Saturday, October 08, 2011

سه شعر از توماس ترانسترومر با برگردان فارسی - گیل آوایی


سه شعر از توماس ترانسترومر
با برگردان فارسی
گیل آوایی
هشت اکتبر2011


 
ماه آوریل و سکوت

بهار می آرامد متروک
برکه ی تاریک مخملین
بی بازتاب از کنار من می خزد
همه ی آنچه که می درخشند
گلهای زردند
که با سایه ی خود می کشم
چونان ویولنی در جعبه ی سیاهش
تنها چیزی که می خواهم بگویم
سوسوهای نور ِ رسیدن
مانند نقره در یک بنگاه رهنی است

April and Silence

Spring lies deserted.
The velvet-dark ditch
crawls by my side without reflections.
All that shines
are yellow flowers.
I’m carried in my shadow
like a violin in its black case.
The only thing I want to say
gleams out of reach
like the silver
in a pawnshop.

چشم انداز و خورشید


خورشید از پشت خانه بیرون می آید
میانه ی خیابان می ایستد
و در ما نفس می کشد
با باد سرخ اش
اینسبروک[1] ، باید ترا ترک کنم
اما فردا
آفتاب سوزانی خواهد بود
در جنگل نیمه مرده
جاییکه ما باید کار و زندگی کنیم



Landscape with Suns

The sun emerges from behind the house
stands in the middle of the street
and breathes on us
with its red wind.
Innsbruck I must leave you.
But tomorrow
there will be a glowing sun
in the gray, half-dead forest
where we must work and live.

میانه ی زمستان


نور آبی
از لباس من می تابد
میانه ی زمستان
دایره زنگی ِ یخ را به صدا در می آورد
چشمانم را می بندم
دنیای ساکتی است
یک شکاف است
جاییکه مرده ها
از مرزها عبور دادند


Midwinter

A blue light
radiates from my clothing.
Midwinter.
Clattering tambourines of ice.
I close my eyes.
There is a silent world
there is a crack
where the dead
are smuggled across the border.



[1] اسم یک شهر است

Thursday, October 06, 2011

برگردان یک آواز هلندی به فارسی - گیل آوایی : هنوز آنجاست


هنوز آنجاست
مارکو بورستاتو
خواننده ی نامدار هلندی
برگردان آواز از هلندی به فارسی: گیل آوایی


آری هنوز همانجاست
حسی عمیق از درون من
آه چگونه پس از تو دوباره بیاغازم

هنوز همانجاست
دو روح با یک اندیشه
من همیشه در انتظار تو خواهم ماند

آری هنوز همانجاست
آه هنوز حس می کنم
دستان نرم ِ همچون ابریشمت را
همچنانکه مرا با لبخندت می توانستی به هر جایی بکشانی

آه من حس می کنم هنوز

با چشمان بسته
می دانم ترا می یابم
چهره ات را می بینم

آه آه آه

با چشمان بسته
می دانم ترا می یابم
چهره ات را می بینم
چگونه به سوی من لبخند می زنی

با چشمان بسته ام
با چشمان بسته ام
Marco Borsato
Het is er nog


Ja het is er nog
Het gevoel heel diep van binnen.
Oh wat moet ik toch beginnen zonder jou

Ja het is er nog
Twee zielen één gedachten
Ik zal voor altijd blijven wachten op jou


Ja het is er nog
Oh ik voel het nog
Jou handen zacht als zijde
Zoals jij me kon verleiden met je lach

Oh ik voel het nog

Met m'n ogen dicht
Weet ik jou te vinden
Zie ik jou gezicht

Oehoe oehoe oehoe (3x)

Met m'n ogen dicht
Weet ik jou te vinden
Zie ik jou gezicht
Hoe je naar me lacht

Met m'n ogen dicht

Oehoe oehoe oehoe (4x)

برگردان یک آواز هلندی به فارسی - گیل آوایی

عشقی برای یک زندگی
 
مارکو بورستاتو
خواننده نام آشنای هلندی
برگردان آواز از هلندی به فارسی: گیل آوایی


تن تو از پنجره، سایه روشن بامداد را چو آینه می تاباند
عشق برای یک زن چه می تواند بکند
و من می گریم در حالیکه تو می خندی اگر نرمی ترا به نوازش می گیرم
آنجا که آینده ما به آرامی پیش می رود( رشد می کند)

نه نه هرگز ندانسته ام که زندگی تازه
 به زن و مردی داده باشم
آنهمه قدرت و آنهمه زیبایی ببار آورد
و تو می خندی وقتی می گویم تو چه زیبایی هستی
و همه زیبایی در احساس من است هر گاه ترا زیباترینها حس کرده ام

