Tuesday, December 08, 2009

گیل آوایی: فریبکاری بس است! خواست مردم همانیست که فریاد می کنند

دردنامه
(فریبکاری بس است! خواست مردم همانیست که فریاد می کنند)
گیل آوایی


واقعیت تلخیست سرنوشت ما و وطن ما. واقعیتی که در هر دوره از تاریخ آنچه که بر سر ما و وطن ما آوار شده، بازتاب حس مسئولیت و حضور جدی و پیگیر ما در تحولات و دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی و وفرهنگی ما بوده است علیرغم اینکه در حیطه جغرافیای سیاسی ما، تنها ملتی هستیم که برای یک زندگی شایسته و انسانی اینهمه به میدان آمده ایم و هر بار چند شقه شده و تیغ بر هم کشیدیم و هر بار خود، دشمن خودمان شده ایم. نمونه های دور تاریخی در ظرفیت این نوشتار نیست اما آنچه که تاریخ معاصر ما را تشکیل می دهد، نمونه های بسیار درد آوری به ما به هزار زبان هشدار می دهد. از انقلاب مشروطیت تا انتحار 57، فراوان نوشته و گفته و به آنها پرداخته شده است اما یک نکته مشترک در همه این دوره ها تا کنون مثل یک بیماری ماندگار در پیکر ما حضور همواره داشته و دارد که هنوز از آن رهایی نیافته ایم و آن تکرار مکرر اشتباهات تاریخی ما در حرکتهای جمعی برای دگرگونی سیاسیست. به زبانی دیگر نه تنها داشتن حافظه ی تاریخی بلکه پرهیز از اشتباهات تاریخی مان است. یکی از جنبه های بسیار دردآور این تکرارهای تاریخی، اسلام سیاسی و دنبال این ویروس کابوس وار جا خوش کرده در پیکر اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ماست که هنوز با وجود هزاران کور شدن از این سوراخ باز از آن شفا می جوییم و گرد دینداران سیاسی چشم امید به تحول و دگرگونی انسانی داریم.
آنچه که توده های مردم از خود بروز می دهند، اگر چه باید نسبت به آن برخورد نمود و نباید هم بیهوده به تعریف و تمجید اشتباهات و ندانم کاریها و بی مسئولیتی های اجتماعی/سیاسی/فرهنگی پرداخت اما بخش بزرگی از آن به روشنفکران و فرهیختگان و رهبران سیاسی/فرهنگی و اجتماعی ما بر می گردد که در چرخه ی تکرار مکررات تن می دهند و درد غمبار آن اینکه در هر عزا و عروسی اش هم قربانی می شوند.
واقعیت سه دهه از دوره کنونی که تحت حاکمیت اسلامی پشت سر گذاشته و هنوز هم با قربانی دادنهای هولناک پست سر می نهیم، به سهولت آب خوردنی هم می توان دریافت که تا چه حد به خود فریبی و ساده اندیشی و باورهای ساده لوحانه عمل کرده و می کنیم.
ساده ترین پرسش در مقابل ما برای بیان چنین ساده لوحی این است که پس از دهه ها تجربه و داشتن پیکر زخمی که تاوان آن را داده و می دهیم! چرا هنوز به دین سیاسی بها می دهیم و هنوز گرد مدعیان این تفکر جمع شده و راه چاره می جوییم!؟ چرا فتوای یک ایت الله چنان مورد اعتنا و توجه قرار می گیرد و دست به دست می شود که حتی به خون نشستن رهبران سیاسی ( فروهرها) و نویسندگان ( نوری اعلا، مختاری، پوینده و......) چنان که باید نیروی محرکه جامعه ما نمی شود!؟ براستی حرمت یک جامعه را چه کسانی محترم می دارند!؟ این جامعه ایرانی که ما خود سلولهای آن هستیم به کدام ارزشهای انسانی پایبند است که با وجود اینهمه جنایت که حتی تصور آن هر انسان شرافتمندی را به آتش می کشد، مرز خود با چنان تفکر و فرهنگ و مدعیان آن مشخص نمی کند!؟ چرا هنوز با نمونه های بسیار غم انگیزی که شرافت جامعه ما از آن لکه دار است، دنبال دینداران سیاسی می گردیم!؟ چرا حرکتهای اجتماعی/سیاسی ما به یک پالایش و صراحت مشخص و بالنده دست نمی زند؟
نگاهی به موضع گیریها و آب به آتش خشم مردمی که با همه ی دار و ندار خود بار دیگر به میدان آمده اند، تیرگی و عدم صراحت در روند جاری مبارزه علیه استبداد سیاه دینی دل هر انسانی را به درد می آورد. وقتی فریاد مرگ بر دیکتاتور از دهان هزاران ایرانی بلند می شود چگونه از زبان کسانی که مدعی رهبری جنبش کنونی اند؛ بازگشت به قانون اساسی جمهوری اسلامی دنبال می شود؟
وقتی که میان حکومت اسلامی و مردم ما دریای خون قرار دارد، چگونه از خمینی جنایتکار و آماجهای او سخن به میان آورده می شود؟ به سخنان کروبی، موسوی، خاتمی دقت کنید! به موضع گیری هاشان خوب فکر کنید. اینها با همه ی خطر کردن و تقابل با مارخورانده شده های افعی گردیده! ( احمدی نژادها، فیروزآبادی ها، رادانها، نقدی ها و.....)، بازگشت به قانون اساسی و جمهوری اسلامی را طلب می کنند! یعنی سه دهه از جنایت و غارت و فریب و قتل و کشتار و خانه خرابی که خون مردم را شیشه کرده اند، چرخه آسیاب به نوبت چند آیت الله و حزب الله و ....اینها باشد و در منجلاب دین سیاسی که آزامایش اش را پس داده است، چرخ زنیم! مردم ما چه شعار می دهند و سلاخی می شوند و اینها چه می گویند! ببینید تفاوت خواسته ها از کجا به کجاست؟ پاسخ مردمی که با خون خود به میدان آمده اند، بازگرداندن مارخورانده شده های افعی شده به سوراخهایشان نیست تا در فرصتی دیگر سر بدر آورند. پاسخ مردم بازگشت به قانون اساسی حکومت نحس اسلامی با آن ولایت جنایتکارش نیست.
به چه زبانی باید گفت که از دین سیاسی و دینداران سیاسی به جان آمده ایم!؟ به چه زبانی باید گفت که کلیت حکومت اسلامی باید گورش را گم کند!؟
مردم از خدای سیاسی به جان آمده اند. مردم از کشت و کشتار و نفرت و مزخرفات دین سیاسی به جان آمده اند. مردم می خواهند نفس بکشند. مردم از دروغ و ریا و غارت و دزدی بجان آمده اند.
جنبش کنونی برآیند سه دهه انواع ترفندهای حکومت اسلامی با همه ی مهره های رنگ و وارنگشان است با برخورداری از یک قرن تجربه ی مبارزه برای آزادی و زندگی انسانی. جنبش کنونی از دل همه آن سرکوبها و نارواییها و بازی دادنهای سردار سازندگی و فتیله بالا پایین کردنها سر بر آورده است که نه سید خندان اش کارساز است و نه مافیای هزاردستانش که به تناسب منافع مافیای قدرت دهان باز می کند.
زمان پرده پوشی و تعارفات سیاسی نیست. زمان تردیدهای تاکتیکی و فریبکاری نیست. دست همه این حضرات در سه دهه از حاکمیت فریب و جهل و خرافه رو شده است.
جنایتباری و جهالت و بلاهت احمدی نژادها و قاتلان ِ به جاه و مقام رسیده، دلیل بر برائت و برگرده سوار شدن رفسنجانی ها نیست!
رفسنجانی ها و خامنه ای ها باد کاشته اند که اینک طوفان درو می کنند! و دقیقا از همین نقطه است که تلاش می کنند بنوعی راه میانه ای بین خودشان بیابند تا از خشم مردم بجان آمده جان بدر ببرند.
از اینان جز خاک پاشیدن در چشم مردم؛ هیچ کار سازنده و بالنده ای بر نمی آید. خواستهای جنبش سبز از دهان مردمی که آن را تشکیل می دهند بیرون می آید. نه ولایت نه جنایت! مرگ بر دیکتاتور برجسته ترین خواسته هاست که در خیابانها فریاد می شود در حالیکه قانون اساسی حکومت اسلامی با آنهمه تناقض و اتکاء اش به اصول دین اسلام، سراسر خفقان آور و نا منطبق با زمان کنون و خواسته هاییست که مردم فریاد می کنند. سی سال پیش خمینی یک ملت را فریب داد! شما نشخوارش می کنید! بس است! بس کنید! دست از سر مردم بردارید بگذارید مردم نفس بکشند!

گیل آوایی
دسامبر 2009

Thursday, December 03, 2009

زیستن و یک قطعه، گیل آوایی

زیستن

گیل آوایی
17اکتبر2009

گور می کارند مرگ سازان
خدا به هیبت شلاق
آیه وحی می کند
خاک
اندوه می باراند
زین نکبتخواهان سیاه
خاوران به تندرفریادی
بودن ِ نااینگونه سوگ را به سرود ساز می کند
هی
های ره پویان گرده به هر بار ِ به نوبت ِ تلخ
تاریخ
از چه در گذر ِ تباهی می پویانید
چشمهاتان
از چه گشاده کور ندبه آیه جهل می گریانید
بودن به غیر از آنچه که بی هیچ زار می زنید
جاری ِ بی انکار ِ بی کران انسان ِ این جهانیست
دردداغ بر تن ِ خمیده ز اوهام
وام می دهید
گرد ِ مناره وُ آیه
دیریست
دیر
قرنها رفته هدر
نوبت از چه انتظار می کنید
رفته راه بیهوده جنایت به چنته چپاندن

هنوز
گور می کارند مرگ سازان
دشت از سوگ اینهمه جهالت نازاست
خرمن ِ خاک به حراج نشستن
چه درد جانکاهیست میراث نهادن
دستها نه به شکرانه ی قهر ِ قهار ِ قادر ِ این جانیان
که به کاشت زیباترین باغزار آب و آتش و خاک
زیستن است
انسانی


2

تا نبود آوازهای غمگین دشت
چلچله های خاک
پرکشان
رهایی آشیانه کردند
پایکوبانی اگر چه به یک
هایی
هویی
یک نفس
یک دم
دردا
که هرآینه لبخند
گذر دلگیری بود سوگواره
به چله نشستن

Thursday, November 19, 2009

درد دل

درد دل
گیل آوایی
18 نوامبر2009

باری بگویم که سبز چه!؟
سبز ِ آنکه سیاهترین ناله های خاک را کوک می کند باز
یا
سبزهای راه به هزار پیچ و تاب مات
" کرانه ی معلوم نیست "، تعبیر خواب خوش اینهمه لج!؟

حالا تو
به ریش من که یک دنیا دربدری
در کوله ی سالهای هزار خیال بر شمرده ام
می خندی
که
هی!
های!
روشنفکر جان!
بیهوده سخت سرانه کز کرده ای
این موج
ساحل دران است
بر ویرانه های سی سال خاوران!

اما
آری
هنوز خُرد نکرده ام با خود
پیکر ِ مسموم ِ باور ِخوشخیالانه
که به انتحار خویش نشستم
" این نباشد هرکه باشد"،
تاوان راهیست که خر از آن نگذرد، بگذرم!

دیریست دلم
به آوازهای دروغین
دل خوش نمی کند
من
خواب خویش به تعبیر هیچ آیه ای
کابوس نمی گیرانم!

هیمه بار ِ کدام آتش خشم
آنکه خاک در چنته
باد می راند!

آه
سیل هزار فاجعه گریسته ام
داغ چنین به خون نشستن ِ خونبار!

باری
ابلهانه است
ابلهانه
اگر
باز به ماجراهای بی در و پیکر پیوند دهم
راستی را اگر چنین!؟
بر خیل گورهای بی نشان
کدام شمع بگیرانم
به میراثداری شان!؟

Monday, November 16, 2009

با خود ِ بیخود

با خود ِ بیخود
گیل آوایی
16نوامبر 2009

خوناوشان جهان است خاک من
در بیغوله گاه خرافه مست
یکه تازان ِ بازی ِ ناساز ِ روزگار
کآوازخوانش
مویه بار ِ دشت ِ مشوش
شاعرش
اگر دست بر نیازد چیدن
خیلی در سایه روشن تجاهل و خرد
واژه بار می کند
بیچاره بیت وُ مصرع وُ
پله هایی که معلومش نبوده شاید
پاگردی
به گرد ِ بگرد تا بگردیم
اوج جویی ِبی بار
در بارگاه ِ هزار مثنوی
باریدن
باری
چنین است فریادها
آواهای هر که که
ارکستر ِ هر که به ساز خویش کوک
آنکه به جد هوار می زند
دردا که گوش باخته جماعتی
چونان چشم باز ِ هیچ نبین
بیهوده می انگارد
هوار برآوردن
حاصلی برآید از ناشنویان پر هیاهو
چه معجونیست " ما " ی ما
که "من "
بی رغبت از خوشه های این جمع
دانه ای
و خاک
خاک ِ بالیدن به هیچ است گویی
تنها خوش باورانه بار می کشد
از یک تا هزار
هزاره
هزاره ها
که در دخمه ها بر نمی نمایاند انگار
تاریخی
حافظه به دلخواه تفسیر نمودن
سرخ و سیاوش و سهراب
فرزند
فرزند کشان ِ مرگ به میراث ِ یاسایی
که مضحکه ی توحش در تمدن اش بود
وغارت شدگی
بهانه ای به خود فریفتن
چه فریاد بی حاصلیست من ِ مایی فراجستن
دستهای غمگین تر از آوازهای دربدری
مشت مشت
بغض می چپاند هنوز در انبان
به عمق ویرانه های خانه ی پدری!

Friday, November 13, 2009

سوزواره ، گیل آوایی

سوز واره
گیل آوایی
نوامبر2009


من که چون ابر بهاران خون فشانم نازنین
دورم از خاک وطن آتش بجانم نازنین
دیگر از این نونهالان ِ اسیر جانیان
جان به لب، آواره ای سینه درانم نازنین
می نداند کس چنانم کز غم و اندوه و درد
سر به هر بی در کجایی در فغانم نازنین
هم نوای سوز و سازش هق هق بی اختیار
داد از این نامردمیها خسته جانم نازنین
نازک دستان و هر زیر و بم آوای او
شد هوار گریه درد بر استخوانم نازنین
گشته آهنگ نوایش ورد سوز آواز دل
آری آری سر بخاک و پرکشانم نازنین
کاش می بودم کنارش هم دم آوای او
تا چنین سر در گریبان مویه خوانم نازنین



در پی دیدن ویدئو کلیپی با آواز و نوازندگی دو دختر بچه ای که یکی اش شش سال بیش نداشت و تنمبک می زد و می خواند
http://www.youtube.com/watch?v=8mTSyl6EiaI&feature=player_embedded

Thursday, November 12, 2009

در اندوه خون ریزان جاری میهن

در اندوه خون ریزان جاری میهن
گیل آوایی
نوامبر 2009

چه تنهایی غم انگیزیست
سوگواره اندوه شمردن
به باران اشکی سرریز
بی امان
کدام خشت این خاک به کژی رفت!؟
که چنین سرنوشت خویش را
گاف داده ایم!؟

دلم خونبارشی است هنوز
مشتها در -سایه راهی- بی کرانه
میدان دارند

کاهی
به هیبت کوهی قد کشیده
نعره کشانه خونریز
زوزه زار ِ آیه ی خدا می پاید

سبزانه های نا همگون سبز،
در گستره ی توّهم وُ تردید!

