Tuesday, October 11, 2016

سمفونی یا سنفونی!؟ – گیل آوایی

 سمفونی یا سینفونیا و سینفونیتا
گپی با یکی از دوستان فرهیخته ام پیش آمد که مرا به جستجویی در رابطه با ریشه و معنا و تفاوتها و چرایی و استفاده ی درستِ واژه ی سمفونی یا سنفونی کشاند. برای این کار نخست سراغ منابع انگلیسی زبان رفته ام و گشتی در دنیای مجازی زده ام. آنچه در زیر می خوانید نتیجه ی این جستار است شاید برای خوانندگان جالب و حتی مفید باشد. 
معنی لغوی در فرهنگ لغت: 
سینفونیتا
سینفونیا = لاتین(یونانی) Συμφωνία 
بیان واژه شناسانه و ریشه شناسانه سینفونیتا: ایتالیایی ست، به سینفونیای خیلی کوچک گفته می شود و از 1907 رایج شده است 
سینفونیا(سینفونی)
(موسیقی ایتالیایی قدیم) پیش‌درآمد، پیش درآمد اپرا 
سمفونی
(موسیقی) سمفونی (قطعه‌ی موسیقی کامل که معمولا چند movement دارد)
بخش آوازی قطعه‌ی موسیقی (مخفف) symphony orchestra
.
سینفونیا در موسیقی ایتالیایی قدیم به پیش درآمد یا پیش درآمد اپرا گفته می شد. در ویکیپدیای انگلیسی چنین آمده است:
سینفونیا کنسرتانته
سینفونیا کلمه ای ایتالیایی برای سمفونی و بر آمده از لفظ لاتین سیمفونیا symphonia (سیمفونیا) است. در جای خود از زبان یونان باستان συμφωνία symphōnia به معنی توافق یا همسازی/ همخوانی/همگانی از پیشوند با هم σύν =>(سیگنوراسالونیو )و صدا ϕωνή =>(آمیگو نومیتا) ریشه می گیرد. در زبان انگلیسی این کلمه ازقرن هفده یا هیجده رایج شده که به قطعه ای ارکسترال برای پیش درآمد( شناساندن/معرفی)، میانپرده یا پایانی موسیقی در یک اپرا، اوریتاریو ( موسیقی با مطالب و سرودهای مذهبی) کانتات(سرود) یا سوئیت suite ( مجموعه ای از هم آمیزی سازها برای رقص که در پی هم/پی آیی و ترادف، نواخته می شوند)( ابیت به معنی کاهش، کم شدن، و نیز اسم است که از 1999 بیشتر مطرح شده است) استفاده می شد . این واژه در زبانهای عاشقانه پرتقالی، اسپانیایی نیز بکار برده شده است.
در قرون وسطا حدود 1588 نیز اسمی برای هاردی گاردی( مارکیوز پ-477) بود. یوهان سباستیان باخ این شناسه را برای آهنگهایی که برای کیبوردش موسوم به ابتداعِ سه بخشی، بکار می برد و پس از حدود 1800، از این شناسه برای اپرا به معنی اورتور( فیشر 1998 پ-386) استفاده شده است.
در قرن بیست، و بیست و یکم به ارکستر مجلسی نیز بکار رفته است. مانند سنفونیای شمالی( کندی 2006)
سینفونیا کنسرتانته، از جمله معروف به سمفونی کنسرتانته ) ترکیب یا تلفیقی از سمفونی و ژانرهای کنسرتو(نوع/دسته، از نوعِ/از دستۀ کنسرتو) نامیده می شود. کنسرتی ست که نوازندگان (تکنوازان ) در آن برجسته اند. و در سمفونی اما نوازندگان بخشی از کلِ کنسرتا هستند، نه بخش برجسته از آن. و این گویای آن است که شکلی از موسیقی باشد که در کلاسیک غربی پدید آمده، شکل گرفته است. 
دوران کلاسیک 
در دورۀ باروک[1] فرق بین کنسرتا با سینفونیا( نیز سمفونی) ابتدائاً به شکل کنونی کاملا روشن نبود. کلمۀ سینفونیا مثلا برای نامیدنِ پیش درآمد/بخش معرفی یا شناسه( اورتور ) در اجرا استفاده می شد. آنتونیو ویوالدی کنسرتویی نوشت که در آن تکنوازان منفرد برجسته نبودند. کم و بیش از روی سبک با سنفونیا قابل تشخیص بودند. نزدیک ترین سینفونیا کنسرتانته به عصر باروک کنسرتو گروسو(concerto grosso = کنسرتِ بزرگ) برمی گردد. معروفترینِ این کنسرتها، کنسرتهایی از ارکآنجلو کورلیArcangelo Correlli و جورج فریدریک هاندلGeorge Frideric Handel می باشند.
در عصر کلاسیک( حدوداً 1750-1800)، هر دو سمفونی و کنسرتو معانی مشخص تری می یابند و کنسرتو گروسو( کنسرت بزرگ) همه شان با هم، از جمله آثار آهنگسازان ( آموزشگاه مانهایم)هنرکدۀ مانهایم؛ ناپدید می شوند. و این به آخرین دهه از قرن هیجده به تلاشهایی برای تلفیق هر دو ژانر می انجامد. مانند آثار آهنگسازانِ آموزشگاه مانهایم( هنرکدۀ مانهایم) موسوم به " لندن باخ " و جوانترین پسرِ یوهان سباستیان که از اوایل 1770 سمفونیهای کنسرتانته را در پاریس منتشر می کرد.
موتزارت با آشنان شدن با هنرکدۀ مانهایم از سال 1770 و احتمالا شناختن آثار منشتر شده از یوهان کریستیان باخ، تلاش زیادی برای تولید آثاری در توجیه سینفونی کنسرتانتی نمود. موفق ترین آثار او بقرار زیرند:
- سینفونی کنسرتانته برای ویولون، ویولا و ارکسترا "کی "364( تنها اثری که موتزارت موفق به تمام کردنش شد و در نسخه موثق و قابل اعتماد موجود است.)
- سینفونیا کنسرتانته برای ابوا(شهنا،سازبادی)، کلارینت، هورن، قره نی و ارکسترا "کی 297ب"( از روی تنظیم آن شناخته شده و احتمالا نسخه ای ناموثق است)
جوزف هایدن هم در فاصلۀ دیدارش از لندن، در یک چالش دوستانه با کارآموز پیشنیش اگناز پلی یلIgnaz Pleyel نیز که آن هنگام در لندن بود و کارهایش با ژانرهایشان محبوب و شناخته شده بودند، یک سینفونیا کنسرتانته برای ویولون، سلو، ابوا(شهنا) و قره نی نوشت. هایدن همچنین سیمفونیهایی با بخشهای طولانیِ تکنوازی مانند " روزهنگام سمفونی 6-8، بویژه در اوایل کارِ آهنگسازی اش نوشت. اینها اگر چه به درستی بنام سمفونی شناخته می شوند نه سینفونی کنسرتانتی. نمونه های دیگر از این دوره سینفونیا کنسرتانته کُوزِلِچ در ئی یکنواختِ ماژور برای ماندولین، ترومپت، دوباس، پیانو هستند. سیمفونی کنسرتانته گُوزِک برای ویولون، سلو و سیمفونی کنسرتانته برای کلارینت و قره نی می باشند.
 