هنوز به من نزدیکتر می شود
زندگی تازه خود را به رهایی می کشاند
که از آن تو و من است
و آن همه ی چیزیست از توان ِ من و تو که از آن اوست
آه آه
همه ی آنچه که همیشه خواسته ام به تو بگویم
نیازی به توضیح بیشتر نیست
گذشته ی ما آینده ی دیگری ندارد
و من می گریم در حالیکه تو می گویی چیزی را که من فراموش کردم
عشق تو برای مردی در من هرگز حسی نیانگیخت

هنوز نزدیکتر می شود
زندگی تازه خود را رها می کند
و از آن تو و من است
و عشق برای زندگی
و همه ی چیزی که می گوییم هستیم
آنقدر کوچک و ناچیز است

و عشق به زندگی
از نیروی تو و من است

هنوز نزدیکتر می شود
زندگی تازه خود را رها می کند
و از آن تو و من است
و عشق برای زندگی
و همه ی چیزی که می گوییم هستیم
آنقدر کوچک و ناچیز است

و عشق به زندگی
از نیروی تو و من است


وتن تو به یک زبان سخن می گوید
زبانیکه من از هیچکس نشنیده ام
اما من همه ی آن را می فهمم
کلمه به کلمه اش می فهمم

و ما می خندیم و می گرییم
به همه ی زندگی که در بطن توست
نیرویی که به ما می دهد
ما را بیشتر به هم نزدیک می کند


هنوز نزدیکتر می شود
زندگی تازه خود را رها می کند
و از آن تو و من است
و عشق برای زندگی
و همه ی چیزی که می گوییم هستیم
آنقدر کوچک و ناچیز است

و عشق به زندگی
از نیروی تو و من است


هنوز نزدیکتر می شود
زندگی تازه خود را رها می کند
و از آن تو و من است
و عشق برای زندگی
و همه ی چیزی که می گوییم هستیم
آنقدر کوچک و ناچیز است

و عشق به زندگی
از نیروی تو و من است

Marco Borsato
Een Liefde Voor Het Leven



Ochtendschemer danst over je lichaamEn spiegelt in het raam
Wat de liefde voor een vrouw kan doen
En ik huil terwijl je lacht als ik je zachtjes streel
Op de plek waar onze toekomst langzaam groeit

Nee nee, nooit heb ik geweten dat nieuw leven
Aan een man en vrouw gegeven
Zoveel kracht en zoveel schoonheid brengt
En je lacht als ik je zeg dat jij het mooiste bent
En het allermooiste draagt wat ik ooit heb gevoeld

't Komt steeds dichterbij
Nieuw leven maakt zich vrij
En het is van jou en mij
Een liefde voor het leven
En alles wat wij zijn is zijn
Een liefde voor het leven
Uit de kracht van jou en mij
Ohoh
Alles wat ik jou ooit wilde zeggen
Hoef ik niet meer uit te leggen
't Verleden heeft geen toekomst meer
En ik huil terwijl je zegt wat ik je ooit misdeed
Jouw liefde voor de man in mij nooit heeft aangetast

't Komt steeds dichterbij
Nieuw leven maakt zich vrij
En het is van jou en mij
Een liefde voor het leven
En alles wat wij zijn, zo ongeremd en klein
Een liefde voor het leven
Uit de kracht van jou en mij

't Komt steeds dichterbij
Nieuw leven maakt zich vrij
En het is van jou en mij
Een liefde voor het leven
En alles wat wij zijn is zijn
Een liefde voor het leven
Uit de kracht van jou en mij
En je lichaam spreekt een taal
Die ik nimmer heb gehoord
Maar ik versta het allemaal
Ik versta het woord voor woord
En we lachen en we huilen
Om al dat leven diep in jou
De kracht die het ons geeft
Brengt ons meer dan ooit dichter bij elkaar

't Komt steeds dichterbij
Nieuw leven maakt zich vrij
En het is van jou en mij
Een liefde voor het leven
En alles wat wij zijn, zo ongeremd en klein
Een liefde voor het leven
Uit de kracht van jou en mij

't Komt steeds dichterbij
Nieuw leven maakt zich vrij
En het is van jou en mij
Een liefde voor het leven
En alles wat wij zijn is zijn
Een liefde voor het leven
Uit de kracht van jou en mij

't Komt steeds dichterbij
Nieuw leven maakt zich vrij
En het is van jou en mij
Een liefde voor het leven