چه سرخ آوازیست باز
سیاووشان خاک!

دلم به آتش هزار دلهره راه می دهد
زین -بی کرانه راه- پوییدن
گرده از برای کدام سواری خم!؟

دستهای تغییر
شکفتن
باید که مشت
به روشنای آفتاب یقین

چه بی تاب تاب می خورد
تپیدن ِ بی قرار
خاک
خاک
خاک ِ وطن!


Monday, October 26, 2009

داستان: مزاحم، گیل آوایی

مزاحم
گیل آوایی

21 اکتبر2009

مثل مجسمه ابوالهول از آن بالا زاغ خانه مرا چوب می زد. وقت و بی وقت کنار پنجره مثل سایه خدا به خیر و شر هرآنچه که این پایین می گذشت، چنگ می انداخت. و این کارش اگر خیری داشت، خوب بود اما نه فقط خیری نداشت بلکه با هر حال و حسی هم که می دیدی اش، جز شر چیز دیگری قسمت نمی کرد.
لابد پیش خودت خواهی گفت که از آن بالا چه خیر و شری انتظار می توانستی داشته باشی؟ خوب خیر یا شر مگر نه اینکه هر کاری می کردی یا هر حرکتی از تو سر می زد، احساس می کردی، نگاهی از آن دور ترا زیر نظر دارد. خیر و شرش هم، همین حس و حال آزار دهنده ای می توانست باشد که تمام وقت با تو هر گوشه از زاویه نگاهش که می بودی، کارداشت.
همین دیروز بود که روی کاناپه لم داده بودم. هنوز از راه نرسیده دست انداخت گردنم و تا خواست ببوسد بی اختیار چشمم بسوی آن ساختمانی خیز برداشت که او کنار یکی از پنجره هایش نشسته و مراقب همه چیز و همه کس بود.
از خیز نگاه من یکه خورد. خود من هم از این چرخش ناگاهانی نگاهم وا ماندم. آخر نه اینکه وقتی چنان شوقی نثار آدم می شود که می خواهی همه شور و حالت را در لبانت بگنجانی و بر آتش بوسه ای بگیرانی اش، حواس ات نیست و چشمانت در یک زاویه ی نابکار ِ نابجا می لغزد انگار که بخواهی از چیزی گریزان باشی و بخواهی ببینی که آیا در دامنه ی دام او هستی هنوز یا اینکه غافل انداختی اش.
وقتی جا خورد از گریز نگاه من، پرسید:
- چی شده!؟
- هیچ!
- چرا پس یهو چشات از من فرار کرده!
- فرار نکرده.
- پس چی!
- اون بالا رو می بینی؟
- آره.
- یک لحظه چشم از اینجا ور نمی داره!
- اون یارو که پشت پنجره نشسته!
- خوب ور نداره!
- خسته ام کرده!
- تو چی کار داری به اون بالا!؟
- اخه نمیشه یکی همینطور زل بزنه نیگات کنه! هرکاری می کنی احساس می کنی زیر نگاهش داری راست و غلط و خوب و بد کارت رو میدی اندازه بگیره. یعنی نه اینکه خودت میدی یا میخوای! این خودشه که سرخود زیر نظرت می گیره یا اینکه......
- ای بابا تو چی حوصله ای داری!
می خندید. خنده ای که بنطرم پوزخندی می آمد که به حساس بودن یا حماقت من انگشت نشان می داد. من هم می خندیدم. در همان حال که می خندیدم، می گفتم:
- واقعن ها! من چیکار دارم به این و اون! چشم مردم رو که نمیشه بست
- فکر می کنی مراقب اینه که تو چیکار می کنی
همینطور که داشت اینرا می گفت خودش را بطرفم کشید. با چنان نازی که همه چیز از کله ام پرید. دستانش را دور گردنم حلقه کرد. موهایش مثل موجی که بر سینه ساحل رها شود و بگسترد، چنان روی چهره و سینه ی من افشان شد که در میان چتر انبوهش نه خبر از آن ساختمان بلند بالا بود و نه آن پنجره که نگاهی از آن مراقب همه کارهای من بود. مست عطر گیسوانش می شدم. گر می گرفتم. نرمای سینه اش دیوانه ام می کرد. بوسه ها یش می گیراند مرا چنان که انگار آتشی افروخته باشد و لحظه به لحظه بر شعله هایش بیافزاید. چهره به چهره من، سینه اش را به همه من تنگ چسبانده بود. در میان بوسه های بی وقفه گفت:
- یارو داره کیف می کنه الان!
در دل یک لحظه هزار لعنت به آن مجسمه ابوالهول و چشمهای همیشه مراقب از آن پنجره اش کردم و وا خوردم از اینکه این ماجرا در او نیز تاثیرش را گذاشته است. بی آنکه بخواهم جوابی بدهم، ناخودآگاه گفتم:
- به درک بذار نگاه کنه!
- چه عجب!؟
- عجب نداره
- آخه معمولا شما مردا مثه گربه عشق بازی می کنید !
- چی!؟ چی !؟
- مثه گربه
- مگه گربه چه جوری عشق بازی می کنه
- یه جوری که هیشکی و هی چی نمی بینه اتشون
- جدی می گی!؟
- باور کن
- تو از کجا می دونی
- می دونم دیگه
- راستش تا حالا عشق بازی گربه ها را ندیدم. نمی دونم چه جوری عشق بازی می کنن!
- دزدکی عشق بازی می کنن
- عشق بازی می کنن یا جفت گیری؟
- چه فرق می کنه!
- آخه عشق بازی مال ما آدماست
- حالا هرچی
- مثه گربه یا مثه آدم! فعلا مثه خودمون عشق بازی کنیم که....
- که چی
- چقدر حرف می زنی! کارتو بکن
خنده دلنشنش شعله کشان همان آتشی شد که گیرانده بود. یک لحظه بخود آمدم دیدم لخت لخت روی کاناپه ولو شده ایم. از روی دسته ی کاناپه سر خم کردم. ساختمان بلند پنجره اش را هنوز این طرف مثل دیش ماهواره ای جهت داده بود و چشمان آنسوی پنجره سوی من خیره شده بود. بی آنکه بخواهم یک جور کلافگی آزار دهنده ای به من دست داده بود.
انگار که حس کرده باشد کلافه شده ام گفت:
- چرا نمیری بهش اعتراض نمی کنی
- به کی؟
- به همون یارو که هر چیزتو زیر نظر گرفته
- راست گفتی ها
- میخوای الان بریم!؟
- بریم!
لباس پوشیدیم. دستی به سر و رویمان کشیدیم و راه افتادیم. به ساختمان ابوالهول نزدیک شدیم. گفتم:
- آخه چی بگم بهش!؟ خونه ی خودشه هرکاری دلش بخواد می تونه بکنه به من ربطی نداره!
- بهش می گی که از اینکارش ناراحتی. اینکه داخل خونه اتو نگاه می کنه. حق نداره خونه یکی دیگه رو نگاه کنه
- اره. راست می گی! اگه یکی دیگه اینکارو بکنه خودش چی حسی داره! معلومه که....
- معلومه که خودش هم کلافه میشه
به سرسرای ساختمان رسیدیم. پرسید:
- طبقه چندمه
- دوازدهم
- طبقه اشو هم شمردی!
- آخه یک روز و دو روز نیست که!!! چندین ماهه از دستش می کشم!
خنده ای کرد و دکمه آسانسور را فشار داد. چند لحظه ای طول نکشید که اسانسور با زنگ مخصوص اش سر رسید و در کشویی اش از هم باز شد. .وارد آسانسور شدیم. دکمه طبقه دوازده را فشردم. چشمم به شمارشگر دیجیتالی بود که شماره هر طبقه ای که می رسید، می شمرد.
به طبقه دوازده رسیدیم. آپارتمانهای ردیف شده در سمت راست راهرو که مشرف به خانه ی من بود را گرفتیم و رفتیم. به آخرین شماره که رسیدیم، در زدیم. چند لحظه ای نگذشت که بانویی با روپوش سفید وموی طلایی مرتب شده اش، در را باز کرد و با خوشرویی پرسید:
- بله بفرمایید
- من همسایه ی نه چندان دور شما هستم. اون طرف خیابون می نشینم
- خوب؟
- شما از پنجره به داخل خونه ام مرتب نگاه می کنین. اینکار تون خیلی ناراحتم می کنه
با همان خوشرویی اما خنده ای که تعجب مرا بدنبال داشت گفت:
- انیجا کسی که بتونه کنار پنجره بنشینه، نیست!
- من خودم هر روز می بینمش!
- مطمئنین که درست اومدین!؟
- آره. می تونم خودم نشونتون بدم که چطور داخل خونه ام از پنجره شما دیده می شه
- بفرمایین داخل نشون بدین
وارد خانه شدیم. پس ازیک راهروی باریک و کوتاه وارد سالن نسبتا بزرگی شدیم که همه چیز مرتب و تمیز جای مناسبی تزیین شده بود. وسط سالن نرسیده بودیم که با دست پنجره را نشان دادم. بطرف پنجره رفتیم. هر سه نفر کنار پنجره ایستادیم. با دست، خانه ام را نشان دادم و گفتم:
- خونه من همونه که پرده نداره
بانوی با روپوش سفید درحالیکه می خندید گفت:
- من هفته ای یک روز برای سرکشی و تمیز کردن اینجا میام. کسی که اینجا زندگی می کنه پیر زنی یه که بتنهایی قادر به هیچ حرکت یا کاری نیست. تا چه برسه به اینکه بیاد کنار پنجره خونه شما رو دید بزنه!
جا خوردم. چطور ممکنه. دوباره کنار پنجره رفتم. از زاویه پنجره به خانه ام، به سمتی وارونه نگاه کردم. همان زاویه را دنبال کردم. تا بخواهم چیزی بگویم، بانوی با روپوش سفید گفت:
- یه لحظه به تابلوی دیوار نگاه کن! فکر کنم این آقا مراقب شماست.
خنده ی آرامبخشی که معمایی را حل کرده باشد بر لبانش نشست. هر سه نفر بطرف دیوار به تابلوی بزرگی که مرد مسنی را با پیپ غلط اندازش نشان می داد وبه ما زل زده بود، خیره شدیم!

