Thursday, December 16, 2010
چرا قاتلان شریفترین فرزندان این آب و خاک را بزک می کنیم و با این همه تجربه های خونبار هنوز گرد این جانیان، الله اکبر و حسین حسین می گوییم!؟ - گیل آوایی
Tuesday, December 14, 2010
برای رهایی راستین از بختک حکومت اسلامی تقابل با همه ی این حکومت است و دل خوش نداشتن به جابجاییها و تغییر چهره های این حکومت ننگین! – گیل آوایی
Tuesday, November 23, 2010
آخوند هر جا که باشد همان وقاحت بی مانندش را دارد - گیل آوایی
Wednesday, November 17, 2010
اقتدار وحشت در توحش اسلامی، بربریتی که پرده از چهره اسلام سیاسی کشیده است- گیل آوایی
Sunday, October 17, 2010
ننگ و تحقیر و حقارت از سراپای حکومت اسلامی می بارد از اصولگرایش گرفته تا اصلاح طلبش - گیل آوایی
Saturday, October 16, 2010
آماجهایی برای تشکیل پارلمان و دولت در تبعید - گیل آوایی
Wednesday, October 13, 2010
نفرت بر آن پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست - گیل آوایی
نفرت بر آن پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست
گیل آوایی
گفتیم شکنجه می کنند، گفتند شایعه است. گفتیم تجاوز می کنند، گفتند شایعه است. گفتیم فرزندان این سرزمین را زندانی و شکنجه و تجاوز و تیرباران و اعدام کرده اند و در گورهای دسته جمعی خاک کرده اند، گفتند شایعه است شماها ضد انقلابید.
گفتیم رشوه بیداد می کند. از بالا تا پایین این حکومت فاسد و لمپن و دزد و دروغگویند. گفتند در حکومت اسلامی چنین چیزهایی نیست. حکم، حکم الهی است، رهبرش ولی فقیه، نماینده صاحب زمان است. گفتیم فقر و بیکاری و اعتیاد و فحشاء و سقوط اخلاقی در جامعه بیداد می کند، گفتند ضد انقلابید و برعلیه حکومت اسلامی شایعه می سازید
سی سال زبانمان مو در آورد از فریاد کردن و گفتن و افشای واقعیتها و حقایق هولناک در حکومت اسلامی و بیدادگاههای شان، یا متهم به شایعه پراکنی شدیم و یا دروغ پراکنی.
سی سال نمونه های بی شمار آدم ربایی و قتل و ترور در حکومت اسلامی به دستور سران این حکومت از رهبر تا خبره اش، صورت گرفته و کسانی همچون پروانه فروهر را آنگونه جنایتبارانه به قتل رساندند و نویسنده را با فرزند ده ساله اش بی رحمانه به قتل رساندند، این حضرات اسلامی، ککشان هم نگزید و آب از آب شان تکان نخورد. صاحب زمانی نجنبید، خدایی به قبایش بر نخورد، اما قهرالهی در لابلای کاغذها غسل جنابت کرد و سید اولاد پیغمبر بر مسند فقاهت اش حکم راند وُ کشت وُ برد وُ تجاوز کرد و لمپن وُ قاتل پروراند و به جان وُمال وُ ناموس مردم انداخت! و رسیدیم به اینجایی که دیگر نه انکار، محلی از اعراب دارد و نه اصولی که خودشان به پایداری و ماندگاری آن دست به چنان جنایتها زده اند . کار بجایی رسیده است که گویندگان الله اکبر، ضد انقلابند، فاتحه خواندن جرم است! جرمها آنقدر گسترش پیدا کرده اند که دیگر ولایت فقیه اش دیکتاتور، سربازان صاحب زمانش متجاوزان به فرزندان این سرزمینند و سرداران جهل و جنایت، انحصار خواهان ولایتند.
گفتیم و گفتیم و گفتیم! انکار کردند و گرفتند و بردند و کشتند و رسیده ایم به اینجایی که آشکارا و در روز روشن مردم بی دفاع را به گلوله می بندند و زن و فرزند این اب و خاک را تجاوز و شکنجه می کنند! و رهبر فقیه و صاحب زمان شان در اوج بی غیرتی محض، غیرت اسلامی را تیمم می دهند! !ا
کجای این حکومت را می توان انگشت گذاشت که از آن نشان از دزدی، دروغ، قتل، غارت، بی وطنی و بی ریشه گی و بی اخلاقی و بی مایگی و تهی مغزی نباشد!؟ کجای این دین و باور و فرهنگ و سیاست اش را می توان به یک از هزار آنچه که تا کنون موعظه کرده اند و دهن درانی کرده اند، همخوانی داد!؟ هیچ جای راستی در این دین و حکومت نیست! ا
مگر می شود، دختر بی دفاع را بگیرند و تجاوز کنند و بسوزانندش تا سند جنایتشان را نابود کنند!؟ اینها چه کسانی هستند!؟ از کدام جهنمی سر به در آورده اند!؟ این جانیان در پناه کدام حاکم و حکم و حکومتی به چنین جنایتهای هولناک دست می زنند!؟ این جنایتها در یک حکومت کمونیستی، نیست! این جنایتها در یک حکومت سکولار نیست! این جنایتها در یک حکومت اسلامیست! این جنایتها در پناه قرآن و محمد و صاحب زمان است! این جنایتها بدستور مستقیم ولایت فقیه است! این قاتلان نمایندگان و فرمانبرداران و پیروان ولایت جهنمی فقیه اند! حکومتی که سی سال است با همین جنایتها برسر قدرت مانده است. حکومتی که با نام یا حسین یا زهرا دانشجو کشته است، تجاوز کرده است، غارت کرده است! ا
سی سال جنایت، سی سال دروغ، سی سال فریبکاری، سی سال ملتی را به روز سیاه نشاندن، سی سال پروراندن سربازان صاحب زمان، چنین می شود که امروز همه را به جنایت و باج خواهی می کشند. قاتل پروراندن و مغزهاشان را با آیه و ندبه و جهل و خرافه و قرآن و صاحب زمان پر کردن؛ همین می شود که حتی به خودشان هم تجاوز می کنند و واجبی می خورانند! ا
با سی سال حکومت به اینجا کشیده اند، اگر بازهم این سیه روزی به درازا بکشد، همین نوچه ها و جوجه صاحب زمانی ها، احمدی نژادها و مرتضوی ها و رادنها و خامنه ای های فردایند! ا
امروز چه کسی است که ولایت فقیه، خامنه ای سید اولاد پیغمبر را سمبل پلیدی، تجاوز، قتل و غارت و زورگویی نشناسد!؟
وقتی به جنایتهای سی سال حکومت اسلامی می نگریم، وقتی به چهره فرزندان این مردم، ندا و ترانه و سهراب و امیر و..................می نگریم، چه حسی در آدمی جان می گیرد بجز نفرت بر آن دین سیاسی و پیغمبری که خامنه ای از اولاد اوست! ا
10 آگوست 2009
Sunday, September 12, 2010
شعری از ماکس لِرو، شاعر هلندی با برگردان فارسی : گیل آوایی
Max Lerou
wat diogenes als dichter des vaderlands zou zeggen tegen de kiezers van geert wilders
ben ik stoer genoeg nu het bloed
mijn ogen zonder mededogen breekt
of moet ik wachten tot de kolere
haar vlag plant op mijn kookpunt
voordat ik u vertel – zeg ik hier
dan eerst maar tot de heren
dat de gel in jullie haar mijn niet bevalt
het stijfsel in die net te strak gestreken smoelen
en het gesteven hemd zo quasi losjes niets om het lijf
mij doet overlopen van respect voor zuur verdiende centiemen
en dan u lieve dames door jullie
kerels ook wel wijven genoemd
vergeet de lomschoolvermomming
u die zich zo gaarne laat beroeren
door de wimpers van het geitenoog
en exquis talent met afgekloven woorden
lucht te binden aan lucht
“en het was nog wel zulk zacht weer” snottert u
en voelt zich geringeloord in valkuil muil
waar kniezelstenen tederheid vergruizen
ja mijn verfpoppetjes de avonden razen voort
seconden glijden mee de maan die de tijd duwt
om dan geruisloos te vertrekken als water in zand
bevallen deze woorden beter of
hoort u toch liever van het bloed
dat stolt waar het niet kan gaan?
