Thursday, December 16, 2010

چرا قاتلان شریفترین فرزندان این آب و خاک را بزک می کنیم و با این همه تجربه های خونبار هنوز گرد این جانیان، الله اکبر و حسین حسین می گوییم!؟ - گیل آوایی

چرا قاتلان شریفترین فرزندان این آب و خاک را بزک می کنیم و با این همه تجربه های خونبار هنوز گرد این جانیان، الله اکبر و حسین حسین می گوییم!؟


تردیدی نیست که ملاک آزادی و حقوق انسانی و کرامت انسان از نگاه همه ی آنانی که برای برقراری یک جامعه ی آزاد و مردم سالار مبارزه می کنند با آنچه که حکومت اسلامی نعره می کشد و لابه می کند، تفاوت صدو هشتاد درجه ای دارد و کاملن در دو سوی نیکی و پلیدی قرار می گیرد اما در چند و چون چنین ملاک و نگاه به انسان و کرامت انسانی به تفکر و باورهای شخص بر می گردد که آنرا تبیین می کند یکی از تجربه های خونبار ما ایرانیان از سر گذراندن نشیب و فرازهای همین مقوله است در تب و تاب جامعه ی ما که اگر از دورهای آن بگذریم و به همین سه دهه از حاکمیت خونبار اسلامی نگاه کنیم در می یابیم که هر آنچه بر سر ما و سرزمین ما آوار شده و حرمت و کرامت از جامعه و مردم ما زدوده است، ملاکهای دینی یا در یک کلام همان بینش آخوندی به جامعه و فرهنگ و انسان است.

اگر یادمان باشد زمانی اکبر محمدی در اوین فریاد نسل جوانمان را دلیرانه سر داد و بیرحمانه سلاخی شد و در همان زمان اکبر گنجی را داشتیم در کش و قوس اعتصاب غذا و عالی جنابان سرخ و خاکستری پوشش اما آن اکبر محمدی را بر نتافتند ولی این اکبر گنجی را با همه وکیل و بوق و کرنا نگه داشتند و سرانجام به این سوی جهان پرتاب کردند که دیدیم و شنیدیم همان سفسطه های اکبر گنجی را با بخشیدن و فراموش نکردن یعنی همان بخشش از کیسه خلیفه ای که پرده از پشت ماجرا کشید که جانیان اگرگوشت هم را بخورند استخوان را دور نمی ریزند مصداق همان شهید لاجوری گفتن از دهان خاتمی و خفقان گرفتنش در ماجرای پر کشیدن بزرگترین شاعر سرزمینمان شاملو!

و حال همین ماجرا را بی آنکه دلم بخواهد باز می یابم با ماجرای محمد نوریزاد با همان نگاههای اسلام سیاسی و جهنمی که همین اسلام سراسر نفرت و انتقام و فریبکاری و زندگی الله بختکی، قسمت ما و سرزمین مان کرده است تو گویی که از این منجلاب متعفن آخوندی جز این هم برنمی آید

همه این نمونه ها را وقتی کنار هم می گذاریم بروشنی در می یابیم که گرایشهای همین دین سراپا تعفن و نفرت و انتقام و ریاکاری سوار بر گرده بسیارانی می شود که در خفقان خونبار حکومت همین اسلام جهنمی در چنبره ی فرهنگ و تفکری که اشاره رفت؛ راه رهایی می جویند و این خود دردهزار باره را هوار می کند که از یک سوراخ چند بار باید گزیده شد!؟

فریب خوردن و لاپوشانی کردن و نگفتنها و آشکارنکردنهای هولناک همان بلایی را بر سر ما و سرزمین ما آوار می کند که تاوانش را از اوینها تا خاورانهای وطنمان داده ایم و اگر بخود نیاییم و خود بازنیابیم و به ارزشها و ملاکهای ریشه ای /تاریخی/ملی خود باز نگردیم، اسیر همین جانورانی می شویم که شوربختی و سیه روزی هزار و چهارصدساله را به همان فریبکاریهای هزار رنگ تاکنونی به سرزمینمان و مردممان تحمیل می کنند!

واقعیت این است که اگر همان تلاشهای در ستیز با حکومت پهلوی و شناخت امپریالیسم و سوسیالیسم ، صرف شناخت راستین تاریخ و فرهنگ و مردم خودمان می شد و در می یافتیم که همین تفکر و فرهنگ دین سیاسی چه جهنمی در چنته دارد، به هزار فریاد تن به خون آشامی همچون خمینی نمی دادیم. و این تجربه خونبار به هزار زبان هوارمان باید بدهد که عطای این فرهنگ و تفکر دین سیاسی را به لقایش ببخشیم و از حسین و یزید بازی و اشکهای ابلهانه یا حسین یاحسین دست برداریم و به خود و سرزمین خود و ریشه های ملی و تاریخی مان بازگردیم تا بتوانیم این اهرمینان هزار چهره را به گور بایسته شان بسپاریم

براستی با کدام منطق و شناسه و ضرورتی، از قاتلان و شکنجه گران و دین خویان خرافه مست، اسطوره می سازیم!؟ چرا قاتلان شریفترین فرزندان این آب و خاک را بزک می کنیم و با این همه تجربه های خونبار هنوز گرد این جانیان، الله اکبر و حسین حسین می گوییم!؟

آیا وطنمان از چهره های راستین ملی تهیست!؟

آیا خفقان و سرکوب و پریشانیهای خونبار در حکومت اسلامی باید ما را در یک منجلاب متعفن فروتر برد!؟

بی تردید ایران ماندگار است و ایرانی راه خود را خواهد رفت اما هرچه زودتر بخود آییم و خود را بیابیم، از تاوان دادنهای هولناک بیشتر جلوگیری خواهیم کرد.

با مهر

گیل آوایی

پنجشنبه 25 آذر 1389



Tuesday, December 14, 2010

برای رهایی راستین از بختک حکومت اسلامی تقابل با همه ی این حکومت است و دل خوش نداشتن به جابجاییها و تغییر چهره های این حکومت ننگین! – گیل آوایی

همانطور که بارها نوشته ام و گفته ام، از نگاه من و بسیاری از هم اندیشان من کل این حکومت با همه ی مجموعه ها و زیرمجموعه هایش نابجا، ناروا، بی اعتبار و غیرقانونیست و همه ی حرف و تلاش و خواسته ی من تقابل پیگیرانه با این حکومت، ستیز با این حکومت و دور ریختن فرهنگ و تفکر و باورهای قهقرایی و خرافه مستانه ی این خدافروشان است حال چه با خاتمی باشد چه با موسوی یا کروبی یا مصباح و خامنه ای و نوچه های قاتلش که به جاه و مقام رسیده اند.

با این نگاه جدلهای زرگرانه ی درون این حکومت از نوع مجلس با دولت یا قوه ی مجریه با قوه قضاییه یا خبرگان و مصلحت نظام و رهبر و چه و چه، هر چه که باشد در مسیر ماندگاری این حکومت نکبتبار است و هر گونه تحول یا دگرگونی از درون این حکومت چرخش مکرر در دایره فریبکاری و غارت و خیانت و سرکوب و سیه روزی ملت و مملکت است.

و از همینجاست که به موضع گرفتنها و حرفها و اعتراضات و تحلیلهای همه شان از خامنه ای گرفته تا رفسنجانی و از خاتمی گرفته تا کروبی و موسوی می نگرم که همه شان در همین چهارچوب و در همین حکومت نحس است هیچکدامشان بیرون از این حکومت خون و جنایت نمی گویند و نمی خواهند و همین نقطه تقابل با خواست ِ ملت و همه نیروهای درگیر با این حکومت است.

جابجاییهای درون این حکومت هرچه که باشد، هر چهره ای که باشد تا زمانیکه همین ساختار با همین باندهای پلیدی و تباهی ِ بیش از سی سال برجاست یا باشد، نه فقط هیچ گامی به پیش در مسیر رهایی از بختک شوم حکومت اسلامی نیست و نخواهد بود بلکه انحراف و سرخوردگی نیروهای در تقابل با این حکومت را در پی خواهد داشت.

ما تا کنون دو روند ِ کاملن مشخص را به موازات هم شاهد بوده ایم . یک روند مبارزه با این حکومت و روند دیگر تحولات درون حکومتی همین جانیان بوده است با این وجه مشترک که روند تقابل با این حکومت اسیر بحران زایی و ماجراجویی و حرکتهای فریبکارانه ی روند درون حکومتی بوده است. بحران آفرینی داخلی با قتلهای فرهیختگان جامعه همچون فروهرها و سرکوبهای دانشگاهها از یک سو و از سوی دیگر ترورها و تقابلهای متوهمانه با غرب و ماجراجوییهای فلسطین و عراق و لبنان ویک بار با ژستهای سردار سازندگی و بار دیگر با اصلاح طلبی و یک بار با اصول گرایان تمامیت خواه و یکبار با ماجرایی که هم اینک شاهدیم، به عمرننگین همین حکومت افزوده اند و بر سر کار مانده اند.

تردیدی نیست که این حکومت خواه یا ناخواه در مسیر اجتناب ناپذیر فروپاشی به هر شکل خواهد بود و به همان شکلی که دست آموزان آیت الله ها از اسید پاشیدن به چهره مردم گرفته تا قتل و شکنجه و خوش خدمتیهایی از این دست چنان مورد عنایت و رحمت همین آیت الله ها قرار گرفته اند که امروز خود از آنان حساب می برند، روزی همین قاتلان و شکنجه گران ِ به جاه و مقام رسیده به همین سرنوشتی دچار می شوند که منتظری ها و کروبی ها و رفسنجانیها دچار شده اند. این سرنوشت ناگزیر همه ی اینان است اما بحث و خواسته و همه ی فریاد من سرنوشت ما و مملکت ماست که در چنبره جنایتکاران اسلامی چنین به تباهی و سیه روزی گرفتار آمده است. برای رهایی راستین از بختک حکومت اسلامی تقابل با همه ی این حکومت است و دل خوش نداشتن به جابجاییها و تغییر چهره های این حکومت ننگین!ا

مشکل نه فقط خامنه ای یا مصباح یا منتظری و کروبی بلکه اسلام سیاسیت. مشکل نابجا ترین و خونبارترین نوع حکومت یعنی حکومت دینی است. مشکل خدای سیاسی است که باید به مسجدها برگردانده شود. دایره بختک وار دین سیاسی، اساس تیره روزی و زنجیر نکبتباریست که پای متوهمان سیاسی باورمند به دین اسلام سیاسی را بسته است. باید از این بختک رهایی یافت و راه رهایی ما جز تکیه بر آماجهای ملی و میهنی و دور ریختن دین سیاسی با همه ی باورمندان سادیست یا بی آزار آن است