تمام

Saturday, October 24, 2009

مزاحم، گیل آوایی

مزاحم

گیل آوایی
21 اکتبر2009


مثل مجسمه ابوالهول از آن بالا زاغ خانه مرا چوب می زد. وقت و بی وقت کنار پنجره مثل سایه خدا به خیر و شر هرآنچه که این پایین می گذشت، چنگ می انداخت. و این کارش اگر خیری داشت، خوب بود اما نه فقط خیری نداشت بلکه با هر حال و حسی هم که می دیدی اش، جز شر چیز دیگری قسمت نمی کرد.
لابد پیش خودت خواهی گفت که از آن بالا چه خیر و شری انتظار می توانستی داشته باشی؟ خوب خیر یا شر مگر نه اینکه هر کاری می کردی یا هر حرکتی از تو سر می زد، احساس می کردی، نگاهی از آن دور ترا زیر نظر دارد. خیر و شرش هم، همین حس و حال آزار دهنده ای می توانست باشد که تمام وقت با تو هر گوشه از زاویه نگاهش که می بودی، کارداشت.
همین دیروز بود که روی کاناپه لم داده بودم. هنوز از راه نرسیده دست انداخت گردنم و تا خواست ببوسد بی اختیار چشمم بسوی آن ساختمانی خیز برداشت که او کنار یکی از پنجره هایش نشسته و مراقب همه چیز و همه کس بود.
از خیز نگاه من یکه خورد. خود من هم از این چرخش ناگاهانی نگاهم وا ماندم. آخر نه اینکه وقتی چنان شوقی نثار آدم می شود که می خواهی همه شور و حالت را در لبانت بگنجانی و بر آتش بوسه ای بگیرانی اش، حواس ات نیست و چشمانت در یک زاویه ی نابکار ِ نابجا می لغزد انگار که بخواهی از چیزی گریزان باشی و بخواهی ببینی که آیا در دامنه ی دام او هستی هنوز یا اینکه غافل انداختی اش.
وقتی جا خورد از گریز نگاه من، پرسید:
- چی شده!؟
- هیچ!
- چرا پس یهو چشات از من فرار کرده!
- فرار نکرده.
- پس چی!
- اون بالا رو می بینی؟
- آره.
- یک لحظه چشم از اینجا ور نمی داره!
- اون یارو که پشت پنجره نشسته!
- خوب ور نداره!
- خسته ام کرده!
- تو چی کار داری به اون بالا!؟
- اخه نمیشه یکی همینطور زل بزنه نیگات کنه! هرکاری می کنی احساس می کنی زیر نگاهش داری راست و غلط و خوب و بد کارت رو میدی اندازه بگیره. یعنی نه اینکه خودت میدی یا میخوای! این خودشه که سرخود زیر نظرت می گیره یا اینکه......
- ای بابا تو چی حوصله ای داری!
می خندید. خنده ای که بنطرم پوزخندی می آمد که به حساس بودن یا حماقت من انگشت نشان می داد. من هم می خندیدم. در همان حال که می خندیدم، می گفتم:
- واقعن ها! من چیکار دارم به این و اون! چشم مردم رو که نمیشه بست
- فکر می کنی مراقب اینه که تو چیکار می کنی
همینطور که داشت اینرا می گفت خودش را بطرفم کشید. با چنان نازی که همه چیز از کله ام پرید. دستانش را دور گردنم حلقه کرد. موهایش مثل موجی که بر سینه ساحل رها شود و بگسترد، چنان روی چهره و سینه ی من افشان شد که در میان چتر انبوهش نه خبر از آن ساختمان بلند بالا بود و نه آن پنجره که نگاهی از آن مراقب همه کارهای من بود. مست عطر گیسوانش می شدم. گُر می گرفتم. نرمای سینه اش دیوانه ام می کرد. بوسه ها یش می گیراند مرا چنان که انگار آتشی افروخته باشد و لحظه به لحظه بر شعله هایش بیافزاید. چهره به چهره من، سینه اش را به همه من تنگ چسبانده بود. در میان بوسه های بی وقفه گفت:
- یارو داره کیف می کنه الان!
در دل یک لحظه هزار لعنت به آن مجسمه ابوالهول و چشمهای همیشه مراقب از آن پنجره اش کردم و وا خوردم از اینکه این ماجرا در او نیز تاثیرش را گذاشته است. بی آنکه بخواهم جوابی بدهم، ناخودآگاه گفتم:
- به درک بذار نگاه کنه!
- چه عجب!؟
- عجب نداره
- آخه معمولا شما مردا مثه گربه عشق بازی می کنید !
- چی!؟ چی !؟
- مثه گربه
- مگه گربه چه جوری عشق بازی می کنه
- یه جوری که هیشکی و هی چی نمی بینه اتشون
- جدی می گی!؟
- باور کن
- تو از کجا می دونی
- می دونم دیگه
- راستش تا حالا عشق بازی گربه ها را ندیدم. نمی دونم چه جوری عشق بازی می کنن!
- دزدکی عشق بازی می کنن
- عشق بازی می کنن یا جفت گیری؟
- چه فرق می کنه!
- آخه عشق بازی مال ما آدماست
- حالا هرچی
- مثه گربه یا مثه آدم! فعلا مثه خودمون عشق بازی کنیم که....
- که چی
- چقدر حرف می زنی! کارتو بکن
خنده دلنشنش شعله کشان همان آتشی شد که گیرانده بود. یک لحظه بخود آمدم دیدم لخت لخت روی کاناپه ولو شده ایم. از روی دسته ی کاناپه سر خم کردم. ساختمان بلند، پنجره اش را هنوز این طرف مثل دیش ماهواره ای جهت داده بود و چشمان آنسوی پنجره سوی من خیره شده بود. بی آنکه بخواهم یک جور کلافگی آزار دهنده ای به من دست داده بود.
انگار که حس کرده باشد کلافه شده ام گفت:
- چرا نمیری بهش اعتراض نمی کنی
- به کی؟
- به همون یارو که هر چیزتو زیر نظر گرفته
- راست گفتی ها
- میخوای الان بریم!؟
- بریم!
لباس پوشیدیم. دستی به سر و رویمان کشیدیم و راه افتادیم. به ساختمان ابوالهول نزدیک شدیم. گفتم:
- آخه چی بگم بهش!؟ خونه ی خودشه هرکاری دلش بخواد می تونه بکنه به من ربطی نداره!
- بهش می گی که از اینکارش ناراحتی. اینکه داخل خونه اتو نگاه می کنه. حق نداره خونه یکی دیگه رو نگاه کنه
- اره. راست می گی! اگه یکی دیگه اینکارو بکنه خودش چی حسی داره! معلومه که....
- معلومه که خودش هم کلافه میشه
به سرسرای ساختمان رسیدیم. پرسید:
- طبقه چندمه
- دوازدهم
- طبقه اشو هم شمردی!
- آخه یک روز و دو روز نیست که!!! چندین ماهه از دستش می کشم!
خنده ای کرد و دکمه آسانسور را فشار داد. چند لحظه ای طول نکشید که اسانسور با زنگ مخصوص اش سر رسید و در کشویی اش از هم باز شد. .وارد آسانسور شدیم. دکمه طبقه دوازده را فشردم. چشمم به شمارشگر دیجیتالی بود که شماره هر طبقه ای که می رسید، می شمرد.
به طبقه دوازده رسیدیم. آپارتمانهای ردیف شده در سمت راست راهرو که مشرف به خانه ی من بود را گرفتیم و رفتیم. به آخرین شماره که رسیدیم، در زدیم. چند لحظه ای نگذشت که بانویی با روپوش سفید وموی طلایی مرتب شده اش، در را باز کرد و با خوشرویی پرسید:
- بله بفرمایید
- من همسایه ی نه چندان دور شما هستم. اون طرف خیابون می نشینم
- خوب؟
- شما از پنجره به داخل خونه ام مرتب نگاه می کنین. اینکار تون خیلی ناراحتم می کنه
با همان خوشرویی اما خنده ای که تعجب مرا بدنبال داشت گفت:
- انیجا کسی که بتونه کنار پنجره بنشینه، نیست!
- من خودم هر روز می بینمش!
- مطمئنین که درست اومدین!؟
- آره. می تونم خودم نشونتون بدم که چطور داخل خونه ام از پنجره شما دیده می شه
- بفرمایین داخل نشون بدین
وارد خانه شدیم. پس ازیک راهروی باریک و کوتاه وارد سالن نسبتا بزرگی شدیم که همه چیز مرتب و تمیز جای مناسبی تزیین شده بود. وسط سالن نرسیده بودیم که با دست پنجره را نشان دادم. بطرف پنجره رفتیم. هر سه نفر کنار پنجره ایستادیم. با دست، خانه ام را نشان دادم و گفتم:
- خونه من همونه که پرده نداره
بانوی با روپوش سفید درحالیکه می خندید گفت:
- من هفته ای یک روز برای سرکشی و تمیز کردن اینجا میام. کسی که اینجا زندگی می کنه پیر زنی یه که بتنهایی قادر به هیچ حرکت یا کاری نیست. تا چه برسه به اینکه بیاد کنار پنجره خونه شما رو دید بزنه!
جا خوردم. چطور ممکنه. دوباره کنار پنجره رفتم. از زاویه پنجره به خانه ام، به سمتی وارونه نگاه کردم. همان زاویه را دنبال کردم. تا بخواهم چیزی بگویم، بانوی با روپوش سفید گفت:
- یه لحظه به تابلوی دیوار نگاه کن! فکر کنم این آقا مراقب شماست.
خنده ی آرامبخشی که معمایی را حل کرده باشد بر لبانش نشست. هر سه نفر بطرف دیوار به تابلوی بزرگی که مرد مسنی را با پیپ غلط اندازش نشان می داد وبه ما زل زده بود، خیره شدیم!

تمام

Friday, September 18, 2009

شبانه

شبانه
گیل آوایی
17 سپتامبر 2009

1
بال کشان ِ ناگزیر بود
زهماره روزگار به اندوه
که هر گامی
سایه کشان مرگ
در بیراهه های خاک

سینه دران غم انگیزی بود کندن
کوله برکشیدن
شوق هزار حسرت وانهادن
پشت ِ رو
وطن!

پرواز در کدام آسمان!؟
که دل در دل آدمی نیست

کوچ بی قرار
آب و آسمان و خاک
در چنته ی قیاس هماره
چونان روح بی قرار
سایه سار هر روز و هر شب دلتنگی
و می گذری
و می گذری
از یک بند
تا هزار سنگ
ازیک پیاله
تا هزار بغض

چه کوچ دلگیری!


2
وقتش نیامد هنوز!؟
آن که لج بودش همه اصرار
کاین نیز بگذرد!؟
تا به چند بغض
باید
تا به چند خاوران!؟
جان بلب شده ام
زین کوچ
زین انتظار!

Thursday, September 10, 2009

آنکه امامشان بود چنان گندی زد، از نوچه هایش چه انتظار دارید! - گیل آوایی

آنکه امامشان بود چنان گندی زد، از نوچه هایش چه انتظار دارید!
مشکل ما نه موسوی است نه احمدی نژاد

گیل آوایی

پیش از هرچیز باید بگویم که نه فقط هر حزب و سازمان و گروه سیاسی مخالف حکومت اسلامی بلکه همه آنانی که از درون همین حکومت بختکی اسلامی، بنوعی دل به سرنوشت مردم و وطن و سرزمینمان داده اند، بایدبه این حقیقت و واقعیت رسیده باشند که حکومت اسلامی در کلیت اش ریشه همه بلبشویی ها و تیره روزیهای مردم و سرزمین ماست. بحث احمدی نژاد یا موسوی نیست بحث منتظری یا خامنه ای نیست. بحث کل این حکومت است با همه قوانین و دیدگاه ها و برداشتها و اصول و عقاید آن.
حکومت اسلامی با صد من بزک و تزیین و تطهیر، قابلیت و توانایی رهبری یک جامعه انسانی در زمان کنونی را ندارد حال با هر تفسیر و تعبیری که باشد. ریشه ی اصلی همه این نابسامانیهای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی، دین سیاسی است. مشکل، مدیریت سیاسی جامعه با تعابیر و برداشتهای دینمداران و منادیان رنگ و وارنگ ان است. مشکل پرداختن به معلولها است که بسیارانی را از رو در رویی با علت دور کرده است. برون رفت از هر معلولیتی بدون برخورد با علت، چرخش در چرخه ی یک تکرار و گزیده شدن از یک سوراخ به چند باره است. اتفاقی که تا کنون به چند نوبت بر سر همه ما آوار شده است.
آنچه که امروز پس از سی سال حاکمیت اسلامی شاهدیم، برایند یک تفکر دینی سیاسی است که در کلیت آن هنوز هم یک جمع بندی همه گیر و عام و غالب وجود ندارد و هنوز بلبشویی معیارها و تفسیرها و برداشتهای از نوع همان از هزارسال تاکنون، وجود دارد.
اینکه احمدی نژاد نباشد و موسوی باشد، اینکه مصباح یا منتظری درست می گویند یا خامنه ای باشد یا رفسنجانی، هیچ روی مشکل جامعه کنون ما نیست. هرکدام این حضرات با هر معیار و شعار و طرح و برنامه ای که باشند در پهنه عمل و قرار گرفتن در قدرت اجرایی، نه تنها قادر به حل مشکل و انطباق با ضرورتهای سیاسی/فرهنگی/اقتصادی زمان حاضر جامعه ما نیستند بلکه همین آتش را افروخته نگه خواهند داشت. چه در پوشش لبخنده های مشمئزکننده ی تدارکاتچی بی اختیار و چه در عریانی نوکرمنش چاقو بدست.
واقعیت سیه روزی ما و درد کمرشکن ما و سرزمین ما همین حکومت اسلامی، همین قانون اساسی و همین میراثهای مانده از خمینی و مطهری و بهشتی و......است. اینکه قانون اساسی حکومت اسلامی ظرفیتهایی دارد که نادیده گرفته شده یا اسلام دین چنین و چنان است و برای هر مستراح رفتنی هم حتی آداب ورسوم و راه حل دارد، حرفهای صد من یک قازیست که هپچ دردی از هزار درد ما را حل نمی کند. خمینی و مطهری و منتظری و بهشتی به همان اندازه در سیه روزی سی سال حکومت جهل و جنایت سهیمند که رفسنجانی و خامنه ای و جنتی و ....و بالاخره جانیان پرورش یافته در زیر عبای همین حضرات که امروز سردار و رئیس و وکیلند.
همه این جنابان چه با لبخند گفتگوی تمدنها و چه با هاله نور و داعیه ی مدیریت جهانی، معولهای یک علت اساسی و بی انکار است که دین سیاسی اش باید دانست همان نگرشی که جنگ را نعمت و اقتصاد را از آن ِ خر اعلام نمود.
نگاهی به موضع گیریها و انتقادها و پیشنهادها و تحلیلها و طرحها و برنامه های همه عناصری که در مقابل هم صف کشیده اند، بخوبی نشان می دهد که دست و پا زدن در چرخه ناکارآمد و نابجاییست که سی سال بر سرزمین و مردم ما حکومت می کند.
این روزها دو روند کاملا متفاوت از هم جریان دارد. یکی بر می گردد به تضاد و تقابل نیروهای داخل همین حکومت اسلامی که خودشان آن را تا کنون خودی ( مردم و مخالفان حکومت اسلامی خودی نبوده اند ) نام داده اند و درگیریهای کنونی در واقع مشکل درون همین خودی های حکومت اسلامیست. و روند دیگر، خواستگاههای مردم بجان آمده ما و تقابل آنان با حکومت اسلامی است. نزدیکی و همسویی با یک بخش از آن نیروهای خودی حکومت اسلامی که موسوی نمایندگی می کند، برآمده از نفرت و شور مبارزه با حکومت اسلامیست (که می توان مقطعی و موضعی دانست) نه دفاع از موسوی و رفسنجانی که جانشین احمدی نژاد و...بشود یا نشود.
مشکل سیاسی/فرهنگی/اقتصادی ما نه با احمدی نژاد حل می شود و نه با موسوی حل شدنیست. مشکل سرکوبها و زندانها و شکنجه ها نه با خامنه ای حل شدنیست نه با منتظری. ( در مملکت ما قحط الرجال نیست که سه دهه دنبال همین جانیان و جانی پروان دور می زنند!)
همه این حضرات امتحانشان را داده اند و کارنامه شان هم پیش روی همه ی ماست. یکی شان را بگویید که در قتل و غارت و هزار درد بی درمان تاکنونی مردم و سرزمین ما نقش نداشته است! یک نفر! حتی یک نفر از این حکومت نیست که بنوعی دست در جنایت و پروراندن جانی، نقش نداشته باشد! ( اما و اگر داشتن در برخورد با ناروایی و فاجعه و جنایت، دلیل بر توانمندی و خواست مردمی کسی یا کسانی نیست. کسانی را که نگران اسلامند نه مردم و مملکت! نباید بر گرده ی مردم سوار نمود!)
بنا بر این با بهترین تعبیر باید گفت که بسیار ساده لوحانه است اگر بعد از سی سال تجربه و از یک سوراخ چندین بار گزیده شدن! باز تصور نمود که از این امام زاده ها معجزه ای رخ خواهد داد! اینان کور می کنند اما شفا نمی دهند.
صف بندی های کنونی و مردم به میدان آمده و کلا نیروهای تشکیل دهنده ی جوششها و اعتراضات و تقابل با هم را در روزهای اخیر بنگریم. این نیروها در کجای تعیین سرنوشت خویش قرار دارند؟ خواستگاههای اینان چه ها هستند؟ رهبری و سازمان یافتگی و شناسه های سیاسی در این ماجرا کدامها هستند؟
در کجای جهان در کدام حرکت اعتراضی در این بُعد و وسعت، از جنایت به جنایتکار شکایت برده اند!؟ در کجای جهان دولتی را نامشروع نامیده اند و از هم او التجاء جسته اند و اجازه خواسته اند و شکایت برده اند؟
مگر زمان خاتمی نبود که قتلهای زنجیره ای را ماست مالی کردند!؟ کدام دادگاهی براستی و بدرستی دادگاه بود!؟ سرکوب دانشجویان و آن جنایتهای هولناک را مگر ندیدیم چگونه لوس کردند و آخرش مقتول محکوم و قاتل شاباش گرفت!( درد اینجاست که همینها را مخالفان کنونی ِ در درون حکومت! هم می گویند اما باز در همان حکومت با همان ساختار و قوانین، راه می جویند و راه می نمایانند!)
در فجایع روزهای پس از انتخابات اخیر هم همان ماجراها تکرار شده و می شود و همان سناریو را به وقاحت هرچه تمام تر پیاده کرده و می کنند.! آیا این از یک سوراخ چندبار گزیده شدن نیست!؟ آیا کسانی که در هر دوسوی این ماجرا قرار دارند، نمیدانند که به جنایتکار از جنایتهای بر سر مردم آمده شکایت می برند!؟
آیا وقت آن نرسیده است که به این حقیقت و واقعیت عریان رسیده باشیم که حکومت اسلامی با هر شکل و بزک و ترکیبی، مردم و سرزمین ما را هر چه بیشتر در باتلاق فاجعه و خرافه و سیه روزی فرو می برد!؟
شمشیرها را برای قتل جوانان ما از رو بسته اند، برای رو در رویی با قاتلان اسلامی، نه با پند و اندرز و سلام و صلوات که باید با قدرت و زبان زور حرف زد.حکومت اسلامی در کلیت اش جز زبان زور نمی فهمد!
مشتی لمپن چاقو بدست به ریاست و مقام و موقعیتهایی که در خواب هم برایشان قابل تصور نبوده، رسیده اند و برای حفظ آن از هیچ جنایتی رویگردان نیستند. احمدی نژادی که حتی برای مراقبت از یک مستراح هم صلاحیت ندارد، به ریاست جمهور رسیده است! اگر او مست صاحب زمان و خرافه های مالیخولیایی نشود جای تعجب است! او باید هم ادعای مدیریت جهان را بکند. امثال او در جای جای مدیریتی با همین ذهنیت و شخصیت و باور، قرار گرفته اند. آیا چنین خرافه مست بیماری زبانی غیر از زور می فهمد!؟
مدیریت غالب در حکومت اسلامی، از چنین ویژگی و شناسه ای برخوردار است و همینانند که مردم و سرزمین ما را هر چه بیشتر در فاجعه ای خونبار فرو می برند.
هیچ راهی جز سرنگونی همه ی این حکومت نیست.
و تا زمانیکه به این واقعیت عمل نکنیم و تا زمانیکه با مرگ بادا به میدان آییم و برای زنده بادها طرح و برنامه مشخص و عینی ای نداشته باشیم، در بر همین پاشنه می چرخد و جانیانی از همینانی که سی سال جنایت و جهل بر سرما آوار کرده اند؛ بر سر کار خواهند بود هر یک با بزکی و شکلکی.
در چشم انداز اعتراضات کنونی در هر دو حالت یعنی چه احمدی نژاد باشد چه موسوی، کشور ما دست گردان مشتی دینداران سیاسی خواهد بود که بصورت مرحله ای، فاجعه و جنایتی را برای مردم و سرزمین ما رقم خواهند زد.
اعتراض زیر رهبری گروه یا فردی از درون حکومت اسلامی جز قربانی دادنهای هولناک نیست. اگر تا کنون فرصتی برای تنفس جامعه پیش آمده است نه از درایت و خیرخواهی کسانی در درون حکومت اسلامی بلکه از مقاومت دلیرانه زنان و جوانان سرزمین ما بوده است. مقاومت کنونی هم باید که از چرخه نفوذ و رهبری درون حکومت اسلامی بیرون آید تا بتواند مسیری بالنده پیش گیرد. حضور شورانگیز مردم، هر مقام و شخصیت و جریان سیاسی را به دنبال خود می کشد یا از سر راه بر می دارد.
بیاد داشته باشیم که درهمین اعتراضات اخیر بویژه روزهای نخست پس از انتخابات، همه حکومت اسلامی به هراس افتاده و برای مهار آن کوشیدند! و طرف ِ همسو با اعتراضات نیز نه فقط برای ارتقاء آن نکوشید بلکه گام به گام آب بر آتش آن ریخت! بنابراین پیش از اینکه دنباله روی این یا آن بخش از حکومت اسلامی باشیم، برای تحقق و امکان دستیابی به خواستهای انسانی خود آگاهانه بدور از هیجان و تعصب و فردپرستی بکوشیم . فرهیختگان جامعه ما بسیارند چرا دنبال آخوندهای بی یا با عمامه باشیم!؟
ما را چه شده است!؟