tot u allen zeg ik nu dit leven is geen leven
uw vlees geen mensenvlees en toch
u maakt een leven als mens van vlees en
bloed in dit schaduwrijk waar u zich een twijg weet
met hooguit een vermoeden van de boom waaruit u spruit
en de wereld?
de wereld ziet het voetstuk stuk gaan
onder uw voeten teenrot en schimmel
woekeren het blok aan uw been
waarheen waarheen?
©max lerou
Translated by GilAvaei
شعری از ماکس لِرو، شاعر هلندی
Max Lerou
برگردان: گیل آوایی
دیوخنس ، بعنوان شاعر میهن، به رای دهندگان خیرت ویلدرز چه بگوید!
آیا من
خونم چنان بجوش آمده که چشم بر گذشته ببندم
یا باید صبر پیشه کنم تا میخ پرچمشان در نقطه ی جوش من فرو رود
پیش از اینکه به شما بگویم
در اینجا می گویم
اما شما اقایان
ژل موهایتان را دوست ندارم
به حرفهای پوچ در دهانتان و پیراهنهای اتو کشیده رها شده
که در زندگی هیچ اند، باید احترام بگذارم
و از همه ی ارزشهایی که بسختی بدست آمده است، چشم بپوشم!
و پس شما خانمهای عزیر
مردانتان که شما را زنیکه می نامند
بچه مدرسه ای هایی را مانندند که آنچه نسیتند، می نمایانند.
شماهاییکه خودخواسته احساساتی می شوید با مژه های چشم بزی
با هوش خود درآوردی تان
هوا را به هوا گره می زنید
و حتی در هوایی چنین دلپذیر
دماغتان را بالا می کشید
چونان اربابچه ای که در تله افتاده باشد
باری عروسکهای رنگی من
شبها ادامه دارند
و ثانیه ها لیز می خورند
همراه با ماه که زمان را به جلو می راند
بی آنکه حس شود حرکت می کنند مثل آبی که در شن فرو می رود
این واژه ها برایتان خوشایندند یا ترجیح می دهید چنین بشنوید خونی که لخته شده است و جاری نمی شود؟
به همه شما می گویم
این زندگی ای که شما اکنون دارید، زندگی انسانی نیست
جان شما، جان یک انسان نیست
شما در سایه درختی که خودتان نمی دانید چیست،
و تنها حدس می زنید،
و آن نیز از آگاهی تان نیست
زندگی ای بنا نهاده اید که از همان ریشه می گیرید و گذرانی از آن می سازید
و اما
جهان؟
جهان می نگرد زیرپای بیمار و آلوده تان را که تکه تکه خالی می شود
راه به کجا می برید؟
راه به کجا می برید؟
Tuesday, September 07, 2010
دلتنگی - گیل آوایی
هفت سپتامبر2010
آوازهای مرا می شنوی!
من از ورای اندوه تو می خوانم
چونان بغض گم شده ی پرنده ای
که چنگال تودرتوی دام
امانش را بریده است
روزی که صدایت زدم
خورشید شرمآگینه پشت ابر
دلتنگی مرا سرود
باد مات مانده بود
از کدام سو بگریزاند
اینهمه بی تابی مرا
آوازهای مرا می شنوی!
شبی
نیمه شبی
ستاره ای برایت خواهد گفت
که ترا به چه هواری خوانده ام
دراندهبارش دلتنگی
و چنین
من ِ مانده در میان هزار واژه ای
که مشت مشت روی کاغذ بنام تو می شمارم
از یک خاطره تا دنیای یاد تو
غمگینند واژه های با من
گاه و نابگاهی که پر می گیرد خیال همیشه پا به گریز
خانه ی کاهگلیست هنوز
در نظرگاه آه آنهمه که رفت و حسرت بدل که نیستی
آوازهای مرا می شنوی!
هنوز می خوانم
به اینهمه فریادی که در سکوت دریایی من کز کرده اند
و جا خوش کرده ای میان دل به دل نبودنم
پوم تاک دلی که بنام تو
سینه می دراند
چه آواز غم انگیزی مانده است برایم
از تو
خشما مشتی بر سنگ
واخوان دریا دریا دلتنگی
چه بخوانم!
شالی و باد و عطر تن تو
رقص پریشانیست
بودن و نبودنت!
Monday, August 02, 2010
روبهان ازاد و شیران وطن زندانی اند - گیل آوایی
روزگار ما ببین ملت چسان قربانی اند
رهبری افتاد دست مفت خور روباه پیر
این چنین عمامه داران قاتل ایرانی اند
می مکند از خون ملت می نمایند قار قار
با بلاهتهای مردم خود چنین روحانی اند
بی وطن، بی ریشه اند عمامه داران وای وای
گشته ایران سربسر زندان و گورستان دریغ
یا سرِ دارند شیران یا همه زندانی اند
حوزه ها را کی بُوَد از علم و دانش بهره ای
این هیولایان همه سرگرم جهل و جانی اند
باید این ننگ بلاهت ها ز ایران پاک کرد
ورنه از عمامه داران مردمان قربانی اند
ای شمایان گربود مهر وطن برخیز تیز
کاین همه عمامه داران از پی ویرانی اند
Wednesday, July 28, 2010
بیچاره ها شما که حتی از گور شاعرمان می هراسید، چه ادعای اقتدارتان است! – گیل آوایی
یکی از بی شرمترین و ریاکارترین حاکمیت تاریخ ایران بر خاک بلا زده مان حکومت می کند. حاکمیتی که هیچ بنیان و اساس و نشان از درستی و راستی و شناسه های انسانی ندارد مگر کریهترین، سیاهکارترین و ابله ترین نمادهایی که می توان تصور نمود.