Sunday, September 11, 2011

شعری از جیمز بلانت - برگردان: گیل آوایی


11 سپتامبر2011


بدرود معشوق من
آیا مایوس ات کردم یا تنهایت گذاشتم؟
آیا باید خود را گناهکار بدانم یا به روی در هم کشیدن ِقضات وا گذارم؟
زیرا من پایانمان را وقتی آغازیده بود دیدم
آری کورکورانه بودنت را دیدم و می دانستم که برده ام
از این رو من آنچه که سهمم بود با حق جاودانگی برگرفتم
روح ات را از دل شب بیرون کشیدم
ممکن است که به پایان رسیده باشد اما همچنان نمی ماند
من اینجایم برای تو اگر لختی بیاندیشی
از تو بود که دلم هیچ را ندید
زندگی ام را دگرگون کردی و همه ی آماج مرا هم
و عشق کور است و آن را میدانستم وقتی
قلب من بدست تو کور شد
لبانت را بوسیده ام و دستانت را در دستانم گرفتم
رویاهایت را با تو قسمت کردم و بستر ترا هم
خوب می شناسمت، عطر تن ات را می شناسم
به تو عادت کرده ام

2
بدرود معشوق من
بدرود دوست من
تو یگانه ی من بوده ای
تو فقط برای من بوده ای
 من رویا پرورم و وقتی از رویای خویش بیرون می آیم
روح مرا نمی توانی بشکنی.. آنها رویاهای من اند، مرا بیاد آر
بیادمان آر و همه آنچه که می خواستیم باشیم
گریه ات را دیده ام، لبخندت را دیده ام
خوابیدنت را لختی نگریسته ام  
پدر فرزند تو می شدم
عمری با تو سر می کردم
نگرانی هایت را می دانم و تو نگرانی ها ی مرا
ما تردیدهای خودمان را داشته ایم اما اکنون از آن به در آمده ایم
و من دوستت دارم، سوگند می خورم که حقیقت است
بی تو نمی توانم زندگی کنم
2
بدرود معشوق من
بدرود دوست من
تو یگانه ی من بوده ای
تو تنها کسی بوده ای که برای من بودی
و من هنوز دستانت را در دستان خود دارم
در دستان خود وقتی که در خوابم
و روزی روحم را عریان می کنم
وقتی که در پیش پای تو زانو می زنم
بدرود معشوق من
بدرود دوست من
تو یگانه ی من بوده ای
تو تنها کسی بوده ای که برای من بودی
من چنان تهی شده ام عزیز من، تهی شده ام
من چنان چنان چنان تهی شده ام

JAMES BLUNT LYRICS
"Goodbye My Lover"

Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.
I've kissed your lips and held your hand.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.

[x2]
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

I am a dreamer and when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your child.
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you.

[x2]
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm asleep.
And I will bare my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.


I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.
متن انگلیسی این آواز از پیوند زیر برگرفته شده است
http://www.azlyrics.com/lyrics/jamesblunt/goodbyemylover.html

Friday, September 09, 2011

It is a sad world amigo- GilAvaei

    
It is a sad world amigo
 GilAvaei       
27 July 2011
.
It is a sad world amigo
When rifle instead of bread
And bomb instead of book

When bloody diamond on the neck of Queen Victoria waving
London applause
Antwerp heat up market
A' dam gaming dollar with NY
Shanghais reds billions
Tokyo
Delhi
Rio
Otava
are being hands under any conspiracy
 Hypocrite diplomat
Endorsing hypocrisy diplomacy of the world
Blacks wholesome drink long-live Mandela to its last drop
Beyond One century of apartheid
Business is as usual in Soweto

Ah what else to expect
 Allah (God)
Invasion runs
Hand to hand the hypocrites, populists
 The feast of folks who are for plundering
Kabul
Peshawar
Mogadishu
Khartoum
Oh
Famine and war
Suicide killing
This is the storm harvesting of those planted wind

The world of hypocrisy
Pretend guarding human dignity
Human rights

روزگار غم انگیزیست همراه
گیل آوایی
بیست و هفت جولای 2011
.
روزگار غم انگیزیست همراه
وقتی بجای نان، تفنگ
بجای کتاب
بمب!