با مهر و احترام

گیل آوایی

شبانه ها، گیل آوایی

شبانه ها
گیل آوایی
نیمه شب پنجشنبه 9 سپتامبر 2009

1

یک مشت ستاره
یک آغوش آرزو
کوله ی جنگلی به پشت
نسل خویش بر شمردم
خاطره ،یاد،
آه
خاورانها فریادم

2

می خندم هنوز
روشنای آفتابیست آرزوهای من
اندوه
سایه بی رمقی است از من
گام
تا گام
یاد می شود


3
نه، بود آغاز ِ وانهادن ِ هرچه بود و هست

تاوان کوهآواریست هر نفس
دلتنگی از برای همان قفس!


4

رفتند و ماندیم
داغ شمار ِ سوگواره های خاک
چه ماندن ِ غم انگیزی
که کاش
رفته بودیم!



5

فاجعه بار بود
باران ِ فاجعه
چه سرنوشت غم انگیزی
که خاک هنوز
فاجعه می باراند
فاجعه گریزان را



6

بخوان و بگو و بخند
مشتخشم است
انتظار
در بهت اینهمه بیهودگی!
.

Friday, September 04, 2009

قرار - گیل آوایی

عادت می کنی! مثل خیلی چیزای دیگه! نگاه کن مردم رو! چه زود عادت کردند!  همینا رو اگه بگن که از فردا یک چوب اونجاتون میکنن تا بتونین بیاین بیرون! فرداش می بینی صف کشیدن!
توخودم بودم. سر بلند کردم. مردم در گذر بودند. هرکسی به سمتی می رفت. همه طوری بنظر می رسیدند که دیرشان شده باشد. با شتاب می رفتند. گاهی جر و بحثهایی هم از چند نفر می شنیدی و یا چرب زبانی کسی که همه هنرش را بکار گرفته بود تا آن یکی را متقاعد کند به چیزی که مورد داد و ستدشان بود.
به آرامی گفتم:
-
چی میگی عادت می کنی!؟ اگه همه اینطور عادت می کردن که اینهمه زندانا پر نمی شد. اینهمه کشته دادنها برای چی یه!؟ اینا کیان!؟ اینا یعنی عادت نکردن! یعنی گردن نذاشتن!
پوز خندی زد. چند قدم رفتیم. ریشوی چرکینی به پشت سر ما رسید. به ارامی اشاره عوض کردن حرف ها را زد که به گیلکی بود:
-
آقوز دار
این کلمه ای بود که بین بیشتر بچه های شمال متداول بود. مفهومی که از آن جا افتاده این است که نگفتن چیزی یا نکردن کاری. چیزی شبیه اینکه کسی نخواهد از آن سر در بیاورد. خیلی از دوستان غیر گیلک ما نیز یاد گرفته بودند. منصور هم یکی از همین دوستانم بود که با خنده بی مانندش همیشه این کلمه را تکرار می کرد و می خندید.
فوری صحبتی را شروع کرد که اصلا نفهمیدم چطور به ذهنش رسید. لحظه ای وا ماندم از لحن کلام و سوژه ای که شروع کرده بود.
ریشوی چرکین که گندش تمامی کابوس زندان را تداعی می کرد، از کنارمان رد شد. سپس ادامه داد:
-
عادت می کنی منظورم این نیست که به این حروم زاده ها عادت می کنی و هرچی شد گردن میذاری! منظورم تحمل این بلاهاییه که داره مثه زلزله رو سرمون آوار میشه! هر چی بیشتر میشه، ما هم آب دیده تر میشیم! یه روز ببین ما هم کی پر بکشیم.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
-
منظورم اینه که ماتم گرفتن مشکلی رو حل نمی کنه.
منصور رفته بود. منصور پر کشیده بود. هنوز یک هفته از اعدام هادی نگذشته بود که خبر منصور به من رسید......
ادامه دارد!

Sunday, August 30, 2009

باد بادا

باد بادا
گیل آوایی
25 اردیبهشت 13388

چون پاره ابر
از بام حادثه گذشتیم
بانتظار
وین بار نیز هر چه باد
جانها به دار
داد بار

پیوند ناگزیر خاک
واگیر وار
زار
بار کرده کوله بار
بر گرده ها هوار
باری
وزیده باد
هر چه باد باد
تکرارحادثه
طوفان همیشه سهم ما
واینگونه مردمان
از هرکرانه داد
جِر
جِر
جریمه جار

Saturday, August 22, 2009

هایکو برای مردم، ترجمه از گیل آوایی

هایکو برای مردم
ترجمه : گیل آوایی
بیست و یک آگوست 2009

هایکو چیست؟
هایکو یکی از مهمترین شیوه های شعر سنتی ژاپن است. امروز هایکو شعری هفده هجایی است که ترکیبی از واحدهای بترتیب 5 و 7 و نیز 5 هجایی می باشد.

از همان روزهای نخست، مفهومی گیج کننده در سه واحد هایکو، هوککو و هایکای وجود داشته است. بخش هوکو از نظر ادبی به معنی بیت آغازین است و نخستین پیوند آغاز یک زنجیره ی ابیات بمراتب بلندتر که به نام هایکا شناخته می شود. زیرا هوککو تُن ( هجا = از مترجم ) مربوط به بقیه زنجیره شعری را تشکیل می دهد که جایگاه ویژه ای در سرودن اشعار هوککو دارد و این نیز برای شاعر غیرعادی نبود که خود ِ هوککو را بسراید بدون اینکه ترتیب زنجیره شعری را دنبال کند.

بیشترینه این شعر مدیون تلاشهای ماسااوکا شیکی است که بطور مستقل در سال 1890 بنا نهاده شد و آفرینش هایکو نام گرفت. هایکو شیوه ای از سرودن شعر است که باید بعنوان شعری مستقل نوشته شده، خوانده شده و فهمیده شود و کامل گردد بدون اینکه نیازی به تکمیل زنجیره بلندی بوده باشد.

در اصل باید گفت که هایکو در سالهای قرن نوزده آغاز شده است. ابیات شعری مشهوری که متعلق به دوره ی شعر مدرن ژاپن (1600-1868) با اساتیدی همچون باشو، یوسون و کوبای یاشی ایسا است که تماما شاعران هوککو شناخته می شوند و باید جایگاهشان را در چشم انداز تاریخی هایکای دانست اگر چه عموما در زمان کنونی هایکو دانسته می شوند. در هایکو برای مردم، هر دو شیوه بطور مساوی رعایت می شوند. تفاوت میان هوککو و هایکو می تواند با بکارگیری شیوه های کلاسیک و مدرن هایکو مشخص شود.

هایکوی مدرن
تاریخ هایکوی مدرن، به زمان بازنگری ِ شعری ماسااوکا شیکی مربوط است که در سال 1892 آغاز شد و هایکو به عنوان شیوه تازه شعری مستقل عرضه شد. بازنگری شعری شیکی دو عامل سنتی در هابکو را تغییر نداد. یکی هفده هجا در سه گروه 5 و 7 ، و 5 هجایی در برگیرنده فضای هر فصل سال در هایکو است.

کاواهیگاشی هیکیگوتو بازنگری شعری شیکی را با دو طرح ادامه داد :

1- هایکو حقیقی تر از واقعیت باشد اگر خواست عمدی محور در سرودن هایکو نباشد
2- اهمیت نخستین حس القایی شاعر بصورتی که هست باشد که از زندگی روزانه و رنگهای محلی برای آفرینش تازگی هایکو

در زبان ژاپنی، قواعد برای چگونگی نوشتن هایکو واضح است و در اینجا مورد بحث قرار نمی گیرد. در زبانهای خارجی، وفاق عمومی برای " نه " وجود دارد که چگونه شعرهای هایکو سروده شود. به هر روی نگاهی به چند شناسه های پایه ای می اندازیم:

در باره چه بنویسیم؟
شعرهای هایکو می تواند تقریبا همه چیز تعبیر شود. اما بندرت می توان در هایکو نکاتی یافت که برای مردم عادی قابل شناخت نباشد و فهمیده نشود. برخی از هیجان انگیزترین شعرهای هایکو وضعیت روزانه به طریقی بیان می شود که به خواننده شکل تجربه ای تازه از وضعیت کاملا شناخته شده می دهد

نمونه های سنجش هایکو

شعرهای هایکو در برگیرنده بترتیب 5، 7 و 5 هجا در سه واحد است. در زبان ژاپنی این قرار یک اجبار است. اما در انگلیسی که تنوع در هجاهای بلند دارد، این امر ممکن است گاه مشکل شود.

فن برش شعری
برش در شعر هایکو ، آن را به دو بخش تقسیم می کند با یک فاصله ی تجسمی قطعی بین دو بخش اما دو بخش باید باقی بماند بصورتی که مستقل از یکدیگر باشند. هر دو بخش باید تفیهم بخش دیگر را در بر بگیرد.
برای انجام چنین برش شعری در انگلیسی، یا بخش نخست یا خط پایانی، معمولا با یک خط تیره بلند یا فاصله یا جا انداختن کلمه صورت می گیرد

فضای شناسه ی فصلی

هر هایکو باید کیگو، یک کلمه فصلی (نشان دهنده فصل)، که اشاره به فصلی دارد که هایکو در آن فصل گفته می شود. مثلا شکوفه های گیلاس اشاره به بهار دارد و برف زمستان و پشه تابستان اما کلمه فصلی همیشه یک اجبار نیست
توجه داشته باشید که شعرهای هایکو با قواعد مختلف در زبانهای مختلف سروده می شود. برای ترجمه شعرهای هایکو، مترجم باید تصمیم بگیرد که از کدام قاعده پیروی نماید. یا شاید قاعده در خود ِ هایکوی مورد ترجمه را عینا بیاورد.
برای نوشتن شعرهای هایکوی اصل در انگلیسی، شاعر باید بیشتر دقت کند. اینها دشواریها و لذتهای هایکو هستند.

....

گیل آوایی: برای آشنایی بیشتر برخی از خوانندگان، برگردان چند هایکو از انگلیسی به فارسی در اینجا قرار داده می شود:

از شیکی ماسااوکا

1
پس از کشتن عنکبوت
در سرمای شب
چه احساس تنهایی می کنم.

2
برای عشق و نفرت
مگسی را کشتم
و آن را به مورچه ای هدیه کردم.


از تاکاهاما کیوشی

3
یک گل داوردی پژمرده
و هنوز آیا چیزی در آن نمانده است؟

4
کلامی می گوید
کلامی می گویم
پاییز عمیق تر می شود.

5
از بادی که می وزد بپرسید
کدام برگ در نوبت بعدی از درخت جدا می شود.

6
جیرجیرک طلایی را در تاریکی پرت می کنم
و عمق شب را حس می کنم




از: ری زان
7
دختران شالیزار
تنها باقیمانده گل آلود
آوازهای شماست


از ریوسویی
(1691 – 1758)

8

در تمام این سرما
آیا ماه نیز می خوابد؟
ماهی که در آن حوض است!




متن اصلی ( انگلیسی) برگرفته از:
http://www.toyomasu.com/haiku/#ryusui

Friday, August 14, 2009

بیتاب، گیل آوایی

بی تاب

گیل آوایی
14 آگوست 2009

پریشان موی بی افشان ِ مهتاب
به نجوای گسست۫،
پیوست۫،
همساز.
کرانه گم شده،
سرگشته در دام،
به هر گامی
سیه راهی
گشوده تنگ آغوش،
خیال خویش می کاوم
به صد آه،
نه آوازی ،
نه هایی از کسی،
جایی،
کند ساز.

