Sunday, September 11, 2011

شعری از جیمز بلانت - برگردان: گیل آوایی


11 سپتامبر2011


بدرود معشوق من
آیا مایوس ات کردم یا تنهایت گذاشتم؟
آیا باید خود را گناهکار بدانم یا به روی در هم کشیدن ِقضات وا گذارم؟
زیرا من پایانمان را وقتی آغازیده بود دیدم
آری کورکورانه بودنت را دیدم و می دانستم که برده ام
از این رو من آنچه که سهمم بود با حق جاودانگی برگرفتم
روح ات را از دل شب بیرون کشیدم
ممکن است که به پایان رسیده باشد اما همچنان نمی ماند
من اینجایم برای تو اگر لختی بیاندیشی
از تو بود که دلم هیچ را ندید
زندگی ام را دگرگون کردی و همه ی آماج مرا هم
و عشق کور است و آن را میدانستم وقتی
قلب من بدست تو کور شد
لبانت را بوسیده ام و دستانت را در دستانم گرفتم
رویاهایت را با تو قسمت کردم و بستر ترا هم
خوب می شناسمت، عطر تن ات را می شناسم
به تو عادت کرده ام

2
بدرود معشوق من
بدرود دوست من
تو یگانه ی من بوده ای
تو فقط برای من بوده ای
 من رویا پرورم و وقتی از رویای خویش بیرون می آیم
روح مرا نمی توانی بشکنی.. آنها رویاهای من اند، مرا بیاد آر
بیادمان آر و همه آنچه که می خواستیم باشیم
گریه ات را دیده ام، لبخندت را دیده ام
خوابیدنت را لختی نگریسته ام  
پدر فرزند تو می شدم
عمری با تو سر می کردم
نگرانی هایت را می دانم و تو نگرانی ها ی مرا
ما تردیدهای خودمان را داشته ایم اما اکنون از آن به در آمده ایم
و من دوستت دارم، سوگند می خورم که حقیقت است
بی تو نمی توانم زندگی کنم
2
بدرود معشوق من
بدرود دوست من
تو یگانه ی من بوده ای
تو تنها کسی بوده ای که برای من بودی
و من هنوز دستانت را در دستان خود دارم
در دستان خود وقتی که در خوابم
و روزی روحم را عریان می کنم
وقتی که در پیش پای تو زانو می زنم
بدرود معشوق من
بدرود دوست من
تو یگانه ی من بوده ای
تو تنها کسی بوده ای که برای من بودی
من چنان تهی شده ام عزیز من، تهی شده ام
من چنان چنان چنان تهی شده ام

JAMES BLUNT LYRICS
"Goodbye My Lover"

Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.
I've kissed your lips and held your hand.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.

[x2]
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

I am a dreamer and when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your child.
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you.

[x2]
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm asleep.
And I will bare my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.


I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.
متن انگلیسی این آواز از پیوند زیر برگرفته شده است
http://www.azlyrics.com/lyrics/jamesblunt/goodbyemylover.html

Friday, September 09, 2011

It is a sad world amigo- GilAvaei

    
It is a sad world amigo
 GilAvaei       
27 July 2011
.
It is a sad world amigo
When rifle instead of bread
And bomb instead of book

When bloody diamond on the neck of Queen Victoria waving
London applause
Antwerp heat up market
A' dam gaming dollar with NY
Shanghais reds billions
Tokyo
Delhi
Rio
Otava
are being hands under any conspiracy
 Hypocrite diplomat
Endorsing hypocrisy diplomacy of the world
Blacks wholesome drink long-live Mandela to its last drop
Beyond One century of apartheid
Business is as usual in Soweto

Ah what else to expect
 Allah (God)
Invasion runs
Hand to hand the hypocrites, populists
 The feast of folks who are for plundering
Kabul
Peshawar
Mogadishu
Khartoum
Oh
Famine and war
Suicide killing
This is the storm harvesting of those planted wind

The world of hypocrisy
Pretend guarding human dignity
Human rights

روزگار غم انگیزیست همراه
گیل آوایی
بیست و هفت جولای 2011
.
روزگار غم انگیزیست همراه
وقتی بجای نان، تفنگ
بجای کتاب
بمب!

وقتی الماس ِخون به گردن ویکتوریا تاب می خورد
لندن هورا می کشد
آنتورپ بازار گرمی
آمستردام نرد دلار می بازد نیویورک را
شانگهای میلیارد میلیارد سرخ می کند
توکیو
دهلی
ریو
اوتاوا
دستها ی کاسه زیر نیم کاسه  می شوند

هیپوکریت دیلمات
دیپلماسی ریاکارانه
به دمکراسی ِ جهان آب می دهد

یک قرن آپارتاید
زنده باد ماندلا سر می کشد لا جرعه!
سیاه هنوز در به همان پاشنه می چرخاند سو وِتو


آه
دیگر چه انتظار
الله
تاخت می زند
ریاکار
یکه  تازی

مشتهای گرده به تاراج
کابل
پیشاور
مگادیشو
خارطوم
وای
قحطی وُ جنگ
کشتن به انتحار
این است طوفان درو کردن
آنان که باد می کارند

جهان ریاکار
به ریاکاری
کرامت انسان می پاید
حقوق انسانی

Thursday, September 08, 2011

برگردان دو آواز هلندی به فارسی - گیل آوایی


8سپتامبر2011

3 ی.اس
3JSدر زبان هلندی j" ی" تلفظ می شود
بگذار برقصد     

بگذار برقصد
چیزی نگو
یک لحظه هیچ نگو
مگر که بخواهی اعتراف کنی
برایش بی معنا هستم.هیچم
نگاهش کن
پاها  و موهای بلندش
چگونه می شود که باز بگویی چه احساس می کنی
منظورت چیست
آیا میتوانم گفت و من خوبم؟
عرق می کند، همه ی مستان خمار با او سر می کشند
پیاله به پیاله، دُور به دُور
وقتی می رقصد بی مانند است
به زندگی ریتمی دوباره می دهد
صدای دست زدنهایش   به شرایطی که هست دارد
هر بار دوباره
زیرا یک هلندی بوده است
او می تواند دنیا را به رقص کشاند

