Friday, December 02, 2016

دو داستان از تونی موریسن/ رابرت استون - ترجمه فارسی: گیل آوای




1
تونی موریسنToni Morrison ( کلوئی اردلیا وُفورد[1]) نویسنده و استاد دانشگاه 18 فوریه 1931 در لورین[2]، ایالت اوهایو[3] امریکا زاده شده است. تونی موریسن را بعنوان یک فمینیست می شناسند.
 با اینکه رمانهایش بر حقوق زنان سیاهپوست متمرکز است اما خود او کارهایش را بعنوان فمینیست نمی شناسد. در مصاحبه ای به تاریخ 1998 در پاسخ به اینکه چرا از فمینیسم فاصله می گیرد، می گوید:
" برای اینکه تا آنجایی که می توانم، آزاد باشم. در تصورات خود نمی توانم وضعیتهایی را تن دهم که بسته اند. هر کاری که در دنیای نویسندگی انجام داده ام، بیشتر برای گستردگی و باز کردن درهای تازه بوده تا بستن آنها، حتی نبستن یک کتاب، باز گذاشتن یک پایان برای تفسیری
تازه، بازنگری و قطعی نبودن معنی واژه ها هم."
 تونی موریسن، برنده جایزۀ کتابِ امریکا و پولیتزر[4] در سال 1988 و برنده جایزه نوبل برای ادبیات در سال 1993 می باشد. او در  29 ماه مه  2012 مدال آزادی ریاست جمهوری امریکا را نیز دریافت نموده است. 
آبی ترین چشم[5]، سولا[6]، آواز سلیمان[7] و محبوب[8] در ردیف مشهورترین رمانهای اوست.

گفتاوری و برگردان فارسی  از سایت ویکیپدیای انگلیسی


[1] Chloe Ardelia Wofford
[2] Lorain
[3] Ohio
[4] Pulitzer
[5] The Bluest Eye
[6] Sula
[7] Song of Solomon
[8] Beloved



2


رابرت استون Robert Stone، داستان نویس
رابرت استون Robert Stone  در بروکلین، نیویورک در خانوادۀ پرزبیتاری[1] اسکاتلندی و کاتولیک ایرلندی، که زندگی خود را با کارگری درکشتی های یدک کش در بندر نیویورک تامین می کردند، زاده شد." اوتا سن شش سالگی با مادرش که از بیماری اسکیزوفرنی[2] رنج می برد، زندگی کرد اما پس از بستری شدن مادرش در یک مرکز درمانی، چندین سال را در یک یتیمخانۀ کاتولیک بسر برد.
رابرت استون در داستان " نبودِ بخشش" که او آن را اتوبیوگرافی( زندگینامه ) می نامید، مک کی[3] که شخصیت اصلی داستان است، در سن پنج سالگی به یتیمخانه ای سپرده شد که آنجا را " پویاییِ اجتماعیِ یک صخره مرجانی" می نامید. این شخصیتِ داستانش برآمده از همین بخش از زندگی اوست که تجربه کرد.
بنظر می رسد شخصیتهای بزن بهادر در داستانهای استون
اغلب از تجربه های شخصی خودِ او ریشه می گیرند. استون دوران کودکی دشواری داشت. افزون بر بیماری اسکیزوفرنیِ مادرش، پدرش هم خیلی زود مادرش را ترک کرد و او گرفتار الکل و مواد مخدر بود که باعث شد  از دبیرستان مریست[4] اخراج شود و نتواند تحصیلش را به پایان برد.  پس از آن استون مدت چهار سال به نیروی دریایی پیوست. در این دوره به بسیاری از نقاط دوردست از جمله قطب جنوب و مصر سفر کرد. اما بنا بگفته خودِ استون، هاوانا اولین سفر خارجی اش بود که آیندۀ نویسندگی اش را رقم زد.  خودش می گوید:" هاوانا اولین بندرِ آزادیِ من، اولین شهر خارجی ام بود. سال 1955 بود و من 17 سالم بود. مسئول مخابراتی در یک نیروی تهاجمی آبی/ خشکیِ نیروی دریایی ایالات متحده خدمت می کردم. در آن زمان من از سبکسری هاوانا بیشتر از جدیت بی شرمانه اش جا خوردم."
استون در اوایل دهه شصت مدت کوتاهی به دانشگاه نیویورک رفت و در روزنامۀ " نیویورک دیلی نیوز[5]" به عنوان کارگر ماشین کپی کار کرد. پس از ازدواج به شهر نئورلینز[6] کوچ نمود و در کارگاه والیس استگنر[7] در دانشگاه استانفورد[8] جایی که نوشتن رمانش را آغاز نمود، مشغول شد. اگر چه با کسانی از نسل تاثیر گذار آن زمان، کن کیسی[9] و مری پرانکسترز[10] در ارتباط بود اما از مسافران اتوبوس معروف 1964 در سفر به نیویورک[11] نبود.  
استون در دانشگاههای مختلف امریکا به آموزش برنامه نویسندگی خلاق پرداخت.
در سن 72 سالگی درست پس از دومین مجموعه داستانهای کوتاهش " هوادار مسئله دار" در یک مصاحبه تایید نمود که از بیماری هواگرفتگی( آمفیزم) رنج می برد. می گفت آمفیزم تاوان سیگار کشیدنِ زنجیریِ من است.
هرچه هست هنوز زنده ام"
طبق گفتۀ ناشرِ آثارش، استون دچار بیماریِ انسداد مزمن  ریوی شد و در تاریخ 10 ژانویه 2015 در کی وست[12] در گذشت.
او 55 سال با همسرش جانیس[13] زندگی مشترک داشت و دو فرزندشان بنامهای دیردری[14] ( دختر) و لان[15] ( پسر)
حاصل این زندگی مشترک است.