از خدا و پیغمبر و صاحب زمان، که به هر روی در هر شرایطی، نیمچه حس احترام و باوری میان مردم بود، به نفرت و خشم و کینه و دروغ و ریا آلودند و از چهره ی واقعی اسلام پرده بر کشیدند. چنان شده است که از هر چه اسم خدا ومحمد و صدای اذان و قرائت قرآن، همه بیزارند. آنانی که داغ شکنجه و زندان یا داغ عزیزان به خون کشیده شده بر یاد و جان خود دارند، با هرچه اسلام و آخوند و مومن و مسجد و منبر، مو برتنشان راست می شود و به خشم و نفرت آه می کشند از جنایتی که بر همگان رفته است.
این جانیان با آن کشتار خونبار زندانیان سیاسی رسیدند به کهریزک که شکنجه و تجاوز و عربده کشی ها ی جاهلانه ی هزارسال پیش، که در روز روشن با وقاحت مشمئزکننده ای انکار می کنند و سر در خرافه ی متعفن صاحب زمانشان دارند.
سالهای پیش اگر برای افشاکردن آنچه که در زندانها و خاورانهای میهنمان بدست همین جانیان می گذشت، می گفتیم و می کوشیدیم پرده از جنایت اینان برکشیم، با هزار برچسب و انگ و دروغ ما را به شایعه پراکنی و وابستگی به بیگانه و خزعبلاتی از این دست می راندند و بجانمان می افتادند اما امروز کار بجایی رسیده است که حتی خود به این جنایتها اعتراف می کنند و می چسبانند به خدمت به امام زمان و ظهور نحسش که نمی دانم در کدام دخمه ی متعفن ذهن این جانیان جا گرفته که خرافه ای به این بلاهت را ریشه شده است.
با همه نارواییها و ریاکاریها و فرصت طلبی ها و فرصت سوزی ها هر آنچه که دل هر انسان شرافتمند را ریش می کند، در شرایطی قرار گرفته ایم که مردم و مملکت می رود تا بدست این جانیان به اوضاعی بدتر از افغانستان و عراق تبدیل شود.
نمیدانم آن نیایش را بیاد دارید که می گوید" اهورامزدا این کشور را از دشمن، خشکسالی و دروغ محفوظ بدارد!؟، امروز شاهد دشمن و خشکسالی و دروغ یک جا و در یک حاکمیت جمع شده، هستیم آن هم نه حکومت ِ از یک یورش بیگانگان به معنی فیزیکی آن بلکه در لباس کسانی که باور مردم را وسیله ی اسارت همین مردم قرار دادند وبرگرده شان سوار شده اند. حکومتی که ادعای دهن پر کن بیش از هزار و چهارصد ساله محمد چوپان را در چنته دارد و علی قاتل را به اسطوره ی عدالت و قسط! و حسین در سودای خلافت را سرور ازادگان! که اینهمه را بخورد مردم داده و می دهند و از کنار آن ارتزاق می کنند و بقا یافته و می یابند.
بگذارید از تابوهای جاهلانه دور شویم و تعارف و رو در واسی و عفت کلام و احترام به عقاید و مبانی ای از این دست را در برخورد و بیان حاکمیتی سرتاپاجنایتکار ، مستمسک ِ در لفافه گفتن قرار ندهیم و بی پیرایه و آشکار بگوییم.
می گویم علی قاتل برای اینکه وقتی در تاریخ همین اسلام می خوانیم که در یک روز شصد زن و مرد و پیر و جوان توسط همین قاتل یعنی امام اول شیعیان از دم تیغ گذرانده می شوند و زنی که خانواده اش به خون کشیده شده را برای تجاوز در میانشان تقسیم می کنند، همین علی با آن چهره ی کریه و زشتش که حتی به برادر نابینایش رحم نمی کند، همین علی ای که نمانیده خون آشامش خون ایرانیان را جنایتکارانه وبدتر از مغول به زمین می ریزد، کجا می تواند نماد قسط و عدل باشد یا فرزند جاه طلبش که سودای خلافتش است بدست حاکمش، یزید، سرکوب می شود، نماد آزادی می تواند باشد!؟ تا چه حد باید از خرد و بینایی و آگاهی و از خود دور شده باشیم که چهارده قرن به لاطائلاتی از این دست بها دهیم و جنایتکاران خون آشامی همچون خمینی و خامنه ای را چونان ماری در آستین بپرورانیم!؟
شریفترین ِ انسانها به قتل می رسند، شریفترین انسانها در زندانها بدست ابلهانی با همین تفکر و فرهنگ شکنجه و اسیر می شوند، شریفترین انسانها در ناکجاآبادهای این جهان خون دل می خورند اما تهی مغزانی چاقوکش، خدافروشانی خرافه مست با نام رهبر و خبره و وزیر و وکیل ملت و ممکتی را به گروگان می گیرند و از قاتلان چنین اسطوره هایی می سازند. و این همان روند تاریخی اوباشانیست که ایرانی در خانه خود به بردگی گرفته شدند و جاه و جلال بازماندگان جنایت های اسلامی را با امام و امامزاده و محرم و صفر و رمضان و گریه و لابه و ندبه پاس داشتند.
این را می نویسم تا بگویم که از همان خشت نخست، این دین و باور و سیاستمدان ِ آن، تبلور چنین جنایت و تاریخ و فرهنگ بوده وهستند و جماعتی از همین جنایتکاران را با نام رهبر و رئیس و وکیل در کشور خونبارمان ایران داریم که از روشنفکر دین سیاسی اش گرفته تا آخوند و پاسدار و بسیج و بازاری اش ( مثل عسکراولادی ِها .....!) همه و همه برآیند همان جنایتهای تاریخی اسلامند که بر مردم و سرزمین ما جنایت تحمیل می کنند.
براستی این ابلهان آنچنان غرق در خرافه و بلاهت خویشند که نمی بینند وقتی از یک روزنامه نگار! از یک وبلاگ نویس! واهمه دارند حتی از گور یک شاعر ایرانی می هراسند، چگونه با اینهمه وقاحت ادعای اقتدار و مدیریت جهان و شاخ و شانه کشیدن به دنیای متمدن دارند!؟
جنایت و خیانت و بلاهت و غارت و دروغ و ریاکاری تا کجا باید باشد تا از شر این خرافه مستان خدا فروش با آن توهمات صاحب زمانی شان رهایی یابیم!؟ این روند چنانکه نشانه هایش پیداست گویی می رسد به آنجاییکه خامنه ای را خدا و فرزند حرامزاده اش را صاحب زمان می خوانند!
از این بی شرمهای متوهم، هیچ چیز بعید نیست!
Monday, July 19, 2010
بهت زده - گیل آوایی
بهت زده
گیل آوایی
18 جولای 2010
نه! همسفر!،
یک جا گشاد دادیم !
یکجا کلام را حرمت باختیم
حرمت ِ کلام گم شد
از ما نبود بر حرمتی کلام بنشانیم یا کلام به حرمت
کرامت ما بود انسان بستاییم به حرمت ِ بودن ِ انسان
و انسان بودن.