با احترام
گیل آوایی

دسامبر2010

Tuesday, November 23, 2010

آخوند هر جا که باشد همان وقاحت بی مانندش را دارد - گیل آوایی


آخوند هر جا که باشد همان وقاحت بی مانندش را دارد
آخوند هر جا که باشد همان وقاحت بی مانندش را دارد. همان وقاحتی که باد به پرچمانه هر سوی که منافعش ایجاب کند سرخم می کند و برای توجیه آن نیز هزار حرف و حدیث و حکایت دینی می آورد. یکی از این نمونه ها نمک کوری ِ حسن نصرالله هست و آن لابه کردنهای ابلهانه اش که چون موشی در سوراخ  رفته و دنیا را در حد همان سوراخ می بیند منتها طعم شیرین دلارهای مفتی که مفتخورانه از اربابان جنایتکارش به بهای خون ایرانیان می گیرد، به انکار یک ملت همان پُخی  می خورد که بارها از دهان آخوندهای وطنی از نوع مطهری و خمینی و....شنیده ایم.
واقعیت این است که عربها هیچوقت همسایه های نجیبی نبودند و هر گاه که مجالش را یافتند برای ما ایرانیان چنگ و دندان کشیده اند. بی آنکه بخواهم دچار خود بزرگ بینی یا شوینسیم ایرانی شوم به هزار نمونه می توان از دورهای تاریخ گرفته تا همین سه دهه از حکومت اسلامی در ایران چنین همسایگی اعراب را مثال آورد. یاسر عرفات زمانی گفته بود که صدام برادرشان است و ایرانیان همسایه شان( نقل به معنا) و  همین را داشته باشید و سر و صداهای امارات را بیاد بیاورید بر سر مالکیت جزایر سه گانه خلیج فارس حتی وقاحت این تازه به دوران رسیده ها که هنوز برگه ی هویت یک کشور بودنشان خشک نشده! نام تاریخی و جاودانه خلیج فارس را خلیج عربی می گویند! در کنار چنین بلاهت همگانی ِاعراب،  برخورد سوریه را هم بیاد بیاورید که برسر ادعای پوچ امارات علیرغم همه ی مفتخوریهایش از جیب ایرانیان، طرف امارات را گرفت بر سر همان ادعای مالکیت جزایر سه گانه در خلیج فارس
مجموع اینها را وقتی از این حشرات می بینی به هزار حسرت به زمانه و روزگاری که بر سر ما توسط همین حکومت خون آشام اسلامی آوار شده است، تف می کنی که چه بر سر ما می آید آنهم در چه مرحله از تاریخ معاصر که شاید بالنده ترین گامهای ترقی و پیشرفت را می بایست بر می داشتیم
و در چنین گرفتار آمدن ِما، آخوند ابلهی در لبنان  لابه ای می کند که از دهان آخوندهای وطنی فراوان شنیده ایم و درد زمانی به استخوان می رسد که خاتمی برادر همان رئیس جمهور تدارکاتچی! به چنین جاکشی شکایت می برد و به او نامه می نویسد!
اینان هیچوقت با ایرانیان نبودند. اینان در هماره ی تاریخمان با تفکر و باورهای اسلامی شان همواره ریشه ی ما ایرانیان را هدف قرار داده اند حال چه دانسته چه نادانسته. اگر دوستی ای هم داشته اند مصداق همان دوستی خرس بوده است!
دریغ و درد که با همین  تفکر و باور و فرهنگ از قاتلان ایرانیان اسطوره ساخته اند و یک ملت و ممکت را به سیه روزی و انحراف کشانده اند.

Wednesday, November 17, 2010

اقتدار وحشت در توحش اسلامی، بربریتی که پرده از چهره اسلام سیاسی کشیده است- گیل آوایی

به این خبر توجه کنید: آیت الله خامنه ای رویدادهای پس از انتخابات را «امتحان الهی» توصیف کرد
آیت الله خامنه ای به مناسبت عید قربان در سخنانی از عبور سرافرازنه ملت از فتنه پس از انتخابات گفت. آقای خامنه ای رویدادهای پس از انتخابات را امتحان الهی توصیف کرد که ملت، قدرتمندانه و با درک ضروریات زمان و اقدامات لازم از آن عبور کرد و به حیات تازه ای رسید. 
آقای خامنه ای همچنین بار دیگر منتقدان را به منفی بافی، ایجاد یأس و تفرقه در نظام اسلامی به نیابت از دشمنان متهم کرد و آن را خیانت نامید.( به گفتآوری از رادیو فردا)ا

اینها مزخرفات آخوندیست که همه چیز را باخته است و در کمال خودفریبی و خود شیفتگی با وقاحت بی مانندی چنین وانمود می کند که امتحان الهی است. نمی دانم آنانی که به خدا و یپغمبر و دوازده امام و چهارده معصومشان باور دارند و هنوز بر همان باورشان رگ غیرت می جهانند به انتقاد و ایرادی به این دین سراپا نکبت و جنایت!، با خواندن این بخش از سخنان رهبر قاتلان چه می گویند یا چه می اندیشند!

آیا این مردک نمی داند که حسابهای میلیاردی اش از خون شریفترین فرزندان این آب و خاک است! آیا این مردک نمی داند قتل عامهایی که بدست قاتلان لمپنش که هم اینک وزیر و وکیل و رئیس شده اند و به جاه و مقام رسیده اند، صورت گرفته است!؟ آیا این مردک نمی داند امتحان الهی اش با خون ترانه ها و نداها و سهرابها بوده که هنوز داغ آن نه فقط بردل پدر و مادر و یک ملت که بر دل همه ی بشریت امروز است!؟ تجاوز به یک دختر بی دفاع و بی پناه، سپس سوزاندنش توسط آخوند جنایتکار تر از خودش، امتحان الهی است!؟

آنانی که عنوان آیات الله و مراجع و چه و چه یدک می کشند چنین وقاحتی را نمی بینند!؟ نمی دانند!؟ اسلامشان با چنین وقاحتی هر جنایت و خیانت و فریبکاری را روا می دارد و روز روشن به این اسانی امتحان الهی اش می گویند، را بر می تابند!؟ اسلامشان در خطر نیست!؟

آیا مردم ما سزاوار اینهمه جنایت و خیانت و دروغ و خرافه ی اسلامی بودند که بر سرشان آورده اند و می آورند!؟

یک مشت قاتل ِ مسلمان ِ تازه به دوران رسیده، چنین به تاراج یک ملت نشسته اند. آیا این حشرات فردای ایران را اندیشیده اند که روز حساب هم خواهد بود! روز دادخواهی همین ملت. همین ملتی که در سوگ و اندوه فرزندانش به جان آمده اند!

حکومت اسلامی، حکومت جنایت است. حکومت نفرت و قتل و غارت است. حکومت اسلامی حکومت حقارت و درماندگی و انتقام موهوم است. حکومت اسلامی چهره ی تمام نمای دین سیاسی است که شریفترین انسانها را به بند می کشد و قاتلان را پاداش می دهد. حکومت اسلامی، حکومت مردکی همچون خامنه ای است که پلیدترین وقاحت دینی را به نمایش گذاشته است.

حکومت اسلانمی اقتدار وحشت در توحش اسلامی است که در زمانه ی ما پرده از چهره اسلام سیاسی کشیده است.

دیر یا زود این حکومت هم به سر نوشت بسیاران تاریخی اش سرنگون خواهد شد. دیر یا زود روزی می رسد پرده از فریبکاریهای همه ی این آیت الله ها و مراجع و .....کشیده خواهد شد همانگونه خودشان پرده از چهره خون آشامی اسلامی سیاسی کشیده اند! آن روز مزخرفاتی از این دست با اعمال نکبتباری که خود مرتکب شده اند، خود و خدا و صاحب موهومشان باید پاسخگو باشند!

آن روز دیر نیست!ا

گیل آوایی
هفدهم نوامبر2010

Sunday, October 17, 2010

ننگ و تحقیر و حقارت از سراپای حکومت اسلامی می بارد از اصولگرایش گرفته تا اصلاح طلبش - گیل آوایی

ننگ و تحقیر و حقارت از سراپای حکومت اسلامی می بارد از اصولگرایش گرفته تا اصلاح طلبش

 
حتی یک نگاه ساده به مهره های ریز و درشت حکومت اسلامی از همان خمینی خون آشامش که آیت الله بود و مرجع تقلید ِباورمندان ِمسلمانش گرفته تا رهبر قاتلان و لمپنان کنونی اش خامنه ای حقیر، هیچ چیز جز پلیدی و فریبکاری و زشتی و ریا و حقارت و تحقیر در بیننده نمی انگیزاند. وقتی به همه ی نمادهای نابجا، ناروا و ناهمگون با خواستگاهها و بایسته ها و شایسته های ایران و ایرانی می نگریم، چونان آدمی مسخ در بی چرایی محض، وا می مانیم که در چنبره ی چه حقارت و تحقیری مصلوب می شویم و هر روز بهترین فرزندان آب و خاکمان را در قتلگاههای حکومت نحس اسلامی به خاک و خون می کشند و زنجیرها بر گرده هامان تنگتر و دردبارتر حس می کنیم

و این ماجرای یک دهه دو دهه هم نیست. میراث 1400 سال تجاوز و تحمیل پلیدانه ترین خرافه ها و ریاکاریهای بیگانه با همه چیز ماست. و دریغ و دردا که از قاتلانه خود اسطوره ساخته و می سازیم!

اما آنچه که این حکومت از رهبرش تا زیر مجموعه های اصولگرا و اصلاح طلبش بر ما و سرزمین ما روا می دارند یک سوی ماجراست و سوی دیگر توهم بسیارانی به این حکومت و جنگ زرگرانه ی درونی این حکومت شرم آور است و چرخ زدن در همان دایره ی فریبکارانه ی اصلاح طلب و قسم هایشان است و نادیدن دم خروس از عبای فریب و ریای این حشرات!

روزگاری نه چندان دور نسل من در پی یک انتحار ملی ناگزیر از همراهی و همگامی با توده ی مردم در حمایت از یک آیت الله نمک کور، به مسلخ کشیده شد و رسیدیم به اینجایی که به پیر و جوان و زن و مردمان رحم نشد و خاورانها و قتلگاههای بیشمار در جای جای میهنمان دست آورد چنین حمایت و همراهی و همگامی شد اما با از سر گذرانیهای خونبار تاکنونی، به هزار سند و مدرک و دلیل و شناخت به جایی رسیده ایم که به یقین فریاد زنیم که هیچ شخص یا گروه یا سازمان یا حزب اسلامی از درون این حکومت با هر مشخصه و برنامه و شعار و ادعایی که باشد، نه ظرفیت برآورد آرزوها و خواستهای ما ایرانیان را دارد و نه اصولن چنین ماهیتی در توان و باورشان است. و از همین نگاه به همه آنانی که از چهره های اسلامی بویژه چهره هایی که از درون این حکومت شرم آور برآمده اند، امید رهایی از بختک اسلامی دارند، فریاد می زنم و می زنیم که این تحفه ها را آن طور که هستند ببینید نه آنطور که می اندیشید هستند !

شرایط سیاسی در کشور ما بگونه ایست که گویی غرق شدگانی هستیم که هر نابجا و ناروایی را نجات می پنداریم و دست می بریم بسویش! عجبا که مصداق آنکه از یک سوراخ چندباره گزیده شدن را گرفتار آمده ایم چشم به راه از بیراهه دوخته و مسخ، یک بیراهه را دنبال می کنیم.

در حکومت اسلامی هیچ یک از چهره های برآمده از درون این حکومت برای ایران و ایرانی چاره ساز و راه گشا نیست مگر اینکه در باتلاق متعفن حکومت اسلامی بیش از پیش فرو رفتن است. هر که با هر ادعا و شعار و انتقاد و موضع گیری ای از درون این حکومت، در کلیتش همان چارچوبی را در باور و اندیشه و خواست خویش دارد که حکومت اسلامی اش می شناسیم حال با هر یدک چسبانیدنی به این ساختار نکبتبار که باشد.

هیچکدام اینان ویژگیهای همسویی تمام عیار با خواستهای ایرانی ِ ایرانیان ندارند. هیچکدام اینان برای سربلندی ایران و ایرانی نیستند( حتی اگر هم بخواهند، نمی توانند). هیچکدام اینان ظرفیت و توان برآوردن آماجهای ایران و ایرانی را ندارند. سرکوبهای هولناک حکومت نحس اسلامی نباید ما را در مسیر همان باتلاق متعفنی پیش ببرد که خود سرانجام چنان مسیریست!

ماهیت فکری و خواستهای همه ی چهره ها و سازمانهای ریز و درشت اسلامی را بخوبی بنگریم. به همان اندازه که خامنه ای رهبر قاتلان اسلامی نماد حقارت و تحقیر ایرانیان است، موسوی و کروبی و خاتمی و آیت الله های قافیه باخته در این حکومت ننگین، فردای همین سیه روزی را در چنته دارند. چه بخواهند چه نخواهند! آنکه آیت الله و مولایشان بود به چنین قتلگاههای خونباری کشاند همه را، از اینان دیگر چه انتظاری می توان داشت. مگر بیمارگونه از یک سوراخ باز هم گزیده شویم.

روی سخنم با جوانان میهن من است. روی سخنم با همه کسانیست که از این حکومت ننگین تحقیر می شوند و داغ و درد حاکمیت نحسش را بر خود و سرزمین خود دارند. روی سخنم به خوش باورانیست که خود را ناگزیر از دنباله روی و باور کردن بخشهایی از این حکومت قاتل و بی مایه می دانند. تا زمانیکه هر گام و داد و خواست خود را از کل این حکومت با هر آب و رنگ و اسم و رسم و شعار و گفتمانی که باشد، رها نکنید و خواست مستقل ملی و میهنی خود را نداشته باشید، در بر همین پاشنه ای می چرخد که از خمینی جلاد تا خامنه ای جنایتکار کشیده شده است!