عصر رومانیتک
شمار اندکی از آهنگسازان هستند که هنوز آثارشان را پس از دوران موسیقی کلاسیک، سینفونیا کنسرتانته می نامند.هر چند بعضی از کارها نیز هستند: مانند برلیوز هارولدِ Berlioz en Italieبرای ویولا و در ژانرِ نزدیک به ارکسترا 
بتهون هیچ چیزی که یک سینفونیا کنسرتانته مشخص شده باشد ننوشت اگر چه برخی کنسرتو تریپلِ( سه کنسرتو) او را در این ژانر مناسب می دانند.
سمفونی
و اما سمفونی در مجموع معانی و شرح آن چنین در ویکیپدیای انگلیسی آمده است:
سمفونی یک اثر موسیقی گسترده شده در موسیقی کلاسیک غربی ست که عموما توسط آهنگسازان برای ارکستر نوشته شده اند. هرچند این واژه معانی زیادی برآمده از ریشه اصلی آن در عصر بونان باستان دارد که جهان آن را از قرن هیجدهم تا به امروز بشرح زیر رایج کرده است:
کاری مرکب از چندین بخش یا چرخش( موومنت-موومان)، اغلب چهار بخش با نخستین آن بشکل سونات است. سمفونیها برای سازهای سیمی ( ویولون، ویولا، سلو و دابل باس)، سازهای بادی برنزی، سازهای بادی چوبی، سازهای کوبه ای همه با هم در حدود سی تا صد نوازده را در بر می گیرد.
سمفونیها باصطلاح موسیقی در برگیرنده همه بخشهای سازیند. نوازندگان ارکستر بخشهایی را که فقط مختص سازخود آنهاست می نوازند. شمار اندکی از سمفونیها نیز بخشهای صدایی هستند ( بعنوان مثال سمفونی شماره 9 بتهون)
 
ریشۀ کلمه سمفونی
کلمه سمفونی از زبان یونان باستان Συμφωνία =>سیمفونیاست. 
در ویکیپدیای فارسی چنین آمده است:
سمفونی به انگلیسی (symphony)و از کلمهٔ یونانی Συμφωνία =>سیمفونیا گرفته شده است .
سمفونی در موسیقی کلاسیک به قطعه‌ای ارکسترال گفته می‌شود که از چند بخشِ مجزّا به نام موومان تشکیل شده باشد. هر سمفونی دارای فرم سونات است. فرم سمفونی در حقیقت همان فرم چهار بخشی یا چهار موومان است .
قدمت سمفونی به قرن هجدهم میلادی در اروپا بازمی‌گردد . یوزف هایدن، موتزارت، و به ویژه بتهوون در شکل‌گیری آن تأثیر به سزایی داشته‌اند .
.
در سایت هامون ایران نوشتار مبسوطی در رابطه با سمفونی و تاریخچه ی آن به قلم محسن دوراهکی آمده است و برای آگاهی می توانید به آن مراجعه کنید. این نوشتار در نشانی زیر منتشر شده است:

http://www.hamooniran.com/item/3537 

 .
...............
[1] دوران یا عصر باروک به زمانی گفته می شود که سبکی از موسیقی بین سالهای 1600-1700 پدید آمده است که به نام همین دوره یعنی دوران یا عصر باروک معروف شده است.

