تا زنده بود کسی یاد او نکرد اکنون که رفت همه میراثدار شدند
چه روزگار غم انگیزیست روزگار ما!؟ و چه هولناک است فرهنگ ما! منصور خاکسار را نمی شناختم. هیچگاه ندیده بودم و پیش از پر کشیدن او، به هیچ وجه به این وسعت نمی شناختمش. تنها رابطه ی من با او خواندن گاهگاهی شعر او بود آنهم مثل بسیاری از شعرهای شاعرانی که خواندن آنها، کار تقریبا هر روزه ی من است. در اینجا قصد آن ندارم که به منصور خاکسار و کارها و زندگی سیاسی اش بپردازم و در صف " های های" کنان ِ پس از مرگ منصور قرار بگیرم. اما یک نکته مثل خوره به جان من افتاده است که از آن نمی توانم به سادگی بگذرم و آن این است که چرا پس از مرگ، اعدام و کلا از دست دادن کسی از جامعه ی بویژه ادبی، هنری و اجتماعی مان، چنین سینه چاک می کنیم و داد سخن می دهیم! آیا در زمان زنده بودن، به این مهربانیها و همدردی ها و سخن پراکنی ها بیشتر نیاز نداریم!؟ آیا اندوه کمر شکن روزگار سیاه کنونی به نزدیکی و همیاری و باهم بودن بیشتر نیاز نداریم!؟ چرا پس از مرگ چنین همه یادشان می افتد که باید هایی کنند به هویی که دیگر نیست! یک لحظه به تمام نوشته ها، بیانیه ها، دوستان دور و نزدیک منصور خاکسار در عناوین مطالب و نوشته ها و پیامها نظر کنید. یک لحظه ببینید در زندگی منصور خاکسار چه کسانی به او ربط داشته اند و بنوعی در دامنه ی دوستی و زندگی او بوده اند. براستی اینان پیش از مرگ منصور خاکسار کجا بودند!؟ چرا در زنده بودن او یک هزارم چنین برخوردی را با او نکردند!؟ یادمان باشد زنده یاد غلامحسین ساعدی در نامه های شخصی اش چه خون دلی می خورد از دوستان در غربت! اینگونه که امروز همه ی جامعه ی ما ایرانیان با منصور خاکسار بشکلی اینگونه ملموس و پرشناسه، آشنا شده اند، چرا در زنده بودن او کسی به منصور خاکسار نپرداخته است!؟ روی صحبت من به دوستان هم سن و سال و نیز هم دوره ای های منصور خاکسار است. روی صحبت من همه آنانیست که بنوعی در دایره دوستی نزدیک سیاسی، اجتماعی، ادبی و زندگی شخصی او حتی، قرار داشته اند است! منصور خاکسار پرکشید و رفت. اولین واکنش من با شنیدن این خبر چنین بود که راحت شد! راحت شد از روزی هزار بار مردن در روزگار گندی که همه ی ناروایی و درد و اندوه و هزار نکبت از سر تا پایش می بارد. راحت شد. کاش شهامت منصور را داشتم! منصور پر کشید و رفت، منصورهای نرفته را از یاد نبریم! چه همه ی این "های و هوی" های پس از مرگ، داروی پس از مرگ سهراب است و بیشینه، خودنماییهای تهوع آور! در میان هم نسلهای منصور بسیارند میان ما که بندرت یادی از آنها می شود، در زنده بودنشان، حضورشان را قدر بدانیم و مهربانی دوستانه را همین! گونه، که در نوشته ها و پیامها و بیانیه ها خوانده و دیده می شود، از خود نشان دهیم. پیش از آنکه فرهنگ مرده پرستی را چنین دردآورتر با خود بکشیم.
- فقط کافی یه باد بیاد همه چیز عوض میشه - باد تنها که کافی نیست - اه! چرا نیست! همه اش به باد بستگی داره. اگه بیاد! - فرض کنیم که همین الانه باد اومد! بعد چی! - با فرض کردن نمیشه! وقتی همه چیز به اومدن باد بستگی داره! چطور باد رو فرض کنیم! اون وقت همه چیزو باید فرض کنیم! تو هم دلت خوشه ها - چی چی رو دلم خوشه! تو می گی باد بیاد همه چیز درست میشه خوب منم می گم که فرض کن که باد اومد بعد چی - وقتی اومد بهت می گم - چی رو - می بینی - چی رو می بینم - همه چیزو - یکیشو بگو - شوخیت گرفته - نه باورکن جدی می گم. یه چیزو بگو - ای بابا ول کنم نیستی. خوب باد که بیاد موج میاد موج که بیاد ساحل از این دس و دلبازی هاش کم میشه دیگه اینجور گله گشاد لم نمیده و ما هم اینجور زمین گیرش! وقتی که این دسو دل بازیها کم بشه درست ما تا زانو تو آب می موینم اون وقت میزنیم به دریا - آها - شیر فهم شد - یه کمی - دیگه چرا یه کمی - آخه این هوایی که من می بینم با این ساحل گله گشاد امکان نداره هر موجی بتونه اونجوری روش ولو بشه که از این گله گشادیش بگیره - وقتی که باد بیاد می بینی چیکار می کنه. هنوز این دریارو نمیشناسی - من نمیشناسم!؟ - اگه میشناختی اینجوری نمی گفتی - اینجوری اون جوری نداره. هر بادی مگه میتونه دریا رو به هم بریزه. این دریا مثه ماست چلپ چلپ می کنه امکان نداره با هر بادی به خشم بیاد - ده همینه. اشتبات همینه. این دریا که اینجوری صبور و آروم و رام داره زمزمه سر می ده و خوش خوشانشه، خشمشو هم به همین سادگی می بینی. همه چیزو به هم میرزه. - آره اما اگه باد بیاد - میاد. تو هم صبر داشته باش - اخه این دیگه صبر نیست تنبلی یه. یه ذره بخودمون تکون بدیم بریم جلوتر. تا کمر میریم تو آب - این غول بی شاخ و دم رو مگه میشه تکون داد - اگه هر چه زودتر راش بندازیم. میشه تکون داد. - اخه وقتی باد بیاد و دریا طوفانی بشه دیگه هیچ زحمتی نداره. آب همه جا رو میگیره . این لامصبام از جا کنده میشه - یادت رفته اول چقدر راحت می شد روی این غول بی شاخ و دم رو کم کرد با یه نک پا تکون می خورد حالا که هی این دس اون دس کردیم و این هم خوش خوشانه تا کمر فرو رفته اینجوری می گی - تو خوشت میاد انگار جون بکنی! وقتی مشکل با یه باد حل می شه واسه چی خودمونو از کت و کول بندازیم - اینجوری که تو همه چیزو گذاشتی زمین نشستی تا باد بیاد، می ترسم اونقد فرو بری که دیگه دریا هم نتومنه ترو تکون بده - باد که بیاد همه چی عوض میشه. یهو می بینی چه جوری همه رو از جا می کنه - تو خسته نمیشی از این بزک نمیر بهار میاد!؟
موش وُ گوش وُ دیوار گزمه گشت نفسگیر نواله ی پاداش می چرد پچ پچ هزار حادثه سیل خروشانیست در راه نگاه کن شب بی مهتاب ستاره باران آنهمه فریاد است آه نور افشان اینهمه لج بودن ِ یک دشت خاوران سرخ سیلاب بی گریز ناگزیر
سیلاب فاجعه بود این دشت تشنه ی همیشه سر به هوا کجای کمین ِ این خیل ِ پا به راه رهگیر بی حساب تاخت زد که غبارش هنوز عابر هر فاجعه را به حیرت می چزاند ببین آنکه بر تار ساز هر غروب نازک عروسک و اسباب بازی گم کرده است چه اشک می نشاند بر چشمان من هنوز دشت تشنه ی سربه هوا جز از برای سوگ و اندوه توشه بر نمی چیند چقدر دلم هوای قهقهه خنده های شاد دارد در پایکوبی کوچه های شهر دارهای خدا چه نابگاه سر بدار می شمارد باز
چه رویداد غم انگیزیست دشت تشنه دل از کدام آسمان بر گرفته بود کاین سیلاب سر ایستادنش نیست فاجعه به باراند
نیمه گمشده ای در تزویر خدایان که وحی بر جدایی با نیم دیگرم تقدیس کرده اند
من یک مردم نیمه باخته ای در بلاهت یک غرور که لاپوشانی اش تاریخ را وارونه خشت از پی خشت کج نهاد دیواری که نیمه ی خویش را حصاری ناشایست مرز داده است
من یک مردم باخته نامی که دل به هوار هزار وسوسه به دریا زدم چه خودستایی وهم آلودی!؟ که نیمه تاریخ شرمآگینه تفسیر یکسوییست از من
من که مردانه بار اینهمه بلاهت به نیمه گی کوهواره نازیده ام چه خودستایی تحمیلی ای به نیم دیگرم
مادر چه مهربانی بی دریغی بود جهانکوله ی یک تاریخ ناروایی به گذشت پسر زاده بود پایکوبانه چه شور ِ متواضعانه ای!