وقتی الماس ِخون به گردن ویکتوریا تاب می خورد
لندن هورا می کشد
آنتورپ بازار گرمی
آمستردام نرد دلار می بازد نیویورک را
شانگهای میلیارد میلیارد سرخ می کند
توکیو
دهلی
ریو
اوتاوا
دستها ی کاسه زیر نیم کاسه  می شوند

هیپوکریت دیلمات
دیپلماسی ریاکارانه
به دمکراسی ِ جهان آب می دهد

یک قرن آپارتاید
زنده باد ماندلا سر می کشد لا جرعه!
سیاه هنوز در به همان پاشنه می چرخاند سو وِتو


آه
دیگر چه انتظار
الله
تاخت می زند
ریاکار
یکه  تازی

مشتهای گرده به تاراج
کابل
پیشاور
مگادیشو
خارطوم
وای
قحطی وُ جنگ
کشتن به انتحار
این است طوفان درو کردن
آنان که باد می کارند

جهان ریاکار
به ریاکاری
کرامت انسان می پاید
حقوق انسانی

Thursday, September 08, 2011

برگردان دو آواز هلندی به فارسی - گیل آوایی


8سپتامبر2011

3 ی.اس
3JSدر زبان هلندی j" ی" تلفظ می شود
بگذار برقصد     

بگذار برقصد
چیزی نگو
یک لحظه هیچ نگو
مگر که بخواهی اعتراف کنی
برایش بی معنا هستم.هیچم
نگاهش کن
پاها  و موهای بلندش
چگونه می شود که باز بگویی چه احساس می کنی
منظورت چیست
آیا میتوانم گفت و من خوبم؟
عرق می کند، همه ی مستان خمار با او سر می کشند
پیاله به پیاله، دُور به دُور
وقتی می رقصد بی مانند است
به زندگی ریتمی دوباره می دهد
صدای دست زدنهایش   به شرایطی که هست دارد
هر بار دوباره
زیرا یک هلندی بوده است
او می تواند دنیا را به رقص کشاند

بگذار برقصند

فاصله ها در خود برای خود بر می دارم(فاصله ها را در سر پر می کنم)
سپس با امیدهای بی حرف سر می کنم
و بسوی دیگری برای تو گام بر می دارم
آی دیگرگونه زن
حالا اطمینانهای من کجایند
جوان جوانها و مرد پیر که دست در دست
درک مرا تنظیم می کنند
آنها پاهایم را در دُورهای رقص می جنبانند
در دایره و در دُور
او بی مانند است زیرا می رقصد
و به زندگی موزونی ای دوباره می بخشد
دست به هم می زند، او فضای تازه ای می دهد به جشن
دوباره و دوباره
زیرا از پیش یک هلندی است
او می تواند همه ی دنیا را به رقص بکشاند
بگذار برقصد


3js:Laat ze dansen

Zeg maar niks, heel even niks
Of wil je een bekentenis
Ik ben niet van betekenis voor haar
Kijk maar eens daar
Die benen en dat lange haar
Hoe moet je dan nog zeggen wat je voetl
Wat je bedoelt
Kan ik dat en ben ik cool?
Ze zweeft , alle kroegen gaat ze rond
(in het rond)en in het rond
Zij is zo bijzonder want ze danst
en geeft het ritme van het leven weer
Klapt in haar handen, zij bepaalt de sfeer
Telkens weer
Want al is zij een Nederlandse
Ze kan de wereld laten dansen

Laat ze dansen

Ik vul de kloven in m'n hoofd
Dan sta ik op met stille hoop
en loop naar de overkant voor jou
Zeldzame vrouw
Waar is m'n vertrouwen nou
De jonge jongen en de ouwe man
die hand in hand
regeren over m'n verstand
Ze zwaaien m'n benen in het rond
(in het rond) en in het rond
Zij is zo bijzonder want ze danst
en geeft het ritme van het leven weer
Klapt in haar handen, zij bepaalt de sfeer
Telkens weer
Want al is zij een Nederlandse
Ze kan de wereld laten dansen

Laat ze dansen
تو هرگز تنها نمی جنگی

می دانی عزیزم

ما گاهی یک کم سیاه می بینیم( ما گاهی مایوسانه می نگریم)
گاه مانند دنیایی که پیش می گیری
سرد و عامیانه
و تو مقاومت می کنی
زیرا زمین ترا پیش می برد
اما خود خورشید را برای بهتر شدن نهان می کند
تو هرگز تنها نمی جنگی
زیرا تو قرنها زمان در اختیار داری
تصوری از سوی تو ، او و تو، می دانید که برایتان همواره خواهم بود
اگر به من قول دهی که همچنان باورم خواهی داشت
که آدمی هر چه کند نتیجه اش را می گیرد
در بزرگترین نگرانی ات، امید نهفته است
که هر کس عاشق است زنده می ماند
سکوت و دوست داشتن
نگرانی چون او صرفن نمی خواهد
جایی برو که باد بالهای ترا می یابد، اندوه ترا می برد
و تو می پرسی پس چه کسی به زمین می رسد
به خورشید نگاه کن، به ریشه، آنها به نظر می رسند
تو هرگز تنها نبودی