آثار عمدۀ رابرت استون از این قرارند :

1966: سالن آینه (رمان)
1970: ووسا[16] (فیلمنامه، بر اساس سالن آینه)
1974: سگِ سربازان (رمان) - برنده جایزه ملی کتاب
1978: چه کسی باران را بند می آورد (فیلمنامه، بر اساس سگ سربازان، همکاری نویسنده)
1981: پرچمی برای آفتابخیز (رمان) - فینالیست جایزه پولیتزر. فینالیست PEN / جایزه فاکنر[17]. دو بار فینالیست جایزه ملی کتاب
1986: کودکان روشنایی( کودکان نور) (رمان)
1992: به پل بیرونی رسیدن (رمان) - فینالیست جایزه ملی کتاب
1997: خرس و دخترش (داستانهای کوتاه) - فینالیست جایزه پولیتزر
1998: دروازۀ دمشق (رمان) - فینالیست جایزه ملی کتاب
2003: خلیج ارواح (رمان)
2007: سبز نخستین ( یادمان دهه شصت)( خاطرات)
2010: سرگرمی با مشکلات (داستانهای کوتاه)
2013: مرگ دختر سیاه مو (رمان)
برگرفته، اقتباس و ترچمه بخشهایی از سایت ویکیپدیای انگلیسی در بارۀ رابرت استون




[1] Presbyterian وابسته به کلیسای پرزبیتاریان/پرزبیتاری
[2] Schizophrenia روان گسیختگی
[3] Mackay
[4] Marist
[5] New York Daily News
[6] New Orleans
[7] Wallace Stegner
[8] Stanford
[9] Ken Kesey
[10] Merry Pranksters
[11] کن کسی نویسندۀ رمان " یکی بر فراز آشیانۀ فاخته پرواز کرد ( فیملی با اقتباس از این رمان بان نام پرواز بر فراز آشیانه فاخته  ساخته شده است)، سفری با اتوبوس به سراسر امریکا سازمان داده بود. منظور ازسفر معروف اتوبوس به نیویورک، همین سفر است.
[12] Key West
[13] Janice
[14] Deirdre
[15] Ian
[16] WUSA
[17] Faulkner

عذرخواه میلان کوندرا / ترجمه از فرانسه به انگلیسی: لیندا اشر - ترجمه فارسی: گیل آوایی



عذرخواه
میلان کوندرا MILAN KUNDERA
ترجمه از فرانسه به انگلیسی: لیندا اشر Linda Asher
ترجمه فارسی: گیل آوایی