من یک مردم به نیمه مانده هنوز خوشا آواز نیم دیگرم که بیداری سبزیست مرا رستن دوباره با نیم دیگرم پایکوبان پا به پا تا مرد، زن انسان بزی ید بی خودستایی بلاهت فریب تا جهان تفسیر دوباره ای
آتش آتش آتش و آب آب و آتش جاری روان شعله کشان آب آب آتش آتش آب و آتش زدن از برای هر آنچه ساده ترین های آنسوی دیوار آه گور و گوی و میدان مشتهای آهیخته خشم روز حساب گیراندن
دلم چه بی تاب این پا آن پا می کند
2
باری گذر هیچ خاطره ای دیریست ساز دل کوک نمی کند دریغ بیگانه وار قسمت می شود دیرآشنا نت ِ این آواز
از وطن چه مانده است!؟ شاید همین کوهواره اندوهی انبوه بر گرده ها
هرآینه هوای خاک می کشد تا بی کران گستره آرزوهایی که دیگر هیچ حادثه ای نمی گیراندش
گورها در افق کدام نگاه گریستن شاید کاین غمآوازه خاک است بس فراتر از توش آدمی واخوان
آه گُر گرفتنیست
میراثداران آفتاب در خیل قامتان جنگل و کارخانه و دار از یک تا بینهایت لج هوار دردا اینهمه از آتش گذشتن باز دار است و حلقه طنابی
بیچاره رنگ باخته گزمه ای چهره پوشان حقارت غریبیست جانی و جلاد که بر دار بایدشان شدن از پی هر اعدام به نواله ی خونین
حال و هوای غریبی است این روزها! تنها که باشی می نشینی بغضهایت را می شماری و به دریا هم بزنی، فریادت را! یکشنبه ی امروز مانند جمعه های ایران ِ آن زمانی ای بود که بودم، آخر هفته ای که هیچ برنامه ای با خود نداشت یا برای پر کردن آن، برنامه نگذاشته بودم. و این از آن روی بود که تا هم خلوتی کرده باشم با خودم، و هم خستگی را در کرده باشم. نیمروز هنوز دلگیری یکشنبه ی بی برنامه را داشت می چید و مرا به خود می خواند. موسیقی را کمی دل دادم و خبرهای خوانده شده را که مثل هر روز بسان ِ کوهی جنگل باخته بر سر آدمی آوار می شود، مرور کردم. مرور کردنی که هر لحظه ی آن بغضی و افسوس و حسرتی کمر شکن، دمار در می آورد. هرچه کلنجار رفتم، دیدم نمیشود یکشنبه ی بی برنامه را نشست و با این خبرهای کوهآوار، بغض ها را شمرد!، بلند شدم و راه دریا گرفتم. در هوای پنج درجه که نسبت به دیروز و دیشب سرمایش را گریزانده بود، می شد نفسی در هوای دریایی شهرم تازه کرد. شال و کلاه کردم و راه افتادم. هنوز به ساحل نرسیده، باد سردی بی امان سرمای آزار دهنده ای را بر سر و روی من پاشاند، تو گویی که از بی برنامگی یکشنبه؛ او نیز به جان آمده است. خودم را جمع و جور کردم و چونان یک دو سه دهه ای پا به سن گذاشته تر، خود را در کاپشین این سالهایم فرو بردم و کلاه ِ به گفتاوری دوستانم، چریکی را تا بناگوش پایین کشیدم. دریا آشوبی داشت وصف ناشدنی! تا سینه ساحل پیش می کشید خشمآگین و برای شتابی دوباره دورخیز می کرد. در رفت و بازگشت ِ هر باره در بستر همیشه رام ِ آرام ِ ساحل می گسترد و خشم خود را کفالوده تر به هرجا می پراکند. سلانه سلانه با فاصله داشتنی محافظه کارانه، از موجهای تا قد آدمی، فاصله می گرفتم و می رفتم. دریا چنانش بود که انگار طوفانی در کوله نهان کرده باشد، می غرید، و من دل به گستره بی مرز تا چشم کار می کرد، خیال خویش می بافتم هر یک با آه وُ های وُ هواری. بی تابی ِ فراتر از آنچه دریا داشت، گرفتار بودم. و دریا نیز در چنبره ی این بی تابی ِ نا آشنا تاکنون، هرچه می غرید وُ خط وُ نشان می کشید و بر سینه ی ساحل می کوفت، نه بیمی به دل من می نشاند و نه مرا به روال هماره ی روزهای پیشین و پیشترهای این سالها که خلوتش با من و خلوتم بود با او، به هم آوایی همیشگی می کشاند! دریا خشم و عصیان خودش را داشت و من نیز خرابی همه دریا با خودم. دریا خروش بی امانش بود و من فریادهایی که دل دریا بترکد! دیگر مثل همه سالهای تااین زمانی، یار دریا نبودم تو گویی، سر جدالم بود با دریا. و او موج از پی موج تا یک گام با من پیش می کشید و من فریادهای خویش می شمردم به هوار دلگیری که برای دریا هم تازگی داشت. فریادهای تاسیانهای خاک نبود. هوار یک دنیا بی تابی بود از به جان آمدن اینهمه این پا آن پا کردن! چنانکه باید از پر ساحل دور نشده بودم و هنوز در گشاده دستی نیمروز آغوش خویش گسترانده بود اما دورهای مات خبر از دگرگونی هر لحظه ای را به رخ ام می کشید. باد سردی بی امان از هر ناکجایی می گذشت و مجال ماندن نمی داد. پرنده ای نبود. کسی در افق نگاه من سایه نمی انداخت. دورهای دور تا چشم کار می کرد، توده های ابر تیره ، سراسیمه سوی این سامانی داشت که از همین پرتگاه خیال، به آن می نگریستم. خشم دریا و باد انباشته از سرمایی که حریف می طلبید، آرامش قبل از جدال میدانی را می نمایاند که هرلحظه بیم آن می رفت که همه چیز و همه کس به جان هم بیافتند. یک پای این ماجرا بودم در یک یکشنبه ی بی برنامه ای که از بغضهای دیار خواسته بودم بگریزم اما به فریاد رسیدم! با چنین دل به دل شدن و انتظار، تاب اینکه کدام بیاغازدم نبود! باید با دریا کله به کله می شدم! یار ِ صبور ِ هماره ی من، این بار حریف عصیانی می شد که برابرش کز کردن وُ اندوه بار نمودن چنگی به دل نمی زد. تا پای موج کفالود رفتم سینه به سینه دریا چنانکه بخواهم هرچه بادا باد! هنوز دستی به مشت سوی دریا دراز نکرده بودم که تا زانو موج وُ کف وُ آب ِ دریا بود مرا بخود آوردن! خنده ای سر دادم و هواری که : های خوشا دیوانگی حتی اگر دمی
از حسین و یزید گفتن بس کنید! از همین خامنه ای قاتل بگویید
با اینهمه رسوایی و جنایتی که هر روزه در حاکمیت اسلامی روی می دهد. با اینهمه زندان و شکنجه و قتل و تجاوز و دزدی و دروغهای شاخداری که از ریز و درشت مدعیان اسلام و مسلمانی از آن ولی وقیح اش گرفته تا نوچه های ریز و درشتش، سر می زند، تا کی می خواهید از صحرای کربلا و حسین و یزید بگویید!؟ اینهمه از حسین یزید و علی و نهج البلاغه و گم شدن خلخالی از پای زنی نصارا و برادر کور ِ علی، عقیل و چه و چه ماجراها گفتید و گلوها ترکاندید! همین شد! همین حکومت نحس! همین حکومتی که دروغ و ناروایی و ناراستی و خیانت و خرافه و بلاهت سرتاپایش را گرفته است. یک مشت کله پوک با صد من عمامه و خرافه هایی که تنها می تواند به کار دخمه های حجره و حوزه آید، خون یک ملت را در شیشه کرده اند. یک مشت جنایتکاری که تا توانستند از تحمیق ساده لوحان دست از همه جا کوتاه، مفت خوارانه جفتک زده اند و گنگرخورده لنگر انداختند و اینک که همان ملت به دادخواهی برخواسته، باز از همان حسین و یزید و علی و این امام و آن امام نمونه و آیه و مدرک و سند می آورند و کی بود کی بود من نبودم! راه انداخته اند. براستی تنها آخوند می تواند تا این اندازه وقاحت و پر رویی و بی شرمی داشته باشد! اینهمه از 1400 سال پیش آیه و دلیل و مثال از سنت پیغمبر و عدل علی و آزادگی حسین و کشته شدگان کربلا نمونه ها آورده و گفته و ناله و لابه کرده اید! رسیدید و رساندید به یک حکومت سرتاپا جنایت و دروغ! که به سادگی آب خوردنی حق را ناحق می کند. می کشد. شکنجه می کند. دزدی می کند نه یک میلیون دو میلیون یک میلیارد دو میلیارد!! میلیاردها از سفره خالی همین مردمی که سرشان را شیره مالیدید با مزخرفاتی از این دست و گریه های اسیری زینب و سر بریده امام حسین تان. براستی یک لحظه حتی یک لحظه به خودتان آمدید!؟ که آن عدل علی در قاموس همین اسلام و فقه و سنت و اصول ِبه هزار تعبیر اسلامی که هر آیت الله و فقیه و آخوندی تعریف و تعبیر متناسب با شعور و هراس اش از جهنم و قهر الهی اش، که خود هر طور منافعش ایجاب کند تعریف و تفسیر می کند، حکم صادر می کند و فتوا می دهد، چه شده و به کجا رسیده است!؟ چشم بازکنید! دست کارگر را بوسیدن، در عمل به شلاق زدن کارگر انجامیده است! دفاع از خلخال پای زنی نصارا به تجاوز دختر و پسر و زن و مرد بی دفاع در بیدادگاههای اسلامی در عمل معنا داده است. آزادگی حسین وقیام صحرای کربلا به حماقت و بندگی و چاپلوسی و دروغ و ریاکاری رسیده است. دیگر چه جنایت و حماقت و پلیدی ای باید از این دین و خدای سیاسی اش رخ بدهد که شما مدعیان همین دین و باور و اسلام ِ چنین و چنان، از کوری و منگی و خود فریبی و سفسطه های روشنفکرمئابانه دست بردارید!؟ چقدر مردم را خر کرده اید با این گفته که عدل علی چنان است که دست برادرش عقیل را که از او کمک خواسته بوده تا از بیت المال مسلمین بدهد اما علی دستش را سوزاند! و چنین است عدالت در اسلام!!!! یک لحظه علی های قرن بیست و یک را ببینید!!! اگر کور نیستید و منگ! چشمتان را باز کنید در چه زمانی زندگی می کنید! ببینید فقیه تان وقیح است و عدل علی تان بی عدالتی هولناکیست که حتی از مادر تهیدستی که فرزندش را زیر شکنجه کشته اید، باج می گیرید! اگر کور نیستید و منگ! ثروتهای باد آورده ولی فقیه و نوچه های وزیر و کیل اش را ببینید! از کجا آورده اند! سی و یک سال ملتی را غارت کرده اید و دزدیدید و میلیارد میلیار بالا کشیدید و ملتی را به روز سیاه نشاندید ای همه شمایانی که هنوز در همین سوراخ اسلام شفا می جویید و نسخه می پیچید، کور اگر نیستید و منگ!، به اینهمه ناراستی و ناروایی و خیانت بنگرید که از همین دین و همین باور و همین اصول و سنت در یک کلام دین سیاسی ناشی شده است. همین باوری که سیاه ترین روزگار یک ملت را رقم زده است امروز ساختار شکنی که هیچ! ملحد بودن و مخالف بودن و دشمن بودن که هیچ! از کل این نگرش و این نظام و این مافیای هزار سر ِ جهل و خرافه بیزاریم. از خدای سیاسی تان از پیغمبر سیاسی تان از حسین و علی سیاسی تان که اینهمه شکنجه و قتل و تجاوز و غارت را با اقتباس بر آنان، در میهن من روا می دارید، بیزاریم. آنانی که به هر دلیل چه فقر و بیکاری و هر اجبار دیگر گرفته تا توهم کور و ناآگاهانه، از هر مقام و قوه و سازمان و مجموعه ی حکومت اسلامی و اسلام سیاسی دفاع می کنند بخود آیند. امروز راه بازگشت به آغوش مردم باز است اما فردا چه می کنید! بالا دستان می گریزند و خواهند گریخت! بیچاره هایی که بخاطر همین جانیان در مقابل مردم می ایستند بخود آیند. درد مردم، درد این آب و خاک، درد همه ی ماست که در این سرزمین زندگی می کنیم. سرزمین مان را از دروغ و ریا و بلاهت و خرافه بزداییم.