Thursday, June 09, 2016

یک پیشنهاد: یادمانِ یادگاران - جایی در ایران برای یادبودِ نویسندگان/شاعران/هنرمندان ایرانیِ درگذشته در غربت - گیل آوایی

دو روز پیش پیشنهادی را در سایت هنر و ادبیات پرس لیت مطرح کردم از این قرار که جایی( هر جایی از جنگل گرفته تا کویر لوت، از کرانۀ خلیج فارس تا دریای کاسپی) را برای یادمانِ نویسندگان، شاعران و هنرمندان ایرانی که دور از میهن و در غربت درگذشته اند، اختصاص یابد. در چنین جایی با نام نویسنده/شاعر/هنرمند ایرانیِ مورد نظر یک درخت به یادگار کاشته شود.
چنین جایی می تواند محلی برای برای مراسم  یادبود/سالگرد و گرامیداشت نویسنده/شاعر/هنرمند ایرانی از سوی خویشان، دوستان، یاران آشنا، همه ساله برگزار شود.
روی سخن در اینجا بیشتر با کانون نویسندگان ایران و سپس فرهیختگان و تلاشگران فرهنگی و حقوق انسانی در داخل ایران است.
منظور از نویسندگان، شاعران و هنرمندان، آنانی هستند که پس از کوچ، گریز، ترک میهن خود به ایران بازنگشته اند.
خواهش می کنم این پیشنهاد را به هر راهی که ممکن است به آگاهی همگان برسانید تا شاید به آنانی که می توانند، آستین بالا زنند!
با مهر و احترام
گیل آوایی
بهرام شید ۱۸ خرداد ۱۳۹۵ - ۷ ژوئن ۲۰۱۶
هلند

Saturday, April 30, 2016

Rest in peace Shakespeare- GilAvaei

One in the row
A rope
A chair
A world of shamelessness
And I'm thinking:
Rest in peace Shakespeare
To be or not to be
that's not a question any more

Sunday, December 27, 2015

هشت تکه پیتزا- داستانی که ترا به فکر وا می دارد - برگردان فارسی: گیل آوایی



هشت تکه پیتزا- داستانی که ترا به فکر وا می دارد
نیریکهی کریشنا بهاگاوان

همسر: امروز لباس زیاد برای شستن نذار.
شوهر: چرا؟
همسر: خدمتکار گفت که دو روز نخواهد آمد.
شوهر: چرا؟
همسر: گفت که طیِ جشن گرانپاتی[1] برای دیدن نوه اش میره.
همسر: باشه. لباس زیادی نمی ذارم.
همسر: و باید 500 روپیه پاداش واسۀ گرانپاتی بهش بدم؟ پاداش جشن؟
همسر: چرا؟ دیوالی داره می رسه. اون وقت بهش پاداش می دیم.
همسر: آه نه عزیزم. اون فقیره. میره دختر و دخترِ دخترش رو ببینه. واسه همین خوشحالتر میشه. از این گذشته این روزا همه چیز گرون شده چطور می تونه  توو جشن شرکت کنه؟
همسر: تو! تو نمی دونم چرا اینقدر به آسانی احساساتی میشی.
همسر: آه عزیزم. نگران نباش. امروز می خوام سفارشِ پیتزا رو باطل کنم. واسه چی 500 روپیه برا هشت تکه نونِ مونده، دور بریزم.
شوهر: واو........... از این بهتر نمیشه. پیتزا از ما بگیری بدی خدمتکار!