گیر وُ دار غریبی بود همسفر
کلام گم کرده بودیم از عمق فاجعه ای که رفت بر ما
حرمت چنین به بی حرمتی نشست روز روشن
و ستایندگانی بی چشم و رو
به تقدس ریاکاری نشستند
تا سلیطگانی خدای را به بی حرمتی
در دل مادر بزرگ بنشانند
که هر چادرنمازی به کلاهی گشاد افسوس خورَد که سرش گذاشتند
هم
ریش پدر
آن محاسن همه ی دورها را نداشت که داشت
پیاله ای نبودش دهان آب کشان
که قدیسینش بخواند هر شام و بام
ناسزایی به حرمت کلام نشست تا خشم فرو بنشاند
جا باژگونه شد تو گویی
یک جابجایی نابجا در حیرت ِ تا یک دریا بهت زدگی
انکار از پی انکار
که آب از آب تکان نخورده است در فوران فغان ِ داغ و دار و فاجعه!
جانی به جنایت تا اوج بی آبرویی انسان مسخ !
گفتمان خدا و خر و خرما گزمگان آیه خوان را
بهت خونباری بود ما را
از بی کلامی ما
که تا آه ِ همه تاریخ گُر بگیریم اینهمه داغ
حرمتی نماند وُ کرامتی نماند و ُ هنوز هم در بهت خون وُ عزا حیرانیم.
Thursday, July 15, 2010
نجوا گیل آوایی
گیل آوایی
جولای 2010
ساز روزگاراست هنوز
ناسازی
ساز کردن!
کجای خشت باغ کج بود که باغبانش
تا ثریا رفته
یاس کاشته است!؟
می دانی!؟
شاخه ایست بر درخت گیلاس خانمان
که سی و یک بهار است
شکوفه خونین بار می دهد
و آواز هیچ پرنده ای نبود
خبر از خون دل نباشدش
هر شنبه مادرم
عرق ریزان گزمه ی بجان آمده ای را
دل می سوزاند:
"بیچاره!"، که گویی نبوده
خاور
خاور
ردیف عزا می بردند
خاوران!
چه سازیست ساز شده همسفر!؟
بر خون نشستن
مهربانی
آواز هر شنبه ی مادران است
دلم می گیرد از این ساز روزگار
که هنوز سرناسازی اش است ساز کردن
Wednesday, July 14, 2010
مماشات کنید! ایران بیشتر به خاک و خون کشیده می شود- گیل آوایی
مماشات کنید! ایران بیشتر به خاک و خون کشیده می شود
سرزمین ما ایران بار دیگر اسیر اسلام و خرافه های بیرون آمده از مالیخولیای ملخ خواران است. تفکر شوم و بشدت قهقرایی عصر حجری می رود که سرنوشت شومتر از دوران تاخت و تاز نخستین یورش ایران برباد ده ِ جانیان تازه مسلمان شود.
کالبد شکافی آنچه که در تاریخ این سرزمین بدست چنین تفکر خرافه و خدای آلودگان خرافه مست شد، درس تاریخی همه ما ایرانیان بوده و هست هنوز. دریغا که از قاتلان و غارتگران خود اسطوره ساختیم و به هزار شیوه و نظر و بسط و تفسیر، چنانش نمایاندیم که زنجیر آن تا این زمانی تاریخ معاصر کابوس همه نسلها شده است اما همه این که بر مارفت یک سوی ماجرای تلخ تاریخی ایرانیان است و آنچه که امروز بدست اوباشان خدافروش به بهای اسیر کردن یک ملت و از دم تیغ گذراندن هرآنچه و هر آنکه دل به این اب و خاک و فرهنگ داده، می رود مرحله ای بیاغازد که برون رفت از آن در پرده ی ابهام است و سر در آوردن گذاری با غارت و چپاول و چاپیدن این ملت و سرزمین بدست هر ناکس بی بته ی از راه رسیده باشد.
شرایط کنونی بوجود آمده توسط چاقوکشان قاتلی که جز قتل و نفرت و انتقام و تنگ نظری و خرافه و مالیخولیای صاحب زمانی و صد البته حرص و آز سیری ناپذیر لمپنهای میلیاردرشده، هیچ سرشان نمی شود، سرزمین بلازده ما را به قهقرای از هرآنچه کابوستر می کشانند.
با این جانیان از در پند و اندرز و مذاکره در آمدن و برخ کشیدن نمود و نمادهای دین و باورهای کور و ابلهانه شان نه دردی از این مردم دوا می کند و نه راهی برای نجات همه ایران می گشاید. مرحله ای در حال تکوین است که نه از تاک نشان مانَد و نه تاکنشان!
هرآنکسی با هر نیمچه باور به این آب و خاک که می کوشد تا دری به تخته بخورد و ابلهان قاتل به هوش ایند و میدان ِ خون و جنایت به آنان بسپارند، تا دیر نشده از توهم و مماشات بیرون بیایند و راه سازش و مجاب کردن جانیان را یکبار هم شده به صداقت و آگاهی منطقی بسپارند و از روند به چنین باتلاق انجامیده دل بکنند و همصدا و همراه مردم به جان آمده، کل حکومت اسلامی را نفی کنند و عطای این حرامزاده تاریخی را به لقائش ببخشند که نرود میخ آهنین در سنگ!
جهان با زیرکی هرچه تمامتر هم از عربده کشیهای ابلهانه چاقوکشان هاله نوری بهره جسته، هم به غارت ملت و میهن ما مشغول بوده و هم سیاستهای سلطه طلبانه و غارتگرانه ی منطقه ای و جهانی اش را پیش برده است. بازنده ی همه این عربده کشیها و خرافه مستی ها مردم ووطن بلا زده ی مایند. و از پی همه ی این بحرانها و ماجراجوییهای خدافروشان صاحب زمانی، رسیده ایم به امروزی که مشتی قاتل به توهم خام و بیمارگونه شان خیالشان است که از پی طوفانی که خود درو می کنند، جان سالم بدر خواهند برد و چنین و چنان خواهند کرد. تو گویی دیکتاتورها همه کورند و جز از سوراخ بیرون کشیده شدن نمی فهمند!
شرایط بسیار خطرناک و سرنوشت ساز است.
سرزمین ما می رود تا همچون سرزمین ژنرالها ( پاکستان ضیاءالحق!)، مانند تیول این پاسدار و آن پاسدار شود. پاسدارانی که با قتل و کشتار و خفقان خونبار، همه ی ایران را می خواهند. پاسدار میلیاردرها نه به خمینی خون آشام و نه به هیچ چهره و نهاد و دینی به غیراز هژمونی بلامنازع خود پایبندند. پاسدارمیلیاردرها برای چنین حاکمیت یکدست و قدرت سیاسی و خواست و حفظ چنین موقعیتی، بحرانها و ماجراجوییهای مرگباری را در چشم انداز حاکمیت اسلامی ایران که تاوان آن را همه ی " ایران " می دهد، قرار داده که اگر جلوی این جانیان توسط مردم به معنی واقعی آن " مردم " گرفته نشود و از قدرت برکنار نشوند، تاوان مرگبارتری از پی خواهد بود که نسلهای آینده نیز از آن رهایی نخواهند داشت.