همه ی این حضرات مایه ننگ و بی آبرویی و تحقیر ایران و ایرانی اند. چه آنکه خمینی خون اشام را مولای خویش و دورانش را دوران طلایی می داند و چه ریز مردک حقیری که به جنایتکاری چون نصرالله شکایت می برد! چه آن مزدور بی مزدی که دوست هر بیگانه ی بی مایه ای است الا ایرانی و چه آن عمامه بسری که نگرانی ی اسلامش است و ایران مستمسک فرصت طلبانه اش! با همه ی فریبکاریها و ریاکاریها از همه ی چهره ها و تشکلهای ریز و درشت این حکومت باید رسیده باشیم به اینکه همه این حکومت را با همه ی بزک شده ها و بزک نشده هایش را دور بریزیم و راه چاره خود با دستان پرتوان مردم خود با خواستهای مستقل ملی و میهنی خویش بجوییم. فقط ما، تاکید می کنیم فقط ما ایرنیان بر بستر ارزشهای ملی و میهنی خود بدور از هر رنگ و لعاب اسلامی و مسلمانی، می توانیم از باتلاقی که افتاده ایم نجات یابیم. هرچه به بازی درون این حکومت ننگین تن دهیم و توهم بیمارگونه ی سه دهه را تداوم بخشیم، همین سرنوشتی خواهیم داشت که اکنون دچاریم! یک روز سردار سازندگی اش می آید و ترورها و قتلهای هولناک راه می اندازد و فتیله ی آن را بالا و پایین می کشید، یک روز گفتگوی تمدنها و سرکوبهای هولناک جوانان ما را راه می اندازد و یک روز هم سگهای هاری از آستین هزار لای شان رها می کنند تا به همه کس و همه چیز یورش برند! همه ی این حکومت با همه ی چهره ها و تشکلهایش جز برای تحقیر و حقارت ما نیست! باید همه شان را دور ریخت!

چه بخواهیم چه نخواهیم، این تنها راه ماست اگر در پی رسیدن به جامعه ای بایسته و شایسته ی ایران و ایرانی هستیم.



با مهر

گیل آوایی

هفده اکتبر 2010

Saturday, October 16, 2010

آماجهایی برای تشکیل پارلمان و دولت در تبعید - گیل آوایی

بخشی از نوشتارم در تاریخ آوریل 2007 که در رابطه با تشکیل پارلمان و دولت در تبعید پیشنها کرده بودم. چنین ضرورتی کماکان به قوت خود باقیست و آن را بار دیگر به همه نیروها وشخصیتهای سیاسی پیشنهاد می کنم.
>>> به صراحت و روشنئ باید گفت که هیچ راه برون رفتئ برائ گام برداشتن در شرایط بسیار حساس کنونئ نیست مگر اینکه تمامئ نیروهائ سیاسئ زیر چتر اتحاد، دست به تشکیل کنگره و پارلمان در تبعید زده و دولت در تبعید را برپا کنند. آماجهائ فورئ و ضرورئ را
با توجه به چشم انداز کوتاه مدتش، به شرح زیر پیشنهاد مئ کنم:

اصول مشترک پذیرندگان کارپایه تشکیل پارلمان و دولت موقت در تبعید:

1- سرنگونئ حکومت اسلامئ در همه اشکال و کلیت و تمامیت آن

2- کاربست موقت قانون اساسئ برخواسته از انقلاب مشروطیت با توجه به اینکه بخشهائ مربوط به دین و نوع حکومت آن ملغئ مئ باشد.

3- تشکیل پارلمان در تبعید و دولت موقت و تامین نیازها و شرایط لازم برائ تشکیل مجلس موسسان و تصویب قانون اساسئ و برگزارئ انتخابات برائ تعیین نوع حکومت و مجلس قانون گذارئ طبق قانون اساسئ تصویب شده

4- برابرئ بئ قید و شرط همه شهروندان در کلیه زمینه ها

5- آزادئ بئ قید و شرط بیان و مطبوعات

6- جدایئ کامل دین از سیاست به هر شکل آن

7- تامین کار یا حقوق بیکارئ ، تامین مسکن یا پرداخت کمک هزینه مسکن، درمان و آموزش رایگان برائ همه شهروندان و برخوردار کردن آنان از زندگئ انسانئ و زدودن فقر به هر شکل آن

8- عارئ کردن ایران از انرژئ و سلاح هسته ائ و تلاش در خلع سلاح هسته ائ در جهان و برچیدن نیروگاههائ هسته ائ بمنظور حفظ محیط زیست

9- در کلیه زمینه هائ بین المللئ، اصل منافع ملئ ایران بوده وبرقرارئ رابطه با کلیه کشورها در همین راستا

10- اساس حاکمیت سیاسئ بر مبنائ انتخابات آزاد و بدور از هر گونه اعمال نفوذ یا شیوه هائ فریبکارانه است که چگونگئ آن در قانون مشخص خواهد شد.

11- پارلمان در تبعید و دولت موقت متعهد به تامین آزادئ و امنیت لازم برائ فعالیت هائ آزادانه سازمانها و احزاب برائ برگزارئ انتخابات مجلس موسسان و تدوین قانون اساسئ تازه حداکثر در فاصله یک سال

12- دولت موقت متعهد به پاسدارئ از تمامیت ارضئ و استقلال میهن وتامین نیازهائ همه امور و حفظ ساختار نظامئ، انتظامئ طبق قانون اساسئ یاد شده در بند 2 تا تدوین و تصویب قانون اساسئ و تحویل کلیه امور به دولت منتخب مئ باشد

13- انحلال کامل کلیه سازمانها و نیروها و انجمنها و تشکل هائ علنئ و غیر علنئ حکومت اسلامئ و وابستگان مذهبئ یا حوزوئ و دینئ

14- هیچ حزب یا سازمان سیاسئ به هر دلیل و توجیه، حتئ اتکا به انتخابات خارج از برنامه اعلام شده در کارپایه فوق و یا روابط با هر کشور یا تشکل بین المللئ خارج از توافق این کارپایه، حق تغییر یا تضعیف کارپایه یا اجرائ برنامه جداگانه خود را ندارد

15- هر گونه وابستگئ به کشور یا سازمان برون مرزئ وبیگانه در جهت اعمال نفوذ و تغییر مسیر سیاسئ ممنوع مئ باشد

16- کلیه تشکل ها و جبهه ها و فدراسیون یا اتحادیه هائ تشکیل شده توسط پذیرندگان کارپایه فوق پیش از این کارپایه لغو و کلیه توان و امکانات در اختیار کارپایه ئ فوق خواهد بود.

17- پیشگیرئ از هرج و مرج و مجازات هائ کور پس از سرنگونئ حکومت اسلامئ و تشکیل دادگاه ها با هیئت هائ منصفه و وکیل مدافع حتئ برائ محاکمه جانیان حکومت اسلامئ،
کلیه محاکمات براساس قوانین حقوقئ و قضایئ مصوبه پس از انقلاب مشروطه و در صورت نبود یا خلاء قانونئ در موارد خاص، قاضئ و هیئت منصفه نسبت به آن مجاز به اتخاذ رائ خواهند بود.

18 – تامین امنیت برائ همه آنانئ که تا پیش از سرنگونئ حکومت اسلامئ به دولت موقت پناه آورند و در سرنگونئ حکومت اسلامئ بکوشند

Wednesday, October 13, 2010

نفرت بر آن پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست - گیل آوایی


نفرت بر آن پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست
گیل آوایی

گفتیم شکنجه می کنند، گفتند شایعه است. گفتیم تجاوز می کنند، گفتند شایعه است. گفتیم فرزندان این سرزمین را زندانی و شکنجه و تجاوز و تیرباران و اعدام کرده اند و در گورهای دسته جمعی خاک کرده اند، گفتند شایعه است شماها ضد انقلابید.

گفتیم رشوه بیداد می کند. از بالا تا پایین این حکومت فاسد و لمپن و دزد و دروغگویند. گفتند در حکومت اسلامی چنین چیزهایی نیست. حکم، حکم الهی است، رهبرش ولی فقیه، نماینده صاحب زمان است. گفتیم فقر و بیکاری و اعتیاد و فحشاء و سقوط اخلاقی در جامعه بیداد می کند، گفتند ضد انقلابید و برعلیه حکومت اسلامی شایعه می سازید

سی سال زبانمان مو در آورد از فریاد کردن و گفتن و افشای واقعیتها و حقایق هولناک در حکومت اسلامی و بیدادگاههای شان، یا متهم به شایعه پراکنی شدیم و یا دروغ پراکنی.

سی سال نمونه های بی شمار آدم ربایی و قتل و ترور در حکومت اسلامی به دستور سران این حکومت از رهبر تا خبره اش، صورت گرفته و کسانی همچون پروانه فروهر را آنگونه جنایتبارانه به قتل رساندند و نویسنده را با فرزند ده ساله اش بی رحمانه به قتل رساندند، این حضرات اسلامی، ککشان هم نگزید و آب از آب شان تکان نخورد. صاحب زمانی نجنبید، خدایی به قبایش بر نخورد، اما قهرالهی در لابلای کاغذها غسل جنابت کرد و سید اولاد پیغمبر بر مسند فقاهت اش حکم راند وُ کشت وُ برد وُ تجاوز کرد و لمپن وُ قاتل پروراند و به جان وُمال وُ ناموس مردم انداخت! و رسیدیم به اینجایی که دیگر نه انکار، محلی از اعراب دارد و نه اصولی که خودشان به پایداری و ماندگاری آن دست به چنان جنایتها زده اند . کار بجایی رسیده است که گویندگان الله اکبر، ضد انقلابند، فاتحه خواندن جرم است! جرمها آنقدر گسترش پیدا کرده اند که دیگر ولایت فقیه اش دیکتاتور، سربازان صاحب زمانش متجاوزان به فرزندان این سرزمینند و سرداران جهل و جنایت، انحصار خواهان ولایتند.

گفتیم و گفتیم و گفتیم! انکار کردند و گرفتند و بردند و کشتند و رسیده ایم به اینجایی که آشکارا و در روز روشن مردم بی دفاع را به گلوله می بندند و زن و فرزند این اب و خاک را تجاوز و شکنجه می کنند! و رهبر فقیه و صاحب زمان شان در اوج بی غیرتی محض، غیرت اسلامی را تیمم می دهند! !ا

کجای این حکومت را می توان انگشت گذاشت که از آن نشان از دزدی، دروغ، قتل، غارت، بی وطنی و بی ریشه گی و بی اخلاقی و بی مایگی و تهی مغزی نباشد!؟ کجای این دین و باور و فرهنگ و سیاست اش را می توان به یک از هزار آنچه که تا کنون موعظه کرده اند و دهن درانی کرده اند، همخوانی داد!؟ هیچ جای راستی در این دین و حکومت نیست! ا

مگر می شود، دختر بی دفاع را بگیرند و تجاوز کنند و بسوزانندش تا سند جنایتشان را نابود کنند!؟ اینها چه کسانی هستند!؟ از کدام جهنمی سر به در آورده اند!؟ این جانیان در پناه کدام حاکم و حکم و حکومتی به چنین جنایتهای هولناک دست می زنند!؟ این جنایتها در یک حکومت کمونیستی، نیست! این جنایتها در یک حکومت سکولار نیست! این جنایتها در یک حکومت اسلامیست! این جنایتها در پناه قرآن و محمد و صاحب زمان است! این جنایتها بدستور مستقیم ولایت فقیه است! این قاتلان نمایندگان و فرمانبرداران و پیروان ولایت جهنمی فقیه اند! حکومتی که سی سال است با همین جنایتها برسر قدرت مانده است. حکومتی که با نام یا حسین یا زهرا دانشجو کشته است، تجاوز کرده است، غارت کرده است! ا

سی سال جنایت، سی سال دروغ، سی سال فریبکاری، سی سال ملتی را به روز سیاه نشاندن، سی سال پروراندن سربازان صاحب زمان، چنین می شود که امروز همه را به جنایت و باج خواهی می کشند. قاتل پروراندن و مغزهاشان را با آیه و ندبه و جهل و خرافه و قرآن و صاحب زمان پر کردن؛ همین می شود که حتی به خودشان هم تجاوز می کنند و واجبی می خورانند! ا