هنوز از حال و هوای شب خوبی که داشتیم، بیرون نیامده بودم. چند لحظه ای نمی گذشت که با هم خدا حافظی کرده بودیم. به نسیم فکر می کردم که چقدر باید احساس زلالی داشته باشد که با نوای اصیل گیلکی که شور و دلتنگی خاصی در آدمی می گیراند، اشکش در آمده باشد. به کوشیار فکر می کردم که به هلندیهای در گذر، چنان هشدار داده بود که جای دوچرخه سوارها نیست! وخنده ام گرفته بود از واکنشی که داشتم و او با شیطنت دلچسبی لبخند زد وقتی که گفتم :
- یه جور به هلندی هشدار دادی که انگار واکف داری!
و نسیم پرسیده بود
- یعنی چی؟
گغتم:
- یعنی به همه گیر دادن!
خنده بلندی کرد و به راه ادامه دادیم.
چهره مهربان نسیم جلوی چشمان من بود و به او فکر می کردم شاید او هم به شبی که گذرانده بودیم، می اندیشید. کوشیار مثل پیرمردهای هفتاد هشتاد ساله استارت کرده بود اما مثل چهارده ساله ها گاز داده بود آنهم در خیابانی که دلم شور می زد نکند با این یخی که روی خیابان برای هر رهگذر و جنبده ای دام گذاشته بود، سُر بخورد. به سر خیابان رسیده بودیم که هریک در مسیر مخالف هم پیچیدیم.
گرمی شراب هنوز در من بود. حالت ملانکولی خوش به حالانه ای داشتم. نوار کاستی که به انتخاب پر کرده بودم در ضبط صوت ماشین گذاشتم. این ضبط صوت ماشین هم ماجرایی داشت. یادم هست که برای پیدا کردن آن همه جا از فروشگاهها گرفته تا انترنت جستجو کرده بودم اما وقتی به گاراژ خودم که برای سرویس ماشین رفته بودم گفتم که دنبال یک ضبط صوتی می گردم که هم نوار کاست پخش کند و هم سی دی در ضمن رادیو هم داشته باشد، در کمال تعجبم گاراژیست خوش ذوق من رفت و پس از لحظه ای با چیزی که دقیقا دنبالش بودم، باز گشت. همان روز هم در ماشین من نصب کرد. از آن پس همه سی دی ها و نوارهای کاستم به کار افتادند و به وقت رانندگی نوای دل بخواه مرا پخش می کند. صدای عاشورپور با ترانه ی بسیار خاطره انگیزش روح مرا نوازش می داد. ترانه ای که پیرانه سر در آخرین کنسرتش در ایران، اجرا کرده بود*. کنسرت در مراسمی که برای بزرگداشتش ترتیب داده بودند.
ترانه همیشه دوست داشتنی او از بلندگوهای دو طرف ماشینم پخش می شد و مرا به دیار می برد و حال و هوای گیلکانه می گیراند. با عاشورپور زمزمه می کردم:
دریا طوفان داره وای
بادو باران داره وای
گیله مردای خوانه می نازنین یار لیلی
اما هنوز از خیابانهای شهر لایدن خلاص نشده بودم و چراغ قرمزهای پشت سر همش را گرفتار بودم که در یک پیچ تند و گول زنکی، ناگاه کفشک هشدار پلیس نمایان شد و مرا به کنار زدن ماشین فراخواند.
کنار خیابان توقف کردم. شیشه را پایین کشیدم و گفتم:
- بفرمایید
بفرمایید را چنان بلهجه گیلکانه گفته بودم که کمتر بیاد دارم چنان گیلکی حرف زده باشم. پلیس هلندی با آن شکل و شمایل نیمه شبانه که از دور قابل دیدن باشد، وا مانده بود و چهره اش چنان تغییر کرده بود که جا خورده بودم.
با لحن تعجب انگیزی پرسید:
- wat zegt u!?
- چه می گویید!؟
به خود آمدم که نه با عاشور پور و نه در گیلان بلکه در هلند هستم. از چرایی و چگونگی ی ناخودآگاه گیلکی پاسخ دادن هم وا مانده بودم. هنوز هم توضیحی برای آن ندارم! اینکه تا چقدر باید غرق در حال و هوای موسیقی و خیال خود بوده باشم!؟ خود داستان مثنوی هفتاد من است!
با لبخندی عذرخواهانه گفتم:
-Sorry meneer, ik was ver weg in gedachten
- ببخشید آقا، من کاملا بدور از زمان و مکان بودم
-Bent u wel ok? Wilt u dat ik een dokter voor u bel? Kan ik u misschien helpen?
- Nee, Nee, alles is ok. Ik voel me prima, ik was muziek aan het luisteren, muziek uit mijn geboorteland. Hierdoor was ver weg in gedachten.
- نه نه همه چیز خوبه. مشکلی ندارم. من فقط تحت تاثیر موسیقی ای بودم که از زادگاه من است
-Bent u dronken meneer?
-مست هستید؟
- Wie ik?
- کی من!؟
- Ja u meneer
-بله شما
- ja wellicht dat het een beetje dronken genoemd kan worden.
- بله ممکنه یک کم. که مست بشود گفت
- Hoeveel is een beetje meneer?
- چقدر کم؟
- wel ik heb één glaasje wijn op.
- خوب من یک گیلاس شراب خوردم
- Was dat alles wat u heeft gedronken?
- همه اش همین بود که خوردید؟
- Nee, een paar uur geleden heb ik nog paar glaasjes wijntjes bij me eten gedronken
- نه، چند ساعت پیش هم سر شامم هم شراب خورم
-Aha
- اها
-Ja
- بله
-Wilt u dan alstublieft even blazen!?
- ممکن است لطفا اینجا فوت کنید
-Ja zeker
- بله حتما
دستگاه کوچکی را که برای اندازه گیری الکل در بدن انسان است را به من داد تا در آن بدمم. شروع کردم به دمیدن و همینطور که می دمیدم او می گفت:
-ga door, ga door. Ja prima zo.
- ادامه بده ادامه بده ادامه بده همینطور خوب است
و من هم یک نفس فوت می کردم در آن دستگاهی که بی شباهت به نی لیبک نبود شاید سرم گرم بود و من آن را مثل نیلیبک می دیدم! لحظه کوتاهی دمیدم و گفت
-Is goed!
- کافیست
نگاهی به دستگاه نیلبکی کرد و گفت:
Gelukkig, het is niet zo hoog!-
- خوشبختانه بالا نیست
-Wat
- چه؟
- Uw alcohol level
- میزان الکل شما
Dus ik ben niet dronken!
- بنا براین مست نیستم!
-Klein beetje!!!
- یک کم!
یک کم را به کنایه چنان گفت که اشاره به یک کم گفتن من در آغاز داشت! هر دو نفر لبخندی زدیم. پرسیدم
- Mag ik doorrijden?
- اجازه دارم به راه خود ادامه دهم
- Ja hoor en bedankt voor uw medewerking en rij voorzichtig.
- بله از همکاری شما متشکرم. با دقت رانندگی کنید
-zal ik Doen. Bedankt
- حتما. متشکرم
- Fijne avond
- شب خوبی داشته باشید
- van hetzelfde!
- شما هم همینطور
بی آنکه خواسته باشم یا اینکه بیم و هراسی داشته باشم، دلهره ای احساس می کردم که با آن حال و هوای پیش از بازرسی نیمه شبانه همخوانی نداشت.
نمی خواستم در گیر بیم و هیجان نابجای بازرسی اتفاقی بوده باشم. به شب خوبی که داشتم، فکر کردم و جالبترین بخش این شب که آگاهی از حجم کار ترجمه ادبیات فارسی توسط دانشگاهیان و ادیبان هلندی بود.