مماه جون بود. خورشید صبحگاهی از میان ابرها پدیدار می شد و الن در خیابان پاریس[1] آرام در حال قدم زدن بود. دختران جوان را می دید: هر یک از آنان عریانی ناف شان را بین کمربند، بسیار پایین تر از آن و تی شرت لبه بریدۀ خیلی کوتاه، نشان می دادند.  او تحریک می شد. تحریک شده و حتی آزرده: طوری بود که نیروی اغواگرشان را در ران و باسن شان یا پستانهایشان نداشتند بلکه در سوراخ گِردِ کوچکی در مرکز بدنشان داشتند.
و این تحریکش می کرد که واکنش نشان دهد: اگر مردی ( یا دوره ای) رانها را مرکز نیروی اغواگر زن ببیند، چطور کسی
چنان گرایش اروتیک را تعریف یا بیان کند؟
او خود پاسخِ بداهه ای داشت: طول رانها تصور  استعاریِ جاده ای دراز، خیره کننده است( که چرایی دراز بودن رانها ست) که به دستاورد اروتیکی ره می برد. در حقیقت آلن بخودش گفت حتی در میانِ هماغوشی، درازیِ رانها به زن جادوی  عاشقانۀ دست نیافتنی می بخشد.
اگر مردی ( یا دوره ای) باسن ها را مرکز نیروی اغواگر زن ببیند، چطور کسی ویژگیِ چنان گرایش جنسی را بیان یا تعریف کند؟
او خود پاسخ فوری ای ارائه می کند: خشونت، روحیۀ بالا، کوتاهترین راه به هدف. هدفی که تمام دلیل هیجان انگیزی بیشتر برای دو نفر بودن است.
اگر مردی ( یا دوره ای )  پستانها را همچون مرکز نیروی اغواگر زن ببیند، چطور کسی ویژگی چنان گرایش اروتیک را بیان یا تعریف کند؟ او خود پاسخ فوری ای ارائه می دهد" تقدیسِ زن، مریم باکرۀ عیسی مسیحِ شیرخوار، سکسِ نر(نرینگی- م)، بر زانویش دربرابرِ رسالت باشکوه زن.
ولی چطور کسی اروتیسمِ مردی ( یا دوره ای) که نیروی اغواگرِ زن را متمرکز در میانۀ بدن، در ناف، او می بیند، بیان یا تعریف کند؟
از این رو با پرسه زدن در خیابان به ناف فکر می کند. بی آنکه زحمت تکرارش را بخود بدهد یا حتی بطرز عجیبی سرسختانه، چنان کند، یادِ خاطره ای از مادرش در او تداعی می شود : خاطره آخرین دیدار با مادرش.
آن زمان ده ساله بود و در یک ویلای اجاره ای با باغ و استخر شنا، با پدرش تنها در تعطیلات بود. نخستین بار بود که مادرش پس از یک غیبت چند ساله، برای دیدنشان آمده بود. مادر و شوهر سابقش در ویلا مانده و در به روی خود بستند. تا مایلها اطراف ویلا، هوایی خفه کننده داشت. چقدر مادرش می ماند؟ احتمالا بیش از یکی دو ساعت نمی ماند. در این مدت الن سعی کرد خودش را در استخر سرگرم کند. تازه از آن بیرون آمده بود که مادرش آنجا مکثی کرد  تا با او خداحافظی کند. مادرش تنها بود. به همدیگر چه می گفتند؟ نمی دانست.فقط بیاد دارد که مادرش در حال نشستن روی یک صندلی در باغ بود و اینکه پدرش هنوز در حوله خیس حمام رو به مادرش ایستاده بود.
چیزی که گفتند فراموش شده است ولی یک لحظه در یادش ثابت مانده است. یک لحظه محکم، حک شده: مادرش در حالیکه روی صندلی نشسته بود، به ناف پسرش زُل می زد. پسرش هنوز آن را روی شکمش حس می کند. زل زدنی که درکش مشکل بود:  بنظرش حالتی آمیخته به رحم و تحقیرِ غیر قابل شرح می آمد.
لبهای مادرش شکلی از یک لبخند داشت( لبخندی از مهر و تحقیر با هم.). سپس بی آنکه از روی صندلی بلند شود،  بطرف او خم شد و با انگشت نشانه اش، ناف او را لمس کرد. بلافاصله پس از آن، بلند شد و او را بوسید.( آیا واقعاً اورا بوسید؟ احتمالاً، ولی مطمئن نیست.). و رفته بود. ا هرگز او را دوباره ندید.>>ادامه ی این داستان را که با فورمات پی دی اف منتشر شده است می توانید پس از دانلود کردن آن بخوانید. برای دریافت(دانلود) همینجا کلیک کنید. 