خدمتکار پس از سه روز برمی گردد و شروع به نظافت و گردگیری می کند. شوهر از او می پرسد:
شوهر: خوب. تعطیلیت چطور بود؟
خدمتکار: خیلی خوب صاحب. دیدی[2] 500 روپیه واسه جشن پاداش داده بود.
شوهر: پس اینطور. رفتی وُ دخترت رو دیدی؟ و دخترِ دخترت رُو هم؟
خدمتکار: بله صاحب.  خیلی خوش گذشت. 500 روپیه رُو هم طیِ دو روز خرج کردم.
شوهر: واقعاً؟ اگه اینطوره با 500 رویپه چی کار کردی؟
خدمتکار: 150 روپیه واسه لباس نوه ام، 40 رویپه واسه یه عروسک، 50 روپیه بلوز کاموایی واسه دخترم، 50 روپیه نذری واسه خدا توو معبد،  60 روپیه کرایه اتوبوس....25 رویپه النگو واسه دخترم، یه کمربند قشنگ واسه شوهر دخترم به ارزشِ 50 روپیه، بقیه اش رُو هم واسه خرید کاغذ و مدادِ نوه ام دادم.
خدمتکار صورتحساب خرید را داد.
شوهر: این همه با 500 روپیه؟
با شگقتی شروع به فکر کردن می کند.... هشت تکه پیتزا جلوی چشمش می آید و هر کدام از آنها مانند یک چکش به ذهنش کوبیده می شود.
با قیمت یک پیتزا، شروع می کند به مقایسۀ خرجهایی که خدمتکارش طی دیدار با دخترش کرده بود. هشت تکه پیتزا در برابر چشمانش  به رقص در می آیند. هر کدام از آنها وجدانش را می آزارد. شروع به مقایسه قیمت یک پیتزا برای خودش با خرجهای خدمتکارش در جشنی که رفته بود کرد. اولین تکه....لباس برای دختر، دومین تکه.... برای  بلوز کاموایی، سومین تکه.....نذرِ خدا در معبد، چهارمین تکه....... کرایه اتوبوس. پنجمین تکه.....عروسک، ششمین تکه.... النگوها..... هفتمین تکه..... کمربند برای شوهر دختر. هشتمین تکه....برای کاغذ و مداد.
تا اینجایش فقط از یک زاویه به پیتزا نگاه کرده بود. پیتزا را برگرداند، ببیند از زاویه دیگر چگونه است...... ولی خدمتکارش امروز روی دیگری از پیتزا به او نمایاند.....
هشتمین تکه پیتزا معنی واقعی زندگی را به او نشان داد.  یک لحظه زندگی " خرج کردن برای زندگی" یا " زندگی برای خرج کردم"



Nirikhi Krishna Bhagavan
 Eight Pieces of Pizza
A thought provoking story
Wife: Don’t put so many clothes for wash today
Husband: Why?
She said : Maid has said she won’t come for two days
Husband :Why ?
Wife : She said she is going to meet her granddaughter during Ganpati festival.
Husband : OK, Will not put too many clothes
Wife : And , Shall I give her Rs. 500 for Ganpati ? Festival bonus ?
Husband : Why ? Diwali is approaching , we will give her at that time..
Wife : Oh no dear . She is poor. Going to meet her daughter and granddaughter , so she will also feel nice. Moreover, everything has become so expensive these days. How will she able to celebrate festival ?
Husband : You ! I don’t know why you become emotional so easily.
Wife : Oh dear, don’t worry .I am going to cancel today’s program of ordering Pizza. Why unnecessarily blow away Rs. 500 on eight pieces of stale bread.
Husband : Wow. Great .Snatching Pizza from us and giving to the maid !
Maid returned after three days and got busy in mopping and dusting. Husband asked her:
Husband : So, how was the vacation ?
Maid : very nice sahib.. Didi had given Rs 500 .. festival bonus.
Husband : So you went and met your daughter ? and also met your granddaughter ?
Maid: yes sahib. Enjoyed a lot and spent Rs 500 in two days time.
Husband : Really ? Ok so what did you do with Rs. 500?
Maid : Rs. 150 for dress for granddaughter, Rs 40 for a doll, bought sweets worth Rs 50, for daughter, Rs 50 as offering to Deity in temple, Rs 60 towards bus fare….Rs 25 for bangles for daughter, bought a nice belt worth Rs 50 for son-in-law, balance Rs 75
gave to daughter to buy copy and pencil for granddaughter. Maid gave a full account of the expenses incurred
Husband : so much in Rs 500? With surprise, he started thinking….the eight pieces of Pizza appeared in front of his eyes and each one of them acted as a hammer started pricking his consciousness. For the price of one Pizza , he started comparing the expenses his maid had incurred during her visit to her daughter.
The eight pieces of Pizza floated in front of his eyes. Each one of them started hitting his conscience. He started comparing the expense incurred in buying one pizza for himself with the expenses incurred by his maid in the festival she celebrated. First piece .. dress for the child, second piecetowards sweets.. Third piece… towards offering to the deity in the temple. Fourth piece….towards bus fare. Fifth piece..  towards doll. Sixth piece towards bangles, seventh piece ,, towards belt for the son-in-law. Eight piece towards copy and pencil.
So far he had observed pizza only from one angle. He turned it upside down and observe how it looks like from the other side. .. but today his maid showed him the other side of the pizza….
The eight pieces of pizza showed him the real meaning of life..in an instant the meaning of :
Spending for life
or
Life for spending.”

 برگرفته ازG+


[1] Ganpati
[2] Didi

Friday, December 25, 2015

مصاحبه تلویزیونی با هرتا مولر- مصاحبه گر: نیلز بارفود- ترجمه فارسی: گیل آوایی

هرتا مولر: چطور می توانم ببخشم؟
مصاحبه تلویزیونی با هرتا مولر Herta Müller
مصاحبه گر: نیلز بارفود Niels Barfoed
نویسنده و روزنامه نگار
ترجمه فارسی: گیل آوایی
بخاطر طولانی بودنِ متن، آن را در یک صفحۀ اختصاصیِ این وبلاگ منتشر کرده ام. برای خواندن آن همراه با دیدن ویدئو، همینجا کلیک کنید.