شرایط بگونه ی بسیار خطرناک پیش می رود.
برای پیشگیری از فاجعه بارتر شدن اوضاع و تاوانی که با خفقان خونبار و فقر و روزمرگی و شکنجه و اعدام هر روزه فرزندان خود باید بپردازیم، مرگ یکبار، شیون هم یکبار و این تنها راه رهیدن از حکومت اسلامی است. این حکومت فقط زبان زور می فهمد و لمپن میلیاردرهای رئیس و وکیل و رهبر را باید با توسری بزیر کشید!
گیل آوایی
جولای 2010
Wednesday, July 07, 2010
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران - و اما چرا!؟ - گیل آوایی
و اما چرا!؟
یک لحظه بدور از همه شعارها و فریبکاریهای نه فقط حکومت اسلامی بلکه همه آنانی که دستی در مبارزات سیاسی و رسیدن به حاکمیت سیاسی در ایران دارند، به این نکته بیاندیشیم که همه ی آنچه که در توان و ظرفیتهای ایران و ایرانیست برای بهروزی و سعادت و زیستن انسانی ی همه ایرانیان باید باشد و تا زمانیکه به چنین خواستگاه به حق و آرمانی خود نرسیده ایم، هر گونه پرداختنهای به برون مرز بلاهت و خیانت و بی وطنیست.
این حق هر ایرانیست که با برخورداری از چنان منابع و ثروتهای طبیعی و انسانی، به معضلات و مشکلات میهن خود بپردازد.
در شرایطی که امروز سرزمین بلازده ی ما از ساده ترین نیاز زندگی اش تا پیچیده ترین آن، وابسته به خارج است و منابع و ثروتهای ملی اش به تاراج می رود، پرداختن به برون مرز آنهم به مشتی ماجراجوی جنایتکاری که با گروگانگیری مردم، سیاه ترین روزگار را برایشان رقم زده اند، چه می تواند باشد!؟
چگونه است کسانی که در مقوله ی حقوق انسانی چنان سینه چاک می کنند که در ناکجاآبادهای بی هیچ ارتباطی با ایران، داد یا بیداد می شود، به فاصله ی یک نفس از آنها در مقابل درد و زخم مردمی که در کارتنها و خیابانها و زیر پلهای شهر از فقر و ناداری هر لحظه می میرند و زنده می شوند و سفره های خالی بسیارانی از مردم وطنمان، شرماگینی هر انسان شرافتمند را سبب می شود، لام از کام بر نمی ارند!؟ غارت کنندگانی که غارت شدگان را سرکوب می کنند و از برای دیگر مردمان دهن درانی!
در چنین آشفته روزگاری که هیچ چیز سر جایش نیست و هر خانواده ی ایرانی، به معنی واقعی کلمه، هر خانواده ی ایرانی بنوعی با شکنجه ی جسمی و روحی و روانی، روزمرگی ای بنام زندگی در حکومت اسلامی را گرفتارند، پرداختنهای سیاسی به این کشور یا آن کشور؛ به این قوم یا آن قبیله که هیچگاه مرهم هیچ زخمی از ما نبوده و همیشه و هر موقعیتی که بدست آورده اند، چنگی به هویت و نام و خاک ما انداخته اند، خیانت است و بلاهت و حنایتباری کسانی که با عنوان و اسم و جاه و مقامی از جامعه و حاکمیت تبهکار اسلامی! چنان مدافع غیر ایرانی می شوند که تو گویی همانها را نمایندگی می کنند نه مردم بجان آمده ی ایران را که هر نفس این حرامیان به جان و مال آنان بسته است و از خاک و دارو ندار آنان ارتزاق می کنند! دریغ از همت، دریغ از غیرت! دریغ از یک از هزار آنچه که خود در باور 1400 ساله شان لابه و ناله و ادعا و دهن درانی کرده و می کنند!
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران، با حاکمیت اسلامی در این روزگار ِ بی پناهی و غارت زدگی مردم ایران توسط لمپنهای خدامست! یکی از درست ترین، به حق ترین، استراتژیک ترین حرف و شعار و خواست ملت ایران بوده و است و تازمانیکه در بر همین پاشنه بچرخد، چنین هدفی خواست تک تک ایرانیان است.
در مقابل آنچه که حکومت اسلامی با ماجراجویی های ایران بر باد ده و بی مسئولیتی محض در مقابل مردم ایران دست به ایجاد بحرانهای مصنوعی و غذای تبلیعانی برای انحراف افکار عمومی و به هرز بردن نیروهایی که همه ی حکومت اسلامی را به چالش کشانده اند، باید روی خواستها و برنامه ها و اهداف مستقل و به حق و به جای ملی و مردمی خود بایستیم و پافشاری کنیم.
این حق هر ایرانیست که از امکانات درمانی ملی برخوردار باشد.
این حق هر ایرانیست که سرپناهی درخور، بالای سر خود و خانواده خود داشته باشد
این حق هر ایرانیست که امکانات تحصیل در اختیار فرزندانش باشد
این حق هر ایرانیست که پیرانه سر، بی پناه و تهیدست و آواره نباشد
این حق هر ایرانیست که ویرانه های سرزمینش اباد شود
این حق هر ایرانیست که از امنیت و عدالت و دفاع از شرافت انسانی برخوردار باشد
این حق هر ایرانیست که هر طرح و برنامه سیاست کلان سرزمینش، با رای و نظر و آگاهی و موافقتش اجرایی شود
این حق هر ایرانیست بداند فردای او چه خواهد شد
آیا یکی از این " حق " هایی که بر شمرده ام، طی سی سال حاکمیت سیاه اسلامی، تحقق یافته است!؟
در چنین بی حقوقی و با چنین فقر و بیکاری و غارت شدگی ملی! هر امکان و توان و ظرفیتی باید برای خانه و اهل خانه ی هر ایرانی باشد، چه، چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است! تا زمانیکه یک بیغوله، حلبی اباد در میهن ماست، تا زمانیکه یک ایرانی، تکرار می کنم یک ایرانی از یک زندگی انسانی و سرپناهی امن برخوردار نیست، پرداختن به بیرون از ایران به هر تعبیر و بهانه و تفسیر نه تنها بلاهت که خیانت به مردم ماست.
اصل و پایه و مبنای هر حرکت و سیاست و برنامه، ایران و ایرنیست. نخست ایران، سپس هر دین و باور و خواست دیگری!آنهم اگر مطرح شود باید در جهت منافع ایران و تداوم تامین آن باشد.
با مهر
گیل آوایی
Sunday, June 27, 2010
وقتی همه می دانیم چه بلایی سرمان می آید، ملاحظه کاری یا سکوت چرا!؟
گیل آوایی
واقعیت تلخ زندگی ما ایرانیان با همه ی تحقیر و نکبتی که از حکومت اسلامی بر ماست، دست و پا زدن در یک انتظار واهی ایست که مصداق همان بزک نمیر بهار می آید است و در غلتیدن چندین باره به سیه روزی و سواری دادن به کسانی هزار چهره است که برای ماست مالی کردن هر آنچه که منافع و موقعیتشان ایجاب کند، استادند.
