Sunday, January 17, 2010

دریاب دمی که با طرب می گذرد، گیل آوایی

دریاب دمی که با طرب می گذرد

شب شعر در دانشگاه لایدن

گیل آوایی

هنوز از حال و هوای شب خوبی که داشتیم، بیرون نیامده بودم. چند لحظه ای نمی گذشت که با هم خدا حافظی کرده بودیم. به نسیم فکر می کردم که چقدر باید احساس زلالی داشته باشد که با نوای اصیل گیلکی که شور و دلتنگی خاصی در آدمی می گیراند، اشکش در آمده باشد. به کوشیار فکر می کردم که به هلندیهای در گذر، چنان هشدار داده بود که جای دوچرخه سوارها نیست! وخنده ام گرفته بود از واکنشی که داشتم و او با شیطنت دلچسبی لبخند زد وقتی که گفتم :

- یه جور به هلندی هشدار دادی که انگار واکف داری!

و نسیم پرسیده بود

- یعنی چی؟

گغتم:

- یعنی به همه گیر دادن!

خنده بلندی کرد و به راه ادامه دادیم.

چهره مهربان نسیم جلوی چشمان من بود و به او فکر می کردم شاید او هم به شبی که گذرانده بودیم، می اندیشید. کوشیار مثل پیرمردهای هفتاد هشتاد ساله استارت کرده بود اما مثل چهارده ساله ها گاز داده بود آنهم در خیابانی که دلم شور می زد نکند با این یخی که روی خیابان برای هر رهگذر و جنبده ای دام گذاشته بود، سُر بخورد. به سر خیابان رسیده بودیم که هریک در مسیر مخالف هم پیچیدیم.

گرمی شراب هنوز در من بود. حالت ملانکولی خوش به حالانه ای داشتم. نوار کاستی که به انتخاب پر کرده بودم در ضبط صوت ماشین گذاشتم. این ضبط صوت ماشین هم ماجرایی داشت. یادم هست که برای پیدا کردن آن همه جا از فروشگاهها گرفته تا انترنت جستجو کرده بودم اما وقتی به گاراژ خودم که برای سرویس ماشین رفته بودم گفتم که دنبال یک ضبط صوتی می گردم که هم نوار کاست پخش کند و هم سی دی در ضمن رادیو هم داشته باشد، در کمال تعجبم گاراژیست خوش ذوق من رفت و پس از لحظه ای با چیزی که دقیقا دنبالش بودم، باز گشت. همان روز هم در ماشین من نصب کرد. از آن پس همه سی دی ها و نوارهای کاستم به کار افتادند و به وقت رانندگی نوای دل بخواه مرا پخش می کند. صدای عاشورپور با ترانه ی بسیار خاطره انگیزش روح مرا نوازش می داد. ترانه ای که پیرانه سر در آخرین کنسرتش در ایران، اجرا کرده بود*. کنسرت در مراسمی که برای بزرگداشتش ترتیب داده بودند.

ترانه همیشه دوست داشتنی او از بلندگوهای دو طرف ماشینم پخش می شد و مرا به دیار می برد و حال و هوای گیلکانه می گیراند. با عاشورپور زمزمه می کردم:

دریا طوفان داره وای

بادو باران داره وای

گیله مردای خوانه می نازنین یار لیلی

اما هنوز از خیابانهای شهر لایدن خلاص نشده بودم و چراغ قرمزهای پشت سر همش را گرفتار بودم که در یک پیچ تند و گول زنکی، ناگاه کفشک هشدار پلیس نمایان شد و مرا به کنار زدن ماشین فراخواند.

کنار خیابان توقف کردم. شیشه را پایین کشیدم و گفتم:

- بفرمایید

بفرمایید را چنان بلهجه گیلکانه گفته بودم که کمتر بیاد دارم چنان گیلکی حرف زده باشم. پلیس هلندی با آن شکل و شمایل نیمه شبانه که از دور قابل دیدن باشد، وا مانده بود و چهره اش چنان تغییر کرده بود که جا خورده بودم.

با لحن تعجب انگیزی پرسید:

- wat zegt u!?

- چه می گویید!؟

به خود آمدم که نه با عاشور پور و نه در گیلان بلکه در هلند هستم. از چرایی و چگونگی ی ناخودآگاه گیلکی پاسخ دادن هم وا مانده بودم. هنوز هم توضیحی برای آن ندارم! اینکه تا چقدر باید غرق در حال و هوای موسیقی و خیال خود بوده باشم!؟ خود داستان مثنوی هفتاد من است!

با لبخندی عذرخواهانه گفتم:

-Sorry meneer, ik was ver weg in gedachten

- ببخشید آقا، من کاملا بدور از زمان و مکان بودم

-Bent u wel ok? Wilt u dat ik een dokter voor u bel? Kan ik u misschien helpen?

- حالتون خوبه!؟ میخواهید آمبولانس خبر کنم؟ می توانم کمکتان کنم

- Nee, Nee, alles is ok. Ik voel me prima, ik was muziek aan het luisteren, muziek uit mijn geboorteland. Hierdoor was ver weg in gedachten.

- نه نه همه چیز خوبه. مشکلی ندارم. من فقط تحت تاثیر موسیقی ای بودم که از زادگاه من است

-Bent u dronken meneer?

- مست هستید؟

- Wie ik?

- کی من!؟

- Ja u meneer

-بله شما

- ja wellicht dat het een beetje dronken genoemd kan worden.

- بله ممکنه یک کم. که مست بشود گفت

- Hoeveel is een beetje meneer?

- چقدر کم؟

- wel ik heb één glaasje wijn op.

- خوب من یک گیلاس شراب خوردم

- Was dat alles wat u heeft gedronken?

- همه اش همین بود که خوردید؟

- Nee, een paar uur geleden heb ik nog paar glaasjes wijntjes bij me eten gedronken

- نه، چند ساعت پیش هم سر شامم هم شراب خورم

-Aha

- اها

-Ja

- بله

-Wilt u dan alstublieft even blazen!?

- ممکن است لطفا اینجا فوت کنید

-Ja zeker

- بله حتما

دستگاه کوچکی را که برای اندازه گیری الکل در بدن انسان است را به من داد تا در آن بدمم. شروع کردم به دمیدن و همینطور که می دمیدم او می گفت:

- ga door, ga door. Ja prima zo.

- ادامه بده ادامه بده ادامه بده همینطور خوب است

و من هم یک نفس فوت می کردم در آن دستگاهی که بی شباهت به نی لیبک نبود شاید سرم گرم بود و من آن را مثل نیلیبک می دیدم! لحظه کوتاهی دمیدم و گفت

-Is goed!

- کافیست

نگاهی به دستگاه نیلبکی کرد و گفت:

Gelukkig, het is niet zo hoog!-

- خوشبختانه بالا نیست

-Wat

- چه؟

- Uw alcohol level

- میزان الکل شما

Dus ik ben niet dronken!

- بنا براین مست نیستم!

-Klein beetje!!!

- یک کم!

یک کم را به کنایه چنان گفت که اشاره به یک کم گفتن من در آغاز داشت! هر دو نفر لبخندی زدیم. پرسیدم


- Mag ik doorrijden?

- اجازه دارم به راه خود ادامه دهم

- Ja hoor en bedankt voor uw medewerking en rij voorzichtig.

- بله از همکاری شما متشکرم. با دقت رانندگی کنید

-zal ik Doen. Bedankt

- حتما. متشکرم

- Fijne avond

- شب خوبی داشته باشید

- van hetzelfde!

- شما هم همینطور

بی آنکه خواسته باشم یا اینکه بیم و هراسی داشته باشم، دلهره ای احساس می کردم که با آن حال و هوای پیش از بازرسی نیمه شبانه همخوانی نداشت.

نمی خواستم در گیر بیم و هیجان نابجای بازرسی اتفاقی بوده باشم. به شب خوبی که داشتم، فکر کردم و جالبترین بخش این شب که آگاهی از حجم کار ترجمه ادبیات فارسی توسط دانشگاهیان و ادیبان هلندی بود.