با سی سال حکومت به اینجا کشیده اند، اگر بازهم این سیه روزی به درازا بکشد، همین نوچه ها و جوجه صاحب زمانی ها، احمدی نژادها و مرتضوی ها و رادنها و خامنه ای های فردایند! ا

امروز چه کسی است که ولایت فقیه، خامنه ای سید اولاد پیغمبر را سمبل پلیدی، تجاوز، قتل و غارت و زورگویی نشناسد!؟
وقتی به جنایتهای سی سال حکومت اسلامی می نگریم، وقتی به چهره فرزندان این مردم، ندا و ترانه و سهراب و امیر و..................می نگریم، چه حسی در آدمی جان می گیرد بجز نفرت بر آن دین سیاسی و پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست! ا


10 آگوست 2009

Sunday, September 12, 2010

شعری از ماکس لِرو، شاعر هلندی با برگردان فارسی : گیل آوایی

اصل شعر بزبان هلندی از
Max Lerou
wat diogenes als dichter des vaderlands zou zeggen tegen de kiezers van geert wilders
ben ik stoer genoeg nu het bloed
mijn ogen zonder mededogen breekt
of moet ik wachten tot de kolere
haar vlag plant op mijn kookpunt
voordat ik u vertel – zeg ik hier
dan eerst maar tot de heren

dat de gel in jullie haar mijn niet bevalt
het stijfsel in die net te strak gestreken smoelen
en het gesteven hemd zo quasi losjes niets om het lijf
mij doet overlopen van respect voor zuur verdiende centiemen

en dan u lieve dames door jullie
kerels ook wel wijven genoemd
vergeet de lomschoolvermomming
u die zich zo gaarne laat beroeren
door de wimpers van het geitenoog
en exquis talent met afgekloven woorden
lucht te binden aan lucht

“en het was nog wel zulk zacht weer” snottert u
en voelt zich geringeloord in valkuil muil
waar kniezelstenen tederheid vergruizen
ja mijn verfpoppetjes de avonden razen voort
seconden glijden mee de maan die de tijd duwt
om dan geruisloos te vertrekken als water in zand
bevallen deze woorden beter of
hoort u toch liever van het bloed
dat stolt waar het niet kan gaan?

tot u allen zeg ik nu dit leven is geen leven
uw vlees geen mensenvlees en toch
u maakt een leven als mens van vlees en
bloed in dit schaduwrijk waar u zich een twijg weet
met hooguit een vermoeden van de boom waaruit u spruit

en de wereld?
de wereld ziet het voetstuk stuk gaan
onder uw voeten teenrot en schimmel
woekeren het blok aan uw been
waarheen waarheen?

©max lerou


Translated by GilAvaei

شعری از ماکس لرو، شاعر هلندی که در گردهمایی اعتراضی 11سپتامبر2010علیه حزب راست خیرت ویلدرز ، در شهر لاهه برای حاضران توسط شاعر خوانده شد.

شعری از ماکس لِرو، شاعر هلندی
Max Lerou
برگردان: گیل آوایی

دیوخنس ، بعنوان شاعر میهن، به رای دهندگان خیرت ویلدرز چه بگوید!
آیا من
خونم چنان بجوش آمده که چشم بر گذشته ببندم
یا باید صبر پیشه کنم تا میخ پرچمشان در نقطه ی جوش من فرو رود
پیش از اینکه به شما بگویم
در اینجا می گویم
اما شما اقایان
ژل موهایتان را دوست ندارم
به حرفهای پوچ در دهانتان و پیراهنهای اتو کشیده رها شده
که در زندگی هیچ اند، باید احترام بگذارم
و از همه ی ارزشهایی که بسختی بدست آمده است، چشم بپوشم!

و پس شما خانمهای عزیر
مردانتان که شما را زنیکه می نامند
بچه مدرسه ای هایی را مانندند که آنچه نسیتند، می نمایانند.
شماهاییکه خودخواسته احساساتی می شوید با مژه های چشم بزی
با هوش خود درآوردی تان
هوا را به هوا گره می زنید

و حتی در هوایی چنین دلپذیر
دماغتان را بالا می کشید
چونان اربابچه ای که در تله افتاده باشد
باری عروسکهای رنگی من
شبها ادامه دارند
و ثانیه ها لیز می خورند
همراه با ماه که زمان را به جلو می راند
بی آنکه حس شود حرکت می کنند مثل آبی که در شن فرو می رود
این واژه ها برایتان خوشایندند یا ترجیح می دهید چنین بشنوید خونی که لخته شده است و جاری نمی شود؟

به همه شما می گویم
این زندگی ای که شما اکنون دارید، زندگی انسانی نیست
جان شما، جان یک انسان نیست
شما در سایه درختی که خودتان نمی دانید چیست،
و تنها حدس می زنید،
و آن نیز از آگاهی تان نیست
زندگی ای بنا نهاده اید که از همان ریشه می گیرید و گذرانی از آن می سازید
و اما
جهان؟
جهان می نگرد زیرپای بیمار و آلوده تان را که تکه تکه خالی می شود
راه به کجا می برید؟
راه به کجا می برید؟

Tuesday, September 07, 2010

دلتنگی - گیل آوایی


دلتنگی
هفت سپتامبر2010
.
آوازهای مرا می شنوی!
من از ورای اندوه تو می خوانم
چونان بغض گم شده ی پرنده ای
که چنگال تودرتوی دام
امانش را بریده است

روزی که صدایت زدم
خورشید شرمآگینه پشت ابر
دلتنگی مرا سرود
باد مات مانده بود
از کدام سو بگریزاند
اینهمه بی تابی مرا

آوازهای مرا می شنوی!
شبی
نیمه شبی
ستاره ای برایت خواهد گفت
که ترا به چه هواری خوانده ام
دراندهبارش دلتنگی
و چنین
من ِ مانده در میان هزار واژه ای
که مشت مشت روی کاغذ بنام تو می شمارم
از یک خاطره تا دنیای یاد تو
غمگینند واژه های با من
گاه و نابگاهی که پر می گیرد خیال همیشه پا به گریز
خانه ی کاهگلیست هنوز
در نظرگاه آه آنهمه که رفت و حسرت بدل که نیستی

آوازهای مرا می شنوی!
هنوز می خوانم
به اینهمه فریادی که در سکوت دریایی من کز کرده اند
و جا خوش کرده ای میان دل به دل نبودنم
پوم تاک دلی که بنام تو
سینه می دراند

چه آواز غم انگیزی مانده است برایم
از تو
خشما مشتی بر سنگ
واخوان دریا دریا دلتنگی
چه بخوانم!
شالی و باد و عطر تن تو
رقص پریشانیست
بودن و نبودنت!

Monday, August 02, 2010

روبهان ازاد و شیران وطن زندانی اند - گیل آوایی


روبهان آزاد و شیران وطن زندانی اند
روزگار ما ببین ملت چسان قربانی اند


رهبری افتاد دست مفت خور روباه پیر
این چنین عمامه داران قاتل ایرانی اند

می مکند از خون ملت می نمایند قار قار
با بلاهتهای مردم خود چنین روحانی اند

بی وطن، بی ریشه اند عمامه داران وای وای
مردم از بی ریشگان قربانی نادانی اند

گشته ایران سربسر زندان و گورستان دریغ
یا سرِ دارند شیران یا همه زندانی اند

حوزه ها را کی بُوَد از علم و دانش بهره ای
این هیولایان همه سرگرم جهل و جانی اند

باید این ننگ بلاهت ها ز ایران پاک کرد
ورنه از عمامه داران مردمان قربانی اند

ای شمایان گربود مهر وطن برخیز تیز
کاین همه عمامه داران از پی ویرانی اند

Wednesday, July 28, 2010

بیچاره ها شما که حتی از گور شاعرمان می هراسید، چه ادعای اقتدارتان است! – گیل آوایی

بیچاره ها شما که حتی از گور شاعرمان می هراسید، چه ادعای اقتدارتان است! – گیل آوایی

یکی از بی شرمترین و ریاکارترین حاکمیت تاریخ ایران بر خاک بلا زده مان حکومت می کند. حاکمیتی که هیچ بنیان و اساس و نشان از درستی و راستی و شناسه های انسانی ندارد مگر کریهترین، سیاهکارترین و ابله ترین نمادهایی که می توان تصور نمود.

از خدا و پیغمبر و صاحب زمان، که به هر روی در هر شرایطی، نیمچه حس احترام و باوری میان مردم بود، به نفرت و خشم و کینه و دروغ و ریا آلودند و از چهره ی واقعی اسلام پرده بر کشیدند. چنان شده است که از هر چه اسم خدا ومحمد و صدای اذان و قرائت قرآن، همه بیزارند. آنانی که داغ شکنجه و زندان یا داغ عزیزان به خون کشیده شده بر یاد و جان خود دارند، با هرچه اسلام و آخوند و مومن و مسجد و منبر، مو برتنشان راست می شود و به خشم و نفرت آه می کشند از جنایتی که بر همگان رفته است.

این جانیان با آن کشتار خونبار زندانیان سیاسی رسیدند به کهریزک که شکنجه و تجاوز و عربده کشی ها ی جاهلانه ی هزارسال پیش، که در روز روشن با وقاحت مشمئزکننده ای انکار می کنند و سر در خرافه ی متعفن صاحب زمانشان دارند.

سالهای پیش اگر برای افشاکردن آنچه که در زندانها و خاورانهای میهنمان بدست همین جانیان می گذشت، می گفتیم و می کوشیدیم پرده از جنایت اینان برکشیم، با هزار برچسب و انگ و دروغ ما را به شایعه پراکنی و وابستگی به بیگانه و خزعبلاتی از این دست می راندند و بجانمان می افتادند اما امروز کار بجایی رسیده است که حتی خود به این جنایتها اعتراف می کنند و می چسبانند به خدمت به امام زمان و ظهور نحسش که نمی دانم در کدام دخمه ی متعفن ذهن این جانیان جا گرفته که خرافه ای به این بلاهت را ریشه شده است.

با همه نارواییها و ریاکاریها و فرصت طلبی ها و فرصت سوزی ها هر آنچه که دل هر انسان شرافتمند را ریش می کند، در شرایطی قرار گرفته ایم که مردم و مملکت می رود تا بدست این جانیان به اوضاعی بدتر از افغانستان و عراق تبدیل شود.

نمیدانم آن نیایش را بیاد دارید که می گوید" اهورامزدا این کشور را از دشمن، خشکسالی و دروغ محفوظ بدارد!؟، امروز شاهد دشمن و خشکسالی و دروغ یک جا و در یک حاکمیت جمع شده، هستیم آن هم نه حکومت ِ از یک یورش بیگانگان به معنی فیزیکی آن بلکه در لباس کسانی که باور مردم را وسیله ی اسارت همین مردم قرار دادند وبرگرده شان سوار شده اند. حکومتی که ادعای دهن پر کن بیش از هزار و چهارصد ساله محمد چوپان را در چنته دارد و علی قاتل را به اسطوره ی عدالت و قسط! و حسین در سودای خلافت را سرور ازادگان! که اینهمه را بخورد مردم داده و می دهند و از کنار آن ارتزاق می کنند و بقا یافته و می یابند.

بگذارید از تابوهای جاهلانه دور شویم و تعارف و رو در واسی و عفت کلام و احترام به عقاید و مبانی ای از این دست را در برخورد و بیان حاکمیتی سرتاپاجنایتکار ، مستمسک ِ در لفافه گفتن قرار ندهیم و بی پیرایه و آشکار بگوییم.