[1] Paris street

Monday, November 28, 2016

شهرزاد-هاروکی موراکامی / ترجمه از ژاپنی به انگلیسی: تد گوسن - ترجمه فارسی: گیل آوایی


شهرزاد
هاروکی موراکامی HARUKI MURAKAMI
ترجمه از ژاپنی به انگلیسی: تد گوسن  Ted Goossen
ترجمه فارسی: گیل آوایی
پس از هر عشقبازی، او مانند ملکه شهرزاد در داستان هزار و یک شب، داستان عجیب و غریبی برای هابارا[1] تعریف کرده است. البته اگر چه هابارا برخلاف پادشاه، بنا نداشت که بامداد همان شب سر از او جدا کند ( هرچند تا صبح با پادشاه هرگز نماند). برای هابارا داستان تعریف می کرد چون خودش می خواست. هابارا هم فکر می کرد که او از غلتیدن در رختخواب و حرف زدن با مردی در چنان وقتِ بی حالی وُ خلسۀ پس از عشقبازی لذت می برد و هم  احتمالا برای این که دلش می خواست به هابارا آرامش دهد چون او هر روز می بایست محبوس در  خانه می گذراند.
برای همین، هابارا او را شهرزاد، روایتگر قصه، نامیده بود. هابارا هرگز این اسم را جلوی او به زبان نیاورد اما در دفتر روزنگاریِ کوچکش، از او به همین نام یاد می کرد. با روان نویس یادداشت می کرد " شهرزاد امروز آمد". سپس اصل ماجرای آن روز را که به سادگی، رازگونه ثبت می کرد، مطمئن می شد از اینکه بعدها اگر کسی آن را احتمالاً می خواند، چیزی از آن سردرنمی آورد.
هابارا نمی دانست که داستانهای او حقیقت یا ساختگی یا بخشی حقیقی و بخشی ساختگی ست. بیان آن ممکن نبود. داستانهایی که می گفت در آن واقعیت، تصور و فانتزی محض با هم بنظر می آمدند. برای همین هم هابارا از آنها طوری لذت می برد که بچه ها از داستان بی پرسشهای زیاد، لذت می بردند. برای هابارا نهایتاً چه فرق می کرد اینکه داستانها حقیقت یا دروغ یا آمیخته ای از هردو بودند؟
هر چه که بوده باشد شهرزاد هدیه ای بود که داشت داستانهای دلچسب تعریف می کرد. مهم نبود چه داستانی بود، شهرزاد به آن ویژگی خاصی می داد، صدایش، زمان بندی اش، قدم زدنش، همه و همه بی نقص بود. شهرزاد توجه شنونده اش را جلب می کرد، از خود بی خود می کرد، او را به تفکر، به حدس و گمان وا می داشت. سپس در پایان، دقیقا همان چیزی که دلش می خواست و دنبالش بود، می داد. هابارا واقعیتهایی که دور و برش می گذشت را حتی اگر یک لحظه هم بود، فراموش می کرد. مانند تخته سیاهی که با پارچۀ خیسی پاک شده باشد، نگرانی ها و خاطرات تلخش را پاک می کرد. بیش از آن چه کسی می توانست انتظار بیشتر داشته باشد؟ آن هم در این نقطه از زندگی اش که هابارا فراموشی را بیش از هر چیز دیگری می خواست.
شهرزاد سی و پنج ساله، چهار سال از هابارا بزرگتر بود. زنی خانه دار با دو بچه مدرسه رو( هرچند یک پرستار نام نویسی شده برای کار بود و ظاهراً هر لحظه ممکن بود برای کاری فراخوانده می شد). شوهرش یک کارمند شرکتی بود. خانه شان با خانۀ هابارا بیست دقیقه با ماشین فاصله داشت. اینها همۀ اطلاعاتی بود که او خودخواسته گفته بود. هابارا هیچ امکانی برای تشخیصِ درستی یا نادرستی آن نداشت اما هیچ دلیل خاصی هم نمی دید که به آن شک کند.
شهرزاد هرگز اسمش را نگفته بود. شهرزاد پرسیده بود" دلیلی ندارد که نامم را بدانی. دارد؟" نه حتی یک بار هم هابارا را به اسم صدا زد هرچند البته می دانست که اسمش چه هست. شهرزاد عاقلانه از نامیدن به اسم، دوری می جست. طوری که برایش ناخوشایند یا ناجور بود که اسم به زبانش بیاید.
شهرزاد حداقل در ظاهر هیچ چیز مشترکی از نظر زیبایی با ملکه هزار و یکشب نداشت. به اواسط میانسالی اش می رسید و  تا آن وقت نشانه های چین و چروک در گوشه های چشم و شل بودنِ عضله هایش دیده می شد. سبک موهایش، آرایش او و شیوه لباس پوشیدنش چندان به سن و سالش نمی آمد اما به شکلی هم نبود که موجب تحسین باشد و از آن تعریف کنند. قیافه اش چندان هم از جذابیت  بی بهره نبود ولی صورتش حالتی دقیق شده داشت طوری که به نوعی مبهم  می نمود. پیامد چنین وضعیتی این بود که کسانی که از کنارش در خیابان می گذشتند یا در یک آسانسور قرار می گرفتند احتمالا توجهشان کمی به او جلب می شد. ده سال پیشتر شاید همچون زن جوانی سرزنده و جذاب توجه کسانی را جلب می کرد. در یک نقطه ای اگرچه چنان توجهاتی در زندگی اش از بین رفته بود و بنظر بعید می آمد که دوباره چنان  توجهاتی را دوباره بخود جلب کند.