نمی دانم به ادبیات فارسی می بالیدم یا به شور و ذوق کسانی که دست به ترجمه ادبیات فارسی زده بودند. چهره مارکو خاود* در مقابل چشمانم بود. با آرامش و تسلط تحسین برانگیزی رباعیات خیام را که به هلندی ترجمه شده بود، می خواند و از پیشینیانی که دست به ترجمه اشعار فارسی زده بودند می گفت. پروفسور د- بروان، شکیبا و آرام بروی یکی از صندلیها میان حاضران گوش به حرفهای سخنران داده بود. گرداننده این برنامه نیز به شیرینی گفتمانهای مربوط به هر سخنران گاه دانستنیهای جالبی چاشنی حرفهایش می کرد که علیرغم تلاش به کوتاه کردن صحبتهایش، وقت بیش از پیش بینی شده اش را صرف معرفیها و از بخشی به بخش دیگر رفتن می نمود.
در یکی از همین معرفی کردنها بود که با شنیدن اسم نسیم خاکسار، از چرخ زدن در حال و هوایی که بودم، به در آمدم. نسیم رفته بود و به هلندی با حضار گپی کوتاه زد و به گفتار اصلی خود که در رابطه با برنامه بود پرداخت. بخشهای سخنرانی او به هلندی ترجمه شده و بروی پرده ای به نمایش درآمده بود. پروفسور د براون و مارکو(1) وماریولین(2)کسانی بودند که بروی پرده ی مقابل ما خیره سخنان نسیم را دنبال می کردند. نسیم با گفتآوری ای از مولانا جایگاه و ارزش و نقش ترجمه را به شیوایی عارفانه ای بیان کرد. یادم نمی رود که پرفسور د براون از این گفتمان نسیم چه دلگرمی ای را بزبان آورد که به ترجمه امیدوار باشد
در این میان من بودم و پروانه خیال که بی قرار از این چهره به آن چهره و از این نکته به آن نکته پر می کشید. گاه می ماندم که رباعیات خیام را که که به هلندی می شنیدم از فارسی ترجمه آن را در ذهن خویش دنبال کنم یا به چگونگی ترجمه ی آن فهمیدن رباعیات خوانده شده را دنبال کنم.
اینجور وقتها هم فکر و خیالپردازی آدمی خود قوز بالای قوز می شود که تمرکز شدیدا مورد نیاز آدمی را دزدانه می رباید و تا بخواهی به اصل ماجرا برسی بخشهایی از آن را از یاد می بری.
من هم که بازیگوشی پروانه خیال را بارها تاوان داده بودم. یادم نمی رود وقتی که دریکی از امتحانات ورودی زبان ، بالطیفه ای که خود یکی از سوالهابود که پاسخ می دادم، آنقدر خندیدم که چند پرسش بعد از آن را نیز از دست دادم و صد البته نمره اش را هم که سخت نیاز داشتم!
با چنین گریززدنهای فکر و خیال، داشتم خودم را وارسی می کردم که چگونه برجای خود میخکوب شده، زوج ِ به باور من نابغه، خیره می نگریستم. و این بخش یکی از برجسته ترین بخشهای برنامه بود که اجرا می کردند. کنجکاوی آمیخته به یک نوستالژی دلنشین، جذب اریک آنونبی (3)شده بودم که با دشداشه و شکل و شمایل مردم جنوب دیارمان، به معرفی جستارها و زندگی و یافته هایش در ایران می گفت . کریستینا، همسر اریک نیز لباس زنان جنوب ایران را بتن داشت و کودک خویش در بغل، اریک آنونبی را همراهی می کرد. در این برنامه تازه دریافته بودم که این بخش از برنامه تم کاملا جدا از آن انتظار من بود که برای خوانش رباعیات خیام و ترجمه های هلندی آن آماده شده بودم. چقدر هم متفاوت بود.
هنوز هم ذهن من مشغول چند و چون این برنامه بود یعنی جوری ذهن مرا اشغال کرده بود که بی اختیار همه زوایای آن در مقابل چشمان من می گذشت و من، آن نشسته بر پر پروانه بازیگوش خیال، برنامه ای که هم تازگی داشت برای من و هم بسیار تحسین برانگیز بود، هر لحظه تصویر ِ دوباره می کردم.
یعنی بی دلیل هم نبود چون اول بار بود که از لهجه ی کومزاری(4) در جزیره لارک خلیج فارس می شنیدم و آواز بومی آن دیار که " بیو بالا " ترجیعبند آن بود و صدای ملایم و آرامبخش بانوی همراه اریک، مردی که دشداشه به تن داشت، مرا هاج و واج حیرت زده، برجای من میخکوب کرده بود.
تازه این کم نبود، که آن شاهکار ماریولَین(3) هم ول کن ماجرا نبود! چون همیشه فکر می کردم که تا چه حد باید گشت و گذار در ادبیات و فرهنگ و تاریخ ایران زده باشد یا تشویق و تهییج شده باشد که برود از میان شاهنامه یکی از بخشهای رمانیتک حماسی را برگزیند و با آن شور و حال دوست داشتنی بخواند.
و چقدر هم زیبا می خواند و هر کلمه را با احساس و فکر و حرکتهای چهره و دست، با تن نرماهنگینش معنا می داد.
دستم بروی دایره فرمان بود و به راه روشن شده از نور جلوی ماشین، نگاه می کردم. شاید بی شباهت به دیوانه ای نبودم که خیالش را بر می شمرد و می گفت و می خندید!
در کافه ی بعداز برنامه هم داستانی بود با دوستانی که گاه بارها تلفنی صحبت کرده بودم اما فرصت دیداری پیش نیامده بود تازه شرابی که بسلامتی پاول نوشبادان سر کشیده بودیم و من او را تحسین می کردم که با شور و شوقی ستودنی، کتابچه های رباعیات و دیگر ترجمه های شعر فارسی را تدارک دیده بود و با وسواس و دقت خاصی روی میز چیده بود.
هنوز به چراغ راهنمایی که سبز بود کاملا نزدیک نشده بودم که نارنجی شد. تا بخواهم از تردید ترمز کردن و نکردن خلاص شوم از خط ایست ِ آن رد شده بودم. گوشه چشمی به دوربین سر چهارراه داشتم که از سرعت من عکسی شش در چهار خواهد گرفت یا نه! تا منتظر جریمه دیگری برای سرعت غیر مجاز را در نوبت بگذارم.
از چهارراه رد شده بودم که بیاد سرعت کوشیار افتادم در آن خیابان یخی که نسیم را با نوای موسیقی به حال و هوای دیگری می برد و دلهره راه را خود با خود قسمت می کند.
نمی دانم رسیده اند یا نه اما هنوز گرمی بودنشان را حس می کنم
تمام
گیل آوایی
نیمه شب آدینه 15 ژانویه 2010
1-
Dr. Marco Goud
2-
Marjolijn van Zutphen
3-
Eric & Christina Anonby
4-
زبان کومزاری
زبان کُمزاری یا لارکی یکی از زبانهای ایرانی است که در ایران در جزیره لارک بدان سخن می رانند. کُمزاری همچنین در روستای کمزار، شهر خصب و دبا در شبه جزیره مسندم ( کرانه جنوبی تنگه هرمز-روبروی بندر عباس) در دریای عمان نیز صحبت می شود. در لارک این زبان هنوز فرم اصلی خود را حفظ نموده ولی در کمزار، خصب و دبا به علت گستردگی استفاده از زبان عربی در اداره ها، مدرسه ها و رادیو تلویزیون، در کمزار تعداد زیادی واژه عربی وارد شده است.