بگذار برقصند

فاصله ها در خود برای خود بر می دارم(فاصله ها را در سر پر می کنم)
سپس با امیدهای بی حرف سر می کنم
و بسوی دیگری برای تو گام بر می دارم
آی دیگرگونه زن
حالا اطمینانهای من کجایند
جوان جوانها و مرد پیر که دست در دست
درک مرا تنظیم می کنند
آنها پاهایم را در دُورهای رقص می جنبانند
در دایره و در دُور
او بی مانند است زیرا می رقصد
و به زندگی موزونی ای دوباره می بخشد
دست به هم می زند، او فضای تازه ای می دهد به جشن
دوباره و دوباره
زیرا از پیش یک هلندی است
او می تواند همه ی دنیا را به رقص بکشاند
بگذار برقصد


3js:Laat ze dansen

Zeg maar niks, heel even niks
Of wil je een bekentenis
Ik ben niet van betekenis voor haar
Kijk maar eens daar
Die benen en dat lange haar
Hoe moet je dan nog zeggen wat je voetl
Wat je bedoelt
Kan ik dat en ben ik cool?
Ze zweeft , alle kroegen gaat ze rond
(in het rond)en in het rond
Zij is zo bijzonder want ze danst
en geeft het ritme van het leven weer
Klapt in haar handen, zij bepaalt de sfeer
Telkens weer
Want al is zij een Nederlandse
Ze kan de wereld laten dansen

Laat ze dansen

Ik vul de kloven in m'n hoofd
Dan sta ik op met stille hoop
en loop naar de overkant voor jou
Zeldzame vrouw
Waar is m'n vertrouwen nou
De jonge jongen en de ouwe man
die hand in hand
regeren over m'n verstand
Ze zwaaien m'n benen in het rond
(in het rond) en in het rond
Zij is zo bijzonder want ze danst
en geeft het ritme van het leven weer
Klapt in haar handen, zij bepaalt de sfeer
Telkens weer
Want al is zij een Nederlandse
Ze kan de wereld laten dansen

Laat ze dansen
تو هرگز تنها نمی جنگی

می دانی عزیزم

ما گاهی یک کم سیاه می بینیم( ما گاهی مایوسانه می نگریم)
گاه مانند دنیایی که پیش می گیری
سرد و عامیانه
و تو مقاومت می کنی
زیرا زمین ترا پیش می برد
اما خود خورشید را برای بهتر شدن نهان می کند
تو هرگز تنها نمی جنگی
زیرا تو قرنها زمان در اختیار داری
تصوری از سوی تو ، او و تو، می دانید که برایتان همواره خواهم بود
اگر به من قول دهی که همچنان باورم خواهی داشت
که آدمی هر چه کند نتیجه اش را می گیرد
در بزرگترین نگرانی ات، امید نهفته است
که هر کس عاشق است زنده می ماند
سکوت و دوست داشتن
نگرانی چون او صرفن نمی خواهد
جایی برو که باد بالهای ترا می یابد، اندوه ترا می برد
و تو می پرسی پس چه کسی به زمین می رسد
به خورشید نگاه کن، به ریشه، آنها به نظر می رسند
تو هرگز تنها نبودی

زیرا زمان در اختیاری داری، قرنها زمان
تجسمی از سوی تو
و می دانی من برای تو همیشه هستم( برای یاری تو هر وقت که نیازت باشد؛ همیشه هستم)
  اگر به من قول دهی، که به من همچنان باور خواهی داشت
که آدمی چیزی به دست می آورد که می دهد( هر کس هرچه بکارد همان درو می کند)
در بزرگترین نگرانی ات، امید نهفته است
که هر کس عاشق است زنده می ماند
که هرکس عاشق است زنده می ماند

3js: Je vecht nooit alleen

Weet je schat,
we zien het soms een beetje zwart
Soms lijkt de wereld om je heen,
koud en gemeen
En je strijdt,
omdat de aarde lijdt
Maar zelfs als de zon voorgoed verdween.
Je vecht nooit alleen

Want je hebt de tijd de eeuwigheid
De verbeelding aan je zij
En je weet daar zal ik altijd zijn
Als je mij belooft, dat je blijft geloven
Dat een mens krijgt wat hij geeft
In je grootste zorg, zit de hoop verborgen
Dat wie lief heeft overleeft

Stil maar lief,
je piekert want het wil maar niet
Ga waar de wind je vleugels vindt, ontstijgt je verdriet
En je vraagt wie dan de aarde draagt
Kijk naar de zon, de bron, ze scheen
Je was nooit alleen

Want je hebt de tijd, de eeuwigheid
De verbeelding aan je zij
En je weet daar zal ik altijd zijn
Als je mij belooft, dat je blijft geloven
Dat een mens krijgt wat hij geeft
In je grootste zorg, zit de hoop verborgen
Dat wie lief heeft overleeft

In je grootste zorg, zit de hoop verborgen
Dat wie lief heeft overleeft
Dat wie lief heeft overleeft



 ........

گروه سه جی اس3js:
دولِس خوانند و کواکمن و دِ ویت گیتاریست می باشند.
سه جی اس یک گروه موسیقی از شهر فولندام هلند است که کوتاه شده ای از یان دولِس، یاپ کواکمن و یاپ دِ ویت می باشد. این گروه در تمام کشور هلند شناخته شده است و پس از موفقیت با آلبوم مردمان آب در سال 2007 بوسیله دوستانشان یان اسمیت و نیک و سیمون، در سال 2011 بصورت گروه سه نفره در مسابقه مقدماتی جشنواره آواز یورو ویژن، با آواز تو هرگز تنها نمی جنگی، شرکت کردند.


گیل آوایی: کلیه اطلاعات از متن آواز تا آگاهی های مربوط به گروه سه جی اس از سایتهای هلندی اینترنت برگرفته شده است.