Wednesday, November 04, 2015

دو کتاب در آمازون - گیل آوایی



دو کتابم توسط انتشارات " اچ اند مدیا " اخیراً منتشر شده اند. دوستان کتابخوانم در خارج از ایران  برای تهیه این کتابها می توانند همینجا کلیک کنند.

Thursday, October 08, 2015

آواز بسیار زیبای فرانسوی با صدای لئو فِرِه، بنام " با زمان " - ترجمه فارسی: گیل آوایی

ترجمه فارسی: گیل آوایی
با  زمان
با زمان، همه چیز از دست می رود
ما چهره ها  و صداها را فراموش می کنیم
قلب از تپیدن می ایستد، دیگر نیازی برای تپیدن، برای جُستن نمی ماند.
ناگزیریم بگذاریم برود و  به زندگی خود ادامه دهیم ( بگذاریم برود و چه خوب هم که برود- م)
با زمان زندگی هم ادامه می یابد،
ما دیگری ای که دوست داشتیمش در باران می جستیم
در باران می جستیم
دیگری ای که در شور و اشتیاق مان گمان می کردیم دوستش  داریم
حرفها را می فهمیدیم،
می توانستیم میان خطهای چهره اش بخوانیم،
علیرغم قولهای واهی ای که با شب ناپدید می شدند، می توانستیم بفهمیم
با گذشتِ زمان همه چیز ازبین می رود
با زمان....
با گذشت زمان همه چیز از دست می رود
حتی بهترین یادمانها، آری بهترین یادمانها، شگفت آور است نه!؟
( یادمانهای خوب مانند شیرینیِ آب نبات 99 سنتیِ در فروشگاهی که به دهان می گذاشتیم. ما در دالانهای مرگ می جستیم.
هر شنبه شب، هنگام که دلنوازی نیست،
با زمان...
با زمان همه چیز از دست می رود
آن که از او بغض درگلو فشردیم
آنکه به هرچیز کوچکش اهمیت می دادیم (  آنکه برای همه و هیچ باورش داشتیم – م)
آن که بخاطر هیچ چیز، هدیه می دادیم
آن که روحش را به پول سیاه می فروشد ( می فروخت – م)
در برابر همه این چیزها ماییم که خودمان را با سگمان در خیابان می کشیم
با زمان همه چیز خوب است
شور و شوقمان را از یاد می بریم
و فراموش می کنیم صداهایی که حرفهای مردم بیچاره را زمزمه می کردند: "زیاد دیر برنگرد، مواظب باش سرما نخوری"
با زمان
با زمان همه چیز از دست می رود
و سالمندی و خاکستری شدن را مانند اسبی از نفس افتاده، حس می کنیم
و در بستر بدشانسی یخ می کنیم
و خودمان را شاید خودفریبانه تنهای محض حس می کنیم
و ما خود را با سالهای رفته گول می زنیم( با گذشت زمان برای سالهای رفتۀ عمرمان حس می کنیم فریب خورده ایم – م)
چنان واقعی/ملموس
با گذشتِ زمان دیگر عاشق نمی شویم.

توضیح: چند ترجمۀ انگلیسیِ این آواز را  در اینترنت دیدم که با توجه به آنها سعی کرده ام مفهوم و حسی که در آن است به فارسی منتقل کنم. شک نیست که در ترجمه  شعر اصولا غیرممکن است معنا و حسی که در اصلِ شعر هست به زبان دوم منتقل نمود اما هرچه هست با ترجمه شعر، در اینجا آواز!،  می شود خودِ شعر را به زبان دوم درک نمود و از آواز آن لذت برد.
Avec Le Temps

Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
On oublie le visage et l'on oublie la voix
Le cœoeur, quand ça bat plus, c'est pas la peine d'aller
Chercher plus loin, faut laisser faire et c'est très bien
Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
L'autre qu'on adorait, qu'on cherchait sous la pluie
L'autre qu'on devinait au détour d'un regard
Entre les mots, entre les lignes et sous le fard
D'un serment maquillé qui s'en va faire sa nuit
Avec le temps tout s'évanouit
Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
Même les plus chouettes souv'nirs ça t'as une de ces gueules
A la gal'rie j'farfouille dans les rayons d'la mort
Le samedi soir quand la tendresse s'en va toute seule
Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
L'autre à qui l'on croyait pour un rhume, pour un rien
L'autre à qui l'on donnait du vent et des bijoux
Pour qui l'on eût vendu son âme pour quelques sous
Devant quoi l'on s'traînait comme traînent les chiens
Avec le temps, va, tout va bien
Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
On oublie les passions et l'on oublie les voix
Qui vous disaient tout bas les mots des pauvres gens
Ne rentre pas trop tard, surtout ne prends pas froid
Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
Et l'on se sent blanchi comme un cheval fourbu
Et l'on se sent glacé dans un lit de hasard
Et l'on se sent tout seul peut-être mais peinard
Et l'on se sent floué par les années perdues
Alors vraiment... avec le temps... on n'aime plus