*
اشاره به ترانه ایست که زنده یاد عاشورپور در آخرین کنسرتش در سال 1381 که به مناسبت گرامیداشت از او ترتیب داده شده بود، خواند
زتو آری خبری نیست رفیق اگر هم هست زمانی، گاهی مهربانی ِ ترا چو لب ِ تشنه لبی بر ساغر می چشم واژه زلال تو که گویی
هایی از سر نیمه شب دلتنگی تا که بام دگری شام شود وَ شب وُ باده وُ آوای هواری در من به دمانی که خیال یاد یاران مرا می بافد تور صد خاطره، دام و چنین است مدام روزگارم با یار روزگارم با یاد روزگاری که در آنم باری همه هستند و ولی نیست کسی منم و یک دریا بیتابی
انتخابات آزاد و آزادی اجتماعات در حکومت اسلامی، ماجرای منار و گنجشک! گیل آوایی
درس بزرگی که دوران اختناق و سانسور در پیش ازانتحار 57 به همه ما داده و می دهد این است که اگر نا آگاهی از فکر و برنامه و چند و چون دستیابی به جامعه ای که اسلام سیاسی به پرچمداری خمینی جنایتکار، ما را در باتلاق خرافه و جهل و حکومت صاحب زمانی، گرفتار کرده است؛ وحشگریها و سرکوب جنایتکارانه ی حکومت اسلامی در شرایط کنونی نباید ما را از آنچه که سی سال است همه ما را بجان آورده، دور نماید تا در همان دایره خفقان آور خمینی و اسلام سیاسی راه چاره بجوییم که هیچ نیست مگر از چاهی به چاه دیگر افتادن! تردیدی نیست که حکومت اسلامی در شرایط کنونی با آدمکشان به جاه و مقام رسیده از ایجاد انحراف در جنبش سبز و فرو غلتاندن آن در تار متعفن اسلام سیاسی، و دست و پا بستن جنبش در همان سیه روزی سی ساله از هیچ کوششی فرو گذار نمی کند و از همین نگاه است که اسلام پناهی و شعارها و خواستهای دینی هرچه بیشتر در جنبش موسوم به سبز قوت و شدت می گیرد. نمونه های پاره کردن عکس خمینی و برپایی مراسم دینی و تکیه به گفته ها و فتواها و نقل قولهای خمینی جنایتکار و طرح اختلافات دینی چه از نوع تمساح یزدی و چه خامنه ای و یزدی و دیگران، نه برای آماده کردن مقدمات برای دستگیری و چه و چه کردن کروبی و موسوی که برای عمده کردن همین خواسته ها و کشتار مردم بجان آمده و نیز تحت الشعاع قرار دادن خواسته های مترقی و راستین مطرح در جنبش سبز است. ( اول بار نیست که این حکومت مردم را به مرگ می گیرد تا به تب رضایت دهند!) خواستهای محوری " مرگ بر دیکتاتور و استقلال – آزادی - جمهوری ایرانی " که در گردهماییهای اعتراضی و شعارهای مردم فریاد می شود دقیقا مسیر هدفمند مردمیست که راه را به درستی دریافته اند و از انحراف و ترفندهای حکومت اسلامی و چهره های برون آمده از درون آن، جداست. اگر به رویدادها و ترکیب نیروها و برخوردی که از سوی حکومت اسلامی در بویژه پس از انتخابات کذایی اش بنگریم، براحتی در می یابیم که چهره هایی مانند کروبی و موسوی و خاتمی و اصولا همه آنانی که در چهارچوب دین سیاسی اسلام، حرکتها و تحلیلها و خواسته هایشان را دنبال می کنند، نه تنها سوپاپ اطمینان و نقطه قوت بسیارانی از جنایتکاران حاکم هستند بلکه نهایتا ناجی این حکومت از خشم قهرآمیز مردم ایرانند. کشتن موسوی و خاتمی و کروبی و هرکس دیگری در این حکومت سرتاپا جنایت و قتل، برای حاکمان هار ِ کنونی این حکومت، کار ساده ایست و ماست مالی کردن آن نیز، اما حاکمان کنونی بگونه ای که هم می ترسند و هم می ترسانند، برخورد می کنند و موسوی و کروبی و دیگر چهره های درون این حکومت برای روز مبادای همان ترسی است که بنوعی در چنته حفظ شان کرده اند. جنبش اگر از خواسته های مستقل خود منحرف شود( به هر دلیل) و اگر در راستای اهداف و خواسته های موسوی و کروبی پیش رود، خطری برای کل حکومت اسلامی نیست بلکه مهار سگهای هاریست که بی پروا دنبال همان اوتوپیای هاله نور و چاه جمکرانند و صد البته زمینه اصلی و پشت همه این عوامفریبیهای خداپسندانه!، غارت هر چه بیشتر ثروت ملی و حفظ ساختار مافیایی و اختاپوسی ِ از نوع خامنه ای و زیر مجموعه های بیت جنایت اش است. اگر تا کنون هشیاری و حرکت بسیار زیرکانه و هوشمند مردم ایران با خواسته هایی که در شعارهای مردم مطرح می شوند، همه کسانی که از بالا به نوعی با جنبش کنونی همسویی و همراهی می کنند را به دنبال خود کشیده است به معنی آن نیست که کسانی همچون کروبی و موسوی ظرفیت و حتی جدیتی در سرنگونی حکومت موجود داشته باشند. مرگ بر دیکتاتور خواسته ای نیست که تا کنون یک نفر از این حضرات به زبان آورده باشند. یک واقعیت روشن و انکار ناپذیر در شرایط کنونی این است که مردم دگرگونی ریشه ای و بنیادی را طلب می کنند و امکان ندارد که حکومت اسلامی با ساختار و شیوه تاکنونی اش بتواند مردم را از راهی که پیش گرفته اند باز گرداند. آب رفته به جوی بازگشتنی نیست! به همان ترتیبی که همه ی دست اندر کاران حاکمیت اسلامی از هر نگرش و شیوه و باور با هر گونه تفسیر و تعبیر وضعیت سیاسی/ فرهنگی/ اجتماعی ما، می کوشند، حکومت اسلامی را از سقوط نجات دهند، مردم نیز با هوشیاری بی نظیری جنبش سبز را مرحله به مرحله در جهت خواسته های انسانی و بالنده خود، ارتقاء می دهند. ( اگر چه نباید از نظر دور داشت که برخورد جاهلانه و خونبار حکومت اسلامی با اعتراضات، در این کار تاثیر مستقیم داشته است.) به هر روی، نه چماق حزب الهی های کور و نه شیرینی خاتمی چی ها قادر به باز گرداندن مردم از مسیری که در پیش گرفته اند، نیست. تنها کسانی که این واقعیت را با خودفریبی نمی خواهند درک کنند همانانی هستند که در غارت و قتل و دزدی و راندخواری و مملکت بر باد دهی ِ تاکنونی دست داشته و دارند اما این خودفریباندن تغییری در اصل معادله نمی دهد و زمانی چنین توهم ابلهانه ای از این جانیان ریخته می شود که با پس گردنی از قدرت بزیر کشیده شوند. از همین نگاه می خواهم گفته باشم که نسبت به موسوی و کروبی و خاتمی هیچ توهمی نیست و اگر تکیه ای به مسئله پشتیبانی از موسوی بطور اخص می شود، بدلیل حساسیت و ضرورتیست که شرایط کنونی رو در رویی با حاکمیت سیاه اسلامی ایجاب می کند. اما برخوردهای آقای موسوی اگر آب بر آتش خشم مردم ریختن باشد، تردیدی نیست که مردم او را نیز کنار می زنند. روند سرکوب و بگیر و ببندهای جاهل منشانه ی حکومت اسلامی جنبش سبز را به مرحله ای می کشاند که نیروی سرکوب از فرزندان همین مردم تهی شده و علی می ماند و حوض اش!! که باید از نیروهای وارداتی سپاه قدس از لبنان و فلسطین و عراق و...... استفاده کنند. نیروهایی چون حزب اله ِ حسن نصراله و حماس ِ خالد مشعل و.... که در مقابل دلارهای غارت شده از سفره ایرانیان، یاری رسان حکومت نحس خامنه ای هستند اما نیروهایی از این دست با بی ریشگی ای همچون رادان ها، قادر خواهند بود حکومت اسلامی را در قدرت نگهدار دارد!؟ این پرسشی است که پاسخ آن را مردم با لگدکوب کردن همه این مزدوران، خواهند داد. در اینجا با انچه که گفته شد، پیش از آنکه به بیانیه شماره 17 آقای میرحسین موسوی بپردازم، می خواهم به هزار زبان فریاد کنم که ما تجربه چندین نمونه از این راه جوییهای در درون حکومت نحس اسلامی را از سر گذرانده ایم. از سردار سازندگی بگیر تا سید خندان اش. ما خیزش دلیرانه دانشجویان را برای پشتیبانی از همین خاتمی تجربه کرده ایم و باز دیدیم و تاوانش را با جان شریفترین فرزندان خود همچون اکبر محمدی ها دادیم. ما فتلهای زنجیره ای را خون گریه کردیم اما آنچه نتیجه داد فریبکاری و تدارکاتچی بودن و شدن ِرئیس جمهور اصلاحات، بود و حیرت همگان که چگونه این امامزاده درکور کردن چنان ظرفیتهایی دارد اما در شفا دادن علیل و ذلیل است! با چنین تجربه های خونبار و تلخ، وقتی به بیانیه آقای میرحسین موسوی می نگریم، در کمترین حد شگفتی و در کمترین حد تعمق و تامل از خود ایشان می پرسیم که : بند نخست بیانیه شما اشاره به کدام دولت، با کدام مجلس و در قاموس کدام قانون اساسی و غول رهبری ولایت و بیت جنایت اش است؟ مگر نه اینکه این دولت و این مجلس و قوه قضاییه که مورد اشاره شماست، با تقلب و در چهارچوب خواست و برنامه ریزی رهبر لمپن و زیر مجموعه های بیت جنایت اش بر سرکارند؟ چنین دولتی کدام مسئولیت پذیری و صداقت و تامین منافع ملی را می تواند براورده کند!؟ آیا آقای موسوی نمی داند یا مصلحت اندیشانه نادانسته می انگارد که مافیای اقای خامنه ای و دار و دسته ی طرفدارش چونان اختاپوس بر منابع و منافع ملی ایرانیان چنگ انداخته اند و با این تو بمیری من بمیرم! کنار نمی کشند! با بیان نخستین بند بیانیه، که چنین است، براوردن بقیه بندها از نوع آزادی زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات و آزادی گردهم آییها خود بخود جنبه شوخی و طنز تلخی دارد که شک ندارم خود آقای موسوی هم به چنان شرایطی با چنین حکومتی، می داند که این حرف جز فریبکاری نیست. اگر صادقانه برآمده باشد، باید بر احوال اقای موسوی و طرفدارانش گریست. انتظار برآوردن خواسته هایی از نوع ازادی مطبوعات و آزادی زندانیان سیاسی و آزادی اجتماعات در ساختار حکومت اسلامی، مصداق آن مثل معروف منار و گنجشک است! که آقای موسوی و همه ی همفکران دین سیاسی اش خوب می دانند که از این حکومت چیزی می خواهند که در هیچ ظرفیتی از آن حتی در لیبرالترین و پر تحمل ترین حالت این حکومت، نمی گنجد! واقعیت بیانیه آقای موسوی چیزی نیست مگر تلاشی برای راهگشایی بینابینی در نیروهای ذینفع در حکومت جنایتکار اسلامی که دستشان به خون مردم آغشته است و این گونه راهگشایی از نوع برخوردهاییست که نشان از توهم و همان اساس بینش دین سیاسی وهمان تناقضات وحشتنا ک دارد. با چنین نگرش و باوری جز در گنداب متعفن حکومت اسلامی غلت زدن! و تداوم سه دهه سیه روزی ملت ایران و هست و نیست مردم را به خون کشاندن، نیست.