با همه ی آنچه که از سر گذرانده و می گذرانیم، از همان آغاز موضع گیریهای هر دو سوی انتخابات یک سال پیش در حکومت اسلامی، نشان از یک، حتی در کمال خوشبینی!، بلبشویی و تردید و هراس داشت. همان وقتی که خامنه ای وافورش را چاق می کرد و کیفور شدن ولایتش را خلسه می رفت و آقای موسوی برای چه کنم هایش، آماده می شد تا هیجده بیانیه صادر کند و اقای کروبی دل به دریای لرانه زده و در اوج حفظ نظام، که موج سواری ای از نوع خمینی جلاد را تمرین کند، مثل روز روشن بود که هیچ امام زاده ای از این حکومت سراپا جنایت و خون، نیست که کور نکند و شفا بدهد. و رسیدیم به اینجایی که هر چاقوکش و قاتل و بی بنیادی، بشود رئیس و رهبر و وکیل و سردار! به دردباری ای که نخبه المپیاد ما در سلول انفرادی بپوسد! و عنتر و لوطی بازانی از نوع خامنه ای و احمدی نژاد میدان داران جامعه سیاست و کیاست باشند! تُفو برتو ای چرخ گردون تفو!
وانفسای روزگار ما دلخوشکنکهای فریبنده ایست که از دورهای نسل من، زمانی که شریعتی " فاطمه فاطمه است" را می بافید و جلال آل احمد غرب زدگی اش را به ولع عطشبار نسل من برای دانستن در خفقان سانسور ِ آن زمانی!، روشنفکرانه نثار می نمود و خشت کج این فرهنگ و تفکر خونبار را بر خشتهای تاریخی اسلام سیاسی می گذاشت، آغاز شد و ماندیم در چرخه ی از چاله به چاه و از روزمرگی ناآگاهی به لجنزار متعفن حکومت اسلامی در غلتیدن! و رسیدن به امروزی که هنوز در بر همان پاشنه ای می چرخد که شریعتی ها ناله اش را سر دادند و کدیورها و سروش ها لابه هایش را! تازه این پایان ماجرا نیست! چه آغاز ِ بر هر پایان یک چاله به افتادن در چاهی دیگر!
چرا!؟
شاید خردکننده ترین پرسشی باشد همین " چرا"! که هنوز به دردباری همه ی این روزگار سیاهی که بر ما رفته و می رود. آدمی گُر می گیرد و شعله کشان جانش تا عمق همه بی پناهی ی انسان ایرانی، خراب می شود! براستی می شود تصور کرد که با آن دهه ی خونبار سرکوب و اعدامهای هولناک و قتلهای زنجیره ای و آنهمه جنگ و فقر و بیکاری و دزدی و غارت و دروغ و فریبکاری و هزار درد بی درمان ِ سه دهه از حکومت اسلامی برسیم به اینکه رهبرانی همچون موسوی و کروبی که یاوه های خمینی جنایتکار را چنان سر دهندتو گویی نه بوده هیچ کدام از این جنایتهایی که بر سر ما و مردم و میهن ما آوار شده است ونه زهر نسلها برباد ده ِ کسانی از نوع همین کدیورها و سروشها و .......که روشنفکرنمایانه ریختن همان خاکی به سر جامعه ایرانی را جان می کنند که سفسطه های شریعتی ها گردو خاکش را هوا داده بودند!
می گویند آنانیکه باد بکارند طوفان درو می کنند! اما بدبختی ما ایرانیان، این است که ما باد نکاشته، طوفان درو می کنیم! و علت آن جمع شدن گرد کسانی از همین حضرات است و میدان دادن به تفکری که زهرش به هزار بار پیکر جامعه ما را آلوده تر کرده است.
( به این اصل اعتقاد ندارم که رَماندن کسانی از نوع موسوی و کروبی و کدیور و سروش و گنجی و این آیت الله یا آن آیت الله، دشمن ساختن از یک دوست یا حد اقل همراهی است که در مقطع و شرایط کنونی، به نفع مبارزه ی مردم برای آزادیست! اما صد البته بر این باورم که هر چه مبارزه مردم از این سموم و زهرهای کشنده پالایش شود، رسیدن به آزادی میسرتر است! به یک درد مردن به از روزمرگی هماره است! به دیگر سخن مرگ یک بار! شیون هم یک بار!)
ما کجا می رویم!؟ ما چه می خواهیم!؟
کجا رفتنمان، با آنچه که فریادش در بالا رفت، روشن است! با چنین روشنفکرنمایان که در سفسطه و بزک کردن تفکر جنایتکارانه و تباه کننده استادند( هم غزه هم لبنان!!! جانم فدای ایران!!!؟ نمونه ی برجسته ای از فریبکاری و ریای همین حشرات است که استبداد خونین حکومت اسلامی، آنان را به عنوان روشنفکر!!! به جامعه نکبت زده ی ایران اسلامبرده! تحمیل کرده است!!!) و با رهبرانی برآمده از همین تفکر و فرهنگ که هنوز خمینی را امام چنین و چنانشان می نامند، و راه رفته و به باتلاق امروز رسیده ی تا کنون را دوباره می خواهند و هدف خود می دانند! تردیدی باقی نمی گذارد که به کجا می رویم! کجایی که سواری دادن به این حرامزاده چاقوکش یا به آن بقول خودشان پفیوزی که نمی تمرگد، است! ( اشاره به مجلس لمپنهای حکومت اسلامی بنام مجلس شورای اسلامی!)
بی پرده بگویم، هنوز همان فضایی بر جامعه ی ما غالب است که عکس خمینی را در ماه کاشته بود! و همین فضا، میدان سیاه رفتن در باتلاقی که چشم بسته، در انتحار 57 سهم ما شد و خود کردیم هر چه که بوده باشد یا شده باشد! را نوید می دهد! دنبال خمینی رفتن به اینجا کشانده شدن بود! و اینک همان راه را پیمودن! به کجا رسیدنش نیزمعلوم است!
و اما چه می خواهیم!؟
آنچه که در ورای همه ی آن شعارهای زیبا و هماره حسرتانه ی ما یعنی آزادی و برابری، می خواهیم و حرف دل همه ما ایرانیان است، رهیدن از این همه فقر و سیه روزی میلیونی و تحقیر ایرانیان فلکزده ایست که هم اکنون صنعتش بر باد رفته، کشاورزی اش بیغوله سراییست و گرسنگی و بی پناهی و بیکاری و بیماری و در وطن خویش غریب و بی پناه بودن است. و رهیدن از اینها نیز برنامه بایسته و شایسته ی آن را می طلبد.
