Thursday, June 09, 2016

یک پیشنهاد: یادمانِ یادگاران - جایی در ایران برای یادبودِ نویسندگان/شاعران/هنرمندان ایرانیِ درگذشته در غربت - گیل آوایی

دو روز پیش پیشنهادی را در سایت هنر و ادبیات پرس لیت مطرح کردم از این قرار که جایی( هر جایی از جنگل گرفته تا کویر لوت، از کرانۀ خلیج فارس تا دریای کاسپی) را برای یادمانِ نویسندگان، شاعران و هنرمندان ایرانی که دور از میهن و در غربت درگذشته اند، اختصاص یابد. در چنین جایی با نام نویسنده/شاعر/هنرمند ایرانیِ مورد نظر یک درخت به یادگار کاشته شود.
چنین جایی می تواند محلی برای برای مراسم  یادبود/سالگرد و گرامیداشت نویسنده/شاعر/هنرمند ایرانی از سوی خویشان، دوستان، یاران آشنا، همه ساله برگزار شود.
روی سخن در اینجا بیشتر با کانون نویسندگان ایران و سپس فرهیختگان و تلاشگران فرهنگی و حقوق انسانی در داخل ایران است.
منظور از نویسندگان، شاعران و هنرمندان، آنانی هستند که پس از کوچ، گریز، ترک میهن خود به ایران بازنگشته اند.
خواهش می کنم این پیشنهاد را به هر راهی که ممکن است به آگاهی همگان برسانید تا شاید به آنانی که می توانند، آستین بالا زنند!
با مهر و احترام
گیل آوایی
بهرام شید ۱۸ خرداد ۱۳۹۵ - ۷ ژوئن ۲۰۱۶
هلند

Saturday, April 30, 2016

Rest in peace Shakespeare- GilAvaei

One in the row
A rope
A chair
A world of shamelessness
And I'm thinking:
Rest in peace Shakespeare
To be or not to be
that's not a question any more

Sunday, December 27, 2015

هشت تکه پیتزا- داستانی که ترا به فکر وا می دارد - برگردان فارسی: گیل آوایی



هشت تکه پیتزا- داستانی که ترا به فکر وا می دارد
نیریکهی کریشنا بهاگاوان

همسر: امروز لباس زیاد برای شستن نذار.
شوهر: چرا؟
همسر: خدمتکار گفت که دو روز نخواهد آمد.
شوهر: چرا؟
همسر: گفت که طیِ جشن گرانپاتی[1] برای دیدن نوه اش میره.
همسر: باشه. لباس زیادی نمی ذارم.
همسر: و باید 500 روپیه پاداش واسۀ گرانپاتی بهش بدم؟ پاداش جشن؟
همسر: چرا؟ دیوالی داره می رسه. اون وقت بهش پاداش می دیم.
همسر: آه نه عزیزم. اون فقیره. میره دختر و دخترِ دخترش رو ببینه. واسه همین خوشحالتر میشه. از این گذشته این روزا همه چیز گرون شده چطور می تونه  توو جشن شرکت کنه؟
همسر: تو! تو نمی دونم چرا اینقدر به آسانی احساساتی میشی.
همسر: آه عزیزم. نگران نباش. امروز می خوام سفارشِ پیتزا رو باطل کنم. واسه چی 500 روپیه برا هشت تکه نونِ مونده، دور بریزم.
شوهر: واو........... از این بهتر نمیشه. پیتزا از ما بگیری بدی خدمتکار!

خدمتکار پس از سه روز برمی گردد و شروع به نظافت و گردگیری می کند. شوهر از او می پرسد:
شوهر: خوب. تعطیلیت چطور بود؟
خدمتکار: خیلی خوب صاحب. دیدی[2] 500 روپیه واسه جشن پاداش داده بود.
شوهر: پس اینطور. رفتی وُ دخترت رو دیدی؟ و دخترِ دخترت رُو هم؟
خدمتکار: بله صاحب.  خیلی خوش گذشت. 500 روپیه رُو هم طیِ دو روز خرج کردم.
شوهر: واقعاً؟ اگه اینطوره با 500 رویپه چی کار کردی؟
خدمتکار: 150 روپیه واسه لباس نوه ام، 40 رویپه واسه یه عروسک، 50 روپیه بلوز کاموایی واسه دخترم، 50 روپیه نذری واسه خدا توو معبد،  60 روپیه کرایه اتوبوس....25 رویپه النگو واسه دخترم، یه کمربند قشنگ واسه شوهر دخترم به ارزشِ 50 روپیه، بقیه اش رُو هم واسه خرید کاغذ و مدادِ نوه ام دادم.
خدمتکار صورتحساب خرید را داد.
شوهر: این همه با 500 روپیه؟
با شگقتی شروع به فکر کردن می کند.... هشت تکه پیتزا جلوی چشمش می آید و هر کدام از آنها مانند یک چکش به ذهنش کوبیده می شود.
با قیمت یک پیتزا، شروع می کند به مقایسۀ خرجهایی که خدمتکارش طی دیدار با دخترش کرده بود. هشت تکه پیتزا در برابر چشمانش  به رقص در می آیند. هر کدام از آنها وجدانش را می آزارد. شروع به مقایسه قیمت یک پیتزا برای خودش با خرجهای خدمتکارش در جشنی که رفته بود کرد. اولین تکه....لباس برای دختر، دومین تکه.... برای  بلوز کاموایی، سومین تکه.....نذرِ خدا در معبد، چهارمین تکه....... کرایه اتوبوس. پنجمین تکه.....عروسک، ششمین تکه.... النگوها..... هفتمین تکه..... کمربند برای شوهر دختر. هشتمین تکه....برای کاغذ و مداد.
تا اینجایش فقط از یک زاویه به پیتزا نگاه کرده بود. پیتزا را برگرداند، ببیند از زاویه دیگر چگونه است...... ولی خدمتکارش امروز روی دیگری از پیتزا به او نمایاند.....
هشتمین تکه پیتزا معنی واقعی زندگی را به او نشان داد.  یک لحظه زندگی " خرج کردن برای زندگی" یا " زندگی برای خرج کردم"