زیرا زمان در اختیاری داری، قرنها زمان
تجسمی از سوی تو
و می دانی من برای تو همیشه هستم( برای یاری تو هر وقت که نیازت باشد؛ همیشه هستم)
  اگر به من قول دهی، که به من همچنان باور خواهی داشت
که آدمی چیزی به دست می آورد که می دهد( هر کس هرچه بکارد همان درو می کند)
در بزرگترین نگرانی ات، امید نهفته است
که هر کس عاشق است زنده می ماند
که هرکس عاشق است زنده می ماند

3js: Je vecht nooit alleen

Weet je schat,
we zien het soms een beetje zwart
Soms lijkt de wereld om je heen,
koud en gemeen
En je strijdt,
omdat de aarde lijdt
Maar zelfs als de zon voorgoed verdween.
Je vecht nooit alleen

Want je hebt de tijd de eeuwigheid
De verbeelding aan je zij
En je weet daar zal ik altijd zijn
Als je mij belooft, dat je blijft geloven
Dat een mens krijgt wat hij geeft
In je grootste zorg, zit de hoop verborgen
Dat wie lief heeft overleeft

Stil maar lief,
je piekert want het wil maar niet
Ga waar de wind je vleugels vindt, ontstijgt je verdriet
En je vraagt wie dan de aarde draagt
Kijk naar de zon, de bron, ze scheen
Je was nooit alleen

Want je hebt de tijd, de eeuwigheid
De verbeelding aan je zij
En je weet daar zal ik altijd zijn
Als je mij belooft, dat je blijft geloven
Dat een mens krijgt wat hij geeft
In je grootste zorg, zit de hoop verborgen
Dat wie lief heeft overleeft

In je grootste zorg, zit de hoop verborgen
Dat wie lief heeft overleeft
Dat wie lief heeft overleeft



 ........

گروه سه جی اس3js:
دولِس خوانند و کواکمن و دِ ویت گیتاریست می باشند.
سه جی اس یک گروه موسیقی از شهر فولندام هلند است که کوتاه شده ای از یان دولِس، یاپ کواکمن و یاپ دِ ویت می باشد. این گروه در تمام کشور هلند شناخته شده است و پس از موفقیت با آلبوم مردمان آب در سال 2007 بوسیله دوستانشان یان اسمیت و نیک و سیمون، در سال 2011 بصورت گروه سه نفره در مسابقه مقدماتی جشنواره آواز یورو ویژن، با آواز تو هرگز تنها نمی جنگی، شرکت کردند.


گیل آوایی: کلیه اطلاعات از متن آواز تا آگاهی های مربوط به گروه سه جی اس از سایتهای هلندی اینترنت برگرفته شده است.

Monday, September 05, 2011

چه بیتابم دور ِ دور - گیل آوایی



4سپتامبر2011


طراوت همه ی دشت
در تبسم نگاه تو
وقتی نسیم ِ دلبری ات
می گذرد از هزار پیچ و تاب دلتنگی های من

شب را باد می دهم
پیاله هنوز سر سازگاری اش است
همه چیز از سایه روشن خیال تو می گذرد
خواب خرامان رویاهای سبز توست

تو نیستی وُ هستی به هزار کرشمه
که دل می گیرد
گاهان خواستن ِعطش وار ِ من
در سترون حسرتانه ی یک دنیا تاسیانگی

دوری ِغم انگیزیست غم انگیز
وای اگر یاد تو نبود
زبان کدام همزبانی می توانست بگیراند
گُر گرفتن ِ جان ِ بلب رسیده ام

می دانی
فریاد بغض می کند در گلوی من
دلگیرانه تاب می دهم یاد ترا
ستاره ای که از تو گفته بودمش
پشت ابر سیاهی نشست و رفت
هنوز دل به سکوت و انتظار داده ام
بیایی در سوسو زدنهای تیره شبی مست
که یاد تو بیداد می کند

دلم چقدر بی تابانه سینه می درد
تنهایی
اگر می شد
به هوای دیگری کوچ می کرد
آه نفس می کشیدم یک دم
هوار یک جنگل با من است

سکوت
سر گریزش نیست
از سر همه آوازهایی که در من جوانه می زنند
مشت می گیرانم خموشی اینهمه نگاه مات
در گستره ی موج بی قرار
توفانی در راه است گویی

من که هنوز بر نکشیدم پرده از خیال
طرح هزار وسوسه می برد مرا
اگر دست بگشایی گشاده دست بی دریغ
دل به دلم نیست
یاد و نگاه تو

چه غوغاییست این پا آن پا کردن
که دلبری ات تاب می برد
من بیتاب را
که به نگاه تو هنوز
راز می گشایم مشت