ایا با چنین حرکتهای کور! و با کسانی که بر گرده ی ما موج سواری می کنند، خواهیم توانست به یک از آنچه که می خواهیم! برسیم!؟
واقعیت این است که جامعه ما ایرانیان، قحط الرجال نیست! جامعه ما ایرانیان ازشخصیتهای فرهیخته ای برخوردار است که جان و مال و زندگی بر سر آرمانهای انسانی شان نهاده اند! چرا در چنین روزگار سیاهی، خواستها و مبازرات پرشور مردم ما را نماینده نباشند!؟ ایا مردم ما نمی دانند یا نمی شناسند!؟
دریغا که روشنفکران ما فرصت سوزیها و عدم درک موقعیتهای سرنوشت ساز دوران زنده یاد بختیار و در پی آن بازرگان را هنوز گرفتارند و مردم ما از توهم و تکرار بیمارگونه ی گشتن گرد خمینی و فرزندان خلف ِ با عمامه و بی عمامه اش بیرون نیامده اند!
مصداق خلایق هرچه لایق! خود ما هستیم که باید گرد فرهیختگان جامعه سیاست و کیاست ایرانی ، آتش ِ ستیز با اهریمنان اسلامی حاکم بر سرزیمینمان را بیافروزیم. گردن این حکومت یا آن حکومت انداختن، فقط توجیه کردن بی مسئولیتی همگان است! ما خودمانیم که باید بی توهم و جهالت و خرافه باوری، سرنوشتمان را بسازیم!
تا مردم ما بخود نیایند،تا مردم ما مسئولانه و آگاهانه عمل نکنند و رهبرانی راستین و شایسته را راهنمای جامعه و مبارزات اجتماعی شان قرار ندهند، همین می شود که سه دهه حاکمیت جهل و حنایت بر میهن ما حکم می راند.
و این درد بزرگ و آینده سوزیست!
گیل آوایی
27جون 2010
Wednesday, June 23, 2010
یک قلم، یک ارتش
گیل آوایی
کوهی از دوش
بر می دارم
به سادگی برهم زدن خیالی
آهی
پاک کردن کلامی
از تخته ی سیاه
تصویری می سازم
بر کاهگلی دهی
و چشمهای خیره به من
کنجکاو درس و
نگاه حیرتی از من
بی گناهی محض
می چینم
وصله پاره های تن پوش
موهای رها قیچی شده
چونان پشم چین بهاره ای
چهره های بازیگوش
گرسنه
که به تاخت یک فاصله
رنگ نامانده به رخسار پریده
فقر
فقر
فقر
کوه
بر شانه های من
رهایی به فریب هم
نه
گریز
نیست
یا
ستیز
یا
گردن نهادن ِ به من چه
از قلم
سلاحی
می سازم باز
ارتشی
در
راه است
Wednesday, May 26, 2010
تصویر در آب
تصویر در آب
گیل آوایی
گذر جاری زلال
نگاه خیره سریست خیره به من
چشم در چشم
کاوشگرانه ی بی پرسش
پاسخهای همه از پیش
پلکها برهم
در سایه روشن ابری
پاره پاره
حیرتیست چین و تاب چهره
به سفیدای اینهمه که رفت
بالابلندی سمج
راه و بیراه
فخر همه دنیا در گامهای بی ترس
ماجرایی بود یک از پی یک شمردن
تا بینهایت مرگ
که گریخت با هر تا یک چشم بر هم نهادنی
اندوه بیهوده ای دل می گیراند
برگی با رقص باد بر آب
موج موج دوباره جستن
نگاه خیره خسته ای
چشم در چشم
گاه و بیگاه
در لابلای تصویرهای در گذر
زلال جاری بازیگوش
مشت می شمارد
افسوسخشم
Sunday, May 23, 2010
حکومت اسلامی را به مرگ بگیرید تا به تب رضایت دهد- گیل آوایی
Sunday, May 16, 2010
سکوت با یک دنیا فریاد، گیل آوایی
سکوت با یک دنیا فریاد
گیل آوایی
15 مه 2010
یک دنیا فریاد آنجا جمع شده بود و اسمش را گذاشته بودند نمایشگاه سکوت ِ ما! آن هم با هیبت غول آسای ده تندیس که بسان هوار ِ کوههای آند1، از یکسوی محلی که به بزرگی زمین فوتبالی می نمود، تا سوی دیگر آن ردیف شده بودند. اولین جایی هم که نگاه آدم می غلتید و از جای جای میدان با همه شلوغی و سر ریز بودن آدمها، روی نقطه ای کنجکاوانه خیره می شد، همانجا با همان تندیس های فلزی غول پیکر بودند که انگار همه ی کنون و این سانی بودن را به اعتراض نشسته اند چنانکه دنیای تابوها و سانسورهای تحمیلی و خودسانسوری ها فرهنگی/تاریخی انسان را به چالش بخواهند.
هنوز از پس تعجب من بر نیامده بودم ازاینکه هنرمندی مکزیکی تندیسهای برنزی غول پیکرش را آنهم در چنان بافت و ساخت فرهنگی اجتماعی امریکای لاتین آفریده باشد و این سوی جهان ِ با گستره ی یک اتلانتیک تفاوت میانشان؛ به تماشا بگذارد، دوست و یاور سالهای دربدری ام، انور، با تب و تاب خاص هر برنامه ای از این دست، مر ا بخود آورد که باید همراه او سراغ هتل یا مغازه ای در حاشیه محل نمایشگاه برویم تا یک اتصال برق وام بگیریم که مورد نیاز مراسم بود.
مانند آدمی مست که میان جمع باشد و دلش جای دیگری، نمی دانم چرا جنب و جوش دوستم را با یک چهره خیالی از ریولینو2 خالق تندیسهای غول پیکر سکوت ِ ما، پیوند می دادم. آن یک در هزار توی آمریکای لاتین بویژه زادگاهش مکزیک، چنان فریاد کرده بود و این یک در بروکسل ِ نیم وجبی، همه ی سالهای بودنش در آن را با بهای " نه " ای تاوان می داد که در وطنش آواز داده بود! چنانکه پنداری سر ِ پایانی بودنش نیز نیست.!
من هم گویی دو نفر شده بودم. دو نفر از من و من ِ من. " یکی" از من با دوستم بود برای همگامی برای تدارکات و همراهی ای که شاید بودن و نبودنم هیچ تاثیری هم نداشت و دیگری یعنی " من ِ من " در همانجایی سیر می کرد که تندیسهای با هیبت یک دنیا فریاد بودند با دهانی زیر پرده ی اعتراض، فرو بسته.
من ِ همراه دوستم گاه به های مردی سیاه با لباس شناسه برای نگهبان دم در یک هتل ِ آنچنانی، هویی می کرد و گاه برای جای پارک یافتن و یا چگونگی ترتیب دادن یک اتصال برق، همداستانی می کرد به تصمیم یا گزینه ی دوستم.
و دیگری اما در میدانک نمایشگاه سکوت، پای تندیسها سرکهای پرسشانه ای می کشید و می کوشید آنها را با حس و یافته ها و نایافته های خود محک بزند و پیوندی بیابد. چونان که اعتراض مشترک با درک حس و چگونگی آن را بی تابی می کرد.
گاه به ته ی میدانک می رفت و سر می چرخاند به نمای چوبی ای که نرده وار از خرابه ساختمانی فروریخته شده جدایش می کرد و گاه پای مکعب بزرگی به اندازه یک اتاق مکث می کرد و چرایی و زوایای معنایی ِ آنرا می کاوید.