Monday, September 05, 2011

چه بیتابم دور ِ دور - گیل آوایی



4سپتامبر2011


طراوت همه ی دشت
در تبسم نگاه تو
وقتی نسیم ِ دلبری ات
می گذرد از هزار پیچ و تاب دلتنگی های من

شب را باد می دهم
پیاله هنوز سر سازگاری اش است
همه چیز از سایه روشن خیال تو می گذرد
خواب خرامان رویاهای سبز توست

تو نیستی وُ هستی به هزار کرشمه
که دل می گیرد
گاهان خواستن ِعطش وار ِ من
در سترون حسرتانه ی یک دنیا تاسیانگی

دوری ِغم انگیزیست غم انگیز
وای اگر یاد تو نبود
زبان کدام همزبانی می توانست بگیراند
گُر گرفتن ِ جان ِ بلب رسیده ام

می دانی
فریاد بغض می کند در گلوی من
دلگیرانه تاب می دهم یاد ترا
ستاره ای که از تو گفته بودمش
پشت ابر سیاهی نشست و رفت
هنوز دل به سکوت و انتظار داده ام
بیایی در سوسو زدنهای تیره شبی مست
که یاد تو بیداد می کند

دلم چقدر بی تابانه سینه می درد
تنهایی
اگر می شد
به هوای دیگری کوچ می کرد
آه نفس می کشیدم یک دم
هوار یک جنگل با من است

سکوت
سر گریزش نیست
از سر همه آوازهایی که در من جوانه می زنند
مشت می گیرانم خموشی اینهمه نگاه مات
در گستره ی موج بی قرار
توفانی در راه است گویی

من که هنوز بر نکشیدم پرده از خیال
طرح هزار وسوسه می برد مرا
اگر دست بگشایی گشاده دست بی دریغ
دل به دلم نیست
یاد و نگاه تو

چه غوغاییست این پا آن پا کردن
که دلبری ات تاب می برد
من بیتاب را
که به نگاه تو هنوز
راز می گشایم مشت

همه چیز از سایه روشن خیال تو ساز می شود
شب و سکوت و خیال
به نگاه تو پیوند داده ام
دوری
به قطره های اشک
چه بیتابم دور ِ دور

Saturday, August 27, 2011

حصیر شوران - گیل آوایی

حصیر شوران
گیل آوایی
نیمه شب 26 آگوست 2011



نیمه شبی بی خواب و هزارخیال بود که شب یکی از سیاهترین چادرهایش را بر سر شهر گسترده بود. نه از ماه نشانی بود نه از ستاره یا سوسویی که بشود از دل تاریکی راه به جایی برد.
باران، بی امان چنان باریدنش گرفته بود که آدمی وا می ماند از اینهمه دست و دلبازی در این گوشه از جهان وقتی گوشه ی دیگر قطره ای از آن را زمین له له می زند و هر چرنده و پرنده ای حسرتانه چشم بر آسمان بی ابر دارند.  
پنجره ی گشاد و تا یک آغوش دلبخواه، نگاه مرا تا عمق شب تاریک می رماند، دامنه ی خسیسانه ی فلزی آن، داشت سمفونی باران را موزون و دلنواز هوار می کرد.
دل به قطره قطره باران داده بودم که از شیشه پنجره از بالا تا پایین می سُرید و به هیبت ماری دراز وُ خزنده بر شیشه پنجره نقش گرفته بودند و نور ِ مونیتور لاپ تاپ هم مانند نور افکنی در آن تاریکی نور افشانی می کرد، سوسویی به قطره های باران می داد و خیال ویرش گرفته بود دوباره پرواز کند چونان که گویی در بلندای رودخانه ای از دیار در آن سالهای دور خوابیده ام و خواب می بینم نوجوانی ام را که در تابستان بی درس و مدرسه، همراه مادر چندتایی حصیر تا شده بر سر،  پا به پای مادر که چندتایی حصیر همراه با یک تشت لباسهای ناشستۀ خواهر و برادر و پدر، بر سر خود داشت، به سوی حصیرشوران، که بخشی از رودخانه ی دراز شهرمان بود، می رفتم تا مادر بشورد، من نیز مانند یالانچی پهلوان، ادای پهلوان ِ خانه که براستی هم زیباترین خصلتهای پهلوانی را داشت، در آورم.
پابرهنه بودم من و مادر هم. زمینِ نرم و همیشه علفزار ِ دیار، سختی پای برهنه را می گرفت و هر از گاهی نرمای آن آزردگی پا از پیاده رفتن ِراه دراز را می زدود و کف پایم را نوازش می داد.
چونان غولی قامت فراز و صورتی زمخت و سیاهی ِمو باخته، که رشته های سفیدش خبر از رفتن نیم قرن را گوشزد می کرد، ایستاده بودم و به تماشای کودکی ِخود، لذت شوقی وصف ناشدنی را می چشیدم.
مادر سخت به شستن لباسها مشغول بود و من نیز در لابلای نگاههای هشدارگونه اش، بازیگوشی می کردم. گاه پرنده ای را می پراندم و گاه گوساله ی جست و خیزکنان را می هراساندم با تکه چوبی که از آب برگرفته بودم.
لباس شسته را از مادر می گرفتم و روی علفها می گستراندم تا خشک شود. گاه دلخوشانه به داخل رودخانه چنان می رفتم که رکابی و شلوارک ِتنبان مانند من که دستدوز ِ مادر بود، زیر آب می رفت و سر و گردنم بیرون آب تماشایی می شد وقتی که آب به دهانم نزدیک می شد.
در فاصله ی بازیگوشی ِ بی اندازه و نگرانی های مادر که نگاهش یک لحظه از من بر گرفته نمی شد، لباسها شسته شدند و حصیرها هم. زمان حمام کردن من رسیده بود با صابون زیتون رودبار که مادر همیشه در لباس شستن و جان شوران( حمام کردن) از آن استفاده می کرد. صابونهایی که دوست مادر با خود می آورد گاهانی که از رودبار به دیدن مادر می آمد.
خود را می نگرم. با همان هیبت غولی که کودکی اش را می نگریست. دستها از دو سو رها کرده و چشمهای حریص به حصیرشوران داده بودم که آب آن ابریشمین می رفت و هر از گاهی کولی( بچه ماهی) جستی می زد و خبر از درون آب می داد که هستند.
خود را می نگریستم دستی در دستان مادر به بخشی از حصیر شوران برده می شدم که آب از شانه و گردن من فراتر می رفت و حتی از سر می گذشت اما مادر یادم داده بود که لی لی کنان سر را بیرون آب نگاه دارم.
آن وقت! تماشایی می شدم که پاهایم در می رفتند از لی لی کنان، و برای نرفتن ِ زیر آب دست دور کمر مادر حلقه می کردم با چشمانی هراسان از غرق شدن! و ناز مادر مرا چنان می نواخت که نسیم روزهای گرم نفسگیر، شالی ِ بجان آمده از آفتاب بی دریغ را.
مادر می شست مرا و من نیز بیتاب از آن که زود تمام شود. شکیبایی مادر وقتی بود که گریه های من امانش را می برید که زنجیروار تکرار می کرد:
- هاسا تماما به زای جان. می ناز پسر می گول پسر هاسا تماما به( همین الان تمام می شود بچه جان، ناز پسر من گل پسر من الان تمام می شود)
تمام شدن ِشستن ِ من همراه بود با فرار از چنگ مادر که گویی تیری از تفنگ در رفته باشد. و مادر با نگاه مهربان و شاد مرا می نگریست که چنان چست و چالاک از دستانش گریخته بودم.
خود را می نگریستم روی علف ها دراز کشیده و دست زیر سر، چشم به گستره ی آبی آسمان دیار داده بودم.
دشت تا چشم کار می کرد سبز بود و گوساله ی بازیگوش چند قدمی دورتر از من خیز بر می داشت و گاه "مایی" می کرد. روی علفها دراز کشیده، چشمهایم آرام آرام سنگینی می کرد. چه وقت، خوابم برده بود!؟ معلوم نبود، هنوز هم نیست! خواب دیدم کنار مغازه ای که تنها اسباب بازی فروشی محله ی ما بود، ایستاده بودم و ماشین جیپ ِ سی و پنج ریالی ِ دلخواهم را می دیدم که برای داشتن اش آرام و قرار نداشتم.
خود را می نگریستم خوابیده بر روی علفها، زیر آن اسمان ِبی ابر که مادر سرگرم جمع کردن لباسها و حصیرهای پهن شده در آفتاب داغ نیمروز بود که صدایم می کرد:
- بیشیم زای جان ( برویم بچه جان)
تماشای کودکی ام شور و حالی می داد که بیان آن شاید فقط از موسیقی بر آید نه کلام و نه زبان من که در بیخوابی نیمه شبی تاریک و بارانی در این گوشه از جهان دربدری، خیال پر داده بودم که در حصیر شوران رودخانه ی شهرمان خوابیده و خواب می بینم که کودکی ام را به تماشا نشسته ام.
باران هنوز بی امان می بارید. شب هنوز سر ِ کنار کشیدن سیاهترین چادرهایش را نداشت. دامنه ی کوتاه فلزی زیر پنجره، سنفونی باران را دل داده بود. قطره های باران هنوز چونان ماری خزنده از بالا ی شیشه به پایین می خزیدند. از رادیوی لاپ تاپ ام، گلهای 217ب اعلام شد. بنان مرا بخود می آورد:
چنان در بند مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
تمام