همه چیز از سایه روشن خیال تو ساز می شود
شب و سکوت و خیال
به نگاه تو پیوند داده ام
دوری
به قطره های اشک
چه بیتابم دور ِ دور

Saturday, August 27, 2011

حصیر شوران - گیل آوایی

حصیر شوران
گیل آوایی
نیمه شب 26 آگوست 2011



نیمه شبی بی خواب و هزارخیال بود که شب یکی از سیاهترین چادرهایش را بر سر شهر گسترده بود. نه از ماه نشانی بود نه از ستاره یا سوسویی که بشود از دل تاریکی راه به جایی برد.
باران، بی امان چنان باریدنش گرفته بود که آدمی وا می ماند از اینهمه دست و دلبازی در این گوشه از جهان وقتی گوشه ی دیگر قطره ای از آن را زمین له له می زند و هر چرنده و پرنده ای حسرتانه چشم بر آسمان بی ابر دارند.  
پنجره ی گشاد و تا یک آغوش دلبخواه، نگاه مرا تا عمق شب تاریک می رماند، دامنه ی خسیسانه ی فلزی آن، داشت سمفونی باران را موزون و دلنواز هوار می کرد.
دل به قطره قطره باران داده بودم که از شیشه پنجره از بالا تا پایین می سُرید و به هیبت ماری دراز وُ خزنده بر شیشه پنجره نقش گرفته بودند و نور ِ مونیتور لاپ تاپ هم مانند نور افکنی در آن تاریکی نور افشانی می کرد، سوسویی به قطره های باران می داد و خیال ویرش گرفته بود دوباره پرواز کند چونان که گویی در بلندای رودخانه ای از دیار در آن سالهای دور خوابیده ام و خواب می بینم نوجوانی ام را که در تابستان بی درس و مدرسه، همراه مادر چندتایی حصیر تا شده بر سر،  پا به پای مادر که چندتایی حصیر همراه با یک تشت لباسهای ناشستۀ خواهر و برادر و پدر، بر سر خود داشت، به سوی حصیرشوران، که بخشی از رودخانه ی دراز شهرمان بود، می رفتم تا مادر بشورد، من نیز مانند یالانچی پهلوان، ادای پهلوان ِ خانه که براستی هم زیباترین خصلتهای پهلوانی را داشت، در آورم.
پابرهنه بودم من و مادر هم. زمینِ نرم و همیشه علفزار ِ دیار، سختی پای برهنه را می گرفت و هر از گاهی نرمای آن آزردگی پا از پیاده رفتن ِراه دراز را می زدود و کف پایم را نوازش می داد.
چونان غولی قامت فراز و صورتی زمخت و سیاهی ِمو باخته، که رشته های سفیدش خبر از رفتن نیم قرن را گوشزد می کرد، ایستاده بودم و به تماشای کودکی ِخود، لذت شوقی وصف ناشدنی را می چشیدم.
مادر سخت به شستن لباسها مشغول بود و من نیز در لابلای نگاههای هشدارگونه اش، بازیگوشی می کردم. گاه پرنده ای را می پراندم و گاه گوساله ی جست و خیزکنان را می هراساندم با تکه چوبی که از آب برگرفته بودم.
لباس شسته را از مادر می گرفتم و روی علفها می گستراندم تا خشک شود. گاه دلخوشانه به داخل رودخانه چنان می رفتم که رکابی و شلوارک ِتنبان مانند من که دستدوز ِ مادر بود، زیر آب می رفت و سر و گردنم بیرون آب تماشایی می شد وقتی که آب به دهانم نزدیک می شد.
در فاصله ی بازیگوشی ِ بی اندازه و نگرانی های مادر که نگاهش یک لحظه از من بر گرفته نمی شد، لباسها شسته شدند و حصیرها هم. زمان حمام کردن من رسیده بود با صابون زیتون رودبار که مادر همیشه در لباس شستن و جان شوران( حمام کردن) از آن استفاده می کرد. صابونهایی که دوست مادر با خود می آورد گاهانی که از رودبار به دیدن مادر می آمد.
