا تحمل من! که همیشه خدا می گفت:
تو آنی که از یک مگس رنجه ای! و امروز سالار سرپنجه ای!
عجبا که لبخند پرمهرش هنوز در خاطر من زنده است که پاسخی به غرور نابجای من بود و نارضایتی من از هرچه که آماده می کرد!
انگار که می آید! می آید!؟ گویی مئ اید! می آید از سالهای دور، می اید از دیار یار و خاطره هایش که برای هر تجربه اش دیوانه وار سر به دیوار هربهانه ای مئ سایم!
انگار که آماده کرده ام. همه ی آنچه که دلم می خواست و درپی اش بودم. آماده کرده ام جایی و مکانی در برگیرنده همه تزیین های ایده آل، ترکیبی از بلندپروازی و ارمانگراییم و نیز رمانتیسم همیشگی که برایش می خواستم.
اما نمی دانم چرا در فاصله چند ثانیه یا لحظه ای که رویای شیرینش را تجربه می کردم توان رفتن و دیدنش را نداشتم! یعنی نخواستم یا شاید اینکه آنگونه که دلم می خواست نمی توانستم با او روبرو شوم!
آه تصور اینکه او با همان چادر نماز و موی سپید و نگاه مهربانش مقابل من ایستاده است قلبم به تپش می افتد و سستی زانوانم را بخوبی احساس می کنم.
در کنج رویای خویش جایگاهی برایش آماده می کردم. مروری دوباره داشتم و از دیدن کوچکترین ناهماهنگی به فاصله همان کوتاهی رویا برطرف می کردم و تپش دل را بوضوح می شنیدم که او سرانجام می آید. او را می بینم.
اما استقبال از او!؟ نه! نه! چه می توانم بکنم!؟ چگونه می توانم در مقابلش بایستم! چگونه اینهمه دلتنگی را در پس سینه زندانی کنم . استوار بمانم و در آغوشش بگیرم! چگونه نگاهش کنم!؟ من که اشک امانم نمی دهد!؟
شاید...شاید بهتر باشد که بچه ها دنبالش بروند و بگویند که من تحمل و توان آمدنم نبود! اما...اما.... چطور می شد این مشکل را حل کرد! نه! نه! باید به فرودگاه بروم! باید او که پا از در به بیرون می گذارد اول کس باشم که می بیند. مگر نه اینکه او نیز بی تاب دیدن من است!؟ مگر نه اینکه او هم با اشک و آه دوری را بسر آورده است!؟
خیال بیاریم شتافت و مشکل را حل کرد. او را بخانه ام آورد بی آنکه من هنوز پاسخی برائ مشکل استقبالش یافته یا داشته باشم!
او را آورده بود با همان چادر نمازش که هر از گاهئ سر بر زانوانش می گذاشتم و عطر دل انگیزی از آن تمام جانم را پر می کرد.
او آمده بود و در همان جای خیالیم که آماده کرده بودم، نشسته بود و من بی کلام و حرکتی، دیوانه وار می گریستم و دست مهربان او بر سرم نوازش فراموش شده را تکرار می کرد. چشمانش لبریز از اشم بود. گویی از پشت شیشه ماتی به یکدیگر نگاه می کنیم.
با صدای گوینده، نوای دلنشین تار قطع شد. بخود آمدم. از رویایم چیزی نمانده بود جز چشمان اشک آلودم که هنوز چون زمین باران خورده ای خیس می نمود و باریکه ای اشک از گونه ام سرازیر بود.
فاصله کوتاه بود. بسیار کوتاه! چنان کوتاه که ثانیه ای! لحظه ای! لحظه ای به فاصله چشمک زدنی شاید! لحظه ا ی به اندازه رویای شیرینی که داشتم!
و او نیامده بود!