Nirikhi Krishna Bhagavan
 Eight Pieces of Pizza
A thought provoking story
Wife: Don’t put so many clothes for wash today
Husband: Why?
She said : Maid has said she won’t come for two days
Husband :Why ?
Wife : She said she is going to meet her granddaughter during Ganpati festival.
Husband : OK, Will not put too many clothes
Wife : And , Shall I give her Rs. 500 for Ganpati ? Festival bonus ?
Husband : Why ? Diwali is approaching , we will give her at that time..
Wife : Oh no dear . She is poor. Going to meet her daughter and granddaughter , so she will also feel nice. Moreover, everything has become so expensive these days. How will she able to celebrate festival ?
Husband : You ! I don’t know why you become emotional so easily.
Wife : Oh dear, don’t worry .I am going to cancel today’s program of ordering Pizza. Why unnecessarily blow away Rs. 500 on eight pieces of stale bread.
Husband : Wow. Great .Snatching Pizza from us and giving to the maid !
Maid returned after three days and got busy in mopping and dusting. Husband asked her:
Husband : So, how was the vacation ?
Maid : very nice sahib.. Didi had given Rs 500 .. festival bonus.
Husband : So you went and met your daughter ? and also met your granddaughter ?
Maid: yes sahib. Enjoyed a lot and spent Rs 500 in two days time.
Husband : Really ? Ok so what did you do with Rs. 500?
Maid : Rs. 150 for dress for granddaughter, Rs 40 for a doll, bought sweets worth Rs 50, for daughter, Rs 50 as offering to Deity in temple, Rs 60 towards bus fare….Rs 25 for bangles for daughter, bought a nice belt worth Rs 50 for son-in-law, balance Rs 75
gave to daughter to buy copy and pencil for granddaughter. Maid gave a full account of the expenses incurred
Husband : so much in Rs 500? With surprise, he started thinking….the eight pieces of Pizza appeared in front of his eyes and each one of them acted as a hammer started pricking his consciousness. For the price of one Pizza , he started comparing the expenses his maid had incurred during her visit to her daughter.
The eight pieces of Pizza floated in front of his eyes. Each one of them started hitting his conscience. He started comparing the expense incurred in buying one pizza for himself with the expenses incurred by his maid in the festival she celebrated. First piece .. dress for the child, second piecetowards sweets.. Third piece… towards offering to the deity in the temple. Fourth piece….towards bus fare. Fifth piece..  towards doll. Sixth piece towards bangles, seventh piece ,, towards belt for the son-in-law. Eight piece towards copy and pencil.
So far he had observed pizza only from one angle. He turned it upside down and observe how it looks like from the other side. .. but today his maid showed him the other side of the pizza….
The eight pieces of pizza showed him the real meaning of life..in an instant the meaning of :
Spending for life
or
Life for spending.”

 برگرفته ازG+


[1] Ganpati
[2] Didi

Friday, December 25, 2015

مصاحبه تلویزیونی با هرتا مولر- مصاحبه گر: نیلز بارفود- ترجمه فارسی: گیل آوایی

هرتا مولر: چطور می توانم ببخشم؟
مصاحبه تلویزیونی با هرتا مولر Herta Müller
مصاحبه گر: نیلز بارفود Niels Barfoed
نویسنده و روزنامه نگار
ترجمه فارسی: گیل آوایی
بخاطر طولانی بودنِ متن، آن را در یک صفحۀ اختصاصیِ این وبلاگ منتشر کرده ام. برای خواندن آن همراه با دیدن ویدئو، همینجا کلیک کنید.

Wednesday, November 04, 2015

دو کتاب در آمازون - گیل آوایی



دو کتابم توسط انتشارات " اچ اند مدیا " اخیراً منتشر شده اند. دوستان کتابخوانم در خارج از ایران  برای تهیه این کتابها می توانند همینجا کلیک کنند.