منم
با این پریشان موی بی افشان ِ مهتاب،
منم
با این گسست۫،
پیوست۫،
دمساز.
دل ِ طوفان چرا
بی تاب بی تاب
از این نجوای رام۫ آرام ِ دریا
به مُشت۫ اندوه می رازد به آواز!؟


2

چست و چالاک۫ تاخت
آفتاب خیز خیره آغاز
شوق بی مثالیست
دلدادگی
عشقیدن

چه خواست ِ بی رمقی
در آفتاب نشین ِ کنون
دل به دل
تکرار

Monday, August 10, 2009

نفرت بر آن پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست، گیل آوایی

نفرت بر آن پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست
گیل آوایی

گفتیم شکنجه می کنند، گفتند شایعه است. گفتیم تجاوز می کنند، گفتند شایعه است. گفتیم فرزندان این سرزمین را زندانی و شکنجه و تجاوز و تیرباران و اعدام کرده اند و در گورهای دسته جمعی خاک کرده اند، گفتند شایعه است شماها ضد انقلابید.
گفتیم رشوه بیداد می کند. از بالا تا پایین این حکومت فاسد و لمپن و دزد و درغگویند. گفتند در حکومت اسلامی چنین چیزهایی نیست. حکم، حکم الهی است، رهبرش ولی فقیه، نماینده صاحب زمان است. گفتیم فقر و بیکاری و اعتیاد و فحشاء و سقوط اخلاقی در جامعه بیداد می کند، گفتند ضد انقلابید و برعلیه حکومت اسلامی شایعه می سازید
سی سال زبانمان مو در آورد از فریاد کردن و گفتن و افشای واقعیتها و حقایق هولناک در حکومت اسلامی و بیدادگاههای شان، یا متهم به شایعه پراکنی شدیم و یا دروغ پراکنی.
سی سال نمونه های بی شمار آدم ربایی و قتل و ترور در حکومت اسلامی به دستور سران این حکومت از رهبر تا خبره اش، صورت گرفته و کسانی همچون پروانه فروهر را آنگونه جنایتبارانه به قتل رساندند و نویسنده را با فرزند ده ساله اش بی رحمانه به قتل رساندند، این حضرات اسلامی، ککشان هم نگزید و آب از آب شان تکان نخورد. صاحب زمانی نجنبید، خدایی به قبایش بر نخورد، اما قهرالهی در لابلای کاغذها غسل جنابت کرد و سید اولاد پیغمبر بر مسند فقاهت اش حکم راند وُ کشت وُ برد وُ تجاوز کرد و لمپن وُ قاتل پروراند و به جان وُمال وُ ناموس مردم انداخت! و رسیدیم به اینجایی که دیگر نه انکار، محلی از اعراب دارد و نه اصولی که خودشان به پایداری و ماندگاری آن دست به چنان جنایتها زده اند . کار بجایی رسیده است که گویندگان الله اکبر، ضد انقلابند، فاتحه خواندن جرم است! جرمها آنقدر گسترش پیدا کرده اند که دیگر ولایت فقیه اش دیکتاتور، سربازان صاحب زمانش متجاوزان به فرزندان این سرزمینند و سرداران جهل و جنایت، انحصار خواهان ولایتند.
گفتیم و گفتیم و گفتیم! انکار کردند و گرفتند و بردند و کشتند و رسیده ایم به اینجایی که آشکارا و در روز روش مردم بی دفاع را به گلوله می بندند و زن و فرزند این اب و خاک را تجاوز و شکنجه می کنند! و رهبر فقیه و صاحب زمان شان در اوج بی غیرتی محض، غیرت اسلامی را تیمم می دهند!
کجای این حکومت را می توان انگشت گذاشت که از آن نشان از دزدی، دروغ، قتل، غارت، بی وطنی و بی ریشه گی و بی اخلاقی و بی مایگی و تهی مغزی نباشد!؟ کجای این دین و باور و فرهنگ و سیاست اش را می توان به یک از هزار آنچه که تا کنون موعظه کرده اند و دهن درانی کرده اند، همخوانی داد!؟ هیچ جای راستی در این دین و حکومت نیست!
مگر می شود، دختر بی دفاع را بگیرند و تجاوز کنند و بسوزانندش تا سند جنایتشان را نابود کنند!؟ اینها چه کسانی هستند!؟ از کدام جهنمی سر به در آورده اند!؟ این جانیان در پناه کدام حاکم و حکم و حکومتی به چنین جنایتهای هولناک دست می زنند!؟ این جنایتها در یک حکومت کمونیستی، نیست! این جنایتها در یک حکومت سکولار نیست! این جنایتها در یک حکومت اسلامیست! این جنایتها در پناه قرآن و محمد و صاحب زمان است! این جنایتها بدستور مستقیم ولایت فقیه است! این قاتلان نمایندگان و فرمانبرداران و پیروان ولایت جهنمی فقیه اند! حکومتی که سی سال است با همین جنایتها برسر قدرت مانده است. حکومتی که با نام یا حسین یا زهرا دانشجو کشته است، تجاوز کرده است، غارت کرده است!
سی سال جنایت، سی سال دروغ، سی سال فریبکاری، سی سال ملتی را به روز سیاه نشاندن، سی سال پروراندن سربازان صاحب زمان، چنین می شود که امروز همه را به جنایت و باج خواهی می کشند. قاتل پروراندن و مغزهاشان را با آیه و ندبه و جهل و خرافه و قرآن و صاحب زمان پر کردن؛ همین می شود که حتی به خودشان هم تجاوز می کنند و واجبی می خورانند!
با سی سال حکومت به اینجا کشیده اند، اگر بازهم این سیه روزی به درازا بکشد، همین نوچه ها و جوجه صاحب زمانی ها، احمدی نژادها و مرتضوی ها و رادنها و خامنه ای های فردایند!
امروز چه کسی است که ولایت فقیه، خامنه ای سید اولاد پیغمبر را سمبل پلیدی، تجاوز، قتل و غارت و زورگویی نشناسد!؟
وقتی به جنایتهای سی سال حکومت اسلامی می نگریم، وقتی به چهره فرزندان این مردم، ندا و ترانه و سهراب و امیر و..............می نگریم، چه حسی در آدمی جان می گیرد بجز نفرت بر آن دین سیاسی و پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست

گیل آوایی
10 آگوست 2009


Friday, August 07, 2009

چه بگویم!چگونه !؟ گیل آوایی

تازه از بیرون رسیده ام. گرمای آزار دهنده ای تمام روز بر همه چیز و همه نفس تاخت می زد. بندرت پیش می آید که هوا اینچنین گرم و یکه تاز شود. این هوا با طبعیت هلند همساز نیست و وقتی هم که چنین سر ِ ناسازگاری اش می شود، چنان تف و شرجی ای راه می اندازد که آدمی بین نفس کشیدن و خفه شدن، ها می کند!
با وجودی که روز به آخر رسیده و غروب اینجا هم این وقت سال مثل اینکه با کوتاه بلندی روز و شب قطبی سر و سری داشته باشد، نزدیکای ده شب به تاریکی می زند. با این وجود تمام تنم خیس عرق است.
هنوز لباس از تن در نیاورده، کامپیوترم را روشن می کنم. با سه شماره لباس و کفش و جوراب در آورده و سراغ آب می روم و سر و رویی می شویم. خنکای آب گویی جان دوباره ای به من می دهد!، چنان آهی می کشم که انگار دلم برای نفس کشیدنی این چنین مدتهاست لک زده است!
چیزی نمی گذرد که کتری برقی صدایش در می آید، جوش آورده است. سراغش می روم. چای خشک و لیمو امانی در فلاسک می ریزم. آب جوش را در آن سر ریز می کنم. دست در دسته ی فلاسک به اوتاق کارم بر می گردم.
تصویر خاص این روزها بر صفحه مونیتور مرا به ماجرایی که لحظه ای از من جدا نیست می کشاند. پنجاه و پنج روز و شب است که چنین حال و هوایی دارم. دلم به هزار راه می زند. بیشتر فکر و روح و احساسم در آنجاست. رویدادهای وطن مثل اینکه مقابل پرده ی سینمایی نشسته و به آن زل زده باشم، پیش چشمانم یکی پس از دیگری جابجا می شوند.
لحظه ای نیست که تصویری از نگاه ندا، چهره سهراب در کنار مادرش که عکسی از موسوی در دست دارد، ترانه با آن روسری سیاه اش، جوان هم ولایتی ام امیر جوادی لنگرودی، اشکان سهرابی و شور و حال مقاومت مردم، با من و در من نباشند.
همه اش آنجایم و اینجا به هزار نهیب که چه می کنم!؟ چه می توانم بکنم!؟ مشکل بودن آنجا یا اینجا نیست! چگونه بودن مهم است.
رادیو درویش را، که این سالها دست در دست رادیو گلها همه خلوت مرا با من قسمت می کند، باز می کنم. نوای سه تار علیزاده با آن اثر ماندگارش " ترکمن " مرا بخود می آورد یا شاید پیش درامدی برای بیخود شدنم را ساز می کند. زمزمه ای هنوز بر لبانم ننشسته، چشمم به یک خبر می افتد:

خودكشى بخاطر هتک حرمت توسط دژخيمان ولى فقيه
به گزارش دريافتى، دخترى به نام مريم شب چهارشنبه در تهران پس از آزادى از زندان اقدام به خودكشى كرده است. وى كه با خوردن قرص خواب آور خودكشى كرده هم اكنون در كما بسر مى برد.
بنابر اين گزارش مريم روز هفتم مرداد در جريان تظاهرات توسط مزدوران رژيم دستگير و در زندان مورد تجاوز قرار مى گيرد. وى روز يازدهم مرداد آزاد مى شود و پس از آزادى دست به خودكشى مى زند.

مات و حیرت زده خبر را با نگاه خود دنبال می کنم. خشم همه دنیا در من جمع می شود. دلم آتش می گیرد. آتشی که با صدای پدر ندا که ندا را در آخرین لحظه به بودن با خود می خواند. آتش هزار حسرت مادر سهراب در مراسم سوگواری جگرگوشه اش، انفجار هزارباره خشم و اندوه پدر و مادر ترانه، امیر، اشکان، کامران......وای دیوانه می شوم. دلم هوار می زند. بغض هولناکی در همه جان و جهانم می ترکد. هیچ حرفی، کلامی، جمله ای، خشمی، خط و نشان کشیدنهایی نمی تواند آرامم کند. نوای سه تار علیزاده با من است یا شاید من به آن پناه برده ام. زیر و بم هر زخمه ای داد مرا ساز می کند. بغض ترکمن، بغض یک دنیا خشم اندوهباری که با خود و در خود تکرار می شود. هیچ واژه ای نمی یابم. گریه ام می گیرد.
چه بگویم!چگونه!؟

Sunday, August 02, 2009

آقای موسوی مهمان از مهمان خوشش نمی آید، صاحبخانه از هر دو

آقای موسوی مهمان از مهمان خوشش نمی آید، صاحبخانه از هر دو
گیل آوایی

آقای میرحسین موسوی به شما که در جهنم بوجود آمده خطر کرده اید و همپا و همراه مردم در مقابل جانیانی که به جان همه افتاده اند، ایستاده اید، احترام می گذارم و تا همینجا هم پایمردی شما را می ستایم اما علیرغم این احترام و ستودن، اجازه دهید بگویم که " جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر" که تکرار همان گفته آیت الله خمینی در انتحار رفراندومی " جمهوری اسلامی آری یا نه" که در مقابل طرح " جمهوری دمکراتیک اسلامی " مهندس مهدی بازرگان، موضع گرفته بود؛ است، همان جمهوری اسلامی ایست که فرزندان خلف آن اینک شمشیر علیه همه شما و ما و سرزمین ما از رو بسته اند. ( می گویم فرزندان خلف، برای اینکه از کوزه همان برون تراود که در اوست)
اینان دست آموزان همان خمینی و همین خامنه ای و رفسنجانی هستند. اینان همان گروهی هستند که اولین گامشان خانه نشین کردن و کشتن آیت الله شریعتمداری بود. همانانی که امثال خلخالی ها و هادی غفاری ها بدنبالشان می کشیدند و بالاییها به به چه چه می گفتند.
"جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر"، همان حکومتی است که در دهه شصت خاورانها از فرزندان این اب و خاک برپاکرد که داغ جگرسوز آن هنوز مادران بسیاری را برای دادخواهی بانتظار زنده نگه داشته است.
براستی سی سال پیش کسانی همچون احمدی نژادها، فیروزابادی ها، رادان ها، مرتضوی ها و بسیاری از نواله گیرهای جانی از این دست چند سالشان بود!؟ اینان در کدام نظام با کدام تفکر و با کدام پشتیبانی و شاباشها به اینجا رسیده اند!؟
آیا این جانیان همانانی نیستند که از شاباش خوش خدمتی ها و ترورها و قتلهای زنجیره ای و تجاوز و شکنجه واسید پاشی به دختران و زنان ما به اینجا رسیده اند؟
آیا جمهوری اسلامی با پشتیبانی و حمایت این جانیان، کارگران و دانشجویان و زنان و مردان این سرزمین را سرکوب نکرد!؟
آیا " جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر" مسئول اصلی پروراندن این جانیان نیست!؟
همین مارهای افعی شده در آستین همین رفسنجانی و مصباح و خامنه ای و خاتمی و دستغیب و اردبیلی و........پرورش یافته اند. همین جانیان فرزندان خلف جمهوری اسلامی هستند که امروز از انحصار طلبی شان، بر پرورندگان اصلی خود شمشیر کشیده اند.
آقای موسوی، این جمهوری اسلامی با این تفکر و فرهنگ و بینش دین سیاسی، ریشه اصلی جانیانیست که امروز هار شده اند و بجان کسانی از جمله شما و رفسنجانی و خاتمی افتاده اند. تفکر و باور دین سیاسی، چیزی جز نفرت و انتقام و کشتن و شکنجه و سرکوب و فقر و تضادهای کمرشکن، دست آورد دیگری ندارد. حال هر امام یا امامزاده ای هم که بخواهد در راس آن قرار گیرد.
مشکل اصلی سرزمین ما و مردم ما و متفکران درون و بیرون حکومت اسلامی، دین سیاسی است. شما نه اولین و نه آخرینش هستید. اگر که باید به سیه روزی ملت و مملکت پایان داد، باید که به راهکارهای منطقی و علمی که از دین سیاسی بکلی فاصله دارد، روی آورد.
آقای موسوی عزیز، تا کنون هر به میدان آمدنی از سوی مردم، با هدف ِ فروپاشیدن جمهوری اسلامی ( به باور این قلم حکومت اسلامی) با هر کلمه بیش و کمش بوده است. مردم از این حکومت!، از این دین سیاسی!، از این سیه روزی و روزمرگی به جان آمده اند. مردم از دروغ و فریب و دزدی و کولی دادن یکی پس از دیگر بنوبت، بیزارند.
آقای موسوی، از نیروی بی پایان مردمی در جهت آزادی و زندگی انسانی بهره بگیرید پیش از آنکه دیر شود. راه برگشتی برای هیچکدام از دو سوی این ماجرا وجود ندارد. نه خامنه ای و جنایتکاران همراهش، راه برگشت دارند و نه شما و همراهان شما. در این میان نیروی مردمی تنها تعیین کننده سرنوشت این رو در رویی و برون رفت از بختک نحس اسلامی است که گرفتار آمده ایم. از این نیرو بدرستی بهره بگیرید.
چند و چون این کار با خودتان است و انتخابش هم!
آقای موسوی
مهمان از مهمان خوشش نمی آید و صاحبخانه ازهر دوتا
و مردم صاحبخانه اصلی این مرز و بومند.

با احترام

گیل آوایی
دوم آگوست 2009

Tuesday, July 28, 2009

شعار سرنگونی حکومت اسلامی، نقطه ی پالایش عناصر ناهمسو با مردم است.