شهرزاد هفته ای دوبار برای دیدن هابارا می آمد. روزهایی که می آمد ثابت نبود ولی هرگز آخر هفته نمی آمد. بدون شک با خانواده اش می گذراند. همیشه یک ساعت پیش از آمدنش زنگ می زد. از سوپرمارکتِ محل موادغذایی می خرید و با ماشینش برای هابارا می آورد. ماشینش یک مزدای آبی کوچک بدون صندوق عقب اما با در پشتی بود. یک مدل قدیمی بود و یک فرورفتگی در سپر پشت داشت و چرخهایش سیاه با نوار سفید بود. ماشین را در محل پارکینک که برای همان خانه مشخص شده بود پارک می کرد و کیسه های خریدها را به جلوی در خانه می آورد و زنگ در را می زد. سپس از روزنه در نگاه می کرد. هابارا قفل در را باز می کرد و زنجیر پشت در را از قلابش رها می کرد و او را به داخل خانه فرا می خواند.  در آشپزخانه موادغذایی خریداری شده را دسته بندی می کرد و در یخچال می گذاشت. سپس  از چیزهایی که باید در دیدار بعدی اش می خرید و می آورد، فهرستی تهیه می کرد. این کارها را با مهارت و کمترین کار اضافی ، چیزی مثل کمترین حرکت برای تمام کار، انجام می داد.
وقتی کارش را تمام می کرد، هر دو نفر بی هیچ حرفی به اتاق خواب می رفتند طوری که جریان نامرئی ای اختیار از آنها گرفته باشد. شهرزاد به سرعت لباسهایش را در می آورد و هنوز بی حرف در رختخواب به هابارا می پیوست. او همچنین در مدت عشقبازی شان بندرت حرف می زد. هر حرکتش را طوری می کرد که وظیفه ای را انجام می داد. وقتی در عادت ماهانه بود، از دستانش برای رسیدن به همان نتیجه استفاده می کرد. مهارت حرفه ایش به هابارا گوشزد می کرد که او یک پرستار واقعی ست.
پس از سکس، در رختخواب دراز می کشیدند و حرف می زدند. دقیق تر اینکه بیشتر شهرزاد حرف می زد و هابارا گوش می کرد گاه حرفی بجا می گفت یا در مورد خاصی در جایی دیگر سوال می کرد. وقتی ساعت چهار و نیم را نشان می داد، داستانش را قطع می کرد( به دلایلی، همیشه بنظر می رسید که به اوج خودش رسیده است) از رختخواب می پرید و لباسهایش را جمع می کرد و آماده ترک کردنِ آنجا می شد. باید به خانه می رفت. می گفت که شام باید آمده کند.
هابارا تا کنار در، با او می آمد، زنجیر پشت در را رها می کرد و از لای پرده او را می دید که با مزدای آبی از راه ماشین روی جلوی خانه دور می شد. در ساعت شش شام ساده ای آماده می کرد و به تنهایی می خورد. زمانی بعنوان آشپز کار می کرد از این رو برایش کاری نداشت که یک وعده غذا با چیزهایی که داشت آماده کند. با شامش پریر[2]  ( هرگز لب به الکل نمی زد) و پس از آن قهوه می نوشید که در حال نوشیدن به دی وی دی[3] هم نگاه می کرد یا کتاب می خواند. کتابهای قطور را دوست داشت بخصوص کتابهایی که باید چند بار می خواند تا می فهمید. کارهای زیاد دیگری نبود که انجام می داد. کسی نداشت با او حرف بزند. کسی نداشت به او زنگ بزند. بدون کامپیوتر هم امکان نداشت به اینترنت دسترسی می داشت. هیچ روزنامه ای برایش نبود و هرگز تلویزیون هم تماشا نمی کرد. ( برای این کار دلیل خوبی وجود داشت). نیاز به گفتن نبود که او نمی توانست بیرون برود. اگر به هردلیلی دیدارهای
شهرزاد قطع می شد، او کاملا تنها می ماند.
هابارا در مورد آینده اش زیاد نگران نبود. اگر اتفاقی می افتاد، فکر می کرد می گفت " سخت خواهد بود اما یک جوری از پس آن بر خواهم آمد. در یک جزیره متروک نیستم. نه." فکر می کرد، در یک جزیره متروک هست هرچند قادر نبود در رختخواب با شهرزاد حرف بزند یا دقیقتر بخش دیگرداستان او را از دست بدهد.
شهرزاد زمانی که همچنان با هم در رختخواب بودند، گفت، "من در زندگی پیشین یک ماهی مکنده بودم" یک نظر ساده و مستقیم بود طوری که بگوید قطب شمال در دورهای شمال است. هابارا هیچ درکی از اینکه ماهی مکنده چگونه موجودی بود، نداشت. بسیار کمتر از چیزی که یکی بنظر می رسید بود. پس نظر خاصی در باره این موضوع نداشت.
شهرزاد پرسید" می دانی یک ماهی مکنده چطور یک قزل آلا را می خورد؟"