تمام
بعد از ظهر چهارشنبه هشت آگوست 2001هلند

Thursday, April 02, 2009

یک گفتگو/ a conversation - گیل آوایی

یک گفتگو / A conversation
گیل آوایی
ا آوریل 2009

دنیا را آب می بُرد!، دریا را خواب می بُرد!. چنان مست در یک گستره بی انتهای آبی خلسه ناز می فروخت و گشاده دست نرد عشق می باخت که آدمی وا می ماند از این همه رام و آرامی و آن خشماگین موج از پی موج به هر چه پیش آید، کوفتن.
خوش خوشانه حیرت مرا گویی در یافته بود که با هر گام بسویش پس می کشید و دست می گشود به نوازش لوندانه ی موجی کرشمه کنان، ایستادم و دست از هم گشوده همه ی دریا و آبی آرام را پنداری که بخواهم ببلعم.
نه کلاغ همیشه در تب و تاب پرسه می زد و نه از پرنده دریایی ای خبری بود. دریا مانده بود و ساحل تن داده به باد که گاه چون افشان گیسویی به باد می نشست و چشم گشادن همان بود و افشان موهای پریشان ساحل که به تمام چهره ی آدمی چتر می زد.
نفس عمیقی تا عمق سینه کشیدم هنوز هوایی از سینه باز ندمیده بودم که چنگالی بر پشت من نشست و نفس بی انقطاع هن هن سگی پشمالو.
تا بخواهم چنان لگدی که از دیرهای دیار در ناخودآگاه من نهیب می زد، نثار سگ کنم یادم آمد که در کجایم و از آن رفتارهای ناهنجار با حیوان در اینجایی که نفس می کشم، وحشیانه می نماید. لبخندی زورکی به سگ و تاسفی نا دلبخواه به خود که تا بخواهیم چیزی بزبان آورم، چشمم به جوان بانویی زیباروی افتاد که گویا سگش چنین باب آشنایی باز می کند با هر کسی که او بخواهد. شیوه ی جالبی که بتازگی دریافته بودم از این جماعت از ما بهتران!

- oh my goodness! Is it a dog or a bear!
- خدای من، این یک سگ است یا خرس!

با صدایی بین بیزاری و دوستانه گفتم.
چنان خنده ای سر داد که خوش بحالانه به دهان و دندان و چشم و لب و چهره ی گل از گل باز شده اش خیره شدم.
در حالیکه به او خیره می نگریستم، پرسید:

- you speak English!
-انگلیسی حرف می زنی!

- yes a little bit
- بله، یک کم

- where are you from?
- اهل کجا هستی؟

- Persia
- پرسیا

-where!?
- کجا!؟

- Persia?
- پرسیا

- where is it?
- کجاست؟

- some where in southern coast of Caspian sea.
- جایی در ساحل جنوبی دریای کاسپین

- Where is Caspian sea?
- کاسپین کجاست؟

- It is in the north of Persia.
- شمال پرسیاست.

- oh…it is being like a puzzle.
- آه... بنظر می رسد که معمایی است.

- why puzzle! It is not so difficult to know
- چرا معما! دانستنش سخت نیست.

- it is for me.
- برای من سخت است

- ok! never mind. When you don’t know Persia , you don’t know Caspian sea then it is not a problem not to know where I am from! Right!?
- بسیار خوب! وقتی که نمی دانی پرسیا کجاست، وقتی نمی دانی کاسپین کجاست، مسئله نیست اگر ندانی من اهل کجا هستم! درست است!؟

- but I am curious to know.
- اما کنجاوم که بدانم.

- curious to know where I am from or where Caspian sea is!?
- کنجاو از اینکه من اهل کجا هستم یا کاسپین کجاست؟

- Both
- هر دو تا

- then I tell you where it is.
پس من به تو خواهم گفت کجاست/

- ok
- بسیار خوب

- Do you know Persian gulf?
- خلیج فارس می دانی کجاست؟

- I have heard about it
- در باره اش شنیده ام.

- good
- خوب

- do you know central Asia?
- آسیای مرکزی را می دانی؟

- Where is it?
- کجاست؟

- oh my god! you really don’t know these!?
- آه خدای من! تو واقعا نمی دانی این ها را!؟

- I really don’t! Seriously!
- واقعا نمی دانم! جدی می گویم.

- you are kidding! Isn’t it!?
- شوخی می کنی! درست است!؟

- no! of course not! Serious!
- ده! البته که نه! جدی!

- let me see! You are curious, serious but don’t know any of these places where I mentioned! How it is possible!
بگذار ببینم. تو کنجکاو هستی، جدی هستی، اما هیچ کدام از این جا ها را که نام بردم نمی دانی کجاست! چطور ممکن است!

- well I don’t need to know these! Why should i!?
- خوب نیاز ندارم بدانم. برای چه باید بدانم!؟

- aha!!! Finally you said something that I can believe in you’re not kidding! tell me how is it possible! Have you ever tried something in geography?
- آها! سرانجام چیزی گفتی که می توانم باور کنم شوخی نمی کنی! بگو چطور چنین چیزی ممکن است ! تا حالا شده که چیزی در مورد جغرافیا سعی کنی یاد بگیری؟

- Some times in school
- یک زمانی در مدرسه

- And!
- و....

- And what!
- و چه!

- That learning about Asia, Africa, americe and so on
- اینکه در مورد آسیا، افریقا، امریکا و غیره یاد بگیری.

- I keep things in my mind what I am in touch with daily, how you know these all about?
- من چیزهای روز مره را که در تماس هستم در ذهنم نگه می دارم . تو چطور این چیزها را می دانی؟

- You know what! We, the Persians say that “ a one eye blind is king the blind community! “
- میدانی چیست! ما پارسیان می گوییم که یک چشم در جمع نابینایان پادشاست

- What what! Say again!
- چه! چه! دوباره بگو!