تاکید بر خواسته های تاکنونی که همانا " استقلال – آزادی - جمهوری ایرانی " و نابودی هرگونه دیکتاتوری در میهن ماست، مرز مشخصی بین مردم و حاکمیت سیاه کنونی، است. مردم همه این حکومت را نفی می کنند. مردم از هرچه دین سیاسی و خدای سیاسی خسته شده اند. مردم از دشمنی های بیمارگونه و تضاد و تناقضهای مالیخولیایی این حکومت بجان آمده اند. مردم خمینی جنایتکار را نماد سیه روزی و سه دهه قتل و غارت و دروغ وخرافه می دانند. مردم از این ساختار حکومتی و ولایت شوم آن بیزارند. مردم به نمادهای ملی و باستانی خودشان رجوع کرده اند. مردم فریاد می کنند " پرچم خرچنگ نمی خوایم، رهبر الدنگ نمی خوایم!" مردم سرود ملی ای ایران را با همه شور و شوقشان می خوانند. مردم برای نفی همه این حکومت از دریای خون می گذرند، مردم از هرشعار و نماد دینی در ساختار سیاسی و ملی و میهنی خود با چهره های ابلهانه و خرافه آلود هر آخوند و هر بی سر و پایی از نوع هاله نور و خامنه ای الدنگ بجان آمده اند! مگر می شود تا این حد مصلحت اندیشانه و نادیده گذاشتن، در قالب همین حکومت نحس راه چاره جست!؟ بجای چنین راه چاره جوییها در چنبره هزار دستان این حکومت ننگین، گسترش جبهه اتحاد همه طیفهای همسو با مردم و بازتاب خواسته های عینی و به حق مردم است که در میدان ستیز و اعتراض فریاد می کنند. بجای رویکرد به قانون اساسی سه دهه جنایت اسلامی، گسترش اعتصاب و نافرمانی سراسری در مقابل این حکومت است. هرچه سیاست مماشات و چرخ زدن در داخل این حکومت بیشتر شود، قتل و زندان و شکنجه و اعدام، بیشتر و بیشتر می شود. فراموش نکنیم که مماشات از سوی جنبش سبز، توهم قدرت و توان مانور بیشتر به جنایتکاران حاکم می دهد. نخستین و ضروریترین گام در مرحله کنونی نه راهکارهای بینابینی در این حکومت بلکه نافرمانی عمومی و اعتصاب سراسریست. آقایان موسوی و کروبی و خاتمی که شاید در شرایط بریدن چاقو و دسته اش! گیر کرده باشند اما بدانند که حضورشان در جنبش سبز، تنها سپر دفاعی حاکمان اسلامی پس از سرنگونیست و از همین رو تا کنون دوام آورده اند.
ما مانده ایم و وطن گیل آوایی نیمه شب 27 دسامبر2009
خواندیم سرود و شمردیم داغ خویش با آه سالهای شبان سیاه شوم
گفتیم و بر گرفتیم از گذر مشتی و خشمی و خیل همیشه یار دیدی که شب نماند!؟ دیدی که دیو به چاهی که باز دهان در انتظار زنجیر خویش تنید!؟
ما لج سپردیم راه تا این کرانه که دل می برد زما ما آه آری ما خشم مشت بر گذشتیم از پیچ و تاب بی کران حادثه فریب ماییم ما ایستاده ایم باز با کوله بار اینهمه خاوران سبز ما مانده ایم وُ وطن اما ببین گفتیم و بس شمردیم سیاووشهای خاک بس بر شدیم غم ناله ها ز قوم تباهی آیه ها
بنگر ما مانده ایم وُ وطن ما مانده ایم وُ همین خاک پاک ما اما همچون حقیقت همواره ی دیار در این وطن بی وطن نمانَدوُ نما ند بی وطن
خیلی شانس آورده ایم اگر عکس منتظری را نیز در ماه نبینند گیل آوایی
با مرگ آیت الله منتظری، چنان برخوردهایی شده است که آدمی وا می ماند از روزگاری که بر سرمان آوار شده است و به هزار نشانه و شناسه به یک واقعیت تلخ رسیده و می رسیم که آخوند جز از برای خاک در چشم مردم ریختن نبوده و نیست و فقط در یک جامعه ای که خرافه و بی سوادی و بلاهت بیداد می کند، آخوند پرچمدار میدان شده و می شود. بدور از فرصت طلبیها و عوامفریبی ها و جارزدنهای دکان ِ سیاسی دارانه! که از هر واقعه ای بخواهند و می خواهند کلاهی از نمد آن بر سر نهند! باید در کمترین حد صداقت و برخورد آگاهانه نسبت به آنچه که بر ما و جامعه ما می رفته و می رود، آشکارا به حماقت و ندانم کاری و کوتاه آمدنهای عوامفریبانه تن نداد. یکی از نمونه های دردآوری که این روزها شاهد آنیم، برخورد بسیارانی با مرگ آیت الله منتظری بود و هست که آدمی وا می ماند که نکند این جماعت عکس این یکی را هم در ماه ببینند! یک نکته مهم در کل این ماجرا تفکر و فرهنگ و باوریست که در پی یک انتحار هولناک( انتحار 57)، حاکمیتی خونبار بر ما و میهن ما تحمیل نمود و آن چیزی نیست مگر دین مبین اسلام ناب محمدی و همه مدعیان دینی و سیاسی این بینش جنایتکارانه و صد البته پرچمدار چنین بلای خانمان سوزی که گرفتار آمدیم، نیستند کسانی مگر همان آیت الله ها از نوع خمینی بگیر تا طالقانی و منتظری و تمساح و چه و چه. کسی آگاهانه جنایت می کند و کسی نا آگاهانه. نقطه مشترک این دو، جنایت است و قربانی جنایت، که این جنبه کار به ما و میهن ما برمی گردد اما اینکه در یک هیجان عوامفریبانه و حتی خود فریبانه در گیر تفاوت بین جنایتکار آگاه و جنایتکار نا آگاه شویم و به تحسین و به به و چه چه ی آن جنایتکار ناآگاه بنشینیم، داستان غم انگیزیست که باید بنشینیم و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنیم! اگر بپذیریم که دین اسلام را قرائتهای متفاوت است که می تواند با تفسیرهای متفاوت، ماجراهای هولناکی را بیافریند. اگر بپذیریم که دین سیاسی خانمان سوز است. اگر بپذیریم که یک حاکمیت ایدئو لوژیک دینی جزبه قهقرا و استبدادِ خونین راه ندارد. اگر بپذیریم که ریشه سه دهه از سیه روزی ما دین سیاسی حاکم بر کشورماست. در وحله نخست و بر فراز هر علت و معلولی، به این تفکر و مکتب و نگرش و باور می پردازیم و می رسیم که مدعیان دین سیاسی عامل و علت اصلی سیه روزی آب و خاک و مردم ما هستند که صد البته ناآگاهی توده ای ( عامه مردم) و صد البته باورهای خرافی و دگم و خودفریبی های ناآگاهانه حتی، نیروی اصلی روندی بوده و هست که مدعیان دین سیاسی میدان داری کرده و می کنند و چنین سرنوشت شومی را سبب شده و می شوند. در این گذار اگر بخواهیم با خود صادقانه برخورد کنیم، در کمترین حد آن، به این حقیقت و واقعیت عریان اعتراف می کنیم که این دین سیاسی و باورمندان و تئوریسین های با و بی عمامه آن است که به منزله یک سوراخ چند بار می گزند و بدبخت همه آنانی که احساس را بر منطق خویش غالب می کنند و می کوشند دین سیاسی را بر یک ملت قالب کنند! عجبا بسیارانی که یا آه می کشند یا که به فرزند خواندگی دعوت نشده ای نادمانه فریاد می کنند تو گویی این تفکر و فرهنگ و قانون و عرف خرافه مستانه نبوده که با جزئی ترین جزء زندگی این مردم و مملکت کار داشته و اینهمه شوربختی هولناک را سبب شده اند. آنچه که در برخورد با مرگ آیت الله منتظری بیش از هرچیز مرا به شگفتی و اندوه کشانده است برخورد کسانیست که ناگهان فرهنگ مرده پرستی ای را چنان با زرورق عوامفریبی در بوق و کرنا کرده اند که تو گویی همین بیچاره نبوده که در بیشترینه عمر این حکومت نحس در بیغوله آخوندی اش داد می زد و نه کسی به پدر خواندگی اش فراخواند و نه آهی کشید! بر آن نیستم که بخواهم بر این تبلیغات ِ هر آنچه که بخواهید بنامیدش، دامن بزنم اما یک نکته برایم بسیار اهمیت دارد و آن درغلتیدن در دام همان دین سیاسی و به انحراف کشاندن مردمیست که بار دیگر با همه دار و ندار خویش به میدان آمده اند و هر روز بر دامنه اعتراض و مبارزه خویش می افزایند. واقعیت تلخ روزگار ما در این بیماری هولناک فرهنگی سیاسی اجتماعی ماست که درچنبره دین سیاسی هنوز دست و پا می زنیم و هنوز با وجود همه نمونه های دردناک سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ای که شاهد آن بود ه و هستیم، کسانی را چنان بتی می سازیم که انگار همین ها نبوده اند که امامزاده 1400 ساله را چنان زرق و برق و جلا داده اند که گویا این یکی اش کور نمی کند شفا می دهد! انگار که بر پیشانی ملت ما نوشته شده که بین چاله و چاه و یا بد و بدتر گزینه دیگری نداشته باشد. بینش و باور دردآوری که یک آخوند را از سوراخ حوزه بیرون می کشد در کاخ جا می دهد و از آن روضه خواندن پنج ریالی بر ثروت باد آورده یک ملت می چپاندش و رهبر و امامش می کند و آن روستایی ای که زندگی آرام و بی دردسرش را می گذرانده می آورند قاتل و سردار و وکیل و رئیسش می کنند که هاله نور می بیند و ادعای مدیریت جهانی! و هزار البته اینکه چنین کسانی از حماقت و بلاهت جمعی به چنین جاه و مقامی می رسند و باز حسرتا و حیرتا که کسانی آگاهانه باز بر همین طبل بلاهت می کوبند. درد ما این است که در چنین کارزار خونباری، اگر سازماندهی و رهبری و مدیریت متمرکز و توانمندی می داشتیم، می شد پذیرفت که استفاده از سلاح اسلام در مبارزه با جنایتکاران اسلامی حاکم یک تاکتیک و مقطعیست و با اعتماد بنفسی قابل حساب میدان دار این مبارزه می بودند اما وقتی که چنین نباشد، سلاح اسلام سیاسی در این کارزار نه یک تاکتیک که یک انحراف و بخود پذیرفتن بیماری دین سیاسیست که اینهمه زخم آن بر پیکر ما جا خوش کرده است. بدور از آنچه که کوشیده شده و می کوشند تا بنوعی در گرداب دین سیاسی مردم و به پا خاستن کنونی را منحرف کنند، تنها و تنها مردم بویژه جوانان ما هستند که مبارزات جاری را از حیطه دین سیاسی و دایره بسته حکومت اسلامی باید بیرون بکشند و کل این حکومت جنایتکار را هدف قرار دهند. به چنان شرایطی رسیده ایم که باید با صراحت و شفافیت برخورد کنیم. و مشخصا در مورد حکومت اسلامی باید با عواملی که آفرینندگان اصلی آن هستند، صادقانه برخورد کنیم. بخشیدن کسی که صادقانه به اشتباهش اعتراف می کند، بحثی نیست اما ستودن و میدان دادن تفکری که هم او پرچمدار آن بوده و این همه جنایت را بر یک ملت تحمیل کرده است یک عوامفریبی بیمارگونه است. در شرایطی که اینهمه برای مرگ آیت الله منتظری گفته و می گویند، موارد بسیار جدی ای در کشور ما جریان دارد که با چنین آب و تاب و توانی، برخورد نمی شود. زندانهای شناخته شده و شناخته نشده پر از فرزندان ماست. کارگران در بدترین شرایط سرکوب می شوند، همراهی و همپیمانی با آنها نیست. کانون نویسندگان فراخوان می دهد تا یاد نویسندگان به قتل رسیده را گرامی بدارند، پشتیبانی درخوری از آن نمی شود و چنان سرکوب می شوند اما صدایی از همینانی که سنگ منتظری بر سینه می زنند بر نمی آید. نه از کسانی چون موسوی و کروبی و خاتمی حرفی و همراهی ای برآمد و نه مردمی که اینگونه کفن پوشان برای مرگ منتظری سینه می زنند. این نمونه ها در کمترین حد آن آدمی را به نگرانی و افسوس می کشاند و براستی به تردید وا می دارد که آیا هنوز باید منتظر بود تا توهم اینان بریزد!؟ مصلحت اندیشی و هر گامی در شرایط مناسب اش برداشتن، با صراحت و شفافیت داشتن و صادق بودن؛ فرق می کند و وقتی به چنین ضرورتها و نمونه های آشکار برمی خوری، براستی نسبت به ظرفیت و خواست راستین مدعیان رهبری کنونی شک می کنی. وقتی سرکوب، چنین آشکار؛ و شمشیرها از رو بسته شده است، مصلحت اندیشی هایی از این دست چیزی جز حماقت و حتی خیانت نیست. در این راستا تنها مردمند که باید همه این تب و تابهای دردناک را بشناسند و از آن بسلامت عبور کنند. باید از حکومت اسلامی با همه ی نماد و نمود آن و کلا دین سیاسی، فاصله گرفت و صراحتا برخورد نمود پیش از آنکه جانیان حاکم ، فرصت یابند جان سالم بدر برند!