[1] Habara
[2] Perrier نوعی آب معدنی گازدار
[3] DVD

Wednesday, November 23, 2016

دیروز - هاروکی موراکامی - ترجمه ی فارسی: گیل آوایی



دیروز
هاروکی موراکامی
昨日
村上春樹
YESTERDAY
HARUKI MURAKAMI
برگردان فارسی: گیل آوایی
28 جون 2014

تا جاییکه می دانم تنها کسی که تاکنون شعرهای ژاپنی را واردِ " دیروز"  ترانۀ  بیتلز" کرده ( و آن هم خواسته با لهجه کانسایی نه لهجۀ دیگر)، کسی بود به نام کیتارو. او عادت داشت به شکل خاص خودش این آواز را وقتی حمام می کرد بخواند.
دیروز
دو روز پیش از فرداست
روزِ پس از دو روزِ پیش.

تا جاییکه بیاد دارم اینطور شروع می شد. اما مدت درازی ست که که نشنیده ام و نمی دانم چه برسر آن آمد. هرچند  شعرهای کیتارو از آغاز تا پایان تقریبا بی معنی، نامفهوم بود که ربطی به کلمات اصلی شعر نداشت.
آن آهنگ آشنای عاشقانۀ ملانکولی، آمیخته با لهجه ملایم کانسایی - که می توانی وارونۀ ترحم بنامی اش برای ترکیبی عجیب، یک انکار جسورانه هر چیز سازنده ای، ساخته شد. حداقل بنظر من اینطور می آمد. آن وقتها من فقط می شنیدم و سرم را تکان می دادم. می توانستم به  آن بخندم اما در عین حال می توانستم نوعی معنی نهفته در آن را حس کنم.
در آغاز من با کیتارو در یک کافی شاپ نزدیکِ دانشگاه واسِدا آشنا شدم. جاییکه با هم بصورت نیمه وقت کار می کردیم. من در آشپزخانه کار می کردم و کیتارو پیشخدمت بود.  زمانی که  خلوت بود، عادت داشتیم زیاد حرف بزنیم. هر دونفرمان بیست سال داشتیم، زادروزمان فقط یک هفته فرق داشت.
یک روز گفتم:
-         " کیتارو اسم غیر عادی ای ست"