نمی دانم به ادبیات فارسی می بالیدم یا به شور و ذوق کسانی که دست به ترجمه ادبیات فارسی زده بودند. چهره مارکو خاود* در مقابل چشمانم بود. با آرامش و تسلط تحسین برانگیزی رباعیات خیام را که به هلندی ترجمه شده بود، می خواند و از پیشینیانی که دست به ترجمه اشعار فارسی زده بودند می گفت. پروفسور د- بروان، شکیبا و آرام بروی یکی از صندلیها میان حاضران گوش به حرفهای سخنران داده بود. گرداننده این برنامه نیز به شیرینی گفتمانهای مربوط به هر سخنران گاه دانستنیهای جالبی چاشنی حرفهایش می کرد که علیرغم تلاش به کوتاه کردن صحبتهایش، وقت بیش از پیش بینی شده اش را صرف معرفیها و از بخشی به بخش دیگر رفتن می نمود.

در یکی از همین معرفی کردنها بود که با شنیدن اسم نسیم خاکسار، از چرخ زدن در حال و هوایی که بودم، به در آمدم. نسیم رفته بود و به هلندی با حضار گپی کوتاه زد و به گفتار اصلی خود که در رابطه با برنامه بود پرداخت. بخشهای سخنرانی او به هلندی ترجمه شده و بروی پرده ای به نمایش درآمده بود. پروفسور د براون و مارکو(1) وماریولین(2) کسانی بودند که بروی پرده ی مقابل ما خیره سخنان نسیم را دنبال می کردند. نسیم با گفتآوری ای از مولانا جایگاه و ارزش و نقش ترجمه را به شیوایی عارفانه ای بیان کرد. یادم نمی رود که پرفسور د براون از این گفتمان نسیم چه دلگرمی ای را بزبان آورد که به ترجمه امیدوار باشد

در این میان من بودم و پروانه خیال که بی قرار از این چهره به آن چهره و از این نکته به آن نکته پر می کشید. گاه می ماندم که رباعیات خیام را که که به هلندی می شنیدم از فارسی ترجمه آن را در ذهن خویش دنبال کنم یا به چگونگی ترجمه ی آن فهمیدن رباعیات خوانده شده را دنبال کنم.

اینجور وقتها هم فکر و خیالپردازی آدمی خود قوز بالای قوز می شود که تمرکز شدیدا مورد نیاز آدمی را دزدانه می رباید و تا بخواهی به اصل ماجرا برسی بخشهایی از آن را از یاد می بری.

من هم که بازیگوشی پروانه خیال را بارها تاوان داده بودم. یادم نمی رود وقتی که دریکی از امتحانات ورودی زبان ، بالطیفه ای که خود یکی از سوالهابود که پاسخ می دادم، آنقدر خندیدم که چند پرسش بعد از آن را نیز از دست دادم و صد البته نمره اش را هم که سخت نیاز داشتم!

با چنین گریززدنهای فکر و خیال، داشتم خودم را وارسی می کردم که چگونه برجای خود میخکوب شده، زوج ِ به باور من نابغه، خیره می نگریستم. و این بخش یکی از برجسته ترین بخشهای برنامه بود که اجرا می کردند. کنجکاوی آمیخته به یک نوستالژی دلنشین، جذب اریک آنونبی (3) شده بودم که با دشداشه و شکل و شمایل مردم جنوب دیارمان، به معرفی جستارها و زندگی و یافته هایش در ایران می گفت . کریستینا، همسر اریک نیز لباس زنان جنوب ایران را بتن داشت و کودک خویش در بغل، اریک آنونبی را همراهی می کرد. در این برنامه تازه دریافته بودم که این بخش از برنامه تم کاملا جدا از آن انتظار من بود که برای خوانش رباعیات خیام و ترجمه های هلندی آن آماده شده بودم. چقدر هم متفاوت بود.

هنوز هم ذهن من مشغول چند و چون این برنامه بود یعنی جوری ذهن مرا اشغال کرده بود که بی اختیار همه زوایای آن در مقابل چشمان من می گذشت و من، آن نشسته بر پر پروانه بازیگوش خیال، برنامه ای که هم تازگی داشت برای من و هم بسیار تحسین برانگیز بود، هر لحظه تصویر ِ دوباره می کردم.

یعنی بی دلیل هم نبود چون اول بار بود که از لهجه ی کومزاری(4) در جزیره لارک خلیج فارس می شنیدم و آواز بومی آن دیار که " بیو بالا " ترجیعبند آن بود و صدای ملایم و آرامبخش بانوی همراه اریک، مردی که دشداشه به تن داشت، مرا هاج و واج حیرت زده، برجای من میخکوب کرده بود.

تازه این کم نبود، که آن شاهکار ماریولَین(3) هم ول کن ماجرا نبود! چون همیشه فکر می کردم که تا چه حد باید گشت و گذار در ادبیات و فرهنگ و تاریخ ایران زده باشد یا تشویق و تهییج شده باشد که برود از میان شاهنامه یکی از بخشهای رمانیتک حماسی را برگزیند و با آن شور و حال دوست داشتنی بخواند.

و چقدر هم زیبا می خواند و هر کلمه را با احساس و فکر و حرکتهای چهره و دست، با تن نرماهنگینش معنا می داد.

دستم بروی دایره فرمان بود و به راه روشن شده از نور جلوی ماشین، نگاه می کردم. شاید بی شباهت به دیوانه ای نبودم که خیالش را بر می شمرد و می گفت و می خندید!

در کافه ی بعداز برنامه هم داستانی بود با دوستانی که گاه بارها تلفنی صحبت کرده بودم اما فرصت دیداری پیش نیامده بود تازه شرابی که بسلامتی پاول نوشبادان سر کشیده بودیم و من او را تحسین می کردم که با شور و شوقی ستودنی، کتابچه های رباعیات و دیگر ترجمه های شعر فارسی را تدارک دیده بود و با وسواس و دقت خاصی روی میز چیده بود.

هنوز به چراغ راهنمایی که سبز بود کاملا نزدیک نشده بودم که نارنجی شد. تا بخواهم از تردید ترمز کردن و نکردن خلاص شوم از خط ایست ِ آن رد شده بودم. گوشه چشمی به دوربین سر چهارراه داشتم که از سرعت من عکسی شش در چهار خواهد گرفت یا نه! تا منتظر جریمه دیگری برای سرعت غیر مجاز را در نوبت بگذارم.

از چهارراه رد شده بودم که بیاد سرعت کوشیار افتادم در آن خیابان یخی که نسیم را با نوای موسیقی به حال و هوای دیگری می برد و دلهره راه را خود با خود قسمت می کند.

نمی دانم رسیده اند یا نه اما هنوز گرمی بودنشان را حس می کنم

تمام

گیل آوایی

نیمه شب آدینه 15 ژانویه 2010



1-

Dr. Marco Goud

2-

Marjolijn van Zutphen

3-

Eric & Christina Anonby

4-

زبان کومزاری

زبان کُمزاری یا لارکی یکی از زبانهای ایرانی است که در ایران در جزیره لارک بدان سخن می رانند. کُمزاری همچنین در روستای کمزار، شهر خصب و دبا در شبه جزیره مسندم ( کرانه جنوبی تنگه هرمز-روبروی بندر عباس) در دریای عمان نیز صحبت می شود. در لارک این زبان هنوز فرم اصلی خود را حفظ نموده ولی در کمزار، خصب و دبا به علت گستردگی استفاده از زبان عربی در اداره ها، مدرسه ها و رادیو تلویزیون، در کمزار تعداد زیادی واژه عربی وارد شده است.