شعار سرنگونی حکومت اسلامی نقطه پالایش عناصر ناهمسو با مردم است
گیل آوایی

زمان موعظه و پند و پیشنهاد نیست. زمان، زمان دادخواهیست. زمان، زمان جمع کردن بساط مشتی آخوند جنایتکار است که هزار سال تاخیر در تولدش دارد.
مشکل ما ایرانیان، احمدی نژاد یا خامنه ای نیست. این جانوران حقیر تر آز آنند که مشکل به حساب آیند. مشکل تفکر دین سیاسی است. مشکل حاکمیت با ساختار اسلامی است. مشکل قوانین و راهکارهای دینی در مقوله های فرهنگی/اجتماعی/اقتصادیست. مشکل مدیریت الله بختکی دینی است که رهبرش راه چاره از چاه جمکران می جوید، مجلس اش تایید از صاحب زمان می گیرد، فرمانده ی نیروهای مسلح اش نامه به صاحب زمان می نویسد، رئیس جمهورش هاله نور می بیند و مدیریت جهانی ادعا می کند، رئیس مصلحتش به خدا پناه می برد و سرانجام آیت الله های خیرخواه اش، پیش از اینکه نگران سرنوشت مملکت و جان مردم ما باشند، نگران اسلام نازنینشانند و نظام (نا)مقدس اش!
بساط این فریبکاریها و بلبشوییهای فکری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی و علمی را بر هم زنیم که دنبال این جانیان بودن و چشمداشت اینکه از این حشرات مفری یافت شود، چیزی جز خود فریباندن و غلتیدن در منجلاب متعفن دین سیاسی نیست.
واقعیت این است که همه ی توانمندیها و امکانات برای سرنگونی حکومت اسلامی را در اختیار داریم. مماشات و ملاحظه کاریها راه به جایی نمی برد. بافرزندان ما در بیدادگاههای این جانیان با مماشات و ملاحظه کاری برخورد نمی شود. روزی نیست که از کشته های فرزندان شکنجه شده ی ما پُشته نسازند. روزی نیست که پدر یا مادری پیکر بخون خفته عزیز دلبندش را تحویل نگیرد، تازه با داغ و خون ِجگری که به سوگ می نشیند برای گرفتن پیکر فرزندش، مورد عتاب و باج خواهی نیز قرار می گیرد.
فرزندان ما به چه گناهی چنین سلاخی می شوند!؟ مزدوران نواله گیری که بی رحمانه به جان عزیزانمان افتاده اند از کدام سرجنایتکاری فرمان می گیرد!؟ کدام باور و اعتقاد و نظم و نظامیست که چنین جنایتهای هولناکی را روا می دارد!؟ اینان پروردگان کدام دین و مکتب و تفکر و فرهنگند!؟
مردم!
هیچ آخوند با یا بی عمامه ای قادر نیست از چنین جنایتهایی در حکومت نحس اسلامی جلوگیری کند. این جنایتها با آگاهی ی همه کسانی که دستی در آتش اسلامی در ایران دارند، صورت می گیرد و خود شان هم بهتر از هر کسی از این جنایتهای هولناک با خبرند.
مردم!
نه موسوی، نه رفسنجانی، نه منتظری، نه خاتمی نه خامنه ای، نه نهضت آزادی و نه احزاب کیلویی بیرون آمده از درون حکومت اسلامی، قادر است ایران را از بختک حکومت اسلامی خلاص کند. همه این ها در مقطع خفقان و سرکوب و شقه شقه شدن کنونی حکومت اسلامی، های و هویی سر داده اند. هیچکدام اینان ظرفیت فکری و برنامه عملی برای رهایی از سیه روزی سه دهه از حکومت اسلامی را ندارند. بسیاری از اینان آموزگاران راستین جنایتکاران در بیدادگاههای حکومت اسلامی اند که چنین جنایتهای هولناک را بر سر فرزندان اسیر ما آوار می کنند. چهره هایی از نوع احمدی نژادها، مرتضوی ها، رادان ها، فیروزآبادیها، همه و همه دست پروردگان همین حضرات هستند.
اگر منافع کوتاه مدت کسانی از نوع رفسنجانی و موسوی و خاتمی سبب همسویی با مردم را فراهم آورده است، این بدان معنا نیست که اینان همان هدفی را دنبال می کنند که مردم با خون فرزندان خود فریاد می کنند. همسویی کنونی اینان مقطعی و در راستای تقابل با سگهای هاری همچون فیروزآبادیهای تکیه داده بر نیروی سرکوب است. بی هیچ تردیدی، شدت گرفتن اعتراضات و از هم پاشی بیشتر شیرازه مدیریتی در حکومت اسلامی، اینان را در کنار هم قرار خواهد داد و در مهار اعتراضات و ناکارآمد کردن مردم در رسیدن به خواستهایشان، متحدشان خواهد کرد.
موسوی، خاتمی، رفسنجانی، بنا به اعتراف خودشان، خارج از نظام و قانون اساسی و کلیت حکومت اسلامی نیستند و به آن متعهدند. به اعتراف خود ِ خامنه ای، اینان از مدیران نظامند!
قانون اساسی ای که موسوی بر آن پای می فشارد، همان قانونیست که ولایت فقیه تاکنونی را رسمیت داده است. همان قانونیست که اساس و ساختار این حکومت جنایتکار در چارچوب آن موجودیت داشته است. این قانون همان اسارت ایران در سه دهه از سیه روزی اسلامیست.
گفتن ندارد که ضرورت شرایط پیش آمده، همسویی ای را اجتناب ناپذیر کرده است که کسانی مانند موسوی و خاتمی و رفسنجانی را در مسیر جنبش آزادیخواهانه مردم قرار داده است اما با همان هوشیاری که از شعار " رای ما چه شد" به " مرگ بر دیکتاتور" رسیده ایم!
شعار سرنگونی حکومت اسلامی، نقطه ی پالایش عناصر ناهمسو با مردم است.
با هوشیاری صف مبارزه خود را شفافتر پالایش کنیم.


گیل آوایی
28 جولای 2009

Sunday, July 26, 2009

نازبانو، گیل آوایی

نازبانو

گیل آوایی
25 جولای 2009


بر ما چه می رود
آی
ناز بانو
که شانه هامان
کوهداغ اینهمه فاجعه
وخیل مادران ِ انتظار
خمیده قامت ِ از خشم
در دل ِ تکرار
بغض می کارند
به یک دریا بی تابی

چه اندوه می بارد از این روزگار ِ هماره به سوگ

آی نازبانو
وای
اگر نباشی با من
شبان بی مهتابیست بی تو
دلمرده داغ بار شود باز
به هزار درد سینه دراندن
چه غم انگیز است
چه غم انگیز است
چه غم انگیر است آسمان خاک
وستاره باران چشمان تو
در سایه روشن اینهمه اندوه
مات می شود

درد غریبی می فشارد دل مرا
راه بی کرانه پیمودن
دوشادوش
به کوله شلاق و شکنجه و شرطه

هنوز
مویه می خواند لبان تو زین ناروایان

می دانی!؟
دریاباخته
من ِ بی تو ناز بانو
کرانه ی هیچ فردایی
آفتاب نخیزاند

دلم هوار می شود اینگونه زار
آی
نازبانو
عشق در چشمان تو
چه غریبانه سوگوار است


.

Thursday, July 23, 2009

تب و تاب ، گیل آوایی

تب و تاب غریبیست!

گیل آوایی
23جولای2009


تب و تاب غریبیست. شادمانی ِ آمیخته به هزار بیم و هراس و اضطراب، همه جانم را گرفته است. بهترین آرزوهای فروکوفته از پی سی سال تحقیر و خفقان و سرکوب و بخون نشستن، در این روزها از دهان هزاران هموطنم فریاد می شود.
سال 57 با آن انتحار تاریخی ما، با هیبت کمرشکنی در مقابل من هشدار می دهد. به رویدادها می نگرم. همه ی خبرها را با اشتیاق و سماجتی وصف ناپذیر دنبال می کنم و به چرایی و به کجا کشیده شدنش می اندیشم. دلم به هزار راه می زند. بی تابم. بی قراری ِ آشفته ای را گرفتار می آیم که از همان نخستین روز به میدان آمدن مردم، از همان شنبه ی بعد از آن فاجعه که از چندین و چند فاجعه ی معرکه گیرانه حکومت اسلامی، آغاز شده است.
با همه خود گول زنی و تلقین و حتی تردید به یقینی که دارم، تلاش می کنم بخود بقبولانم که اینبار ماجرا فرق می کند. آدمها تغییر کرده اند. چهره هایی که در صف مردم، سکان اعتراضات را در دست گرفته اند، از گذر سی سال نشیب و فراز سیاسی و فرهنگی و اجتماعی، چیزها آموخته اند و از پوسته متعفن ولایت فقیه بیرون آمده اند، اما نه! مگر دوران هشت ساله خاتمی را بیاد ندارم!؟ مگر به میدان فرستاده شدن خاتمی نبود که دانشجویان پرچمدار اعتراض و سینه سپر کردن ِ مقابل حکومت اسلامی، قربانی شدند!؟ چه کرد آن خاتمی که بسیارانی دهن درانی می کردند که این روشنفکران و این چپها و سیاسی کارها! هیچ کاری از دستشان بر نمی آید مگر به این و آن تاختن!
گفتند سید را اگر بگذارند! چنین و چنان خواهند کرد. این سید چه وُ چه وُ چه هست و اگر رئیس جمهور شود! بسیاری از مشکلات حل خواهد شد! و سرانجام دیدیم و با پوست و استخوان خویش تجربه کردیم که هشت سال چه بر سر وطن و مردممان آمد.
با مرور سالهای سیاه حکومت اسلامی و چهره هایی که تا مفرق به خون بهترین فرزندان سرزمینم آغشته اند، در می مانم از تکرار هماره اشتباه، انتحار، خودفریبی چندین باره، طی همین سه دهه از حاکمیت فریبکارترین ِ تحفه هایی که از شرشان خلاصی مان نیست!
کسانی که بی هیچ عینک گرایش و وابستگی و نان ِ به نرخ روز خوردن، ماجراهای رفته به ما را می نگرند، بخوبی می دانند که با چه عطش و التهابی چنین روزهای به میدان آمدن را آرزو کرده و می کنیم. بخوبی میدانند و میدانیم که بخصوص از سی خرداد شصت به این سو چه خونها داده ایم!
وای که هنوز داغ خاورانهای دیارمان به پیچ و تاب هزار دردمان می کشاند و یاران رهیده از شکنجه و بیدادگاههای حکومت ِ الله که شاهدان عینی جنایتهای رفته بر سرزمین و مردممان هستند، به هزار سخن فریاد می کنند که حکومت اسلامی با همه چهره ها و مهره ها و زائده های درونی و بیرونی اش جنایتکارند که اگر باز همراه شوند جز به باتلاق متعفن سه دهه ی سیاه ِ جنایت و جهل راه به جایی نمی برند.
مگر نه اینکه خمینی را در ماه دیدند و اصرارشان بود که ببینیم! و آن انتحار هولناک که رهبری اش را گردن نهادیم!؟ مگر نه اینکه همین مردم، همین به میدان آمدنهای هیجان انگیز، ناگزیرمان ساخت دنبالشان بخود بباورانیم که تا مردم نخواهند، هیچ قدرتی نمی تواند غلطی بکند! همین مردم خواستهایشان را به کرسی می نشانند! و باز دیدیم و به جان خریدیم آنهمه اعدام، زندان و ترور و فقر و بیکاری و اعتیاد و فحشاء و دربدری و...... به اینجا رسیده ایم! و عجبا، عجبا که باز در بر همان پاشنه گویی می چرخد که باز جنایتکاری که آموزگار راستین سپاه و بسیج و لباس شخصی و بالاخره خس و خاشاک رئیس و سردار! شده هستند، بر گرده ی مردم به میدان آمده، سوار می شوند و راه چاره می نمایانند!
براستی یک بار هم اگر شده، یک لحظه حتی اندیشه کنیم که ما مردم چه می خواهیم و کسانی از نوع موسوی، خاتمی، رفسنجانی و احمدی نژاد، یزدی، خامنه ای و......چه می خواهند و چه می توانند!؟یک موضوع ساده، یک خواست بسیار ساده و مشخص را مثال می زنم: مردم می گویند زندانی سیاسی آزاد باید گردد. رفسنجانی، خاتمی، موسوی سه چهره ای که این روزها ظاهرا خود را رهبری این اعتراض می دانند، فقط آزادی کسانی را که پس از انتخابات دستگیر شده اند را می خواهند!
یعنی دانشجویان، روزنامه نگاران، کارگران، زنان و مردانی که پیش از انتخابات صرفا بخاطر حقی که همین مردم برایش به میدان آمده اند؛ دستگیر و زندانی شده اند، به حساب نمی آید بلکه فقط کسانی که پس از انتخابات دستگیر شده اند!
مثال دیگر که کلیدی هم هست و هم اکنون از دهان خاتمی و برخی دیگر از همین تحفه ها بگوش می رسد برگزاری رفراندوم ِ پذیرش دولت جدید است که آیا باشد یا نباشد. ( اگر ذره ای صداقت در این پیشنهاد برای برون رفت از بحران باشد! که نیست! این است که چرا رفراندوم برای حکومت اسلامی آری یا نه برگزار نشود!؟)
در حالیکه مردم شعار مرگ بر دیکتاتور و شعار آزادی و عدالت را سر می دهند که جز با سرنگونی کل حکومت اسلامی بدست نمی آید! خاتمی با درک این خطر برنامه انحرافی رفراندوم ِ برکناری دولت احمدی نژاد را مطرح می کند تا جایگزینی را به صحنه بیاورد که چیزی جز برای نجات حکومت اسلامی نیست
واقعیت چگونه است!؟ چرا بار دیگر خاتمی، موسوی اما این بار با همراهی رفسنجانی و آیت الله های دو شقه شده، در صف مخالف قرار گرفته اند. براستی مخالفت مردم با حکومت اسلامی و اعتراضشان با مخالفت و اعتراض موسوی ، خاتمی، رفسنجانی و آیت الله های دو شقه شده، چه تفاوتهایی دارند!؟ آیا خواستهای مردم، همان خواستهاییست که این جماعت می خواهند!؟ ایا اینان قادر به برآوردن و تحقق خواستهای مردم هستند!؟ مردمی که فرزندانشان مثل ندا و سهراب و ترانه چنان جنایتکارانه به قتل می رسند!؟