- What a joyful laughing!
- چه خنده شادی

-What you said! Joyful!? What it means!
- چه گفتی! شاد!؟ چه معنی می دهد!

- this is what I cant explain!
- این چیزیست که نمی توانم توضیح دهم.

- Why not?
- چرا نه؟

- because it is what you do and you need to see the way you’re laughing! Then you’ll find out what joyful means!
- برای اینکه آن چیزیست که تو انجام می دهی و تو باید ببینی که چطور می خندی، سپس در خواهی یافت که شاد چه معنی می دهد.

- I don’t get it!
- متوجه نمی شوم.

- never mind! Forget it!
- مهم نیست. فراموشش کن.

- I am still thinking about what you said!
- من هنوز دارم به چیزی که گفتی فکر می کنم/

- what then?
- چه چیزی؟

- the blind community!
- جمع نابینایان

- and!
- و!

- say it again!
- دوباره بگو!

- I said a one eye blind is the king in the blind community
- گفتم که یک چشم در جمع نابینایان پادشاست>

- Where is blind community!?
- جمع نابینایان کجا است!؟

-You know what!?
- می دانی چیست!؟

- what?
- چه!؟

- The blind community is where either you be there with your huge dog or I be there without it!!!
- جمع نابینایان جاییست که یا تو باید با سگ غول پیکرت باشی یا من بدون آن!

Tuesday, March 31, 2009

سه رباعی فارسی

1
بیچاره ببین چرا چنین زار شدی
در چشم جهانیان چنین خوار شدی
از بهرکه می کنی توپیراهن چاک
بنگر زخرافه ها چنین هار شدی!

2

خون گریه دلا هموطنان حیرانند
با جهل ستیزان همه در زندانند
ای ننگ برآن بی وطنی کز سر جهل
خائن به خدا و خلق سرگردانند
(خائن به وطن معرکه می گردانند)

3

ای وای که رسوایئ زسر بگذشته است
هر بی هنری حاکم ایران گشته است
ای هم وطن این ننگ به خون باید شست
برخیز که هر بد زبدتر بگذشته است!
.

Sunday, March 29, 2009

وسته ده هرچی بزم توفانه مه نی دست و پا‏

.
وان کونم بالا نی یم دونبـــــــاله فردا بیش از این
دین میرم گردابه من وان گردم از پا بیش از این

وسته ده هرچی بزم توفـــــانه مه نی دست و پا
های بپرکم ویشتایی از باد و سرما بیش از این

ده بدا دونیا فوگورده مردومــــــــانام گوز بجیب
هرکی هرچئ به جهندم بی سراپــــا بیش از این

آب جه سر بوگذشته بیخود های بزم وِر جولفه جا
واستی از مردوم گروختن نه کی همپا بیش از این

یاری یو یاور داهــــــــــــــــان آبچا بو گفتن ده نشا
بی چرا ره وسته مردن بی مهابــــــــــا بیش از این

آی دمرده یاره زندان یاره هر تـــــــــــــا کار و زار
ده واسی جنگل جوخوفتن نه کی روسفا بیش از این

گیل آوایی داب نوکون سختی می یانی آهــــــــو داد
سینه آب گردابه مئن، نه کی اوروپــــا بیش از این!
.

پنشتا قدیمی چاردانه!

1

تی راشه پایمه دیل واهیـــــــــلا بو
نانه هیکس چی واستی دیل پورابو
هاتو را فــــــــان دِرَم با داد و بیدا
نی یافم آشـــــنا چوم پاک کورا بو

2

بشم گیلان ده وسته تاســــــــیانی
ده وسته دوریو غوربت، جودایی
بشم چنگل، بشم دریـایو مورداب
کی وسته وسته وسته تاســــیانی

3

هاچین بــــــانه نیگیر مرا نخوایی
امی مئن ده ننه انقد ســـــــــیوایی
منم من کی ایسم هانده تی قوربان
آیم تی خــانه دورو ور غوروبان

4

ایسم شلمان پوشت هانده تی رافا
تی لیسکه همســـــاده به می بپپا
تره تا شیب زنم یافی می جــایه
می دیل قاقه تی او کتله صــدایه
5

نانم تی مار ه یا کی تی صـــــدایه
کی می دیل زئندره لاب بی حیایه
گیره انـــگاره پاک آ ترکمه زای
هاتو کی ایشــــتاوه تی پا صـدایه
.

تو او طرف من آطرف، گیلیکی ترانه ره شاید!