*

اشاره به ترانه ایست که زنده یاد عاشورپور در آخرین کنسرتش در سال 1381 که به مناسبت گرامیداشت از او ترتیب داده شده بود، خواند


Wednesday, January 13, 2010

همه هستند وُ ولی نیست کسی

همه هستند ولی نیست کسی
گیل آوایی
دوازده ژانویه 2010

زتو آری خبری نیست
رفیق
اگر هم هست
زمانی، گاهی
مهربانی ِ ترا
چو لب ِ تشنه لبی بر ساغر
می چشم واژه زلال تو که گویی
هایی
از سر نیمه شب دلتنگی
تا که بام دگری شام شود
وَ شب وُ باده وُ آوای هواری در من
به دمانی که خیال
یاد یاران مرا می بافد
تور صد خاطره، دام
و چنین است مدام
روزگارم با یار
روزگارم با یاد
روزگاری که در آنم
باری
همه هستند و ولی نیست کسی
منم و یک دریا بیتابی

Wednesday, January 06, 2010

انتخابات آزاد و آزادی اجتماعات در حکومت اسلامی، ماجرای منار و گنجشک!

انتخابات آزاد و آزادی اجتماعات در حکومت اسلامی، ماجرای منار و گنجشک!
گیل آوایی



درس بزرگی که دوران اختناق و سانسور در پیش ازانتحار 57 به همه ما داده و می دهد این است که اگر نا آگاهی از فکر و برنامه و چند و چون دستیابی به جامعه ای که اسلام سیاسی به پرچمداری خمینی جنایتکار، ما را در باتلاق خرافه و جهل و حکومت صاحب زمانی، گرفتار کرده است؛ وحشگریها و سرکوب جنایتکارانه ی حکومت اسلامی در شرایط کنونی نباید ما را از آنچه که سی سال است همه ما را بجان آورده، دور نماید تا در همان دایره خفقان آور خمینی و اسلام سیاسی راه چاره بجوییم که هیچ نیست مگر از چاهی به چاه دیگر افتادن!
تردیدی نیست که حکومت اسلامی در شرایط کنونی با آدمکشان به جاه و مقام رسیده از ایجاد انحراف در جنبش سبز و فرو غلتاندن آن در تار متعفن اسلام سیاسی، و دست و پا بستن جنبش در همان سیه روزی سی ساله از هیچ کوششی فرو گذار نمی کند و از همین نگاه است که اسلام پناهی و شعارها و خواستهای دینی هرچه بیشتر در جنبش موسوم به سبز قوت و شدت می گیرد. نمونه های پاره کردن عکس خمینی و برپایی مراسم دینی و تکیه به گفته ها و فتواها و نقل قولهای خمینی جنایتکار و طرح اختلافات دینی چه از نوع تمساح یزدی و چه خامنه ای و یزدی و دیگران، نه برای آماده کردن مقدمات برای دستگیری و چه و چه کردن کروبی و موسوی که برای عمده کردن همین خواسته ها و کشتار مردم بجان آمده و نیز تحت الشعاع قرار دادن خواسته های مترقی و راستین مطرح در جنبش سبز است. ( اول بار نیست که این حکومت مردم را به مرگ می گیرد تا به تب رضایت دهند!)
خواستهای محوری " مرگ بر دیکتاتور و استقلال – آزادی - جمهوری ایرانی " که در گردهماییهای اعتراضی و شعارهای مردم فریاد می شود دقیقا مسیر هدفمند مردمیست که راه را به درستی دریافته اند و از انحراف و ترفندهای حکومت اسلامی و چهره های برون آمده از درون آن، جداست.
اگر به رویدادها و ترکیب نیروها و برخوردی که از سوی حکومت اسلامی در بویژه پس از انتخابات کذایی اش بنگریم، براحتی در می یابیم که چهره هایی مانند کروبی و موسوی و خاتمی و اصولا همه آنانی که در چهارچوب دین سیاسی اسلام، حرکتها و تحلیلها و خواسته هایشان را دنبال می کنند، نه تنها سوپاپ اطمینان و نقطه قوت بسیارانی از جنایتکاران حاکم هستند بلکه نهایتا ناجی این حکومت از خشم قهرآمیز مردم ایرانند.
کشتن موسوی و خاتمی و کروبی و هرکس دیگری در این حکومت سرتاپا جنایت و قتل، برای حاکمان هار ِ کنونی این حکومت، کار ساده ایست و ماست مالی کردن آن نیز، اما حاکمان کنونی بگونه ای که هم می ترسند و هم می ترسانند، برخورد می کنند و موسوی و کروبی و دیگر چهره های درون این حکومت برای روز مبادای همان ترسی است که بنوعی در چنته حفظ شان کرده اند.
جنبش اگر از خواسته های مستقل خود منحرف شود( به هر دلیل) و اگر در راستای اهداف و خواسته های موسوی و کروبی پیش رود، خطری برای کل حکومت اسلامی نیست بلکه مهار سگهای هاریست که بی پروا دنبال همان اوتوپیای هاله نور و چاه جمکرانند و صد البته زمینه اصلی و پشت همه این عوامفریبیهای خداپسندانه!، غارت هر چه بیشتر ثروت ملی و حفظ ساختار مافیایی و اختاپوسی ِ از نوع خامنه ای و زیر مجموعه های بیت جنایت اش است.
اگر تا کنون هشیاری و حرکت بسیار زیرکانه و هوشمند مردم ایران با خواسته هایی که در شعارهای مردم مطرح می شوند، همه کسانی که از بالا به نوعی با جنبش کنونی همسویی و همراهی می کنند را به دنبال خود کشیده است به معنی آن نیست که کسانی همچون کروبی و موسوی ظرفیت و حتی جدیتی در سرنگونی حکومت موجود داشته باشند. مرگ بر دیکتاتور خواسته ای نیست که تا کنون یک نفر از این حضرات به زبان آورده باشند.
یک واقعیت روشن و انکار ناپذیر در شرایط کنونی این است که مردم دگرگونی ریشه ای و بنیادی را طلب می کنند و امکان ندارد که حکومت اسلامی با ساختار و شیوه تاکنونی اش بتواند مردم را از راهی که پیش گرفته اند باز گرداند. آب رفته به جوی بازگشتنی نیست!
به همان ترتیبی که همه ی دست اندر کاران حاکمیت اسلامی از هر نگرش و شیوه و باور با هر گونه تفسیر و تعبیر وضعیت سیاسی/ فرهنگی/ اجتماعی ما، می کوشند، حکومت اسلامی را از سقوط نجات دهند، مردم نیز با هوشیاری بی نظیری جنبش سبز را مرحله به مرحله در جهت خواسته های انسانی و بالنده خود، ارتقاء می دهند. ( اگر چه نباید از نظر دور داشت که برخورد جاهلانه و خونبار حکومت اسلامی با اعتراضات، در این کار تاثیر مستقیم داشته است.)
به هر روی، نه چماق حزب الهی های کور و نه شیرینی خاتمی چی ها قادر به باز گرداندن مردم از مسیری که در پیش گرفته اند، نیست. تنها کسانی که این واقعیت را با خودفریبی نمی خواهند درک کنند همانانی هستند که در غارت و قتل و دزدی و راندخواری و مملکت بر باد دهی ِ تاکنونی دست داشته و دارند اما این خودفریباندن تغییری در اصل معادله نمی دهد و زمانی چنین توهم ابلهانه ای از این جانیان ریخته می شود که با پس گردنی از قدرت بزیر کشیده شوند.
از همین نگاه می خواهم گفته باشم که نسبت به موسوی و کروبی و خاتمی هیچ توهمی نیست و اگر تکیه ای به مسئله پشتیبانی از موسوی بطور اخص می شود، بدلیل حساسیت و ضرورتیست که شرایط کنونی رو در رویی با حاکمیت سیاه اسلامی ایجاب می کند. اما برخوردهای آقای موسوی اگر آب بر آتش خشم مردم ریختن باشد، تردیدی نیست که مردم او را نیز کنار می زنند.
روند سرکوب و بگیر و ببندهای جاهل منشانه ی حکومت اسلامی جنبش سبز را به مرحله ای می کشاند که نیروی
سرکوب از فرزندان همین مردم تهی شده و علی می ماند و حوض اش!! که باید از نیروهای وارداتی سپاه قدس از لبنان و فلسطین و عراق و...... استفاده کنند. نیروهایی چون حزب اله ِ حسن نصراله و حماس ِ خالد مشعل و.... که در مقابل دلارهای غارت شده از سفره ایرانیان، یاری رسان حکومت نحس خامنه ای هستند اما نیروهایی از این دست با بی ریشگی ای همچون رادان ها، قادر خواهند بود حکومت اسلامی را در قدرت نگهدار دارد!؟ این پرسشی است که پاسخ آن را مردم با لگدکوب کردن همه این مزدوران، خواهند داد.
در اینجا با انچه که گفته شد، پیش از آنکه به بیانیه شماره 17 آقای میرحسین موسوی بپردازم، می خواهم به هزار زبان فریاد کنم که ما تجربه چندین نمونه از این راه جوییهای در درون حکومت نحس اسلامی را از سر گذرانده ایم. از سردار سازندگی بگیر تا سید خندان اش. ما خیزش دلیرانه دانشجویان را برای پشتیبانی از همین خاتمی تجربه کرده ایم و باز دیدیم و تاوانش را با جان شریفترین فرزندان خود همچون اکبر محمدی ها دادیم. ما فتلهای زنجیره ای را خون گریه کردیم اما آنچه نتیجه داد فریبکاری و تدارکاتچی بودن و شدن ِرئیس جمهور اصلاحات، بود و حیرت همگان که چگونه این امامزاده درکور کردن چنان ظرفیتهایی دارد اما در شفا دادن علیل و ذلیل است!
با چنین تجربه های خونبار و تلخ، وقتی به بیانیه آقای میرحسین موسوی می نگریم، در کمترین حد شگفتی و در کمترین حد تعمق و تامل از خود ایشان می پرسیم که :
بند نخست بیانیه شما اشاره به کدام دولت، با کدام مجلس و در قاموس کدام قانون اساسی و غول رهبری ولایت و بیت جنایت اش است؟
مگر نه اینکه این دولت و این مجلس و قوه قضاییه که مورد اشاره شماست، با تقلب و در چهارچوب خواست و برنامه ریزی رهبر لمپن و زیر مجموعه های بیت جنایت اش بر سرکارند؟
چنین دولتی کدام مسئولیت پذیری و صداقت و تامین منافع ملی را می تواند براورده کند!؟
آیا آقای موسوی نمی داند یا مصلحت اندیشانه نادانسته می انگارد که مافیای اقای خامنه ای و دار و دسته ی طرفدارش چونان اختاپوس بر منابع و منافع ملی ایرانیان چنگ انداخته اند و با این تو بمیری من بمیرم! کنار نمی کشند!
با بیان نخستین بند بیانیه، که چنین است، براوردن بقیه بندها از نوع آزادی زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات و آزادی گردهم آییها خود بخود جنبه شوخی و طنز تلخی دارد که شک ندارم خود آقای موسوی هم به چنان شرایطی با چنین حکومتی، می داند که این حرف جز فریبکاری نیست. اگر صادقانه برآمده باشد، باید بر احوال اقای موسوی و طرفدارانش گریست.
انتظار برآوردن خواسته هایی از نوع ازادی مطبوعات و آزادی زندانیان سیاسی و آزادی اجتماعات در ساختار حکومت اسلامی، مصداق آن مثل معروف منار و گنجشک است! که آقای موسوی و همه ی همفکران دین سیاسی اش خوب می دانند که از این حکومت چیزی می خواهند که در هیچ ظرفیتی از آن حتی در لیبرالترین و پر تحمل ترین حالت این حکومت، نمی گنجد!
واقعیت بیانیه آقای موسوی چیزی نیست مگر تلاشی برای راهگشایی بینابینی در نیروهای ذینفع در حکومت جنایتکار اسلامی که دستشان به خون مردم آغشته است و این گونه راهگشایی از نوع برخوردهاییست که نشان از توهم و همان اساس بینش دین سیاسی وهمان تناقضات وحشتنا ک دارد. با چنین نگرش و باوری جز در گنداب متعفن حکومت اسلامی غلت زدن! و تداوم سه دهه سیه روزی ملت ایران و هست و نیست مردم را به خون کشاندن، نیست.