Thursday, October 08, 2015

آواز بسیار زیبای فرانسوی با صدای لئو فِرِه، بنام " با زمان " - ترجمه فارسی: گیل آوایی

ترجمه فارسی: گیل آوایی
با  زمان
با زمان، همه چیز از دست می رود
ما چهره ها  و صداها را فراموش می کنیم
قلب از تپیدن می ایستد، دیگر نیازی برای تپیدن، برای جُستن نمی ماند.
ناگزیریم بگذاریم برود و  به زندگی خود ادامه دهیم ( بگذاریم برود و چه خوب هم که برود- م)
با زمان زندگی هم ادامه می یابد،
ما دیگری ای که دوست داشتیمش در باران می جستیم
در باران می جستیم
دیگری ای که در شور و اشتیاق مان گمان می کردیم دوستش  داریم
حرفها را می فهمیدیم،
می توانستیم میان خطهای چهره اش بخوانیم،
علیرغم قولهای واهی ای که با شب ناپدید می شدند، می توانستیم بفهمیم
با گذشتِ زمان همه چیز ازبین می رود
با زمان....
با گذشت زمان همه چیز از دست می رود
حتی بهترین یادمانها، آری بهترین یادمانها، شگفت آور است نه!؟
( یادمانهای خوب مانند شیرینیِ آب نبات 99 سنتیِ در فروشگاهی که به دهان می گذاشتیم. ما در دالانهای مرگ می جستیم.
هر شنبه شب، هنگام که دلنوازی نیست،
با زمان...
با زمان همه چیز از دست می رود
آن که از او بغض درگلو فشردیم
آنکه به هرچیز کوچکش اهمیت می دادیم (  آنکه برای همه و هیچ باورش داشتیم – م)
آن که بخاطر هیچ چیز، هدیه می دادیم
آن که روحش را به پول سیاه می فروشد ( می فروخت – م)
در برابر همه این چیزها ماییم که خودمان را با سگمان در خیابان می کشیم
با زمان همه چیز خوب است
شور و شوقمان را از یاد می بریم
و فراموش می کنیم صداهایی که حرفهای مردم بیچاره را زمزمه می کردند: "زیاد دیر برنگرد، مواظب باش سرما نخوری"
با زمان
با زمان همه چیز از دست می رود
و سالمندی و خاکستری شدن را مانند اسبی از نفس افتاده، حس می کنیم
و در بستر بدشانسی یخ می کنیم
و خودمان را شاید خودفریبانه تنهای محض حس می کنیم
و ما خود را با سالهای رفته گول می زنیم( با گذشت زمان برای سالهای رفتۀ عمرمان حس می کنیم فریب خورده ایم – م)
چنان واقعی/ملموس
با گذشتِ زمان دیگر عاشق نمی شویم.

توضیح: چند ترجمۀ انگلیسیِ این آواز را  در اینترنت دیدم که با توجه به آنها سعی کرده ام مفهوم و حسی که در آن است به فارسی منتقل کنم. شک نیست که در ترجمه  شعر اصولا غیرممکن است معنا و حسی که در اصلِ شعر هست به زبان دوم منتقل نمود اما هرچه هست با ترجمه شعر، در اینجا آواز!،  می شود خودِ شعر را به زبان دوم درک نمود و از آواز آن لذت برد.
Avec Le Temps

Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
On oublie le visage et l'on oublie la voix
Le cœoeur, quand ça bat plus, c'est pas la peine d'aller
Chercher plus loin, faut laisser faire et c'est très bien
Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
L'autre qu'on adorait, qu'on cherchait sous la pluie
L'autre qu'on devinait au détour d'un regard
Entre les mots, entre les lignes et sous le fard
D'un serment maquillé qui s'en va faire sa nuit
Avec le temps tout s'évanouit
Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
Même les plus chouettes souv'nirs ça t'as une de ces gueules
A la gal'rie j'farfouille dans les rayons d'la mort
Le samedi soir quand la tendresse s'en va toute seule
Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
L'autre à qui l'on croyait pour un rhume, pour un rien
L'autre à qui l'on donnait du vent et des bijoux
Pour qui l'on eût vendu son âme pour quelques sous
Devant quoi l'on s'traînait comme traînent les chiens
Avec le temps, va, tout va bien
Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
On oublie les passions et l'on oublie les voix
Qui vous disaient tout bas les mots des pauvres gens
Ne rentre pas trop tard, surtout ne prends pas froid
Avec le temps...
Avec le temps, va, tout s'en va
Et l'on se sent blanchi comme un cheval fourbu
Et l'on se sent glacé dans un lit de hasard
Et l'on se sent tout seul peut-être mais peinard
Et l'on se sent floué par les années perdues
Alors vraiment... avec le temps... on n'aime plus