Thursday, July 07, 2011

روحانیت شیعه اگر ذره ای تقوا و شرافت انسانی دارند این لباس خون آلود را دور می ریزند - گیل آوایی


براستی باید به هزار باره در گوش این حضرات فریاد کرد که ما را بخیر تو امید نیست شر مرسان!!! چگونه است که اینهمه بی عدالتی و جنایت و غارت و تجاوز و شکنجه و فقر و فحشا ء تهیدستان برای گذران زندگی را می بینید و سقوط اخلاق و استفاده ابزاری از دین و اصول و سنت تان را می بینید اما باز در همان لباس و هیبت شومتان سر راست می کنید از این دین سراپا خیانت و جهل و خرافه دم می زنید!؟ ( از این عریان تر که حتی روحانیت  در هیچ دوره ای چنین آشکار جاکشی نکرده اند که در حکومت اسلامی می کنند!!! قصد اهانت نیست بلکه تاکید واقعیتی است که در جای جای حاکمیت اسلامی جریان دارد!)
چگونه است که بیش از سه دهه جنایت در این آب و خاک را با حاکمیت خونبار اسلامی تان می بینید و باز در همان عمامه و عبا و بقول خودتان لباس پیغمبرتان از دین و تقوا می گویید!؟
چشمتان را چگونه به جنایت و غارت و سیه روزی مردم می بندید و نماز اقامه می کنید و صلات همین دین جهنمی را برپا می کنید!؟
مرده شورتان ببرد با این فرهنگ گندی که به جامعه داده اید! نفرت بر شما که چنین حکومتی را به ایران تحمیل کردید! نفرین و ننگ بر شما که از دینتان چنین خون آشامی ساختید تا دار و ندار یک ملت و مملکت را بباد  دهند!
چرا عمامه از سر بر نمی گیرید و وا اسلام سر نمی دهید!؟ چرا در مغاک جهل و جنایت به نواله گردن می نهید و اینهمه جنایت اسلام را بر می تابید!؟
مگر نه اینکه شماخود را پایداران این دین و سنت می دانید!؟ مگر نه اینکه بسیارانی از شما در هیبت عمامه های سیاه خود را از فرزندان پیغمبر می دانید و اسلام را محک و معیار و مفسرید!؟
چرا به خیابانها نمی ریزید و از این همه بی عدالتی و جنایت فریاد نمی کنید!؟ آیا دختر و زن و فرزندانتان از آنانی که به ناحق بر سر دار شدند و توسط همین حکومت اسلامی تجاوز و بخون کشیده شدند، عزیز ترند!؟ آیا به زنان و دخترانتان در بیوت شمایان آشکارا تجاوز جمعی می کردند! چنین گردن می نهادید که اکنون نهاده اید!؟
مگر شما از این مردم و این مملکت ارتزاق نمی کنید!؟ مگر این دین و سنت و آیین اسلامی تان را برای همین مردم نمی خواهید!؟ این چه جهنمی است که اسلام در ایران برپا کرده است!؟ ملت ایران تاوان کدام  مهربانی و اعتماد به شما را می دهد!؟ ننگ از این بدتر!؟ بی عدالتی از این آشکارتر!؟ تجاوز و قتل و شکنجه و زندان از این هم عریان تر!؟
همه این سیه روزی را حکومت اسلامی بر سر مردم آوار کرده است! حکومت اسلامی ای که در راس آن یک آیت الله خون آشام نشسته و هرچه قاتل و جنایتکار و شکنجه گر و دزد را میدان داده و به جان مردم انداخته است! همه شان از قرآن و اسلام و پیغمبرتان می گویند و بر همان پایه چنین جنایتهایی را بر سر این مردم و مملکت خراب کرده اند!
چه شد آن نعره های شوم تان بر سر هر منبر و مناره و مسجد!؟ چه شد آن سینه چاک کردنهای وا اسلامای از گم شدن خلخال زنی نصارا! چه  شد آن عربده های عدل علی و مساوات و برابری و بخشش اسلام تان! چه شده آن ادعاهای دهن چاک کن هزار و چهارصد ساله تان که این همه جنایت در حضور شما و با تکیه به اسلام و سنت شما در این ممکت رخ می دهد و مثل موش در سوراختان رفته اید و از همین مردم ارتزاق می کنید!؟
شرم آور نیست!؟
آیا در دین و باور و قرآن و سنت تان شرم معنا دارد!؟ غیرت معنا دارد!؟ تقوا معنا  دارد!؟ رستگاری معنا دارید!؟ با این همه جنایت و غارت و فحشا و دین فروشی اسلامی در حکومت اسلامی، چه می کنید!؟ این است آن تقوا!؟ این است  آن غیرت!؟ این  است آن  ایستادگی در مقابل ظلم و استبداد!!!؟؟؟؟
فرزندان مردم به ناحق اعدام می شوند! مشتی لُمپن الله به جان مردم افتاده اند و حکم قضایی صادر می کند و د ر هر گوشه از این سرزمین  دارها و بیدادگاهها و زندانها بر پا شده! اینهمه از اسلام و حکومت اسلامی تان است!
گفتن و هر از گاهی به نعل و به میخ زدن هیچ دردی از زخمهای مردم را دوا نمی کند. حکومت اسلامی به جنایتش مشغول و سیه روزی مردم بدتر از هر روزشان است. بخودتان بیایید حداقل از نان و نمکی که از این مردم و از این مملکت می خورید و شرم نمی کنید! از آنهمه ادعاهای قسط و عدل و اسلامتان که مدعی آن بوده اید، شرم کنید!
ذره ای شهامت
ذره ای شرافت
ذره ای تقوا
ذره ای ناموس و غیرت و پایمردی در وانفسای نفسگیری که حکومت اسلامی بر سر مردم آوار کرده است!
دیر یا زود حساب این حکومت خون آشام را خواهیم رسید! اما شما با اینهمه ادعاهای دهن پرکن تقوا و رستگاری و ناموس و غیرت شرم کنید که اگر اسلام این نیست! به میدان آیید و از اسلامتان دفاع کنید! دفاع از مردم پیشکشتان!


گیل آوایی

Monday, June 27, 2011

واماندگان حقیر اسلامی، حقارتشان را با جنایت تحمیل می کنند. درحکومت اسلامی اصلاح طلبی به همان اندازه مسخره است که انتخابات!- گیل آوایی

در یکی از حساسترین دوره های تاریخ معاصرمان بسر می بریم با حاکمیتی که تا مغز استخوانش ریاکار و  بی وطن و آلوده ی حقیر است. رهبری حکومت اسلامی با یدک کشیدن  ولایت فقیه، فقاهت خونبار اسلامی را به عریانترین شکل ممکن به همه نمایانده است و مشتی جنایتکار ابله را از قعر تعفن فرهنگ اسلامی چنان پرورانده اند که به صغیر و کبیرشان هم چنگ و دندان می کشند.