تاکید بر خواسته های تاکنونی که همانا " استقلال – آزادی - جمهوری ایرانی " و نابودی هرگونه دیکتاتوری در میهن ماست، مرز مشخصی بین مردم و حاکمیت سیاه کنونی، است.
مردم همه این حکومت را نفی می کنند. مردم از هرچه دین سیاسی و خدای سیاسی خسته شده اند. مردم از دشمنی های بیمارگونه و تضاد و تناقضهای مالیخولیایی این حکومت بجان آمده اند. مردم خمینی جنایتکار را نماد سیه روزی و سه دهه قتل و غارت و دروغ وخرافه می دانند. مردم از این ساختار حکومتی و ولایت شوم آن بیزارند. مردم به نمادهای ملی و باستانی خودشان رجوع کرده اند. مردم فریاد می کنند " پرچم خرچنگ نمی خوایم، رهبر الدنگ نمی خوایم!" مردم سرود ملی ای ایران را با همه شور و شوقشان می خوانند. مردم برای نفی همه این حکومت از دریای خون می گذرند، مردم از هرشعار و نماد دینی در ساختار سیاسی و ملی و میهنی خود با چهره های ابلهانه و خرافه آلود هر آخوند و هر بی سر و پایی از نوع هاله نور و خامنه ای الدنگ بجان آمده اند! مگر می شود تا این حد مصلحت اندیشانه و نادیده گذاشتن، در قالب همین حکومت نحس راه چاره جست!؟
بجای چنین راه چاره جوییها در چنبره هزار دستان این حکومت ننگین، گسترش جبهه اتحاد همه طیفهای همسو با مردم و بازتاب خواسته های عینی و به حق مردم است که در میدان ستیز و اعتراض فریاد می کنند. بجای رویکرد به قانون اساسی سه دهه جنایت اسلامی، گسترش اعتصاب و نافرمانی سراسری در مقابل این حکومت است.
هرچه سیاست مماشات و چرخ زدن در داخل این حکومت بیشتر شود، قتل و زندان و شکنجه و اعدام، بیشتر و بیشتر می شود.
فراموش نکنیم که مماشات از سوی جنبش سبز، توهم قدرت و توان مانور بیشتر به جنایتکاران حاکم می دهد. نخستین و ضروریترین گام در مرحله کنونی نه راهکارهای بینابینی در این حکومت بلکه نافرمانی عمومی و اعتصاب سراسریست.
آقایان موسوی و کروبی و خاتمی که شاید در شرایط بریدن چاقو و دسته اش! گیر کرده باشند اما بدانند که حضورشان در جنبش سبز، تنها سپر دفاعی حاکمان اسلامی پس از سرنگونیست و از همین رو تا کنون دوام آورده اند.


با مهر


گیل آوایی
ششم ژانویه 2010

Wednesday, December 30, 2009

مادران صلح

مادران صلح
گیل آوایی
دسامبر2009

آفتاب از چشمان تو بر می خیزد،
شبان ِ اینهمه اندوه
شرمآگینه آب می شود.