خود را می نگرم. با همان هیبت غولی که کودکی اش را می نگریست. دستها از دو سو رها کرده و چشمهای حریص به حصیرشوران داده بودم که آب آن ابریشمین می رفت و هر از گاهی کولی( بچه ماهی) جستی می زد و خبر از درون آب می داد که هستند.
خود را می نگریستم دستی در دستان مادر به بخشی از حصیر شوران برده می شدم که آب از شانه و گردن من فراتر می رفت و حتی از سر می گذشت اما مادر یادم داده بود که لی لی کنان سر را بیرون آب نگاه دارم.
آن وقت! تماشایی می شدم که پاهایم در می رفتند از لی لی کنان، و برای نرفتن ِ زیر آب دست دور کمر مادر حلقه می کردم با چشمانی هراسان از غرق شدن! و ناز مادر مرا چنان می نواخت که نسیم روزهای گرم نفسگیر، شالی ِ بجان آمده از آفتاب بی دریغ را.
مادر می شست مرا و من نیز بیتاب از آن که زود تمام شود. شکیبایی مادر وقتی بود که گریه های من امانش را می برید که زنجیروار تکرار می کرد:
- هاسا تماما به زای جان. می ناز پسر می گول پسر هاسا تماما به( همین الان تمام می شود بچه جان، ناز پسر من گل پسر من الان تمام می شود)
تمام شدن ِشستن ِ من همراه بود با فرار از چنگ مادر که گویی تیری از تفنگ در رفته باشد. و مادر با نگاه مهربان و شاد مرا می نگریست که چنان چست و چالاک از دستانش گریخته بودم.
خود را می نگریستم روی علف ها دراز کشیده و دست زیر سر، چشم به گستره ی آبی آسمان دیار داده بودم.
دشت تا چشم کار می کرد سبز بود و گوساله ی بازیگوش چند قدمی دورتر از من خیز بر می داشت و گاه "مایی" می کرد. روی علفها دراز کشیده، چشمهایم آرام آرام سنگینی می کرد. چه وقت، خوابم برده بود!؟ معلوم نبود، هنوز هم نیست! خواب دیدم کنار مغازه ای که تنها اسباب بازی فروشی محله ی ما بود، ایستاده بودم و ماشین جیپ ِ سی و پنج ریالی ِ دلخواهم را می دیدم که برای داشتن اش آرام و قرار نداشتم.
خود را می نگریستم خوابیده بر روی علفها، زیر آن اسمان ِبی ابر که مادر سرگرم جمع کردن لباسها و حصیرهای پهن شده در آفتاب داغ نیمروز بود که صدایم می کرد:
- بیشیم زای جان ( برویم بچه جان)
تماشای کودکی ام شور و حالی می داد که بیان آن شاید فقط از موسیقی بر آید نه کلام و نه زبان من که در بیخوابی نیمه شبی تاریک و بارانی در این گوشه از جهان دربدری، خیال پر داده بودم که در حصیر شوران رودخانه ی شهرمان خوابیده و خواب می بینم که کودکی ام را به تماشا نشسته ام.
باران هنوز بی امان می بارید. شب هنوز سر ِ کنار کشیدن سیاهترین چادرهایش را نداشت. دامنه ی کوتاه فلزی زیر پنجره، سنفونی باران را دل داده بود. قطره های باران هنوز چونان ماری خزنده از بالا ی شیشه به پایین می خزیدند. از رادیوی لاپ تاپ ام، گلهای 217ب اعلام شد. بنان مرا بخود می آورد:
چنان در بند مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
تمام