شورای فرهیختگان" کلید برون رفت از ناکارآمدی نیروهای سیاسی
یک طرح و یک پیشنهاد
گیل آوایی
پر بیراهه نیست اگر بگوییم که نیروهای سیاسی از هر طیف طی سالهای اخیر علیرغم تلاشها و تنشها و چالشها نتوانسته اند همبستگی لازم برای یک جایگزینی فراگیر در کارزار با حاکمیت اسلامی را فراهم آورند.
بدنبال نشستها و کنفرانسها و اتحادهای مقطعی و موضعی ناکارآمد از زمان شکل گیری حکومت اسلامی و نیزبویژه آغاز سرکوب عریان و کشتار بی امان نیروهای سیاسی از هر خط و گرایشی بویژه چپ در دهه شصت و یورش گوناگون حاکمیت اسلامی در راستای سرکوب های سیاسی، فرهنگی و ایجاد بحرانهای مصنوعی در فریب و هدایت افکار عمومی ولاپوشانی جنایتها و سردرگمی های مالیخولیایی رهبران دینی ولایت فقیه، همواره تشکیلات سیاسی ای که بتواند توازن نیروی مخالف در برخورد با حاکمیت اسلامی را نمایندگی کند، وجود نداشته است.
تشتت سازمانها و احزاب سیاسی مخالف حکومت اسلامی موضوع تازه ای نیست و نیز هستند بسیارانی از میان همین سازمانها و احزاب که به تشتت و پراکندگی و ناکارآمدی سیاسی انگشت تایید می گذارند و باور دارند. گذشته از انشعابها و تغییرات برنامه ای و حتی تئوریک سیاسی، هیچگاه برنامه عملی که بر روند مبارزات سیاسی علیه حکومت اسلامی تاثیری عینی و عملی داشته باشد، وجود نداشته است.
مروری کوتاه حتی گذرا بر آنچه که از سالهای 60 به این سو بر ما رفته است، بخوبی حقیقت دردناکی را نشان می دهد که در بسیاری از بحرانها و وقایع و جنایتها که از سوی حکومت اسلامی سر زده است، بنوعی غیر مستقیم مبارزات پراکنده نیروهای سیاسی هدایت شده است.
نمونه های بسیار مشخصی در این راستا می توان نام برد که ترور رهبران و شخصیتهای مخالف حکومت اسلامی در داخل و خارج گرفته تا کشتار وحشیانه و جنایتکارانه زندانیان سیاسی و قتلهای هولناک زنجیره ای و سرکوبهای لجام گسیخته دانشجویان و اعتراضات کارگری و حتی مردمی از این دسته اند که در هر مورد آن حرکتهای اعتراضی نیروهای سیاسی بویژه در خارج را بدنبال داشته است و در بسیاری از این وقایع دردناک، آنچه که گذشته، به موردی حاشیه ای تبدیل شده است.
گذشته از تشتت و پراکندگی و عدم مرکزیت منسجم تشکیلاتی با کیفیت فراگیر همبستگی سازمانها و احزاب سیاسی که به هر روی خطری آن گونه حساس برای حاکمیت اسلامی بوجود آورد، شکل نگرفت.
گامهایی از سوی برخی نیروهای سیاسی در جهت ایجاد اتحاد عمل مشترک یا جبهه یا شورا برداشته شد که برجسته ترین این تلاشها نهضت ملی مقاومت و شورای ملی مقاومت و جمهوری خواهان ( ملی ، دمکراتیک و لاییک) و نشستهای لندن، برلین، پاریس می باشند اما در مطرح ترین گامهای فوق از نظر نیروی سیاسی در خارج و ارتباط با کشورها و داد ستدهای سیاسی و جلب حمایتها و نیز توان مالی، می توان شورای ملی مقاومت را دانست که آن نیز به هر دلیل و تفسیری نتوانست همبستگی کارآمد و مرکزیت فراگیر همبستگی را سبب شود.
بحث در چند و چون و چرا و اگر نیست. منظور حرکتهای برجسته و مطرح نیروهای سیاسی در سالهای اخیر است که به هزار دلیل از جمله همان دلایل نیروهای بغیر از شورای ملی مقاومت و عدم توفیق آن در شکل گیری همبستگی فراگیر و تشکلی جایگزین است که در مقابل حاکمیت اسلامی بگونه ای قد علم کند که بر روند سیاسیِ تاکنونی تاثیر گذارد و خیزشها و اعتراضات داخل و خارج را سازمان داده و هدفمند و تاثیرگذار، پیش ببرد.
واقعیت امروز حکومت اسلامی و نیروی فراگیر و جایگزین ( آلترناتیو) این است که نیروی دو سوی کارزار از توازن لازم برخوردار نیست و اصولا هیچ نیروی مخالفی دارای چنان نقش تاثیرگذاری در مبارزه با حکومت اسلامی نمی باشد.
گفتن ندارد که ناهمگونی احزاب و سازمانهای سیاسی و فقدان یک فرهنگ قانونمند و دمکراتیک ( در عمل) که بتواند در مقطعی چنین حساس و سرنوشت ساز، به وحدت و همبستگی مورد نیاز در جهت برقراری توازن نیروی مبارزاتی بیانجامد، وجود عینی ندارد.
بدنبال سالها تنگ نظری ها و خود محوریها و حتی شاخ و شانه کشیهای بی حاصل و نیز غالب بودن فرهنگ تنگ نظرانه تا مرز شعبانی بی مخی و حزب اللهی، کنار امدن نیروهای سیاسی در مسیر اقدام و مبارزه مشترک را بمراتب دشوار تر و حتی غیرممکن کرده است که در پی تلاشها و گامهای بسیاری که در جهت همبستگی و شکل گیری آلترناتیو فراگیر شده و می شود اما همه سازمانها و احزاب سیاسی مخالف حاکمیت اسلامی به نقطه ی ناکارآمدی ( آچمزی ) رسیده اند.
برخوردی واقعگرایانه و صادقانه با مقوله اتحاد عمل و شکل دهی آلترناتیو لازم در جبهه مبارزه با حاکمیت اسلامی و سرنگونی آن، بخوبی این حقیقت را می نمایاند که احزاب و سازمانهای سیاسی با ساخت و بافت و ناهمگونی ای که دارند، نمی توانند، حتی اگر که بخواهند!، اتحاد عمل و همبستگی فراگیر را عملی کنند. به عبارتی دیگر کاملا در یک وضعیت ناکارآمد گرفتار شده اند. ( آچمز).
ادامه چنین برخوردی، برخورد تاکنونی!، و حرکت در دایره بسته و تکرار آن، چیزی جز نتیجه همیشگی را نخواهد داشت. به زبانی دیگر آزمودن یک اقدام مشخص، بازده هم سانی دارد و از سویی برخوردهای محفلی و ادامه ی اقدامات بی حاصل( در عمل) زمان زیادی را از ما گرفته است.
متاسفانه در شرایط بسیار حساس و سرنوشت سازی قرار داریم و زمان کنون ما غیرقابل مقایسه با گذشته ی حتی یک سال پیش است و آبستن بحران و حوادث غیر قابل پیشبینی است.