و انتظار تو
زندگی را فوج فوج پرواز می دهد
در آسمان خاورستانهای خاک
باری چنین
وطن
از دستان تو سبز است
مادر صلح

گذر غریبیست مادر
پا به پا
همراه
در تب و تاب حادثه
آنگاه هراس یک دنیا سکوت
دخمه های انفرادی و تابوت
تردید ماندن و شکست تاب می دهد
مرهم
زخمهای بی مرهمی

آغوشت بستر نوازشیست
چونان نُت آوای لالایی تو
در پرواز خیال
گاهان شکنجه
تنهایی محض
انفجار
پای دار
سر بدار

هستی و همسفری
راه مرگلاخ خاک، خاوران
چه شکوهیست در تو
مادر صلح
که خشماواهای همه ناروایی
به ترنمی توش می دهی
از سر گذراندن

باری چنین وطن
از دستان تو سبز است
مادر صلح

Monday, December 28, 2009

ما مانده ایم و وطن

ما مانده ایم و وطن
گیل آوایی
نیمه شب 27 دسامبر2009

خواندیم سرود و شمردیم داغ خویش
با آه سالهای شبان سیاه شوم

گفتیم و بر گرفتیم از گذر
مشتی و خشمی و خیل همیشه یار
دیدی که شب نماند!؟
دیدی که دیو
به چاهی که باز دهان
در انتظار
زنجیر خویش تنید!؟

ما
لج سپردیم راه
تا این کرانه که دل می برد زما
ما
آه
آری
ما خشم مشت بر گذشتیم
از پیچ و تاب بی کران حادثه فریب
ماییم ما
ایستاده ایم باز
با کوله بار اینهمه خاوران سبز
ما مانده ایم وُ وطن
اما
ببین
گفتیم و بس شمردیم سیاووشهای خاک
بس بر شدیم غم ناله ها
ز قوم تباهی آیه ها

بنگر
ما مانده ایم وُ وطن
ما مانده ایم وُ همین خاک پاک ما
اما
همچون حقیقت همواره ی دیار
در این وطن
بی وطن نمانَدوُ نما ند بی وطن

Saturday, December 26, 2009

خیلی شانس آورده ایم اگر عکس منتظری را نیز در ماه نبینند!

خیلی شانس آورده ایم اگر عکس منتظری را نیز در ماه نبینند
گیل آوایی

با مرگ آیت الله منتظری، چنان برخوردهایی شده است که آدمی وا می ماند از روزگاری که بر سرمان آوار شده است و به هزار نشانه و شناسه به یک واقعیت تلخ رسیده و می رسیم که آخوند جز از برای خاک در چشم مردم ریختن نبوده و نیست و فقط در یک جامعه ای که خرافه و بی سوادی و بلاهت بیداد می کند، آخوند پرچمدار میدان شده و می شود.
بدور از فرصت طلبیها و عوامفریبی ها و جارزدنهای دکان ِ سیاسی دارانه! که از هر واقعه ای بخواهند و می خواهند کلاهی از نمد آن بر سر نهند! باید در کمترین حد صداقت و برخورد آگاهانه نسبت به آنچه که بر ما و جامعه ما می رفته و می رود، آشکارا به حماقت و ندانم کاری و کوتاه آمدنهای عوامفریبانه تن نداد.
یکی از نمونه های دردآوری که این روزها شاهد آنیم، برخورد بسیارانی با مرگ آیت الله منتظری بود و هست که آدمی وا می ماند که نکند این جماعت عکس این یکی را هم در ماه ببینند!
یک نکته مهم در کل این ماجرا تفکر و فرهنگ و باوریست که در پی یک انتحار هولناک( انتحار 57)، حاکمیتی خونبار بر ما و میهن ما تحمیل نمود و آن چیزی نیست مگر دین مبین اسلام ناب محمدی و همه مدعیان دینی و سیاسی این بینش جنایتکارانه و صد البته پرچمدار چنین بلای خانمان سوزی که گرفتار آمدیم، نیستند کسانی مگر همان آیت الله ها از نوع خمینی بگیر تا طالقانی و منتظری و تمساح و چه و چه.
کسی آگاهانه جنایت می کند و کسی نا آگاهانه. نقطه مشترک این دو، جنایت است و قربانی جنایت، که این جنبه کار به ما و میهن ما برمی گردد اما اینکه در یک هیجان عوامفریبانه و حتی خود فریبانه در گیر تفاوت بین جنایتکار آگاه و جنایتکار نا آگاه شویم و به تحسین و به به و چه چه ی آن جنایتکار ناآگاه بنشینیم، داستان غم انگیزیست که باید بنشینیم و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنیم!
اگر بپذیریم که دین اسلام را قرائتهای متفاوت است که می تواند با تفسیرهای متفاوت، ماجراهای هولناکی را بیافریند. اگر بپذیریم که دین سیاسی خانمان سوز است. اگر بپذیریم که یک حاکمیت ایدئو لوژیک دینی جزبه قهقرا و استبدادِ خونین راه ندارد. اگر بپذیریم که ریشه سه دهه از سیه روزی ما دین سیاسی حاکم بر کشورماست. در وحله نخست و بر فراز هر علت و معلولی، به این تفکر و مکتب و نگرش و باور می پردازیم و می رسیم که مدعیان دین سیاسی عامل و علت اصلی سیه روزی آب و خاک و مردم ما هستند که صد البته ناآگاهی توده ای ( عامه مردم) و صد البته باورهای خرافی و دگم و خودفریبی های ناآگاهانه حتی، نیروی اصلی روندی بوده و هست که مدعیان دین سیاسی میدان داری کرده و می کنند و چنین سرنوشت شومی را سبب شده و می شوند.
در این گذار اگر بخواهیم با خود صادقانه برخورد کنیم، در کمترین حد آن، به این حقیقت و واقعیت عریان اعتراف می کنیم که این دین سیاسی و باورمندان و تئوریسین های با و بی عمامه آن است که به منزله یک سوراخ چند بار می گزند و بدبخت همه آنانی که احساس را بر منطق خویش غالب می کنند و می کوشند دین سیاسی را بر یک ملت قالب کنند! عجبا بسیارانی که یا آه می کشند یا که به فرزند خواندگی دعوت نشده ای نادمانه فریاد می کنند تو گویی این تفکر و فرهنگ و قانون و عرف خرافه مستانه نبوده که با جزئی ترین جزء زندگی این مردم و مملکت کار داشته و اینهمه شوربختی هولناک را سبب شده اند.
آنچه که در برخورد با مرگ آیت الله منتظری بیش از هرچیز مرا به شگفتی و اندوه کشانده است برخورد کسانیست که ناگهان فرهنگ مرده پرستی ای را چنان با زرورق عوامفریبی در بوق و کرنا کرده اند که تو گویی همین بیچاره نبوده که در بیشترینه عمر این حکومت نحس در بیغوله آخوندی اش داد می زد و نه کسی به پدر خواندگی اش فراخواند و نه آهی کشید!
بر آن نیستم که بخواهم بر این تبلیغات ِ هر آنچه که بخواهید بنامیدش، دامن بزنم اما یک نکته برایم بسیار اهمیت دارد و آن درغلتیدن در دام همان دین سیاسی و به انحراف کشاندن مردمیست که بار دیگر با همه دار و ندار خویش به میدان آمده اند و هر روز بر دامنه اعتراض و مبارزه خویش می افزایند.
واقعیت تلخ روزگار ما در این بیماری هولناک فرهنگی سیاسی اجتماعی ماست که درچنبره دین سیاسی هنوز دست و پا می زنیم و هنوز با وجود همه نمونه های دردناک سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ای که شاهد آن بود ه و هستیم، کسانی را چنان بتی می سازیم که انگار همین ها نبوده اند که امامزاده 1400 ساله را چنان زرق و برق و جلا داده اند که گویا این یکی اش کور نمی کند شفا می دهد! انگار که بر پیشانی ملت ما نوشته شده که بین چاله و چاه و یا بد و بدتر گزینه دیگری نداشته باشد.
بینش و باور دردآوری که یک آخوند را از سوراخ حوزه بیرون می کشد در کاخ جا می دهد و از آن روضه خواندن پنج ریالی بر ثروت باد آورده یک ملت می چپاندش و رهبر و امامش می کند و آن روستایی ای که زندگی آرام و بی دردسرش را می گذرانده می آورند قاتل و سردار و وکیل و رئیسش می کنند که هاله نور می بیند و ادعای مدیریت جهانی! و هزار البته اینکه چنین کسانی از حماقت و بلاهت جمعی به چنین جاه و مقامی می رسند و باز حسرتا و حیرتا که کسانی آگاهانه باز بر همین طبل بلاهت می کوبند.
درد ما این است که در چنین کارزار خونباری، اگر سازماندهی و رهبری و مدیریت متمرکز و توانمندی می داشتیم، می شد پذیرفت که استفاده از سلاح اسلام در مبارزه با جنایتکاران اسلامی حاکم یک تاکتیک و مقطعیست و با اعتماد بنفسی قابل حساب میدان دار این مبارزه می بودند اما وقتی که چنین نباشد، سلاح اسلام سیاسی در این کارزار نه یک تاکتیک که یک انحراف و بخود پذیرفتن بیماری دین سیاسیست که اینهمه زخم آن بر پیکر ما جا خوش کرده است.
بدور از آنچه که کوشیده شده و می کوشند تا بنوعی در گرداب دین سیاسی مردم و به پا خاستن کنونی را منحرف کنند، تنها و تنها مردم بویژه جوانان ما هستند که مبارزات جاری را از حیطه دین سیاسی و دایره بسته حکومت اسلامی باید بیرون بکشند و کل این حکومت جنایتکار را هدف قرار دهند.
به چنان شرایطی رسیده ایم که باید با صراحت و شفافیت برخورد کنیم. و مشخصا در مورد حکومت اسلامی باید با عواملی که آفرینندگان اصلی آن هستند، صادقانه برخورد کنیم. بخشیدن کسی که صادقانه به اشتباهش اعتراف می کند، بحثی نیست اما ستودن و میدان دادن تفکری که هم او پرچمدار آن بوده و این همه جنایت را بر یک ملت تحمیل کرده است یک عوامفریبی بیمارگونه است.
در شرایطی که اینهمه برای مرگ آیت الله منتظری گفته و می گویند، موارد بسیار جدی ای در کشور ما جریان دارد که با چنین آب و تاب و توانی، برخورد نمی شود. زندانهای شناخته شده و شناخته نشده پر از فرزندان ماست. کارگران در بدترین شرایط سرکوب می شوند، همراهی و همپیمانی با آنها نیست. کانون نویسندگان فراخوان می دهد تا یاد نویسندگان به قتل رسیده را گرامی بدارند، پشتیبانی درخوری از آن نمی شود و چنان سرکوب می شوند اما صدایی از همینانی که سنگ منتظری بر سینه می زنند بر نمی آید.
نه از کسانی چون موسوی و کروبی و خاتمی حرفی و همراهی ای برآمد و نه مردمی که اینگونه کفن پوشان برای مرگ منتظری سینه می زنند. این نمونه ها در کمترین حد آن آدمی را به نگرانی و افسوس می کشاند و براستی به تردید وا می دارد که آیا هنوز باید منتظر بود تا توهم اینان بریزد!؟
مصلحت اندیشی و هر گامی در شرایط مناسب اش برداشتن، با صراحت و شفافیت داشتن و صادق بودن؛ فرق می کند و وقتی به چنین ضرورتها و نمونه های آشکار برمی خوری، براستی نسبت به ظرفیت و خواست راستین مدعیان رهبری کنونی شک می کنی. وقتی سرکوب، چنین آشکار؛ و شمشیرها از رو بسته شده است، مصلحت اندیشی هایی از این دست چیزی جز حماقت و حتی خیانت نیست. در این راستا تنها مردمند که باید همه این تب و تابهای دردناک را بشناسند و از آن بسلامت عبور کنند.
باید از حکومت اسلامی با همه ی نماد و نمود آن و کلا دین سیاسی، فاصله گرفت و صراحتا برخورد نمود پیش از آنکه جانیان حاکم ، فرصت یابند جان سالم بدر برند!