With Time
With time ...
With time, they go away, everything goes away
We forget the face and we forget the voice
The "heart beat stop", there's no need to go further
Searching further, let it go and that is very well
With time ...
With time, it goes, everything goes
The other we loved, we searched in the rain
The other we guessed with a "passing glance"
Between words, between the lines and under the make-up
On a "disguised" vow, who will "dutifully work nights"
With time everything vanishes
With time ...
With Time, it goes, all goes away,
Even the coolest souveniers that have us "drop our jaw" at the 99 cent store, we scavenge (Farfouille=turn upside down by searching) in the aisles of death,
On Saturday evening when tenderness goes away all alone, With time...
With time, it goes, everything goes
The other whom we took for a pain in the neck, for a nothing
The other to whow we gave the boot and jewelry
For one who would sell his soul for pennies
In face of all this, who dragged ourselves along like street dogs
With time, go, everything is fine
With time ...
With time, it goes, everything goes
We forget the passions and we forget the voices
Which whispered the words of the poor people
"Don't return too late, mostly don't catch a cold."
With time...
With time, it goes, all goes away
And we feel "old and grey" like an "burnt out" horse
And we feel frozen in a bed of "bad luck"
And we feel ourselves all alone, perhaps "falsely self-sufficient"
And we feel ourselves fooled by the lost years
So really,
With time we don't love any more.

Friday, August 28, 2015

باران تندی در پیش است - باب دیلن - ترجمه فارسی: گیل آوایی



باران تندی در پیش است
باب دیلن

آه کجا بوده ای پسرِ چشم آبی ام
و کجا بوده ای جوانک دلبندم
من به دوازده کوهِ مه آلود کشیده شده ام
بر شش  بزرگراه پرپیچ و خم رفته و کشیده شده ام
در میانۀ شش جنگل غمگین گام نهاده ام
برابر چندین اقیانوس مرده ایستاده ام
ده هزار مایل در دهان یک گورستان بوده ام
و این سخت است. سخت، سخت.
بارشی سخت در پیش است.

آه  چه دیدی، پسرِ چشم آبی ام
و چه دیدی پسرک دلبندم
کودکِ تازه زاده شده ای دیدم با  دوازده گرگ دُورش
بزرگراهی از الماسها که هیچ کس در آن نبود
شاخۀ سیاهی دیدم که از آن خون می چکید
اتاقی پر از مردانی با چکشهای خونین
نردبان سفیدی دیدم پوشیده از آب
ده هزار حرّافی که زبانهاشان همه بریده بودند
سلاحهایی دیدم و شمشیرهایی برّان در دستان نوجوان
و این سخت است. سخت است، سخت.
بارشی سخت در پیش است.

و چه شنیدی پسرک چشم آبی ام؟
و چه شنیدی پسرک دلبندم؟
صدای تندری شنیدم که از هشدار می خروشید
خروش موجی که همۀ دنیا را در خود می گرفت
یکصد طبل نوازی دیدم که دستهاشان شعله می کشیدند
ده هزار زمزمه هایی که کسی گوش نمی داد
مردن کسی را شنیدم که از گرسنگی می مُرد. شنیدم بسیارانی که می خندیدند
آواز شاعری شنیدم که در گریه هایش مُرد
صدای دلقکی شنیدم که در کوچه می گریست
و این سخت است. سخت است، سخت.
بارشی سخت در پیش است.

آه با چه کسی آشنا شدی پسرک چشم آبی ام؟
چه کسی، پسرک دلبندم؟
نوجوانی در کنار اسب مرده ای دیدم
مرد  سفیدپوستی دیدم که با سگِ سیاهی قدم می زد
زن جوانی دیدم که بدنش می سوخت
دختر جوانی دیدم که رنگین کمانی به من داد
مردی دیدم که از عشق و  
مرد دیگری که از نفرت زخمی بود
و این سخت است. سخت است، سخت.
بارشی سخت در پیش است.

و اینک چه می کنی پسرک چشم آبی ام؟
اینک چه خواهی کرد پسرک دلبندم؟
پیش ازاینکه باران باریدنش را بیاغازد، می خواهم برگردم
من در ژرفترین ژرفای جنگل سیاه قدم خواهم زد
جاییکه مردم بسیارند و دستهاشان همه خالی،
جایی که گوله های زهر به آبهاشان می ریزند
جاییکه خانۀ در دره به زندانی مرطوب و کثیف ختم می شود
و چهرۀ جلّاد( اعدام کننده) همیشه بخوبی پوشیده(پنهان) است
جایی که گرسنه زشت است، جایی که ارواح فراموش شده اند
جایی که سیاه یک رنگ است، جایی که هیچ کس یک شماره نیست
و آن را خواهم گفت، فکرش را خواهم کرد و از آن خواهم گفت و آن را نفس خواهم کشید
و از کوهستان چنان واخوانش خواهم داد که همه روح ها ببینندش
آنگاه بر اقیانوس آنقدر خواهم ماند تا فرورفتن بیاغازد
اما  آوازم را خوب خواهم دانست پیش از اینکه خواندنش را بیاغازم
و این سخت است. سخت، سخت.
بارشی سخت در پیش است.

نویسنده: باب دیلن
ناشر: شرکت موسیقی باب دیلن

 این نگاره از سایت دویچه وله فارسی برگفته شده است.