می گویم علی قاتل برای اینکه وقتی در تاریخ همین اسلام می خوانیم که در یک روز شصد زن و مرد و پیر و جوان توسط همین قاتل یعنی امام اول شیعیان از دم تیغ گذرانده می شوند و زنی که خانواده اش به خون کشیده شده را برای تجاوز در میانشان تقسیم می کنند، همین علی با آن چهره ی کریه و زشتش که حتی به برادر نابینایش رحم نمی کند، همین علی ای که نمانیده خون آشامش خون ایرانیان را جنایتکارانه وبدتر از مغول به زمین می ریزد، کجا می تواند نماد قسط و عدل باشد یا فرزند جاه طلبش که سودای خلافتش است بدست حاکمش، یزید، سرکوب می شود، نماد آزادی می تواند باشد!؟ تا چه حد باید از خرد و بینایی و آگاهی و از خود دور شده باشیم که چهارده قرن به لاطائلاتی از این دست بها دهیم و جنایتکاران خون آشامی همچون خمینی و خامنه ای را چونان ماری در آستین بپرورانیم!؟

شریفترین ِ انسانها به قتل می رسند، شریفترین انسانها در زندانها بدست ابلهانی با همین تفکر و فرهنگ شکنجه و اسیر می شوند، شریفترین انسانها در ناکجاآبادهای این جهان خون دل می خورند اما تهی مغزانی چاقوکش، خدافروشانی خرافه مست با نام رهبر و خبره و وزیر و وکیل ملت و ممکتی را به گروگان می گیرند و از قاتلان چنین اسطوره هایی می سازند. و این همان روند تاریخی اوباشانیست که ایرانی در خانه خود به بردگی گرفته شدند و جاه و جلال بازماندگان جنایت های اسلامی را با امام و امامزاده و محرم و صفر و رمضان و گریه و لابه و ندبه پاس داشتند.

این را می نویسم تا بگویم که از همان خشت نخست، این دین و باور و سیاستمدان ِ آن، تبلور چنین جنایت و تاریخ و فرهنگ بوده وهستند و جماعتی از همین جنایتکاران را با نام رهبر و رئیس و وکیل در کشور خونبارمان ایران داریم که از روشنفکر دین سیاسی اش گرفته تا آخوند و پاسدار و بسیج و بازاری اش ( مثل عسکراولادی ِها .....!) همه و همه برآیند همان جنایتهای تاریخی اسلامند که بر مردم و سرزمین ما جنایت تحمیل می کنند.

براستی این ابلهان آنچنان غرق در خرافه و بلاهت خویشند که نمی بینند وقتی از یک روزنامه نگار! از یک وبلاگ نویس! واهمه دارند حتی از گور یک شاعر ایرانی می هراسند، چگونه با اینهمه وقاحت ادعای اقتدار و مدیریت جهان و شاخ و شانه کشیدن به دنیای متمدن دارند!؟
جنایت و خیانت و بلاهت و غارت و دروغ و ریاکاری تا کجا باید باشد تا از شر این خرافه مستان خدا فروش با آن توهمات صاحب زمانی شان رهایی یابیم!؟ این روند چنانکه نشانه هایش پیداست گویی می رسد به آنجاییکه خامنه ای را خدا و فرزند حرامزاده اش را صاحب زمان می خوانند!
از این بی شرمهای متوهم، هیچ چیز بعید نیست!

Monday, July 19, 2010

بهت زده - گیل آوایی




بهت زده
گیل آوایی
18 جولای 2010

نه! همسفر!،
یک جا گشاد دادیم !
یکجا کلام را حرمت باختیم
حرمت ِ کلام گم شد
از ما نبود بر حرمتی کلام بنشانیم یا کلام به حرمت
کرامت ما بود انسان بستاییم به حرمت ِ بودن ِ انسان
و انسان بودن.
گیر وُ دار غریبی بود همسفر
کلام گم کرده بودیم از عمق فاجعه ای که رفت بر ما
حرمت چنین به بی حرمتی نشست روز روشن
و ستایندگانی بی چشم و رو
به تقدس ریاکاری نشستند
تا سلیطگانی خدای را به بی حرمتی
در دل مادر بزرگ بنشانند
که هر چادرنمازی به کلاهی گشاد افسوس خورَد که سرش گذاشتند
هم
ریش پدر
آن محاسن همه ی دورها را نداشت که داشت
پیاله ای نبودش دهان آب کشان
که قدیسینش بخواند هر شام و بام
ناسزایی به حرمت کلام نشست تا خشم فرو بنشاند
جا باژگونه شد تو گویی
یک جابجایی نابجا در حیرت ِ تا یک دریا بهت زدگی
انکار از پی انکار
که آب از آب تکان نخورده است در فوران فغان ِ داغ و دار و فاجعه!
جانی به جنایت تا اوج بی آبرویی انسان مسخ !
گفتمان خدا و خر و خرما گزمگان آیه خوان را
بهت خونباری بود ما را
از بی کلامی ما
که تا آه ِ همه تاریخ گُر بگیریم اینهمه داغ
حرمتی نماند وُ کرامتی نماند و ُ هنوز هم در بهت خون وُ عزا حیرانیم
.

Thursday, July 15, 2010

نجوا گیل آوایی

نجوا
گیل آوایی
جولای 2010

ساز روزگاراست هنوز
ناسازی
ساز کردن!
کجای خشت باغ کج بود که باغبانش
تا ثریا رفته
یاس کاشته است!؟

می دانی!؟
شاخه ایست بر درخت گیلاس خانمان
که سی و یک بهار است
شکوفه خونین بار می دهد
و آواز هیچ پرنده ای نبود
خبر از خون دل نباشدش

هر شنبه مادرم
عرق ریزان گزمه ی بجان آمده ای را
دل می سوزاند:
"بیچاره!"، که گویی نبوده
خاور
خاور
ردیف عزا می بردند
خاوران!

چه سازیست ساز شده همسفر!؟
بر خون نشستن
مهربانی
آواز هر شنبه ی مادران است
دلم می گیرد از این ساز روزگار
که هنوز سرناسازی اش است ساز کردن

Wednesday, July 14, 2010

مماشات کنید! ایران بیشتر به خاک و خون کشیده می شود- گیل آوایی

مماشات نکنید،نرود میخ آهنین در سنگ
مماشات کنید! ایران بیشتر به خاک و خون کشیده می شود


سرزمین ما ایران بار دیگر اسیر اسلام و خرافه های بیرون آمده از مالیخولیای ملخ خواران است. تفکر شوم و بشدت قهقرایی عصر حجری می رود که سرنوشت شومتر از دوران تاخت و تاز نخستین یورش ایران برباد ده ِ جانیان تازه مسلمان شود.
کالبد شکافی آنچه که در تاریخ این سرزمین بدست چنین تفکر خرافه و خدای آلودگان خرافه مست شد، درس تاریخی همه ما ایرانیان بوده و هست هنوز. دریغا که از قاتلان و غارتگران خود اسطوره ساختیم و به هزار شیوه و نظر و بسط و تفسیر، چنانش نمایاندیم که زنجیر آن تا این زمانی تاریخ معاصر کابوس همه نسلها شده است اما همه این که بر مارفت یک سوی ماجرای تلخ تاریخی ایرانیان است و آنچه که امروز بدست اوباشان خدافروش به بهای اسیر کردن یک ملت و از دم تیغ گذراندن هرآنچه و هر آنکه دل به این اب و خاک و فرهنگ داده، می رود مرحله ای بیاغازد که برون رفت از آن در پرده ی ابهام است و سر در آوردن گذاری با غارت و چپاول و چاپیدن این ملت و سرزمین بدست هر ناکس بی بته ی از راه رسیده باشد.
شرایط کنونی بوجود آمده توسط چاقوکشان قاتلی که جز قتل و نفرت و انتقام و تنگ نظری و خرافه و مالیخولیای صاحب زمانی و صد البته حرص و آز سیری ناپذیر لمپنهای میلیاردرشده، هیچ سرشان نمی شود، سرزمین بلازده ما را به قهقرای از هرآنچه کابوستر می کشانند.
با این جانیان از در پند و اندرز و مذاکره در آمدن و برخ کشیدن نمود و نمادهای دین و باورهای کور و ابلهانه شان نه دردی از این مردم دوا می کند و نه راهی برای نجات همه ایران می گشاید. مرحله ای در حال تکوین است که نه از تاک نشان مانَد و نه تاکنشان!
هرآنکسی با هر نیمچه باور به این آب و خاک که می کوشد تا دری به تخته بخورد و ابلهان قاتل به هوش ایند و میدان ِ خون و جنایت به آنان بسپارند، تا دیر نشده از توهم و مماشات بیرون بیایند و راه سازش و مجاب کردن جانیان را یکبار هم شده به صداقت و آگاهی منطقی بسپارند و از روند به چنین باتلاق انجامیده دل بکنند و همصدا و همراه مردم به جان آمده، کل حکومت اسلامی را نفی کنند و عطای این حرامزاده تاریخی را به لقائش ببخشند که نرود میخ آهنین در سنگ!
جهان با زیرکی هرچه تمامتر هم از عربده کشیهای ابلهانه چاقوکشان هاله نوری بهره جسته، هم به غارت ملت و میهن ما مشغول بوده و هم سیاستهای سلطه طلبانه و غارتگرانه ی منطقه ای و جهانی اش را پیش برده است. بازنده ی همه این عربده کشیها و خرافه مستی ها مردم ووطن بلا زده ی مایند. و از پی همه ی این بحرانها و ماجراجوییهای خدافروشان صاحب زمانی، رسیده ایم به امروزی که مشتی قاتل به توهم خام و بیمارگونه شان خیالشان است که از پی طوفانی که خود درو می کنند، جان سالم بدر خواهند برد و چنین و چنان خواهند کرد. تو گویی دیکتاتورها همه کورند و جز از سوراخ بیرون کشیده شدن نمی فهمند!
شرایط بسیار خطرناک و سرنوشت ساز است.
سرزمین ما می رود تا همچون سرزمین ژنرالها ( پاکستان ضیاءالحق!)، مانند تیول این پاسدار و آن پاسدار شود. پاسدارانی که با قتل و کشتار و خفقان خونبار، همه ی ایران را می خواهند. پاسدار میلیاردرها نه به خمینی خون آشام و نه به هیچ چهره و نهاد و دینی به غیراز هژمونی بلامنازع خود پایبندند. پاسدارمیلیاردرها برای چنین حاکمیت یکدست و قدرت سیاسی و خواست و حفظ چنین موقعیتی، بحرانها و ماجراجوییهای مرگباری را در چشم انداز حاکمیت اسلامی ایران که تاوان آن را همه ی " ایران " می دهد، قرار داده که اگر جلوی این جانیان توسط مردم به معنی واقعی آن " مردم " گرفته نشود و از قدرت برکنار نشوند، تاوان مرگبارتری از پی خواهد بود که نسلهای آینده نیز از آن رهایی نخواهند داشت.
شرایط بگونه ی بسیار خطرناک پیش می رود.
برای پیشگیری از فاجعه بارتر شدن اوضاع و تاوانی که با خفقان خونبار و فقر و روزمرگی و شکنجه و اعدام هر روزه فرزندان خود باید بپردازیم، مرگ یکبار، شیون هم یکبار و این تنها راه رهیدن از حکومت اسلامی است. این حکومت فقط زبان زور می فهمد و لمپن میلیاردرهای رئیس و وکیل و رهبر را باید با توسری بزیر کشید!