چه کسی است نداند که از پیش از انتخابات، روند قدرت طلبی انحصاری سپاه با همسویی خامنه ای و دارو دسته ی مالیخولیایی اش، شمشیر کشیدن بر چهره هایی از نوع رفسنجانی و خاتمی و....... بوده است!؟ چه کسی است نداند که رفسنجانی و دار و دسته حوزه و حزبش برای منافع خودشان و موجودیت خودشان فریاد اعتراض بلند کرده اند نه برای مردمی که آزادی و عدالت و رهایی از بختک حکومت اسلامی را فریاد می کنند!؟ ( مردم برای این فریبکاران، چیزی جز یک وسیله برای تامین منافعشان نیستند!)
با آشکاری تفاوت دو خواستگاه متفاوت و با یقین به تفکر و باور و خمیره سیاسی/فرهنگی کسانی از نوع موسوی، رفسنجانی، خاتمی و..... آیا می توان به آزادی و برابری و یک از چند خواسته ی بسیار حیاتی و ضروری جامعه مان دست یافت!؟
تجربه نشان داده است که هیچ حرکت انقلابی بدون یک تئوری انقلابی میسر نیست!( فکرکنم این گفته از لنین بوده باشد!) به عبارت دیگر رسیدن به یک هدف باید اسباب نظری و فیزیکی متناسب با آن حرکت وجود داشته باشد در غیر اینصورت راه به بی راهه بردن است. نمونه های مشخص آن در همین حکومت اسلامی فراوان است. بطور مشخصتر دو مرحله با خمینی و خاتمی ( از نمونه های بیرون از حکومت اسلامی صرف نظر می کنم!)
بنابراین با دو گردش با ماهیت کاملا متفاوت از هم روبرو هستیم. یکی برای رهایی از حاکمیت سیاه اسلامی می کوشد و یکی برای حفظ حکومت اسلامی. یکی برای آزادی می رزمد، یکی برای موجودیت اش که مانع آزادیست. یکی از دین سیاسی به جان آمده است و برای رهیدن از آن به میدان آمده است اما دیگری تفکر دین سیاسی دارد و در چارچوب آن، اساس یک جامعه را محک می زند.
با این گردش ِ نیروهای ناهمگون و پتانسیل متفاوت، تنها قربانی شدن یکی از نیروها در چشم انداز قرار می گیرد. یا مردم که برای آزادی و رهایی از دین سیاسی می جنگند، قربانی می شوند و یا آن بخشی که با تفکر دین سیاسی برای موجودیت و منافع خود در حاکمیت می جنگد!
دو مقاومت ِ متفاوت با خوستگاههای متفاوت تا کجا در این مسیر می توانند همراه باشند؟ تا کجا اشتراک منافع می تواند آنها را در یک صف قرار دهد؟ کدام یک در نیمه راه مقاومت راه خویش می گیرد و جدا می شود؟
با این تصویر از شرایط کنونی، شاید معلوم شود چرا می گویم تب و تاب غریبیست! چرا شادمانی ِ آمیخته به هزار بیم و هراس و اضطراب!؟ همه جانم را گرفته است!
واقعیت مرگبار حکومت صاحب زمانی که محصول کلیت حکومت اسلامی در سه دهه اخیر است، چنان هولناک است که از چهره هایی چون موسوی و رفسنجانی، رهبران سیاسی می سازد که با همه گذشته ی سیاهشان، سوار بر موج اعتراضات مردمی می شوند. و این همان دوره رئیس جمهور شدن خاتمی را تداعی می کند با شکل و شمایلی دیگر. شکل و شمایلی که نه ناشی از برنامه ریزی خود ِ این حضرات باشد بلکه ناشی از یک برآورد غلط و متوهمانه رهبر و سپاه و خس و خاشاک صاحب زمانیست! که مردم تیزهوشانه روندی را بر حکومت تحمیل کرده اند که خود حکومت ( حتی خامنه ای و رفسنجانی!) از وحشتش به هراس افتاده است. و هراس زمانی نتیجه خواهد داد و بر کابوس سه دهه از حکومت جهل و جنایت پایان خواهد داد! اگر اعتراضات روندی مستقل از چهره های درون حکومت اسلامی و خواستهایی کاملا جدا از همه ی منافع و همسویی با بخش یا بخشهایی از حکومت اسلامی دنبال شود.
شرایط چنان پیچیده و در عین حال حساس است که نمی توان از تب و تاب آن دور بود. بسیار بعید است حکومت اسلامی بتواند به شرایطی بازگردد که پیش از انتخابات بود حتی اگر احمد نژاد قربانی شود!
حکومت اسلامی مشروعیتش را باخته است. حکومت اسلامی آن هیبت هولناک سرکوب را از دست داده است. حکومت اسلامی آنچه که در چنته داشته به میدان آورده است و برآورد همین جانیان نیز کارایی همین هایی بوده که در چنته داشته اند اما با ناکارآمد شدن آن و دره عمیقی که میان آن ایجاد شده، روزهای مرگ و زندگی برایش رقم خورده است.
تردیدی نیست که حکومت اسلامی در حساس ترین و سرنوشت سازترین بحران سه دهه از حاکمیتش روبرو شده است. اینکه پیش از انتخابات ریاست جمهورش یا حتی تا در چند روزه اولیه پس از تقابل بخشهای درونی اش ، دست به چنان حماقت کور و جنایتکارانه نمی زد، می توانست از حدت و شدت گرفتن این بحران پرهیز کند و به بقاء شومش ادامه دهد اما با همان محاسبه پیش از انتخابات و صف بندیها و طرحهای از پیش آماده شده اش به سمت یک کاسه کردن کل حاکمیت پیش رفت. چرایی چنین یک کاسه کردن را شاید بتوان انحصارخواهی ِ همان غولی دانست که حاکمان اسلامی برای سرکوب و ترساندن مردم پروراندند، غولی که دیگر دامن خودشان را گرفته است! این غول چیزی جز آن ماشین سرکوب سپاه و بسیج و به جاه و مقام رسیده هایی از نوع فیروزآبادیها و احمدی نژادها، نیست!
برایم هیچ تردیدی نیست که اعتراضات کنونی اگر از رهبری موسوی و رفسنجانی و خاتمی و.... خلاص نشود، اگر خود رهبری مستقلش را نیافریند، اگر خواستهای مستقل ش را طرح و بر تحقق آن پافشاری نکند، راه بجایی نخواهد برد و با دریایی از خون همچون کشتارهای پیشین ( مانندتابستان 67) یک دوره سیاه دیگری به جامعه تحمیل خواهد شد.
بر روی کار آمدن موسوی و در مغاک راندن نیروهای سرکوبگر و قاتل حکومت اسلامی، به منزله ی یک دوره ی کوتاه و دوباره سر درآوردن همین نیروهای قاتل با توان و طرحهای هولناک دیگر خواهد بود.
نیروهای تشکیل دهنده ی حکومت اسلامی در کلیت ساختاری اش، بصورت دوره های دگردیسی، تاکنون به بقاء خویش ادامه داده اند. اثرات دگردیسی این نیروها در هر مرحله از همان برکنار کردن بازرگان و بنی صدر گرفته تا رجایی و احمدی نژاد، سیه روزیهای تاکنونی است که شاهد بوده ایم.
بیاد داشته باشیم که تا همین لحظه کل حکومت اسلامی با همه توانش از شکل گیری یک تشکل یا نیروی جایگزین ( آلترناتیو) جلوگیری کرده است. در همین مرحله نیز که با چنین بحران سرنوشت سازی روبروست، هنوز هیچ نیروی آلترناتیو در مقابل خود نمی بیند زیرا در شمای کلی عناصر تشکیل دهنده و تعیین کننده در سازمان یافتگی پتانسیل بحران در جامعه از درون همین ساختار، از درون همین حکومت است. فتواها و موضع گیریها، خط و راه نشان دادنها، همه نه از سرنگونی که تغییر زیر مجموعه های این حکومت حکایت دارد. هیچ حرکت قابل حسابی که دین را از حاکمیت دور کند، دیده نمی شود. تنها چشم اندازی که به چشم می خورد، حضور مردم در رو در رویی با حکومت است اما سکاندار این رو در رویی کسانی چون رفسنجانی اند که در نهایت خواستگاهشان سرنگونی حکومت اسلامی نیست و تکیه همه ی اینان قانون اساسی همین حکومت است که سرشار از تناقض و اساس بسیاری از مشکلات تاکنونیست.
حکومت اسلامی نه می تواند و نه می خواهد از این نیروها تصفیه شود. چرخش حکومت در مراحل مختلف سه دهه از حاکمیت اش، با همین نیروها در درون خود توازنی برقرار کرده است که در مرحله فوران نارضایتی ها و اعتراضات، همین نیروها خطر از حکومت دور کرده اند. وگرنه از میان برداشتن خاتمی یا موسوی برای طرف مقابل آنها، دشوار نیست.
واقعیت تلخ در حکومت اسلامی، این است که نه موسوی نه رفسنجانی و نه هرکس دیگر، قادر نیستند تغییری که مردم فریادش را می زنند، برآورده سازند. بنابراین یک بار برای همیشه این توهم را کنار بگذاریم که با دین سیاسی به مفری می رسیم. دین جایش در حوزه و مسجد است و آخوندهای با و بی عمامه باید به همان مغاک حوزه ای برگردند.
اگر به چنین باوری رسیده ایم که اعتراضات را از رهبری نیروهایی ناپیگیر و سفسطه گر خلاص کنیم، باید که بتوانیم همین مقاومت و به میدان آمدن دلیرانه را در جهت استقلال از رهبری ِعناصر درونی حکومت اسلامی پیش بریم.
تاکنون بسیاری از حرکتهای اعتراضی مردم بگونه ای بوده است که کسانی حتی رفسنجانی و خاتمی را ناگزیر به همسویی با مردم کرده است. این همسویی تا جاییست که موجودیت شان در حاکمیت اسلامی از خطر دور شود اما اگر کل حکومت اسلامی به خطر افتد( که نشانه های آن در مقاومت و مبارزه جاری مردم بخوبی مشاهده می شود) از همسویی با مردم فاصله خواهند گرفت چرا که خود اینان بخوبی می دانند در فردای سیاسی ایران جایی ندارند و یک پای محاکمات و دادخواهی های همین مردمند. ساده لوحانه است اگر بیاندیشیم که رفسنجانی نمی داند که در فردای سیاسی ایران جایی ندارد! او زیرک تر از آن است که به چنین سرنوشتی تن دهد.
با همه ی آنچه که از سر گذرانده ایم. با همه ی تب و تاب کنونی که مشروعیت از حکومت اسلامی زدوده است، بحران و چشم انداز آن نه سفید و سیاه که پیچیده و حتی بسیار نگران کننده است. عوامل بسیاری در ارتقاء مرحله ای که در آنیم، تاثیرگذارند. از عوامل داخلی گرفته تا بین المللی. اما یک طرف هماره این بحران یعنی مردم، تنها عامل تغییر اصلی ِ معادله به سمت منافع راستین ملی و رهایی از بختک حکومت اسلامی اند.
مردمی که در یک فرصت بدست آمده از یک برآورد غلط ِ حکومت اسلامی، در معرکه انتخاباتی، مشروعیت از حکومت اسلامی گرفته اند، با همان هوشیاری سرنوشت این حکومت جنایتکار را رقم خواهند زد. با مردم و برای مردم بودن وظیفه ایست که امروز ضروریتر از هر وقت همه را به همدلی و همبستگی و همراهی فرا می خواند.

گیل آوایی
23 جولای 2009

Saturday, July 18, 2009

Beyonce - Daddy lyrics، ترانه ای بنام پدر

این ترانه را دخترم به من هدیه کرد که با خود او نیز گوش کردم. احساس لطیف و دوست داشتنی ای در آن است که شور و حال آن بویژه گوش دادن به آن در کنار دخترم، خاطره ای ماندگار در من شده است

I remember when you use to take me on a
Bike ride everyday on the bayou (you remember that? we were inseparable)
And I remember when you could do no wrong
You'd come home from work and I jumped in your arms when I saw you
I was so happy to see you (I was so excited, so happy to see you) Because you loved me I overcome
And I'm so proud of what you've become
You've given me such security
No matter what mistakes I make you're there for me
You kill my disappointments and you heal my pain
You understood my fears and you protected me
Treasure every irreplaceable memory and that's why?
I want my unborn son to be like my daddy
I want my husband to be like my daddy
There is no one else like my daddy
And I thank you for loving me I still remember the expression on your face
When you found out I'd been on a date and had a boyfriend (my first boyfriend, you should have seen your face) Words can't express my boundless gratitude for you
I appreciate what you do
You've given me such security
No matter what mistakes I make you're there for me
You kill my disappointments and you heal my pain
You understand my fears and you protected me
Treasure every extraordinary memory and that's why?
I want my unborn son to be like my daddy
I want my husband to be like my daddy
There is no one else like my daddy
And I thank you for loving me Even if my man broke my heart today
No matter how much pain I'm in I will be okay
Cause I got a man in my life that can't be replaced
For this love is unconditional it won't go away
I know I'm lucky
Know it ain't easy
For men who take care of their responsibilities
Love is overwhelming
Can't help my tears from falling
I love you so much daddy (Thank you, you've done so much for me. I love you daddy.) I get so emotional daddy, every time I think of you
I get so emotional daddy, every time I think of you
There is no one else like my daddy
No one else replace my daddy...

برای شنیدن ترانه به این پیوند مراجعه کنید
http://www.youtube.com/watch?v=mL6DeCSICBc

Friday, July 17, 2009

سبزانه سبز، گیل آوایی

سبزانه سبز
گیل آوایی
17 جولای 2009

سبز
سبزانه
سرودن
یاد آر
وطن
بخاک و خون نشسته است

های
مادران این سرزمین
فرزند نزادند که
جهل بجنایت و جنون
سورخواران سلیطه ی الله
باج بستانند

بنگر
راه در ابهام هماره این قوم گرگمیش
فاصله ی یک دریا خون
میان ما و خود
پیوند می جوید

ما
بازیخوران هیچ تباری نباید
که تجربه ی هزاره ی مزدک و مانی و بابک
از سر گذرانده ایم

سروساران خاک
خاورانهای بایستن ماست
نه بازی این قوم گرگمیش
نه فریبداران بی مایه
باد به پرچم

ما
بخون نشستگانیم
به همان سرود
به همان سبزانه رستن

بهوش
آی
سواری بنوبت
بازی بنوبت
فریب بنوبت
نه!
هزار نه بسراییم سبزانه سبز
از برای وطن
کاین وطن
با قوم گرگمیش
وطن نشود

.

Tuesday, July 14, 2009

ما

ما
گیل آوایی
14 جولای 2009

خواسته بودند قوم عزا
یک کرانه بی خورشید
لابه زار خاک که چرایی ِ هیچ ناخدایی به خدایی اش
مگر زانوزنان ذلیل
مویه بار کنند هر آدینه به زوزه گار قبیح
باری
یک دم نبود دم برآوردن این قوم آسوده
چشم بر هم نهادنی
که کابوس از گذر هر گام به خوانش آفتاب و بهار
وین باور ِ هماره ی خاکمان که آبادی اش
به سیاووشان یک دریا خاوران هوار کرده ایم
چه سوگی
چه اندوهی
چه های و هوی سر در گریبان ِ اینهمه که سر شد
ببین
چنین بار می دهد
پایکوبان به لج
هر روز
هر شب
به سلاحی
به طرحی
به راهی تازه جستن
گذار ناگزیرست این
چه بخواهیم
وچه نخواهیم
چه بخواهند
و چه نخواهند قوم عزا

نه آفتاب بی طلوع
نه شبان بی سحر
هیچ گردشی
نبوده
چرخش اینهمه چالش
که به دار و داغ و درفش
فریاد کرده ایم

کنون سرو ساران خاک
اگر که خون به خاک افشاندن
رزمیست بی انتها حتی اگر که بشاید
وین زنده بودن است
وین زندگیست
مشت در مشت
همگامی ماست
شادمانیمان را
خدایشان به عزاتر
این خاک مال ماست
ما
که زوزه ی هیچ ولایتی در نسخه پیچ آیه و وحی
وا ننهادیم آسوده سر
.