With Time
With time ...
With time, they go away, everything goes away
We forget the face and we forget the voice
The "heart beat stop", there's no need to go further
Searching further, let it go and that is very well
With time ...
With time, it goes, everything goes
The other we loved, we searched in the rain
The other we guessed with a "passing glance"
Between words, between the lines and under the make-up
On a "disguised" vow, who will "dutifully work nights"
With time everything vanishes
With time ...
With Time, it goes, all goes away,
Even the coolest souveniers that have us "drop our jaw" at the 99 cent store, we scavenge (Farfouille=turn upside down by searching) in the aisles of death,
On Saturday evening when tenderness goes away all alone, With time...
With time, it goes, everything goes
The other whom we took for a pain in the neck, for a nothing
The other to whow we gave the boot and jewelry
For one who would sell his soul for pennies
In face of all this, who dragged ourselves along like street dogs
With time, go, everything is fine
With time ...
With time, it goes, everything goes
We forget the passions and we forget the voices
Which whispered the words of the poor people
"Don't return too late, mostly don't catch a cold."
With time...
With time, it goes, all goes away
And we feel "old and grey" like an "burnt out" horse
And we feel frozen in a bed of "bad luck"
And we feel ourselves all alone, perhaps "falsely self-sufficient"
And we feel ourselves fooled by the lost years
So really,
With time we don't love any more.

Friday, August 28, 2015

باران تندی در پیش است - باب دیلن - ترجمه فارسی: گیل آوایی



باران تندی در پیش است
باب دیلن

آه کجا بوده ای پسرِ چشم آبی ام
و کجا بوده ای جوانک دلبندم
من به دوازده کوهِ مه آلود کشیده شده ام
بر شش  بزرگراه پرپیچ و خم رفته و کشیده شده ام
در میانۀ شش جنگل غمگین گام نهاده ام
برابر چندین اقیانوس مرده ایستاده ام
ده هزار مایل در دهان یک گورستان بوده ام
و این سخت است. سخت، سخت.
بارشی سخت در پیش است.

آه  چه دیدی، پسرِ چشم آبی ام
و چه دیدی پسرک دلبندم
کودکِ تازه زاده شده ای دیدم با  دوازده گرگ دُورش
بزرگراهی از الماسها که هیچ کس در آن نبود
شاخۀ سیاهی دیدم که از آن خون می چکید
اتاقی پر از مردانی با چکشهای خونین
نردبان سفیدی دیدم پوشیده از آب
ده هزار حرّافی که زبانهاشان همه بریده بودند
سلاحهایی دیدم و شمشیرهایی برّان در دستان نوجوان
و این سخت است. سخت است، سخت.
بارشی سخت در پیش است.

و چه شنیدی پسرک چشم آبی ام؟
و چه شنیدی پسرک دلبندم؟
صدای تندری شنیدم که از هشدار می خروشید
خروش موجی که همۀ دنیا را در خود می گرفت
یکصد طبل نوازی دیدم که دستهاشان شعله می کشیدند
ده هزار زمزمه هایی که کسی گوش نمی داد
مردن کسی را شنیدم که از گرسنگی می مُرد. شنیدم بسیارانی که می خندیدند
آواز شاعری شنیدم که در گریه هایش مُرد
صدای دلقکی شنیدم که در کوچه می گریست
و این سخت است. سخت است، سخت.
بارشی سخت در پیش است.

آه با چه کسی آشنا شدی پسرک چشم آبی ام؟
چه کسی، پسرک دلبندم؟
نوجوانی در کنار اسب مرده ای دیدم
مرد  سفیدپوستی دیدم که با سگِ سیاهی قدم می زد
زن جوانی دیدم که بدنش می سوخت
دختر جوانی دیدم که رنگین کمانی به من داد
مردی دیدم که از عشق و  
مرد دیگری که از نفرت زخمی بود
و این سخت است. سخت است، سخت.
بارشی سخت در پیش است.

و اینک چه می کنی پسرک چشم آبی ام؟
اینک چه خواهی کرد پسرک دلبندم؟
پیش ازاینکه باران باریدنش را بیاغازد، می خواهم برگردم
من در ژرفترین ژرفای جنگل سیاه قدم خواهم زد
جاییکه مردم بسیارند و دستهاشان همه خالی،
جایی که گوله های زهر به آبهاشان می ریزند
جاییکه خانۀ در دره به زندانی مرطوب و کثیف ختم می شود
و چهرۀ جلّاد( اعدام کننده) همیشه بخوبی پوشیده(پنهان) است
جایی که گرسنه زشت است، جایی که ارواح فراموش شده اند
جایی که سیاه یک رنگ است، جایی که هیچ کس یک شماره نیست
و آن را خواهم گفت، فکرش را خواهم کرد و از آن خواهم گفت و آن را نفس خواهم کشید
و از کوهستان چنان واخوانش خواهم داد که همه روح ها ببینندش
آنگاه بر اقیانوس آنقدر خواهم ماند تا فرورفتن بیاغازد
اما  آوازم را خوب خواهم دانست پیش از اینکه خواندنش را بیاغازم
و این سخت است. سخت، سخت.
بارشی سخت در پیش است.