گیل آوایی
جولای 2010

Wednesday, July 07, 2010

نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران - و اما چرا!؟ - گیل آوایی

نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
و اما چرا!؟
یک لحظه بدور از همه شعارها و فریبکاریهای نه فقط حکومت اسلامی بلکه همه آنانی که دستی در مبارزات سیاسی و رسیدن به حاکمیت سیاسی در ایران دارند، به این نکته بیاندیشیم که همه ی آنچه که در توان و ظرفیتهای ایران و ایرانیست برای بهروزی و سعادت و زیستن انسانی ی همه ایرانیان باید باشد و تا زمانیکه به چنین خواستگاه به حق و آرمانی خود نرسیده ایم، هر گونه پرداختنهای به برون مرز بلاهت و خیانت و بی وطنیست.
این حق هر ایرانیست که با برخورداری از چنان منابع و ثروتهای طبیعی و انسانی، به معضلات و مشکلات میهن خود بپردازد.
در شرایطی که امروز سرزمین بلازده ی ما از ساده ترین نیاز زندگی اش تا پیچیده ترین آن، وابسته به خارج است و منابع و ثروتهای ملی اش به تاراج می رود، پرداختن به برون مرز آنهم به مشتی ماجراجوی جنایتکاری که با گروگانگیری مردم، سیاه ترین روزگار را برایشان رقم زده اند، چه می تواند باشد!؟
چگونه است کسانی که در مقوله ی حقوق انسانی چنان سینه چاک می کنند که در ناکجاآبادهای بی هیچ ارتباطی با ایران، داد یا بیداد می شود، به فاصله ی یک نفس از آنها در مقابل درد و زخم مردمی که در کارتنها و خیابانها و زیر پلهای شهر از فقر و ناداری هر لحظه می میرند و زنده می شوند و سفره های خالی بسیارانی از مردم وطنمان، شرماگینی هر انسان شرافتمند را سبب می شود، لام از کام بر نمی ارند!؟ غارت کنندگانی که غارت شدگان را سرکوب می کنند و از برای دیگر مردمان دهن درانی!
در چنین آشفته روزگاری که هیچ چیز سر جایش نیست و هر خانواده ی ایرانی، به معنی واقعی کلمه، هر خانواده ی ایرانی بنوعی با شکنجه ی جسمی و روحی و روانی، روزمرگی ای بنام زندگی در حکومت اسلامی را گرفتارند، پرداختنهای سیاسی به این کشور یا آن کشور؛ به این قوم یا آن قبیله که هیچگاه مرهم هیچ زخمی از ما نبوده و همیشه و هر موقعیتی که بدست آورده اند، چنگی به هویت و نام و خاک ما انداخته اند، خیانت است و بلاهت و حنایتباری کسانی که با عنوان و اسم و جاه و مقامی از جامعه و حاکمیت تبهکار اسلامی! چنان مدافع غیر ایرانی می شوند که تو گویی همانها را نمایندگی می کنند نه مردم بجان آمده ی ایران را که هر نفس این حرامیان به جان و مال آنان بسته است و از خاک و دارو ندار آنان ارتزاق می کنند! دریغ از همت، دریغ از غیرت! دریغ از یک از هزار آنچه که خود در باور 1400 ساله شان لابه و ناله و ادعا و دهن درانی کرده و می کنند!
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران، با حاکمیت اسلامی در این روزگار ِ بی پناهی و غارت زدگی مردم ایران توسط لمپنهای خدامست! یکی از درست ترین، به حق ترین، استراتژیک ترین حرف و شعار و خواست ملت ایران بوده و است و تازمانیکه در بر همین پاشنه بچرخد، چنین هدفی خواست تک تک ایرانیان است.
در مقابل آنچه که حکومت اسلامی با ماجراجویی های ایران بر باد ده و بی مسئولیتی محض در مقابل مردم ایران دست به ایجاد بحرانهای مصنوعی و غذای تبلیعانی برای انحراف افکار عمومی و به هرز بردن نیروهایی که همه ی حکومت اسلامی را به چالش کشانده اند، باید روی خواستها و برنامه ها و اهداف مستقل و به حق و به جای ملی و مردمی خود بایستیم و پافشاری کنیم.
این حق هر ایرانیست که از امکانات درمانی ملی برخوردار باشد.
این حق هر ایرانیست که سرپناهی درخور، بالای سر خود و خانواده خود داشته باشد
این حق هر ایرانیست که امکانات تحصیل در اختیار فرزندانش باشد
این حق هر ایرانیست که پیرانه سر، بی پناه و تهیدست و آواره نباشد
این حق هر ایرانیست که ویرانه های سرزمینش اباد شود
این حق هر ایرانیست که از امنیت و عدالت و دفاع از شرافت انسانی برخوردار باشد
این حق هر ایرانیست که هر طرح و برنامه سیاست کلان سرزمینش، با رای و نظر و آگاهی و موافقتش اجرایی شود
این حق هر ایرانیست بداند فردای او چه خواهد شد
آیا یکی از این " حق " هایی که بر شمرده ام، طی سی سال حاکمیت سیاه اسلامی، تحقق یافته است!؟
در چنین بی حقوقی و با چنین فقر و بیکاری و غارت شدگی ملی! هر امکان و توان و ظرفیتی باید برای خانه و اهل خانه ی هر ایرانی باشد، چه، چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است! تا زمانیکه یک بیغوله، حلبی اباد در میهن ماست، تا زمانیکه یک ایرانی، تکرار می کنم یک ایرانی از یک زندگی انسانی و سرپناهی امن برخوردار نیست، پرداختن به بیرون از ایران به هر تعبیر و بهانه و تفسیر نه تنها بلاهت که خیانت به مردم ماست.
اصل و پایه و مبنای هر حرکت و سیاست و برنامه، ایران و ایرنیست. نخست ایران، سپس هر دین و باور و خواست دیگری!آنهم اگر مطرح شود باید در جهت منافع ایران و تداوم تامین آن باشد.

با مهر
گیل آوایی

Sunday, June 27, 2010

وقتی همه می دانیم چه بلایی سرمان می آید، ملاحظه کاری یا سکوت چرا!؟

وقتی همه می دانیم چه بلایی سرمان می آید، ملاحظه کاری یا سکوت چرا!؟
گیل آوایی


واقعیت تلخ زندگی ما ایرانیان با همه ی تحقیر و نکبتی که از حکومت اسلامی بر ماست، دست و پا زدن در یک انتظار واهی ایست که مصداق همان بزک نمیر بهار می آید است و در غلتیدن چندین باره به سیه روزی و سواری دادن به کسانی هزار چهره است که برای ماست مالی کردن هر آنچه که منافع و موقعیتشان ایجاب کند، استادند.
با همه ی آنچه که از سر گذرانده و می گذرانیم، از همان آغاز موضع گیریهای هر دو سوی انتخابات یک سال پیش در حکومت اسلامی، نشان از یک، حتی در کمال خوشبینی!، بلبشویی و تردید و هراس داشت. همان وقتی که خامنه ای وافورش را چاق می کرد و کیفور شدن ولایتش را خلسه می رفت و آقای موسوی برای چه کنم هایش، آماده می شد تا هیجده بیانیه صادر کند و اقای کروبی دل به دریای لرانه زده و در اوج حفظ نظام، که موج سواری ای از نوع خمینی جلاد را تمرین کند، مثل روز روشن بود که هیچ امام زاده ای از این حکومت سراپا جنایت و خون، نیست که کور نکند و شفا بدهد. و رسیدیم به اینجایی که هر چاقوکش و قاتل و بی بنیادی، بشود رئیس و رهبر و وکیل و سردار! به دردباری ای که نخبه المپیاد ما در سلول انفرادی بپوسد! و عنتر و لوطی بازانی از نوع خامنه ای و احمدی نژاد میدان داران جامعه سیاست و کیاست باشند! تُفو برتو ای چرخ گردون تفو!
وانفسای روزگار ما دلخوشکنکهای فریبنده ایست که از دورهای نسل من، زمانی که شریعتی " فاطمه فاطمه است" را می بافید و جلال آل احمد غرب زدگی اش را به ولع عطشبار نسل من برای دانستن در خفقان سانسور ِ آن زمانی!، روشنفکرانه نثار می نمود و خشت کج این فرهنگ و تفکر خونبار را بر خشتهای تاریخی اسلام سیاسی می گذاشت، آغاز شد و ماندیم در چرخه ی از چاله به چاه و از روزمرگی ناآگاهی به لجنزار متعفن حکومت اسلامی در غلتیدن! و رسیدن به امروزی که هنوز در بر همان پاشنه ای می چرخد که شریعتی ها ناله اش را سر دادند و کدیورها و سروش ها لابه هایش را! تازه این پایان ماجرا نیست! چه آغاز ِ بر هر پایان یک چاله به افتادن در چاهی دیگر!
چرا!؟
شاید خردکننده ترین پرسشی باشد همین " چرا"! که هنوز به دردباری همه ی این روزگار سیاهی که بر ما رفته و می رود. آدمی گُر می گیرد و شعله کشان جانش تا عمق همه بی پناهی ی انسان ایرانی، خراب می شود! براستی می شود تصور کرد که با آن دهه ی خونبار سرکوب و اعدامهای هولناک و قتلهای زنجیره ای و آنهمه جنگ و فقر و بیکاری و دزدی و غارت و دروغ و فریبکاری و هزار درد بی درمان ِ سه دهه از حکومت اسلامی برسیم به اینکه رهبرانی همچون موسوی و کروبی که یاوه های خمینی جنایتکار را چنان سر دهندتو گویی نه بوده هیچ کدام از این جنایتهایی که بر سر ما و مردم و میهن ما آوار شده است ونه زهر نسلها برباد ده ِ کسانی از نوع همین کدیورها و سروشها و .......که روشنفکرنمایانه ریختن همان خاکی به سر جامعه ایرانی را جان می کنند که سفسطه های شریعتی ها گردو خاکش را هوا داده بودند!
می گویند آنانیکه باد بکارند طوفان درو می کنند! اما بدبختی ما ایرانیان، این است که ما باد نکاشته، طوفان درو می کنیم! و علت آن جمع شدن گرد کسانی از همین حضرات است و میدان دادن به تفکری که زهرش به هزار بار پیکر جامعه ما را آلوده تر کرده است.
( به این اصل اعتقاد ندارم که رَماندن کسانی از نوع موسوی و کروبی و کدیور و سروش و گنجی و این آیت الله یا آن آیت الله، دشمن ساختن از یک دوست یا حد اقل همراهی است که در مقطع و شرایط کنونی، به نفع مبارزه ی مردم برای آزادیست! اما صد البته بر این باورم که هر چه مبارزه مردم از این سموم و زهرهای کشنده پالایش شود، رسیدن به آزادی میسرتر است! به یک درد مردن به از روزمرگی هماره است! به دیگر سخن مرگ یک بار! شیون هم یک بار!)
ما کجا می رویم!؟ ما چه می خواهیم!؟
کجا رفتنمان، با آنچه که فریادش در بالا رفت، روشن است! با چنین روشنفکرنمایان که در سفسطه و بزک کردن تفکر جنایتکارانه و تباه کننده استادند( هم غزه هم لبنان!!! جانم فدای ایران!!!؟ نمونه ی برجسته ای از فریبکاری و ریای همین حشرات است که استبداد خونین حکومت اسلامی، آنان را به عنوان روشنفکر!!! به جامعه نکبت زده ی ایران اسلامبرده! تحمیل کرده است!!!) و با رهبرانی برآمده از همین تفکر و فرهنگ که هنوز خمینی را امام چنین و چنانشان می نامند، و راه رفته و به باتلاق امروز رسیده ی تا کنون را دوباره می خواهند و هدف خود می دانند! تردیدی باقی نمی گذارد که به کجا می رویم! کجایی که سواری دادن به این حرامزاده چاقوکش یا به آن بقول خودشان پفیوزی که نمی تمرگد، است! ( اشاره به مجلس لمپنهای حکومت اسلامی بنام مجلس شورای اسلامی!)
بی پرده بگویم، هنوز همان فضایی بر جامعه ی ما غالب است که عکس خمینی را در ماه کاشته بود! و همین فضا، میدان سیاه رفتن در باتلاقی که چشم بسته، در انتحار 57 سهم ما شد و خود کردیم هر چه که بوده باشد یا شده باشد! را نوید می دهد! دنبال خمینی رفتن به اینجا کشانده شدن بود! و اینک همان راه را پیمودن! به کجا رسیدنش نیزمعلوم است!
و اما چه می خواهیم!؟
آنچه که در ورای همه ی آن شعارهای زیبا و هماره حسرتانه ی ما یعنی آزادی و برابری، می خواهیم و حرف دل همه ما ایرانیان است، رهیدن از این همه فقر و سیه روزی میلیونی و تحقیر ایرانیان فلکزده ایست که هم اکنون صنعتش بر باد رفته، کشاورزی اش بیغوله سراییست و گرسنگی و بی پناهی و بیکاری و بیماری و در وطن خویش غریب و بی پناه بودن است. و رهیدن از اینها نیز برنامه بایسته و شایسته ی آن را می طلبد.
ایا با چنین حرکتهای کور! و با کسانی که بر گرده ی ما موج سواری می کنند، خواهیم توانست به یک از آنچه که می خواهیم! برسیم!؟
واقعیت این است که جامعه ما ایرانیان، قحط الرجال نیست! جامعه ما ایرانیان ازشخصیتهای فرهیخته ای برخوردار است که جان و مال و زندگی بر سر آرمانهای انسانی شان نهاده اند! چرا در چنین روزگار سیاهی، خواستها و مبازرات پرشور مردم ما را نماینده نباشند!؟ ایا مردم ما نمی دانند یا نمی شناسند!؟
دریغا که روشنفکران ما فرصت سوزیها و عدم درک موقعیتهای سرنوشت ساز دوران زنده یاد بختیار و در پی آن بازرگان را هنوز گرفتارند و مردم ما از توهم و تکرار بیمارگونه ی گشتن گرد خمینی و فرزندان خلف ِ با عمامه و بی عمامه اش بیرون نیامده اند!
مصداق خلایق هرچه لایق! خود ما هستیم که باید گرد فرهیختگان جامعه سیاست و کیاست ایرانی ، آتش ِ ستیز با اهریمنان اسلامی حاکم بر سرزیمینمان را بیافروزیم. گردن این حکومت یا آن حکومت انداختن، فقط توجیه کردن بی مسئولیتی همگان است! ما خودمانیم که باید بی توهم و جهالت و خرافه باوری، سرنوشتمان را بسازیم!
تا مردم ما بخود نیایند،تا مردم ما مسئولانه و آگاهانه عمل نکنند و رهبرانی راستین و شایسته را راهنمای جامعه و مبارزات اجتماعی شان قرار ندهند، همین می شود که سه دهه حاکمیت جهل و حنایت بر میهن ما حکم می راند.
و این درد بزرگ و آینده سوزیست!