 A Hard Rain's a - Gonna Fall
Bob Dylan


Oh, where have you been, my blue-eyed son
And where have you been, my darling young one
I've stumbled on the side of twelve misty mountains
I've walked and I've crawled on six crooked highways
I've stepped in the middle of seven sad forests
I've been out in front of a dozen dead oceans
I've been ten thousand miles in the mouth of a graveyard
And it's a hard, and it's a hard, it's a hard, and it's a hard
It's a hard rain's a-gonna fall

Oh, what did you see, my blue-eyed son
And what did you see, my darling young one
I saw a newborn baby with wild wolves all around it
I saw a highway of diamonds with nobody on it
I saw a black branch with blood that kept drippin'
I saw a room full of men with their hammers a-bleedin'
I saw a white ladder all covered with water
I saw ten thousand talkers whose tongues were all broken
I saw guns and sharp swords in the hands of young children
And it's a hard, and it's a hard, it's a hard, it's a hard
It's a hard rain's a-gonna fall

And what did you hear, my blue-eyed son?
And what did you hear, my darling young one?
I heard the sound of a thunder that roared out a warnin'
Heard the roar of a wave that could drown the whole world
Heard one hundred drummers whose hands were a-blazin'
Heard ten thousand whisperin' and nobody listenin'
Heard one person starve, I heard many people laughin'
Heard the song of a poet who died in the gutter
Heard the sound of a clown who cried in the alley
And it's a hard, and it's a hard, it's a hard, it's a hard
It's a hard rain's a-gonna fall

Oh, what did you meet, my blue-eyed son?
Who did you meet, my darling young one?
I met a young child beside a dead pony
I met a white man who walked a black dog
I met a young woman whose body was burning
I met a young girl, she gave me a rainbow
I met one man who was wounded in love
I met another man who was wounded with hatred
And it's a hard, it's a hard, it's a hard, it's a hard
It's a hard rain's a-gonna fall

And what'll you do now, my blue-eyed son?
And what'll you do now, my darling young one?
I'm a-goin' back out 'fore the rain starts a-fallin'
I'll walk to the depths of the deepest black forest
Where the people are many and their hands are all empty
Where the pellets of poison are flooding their waters
Where the home in the valley meets the damp dirty prison
And the executioner's face is always well hidden
Where hunger is ugly, where souls are forgotten
Where black is the color, where none is the number
And I'll tell it and think it and speak it and breathe it
And reflect it from the mountain so all souls can see it
Then I'll stand on the ocean until I start sinkin'
But I'll know my song well before I start singin'
And it's a hard, it's a hard, it's a hard, it's a hard
It's a hard rain's a-gonna fall

Songwriters
BOB DYLAN

Sunday, March 29, 2015

یک رویا - خورخه لوئیس بورخس -برگردان فارسی: گیل آوایی

Jorge-Luis-Borges-s.jpg

 یک رویا
خورخه لوئیس بورخس
برگردان فارسی: گیل آوایی

جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۱ مارس ۲۰۱۳
در جایی متروک در ایران،
برج سنگی نه چندان بلندی ست 
که نه در دارد نه پنجره ای. 
در تنها اتاقش( با کفی کثیف و شکلی دایره وار) میزی چوبی با یک نیمکت است. 
در آن سلول-دایره، مردی که شبیه من است، 
دارد می نویسد، نمی توانم شعر بلندی را دریابم 
که در باره مردی ست که در سلول دایرۀ دیگری 
شعری می نویسد درباره مردی دیگر 
که در سلول دایرۀ دیگری درباره مردی می نویسد 
که در سلول دایرۀ دیگری و.... 
این روندی ست که پایان نمی گیرد 
و هیچ کس نخواهد توانست چیزی که زندانیان می نویسند، بفهمد.

این شعر توسط جیل لوین از اسپانیایی به انگیسی برگردانده شده است


A DREAM

By Jorge Luis borges,july 6,2009
In a deserted place in Iran 
there is a not very tall stone tower 
that has neither door nor window. 
In the only room (with a dirt floor and shaped like a circle) 
there is a wooden table and a bench. 
In that circular cell, 
a man who looks like me is writing in letters 
I cannot understand a long poem about a man 
who in another circular cell is writing a poem 
about a man who in another circular cell . . . 
The process never ends and no one will be able to read 
what the prisoners write.

(Translated, from the Spanish, by Suzanne Jill Levine.)