با مهر
گیل آوایی

این نوشتار در سایت زیر منتشر شده است

Friday, December 18, 2009

" شورای فرهیختگان" کلید برون رفت از ناکارآمدی نیروهای سیاسی.... یک طرح و یک پیشنهاد از: گیل آوایی

شورای فرهیختگان" کلید برون رفت از ناکارآمدی نیروهای سیاسی
یک طرح و یک پیشنهاد
گیل آوایی
پر بیراهه نیست اگر بگوییم که نیروهای سیاسی از هر طیف طی سالهای اخیر علیرغم تلاشها و تنشها و چالشها نتوانسته اند همبستگی لازم برای یک جایگزینی فراگیر در کارزار با حاکمیت اسلامی را فراهم آورند.

بدنبال نشستها و کنفرانسها و اتحادهای مقطعی و موضعی ناکارآمد از زمان شکل گیری حکومت اسلامی و نیزبویژه آغاز سرکوب عریان و کشتار بی امان نیروهای سیاسی از هر خط و گرایشی بویژه چپ در دهه شصت و یورش گوناگون حاکمیت اسلامی در راستای سرکوب های سیاسی، فرهنگی و ایجاد بحرانهای مصنوعی در فریب و هدایت افکار عمومی ولاپوشانی جنایتها و سردرگمی های مالیخولیایی رهبران دینی ولایت فقیه، همواره تشکیلات سیاسی ای که بتواند توازن نیروی مخالف در برخورد با حاکمیت اسلامی را نمایندگی کند، وجود نداشته است.

تشتت سازمانها و احزاب سیاسی مخالف حکومت اسلامی موضوع تازه ای نیست و نیز هستند بسیارانی از میان همین سازمانها و احزاب که به تشتت و پراکندگی و ناکارآمدی سیاسی انگشت تایید می گذارند و باور دارند. گذشته از انشعابها و تغییرات برنامه ای و حتی تئوریک سیاسی، هیچگاه برنامه عملی که بر روند مبارزات سیاسی علیه حکومت اسلامی تاثیری عینی و عملی داشته باشد، وجود نداشته است.

مروری کوتاه حتی گذرا بر آنچه که از سالهای 60 به این سو بر ما رفته است، بخوبی حقیقت دردناکی را نشان می دهد که در بسیاری از بحرانها و وقایع و جنایتها که از سوی حکومت اسلامی سر زده است، بنوعی غیر مستقیم مبارزات پراکنده نیروهای سیاسی هدایت شده است.

نمونه های بسیار مشخصی در این راستا می توان نام برد که ترور رهبران و شخصیتهای مخالف حکومت اسلامی در داخل و خارج گرفته تا کشتار وحشیانه و جنایتکارانه زندانیان سیاسی و قتلهای هولناک زنجیره ای و سرکوبهای لجام گسیخته دانشجویان و اعتراضات کارگری و حتی مردمی از این دسته اند که در هر مورد آن حرکتهای اعتراضی نیروهای سیاسی بویژه در خارج را بدنبال داشته است و در بسیاری از این وقایع دردناک، آنچه که گذشته، به موردی حاشیه ای تبدیل شده است.

گذشته از تشتت و پراکندگی و عدم مرکزیت منسجم تشکیلاتی با کیفیت فراگیر همبستگی سازمانها و احزاب سیاسی که به هر روی خطری آن گونه حساس برای حاکمیت اسلامی بوجود آورد، شکل نگرفت.
گامهایی از سوی برخی نیروهای سیاسی در جهت ایجاد اتحاد عمل مشترک یا جبهه یا شورا برداشته شد که برجسته ترین این تلاشها نهضت ملی مقاومت و شورای ملی مقاومت و جمهوری خواهان ( ملی ، دمکراتیک و لاییک) و نشستهای لندن، برلین، پاریس می باشند اما در مطرح ترین گامهای فوق از نظر نیروی سیاسی در خارج و ارتباط با کشورها و داد ستدهای سیاسی و جلب حمایتها و نیز توان مالی، می توان شورای ملی مقاومت را دانست که آن نیز به هر دلیل و تفسیری نتوانست همبستگی کارآمد و مرکزیت فراگیر همبستگی را سبب شود.

بحث در چند و چون و چرا و اگر نیست. منظور حرکتهای برجسته و مطرح نیروهای سیاسی در سالهای اخیر است که به هزار دلیل از جمله همان دلایل نیروهای بغیر از شورای ملی مقاومت و عدم توفیق آن در شکل گیری همبستگی فراگیر و تشکلی جایگزین است که در مقابل حاکمیت اسلامی بگونه ای قد علم کند که بر روند سیاسیِ تاکنونی تاثیر گذارد و خیزشها و اعتراضات داخل و خارج را سازمان داده و هدفمند و تاثیرگذار، پیش ببرد.