گیل آوایی
27جون 2010

Wednesday, June 23, 2010

یک قلم، یک ارتش

یک قلم، یک ارتش
گیل آوایی

کوهی از دوش
بر می دارم
به سادگی برهم زدن خیالی
آهی
پاک کردن کلامی
از تخته ی سیاه
تصویری می سازم
بر کاهگلی دهی
و چشمهای خیره به من
کنجکاو درس و
نگاه حیرتی از من
بی گناهی محض
می چینم
وصله پاره های تن پوش
موهای رها قیچی شده
چونان پشم چین بهاره ای
چهره های بازیگوش
گرسنه
که به تاخت یک فاصله
رنگ نامانده به رخسار پریده
فقر
فقر
فقر
کوه
بر شانه های من
رهایی به فریب هم
نه
گریز
نیست
یا
ستیز
یا
گردن نهادن ِ به من چه
از قلم
سلاحی
می سازم باز
ارتشی
در
راه است

Wednesday, May 26, 2010

تصویر در آب

تصویر در آب

گیل آوایی

گذر جاری زلال

نگاه خیره سریست خیره به من

چشم در چشم

کاوشگرانه ی بی پرسش

پاسخهای همه از پیش

پلکها برهم

در سایه روشن ابری

پاره پاره

حیرتیست چین و تاب چهره

به سفیدای اینهمه که رفت

بالابلندی سمج

راه و بیراه

فخر همه دنیا در گامهای بی ترس

ماجرایی بود یک از پی یک شمردن

تا بینهایت مرگ

که گریخت با هر تا یک چشم بر هم نهادنی

اندوه بیهوده ای دل می گیراند

برگی با رقص باد بر آب

موج موج دوباره جستن

نگاه خیره خسته ای

چشم در چشم

گاه و بیگاه

در لابلای تصویرهای در گذر

زلال جاری بازیگوش

مشت می شمارد

افسوسخشم

Sunday, May 23, 2010

حکومت اسلامی را به مرگ بگیرید تا به تب رضایت دهد- گیل آوایی

حکومت اسلامی را به مرگ بگیرید تا به تب رضایت دهد
دو نگاه متفاوت میان همه ی دو گروه عمده در حکومت هیولاهای اسلامی وجود دارد چه آنهایی که گرد موسوی و کروبی سینه می زنند، چه آنهایی که از مبارزه مسالمت آمیز و پرهیز از خشونت دم می زنند. این هر دو نگاه به باور من ناشی از یک توهم است که گروه اول به خیال خام اینکه لمپنهایی همچون خامنه ای و قاتلانِ به جاه و مقام رسیده ی موسوم به سردار و رئیس جمهور و وکیل و وزیر، دلشان به رحم خواهد آمد و نسبت به سرکوبها و قبضه کردن قدرت کوتاه خواهند آمد یعنی به دیگر سخن بر شاخه نشسته و بن می برند و گروه دیگر بی توجه به شرایط فرهنگی و فاجعه ای که به مردم ما رفته، بی توجه به اینکه نه موسوی گاندیست و نه مردم ما مردمان هندوستان آن زمانی با حاکمیت استعماری انگلیس( شرایط آنزمانی و ضرورت تغییر سیاست جهانی و تحولات آن زمانی را هم حتی اگر در نظر نگیریم!) خواهند توانست حکومت لمپنهای خدا فروش را به تمکین از خواستهای خود وادارند.
چنین نگاه متوهم به اوضاع میهن ما سبب شده است که از سویی غرق در بحرانهای مصنوعی حکومت اسلامی با برخوردهای مقطعی و موضعی نسبت به رویدادهای جاری و صد البته دور شدن از خواستها و چشم اندازهای کلان و اساسی دور شویم و حکومت نیز از مرحله ای به مرحله ی تازه تر، آماده تر و سازمان یافته تر عمل نماید و همان شود که از اوج شتابگیر ستیز مردم به چنین اوضاع غم انگیزی برسیم که دهان گشاد خامنه ای و دار و دسته اش بازترشود و این شود که همه شاهدیم.
برخوردهای تسلیم طلبانه و مسیحانه در زمانه ی کنونی با حاکمیتی تا مغز استخوان جنایتکار و بی پرنسیپ، آب در هاون کوفتن است و گرد هیچ گشتن همراه با قربانی دادن و دار و ندار به باد دادن که دیدیم و می بینیم از کجا به کجا می رویم.
تردیدی نیست که حکومت بیمی از کشتن و سرکوب و هر جنایت و خیانت و بی فردا بودن ندارد. بر دروغ و ریا و فریبکاری و هر آنچه که پلیدی و انکار آفتاب باشد، به سادگی و وقاحت شگفت انگیزی پای می فشارد و در کمال پر رویی هم روی همه آنها اصرار می ورزد. الگوی متوهمانه و صاحب زمانی اش را بافته و با اصل یا همان الگو یا هیچ، دست به هر کاری به معنی واقعی آن، می زند. نمونه ها هم یکی دو تا نیست! از دهان همه شان بیرون می ریزد. چه منتقدشان و چه " به به چه چه " گویانشان! مثل نقل و نبات هر لحظه از حکومت اسلامی شاهدیم. اصل حکومت به هر قیمت و عمل به هرآنچه که باشد.
یک واقعیت همواره نتیجه داده است و آن اینکه حکومت اسلامی هرگاه مرگ را دیده به تب رضایت داده است. از جام زهر خوردن آن خمینی جلاد گرفته تا چرخشهای مضحک گفتگوی تمدنها!
تمامی حکومت خونبار اسلامی، همیشه این حکومت بوده است که مردم را به مرگ گرفته تا به تب رضایت دهند. با همین نگاه چندین و چند بار از سر گذرانده ایم ماجراهایی که بر همه ما آوار شده است. از اعدام های فله ای حتی خیابانی گرفته تا زندانها و بگیر و ببندهای باندهای مخوف سربازان صاحب زمانی اش اما هرگاه که سوار بر خر مراد شدند و خطر دور دیدند،مسئله را تغییر داده اند.
با چنین حکومتی و با چنین تجربه ی خونباری که داشته ایم، یکبار هم که شده، صورت برخورد را عوض کنیم. بجای اینکه حکومت، مردم را به مرگ بگیرد تا به تب رضایت دهند، ما مردم حکومت را به مرگ بگیریم تا به تب رضایت دهد! آیا موسوی و کروبی و همه ی طرفدارانشان به جنین باوری رسیده اند!؟
خرداد شصت بطور مشخص مجاهیدن، با توهم اینکه حکومت را به عقب نشینی وا دارند، به خیابان آمدند. به خیابان آمدن نیرویی که اگر با خواست سرنگون کردن کل حکومت بود، هم توانشان را داشتند و هم نیروی اش را اما با توهمی که هم اینک بسیارانی همچون موسوی و کروبی، با حکومت سرشاخ شدند و نتیجه چنان شد که داغ سالهای پس از آن بر پیکر ایران و ایرانی در همه تاریخ خواهد ماند. آیا باز هم باید چنان شود!؟ آیا باز هم باید با همان توهم با حکومت لمپنهای خدافروش برخورد کرد!؟
به هزار زبان نه! باید نیروی خود را بدرستی بشناسیم. باید از توهم اینکه این حکومت با سلام و صلواتهای جنگ زرگرانه عقب بکشد، به در آییم. باید با این حکومت به همان شکلی برخورد کرد که با ما می کند. باید عرصه را به این حکومت تنگ کنیم. هر برخورد سرکوبگرانه ی این حکومت را باید سرکوبگرانه تر پاسخ داد. نمی دانم وقتی گوش شنوا نیست! سلاحها چرا خاموشند!؟
شعارهای صلواتی و فریادهای از نوع آخوندی! حتی اگر زیرکانه هم که باشد! نوعی توهم به حکومت جنایتکار و هراس از آن را دامن می زند. تکیه به نمادهایی که حکومت اسلامی نسبت به آن بهانه نداشته باشد، یک خودفریبیست!
مرگ بر خامنه ای، رئیس جمهور فاشیست و صدها شعارهای در همین راستا، که جوانان فریاد می کنند، نشان دهنده ی آن است که چنین شهامت و نهراسیدن از حکومت اسلامی وجود دارد بنا براین تکیه بر شعار و عملهایی که همین آخوندها و سیاسیکاران اسلامی در جامعه رواج داده اند، بازتاب دهنده ی چه می تواند باشد جز غلتیدن و بها دادن به همان نمادهایی که این حکومت پایه های فرهنگی و سیاسی اش قرار داده است!؟
اعتراضات یک ساله اخیر بویژه تا زمانیکه با همان توهمی که در بالا گفته شده با همان شیوهای تا کنونی برخورد کند، راه به هیچ جا نمی برد مگر طولانی کردن درد و زخمی که بر پیکر جامعه ایران است. از همان روزهای نخست به خیابان آمدن مردم پس از انتخابات موسوم به کودتا، به آشکاری بی انکاری بر می آمد که اگر خواستهای مستقل از حکومت و هدفهای مستقل از حکومت در مردم پا نگیرد، پراکندگی و به خون نشستن دست آورد همه خواهد بود اگر چه با چنین به خون نشستنی چهره واقعی حکومت اسلامی به همه شناسانده شد و مشروعیت از این حکومت گرفته شد. اما ایا اعتراضات برای چنین دست آوردی بود!؟
به هزار زبان نه!
تغییر حکومت و سرنگونی حکومت نحس اسلامی خواست اصلی همه بوده و هست هنوز. چگونگی طرح و پیگیری آن مطرح است که شوربختانه در تار ِ هزار توی توهم کسانی از درون همین حکومت گرفتار شده است.
و چنین است که باید از توهم ها دور شد. باید از بازی موش و گربه ی حکومت اسلامی و نیروهای سیاسی برآمده از درون این حکومت دور شد. باید به همان صورتی که این حکومت شمشیر از رو بسته است، با آن برخورد نمود. باید در مقابل حمله، حمله کرد. این حکومت با تو بمیری، من بمیرم! کنار نخواهد رفت! باید با تو سری کنارشان زد! لمپنهایی از نوع خامنه ای و احمدی نژادها جز زبان زور و تو سری، هیچ زبان دیگری نمی فهمند!
نوع برخورد ما در چگونه بودن این جانیان تاثیر دارد. هرچه ضعف و اشتباه از سوی ما باشد، قدرت و سوار بر ما شدن جانیان اسلامی را بدنبال دارد. هرچه ما کوتاه بیاییم، آنها رها نمی کنند! اما همین معادله را وارونه کنیم. برخوردهایمان را تغییر دهیم. خواستهایمان را مستقل از همه ی حکومت اسلامی مطرح کنیم و پیگیرانه بخواهیم. با خواستهای مستقل همه مردم در مقابل این حکومت خونبار بایستیم. اعتصابها باید ماه ها پیش فراگیر شده باشد. برخوردهای قهرآمیز با جنایتکاران حکومت اسلامی باید ماهها پیش شروع شده باشد. باید از خود دفاع کینم. تسلیم طبانه برخورد کردن، دفاع نیست! تسلیم است. از همان ابتدا تسلیم بودن است! باید مقابل لمپنهایی که به هیچ اصل و اصولی پایبندنیستند، ایستاد. باید توی سرشان زد. برای چنین ایستادنی باید باشیم نه سکوت کردن، اعتراضاتی که جنایتکاران اسلامی را چنان شیر کرده که حتی بدتر از هر زمان دیگری تحقیر آمیزتر شده اند!
استقلال، ازادی، جمهوری ایرانی، پایه ای ترین خواست همه باید باشد. نه قانون اساسی این حکومت! نه جمهوری اسلامی این حکومت! نه استقلال از نوع اسلامی که به همه جا ی نه بدتری! وابسته بودن است!
حکومت اسلامی به آخر خط اش رسیده است! برگرداندن این حکومت به اول خط! در افتادن در همان باتلاق متعفنیست که تا کنون اینهمه سیه روزی بر سر ما خراب شده است. توهم ها را کنار بگذارید! این حکومت تنها با دستان ما مردم سرنگون شدنیست و می شود. و فقط خود ما هستیم که هر معادله ای را نسبت به سرزمین خود تغییر می دهیم. هیچ نیرویی، هیچ کشور و دولتی برای ما و بجای ما از منافع ما دفاع نخواهد کرد. هیچ نیرویی غیر از ما شرایط زندگیمان را به نفع ما تغییر نخواهد داد. تنها خود ما هستیم که همه کشورها و دولتهارا بسوی خود می کشیم و ناگزیر به همراه بودن با خود می کنیم. ذره ای اگر آینده ای برای حکومت اسلامی متصور شود، هیچ کشوری با ما نخواهد بود بلکه از ما بگونه ابزاری در جهت پیشبرد سیاستهایش بهره خواهد جست. توهمها را باید دور ریخت و روی خود، تنها روی خود حساب کرد!
حرکتهایمان را با چنین تفکر و باوری تنظیم کنیم.
گیل آوایی
23مه 2010