_________________
خورخه لوئیس بورخس (به اسپانیایی: Jorge Luis Borges) (۱۸۹۹ - ۱۹۸۶) نویسنده، شاعر و ادیب معاصر آرژانتینی. وی از برجسته ترین نویسندگان آمریکای لاتین است. شهرت او بیشتر به خاطر نوشتن داستان کوتاه است. یکی از مشهورترین کتاب های او، داستان (۱۹۴۴)، گلچینی از داستان های کوتاه بورخس به انتخاب خودش است که مضامینی همچون رویاها، کتاب خانه ها، آیینه ها، حیوان ها، فلسفه، دین و خدا را می توان حلقه اتصال این داستان ها دانست.-گفتاوری از ویکیپدیافارسی

Saturday, February 21, 2015

کینو(داستان) ازهاروکی موراکامی - ترجمه فارسی: گیل آوایی



یک اشاره:
داستان کینو از هاروکی موراکامی را می خوانید. " کینو Kino " هفتمین داستان از موراکامی ست که به فارسی برگردانده ام. شش داستانی که پیشتر بصورت یک مجموعه نیز منتشر کرده ام به قرار زیرند:
شهر گربه ها، سامسا عاشق می شود،  دیروز،  شهرزاد،  بشنو آواز باد را،  دوندۀ نویسنده
و اما متن فارسی این داستان، یعنی کینو را هم  به روال همیشگیِ ترجمه هایم با متن انگلیسی، همراه کرده ام تا هم مقایسۀ دو متن مقدور باشد و هم استفادۀ آن بلحاظ فراگیری زبان انگلیسی برای خوانندگان علاقمند به این زبان میسر باشد.
اسامی در متن عموماً برجسته شده اند تا مشخص شوند. همۀ زیر نویسها و شناسه های خارج از متن اما در رابطه با متن، از سوی من است.

با مهر و احترام
 گیل آوایی
20 فوریه 2015 

Sunday, February 15, 2015

دو داستان از دو نویسنده: تونی موریسن و رابرت استون - ترجمه فارسی: گیل آوایی

پیشگفتار
اگر بگویم دقیق ترین خوانندۀ یک متن کسی ست که آن را ترجمه می کند، بیراه نگفته ام. به بیان دیگر، مترجم دقیق ترین خوانندۀ یک متن است و هیچ نشانی در متن از نگاه مترجم دور نمی ماند! جدای از دقت و وسواس و کلنجارِ تا مرز جان کندن با واژه و ترادفِ آنها و حساسیتهای نفسگیر برای جایگزینها و بیانهای متفاوت و..... گذار همان تعبیر و تفسیر و بیانی ست که پروفسور دیک دیویس[1]، می گوید: ترجمه نوعی عشقبازی ست و من براستی در هر ترجمه به این گفته، ابتدا شک کرده ام و میانۀ کار به آن پوزخند زده ام و در پایان کار جز یقین هیچ نبوده است!
با این اشاره بگویم که اینک دو داستان از دو نویسندۀ امریکایی یعنی تونی موریسن و رابرت استون، را می خوانید. در ترجمۀ این داستانها نیز بیشترین تلاش را کرده ام تا  آنگونه که سبک و ساخت و پرداخت داستان از سوی نویسنده متن اصلی ست در ترجمه فارسی حفظ شود بی آنکه بخاطر شیوایی یا زیبایی ترجمه فارسی، تغییری بیرون از متن اصلی به آن بدهم. مانند همۀ ترجمه های دیگرم، گاه برگردان فارسیِ  واژه یا عبارتی از متنِ اصلی جز با توضیح و بیانی جدای  از متن اصلی امکانپذیر نبوده است برای این کار در هر مورد سعی کرده ام بصورت زیر نویس در هر صفحه توضیح بدهم یا شناسه های لازم را بیاورم. تمامی اسامی را هم بصورت برجسته در متن قرار داده ام تا مشخص تر باشد. افزون بر آن، خودِ اسامی را با حروف انگلیسی در پایین هر صفحه نوشته ام تا شاید تلفظ فارسی شان راحت تر باشد.
گذشته از آوردنِ زندگینامۀ دو نویسنده که از سایتهای اینترنتی برگرفته ام، تمامی توضیحات و زیرنویسها از سوی من است. متن اصلی داستانها را نیز با متن فارسی همراه کرده ام تا هم امکان مقایسه متنها میسر باشد و هم بلحاظ یادگیری زبان انگلیسی مورد استفاده قرار گیرد.

با مهر و احترام

گیل آوایی
بهمن ماه 1393 / فوریه 2015


[1] پرفسور دیک دیویس Dick Davis دهه‌هاست ادبیات فارسی را در دانشگاه‌های تهران، نیوکاسل، سنتا باربارا کالیفرنیا و اخیرا دانشگاه ایالتی اوهایو آمریکا تدریس می‌کند. خود او ترجمه‌اش از منظومه «ویس و رامین» سروده فخرالدین اسعدگرگانی را شاید بیشتر از همه ترجمه‌هایش دوست داشته باشد، اما کار بزرگ دیک دیویس، ترجمه منظوم شاهنامه فردوسی به زبان انگلیسی است، اثری که خلال سال‌های ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۳ در سه جلد منتشر شد و ستایش ایران‌شناسان را به همراه داشت.( احسان عابدی/رادیوفردا ۱۳۹۲/۰۲/۲۷)