Tuesday, October 11, 2016

سمفونی یا سنفونی!؟ – گیل آوایی

 سمفونی یا سینفونیا و سینفونیتا
گپی با یکی از دوستان فرهیخته ام پیش آمد که مرا به جستجویی در رابطه با ریشه و معنا و تفاوتها و چرایی و استفاده ی درستِ واژه ی سمفونی یا سنفونی کشاند. برای این کار نخست سراغ منابع انگلیسی زبان رفته ام و گشتی در دنیای مجازی زده ام. آنچه در زیر می خوانید نتیجه ی این جستار است شاید برای خوانندگان جالب و حتی مفید باشد. 
معنی لغوی در فرهنگ لغت: 
سینفونیتا
سینفونیا = لاتین(یونانی) Συμφωνία 
بیان واژه شناسانه و ریشه شناسانه سینفونیتا: ایتالیایی ست، به سینفونیای خیلی کوچک گفته می شود و از 1907 رایج شده است 
سینفونیا(سینفونی)
(موسیقی ایتالیایی قدیم) پیش‌درآمد، پیش درآمد اپرا 
سمفونی
(موسیقی) سمفونی (قطعه‌ی موسیقی کامل که معمولا چند movement دارد)
بخش آوازی قطعه‌ی موسیقی (مخفف) symphony orchestra
.
سینفونیا در موسیقی ایتالیایی قدیم به پیش درآمد یا پیش درآمد اپرا گفته می شد. در ویکیپدیای انگلیسی چنین آمده است:
سینفونیا کنسرتانته
سینفونیا کلمه ای ایتالیایی برای سمفونی و بر آمده از لفظ لاتین سیمفونیا symphonia (سیمفونیا) است. در جای خود از زبان یونان باستان συμφωνία symphōnia به معنی توافق یا همسازی/ همخوانی/همگانی از پیشوند با هم σύν =>(سیگنوراسالونیو )و صدا ϕωνή =>(آمیگو نومیتا) ریشه می گیرد. در زبان انگلیسی این کلمه ازقرن هفده یا هیجده رایج شده که به قطعه ای ارکسترال برای پیش درآمد( شناساندن/معرفی)، میانپرده یا پایانی موسیقی در یک اپرا، اوریتاریو ( موسیقی با مطالب و سرودهای مذهبی) کانتات(سرود) یا سوئیت suite ( مجموعه ای از هم آمیزی سازها برای رقص که در پی هم/پی آیی و ترادف، نواخته می شوند)( ابیت به معنی کاهش، کم شدن، و نیز اسم است که از 1999 بیشتر مطرح شده است) استفاده می شد . این واژه در زبانهای عاشقانه پرتقالی، اسپانیایی نیز بکار برده شده است.
در قرون وسطا حدود 1588 نیز اسمی برای هاردی گاردی( مارکیوز پ-477) بود. یوهان سباستیان باخ این شناسه را برای آهنگهایی که برای کیبوردش موسوم به ابتداعِ سه بخشی، بکار می برد و پس از حدود 1800، از این شناسه برای اپرا به معنی اورتور( فیشر 1998 پ-386) استفاده شده است.
در قرن بیست، و بیست و یکم به ارکستر مجلسی نیز بکار رفته است. مانند سنفونیای شمالی( کندی 2006)
سینفونیا کنسرتانته، از جمله معروف به سمفونی کنسرتانته ) ترکیب یا تلفیقی از سمفونی و ژانرهای کنسرتو(نوع/دسته، از نوعِ/از دستۀ کنسرتو) نامیده می شود. کنسرتی ست که نوازندگان (تکنوازان ) در آن برجسته اند. و در سمفونی اما نوازندگان بخشی از کلِ کنسرتا هستند، نه بخش برجسته از آن. و این گویای آن است که شکلی از موسیقی باشد که در کلاسیک غربی پدید آمده، شکل گرفته است. 
دوران کلاسیک 
در دورۀ باروک[1] فرق بین کنسرتا با سینفونیا( نیز سمفونی) ابتدائاً به شکل کنونی کاملا روشن نبود. کلمۀ سینفونیا مثلا برای نامیدنِ پیش درآمد/بخش معرفی یا شناسه( اورتور ) در اجرا استفاده می شد. آنتونیو ویوالدی کنسرتویی نوشت که در آن تکنوازان منفرد برجسته نبودند. کم و بیش از روی سبک با سنفونیا قابل تشخیص بودند. نزدیک ترین سینفونیا کنسرتانته به عصر باروک کنسرتو گروسو(concerto grosso = کنسرتِ بزرگ) برمی گردد. معروفترینِ این کنسرتها، کنسرتهایی از ارکآنجلو کورلیArcangelo Correlli و جورج فریدریک هاندلGeorge Frideric Handel می باشند.
در عصر کلاسیک( حدوداً 1750-1800)، هر دو سمفونی و کنسرتو معانی مشخص تری می یابند و کنسرتو گروسو( کنسرت بزرگ) همه شان با هم، از جمله آثار آهنگسازان ( آموزشگاه مانهایم)هنرکدۀ مانهایم؛ ناپدید می شوند. و این به آخرین دهه از قرن هیجده به تلاشهایی برای تلفیق هر دو ژانر می انجامد. مانند آثار آهنگسازانِ آموزشگاه مانهایم( هنرکدۀ مانهایم) موسوم به " لندن باخ " و جوانترین پسرِ یوهان سباستیان که از اوایل 1770 سمفونیهای کنسرتانته را در پاریس منتشر می کرد.
موتزارت با آشنان شدن با هنرکدۀ مانهایم از سال 1770 و احتمالا شناختن آثار منشتر شده از یوهان کریستیان باخ، تلاش زیادی برای تولید آثاری در توجیه سینفونی کنسرتانتی نمود. موفق ترین آثار او بقرار زیرند:
- سینفونی کنسرتانته برای ویولون، ویولا و ارکسترا "کی "364( تنها اثری که موتزارت موفق به تمام کردنش شد و در نسخه موثق و قابل اعتماد موجود است.)
- سینفونیا کنسرتانته برای ابوا(شهنا،سازبادی)، کلارینت، هورن، قره نی و ارکسترا "کی 297ب"( از روی تنظیم آن شناخته شده و احتمالا نسخه ای ناموثق است)
جوزف هایدن هم در فاصلۀ دیدارش از لندن، در یک چالش دوستانه با کارآموز پیشنیش اگناز پلی یلIgnaz Pleyel نیز که آن هنگام در لندن بود و کارهایش با ژانرهایشان محبوب و شناخته شده بودند، یک سینفونیا کنسرتانته برای ویولون، سلو، ابوا(شهنا) و قره نی نوشت. هایدن همچنین سیمفونیهایی با بخشهای طولانیِ تکنوازی مانند " روزهنگام سمفونی 6-8، بویژه در اوایل کارِ آهنگسازی اش نوشت. اینها اگر چه به درستی بنام سمفونی شناخته می شوند نه سینفونی کنسرتانتی. نمونه های دیگر از این دوره سینفونیا کنسرتانته کُوزِلِچ در ئی یکنواختِ ماژور برای ماندولین، ترومپت، دوباس، پیانو هستند. سیمفونی کنسرتانته گُوزِک برای ویولون، سلو و سیمفونی کنسرتانته برای کلارینت و قره نی می باشند.
 