Sunday, May 16, 2010

سکوت با یک دنیا فریاد، گیل آوایی




سکوت با یک دنیا فریاد

گیل آوایی

15 مه 2010

یک دنیا فریاد آنجا جمع شده بود و اسمش را گذاشته بودند نمایشگاه سکوت ِ ما! آن هم با هیبت غول آسای ده تندیس که بسان هوار ِ کوههای آند1، از یکسوی محلی که به بزرگی زمین فوتبالی می نمود، تا سوی دیگر آن ردیف شده بودند. اولین جایی هم که نگاه آدم می غلتید و از جای جای میدان با همه شلوغی و سر ریز بودن آدمها، روی نقطه ای کنجکاوانه خیره می شد، همانجا با همان تندیس های فلزی غول پیکر بودند که انگار همه ی کنون و این سانی بودن را به اعتراض نشسته اند چنانکه دنیای تابوها و سانسورهای تحمیلی و خودسانسوری ها فرهنگی/تاریخی انسان را به چالش بخواهند.

هنوز از پس تعجب من بر نیامده بودم ازاینکه هنرمندی مکزیکی تندیسهای برنزی غول پیکرش را آنهم در چنان بافت و ساخت فرهنگی اجتماعی امریکای لاتین آفریده باشد و این سوی جهان ِ با گستره ی یک اتلانتیک تفاوت میانشان؛ به تماشا بگذارد، دوست و یاور سالهای دربدری ام، انور، با تب و تاب خاص هر برنامه ای از این دست، مر ا بخود آورد که باید همراه او سراغ هتل یا مغازه ای در حاشیه محل نمایشگاه برویم تا یک اتصال برق وام بگیریم که مورد نیاز مراسم بود.

مانند آدمی مست که میان جمع باشد و دلش جای دیگری، نمی دانم چرا جنب و جوش دوستم را با یک چهره خیالی از ریولینو2 خالق تندیسهای غول پیکر سکوت ِ ما، پیوند می دادم. آن یک در هزار توی آمریکای لاتین بویژه زادگاهش مکزیک، چنان فریاد کرده بود و این یک در بروکسل ِ نیم وجبی، همه ی سالهای بودنش در آن را با بهای " نه " ای تاوان می داد که در وطنش آواز داده بود! چنانکه پنداری سر ِ پایانی بودنش نیز نیست.!

من هم گویی دو نفر شده بودم. دو نفر از من و من ِ من. " یکی" از من با دوستم بود برای همگامی برای تدارکات و همراهی ای که شاید بودن و نبودنم هیچ تاثیری هم نداشت و دیگری یعنی " من ِ من " در همانجایی سیر می کرد که تندیسهای با هیبت یک دنیا فریاد بودند با دهانی زیر پرده ی اعتراض، فرو بسته.

من ِ همراه دوستم گاه به های مردی سیاه با لباس شناسه برای نگهبان دم در یک هتل ِ آنچنانی، هویی می کرد و گاه برای جای پارک یافتن و یا چگونگی ترتیب دادن یک اتصال برق، همداستانی می کرد به تصمیم یا گزینه ی دوستم.

و دیگری اما در میدانک نمایشگاه سکوت، پای تندیسها سرکهای پرسشانه ای می کشید و می کوشید آنها را با حس و یافته ها و نایافته های خود محک بزند و پیوندی بیابد. چونان که اعتراض مشترک با درک حس و چگونگی آن را بی تابی می کرد.

گاه به ته ی میدانک می رفت و سر می چرخاند به نمای چوبی ای که نرده وار از خرابه ساختمانی فروریخته شده جدایش می کرد و گاه پای مکعب بزرگی به اندازه یک اتاق مکث می کرد و چرایی و زوایای معنایی ِ آنرا می کاوید.

یک ردیف از ده تندیس غول پیکر را یک به یک دور می زد و می نگریست و دنبال ربط و پیوند با انگیزه و حس و حال و هوای ریولینو بود و گاه پای یک اتاقک بی در و پیکر که فقط دیوار بود و هیچ، می ایستاد و برای خواندن متن دو تابلوی راهنما، این پا و آن پا می کرد.

تازه دریافته بود که این نمایشگاه پیشتر در اسپانیا و پرتغال نیز بر پا شده بود و بروکسل ِ هماره زنده و شکیبا، که سرش همیشه برای چنین کارهایی درد می کند، سومین محل برپایی نمایشگاه شده بود.

من ِ همراه دوستم، پا به پای او به رستوران کسپایا،2، در حاشیه محل نمایشگاه رفته بود که سگ نگهبانش ته دل ما را از ترس خالی کرده بود و بانویی مهربان در همان سرسرای رستوران، پذیرفته بود که در قبال غدا خوردن در آن؛ اتصال برق را برای اجرای مراسم ِ اعتراض بدهد. تهیه برق برای مراسم تنها مشکل حل نشده بود که فراهم شدنش، اسودگی او را در پی داشت و نفس ِ راحت کشیدنی که تا زمان برگزاری مراسم، فرصتی بود تا گوشه ای بنشینیم و قهوه ای بخوریم.

نیم ساعتی به زمان اعلام شده ی آغاز مراسم مانده بود که به میدان برگشتیم. یکی از تلاشگران تدارک این برنامه از دور پیدایش شد که بدنبال آشنا می گشت. دستی تکان دادیم و به سوی هم رفتیم. هنوز گپ ِ مان به جایی نرسیده بود که چهره های آشنا از هر سو سر رسیدند.

تابلوهای از پیش آماده شده که بر آنها عکسها و نوشته هایی به زبانهای فرانسه و فارسی و گاه انگلیسی دیده می شد، در حاشیه نرده ی پهن چوبی ای که بیشتر به یک نیمکت دراز شبیه بود و محل نمایشگاه را از پیاده روی خیابان مرز می کشید، چیده شدند.

فانوسهای آورده شده توسط همان تلاشگر خوش ذوق مان، از بسته بندیهای مخصوص اش بیرون آورده شد و شمعهای درون آنها، یکی پس از دیگری با دستان بانوی همیشه حاضر در تلاشهای فرهنگی/سیاسی، روشن شدند. مردم انبوهی که از پیاده رو می گذشتند، نگاه هاشان به تابلوها و نوشته ها و تندیسها بود و همخوانی تلفیق بجای اعتراض از دوسوی جهان را به تحسین می نگریستند. تحسینی که اندوه و اندیشگی شان را بیشتر می نمایاند تا کنجکاوی در آنچه که به تماشا از آن می گذشتند.

هر لحظه به شمار ایرانیان شرکت کننده در مراسم اعتراض که آن را متفاوت تر از همیشه برگزار می کردند، افزوده می شد. برگزار کنندگان این برنامه که با عنوان اتحاد برای ایران بودند، این مراسم اعتراضی را به نام " سکوت اعتراضی یا تجمع اعتراضی سکوت " در نظر گرفته بودند تا هم از تشابه یا تکراری بودن تجمعات ایرانی پرهیز کرده باشند و هم به تنوع حرکت های اعتراضی، طرحی تازه ریخته باشند که با توجه به نمایشگاه هنرمند مکزیکی، ریولینو، بنام سکوت ِ ما3، همخوانی داشت و تلفیقی بجا و تحسین برانگیز بود. بویژه از این نگاه که در یک سوی جهان، هنرمندی چنان اعتراض اش را به تماشای جهانیان گذاشته بود با حال و هوایی که به تناسب درک، برداشت، تعبیر و تفسیر مردم هر جامعه ای می توانست پیوندی خاص با آن داشته باشد و از دیگر سوی جهان مردمانی به اعتراض سکوت برخواسته بودند که میهن و مردمشان را به خون کشیده بودند.

در کش و قوسهای برگزاری مراسم، دو نیمه شده ی من، گاه با دید و بازدیدهای دوستان که یکی از زیبایی های برنامه گردهماییهای ایرانیان است، سر می کرد و گاه به آن نیمه دیگرم، من ِ من، به عمق فاجعه ای خون می گریست که بر پنج هم وطنش روا داشته بودند به ناروا. حسی که با شنیدن چنین خبری، گُر می گرفت و همه جان مرا می گیراند. گیراندنی که در شعله کشانش تمامی من می سوخت.

لحظه ای از این حس خلاصی نداشتم. با همه تجربه خونبار و از سرگذرانیهای هولناکی که طی سه دهه از حاکمیت خون و جنایت اسلامی بر سرزمین من گذشته است، هنوز به هر داغ و دار و پرپر شدنی به تازگی همان اولین جنایتی که بر نسل من رفته است، مرا می سوزاند و به هزار درد می کشاند. تصور اینکه مادری فرزندش را به هزار امیدو احساس و عشق می پروراند و به ثمر می نشاند، بعد جنایتکاری از نوع هیولاهای عصر حجری الله، تیغ بر او می کشند و بخون می نشانندش. چهره کمانگر، علم هولی، وکیلی با آن کودک بر روی زانوانش، رهایم نمی کند. با من است. با آنهایم. با آنها هر لحظه زندان را می گذرانم و هر لحظه اعدام را در تمامی خود حس می کنم و به آتش می کشم. آتش کشیدنی که خشم همه دنیا در من آوار می شود. جنایت چنان هولناک است که هیچ کلامی که بار معنایی گویایی برای آن داشته باشد، نمی توان یافت.

با چنین حسی می سوختم و نوای ساز علیزاده را در همه جانم هوار می کردم و مات و منگ به آنچه که دور و بر من می گذشت، می نگریستم. مسخ شده ای می شدم که ناباورانه همه زخم و اندوه و سوگ جهان را به سکوت درون خود هوار می کردم.

در اعتراض سکوت هموطنانم بودم و نبودم. بودنم تندیس گم شده ای بود در ردیف همان ده تندیسی که پایدارانه ایستایی شان را با سکوت کوه وارشان، هوار می کردند. و نبودنم به هیچ چیز آنچه که می گذشت بود بگونه ی گم شده ای که همه جهات ِ بودنش را گم کرده بود. یکی از آنها شده بودم و بخود خیره می شدم. در میان انبوه هموطنانم ایستاده بودم و به " من ِ من" که تندیسی شده بود با همان سکوت ِ ما، که ریولینو پیوندم می داد با آن.

گیل آوایی

پانزده مه 2010

.

1کوه های "آند"، قله های بلند و جلگه های مرتفع طولانی ترین رشته کوههای جهان را می سازد که به درازای 7200 کیلومتر در کناره غربی امریکای جنوبی کشیده شده است.

2- Rivelino
3- Cospaia

4- Nuestros Silencios