 ناموس و غیرت و تقوا که نعره های بسیارانی از این ابلهان بوده است به بایستگی فرهنگ قهقرای شان رو نموده بگونه ای که جنایت و تجاوز را در بی ناموسانه ترین و بی غیرتانه ترین و بی تقواترین شکل ممکن بطور روزمره مرتکب می شوند.
ابتدایی ترین حقوق انسانی را در حاکمیت اسلامی با آن عربده های عدل و قسط و تقوا و رستگاری اسلامی، پایمال می کنند و روزی نیست که زن بی دفاع و بی پناه و بی حقوقی مورد تجاوز آشکار قرار نگیرد ودر بازجوییهای   سردار لُمپنهای اسلامی حتی از شکایت نیز بازداشته می شوند،  دارها در هر کوی و برزنی برپا می کنند و چنین جنایتبارانه حقارت یک دین و دینمدارانش را تحمیل می کنند. چنان بلاهت و وقاحت و ریاکاری ستوده اند که هیچ نشانی از ارزشهای یک انسان ِ با کمترین شناسه های انسانی، نیست. چه فرهنگ هولناک قهقرایی در سرزمین بلازده مان دامن زده اند! کجای تاریخ می توان سراغ گرفت که تا این حد اسلام به زشت ترین و پلیدانه ترین شیوه ی ممکن به مردمی بتازد. اگر دیروز جانیانی بیگانه با این باور واپسگرایانه و عقب مانده بر جان و مال ایرانی تاخته اند امروز از اوباشان همان جانیان که هر سلولشان از این آب و خاک نشو و نما کرده است به چنین جنایتهایی می پردازند! ایرانی تاوان کدام ساده لوحی اش را می دهد! وای که درد به استخوان آدمی می رسد وقتی که از همین قاتلان تاریخی اسطوره ساخته اند!
در چنین وانفسای نفسگیر اسلامی، جماعتی با اصرار در باور دینی و فرافکنی خودفریبانه و ریاکارانه جریان اصلاح طلبی ِ چنین حاکمیت سیاه و شوم را نمایندگی و فریاد می کنند تو گویی ریاکاری و فریب نه تنها در بطن این دین جهنمی بوده بلکه در جان و جهان ِ این جانیان نهادینه شده است
سه دهه از حکومت اسلامی می گذرد. سه دهه از فتواهای قتل و تجاوز و شکنجه و ترور و غارت و دزدی  و بی وطنی می گذرد. سه دهه حکم رانی بی رقیب روحانیت شیعه با اسلام ناب محمدی اش در ایران بلا زده می گذرد  و در هر روز و هر ماه و هر سال این حاکمیت خونبار، یک لحظه بی جنایت و ریاکاری نگذشته است اما باز از پی سه دهه بخاک و خون نشستن می بینیم که بسیارانی در ناروایی محض دم از اصلاح طلبی می زنند آنهم به چندین باره آزمون پس داده و آبرو باخته و در لجن متعفن همین حکومت دینی فرورتر شده و وقاحت درو کرده اند!
در سه دهه از حکومت ننگین اسلامی در سرزمین خونبارمان یک انتخابات آزاد، تاکید می کنم حتی یک انتخابات آزاد صورت نگرفته است از همان انتحار ِ آری نه ِ خمینی جنایتکار تا همین حقیر ِ ابله ِ ذلیل و علیل!
براستی دو دهه اصلاح طلبی چه گلی به سر این مردم زده است! غیر از بخون کشاندن جوانانمان که هنوز فریادهای اکبر محمدی ها در گوش همگان هوار می شود!
اصلاح طلبی در این حکومت نحس به همان اندازه مسخره می نماید که انتخابات در آن!
و این واقعیت را خود این تحفه ها هم می دانند! بیش و پیش از هر کسی، خودِ مدعیان اصلاح طلب بهتر می دانند که انتخابات در این حکومت نحس یعنی چه!؟ حکومتی که مشروعیت از الله می گیرد و بر پایه قرآن و سنت محمد حکم می راند و می کشد و می دزدد و غارت می کند و مردم را بنده و اجیر و صغیر می داند و حاکمیت و هرآنچه در این سرزمین بلازده است را غنیمت می پندارد و بر دار و ندار همین مردم تجاوز می کند! چگونه می تواند انتخابات آزاد برگزار کند و به رای مردم تسلیم شود! اگر رای و انتخاب ازاد باشد، این حکومت از اساس سرنگون است! با چنین وضعیتی چگونه دم از انتخابات آزاد می زنند!؟ آیا این همان ریاکاری وقیحانه ی ولایت وقیح نیست!؟
می گویند آزادی زندانیان سیاسی و تضمین انتخابات آزاد!
می بینید!؟
خودشان می گیرند خودشان می کشند خودشان کاندید می کنند خودشان انتخاب می کنند بعد دم از آزادی زندانیان و انتخابات آزاد می زنند!
این حقیران به شعور مردم ما توهین می کنند همانطور که وجودشان نشان حقارت و اهانت مردم است، برخوردشان نیز تحقیر آمیز و توهین به مردم است
در مقابل اینهمه غارت و نادانی و ایران بر باد دهی! نه تنها یک پاسخگویی ای نیست بلکه با همین حشرات انتخابات آزاد و آزادی زندانیان سیاسی طرح کردن! اگر این وقاحت و بلاهت نیست! پس وقاحت و بلاهت کدام است!؟
این همان تضاد و تناقض ریشه ای این حشرات با آن دین سراپا متناقض و فرهنگ قهقرایی شان است که خشت آن را هزار و چهارصد سال پیش با آن خرافه و جنایت کج گذاشته اند و تا هر تحفه ی بهم نرس این حشرات می رود کج خواهد بود! و از همین نگاه است که حاکمان اسلامی بر اساس همان ریاکاری ریشه ای اسلامی شان و بر پایه همان تناقضها و تضادها و توهمات ابلهانه ی دینی شان، وقیحانه ضد و نقیض می گویند و با بی شرمی بی بدیلشان در چشم مردم نگاه می کنند و باز همان مزخرفات هماره شان را تکرار می کنند
مگر نه این است که هرم اصلی این حکومت از الف تا یای سیاست و اقتصاد و فرهنگ و جامعه را تعیین و تعببیر و تفسیر و حکم می کنند!؟ و در کمال بی شرمی ِ برازنده شان! نه به مردم حساب پس می دهند! نه با رای مردم بر سر کارند و نه هیچ قانون و اصل و اساسی از جامعه ی انسانی را پایبندند! با چنین ساختار و بافت قهقرایی و خونبار، انتخابات آزاد یعنی چه!؟ چه کشکی!؟ چه پشمی!؟
ریاکاری از این عریان تر!؟
در چنین ساختاری، اصلاح طلبی یعنی چه!؟
اینان که در دریای خون شریفترین فرزندان این آب و خاک غوطه ورند، چگونه می توانند اصلاح شوند و بر قربانیان شان حکم برانند!؟
با آنچه که بر ایران و ایرانی گذشته است، چگونه می توان با این جانیان به  اصلاحات  و انتخابات آزاد دست یافت!؟ این جانیان خود را به حماقت زده اند، پنداشته اند می توانند مردم را تحمیق کنند!
با اینهمه خونهایی که به ناحق ریخته اند و هر جنایتی که حتی در تصور یک انسان شرافتمند نمی گنجد، بر سر مردم ما آورده اند! به هزار باره فریاد می کنیم:
پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی
پاسخ همه این ریاکاری ها و وقاحت های اسلامی را جوانان دلیرمان می دهند.