Sunday, July 12, 2009

یک حرف

یک حرف
گیل آوایی
12جولای 2009

مشت بر سنگ
ساده
سر بر سودای کدام سِحر سوده ای
که سلیطگانند سور کشان سیاهی
وینگونه بهت آورانه
جان جهان باخته
باج بر خرافه
مرگ
جار می زنی

های
خیمه ها به گردش هماره تاریخ تاراج رفته است
بی خرگاهی مگر آوار
باری به جام زهر
که تکرار
که تکرار
وین خرافه
خرپشته بار
بارها به بی باری
تاخت باخت
رمیده است

بنگر دوباره
های
مشت بر سنگ
اصرار بیهوده ایست
آفتاب را به انکار نشستن
.

Monday, July 06, 2009

من و باشو، غریبه ی کوچک در بروکسل


من و باشو غریبه کوچک در بروکسل
گیل آوایی
خاطره ای از گردهم آیی ایرانیان در بروکسل
4 جولای 2009
راه درازی را پشت سر گذاشته بودیم. پنج نفر بودیم. هر کدام به نوعی چنگ در آشفتگی خیال خود داشتیم که این روزها، ناسازگارتر از هر وقت رم کرده بود. یا شاید آشفتگی ای نبود و من اینجور حس می کردم مصداق ِ: "هر که نقش خویشتن بیند در آب!" و من براستی آشفته بودم.
یک روز، دو روز هم نبود، دو هفته بود که پریشانی غریبی را گرفتار آمده بودم. دلم به هزار راه می رفت. گاه مثل فیلمهای کارتنی همه ی خوش خیالی هایم را عینیت می دادم و چنان به واقعیت محض حس شان می کردم که دلم غنج می زد از آنهمه در یک جا و یک آن فراهم آمدن و گاه چنان در نازایی دردآور ِ این اوضاع و احوال دلم می گرفت که انگار یک کوه آشفتگی را درمن آوار کرده باشند.
گفتن هم نداشت. از دور دستی بر آتش داشتن، کاری بود که همه با نگاه منتظر تر هر زمانی، حوادث را می پاییدیم که چه می شود و چه خواهد شد.
نمی دانم چرا در آشکاری بی انکار واقعیت ِ شرایطی که در آن بودند وبودیم، و می دانستیم که با وجود کسانی که خود از عوامل سیه روزی سی سال کابوس ما و سرزمینمان بوده و هستند، راه بجایی بردن جز یک خوش خیالی ساده لوحانه نیست اما باز حضور شورانگیز مردم، آدمی را به توهم و خوش خیالی وا میداشت که آنطور نباید، ماجراها را ببینیم و دنبال کنیم. شاید گاهی آن طور که آدم دوست دارد، بعضی از پدیده ها و رویدادها را می بیند نه آن جوری که به واقع هستند!
با وجودیکه نگران دیر رسیدن بودیم و یک نفس هم آمده بودیم اما نیم ساعتی به شروع مراسم مانده بود. از دور جنب و جوش داخل میدان حس می شد. میدانی که قرار بود همه در آن جمع شوند.
ماشین را بی هیچ درد سری پارک کردیم. راه افتادیم. هنوز به درستی راه نیفتاده بودیم که جوانی پرچم به دست، با حالتی خاص گفت:
- درود به شرفتان که آمدید!
در دل گفتم:
- نکند، کسی نیامده باشد!
هوای شرجی لحظه به لحظه تف ِ آزار دهنده ای را به جان آدمی می نشاند. نه بادی می وزید، نه نسیمی. ساختمانهای شیشه ای بلند، دورا دور میدان، مانند آینه ای تش آفتاب را دو چندان به داخل میدان می تاباندند.
ماشینهای پلیس با نیروهای ویژه در گوشه کنار میدان دیده میشدند. دُور میدان، آمد و شد ماشینها و آدمها، عادی بودن شرایط بیرون از میدان را نشان می داد اما داخل میدان ماجرای دیگری جریان داشت.
یک سوی میدان جایگاهی درست کرده بودند که تمامی پوشش آن را رنگ سفید تشکیل می داد. وگفتند که سفید را به این خاطر انتخاب کرده بودند که نشان از دوستی و صلح باشد. مقابل جایگاه هم یک پرچم بلند قرار داده شده بود. کسانی دیگر، نوار پارچه ای درازی را گرفته بودند که رنگ سبز آن نماد همبستگی ِ خاصی را می نمایاند. در گوشه و کنار داخل ِ میدان، هر گرایش و گروهی را می شد دید. سابقه نداشت در یکجا بی هیچ مشکل یا جدلی، چنین گرایشهای متفاوت کنار هم و با هم باشند.
دیدن پلاکاردها با شعار و گفتمانهای خاص جالب بود. از سرخ ِ سرخ تا سفید ِ سفید دیده می شد. برخوردها هم جذاب بود. گروه گروه با خوشرویی دلنشینی حال و احول می کردند و میانشان گپی بود و رد و بدل کردن اخبار که هرکسی شنیده و خوانده ها و دیده هایش را می گفت.
مراسم را با خواندن بیانیه ای آغاز کرده بودند. صدای مجری مراسم از بلندگوهای نصب شده گاه چنان پخش می شد که بسختی می شد فهیمد چه می گوید.
وسط جمعیت ایستاده بودم. به دور و بر خود نگاه می کردم. گاه آشنایی را که مدتها بود ندیده بودم، می یافتمش و خوش خوشانه لبخند و چاق سلامتی از دور رد و بدل می کردیم و اشاره تاکیدواری که در فرصت بین برنامه با همدیگر حتما گپی بزنیم.
ناگاه چشمم به جوانی افتاد که عینک دودی به چشم وبا ساکی کوله مانند بر شانه اش، ایستاده بود. با خود گفتم:
- چه جالب! یک افریقایی برای همبستگی با ایرانیان به این مراسم آمده است!
احساس خوشی به من دست داد. چه همبستگی انسانی ای. چه برخورد دلنشینی از سوی مردم جهان با ما می شود! صدای سخنران که به فرانسه صحبت می کرد، لحظه ای حواسم را به جایگاه مراسم جلب کرد اما به هرجایی که نگاه می کردم، حواسم ناخواسته به افریقایی ای بود که میان جمعیت ایستاده بود.
با خود گفتم:
- باید سخت باشد برایش که زبان کسی را نمی داند اما میانشان ایستاده است. بهتر است که سر صحبت را با او باز کنم.
خود را کمی بطرفش که فاصله ای کوتاه با من داشت، کشیدم. با خود فکر کردم شاید بتوانم به زبان انگلیسی کمی با او صحبت کنم تا احساس تنهایی نکند.
به آرامی پرسیدم:
- شما انگلیسی می دانید؟
در کمال تعجبم، گفت:
- من فارسی می دانم!
در یک لحظه که به اندازه نیاید، به ذهنم خطور کرد که حتما بخاطر علاقه به زبان فارسی به این مراسم آمده است تا با ایرانیان آشنا شود. با خوشرویی گفتم:
- چه خوب! برایم جالب است که فارسی می دانید
لبخند مهربانی بر لبانش نشاند که خیلی بدلم نشست. در فکر پرسیدن سوالی بودم و پیش کشیدن موضوعی که به صحبت با او ادامه دهم اما گفت:
- شما هم فارسی خوب حرف می زنید!
گفتم:
- فارسی زبان دوم من است.
با همان نگاه مهربانش پرسید:
- شما از کجای ایران هستید!
در دل گفتم:
- چقدر باید در مورد ایران مطالعه کرده باشد که حتی می خواهد بداند که از کدام قسمت ایران هستم، اما هنوز پاسخی نداده بودم که پرسید:
- چرا زبان دوم!؟
گفتم:
- زبان مادری ام گیلکیست. من از شمال ایران هستم.
گفت:
- خیلی ها به این چیزها با تعصب نگاه می کنند. من از یکی که استاد دانشگاه هم بوده، شنیده ام. او معتقد بود که زبان اگر کتابت نداشته باشد زبان نیست
گفتم:
- فکر می کنم زبان یک شیوه ارتباطی است که ممکن است به اشکال مختلف باشد اما اگر منظور شما از این اشاره لهجه ها و بخشهای منشعب از یک زبان است، موضوع فرق می کند. اگر ریشه واژه ها و لغات و ساخت جملات متفاوت از زبانی باشد که آن را منشعب یا وابسته به آن زبان می دانید، اشتباه است.
با نگاه پرسانی به من خیره شد. حس کردم که باید توضیح دهم. به همین دلیل ادامه دادم:
- من اصلا با حس شووینیستی به این مقوله نگاه نمی کنیم. بگذار مثالی بزنم شاید منظورم روشنتر شود. اگر زبان را درختی بدانیم و ساختار و قانونمندی زبان را تنه درخت، لهجه ها، گویشها و منشعبات دیگر آن را می توان شاخه های آن درخت شمرد که ریشه ی اصلی شان به خود ِ درخت بر می گردد اما وقتی به مثلا زبان کردی، ترکی، گیلکی نگاه می کنیم، ساختار زبانی از نظر جمله سازی ، ریشه واژه و لغات از زبان فارسی جداست به نشانه های زیادی مثلا در گیلکی بر می خوریم که از زبان پهلوی سرچشمه می گیرند و...
ناگاه حس کردم همه نگاه ها به طرف من است. مثل آدمی که بی آنکه به سمتی نگاه کند اما حس می کند که از آن سمت زاغ او را چوب می زنند، حس کردم که نگاهم می کنند. تعجب کردم که این موضوع چقدر بایدبرای آدمها مطرح باشد! اما وقتی رو به سمت نگاه ها آ کردم، دیدم، ای دل غافل چنان نگاهم می کنند که اگر ادامه دهم هرچه سنگ و لنگ کفش نثارم خواهد شد.
دریافتم که هیچ صدایی از جایی نیست بلکه من هستم که بی محل گفتنم گرفته است! با حالت ِ چهره ها و گردش نگاه ها، فهمیدم که به احترام جانباختگان روزهای اخیر سکوت اعلام کرده اند و باید سکوت کنم. نمیدانم چرا بجای آن نگاههای بسیار خشماگین، کسی تذکری به من نداد!
برای اولین بار برخلاف عادت همیشگی گیلکی ام! که بسیار دشواراست آهسته سخن بگویم! مانند ایتالیایی ها که دستشان را ببندند، از گفتن وا می مانند! من ِ گیلک هم با آهسته گفتن، قادر به سخن گفتن نیستم! با هر جان کندنی بود، نجوا کنان گفتم:
- یک لحظه سکوت کنیم! بعد ادامه می دهیم!
دستها را به نشانه پیروزی ( دو انگشت باز مثل عدد هفت فارسی ) بلند کردیم. همه ی میدان در سکوتی سنگین فرو رفت. نمی دانم چند دقیقه سکوت اعلام کرده بودند.تمام حواسم به این بود که یک وقت دسته گل دیگر آب ندهم که آن نگاههای خشمگین بسویم سرازیر شوند! لحظه ای نگذشت که با صدای نوایی، سکوت پایان یافت و بخش دیگر برنامه آغاز شد. و من ادامه حرفهایم را گرفتم اما پیش از هرچیز پرسیدم:
- شما فارسی را چگونه به این خوبی یاد گرفتید که براحتی می فهمید چه می گویم!
با آرامش و صدای مهربانش گفت:
- من ایرانی هستم!
خشکم زد! یک لحظه انگار همه چیز به هم ریخت. قاطی کردم. قاطی کردی که دنبا سرم خراب شده باشد. به معنی واقعی کلمه گیج و منگ نگاهش می کردم! وای! من چقدر باید دور شده باشم که هم وطنم را نشناسم! دیگر به زبان و گیلکی و از آن داد سخن دادن هیچ شور و شوقی در من نمانده بود. عرق سردی بر تمامی جانم نشست. احساس شرمی که آب شوم به زمین فرو روم، در من بود. چنان شرمی که خود را هیچ نبخشم! مگر می شود هموطنم را نشانسم!؟
بی اختیار دستانم را به دور گردنش حلقه زدم. بوسیدمش. چنان طلب بخششی که بیاد ندارم تا کنون حس آن را در خود داشته بوده باشم!
او آرامشم می داد. می گفت که :
- این برخورد تازگی ندارد. خیلی ها اشتباه کرده اند. تا کنون خیلی پیش آمده که مرا افریقایی بدانند.
نگاهش می کردم و هیچ نمی گفتم. نگاه کردنی که اصلا مهم نبود برایم که خیلی برای او پیش آمده یا نه! من! چرا باید اینقدر از خودم دور شده باشم.
در آتش ِحس عجیبی می سوختم. با صدای آرام و گرفته ای که نشان از سرزنش درونی ام داشت، گفتم:
- حتما جنوبی باید باشید
با همان مهربانی گفت:
- بوشهری ام
با سکوت و نگاهی که هنوز از او می خواستم که مرا ببخشد، به حرفهایش گوش می کردم. ناگاه چشمم به مجید، دوستم، افتاد که در چند قدمی من ایستاده بود. چنان خوش بحالم شد که می خواستم بال در آورم. صدایش کردم:
- مجید بگذار همشهری ات را معرفی کنم.
مجید با خوشرویی همیشگی جلو آمد. یا شاید بهتر باشد بگویم که بدادم رسید. خواستم معرفی کنم اما اسم هم وطنم را نمی دانستم. مجید دست دراز کرد و با همان خوشرویی پرسید:
- بچه کجایی ولک!
صحبتشان گل کرد. و همین گرمی برخوردشان و گپ زدنی همشهریانه، مجالی داد تا نفسی بکشم و به خود آیم. لحظه ای نگذشت که به مجید گفتم:
- می دانی چه اشتباهی پیش آمد!
نگاه پرسانه ای به من کرد و من هم ماجرا را تعریف کردم! و اینکه چه به موقع بدادم رسیده است اما مجید به همشهری اش گفت:
- آخه تو مگه فیلم باشو غریبه ی کوچک را ندیدی!
چنان با آب وُ تاب وَ با لهجه دلنشین جنوبی می گفتند و می خندیدند که مانده بودم از این همه شور و حال!
تا سر در بیاورم که چه شده است و بخواهم چیزی بگویم، مجید در ادمه همشهری بازی اش، به هم وطنم گفت:
- شانس آوردی این رشتی ترا با صابون نشست که سفید بشی!

تمام

منظور از " باشو، غریبه کوچک " فیلمی است به همین نام با شناسه ی زیر:

باشو غریبه کوچک فیلمی است به کارگردانی و نویسندگی بهرام بیضایی در سال ۱۳۶۵.
این فیلم رنگی است و مدت آن ۱۲۰ دقیقه می‌باشد.
بازیگران: سوسن تسلیمی، پرویز پورحسینی، اکبر دودکار، عدنان غفراویان، فرخ لقا هوشمند، رضا هوشمند، محمد فرخواه، معزز بنی دخت، عزیزاله سلمان