Saturday, February 07, 2015

بگذار آمریکا دوباره امریکا شود( بگذار این وطن دوباره وطن شود) گیل آوایی


شعرِ " بگذار آمریکا دوباره امریکا شود" که پیشتر زنده یاد شاملو به " بگذار این وطن دوباره وطن شود" ترجمه کرده بود، را به فارسی برگردانده ام.
این شعر را لنگستن هیوز در سال 1935 سروده است. نسخه اصلی آن در ماه جولای سال 1936 در مجله اسکوایر مگزین[1] منتشر شد. بعدها در کانزاس مگزین 1937 بازانتشار یافت و بازنگری شده در یک مجموعه شعر لینگستن هیوز بنام یک آواز نو، توسط نظم بین المللی کارگران[2] در سال 1938 منتشر شد. این شعر از رویای امریکایی سخن می گوید که هیچگاه وجود نداشت! اگر چه " رویای امریکایی" را همیشه به طنر "کابوس امریکایی"  گفته ام !
هرچه هست این شعر را دوباره به فارسی برگردانده ام امیدوارم هیچ ربطی به ترجمه زنده یاد شاملو ندهید که ما را به شاملو جان احترام وُ دلبستگی ای فراتر از این برخوردهاست.
با مهر
گیل آوایی

بگذار آمریکا دوباره امریکا شود
لنگستن هیوز[3] (1902-1967 )
بگذار امریکا دوباره امریکا شود


بگذار امریکا دوباره امریکا شود
بگذار رویایی شود که باید باشد
بگذار پیشگامی باشد در دشت
به جستجوی خانه ای که خودِ او آزاد است

( امریکا هرگز برای من آمریکا نبود)

بگذار آمریکا رویای آرزومندانی باشد که آرزویش را داشتند
بگذار آن سرزمین نیرومند بزرگ عشق باشد
جایی که هرگز نه شاهان تجاهل، نه حاکمانِ ستمگر تمهید می کنند
که هیچ انسانی توسط کسی  در بالا لِه نمی شود

( امریکا هرگز برایم چنان نبود)

آه، بگذار سرزمین من جایی باشد که آزادی
با تاج گلِ دروغین، تاج برسر نمی شود
ولی فرصت در آن واقعی و زندگی آزاد است.
برابری را در هوایش تنفس می کنیم.

( برای من نه برابری بوده است نه آزادی در این مهینِ آزاد)
بگو تو که هستی که در سیاهی زمزمه می کنی؟
و  تو که هستی که نقابت را بر ستارگان می کشی؟

من سفید پوست فقیرم، تحمیق شده وُ وادار به جدا بودن
من سیاهِ با آثار زخمهای بردگی ام
من مرد سرخپوستی ام که از سرزمینم رانده شده ام
من  آن مهاجرم سخت چسبیده به امید،  در جستجوی همان طرح احمقانه ای که سگ، سگ را می خورد، و توانمند ناتوان را لِه می کند.
من همان مرد جوانی ام سرشار از نیرو وُ امید،  ژولیده در همان زنجیرِ  باستانی بی انتهای سود، قدرت، زیاده خواهی و تصرفِ زمین!
قاپیدنِ طلا! چنگ انداختن به شیوه های ارضاء نیاز!
به کار کشیدن انسانها و بالا کشیدن مزدهاشان!
تصاحب همه چیز برای طمع فردی یک نفر!

من کشاورزم، بسته  به زمین
من کارگرم بسته به ماشین
من سیاهم، خدمتکار همۀ شما
من مردُمم، فروتن، گرسنه،
یعنی که هنوز گرسنه ام همین امروز، علیرغم آن رویا- یم -
تا امروز سرکوب شده، - آه پیشگامان!
من، آن انسانم که هیچگاه پیش نیافتادم
فقیرترین کارگری که سالها مبادله شد
هنوز منم کسی که رویای بنیادی مان را دارد
در دنیای کهنه ، در حالیکه هنوز یک خدمتکار شاهانم
کسی که رویایش را  در سر می پروراند چنان نیرومند، چنان دلیرانه، چنان حقیقی
که حتی هنوز نشانه های توانمند تحقق آن
در هر آجر و سنگ، در هر چرخشی می بیند که امریکا را سرزمینی ساخت که شده است.
آه، من همان انسانی هستم که دریاهای دور را در جستجوی جایی که وطنم شود، در نوردیده ام.
برای من که هستم، همانی که ساحل تاریک ایرلند، دشتهای لهستان و چمنزارهای انگلستان را ترک کرد
و از شنزارهای افریقای سیاه کنده شدم، آمدم میهن آزادی را بسازم.

آزادی؟
چه کسی گفت آزادی؟ من که نگفتم؟
یقینا من نگفتم؟ میلیونها جایگزین امروز هم؟
میلیونهایی که وقتی اعتصاب کردیم ما را به گلوله بستند؟
میلیونهایی که هیچ چیز برای مزدمان ندارند؟
برای همۀ رویاهایی که در سر پروانده ایم
و همۀ آوازهایی که خوانده ایم
و همه امیدهایی که نگه داشته ایم
و همۀ پرچمهایی که افراشته ایم.
میلیونهایی که هیچ چیز برای پرداختن به ما ندارند
بجز رویایی که امروز تقریباً مرده است.