نویسنده: باب دیلن
ناشر: شرکت موسیقی باب دیلن

 این نگاره از سایت دویچه وله فارسی برگفته شده است.








 A Hard Rain's a - Gonna Fall
Bob Dylan


Oh, where have you been, my blue-eyed son
And where have you been, my darling young one
I've stumbled on the side of twelve misty mountains
I've walked and I've crawled on six crooked highways
I've stepped in the middle of seven sad forests
I've been out in front of a dozen dead oceans
I've been ten thousand miles in the mouth of a graveyard
And it's a hard, and it's a hard, it's a hard, and it's a hard
It's a hard rain's a-gonna fall

Oh, what did you see, my blue-eyed son
And what did you see, my darling young one
I saw a newborn baby with wild wolves all around it
I saw a highway of diamonds with nobody on it
I saw a black branch with blood that kept drippin'
I saw a room full of men with their hammers a-bleedin'
I saw a white ladder all covered with water
I saw ten thousand talkers whose tongues were all broken
I saw guns and sharp swords in the hands of young children
And it's a hard, and it's a hard, it's a hard, it's a hard
It's a hard rain's a-gonna fall

And what did you hear, my blue-eyed son?
And what did you hear, my darling young one?
I heard the sound of a thunder that roared out a warnin'
Heard the roar of a wave that could drown the whole world
Heard one hundred drummers whose hands were a-blazin'
Heard ten thousand whisperin' and nobody listenin'
Heard one person starve, I heard many people laughin'
Heard the song of a poet who died in the gutter
Heard the sound of a clown who cried in the alley
And it's a hard, and it's a hard, it's a hard, it's a hard
It's a hard rain's a-gonna fall

Oh, what did you meet, my blue-eyed son?
Who did you meet, my darling young one?
I met a young child beside a dead pony
I met a white man who walked a black dog
I met a young woman whose body was burning
I met a young girl, she gave me a rainbow
I met one man who was wounded in love
I met another man who was wounded with hatred
And it's a hard, it's a hard, it's a hard, it's a hard
It's a hard rain's a-gonna fall

And what'll you do now, my blue-eyed son?
And what'll you do now, my darling young one?
I'm a-goin' back out 'fore the rain starts a-fallin'
I'll walk to the depths of the deepest black forest
Where the people are many and their hands are all empty
Where the pellets of poison are flooding their waters
Where the home in the valley meets the damp dirty prison
And the executioner's face is always well hidden
Where hunger is ugly, where souls are forgotten
Where black is the color, where none is the number
And I'll tell it and think it and speak it and breathe it
And reflect it from the mountain so all souls can see it
Then I'll stand on the ocean until I start sinkin'
But I'll know my song well before I start singin'
And it's a hard, it's a hard, it's a hard, it's a hard
It's a hard rain's a-gonna fall

Songwriters
BOB DYLAN

Sunday, March 29, 2015

یک رویا - خورخه لوئیس بورخس -برگردان فارسی: گیل آوایی

Jorge-Luis-Borges-s.jpg

 یک رویا
خورخه لوئیس بورخس
برگردان فارسی: گیل آوایی

جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۱ مارس ۲۰۱۳
در جایی متروک در ایران،
برج سنگی نه چندان بلندی ست 
که نه در دارد نه پنجره ای. 
در تنها اتاقش( با کفی کثیف و شکلی دایره وار) میزی چوبی با یک نیمکت است. 
در آن سلول-دایره، مردی که شبیه من است، 
دارد می نویسد، نمی توانم شعر بلندی را دریابم 
که در باره مردی ست که در سلول دایرۀ دیگری 
شعری می نویسد درباره مردی دیگر 
که در سلول دایرۀ دیگری درباره مردی می نویسد 
که در سلول دایرۀ دیگری و.... 
این روندی ست که پایان نمی گیرد 
و هیچ کس نخواهد توانست چیزی که زندانیان می نویسند، بفهمد.

این شعر توسط جیل لوین از اسپانیایی به انگیسی برگردانده شده است


A DREAM

By Jorge Luis borges,july 6,2009
In a deserted place in Iran 
there is a not very tall stone tower 
that has neither door nor window. 
In the only room (with a dirt floor and shaped like a circle) 
there is a wooden table and a bench. 
In that circular cell, 
a man who looks like me is writing in letters 
I cannot understand a long poem about a man 
who in another circular cell is writing a poem 
about a man who in another circular cell . . . 
The process never ends and no one will be able to read 
what the prisoners write.

(Translated, from the Spanish, by Suzanne Jill Levine.)