یک ردیف از ده تندیس غول پیکر را یک به یک دور می زد و می نگریست و دنبال ربط و پیوند با انگیزه و حس و حال و هوای ریولینو بود و گاه پای یک اتاقک بی در و پیکر که فقط دیوار بود و هیچ، می ایستاد و برای خواندن متن دو تابلوی راهنما، این پا و آن پا می کرد.
تازه دریافته بود که این نمایشگاه پیشتر در اسپانیا و پرتغال نیز بر پا شده بود و بروکسل ِ هماره زنده و شکیبا، که سرش همیشه برای چنین کارهایی درد می کند، سومین محل برپایی نمایشگاه شده بود.
من ِ همراه دوستم، پا به پای او به رستوران کسپایا،2، در حاشیه محل نمایشگاه رفته بود که سگ نگهبانش ته دل ما را از ترس خالی کرده بود و بانویی مهربان در همان سرسرای رستوران، پذیرفته بود که در قبال غدا خوردن در آن؛ اتصال برق را برای اجرای مراسم ِ اعتراض بدهد. تهیه برق برای مراسم تنها مشکل حل نشده بود که فراهم شدنش، اسودگی او را در پی داشت و نفس ِ راحت کشیدنی که تا زمان برگزاری مراسم، فرصتی بود تا گوشه ای بنشینیم و قهوه ای بخوریم.
نیم ساعتی به زمان اعلام شده ی آغاز مراسم مانده بود که به میدان برگشتیم. یکی از تلاشگران تدارک این برنامه از دور پیدایش شد که بدنبال آشنا می گشت. دستی تکان دادیم و به سوی هم رفتیم. هنوز گپ ِ مان به جایی نرسیده بود که چهره های آشنا از هر سو سر رسیدند.
تابلوهای از پیش آماده شده که بر آنها عکسها و نوشته هایی به زبانهای فرانسه و فارسی و گاه انگلیسی دیده می شد، در حاشیه نرده ی پهن چوبی ای که بیشتر به یک نیمکت دراز شبیه بود و محل نمایشگاه را از پیاده روی خیابان مرز می کشید، چیده شدند.
فانوسهای آورده شده توسط همان تلاشگر خوش ذوق مان، از بسته بندیهای مخصوص اش بیرون آورده شد و شمعهای درون آنها، یکی پس از دیگری با دستان بانوی همیشه حاضر در تلاشهای فرهنگی/سیاسی، روشن شدند. مردم انبوهی که از پیاده رو می گذشتند، نگاه هاشان به تابلوها و نوشته ها و تندیسها بود و همخوانی تلفیق بجای اعتراض از دوسوی جهان را به تحسین می نگریستند. تحسینی که اندوه و اندیشگی شان را بیشتر می نمایاند تا کنجکاوی در آنچه که به تماشا از آن می گذشتند.
هر لحظه به شمار ایرانیان شرکت کننده در مراسم اعتراض که آن را متفاوت تر از همیشه برگزار می کردند، افزوده می شد. برگزار کنندگان این برنامه که با عنوان اتحاد برای ایران بودند، این مراسم اعتراضی را به نام " سکوت اعتراضی یا تجمع اعتراضی سکوت " در نظر گرفته بودند تا هم از تشابه یا تکراری بودن تجمعات ایرانی پرهیز کرده باشند و هم به تنوع حرکت های اعتراضی، طرحی تازه ریخته باشند که با توجه به نمایشگاه هنرمند مکزیکی، ریولینو، بنام سکوت ِ ما3، همخوانی داشت و تلفیقی بجا و تحسین برانگیز بود. بویژه از این نگاه که در یک سوی جهان، هنرمندی چنان اعتراض اش را به تماشای جهانیان گذاشته بود با حال و هوایی که به تناسب درک، برداشت، تعبیر و تفسیر مردم هر جامعه ای می توانست پیوندی خاص با آن داشته باشد و از دیگر سوی جهان مردمانی به اعتراض سکوت برخواسته بودند که میهن و مردمشان را به خون کشیده بودند.
در کش و قوسهای برگزاری مراسم، دو نیمه شده ی من، گاه با دید و بازدیدهای دوستان که یکی از زیبایی های برنامه گردهماییهای ایرانیان است، سر می کرد و گاه به آن نیمه دیگرم، من ِ من، به عمق فاجعه ای خون می گریست که بر پنج هم وطنش روا داشته بودند به ناروا. حسی که با شنیدن چنین خبری، گُر می گرفت و همه جان مرا می گیراند. گیراندنی که در شعله کشانش تمامی من می سوخت.
لحظه ای از این حس خلاصی نداشتم. با همه تجربه خونبار و از سرگذرانیهای هولناکی که طی سه دهه از حاکمیت خون و جنایت اسلامی بر سرزمین من گذشته است، هنوز به هر داغ و دار و پرپر شدنی به تازگی همان اولین جنایتی که بر نسل من رفته است، مرا می سوزاند و به هزار درد می کشاند. تصور اینکه مادری فرزندش را به هزار امیدو احساس و عشق می پروراند و به ثمر می نشاند، بعد جنایتکاری از نوع هیولاهای عصر حجری الله، تیغ بر او می کشند و بخون می نشانندش. چهره کمانگر، علم هولی، وکیلی با آن کودک بر روی زانوانش، رهایم نمی کند. با من است. با آنهایم. با آنها هر لحظه زندان را می گذرانم و هر لحظه اعدام را در تمامی خود حس می کنم و به آتش می کشم. آتش کشیدنی که خشم همه دنیا در من آوار می شود. جنایت چنان هولناک است که هیچ کلامی که بار معنایی گویایی برای آن داشته باشد، نمی توان یافت.
با چنین حسی می سوختم و نوای ساز علیزاده را در همه جانم هوار می کردم و مات و منگ به آنچه که دور و بر من می گذشت، می نگریستم. مسخ شده ای می شدم که ناباورانه همه زخم و اندوه و سوگ جهان را به سکوت درون خود هوار می کردم.
در اعتراض سکوت هموطنانم بودم و نبودم. بودنم تندیس گم شده ای بود در ردیف همان ده تندیسی که پایدارانه ایستایی شان را با سکوت کوه وارشان، هوار می کردند. و نبودنم به هیچ چیز آنچه که می گذشت بود بگونه ی گم شده ای که همه جهات ِ بودنش را گم کرده بود. یکی از آنها شده بودم و بخود خیره می شدم. در میان انبوه هموطنانم ایستاده بودم و به " من ِ من" که تندیسی شده بود با همان سکوت ِ ما، که ریولینو پیوندم می داد با آن.
گیل آوایی
پانزده مه 2010
.
1کوه های "آند"، قله های بلند و جلگه های مرتفع طولانی ترین رشته کوههای جهان را می سازد که به درازای 7200 کیلومتر در کناره غربی امریکای جنوبی کشیده شده است.
2- Rivelino
3- Cospaia
4- Nuestros Silencios