گیل آوایی
6 تیرماه 1390

Sunday, June 26, 2011

در زندانهای اسلامی بیداد می کنند، ما چه می کنیم!؟ - گیل آوایی

قداره بندان الله در حکومت اسلامی ایران با بربریت ِ هماره شان به جان ایرانی ِ بجان آمده افتاده اند و روزی نیست که جنایت نیافرینند اما ایرانی ِ درون و برون مرز چه می کند!؟
در بیدادگاههای اسلامی، زندانی ِ بی دفاع قد علم می کند و به حکومت خونبار اسلامی اعتراض می کند و از جان عزیز می گذرد اما در بیرون همین بیدادگاهها، دریغ از یک اعتراض بایسته و کاری!؟
چرا در مقابل سازمان ملل نیوریوک، ژنو، پارلمان اروپا بروکسل، مزدورخانه های حکومت اسلامی در کشورهای بویژه اروپایی اعتراض پیگیر و کارساز نمی شود!؟
چه شد آن جلوداریهای بسیارانی که همپای اعتراضات داخلی در تظاهرات جای جای کشورهای اروپایی سینه سپر کرده بودند و امروز دریغ از یک فریادشان!؟
هاله سحابی چنان ناجوانمردانه به خون کشیده می شود! هدا صابر از جان عزیز می گذرد و به قتل می رسد! تجاوزها بطور روزمره جریان دارد و زن و بچه ی ایرانی از تجاوز و شکنجه مشتی لمپن ِ اسلامی در امان نیستند! براستی ظلم و تجاوز و بی حقوقی تا کجا باید باشد که یک پارچه به میدان بیاییم!؟
جوانان ایرانی چه می کنند!؟
دانشجویان را چه شده است!؟
چرا اعتراضات هر روزه برپا نمی کنیم!؟
چرا به روزمرگی ِ این حکومت تن داده ایم!؟
شرف انسانی مان چه شده است که اینگونه هر از راه رسیده ی بی همه چیز، به دار و ندار ما می تازد!؟
چرا به زاری های سنتی اسلامی چشم دوخته ایم زمانی که روحانیت ِ پر مدعا اخته شده اند!؟ چرا بر این واقعیت خونبار چشم می پوشیم که اینهمه جنایت از همین اسلام و روحانیت و توهمات خرافه آمیز است!؟
احزاب و سازمانهای سیاسی و چهره های به هزار باره بجان آمده چرا در بی عملی انتظار می کشند!؟ روزگاری سیاه تر از این هست!؟ انسان ستیزی خوبنارتر از این هست!؟
چرا اعتصاب عمومی فراخوانده نمی شود!؟
آنان در داخل زندان در میان آنهمه سگهای هار اسلامی از جان گذشته اند با اعتصاب غذا به همه ی جانیان  حکومت اسلامی اعتراض کرده اند، ما بیرون زندان چه می کنیم!؟

گیل آوایی
24 جون 2011

Saturday, June 18, 2011

براستی اسلام چه از جان انسان ِ امروز می خواهد!؟ - گیل آوایی


در خبرها آمده است که زنی اندونزیایی را در عربستان سعودی با شمشیر گردن زدند
اصل خبر چنین است
یک زن اندونزیایی در عربستان سعودی گردن زده شد
۱۳۹۰/۰۳/۲۸
یک زن اندونزیایی امروز در عربستان سعودی با شمشیر گردن زده شد.
به گفته  وزارت کشور عربستان، وی یک زن سعودی را کشته بود.
در مورد انگیزه های قتل و ارتباط قاتل و مقتول اطلاعاتی منتشر نشده است ولی حدود هفتاد در صد  از  یک میلیون و دویست هزار زن اندونزی که در عربستان سعودی کار می کنند، به شغل خدمتکاری اشتغال دارند.
عربستان سعودی در سال جاری میلادی ۲۷ نفر را گردن زده است.
سازمان عفو بین الملل، هفته گذشته از عربستان خواسته بود به مجازات اعدام پایان دهد
منبع خبر: رادیو فردا

با خواندن خبر مو بر تنم راست شد. گر گرفتم. چنان آتشی در من زبانه کشید که با همه ی تلاشم برای گریز از خبرهای کوه آواری چنین، باز به ناگزیر خبر را خواندم. آنچه  که بر ما در بیش از سه دهه گذشته و می گذرد با رویدادهای خونبار در میهن مان ایران که زن ایرانی در خانه و مهمانی و زندان و دانشگاه و خیابان و بیابان و بیغوله های کهریزکی، چنان خونبار مورد تجاوز و شکنجه قرار می گیرد و پیکر بی جانش به آتش کشیده می شود تا سند جنایتهای اسلامی از بین برده شود! خود بخود نسبت به اسلام و مسلمان و خبرهایی از آن حساس شده و پیگیری می کنم.