.
تو او طرف من آ طرف
فو وسته پورد آمی میان
ترا دوارسته ده تنهایی
واسی آینه مرا گب بزنی
آمی سیوایی یا هاتو
ایتا ایتا رج بزنی
من تی واسی شواله یم
هانده تی چوم برایمه
جه آطرف تا او طرف

سیوایی دریا مانسن
نا آمی مئن
جه می طرف تا تی طرف

هانده تویی با تی دو چوم
مرا لوچان زئن ده نوا
ارسو مرا شورما بوم

ویریز
بدم
وای کی جه او کرانه
دور
سیا شبا وا دواری
آخ
واتابی

خزر خزر شوالا بم
موجه مرا ترانا بم
تی واستی بم مثاله پورد
جه می طرف تا تی طرف

وسته سیوایی
چقدر
تو او طرف
من آطرف
.

Thursday, March 26, 2009

می چومه اشکانه مرا

می چومه اشکانه مرا
.
تی دامنا هیستا کونی می چومه اشـــــــکانه مرا
بازین ترا لیسکا کونی مردومه حرفـــــــانه مرا

تو ده ازازیلا بویی لوچــــــــــــان زنی رادواران
زرخه پوتارا بوندری گردی رقیبــــــــــــــانه مرا

ترکمه ای، وَل وَله ای هــاچین کرا واکف داری
بیخود مرا لقد زنی تی خـــــــــــاشه لنگانه مرا

زلاش باوردا چو زنی هرمــــــاله سربرا نیبی
لیلیکه دارانا مانی زولفه پریشــــــــــــانه مرا

لانتی بوبوی روخانه من گوسـکا بدام دکفته یا
پاک ده فوتورکسی هاچین او گوزه گبــانه مرا

هاچین کرا چوکـــوش زنم آهینه سردا بوخودا
خیاره سر دلاری تو تی لیســـــکه کارانه مرا

دپرکمه بیدارابم، تی تی زنم، بهـــــــــــــارا بم
اگرچی ول بیگیفتمه تــــــــی کرده کارانه مرا

گیل آوایه جه سر بوشو آ روزیــگاره ناکسی
نخام ترا خایم بشــــــــــم می دس برارانه مرا
.
اولی بیتا کی می زبان بامو بینویشتم، بازین هاتو خوره خوره آمد!!! بنام آیه تا بخوانید شاید شمرا خوش بامو!کاره ده!!!
.
.

سیلاب

.
موش و گوش و دیوار
گزمه گشت نفسگیر
نواله ی پاداش می چرد
پچ پچ هزار حادثه
سیل خروشانیست در راه
نگاه کن
شب بی مهتاب
ستاره باران آنهمه فریاد است
آه
نور افشان اینهمه لج
بودن
بودن
بودن
بودن ِ یک دشت خاوران سرخ
سیلاب بی گریز
ناگزیر

موش
گوش
دیوار
گزمکان هرز
بیهوده
بیهوده
بیهوده عرق ریز ِ سلیطگانند
.
.

Wednesday, March 25, 2009

گیلغزل با برگردان فارسی: خیلی وخته نیشتاوستم تی صدایا بی وفا- گیل آوایی

خیلی وخته نیشتاوستم تی صــــــــــدایا بی وفا
شاید از خاطر ببردی گیل آوایــــــــــــا بی وفا

پوزماته چوم برایم بیشـــــــــــــتاوم تی پا صدا
لیسکابوستی جا دیهی کتله صــــــــدایا بی وفا

های کرا قاقا بمه با می پیاله تی خـــــــــــــیال
تو جیگیفتی آ زمانه تی وفـــــــــــــــایا بئ وفا

دابه پاک هرکه دینی بوســـــتاندره کوره پیچا
تا اکه به سم تی رافا، تی خودایـــــــــا بی وفا

وستاکون تسکه دیـلانا چومبرا نان وای وای
روزو شب چـوم اینتظاری تی صفایا بی وفا

ول کشه دیل تا دپرکه ان همه تامتوم ایســان
تا آکه، را، فاندرستن، یاره پایـــــــــا بی وفا

گیل آوایی ازتوگه هریــــــــــارو قاراباگولاز
وامرازه دستانه دس بی دســـــــکلایا بی وفا


فارسی:

خیلی وقت است که صدایت را نشنیدم بی وفا

شاید از خاطر برده ای گیل آوا را بی وفا

زمان زیادیست که چشم براه شنیدن صدای دمپایی چوبی ات هستم

لوس شدی، صدای دمپایی چوبی ات را دریغ می کنی بی وفا

هی مات می شوم با پیاله ام و خیال تو

تو در این زمانه وفایت را دریغ کردی بی وفا

رسم  است انگار هر که را می بینی بی چشم و رو می شود

تا کی چشم انتظارِ صفای تو باشم بی وفا

شعله می کشد دل تا از لب فروبستن وُ سکوت در می آید

تا کی چشم به  راه دوختن، پای یار را بی وفا

گیل آوایی از تو می گوید با هر یارِ غار

به دستِ دستها نمی  آید بی دست زدن بی وفا

.

.