_________________
خورخه لوئیس بورخس (به اسپانیایی: Jorge Luis Borges) (۱۸۹۹ - ۱۹۸۶) نویسنده، شاعر و ادیب معاصر آرژانتینی. وی از برجسته ترین نویسندگان آمریکای لاتین است. شهرت او بیشتر به خاطر نوشتن داستان کوتاه است. یکی از مشهورترین کتاب های او، داستان (۱۹۴۴)، گلچینی از داستان های کوتاه بورخس به انتخاب خودش است که مضامینی همچون رویاها، کتاب خانه ها، آیینه ها، حیوان ها، فلسفه، دین و خدا را می توان حلقه اتصال این داستان ها دانست.-گفتاوری از ویکیپدیافارسی

Saturday, February 21, 2015

کینو(داستان) ازهاروکی موراکامی - ترجمه فارسی: گیل آوایی



یک اشاره:
داستان کینو از هاروکی موراکامی را می خوانید. " کینو Kino " هفتمین داستان از موراکامی ست که به فارسی برگردانده ام. شش داستانی که پیشتر بصورت یک مجموعه نیز منتشر کرده ام به قرار زیرند:
شهر گربه ها، سامسا عاشق می شود،  دیروز،  شهرزاد،  بشنو آواز باد را،  دوندۀ نویسنده
و اما متن فارسی این داستان، یعنی کینو را هم  به روال همیشگیِ ترجمه هایم با متن انگلیسی، همراه کرده ام تا هم مقایسۀ دو متن مقدور باشد و هم استفادۀ آن بلحاظ فراگیری زبان انگلیسی برای خوانندگان علاقمند به این زبان میسر باشد.
اسامی در متن عموماً برجسته شده اند تا مشخص شوند. همۀ زیر نویسها و شناسه های خارج از متن اما در رابطه با متن، از سوی من است.

با مهر و احترام
 گیل آوایی
20 فوریه 2015 

Sunday, February 15, 2015

دو داستان از دو نویسنده: تونی موریسن و رابرت استون - ترجمه فارسی: گیل آوایی

پیشگفتار
اگر بگویم دقیق ترین خوانندۀ یک متن کسی ست که آن را ترجمه می کند، بیراه نگفته ام. به بیان دیگر، مترجم دقیق ترین خوانندۀ یک متن است و هیچ نشانی در متن از نگاه مترجم دور نمی ماند! جدای از دقت و وسواس و کلنجارِ تا مرز جان کندن با واژه و ترادفِ آنها و حساسیتهای نفسگیر برای جایگزینها و بیانهای متفاوت و..... گذار همان تعبیر و تفسیر و بیانی ست که پروفسور دیک دیویس[1]، می گوید: ترجمه نوعی عشقبازی ست و من براستی در هر ترجمه به این گفته، ابتدا شک کرده ام و میانۀ کار به آن پوزخند زده ام و در پایان کار جز یقین هیچ نبوده است!
با این اشاره بگویم که اینک دو داستان از دو نویسندۀ امریکایی یعنی تونی موریسن و رابرت استون، را می خوانید. در ترجمۀ این داستانها نیز بیشترین تلاش را کرده ام تا  آنگونه که سبک و ساخت و پرداخت داستان از سوی نویسنده متن اصلی ست در ترجمه فارسی حفظ شود بی آنکه بخاطر شیوایی یا زیبایی ترجمه فارسی، تغییری بیرون از متن اصلی به آن بدهم. مانند همۀ ترجمه های دیگرم، گاه برگردان فارسیِ  واژه یا عبارتی از متنِ اصلی جز با توضیح و بیانی جدای  از متن اصلی امکانپذیر نبوده است برای این کار در هر مورد سعی کرده ام بصورت زیر نویس در هر صفحه توضیح بدهم یا شناسه های لازم را بیاورم. تمامی اسامی را هم بصورت برجسته در متن قرار داده ام تا مشخص تر باشد. افزون بر آن، خودِ اسامی را با حروف انگلیسی در پایین هر صفحه نوشته ام تا شاید تلفظ فارسی شان راحت تر باشد.
گذشته از آوردنِ زندگینامۀ دو نویسنده که از سایتهای اینترنتی برگرفته ام، تمامی توضیحات و زیرنویسها از سوی من است. متن اصلی داستانها را نیز با متن فارسی همراه کرده ام تا هم امکان مقایسه متنها میسر باشد و هم بلحاظ یادگیری زبان انگلیسی مورد استفاده قرار گیرد.

با مهر و احترام

گیل آوایی
بهمن ماه 1393 / فوریه 2015


[1] پرفسور دیک دیویس Dick Davis دهه‌هاست ادبیات فارسی را در دانشگاه‌های تهران، نیوکاسل، سنتا باربارا کالیفرنیا و اخیرا دانشگاه ایالتی اوهایو آمریکا تدریس می‌کند. خود او ترجمه‌اش از منظومه «ویس و رامین» سروده فخرالدین اسعدگرگانی را شاید بیشتر از همه ترجمه‌هایش دوست داشته باشد، اما کار بزرگ دیک دیویس، ترجمه منظوم شاهنامه فردوسی به زبان انگلیسی است، اثری که خلال سال‌های ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۳ در سه جلد منتشر شد و ستایش ایران‌شناسان را به همراه داشت.( احسان عابدی/رادیوفردا ۱۳۹۲/۰۲/۲۷)