هر لحظه بیم آن می رود که همه در شرایطی قرار گیریم که دیگر فرصت انتخاب نباشد بلکه دنباله روی حوادث و بحرانها باشیم!
پیشتر طی مقالاتی (32 مقاله) اوضاع سیاسی و منطقه ای و نیز حالت های احتمالی تکوین بحرانهای جاری و انتخابهایی که حاکمیت اسلامی و غرب با آنها روبرویند را از جنبه های مختلف مطرح کرده و شکافته ام که در اینجا از تکرار آنها صرف نظر می کنم( * ) اما آنچه که به مقوله ضرورت همبستگی فراگیر و تشکیل مرکزیت جایگزین ( آلترناتیو) مربوط است، واقعیت انکار ناپذیر عدم توانایی یا قابلیت نیروها و احزاب سیاسی برای همبستگی فراگیر ورسیدن به یک اتحاد عمل لازم است که بتواند ضمن برقراری توازن نیرو در برخورد با حاکمیت اسلامی، اعتراضات و مبارزات داخل و خارج را متمرکز و رهبری نماید.
تا کنون بارها برای رسیدن به چنین هدفی اقدام و تلاش شده است اما به دلایل مشخص و شناخته شده، آن نشد که باید می شد و کماکان حرکت در دایره بسته ی همیشگی صورت گرفته است.
برای برون رفت از دایره تکرار و ناکارآمدی کنونی باید گامی خارج از نیروها و سازمانهای سیاسی ( شاید بهترباشد آن را فراسازمانی یا فراحزبی بنامیمش) برداشته شود.
طرحی که در شکل گیری آن علیرغم عدم دخالت یا نفوذ یا انتخاب احزاب و سازمانهای سیاسی ، کسانی باشند که مورد تایید و قبول و احترام همه ی نه فقط احزاب بلکه تمامی جامعه ایرانیند.
چرا که سازمانها و احزاب سیاسی، همانطور که شرح آن رفت، در حالت ناکارآمد و آچمزی قرار گرفته اند و طرحی که بتواند چنین ناکارآمدی و آچمزی را برطرف سازد، باید از سمت و سویی کارآمد و مستقل و رها از تعلقات حزبی یا سازمانی باشد. چنین طرحی فقط و فقط ازفرهیختگان ما ایرانیان برمی اید که بحران تشتت و پراکندگی و ناتوانی در مسیر همبستگی فراگیر، را برطرف می نماید.
برای بیان و توضیح بیشتر درزمینه ی طرح مورد نظر باید گفت که اگر شخصیتهای مورد تایید و احترام و قبول همه احزاب و سازمانهای سیاسی و مردم کشورمان، از شاعران و نویسندگان تا هنرمندان مترقی و مسئول جامعه ما می توانند و حتی اکر کمی بی پروایی کرده و بگویم که باید به میدان آیند و در لحظه تاریخی و حساس کنونی با حضور تاثیرگذارشان بحران تشتت و پراکندگی سیاسی را حل کنند.
برای این منظور شخصیتهای مورد نظر شورایی سامان دهند که در حقیقت مرکزیت رهبری قابل قبول و اعتماد همگانی را تشکیل داده و زیر مجموعه های اجرایی را خود برگزینند و با کارپایه ای که آماجهای همگان را در بر می گیرد همبستگی فراگیر سیاسی و تشکیل آلترناتیو را مفهومی عینی ببخشند. بزبانی دیگر نقطه همبستگی و اشتراک عمل همه احزاب و سازمانهای سیاسی باشند . همه نیروهایی که به هردلیل ( تجربه شده ی تا کنونی) به نقطه ی ناکارآمدی رسیده اند حول شورای فرهیختگان، گرد آیند.
شورای فرهیختگان مرکز ثقل رهبری و کانون همبستگی همه احزاب و سازمانهای سیاسی مخالف کلیت حاکمیت اسلامی باشد.
کارپایه اشاره شده بخوبی از میان برنامه مشترک همه احزاب و سازمانهای سیاسی قابل استخراج است که مورد قبول همگان نیز می تواند باشد چرا که خود نیز بر آن تاکید گذاشته و می گذارند.
احزاب سیاسی حتی می توانند در طرح فوق با تشکیل فراکسیونی از جریانهای نزدیک و دارای نظر و برنامه مشترک، در اتحاد عمل تحت رهبری شورای فرهیختگان، شرکت نموده و از آن نیز پیروی نمایند.
شورای فرهیختگان پس از سرنگونی حکومت اسلامی و آماده شدن شرایط برای برگزاری انتخابات ازاد و تشکیل مجلس موسسان رهبری همه امور را بعهده خواهند داشت و سپس انحلال خود را در نشست نخست مجلس موسسان اعلام خواهند نمود. از آن پس نیز مجلس موسسان و طرح و برنامه از سوی نمایندگان منتخب مردم همه امور را در دست خواهند داشت.
به باور این قلم طرحی که کلیه احزاب و سازمانهای سیاسی مخالف با کلیت حاکمیت اسلامی می توانند بر آن توافق نمایند، می تواند به شرح زیر باشد که پیشاپیش به شورای فرهیختگان ( در صورت تشکیل) پیشنهاد می گردد:
1- سرنگونی حکومت اسلامی در همه اشکال و کلیت و تمامیت آن 2- کاربست موقت قانون اساسی برخواسته از انقلاب مشروطیت با توجه به اینکه بخشهای مربوط به دین و نوع حکومت آن ملغی می باشد. 3 - تشکیل پارلمان و دولت موقت در تبعید و تامین نیازها و شرایط لازم برای تشکیل مجلس موسسان و تصویب قانون اساسی و برگزاری انتخابات برای تعیین نوع حکومت و مجلس قانون گذاری طبق قانون اساسی تصویب شده 4- برابری بی قید و شرط همه شهروندان در کلیه زمینه ها 5- آزادی بی قید و شرط بیان و مطبوعات 6- جدایی کامل دین از سیاست به هر شکل آن 7- تامین کار یا حقوق بیکاری ، تامین مسکن یا پرداخت کمک هزینه مسکن، درمان و آموزش رایگان برای همه شهروندان و برخوردار کردن آنان از زندگی انسانی و زدودن فقر به هر شکل آن 8- عاری کردن ایران از انرژی و سلاح هسته ای و تلاش در خلع سلاح هسته ای در جهان و برچیدن نیروگاههای هسته ای بمنظور حفظ محیط زیست 9- در کلیه زمینه های بین المللی، اصل منافع ملی ایران بوده وبرقراری رابطه با کلیه کشورها در همین راستا 10- اساس حاکمیت سیاسی بر مبنای انتخابات آزاد و بدور از هر گونه اعمال نفوذ یا شیوه های فریبکارانه است که چگونگی آن در قانون مشخص خواهد شد. 11- پارلمان در تبعید و دولت موقت متعهد به تامین آزادی و امنیت لازم برای فعالیت های آزادانه سازمانها و احزاب برای برگزاری انتخابات مجلس موسسان و تدوین قانون اساسی تازه حداکثر در فاصله یک سال 12- دولت موقت متعهد به پاسداری از تمامیت ارضی و استقلال میهن وتامین نیازهای همه امور و حفظ ساختار نظامی، انتظامی طبق قانون اساسی یاد شده در بند 2 تا تدوین و تصویب قانون اساسی و تحویل کلیه امور به دولت منتخب می باشد 13- انحلال کامل کلیه سازمانها و نیروها و انجمنها و تشکل های علنی و غیر علنی حکومت اسلامی و وابستگان مذهبی یا حوزه ای و دینی 14- هیچ حزب یا سازمان سیاسی به هر دلیل و توجیه، حتی اتکا به انتخابات خارج از برنامه اعلام شده در کارپایه فوق و یا روابط با هر کشور یا تشکل بین المللی خارج از توافق این کارپایه، حق تغییر یا تضعیف کارپایه یا اجرای برنامه جداگانه خود را ندارد 15- هر گونه وابستگی به کشور یا سازمان برون مرزی وبیگانه در جهت اعمال نفوذ و تغییر مسیر سیاسی ممنوع می باشد 16- کلیه تشکل ها و جبهه ها و فدراسیون یا اتحادیه های تشکیل شده توسط پذیرندگان کارپایه فوق پیش از این کارپایه لغو و کلیه توان و امکانات در اختیار کارپایه ی فوق خواهد بود. 17- پیشگیری از هرج و مرج و مجازات های کور پس از سرنگونی حکومت اسلامی و تشکیل دادگاه ها با هیئت های منصفه و وکیل مدافع حتی برای محاکمه جانیان حکومت اسلامی، کلیه محاکمات براساس قوانین حقوقی و قضایی مصوبه پس از انقلاب مشروطه و در صورت نبود یا خلاء قانونی در موارد خاص، قاضی و هیئت منصفه نسبت به آن مجاز به اتخاذ رای خواهند بود. 18 – تامین امنیت برای همه آنانی که تا پیش از سرنگونی حکومت اسلامی به دولت موقت پناه آورند و در سرنگونی حکومت اسلامی بکوشند. هرگونه محاکمه یا دادخواهی باید با توجه به بند 17 صورت گیرد.
برای اقدام در شکل گیری شورای فرهیختگان و یاری رسانی به همبستگی فراگیر و پارلمان و دولت در تبعید هم صدا شویم.
براین باورم که فرهیختگان جامعه ما فراتر از کانون نویسندگان و مراکزی از این دست عمل نموده و همبستگی فراگیر را با نقش و جایگاهی که دارند بوجود آرند.
برای این کار هم اکنون اقدام کنید پیش از آنکه چنین فرصتی نیز از دست برود. رمان بسیار حساس و خطرناک و سرنوشت سازی را پیش رو داریم و باید از هر توان و امکان و نیروی خویش بهره بگیریم. امیدوارم به هشدارها و فریادهای این قلم پاسخی عملی و در خور دهید.