واقعیت امروز حکومت اسلامی و نیروی فراگیر و جایگزین ( آلترناتیو) این است که نیروی دو سوی کارزار از توازن لازم برخوردار نیست و اصولا هیچ نیروی مخالفی دارای چنان نقش تاثیرگذاری در مبارزه با حکومت اسلامی نمی باشد.

گفتن ندارد که ناهمگونی احزاب و سازمانهای سیاسی و فقدان یک فرهنگ قانونمند و دمکراتیک ( در عمل) که بتواند در مقطعی چنین حساس و سرنوشت ساز، به وحدت و همبستگی مورد نیاز در جهت برقراری توازن نیروی مبارزاتی بیانجامد، وجود عینی ندارد.

بدنبال سالها تنگ نظری ها و خود محوریها و حتی شاخ و شانه کشیهای بی حاصل و نیز غالب بودن فرهنگ تنگ نظرانه تا مرز شعبانی بی مخی و حزب اللهی، کنار امدن نیروهای سیاسی در مسیر اقدام و مبارزه مشترک را بمراتب دشوار تر و حتی غیرممکن کرده است که در پی تلاشها و گامهای بسیاری که در جهت همبستگی و شکل گیری آلترناتیو فراگیر شده و می شود اما همه سازمانها و احزاب سیاسی مخالف حاکمیت اسلامی به نقطه ی ناکارآمدی ( آچمزی ) رسیده اند.

برخوردی واقعگرایانه و صادقانه با مقوله اتحاد عمل و شکل دهی آلترناتیو لازم در جبهه مبارزه با حاکمیت اسلامی و سرنگونی آن، بخوبی این حقیقت را می نمایاند که احزاب و سازمانهای سیاسی با ساخت و بافت و ناهمگونی ای که دارند، نمی توانند، حتی اگر که بخواهند!، اتحاد عمل و همبستگی فراگیر را عملی کنند. به عبارتی دیگر کاملا در یک وضعیت ناکارآمد گرفتار شده اند. ( آچمز).

ادامه چنین برخوردی، برخورد تاکنونی!، و حرکت در دایره بسته و تکرار آن، چیزی جز نتیجه همیشگی را نخواهد داشت. به زبانی دیگر آزمودن یک اقدام مشخص، بازده هم سانی دارد و از سویی برخوردهای محفلی و ادامه ی اقدامات بی حاصل( در عمل) زمان زیادی را از ما گرفته است.

متاسفانه در شرایط بسیار حساس و سرنوشت سازی قرار داریم و زمان کنون ما غیرقابل مقایسه با گذشته ی حتی یک سال پیش است و آبستن بحران و حوادث غیر قابل پیشبینی است.

هر لحظه بیم آن می رود که همه در شرایطی قرار گیریم که دیگر فرصت انتخاب نباشد بلکه دنباله روی حوادث و بحرانها باشیم!

پیشتر طی مقالاتی (32 مقاله) اوضاع سیاسی و منطقه ای و نیز حالت های احتمالی تکوین بحرانهای جاری و انتخابهایی که حاکمیت اسلامی و غرب با آنها روبرویند را از جنبه های مختلف مطرح کرده و شکافته ام که در اینجا از تکرار آنها صرف نظر می کنم( * ) اما آنچه که به مقوله ضرورت همبستگی فراگیر و تشکیل مرکزیت جایگزین ( آلترناتیو) مربوط است، واقعیت انکار ناپذیر عدم توانایی یا قابلیت نیروها و احزاب سیاسی برای همبستگی فراگیر ورسیدن به یک اتحاد عمل لازم است که بتواند ضمن برقراری توازن نیرو در برخورد با حاکمیت اسلامی، اعتراضات و مبارزات داخل و خارج را متمرکز و رهبری نماید.

تا کنون بارها برای رسیدن به چنین هدفی اقدام و تلاش شده است اما به دلایل مشخص و شناخته شده، آن نشد که باید می شد و کماکان حرکت در دایره بسته ی همیشگی صورت گرفته است.

برای برون رفت از دایره تکرار و ناکارآمدی کنونی باید گامی خارج از نیروها و سازمانهای سیاسی ( شاید بهترباشد آن را فراسازمانی یا فراحزبی بنامیمش) برداشته شود.
طرحی که در شکل گیری آن علیرغم عدم دخالت یا نفوذ یا انتخاب احزاب و سازمانهای سیاسی ، کسانی باشند که مورد تایید و قبول و احترام همه ی نه فقط احزاب بلکه تمامی جامعه ایرانیند.

چرا که سازمانها و احزاب سیاسی، همانطور که شرح آن رفت، در حالت ناکارآمد و آچمزی قرار گرفته اند و طرحی که بتواند چنین ناکارآمدی و آچمزی را برطرف سازد، باید از سمت و سویی کارآمد و مستقل و رها از تعلقات حزبی یا سازمانی باشد. چنین طرحی فقط و فقط ازفرهیختگان ما ایرانیان برمی اید که بحران تشتت و پراکندگی و ناتوانی در مسیر همبستگی فراگیر، را برطرف می نماید.

برای بیان و توضیح بیشتر درزمینه ی طرح مورد نظر باید گفت که اگر شخصیتهای مورد تایید و احترام و قبول همه احزاب و سازمانهای سیاسی و مردم کشورمان، از شاعران و نویسندگان تا هنرمندان مترقی و مسئول جامعه ما می توانند و حتی اکر کمی بی پروایی کرده و بگویم که باید به میدان آیند و در لحظه تاریخی و حساس کنونی با حضور تاثیرگذارشان بحران تشتت و پراکندگی سیاسی را حل کنند.

برای این منظور شخصیتهای مورد نظر شورایی سامان دهند که در حقیقت مرکزیت رهبری قابل قبول و اعتماد همگانی را تشکیل داده و زیر مجموعه های اجرایی را خود برگزینند و با کارپایه ای که آماجهای همگان را در بر می گیرد همبستگی فراگیر سیاسی و تشکیل آلترناتیو را مفهومی عینی ببخشند. بزبانی دیگر نقطه همبستگی و اشتراک عمل همه احزاب و سازمانهای سیاسی باشند . همه نیروهایی که به هردلیل ( تجربه شده ی تا کنونی) به نقطه ی ناکارآمدی رسیده اند حول شورای فرهیختگان، گرد آیند.
شورای فرهیختگان مرکز ثقل رهبری و کانون همبستگی همه احزاب و سازمانهای سیاسی مخالف کلیت حاکمیت اسلامی باشد.
کارپایه اشاره شده بخوبی از میان برنامه مشترک همه احزاب و سازمانهای سیاسی قابل استخراج است که مورد قبول همگان نیز می تواند باشد چرا که خود نیز بر آن تاکید گذاشته و می گذارند.

احزاب سیاسی حتی می توانند در طرح فوق با تشکیل فراکسیونی از جریانهای نزدیک و دارای نظر و برنامه مشترک، در اتحاد عمل تحت رهبری شورای فرهیختگان، شرکت نموده و از آن نیز پیروی نمایند.

شورای فرهیختگان پس از سرنگونی حکومت اسلامی و آماده شدن شرایط برای برگزاری انتخابات ازاد و تشکیل مجلس موسسان رهبری همه امور را بعهده خواهند داشت و سپس انحلال خود را در نشست نخست مجلس موسسان اعلام خواهند نمود. از آن پس نیز مجلس موسسان و طرح و برنامه از سوی نمایندگان منتخب مردم همه امور را در دست خواهند داشت.
به باور این قلم طرحی که کلیه احزاب و سازمانهای سیاسی مخالف با کلیت حاکمیت اسلامی می توانند بر آن توافق نمایند، می تواند به شرح زیر باشد که پیشاپیش به شورای فرهیختگان ( در صورت تشکیل) پیشنهاد می گردد:

1- سرنگونی حکومت اسلامی در همه اشکال و کلیت و تمامیت آن

2- کاربست موقت قانون اساسی برخواسته از انقلاب مشروطیت با توجه به اینکه بخشهای مربوط به دین و نوع حکومت آن ملغی می باشد.