شاید چنین تداعی شود که با اسلام دشمنی دارم یا دنبال گیر دادن به اسلام هستم یا پی ِ بهانه ای می گردم که به این دین و باور بتازم یا هر چه که بگویند و بگویید و بخواهید به قضاوت بنشینید اما هیچ کدام اینها نیست نه دشمن این دین هستم نه سر جنگ با این دین یا هر دین دیگری دارم ولی با جنایتهایی که بر وطن من رفته وُ می رود وُ در جای جای این جهان پر آشوب روی می دهد، به عنوان یک سلول از پیکر جامعه ی انسانی نمی توانم فریاد بر نیارم و نسبت به اینهمه جنایتی که بر انسان می رود خاموش بمانم
چگونه می توان جنایتهای رفته به زنان در افغانستان، در پاکستان، در افریقا و خاورمیانه یعنی هرجایی که از این دین و باور و فرهنگ نشانی هست، نادیده بگیرم و بی تفاوت بمانم  یا مثل بسیارانی خود را به بلاهت بیمارگونه بزنم و حساب اسلام را از این همه جنایت خونبار جدا بدانم!؟
در ایران بلازده ی اسلام زده ی خونبار ِ ما، جنایت با روزمرگی و ریاکاری هولناکی جریان دارد.  در هر جای دیگری که نیروی سیاسی/فرهنگی/اجتماعی/اقتصادی و هر جهنم نشانی که بگویی از اسلام است، جنایت وُ نفرت وُ انتقام وُ دشمنی ِ هیستریک و غیرانسانی، نسبت به زن اعمال می شود تو گویی همان نا انسانی که به زن چنین برخورد وُ ملاک وُ معیاری روا می دارد از همین زن زاده نشده و مادر وُ خواهرش زن نبوده است و از آنجای کفتار در آمده است که چنین به زن می نگرد و جفا و جنایت می کند.
از همین باور وُ فرهنگ وُ توهمات وُ خرافات ِخونبار، زن گردن زده می شود، دختر زنده بگور می شود، تجاوز دسته جمعی به زن می شود( پاکستان) قتلهای زنجیره ای می شود( زنان تهیدست ِبه ناگزیر خودفروش در خراسان و کرج و......) و در یک کلام اینکه جنایت ِ این دین ِنکبت بار در هر جا وُ هر زمان جاریست و باورمندان آن گردن کلفت می کنند و لابه و عربده و عزا هورا می کنند!
در خبرِ گردن زدن ِ زن ِ اندونزیایی در عربستان سعودی، نخستین تنفر و بیزاری همین مجازات " گردن زدن" است. براستی چه هولناک است چه غیر انسانی و جنایتکارانه است! کاری به اصل ماجرا ندارم همینکه چنین مجازاتی از سوی یک دولت با تکیه به یک قانون با مرجعیت دینی یعنی اسلام! در کشوی روی می دهد چه می تواند باشد جز یک جنایت محض! جز یک ننگ جز یک نفرت جز یک بربریت خونبار!؟
در کشورهای نفت خیز عربی! زنان اندونزی برای کار می روند تا خود و خانواده شان را تامین کنند. اینکه آن خانواده یا زن و مرد سعودی که چنین خدمتکاری به کار می گیرد چه باشد، که باشد، یک پای ماجراست و اینکه چه کرده باشد و با چه هیستریکهای ماسوخیستی ای خدمتکارش را چنان جان به لب کرده باشد که او بخواهد همه چیز را در یک لحظه فریاد کند و چنین شود که زن سعودی را بکشد یعنی اینکه از یک زن اندونزیایی ای که برای کار وُ در آمد به آن کشور رفته باشد و از فیلترهای گزینشی داوطلبان ِ اندونزیایی پیش از فرستاده شدن به عربستان، به سلامت گذشته باشد و رسیده باشد به همین جایی که همین زن ِبخت برگشته ی جان به لب شده، به چنین پرتگاهی کشانده شد.
تصور اینکه زنی چنین بخت برگشته که از پی نان برای کار رفته باشد و به چنین مجازاتی گرفتار آمده باشد یک حس ِ انسانسوزیست که به آتشم می کشد و وجود چنین فرهنگ و باور و دین و مجازاتهای هولناک سوی دیگر ِ درد ِ تاریخی بشریتی ست که داغ ِ چنین دین نفرت انگیز ِ سراپا تناقض و تضاد و نفرت و بندگی و عجز و لابه و عزا، بر پیکر انسان امروز می نهد!
براستی اسلام چه از جان انسان ِ امروز می خواهد!؟ اسلام در وجدانهای بیدار جامعه ی انسانی، چه چیزی جز نفرت و بیزاری به این دین ِ انسانسوز می نهد!؟ آن قتل ندا در خیابان توسط مزدوران اسلامی، آن تجاوز خونبار ترانه موسوی توسط وزیر اسلامی، آن تجاوزهای هولناک در کهریزک توسط سردار اسلامی و آن خونباریهای طالبانها و جنایتهای شریعت خواهان سودان و الجزیره و سومالی و لیبی و یمن و............... وای که درد از اینهمه جنایت و جهل و خرافه از استخوان آدمی هم می گذرد!