آه بگذار آمریکا دوباره آمریکا شود
سرزمینی شود که هرگز نبوده است هنوز
و هنوز باید سرزمینی شود که در آن هر انسانی آزاد است.
سرزمینی که از آنِ من است- سرزمین انسان تهیدست، سرزمین سرخپوست، سرزمین سیاه.  من که آمریکا را ساختم.
کسی که عرق تن و خونش، کسی ایمان و دردش
کسی که دستانش پینه بست، کسی که در باران شخم زد؛
باید رویای نیرومندمان را دوباره بیاورد.

حتمن، مرا با هر اسم زشتی که می خواهی صدا کن-
فولاد آزادی زنگ نمی زند.
سرزمینمان، آمریکا، را باید از آنانی که همچون زالو در زندگی مردم زیسته اند، بازپس بگیریم.
آه، آری
آشکارا می گویم
آمریکا هرگز برای من آمریکا نبود
و با این حال به این میثاق سوگند می خورم
آمریکا خواهد بود!
ما مردم باید از درد و رنج و ویرانی و مرگ
از تجاوز و گسست پیوندها و سکوت و دروغها
آزاد کنیم
سرزمین مان، معادن مان، گیاهانمان، رودخانه هامان، کوهستانها و دشتهای بیکران را
همه، همه را بر این ایالتهای سبز سبز بکشیم
و  آمریکا را دوباره بسازیم.



Let America Be America Again
Langston Hughes, 1902 - 1967

Let America be America again.
Let it be the dream it used to be.
Let it be the pioneer on the plain
Seeking a home where he himself is free.

(America never was America to me.)

Let America be the dream the dreamers dreamed—
Let it be that great strong land of love
Where never kings connive nor tyrants scheme
That any man be crushed by one above.

(It never was America to me.)

O, let my land be a land where Liberty
Is crowned with no false patriotic wreath,
But opportunity is real, and life is free,
Equality is in the air we breathe.

(There’s never been equality for me,
Nor freedom in this “homeland of the free.”)

Say, who are you that mumbles in the dark?
And who are you that draws your veil across the stars?

I am the poor white, fooled and pushed apart,
I am the Negro bearing slavery’s scars.
I am the red man driven from the land,
I am the immigrant clutching the hope I seek—
And finding only the same old stupid plan
Of dog eat dog, of mighty crush the weak.

I am the young man, full of strength and hope,
Tangled in that ancient endless chain
Of profit, power, gain, of grab the land!
Of grab the gold! Of grab the ways of satisfying need!
Of work the men! Of take the pay!
Of owning everything for one’s own greed!

I am the farmer, bondsman to the soil.
I am the worker sold to the machine.
I am the Negro, servant to you all.
I am the people, humble, hungry, mean—
Hungry yet today despite the dream.
Beaten yet today—O, Pioneers!
I am the man who never got ahead,
The poorest worker bartered through the years.

Yet I’m the one who dreamt our basic dream
In the Old World while still a serf of kings,
Who dreamt a dream so strong, so brave, so true,
That even yet its mighty daring sings
In every brick and stone, in every turned
That’s made America the land it has become.
O, I’m the man who sailed those early seas
In search of what I meant to be my home—
For I’m the one who left dark Ireland’s shore,
And Poland’s plain, and England’s grassy lea,
And torn from Black Africa’s strand I came
To build a “homeland of the free.”

The free?

Who said the free?  Not me?
Surely not me?  The millions on relief today?
The millions shot down when we strike?
The millions who have nothing for our pay?
For all the dreams we’ve dreamed
And all the songs we’ve sung
And all the hopes we’ve held
And all the flags we’ve hung,
The millions who have nothing for our pay—
Except the dream that’s almost dead today.

O, let America be America again—
The land that never has been yet—
And yet must be—the land where every man is free.
The land that’s mine—the poor man’s, Indian’s, Negro’s, ME—
Who made America,
Whose sweat and blood, whose faith and pain,
Whose hand at the foundry, whose plow in the rain,
Must bring back our mighty dream again.

Sure, call me any ugly name you choose—
The steel of freedom does not stain.
From those who live like leeches on the people’s lives,
We must take back our land again,
America!

O, yes,
I say it plain,
America never was America to me,
And yet I swear this oath—
America will be!

Out of the rack and ruin of our gangster death,
The rape and rot of graft, and stealth, and lies,
We, the people, must redeem
The land, the mines, the plants, the rivers.
The mountains and the endless plain—
All, all the stretch of these great green states—
And make America again!




[1]  Esquire Magazine
[2]  International Workers Order
[3] James Mercer Langston Hughesجیمز مرسر لنگستن هیوز( 1فوریه 1902- 22 مه 1967) شاعر، نویسنده، تلاشگر اجتماعی آمریکایی ست. یکی از نوآوران شعرهای معروف به شعرهای جاز است.