عصر رومانیتک
شمار اندکی از آهنگسازان هستند که هنوز آثارشان را پس از دوران موسیقی کلاسیک، سینفونیا کنسرتانته می نامند.هر چند بعضی از کارها نیز هستند: مانند برلیوز هارولدِ Berlioz en Italieبرای ویولا و در ژانرِ نزدیک به ارکسترا 
بتهون هیچ چیزی که یک سینفونیا کنسرتانته مشخص شده باشد ننوشت اگر چه برخی کنسرتو تریپلِ( سه کنسرتو) او را در این ژانر مناسب می دانند.
سمفونی
و اما سمفونی در مجموع معانی و شرح آن چنین در ویکیپدیای انگلیسی آمده است:
سمفونی یک اثر موسیقی گسترده شده در موسیقی کلاسیک غربی ست که عموما توسط آهنگسازان برای ارکستر نوشته شده اند. هرچند این واژه معانی زیادی برآمده از ریشه اصلی آن در عصر بونان باستان دارد که جهان آن را از قرن هیجدهم تا به امروز بشرح زیر رایج کرده است:
کاری مرکب از چندین بخش یا چرخش( موومنت-موومان)، اغلب چهار بخش با نخستین آن بشکل سونات است. سمفونیها برای سازهای سیمی ( ویولون، ویولا، سلو و دابل باس)، سازهای بادی برنزی، سازهای بادی چوبی، سازهای کوبه ای همه با هم در حدود سی تا صد نوازده را در بر می گیرد.
سمفونیها باصطلاح موسیقی در برگیرنده همه بخشهای سازیند. نوازندگان ارکستر بخشهایی را که فقط مختص سازخود آنهاست می نوازند. شمار اندکی از سمفونیها نیز بخشهای صدایی هستند ( بعنوان مثال سمفونی شماره 9 بتهون)
 
ریشۀ کلمه سمفونی
کلمه سمفونی از زبان یونان باستان Συμφωνία =>سیمفونیاست. 
در ویکیپدیای فارسی چنین آمده است:
سمفونی به انگلیسی (symphony)و از کلمهٔ یونانی Συμφωνία =>سیمفونیا گرفته شده است .
سمفونی در موسیقی کلاسیک به قطعه‌ای ارکسترال گفته می‌شود که از چند بخشِ مجزّا به نام موومان تشکیل شده باشد. هر سمفونی دارای فرم سونات است. فرم سمفونی در حقیقت همان فرم چهار بخشی یا چهار موومان است .
قدمت سمفونی به قرن هجدهم میلادی در اروپا بازمی‌گردد . یوزف هایدن، موتزارت، و به ویژه بتهوون در شکل‌گیری آن تأثیر به سزایی داشته‌اند .
.
در سایت هامون ایران نوشتار مبسوطی در رابطه با سمفونی و تاریخچه ی آن به قلم محسن دوراهکی آمده است و برای آگاهی می توانید به آن مراجعه کنید. این نوشتار در نشانی زیر منتشر شده است:

http://www.hamooniran.com/item/3537 

 .
...............
[1] دوران یا عصر باروک به زمانی گفته می شود که سبکی از موسیقی بین سالهای 1600-1700 پدید آمده است که به نام همین دوره یعنی دوران یا عصر باروک معروف شده است.