Thursday, July 07, 2011

روحانیت شیعه اگر ذره ای تقوا و شرافت انسانی دارند این لباس خون آلود را دور می ریزند - گیل آوایی


براستی باید به هزار باره در گوش این حضرات فریاد کرد که ما را بخیر تو امید نیست شر مرسان!!! چگونه است که اینهمه بی عدالتی و جنایت و غارت و تجاوز و شکنجه و فقر و فحشا ء تهیدستان برای گذران زندگی را می بینید و سقوط اخلاق و استفاده ابزاری از دین و اصول و سنت تان را می بینید اما باز در همان لباس و هیبت شومتان سر راست می کنید از این دین سراپا خیانت و جهل و خرافه دم می زنید!؟ ( از این عریان تر که حتی روحانیت  در هیچ دوره ای چنین آشکار جاکشی نکرده اند که در حکومت اسلامی می کنند!!! قصد اهانت نیست بلکه تاکید واقعیتی است که در جای جای حاکمیت اسلامی جریان دارد!)
چگونه است که بیش از سه دهه جنایت در این آب و خاک را با حاکمیت خونبار اسلامی تان می بینید و باز در همان عمامه و عبا و بقول خودتان لباس پیغمبرتان از دین و تقوا می گویید!؟
چشمتان را چگونه به جنایت و غارت و سیه روزی مردم می بندید و نماز اقامه می کنید و صلات همین دین جهنمی را برپا می کنید!؟
مرده شورتان ببرد با این فرهنگ گندی که به جامعه داده اید! نفرت بر شما که چنین حکومتی را به ایران تحمیل کردید! نفرین و ننگ بر شما که از دینتان چنین خون آشامی ساختید تا دار و ندار یک ملت و مملکت را بباد  دهند!
چرا عمامه از سر بر نمی گیرید و وا اسلام سر نمی دهید!؟ چرا در مغاک جهل و جنایت به نواله گردن می نهید و اینهمه جنایت اسلام را بر می تابید!؟
مگر نه اینکه شماخود را پایداران این دین و سنت می دانید!؟ مگر نه اینکه بسیارانی از شما در هیبت عمامه های سیاه خود را از فرزندان پیغمبر می دانید و اسلام را محک و معیار و مفسرید!؟
چرا به خیابانها نمی ریزید و از این همه بی عدالتی و جنایت فریاد نمی کنید!؟ آیا دختر و زن و فرزندانتان از آنانی که به ناحق بر سر دار شدند و توسط همین حکومت اسلامی تجاوز و بخون کشیده شدند، عزیز ترند!؟ آیا به زنان و دخترانتان در بیوت شمایان آشکارا تجاوز جمعی می کردند! چنین گردن می نهادید که اکنون نهاده اید!؟
مگر شما از این مردم و این مملکت ارتزاق نمی کنید!؟ مگر این دین و سنت و آیین اسلامی تان را برای همین مردم نمی خواهید!؟ این چه جهنمی است که اسلام در ایران برپا کرده است!؟ ملت ایران تاوان کدام  مهربانی و اعتماد به شما را می دهد!؟ ننگ از این بدتر!؟ بی عدالتی از این آشکارتر!؟ تجاوز و قتل و شکنجه و زندان از این هم عریان تر!؟
همه این سیه روزی را حکومت اسلامی بر سر مردم آوار کرده است! حکومت اسلامی ای که در راس آن یک آیت الله خون آشام نشسته و هرچه قاتل و جنایتکار و شکنجه گر و دزد را میدان داده و به جان مردم انداخته است! همه شان از قرآن و اسلام و پیغمبرتان می گویند و بر همان پایه چنین جنایتهایی را بر سر این مردم و مملکت خراب کرده اند!
چه شد آن نعره های شوم تان بر سر هر منبر و مناره و مسجد!؟ چه شد آن سینه چاک کردنهای وا اسلامای از گم شدن خلخال زنی نصارا! چه  شد آن عربده های عدل علی و مساوات و برابری و بخشش اسلام تان! چه شده آن ادعاهای دهن چاک کن هزار و چهارصد ساله تان که این همه جنایت در حضور شما و با تکیه به اسلام و سنت شما در این ممکت رخ می دهد و مثل موش در سوراختان رفته اید و از همین مردم ارتزاق می کنید!؟
شرم آور نیست!؟
آیا در دین و باور و قرآن و سنت تان شرم معنا دارد!؟ غیرت معنا دارد!؟ تقوا معنا  دارد!؟ رستگاری معنا دارید!؟ با این همه جنایت و غارت و فحشا و دین فروشی اسلامی در حکومت اسلامی، چه می کنید!؟ این است آن تقوا!؟ این است  آن غیرت!؟ این  است آن  ایستادگی در مقابل ظلم و استبداد!!!؟؟؟؟
فرزندان مردم به ناحق اعدام می شوند! مشتی لُمپن الله به جان مردم افتاده اند و حکم قضایی صادر می کند و د ر هر گوشه از این سرزمین  دارها و بیدادگاهها و زندانها بر پا شده! اینهمه از اسلام و حکومت اسلامی تان است!
گفتن و هر از گاهی به نعل و به میخ زدن هیچ دردی از زخمهای مردم را دوا نمی کند. حکومت اسلامی به جنایتش مشغول و سیه روزی مردم بدتر از هر روزشان است. بخودتان بیایید حداقل از نان و نمکی که از این مردم و از این مملکت می خورید و شرم نمی کنید! از آنهمه ادعاهای قسط و عدل و اسلامتان که مدعی آن بوده اید، شرم کنید!
ذره ای شهامت
ذره ای شرافت
ذره ای تقوا
ذره ای ناموس و غیرت و پایمردی در وانفسای نفسگیری که حکومت اسلامی بر سر مردم آوار کرده است!
دیر یا زود حساب این حکومت خون آشام را خواهیم رسید! اما شما با اینهمه ادعاهای دهن پرکن تقوا و رستگاری و ناموس و غیرت شرم کنید که اگر اسلام این نیست! به میدان آیید و از اسلامتان دفاع کنید! دفاع از مردم پیشکشتان!


گیل آوایی