گیل آوایی
18 جون 2011


Thursday, June 16, 2011

پیشنهاد : گروه ها و تشکلهای ملی داخل کشور، نمایندگان برون مرزی را معرفی کنند – گیل آوایی

بر کسی پوشیده نیست که حکومت اسلامی نسبت به هر نقطه ی راهبرانه ی مستقل سیاسی در داخل ایران بشدت حساس بوده و با تمام نیرو به قتل و ترور آن پرداخته و می پردازد  و از گردونه ی فعال راهبرانه ی سیاسی خارج می کند. یکی از ضعفهای اعتراضات سه  دهه از مبارزه با این حکومت، دور کردن اعتراضات از هسته یا تمرکز راهبرانه ی آنها بوده است. از این نگاه ضروریست پیوندی علنی و شناخته شده در برون مرز با معرفی و همبستگی داخل کشور شکل گیرد.
یکی از گامهای سازنده و مناسب در شرایط خفقان کنونی از سوی آقایان موسوی و کروبی، معرفی  نمایندگان برون مرزی شان است که این گام با توجه به زندان و ترور و سرکوبهای خونبار داخل ایران، درست و بجا بوده است. به موازات همین گام سازنده به همه گروه ها و تشکلهای ملی و مستقل از حکومت اسلامی یا برآمده از درون این حکومت جنایتبار، پیشنهاد می کنم نمایندگانی در خارج از ایران معرفی نمایند. ضرورت این کار برای مقابله با سرکوب نیروهای راهبرانه ی  در داخل ایران، است و از اهمیت بسیارمهم و لازم برخوردار می باشد.
با چنین پیوند و گزینش و معرفی ِ علنی، امکان شکل گیری هسته ی رهبری در خارج از کشور و تقابل با جایگاه ناگزیر! سیاسی حکومت اسلامی در جهان و نهادهای بین المللی، می باشد که با جایگاه نیروها و احزاب سیاسی ِ تا کنونی ( برون مرز)که در خط و سیاست مشخص سازمانی/حزبی، عمل کرده و می کنند، متفاوت است و یک هسته ی فراگیر ملی شکل می گیرد. چنین نیرویی می تواند هر هسته یا رهبری یا گروه برآمده از درون حکومت اسلامی را که در کلیت اش چرخ در دایره ی همین حکومت اسلامی است، یا با خود در مسیر راستین مبارزه با حکومت اسلامی می کشاند و یا مبارزه خونبار کنونی را از اسارت در ناکارآمدی و در جا زدن آن رها می سازد.
ضرورت دیگر چنین کاری از سوی داخل ایران، اهمیت مبارزه در داخل است و برون مرز همواره نقش جانبی آن را داشته است به عبارت دیگر مبارزه در داخل ایران تعیین کننده است نه خارج.
امیدوارم گروه ها و تشکلها و چهره های ملی در داخل به چنین اقدامی هرچه سریعتر دست زنند
وجود یک هسته ی راهبرانه علنی در خارج از کشور که با معرفی ِ نیروهای داخل کشور ایجاد شده باشد، در مقطع کنونی از اهمیت بسیار مهمی برخوردار است.

با احترام و مهر
گیل آوایی
16 جون 2011