3 - تشکیل پارلمان و دولت موقت در تبعید و تامین نیازها و شرایط لازم برای تشکیل مجلس موسسان و تصویب قانون اساسی و برگزاری انتخابات برای تعیین نوع حکومت و مجلس قانون گذاری طبق قانون اساسی تصویب شده

4- برابری بی قید و شرط همه شهروندان در کلیه زمینه ها

5- آزادی بی قید و شرط بیان و مطبوعات

6- جدایی کامل دین از سیاست به هر شکل آن

7- تامین کار یا حقوق بیکاری ، تامین مسکن یا پرداخت کمک هزینه مسکن، درمان و آموزش رایگان برای همه شهروندان و برخوردار کردن آنان از زندگی انسانی و زدودن فقر به هر شکل آن

8- عاری کردن ایران از انرژی و سلاح هسته ای و تلاش در خلع سلاح هسته ای در جهان و برچیدن نیروگاههای هسته ای بمنظور حفظ محیط زیست

9- در کلیه زمینه های بین المللی، اصل منافع ملی ایران بوده وبرقراری رابطه با کلیه کشورها در همین راستا

10- اساس حاکمیت سیاسی بر مبنای انتخابات آزاد و بدور از هر گونه اعمال نفوذ یا شیوه های فریبکارانه است که چگونگی آن در قانون مشخص خواهد شد.


11- پارلمان در تبعید و دولت موقت متعهد به تامین آزادی و امنیت لازم برای فعالیت های آزادانه سازمانها و احزاب برای برگزاری انتخابات مجلس موسسان و تدوین قانون اساسی تازه حداکثر در فاصله یک سال

12- دولت موقت متعهد به پاسداری از تمامیت ارضی و استقلال میهن وتامین نیازهای همه امور و حفظ ساختار نظامی، انتظامی طبق قانون اساسی یاد شده در بند 2 تا تدوین و تصویب قانون اساسی و تحویل کلیه امور به دولت منتخب می باشد

13- انحلال کامل کلیه سازمانها و نیروها و انجمنها و تشکل های علنی و غیر علنی حکومت اسلامی و وابستگان مذهبی یا حوزه ای و دینی

14- هیچ حزب یا سازمان سیاسی به هر دلیل و توجیه، حتی اتکا به انتخابات خارج از برنامه اعلام شده در کارپایه فوق و یا روابط با هر کشور یا تشکل بین المللی خارج از توافق این کارپایه، حق تغییر یا تضعیف کارپایه یا اجرای برنامه جداگانه خود را ندارد

15- هر گونه وابستگی به کشور یا سازمان برون مرزی وبیگانه در جهت اعمال نفوذ و تغییر مسیر سیاسی ممنوع می باشد

16- کلیه تشکل ها و جبهه ها و فدراسیون یا اتحادیه های تشکیل شده توسط پذیرندگان کارپایه فوق پیش از این کارپایه لغو و کلیه توان و امکانات در اختیار کارپایه ی فوق خواهد بود.

17- پیشگیری از هرج و مرج و مجازات های کور پس از سرنگونی حکومت اسلامی و تشکیل دادگاه ها با هیئت های منصفه و وکیل مدافع حتی برای محاکمه جانیان حکومت اسلامی،
کلیه محاکمات براساس قوانین حقوقی و قضایی مصوبه پس از انقلاب مشروطه و در صورت نبود یا خلاء قانونی در موارد خاص، قاضی و هیئت منصفه نسبت به آن مجاز به اتخاذ رای خواهند بود.

18 – تامین امنیت برای همه آنانی که تا پیش از سرنگونی حکومت اسلامی به دولت موقت پناه آورند و در سرنگونی حکومت اسلامی بکوشند. هرگونه محاکمه یا دادخواهی باید با توجه به بند 17 صورت گیرد.


برای اقدام در شکل گیری شورای فرهیختگان و یاری رسانی به همبستگی فراگیر و پارلمان و دولت در تبعید هم صدا شویم.

براین باورم که فرهیختگان جامعه ما فراتر از کانون نویسندگان و مراکزی از این دست عمل نموده و همبستگی فراگیر را با نقش و جایگاهی که دارند بوجود آرند.

برای این کار هم اکنون اقدام کنید پیش از آنکه چنین فرصتی نیز از دست برود. رمان بسیار حساس و خطرناک و سرنوشت سازی را پیش رو داریم و باید از هر توان و امکان و نیروی خویش بهره بگیریم. امیدوارم به هشدارها و فریادهای این قلم پاسخی عملی و در خور دهید.

با مهر


گیل آوایی
gilavaei@gmail.com
جون 2007

*) علاقمندان می توانند برای دربافت مقالات پیشین با آدرس ای-میل اینجانب تماس بگیرند.

Wednesday, December 16, 2009

خانه دوست کجاست؟، گیل آوایی

خانه دوست کجاست؟
گیل آوایی

خانه ی دوست دل دریاییست
نه به کاخی
کوخی
یا دری دیواری

خانه دوست
دل دوست، رفیق
و نشانیش بود آینه ای بی زنگار
یا چو آبی
زدل کوه زلال است روان
بی گذر از ده آن
یا
که از کوچه ی این
خانه دوست اگر می جویی
با تو
در تو
که اگر بی غل و غش جویی اش
می دهد آوازت

خانه ی دوست تویی تو
تو
اگر دوست شوی
این شعر در واکنش به پیامیست که یکی از دوستانم با پیوست نمودن شعر زنده یاد فریدون مشیری با همین عنوان، برایم فرستاده بود. شاید بد نباشد علاقمندان دیگر در همین رابطه خانه دوست را نشانی دهند

Tuesday, December 08, 2009

گیل آوایی: فریبکاری بس است! خواست مردم همانیست که فریاد می کنند

دردنامه
(فریبکاری بس است! خواست مردم همانیست که فریاد می کنند)
گیل آوایی


واقعیت تلخیست سرنوشت ما و وطن ما. واقعیتی که در هر دوره از تاریخ آنچه که بر سر ما و وطن ما آوار شده، بازتاب حس مسئولیت و حضور جدی و پیگیر ما در تحولات و دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی و وفرهنگی ما بوده است علیرغم اینکه در حیطه جغرافیای سیاسی ما، تنها ملتی هستیم که برای یک زندگی شایسته و انسانی اینهمه به میدان آمده ایم و هر بار چند شقه شده و تیغ بر هم کشیدیم و هر بار خود، دشمن خودمان شده ایم. نمونه های دور تاریخی در ظرفیت این نوشتار نیست اما آنچه که تاریخ معاصر ما را تشکیل می دهد، نمونه های بسیار درد آوری به ما به هزار زبان هشدار می دهد. از انقلاب مشروطیت تا انتحار 57، فراوان نوشته و گفته و به آنها پرداخته شده است اما یک نکته مشترک در همه این دوره ها تا کنون مثل یک بیماری ماندگار در پیکر ما حضور همواره داشته و دارد که هنوز از آن رهایی نیافته ایم و آن تکرار مکرر اشتباهات تاریخی ما در حرکتهای جمعی برای دگرگونی سیاسیست. به زبانی دیگر نه تنها داشتن حافظه ی تاریخی بلکه پرهیز از اشتباهات تاریخی مان است. یکی از جنبه های بسیار دردآور این تکرارهای تاریخی، اسلام سیاسی و دنبال این ویروس کابوس وار جا خوش کرده در پیکر اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ماست که هنوز با وجود هزاران کور شدن از این سوراخ باز از آن شفا می جوییم و گرد دینداران سیاسی چشم امید به تحول و دگرگونی انسانی داریم.
آنچه که توده های مردم از خود بروز می دهند، اگر چه باید نسبت به آن برخورد نمود و نباید هم بیهوده به تعریف و تمجید اشتباهات و ندانم کاریها و بی مسئولیتی های اجتماعی/سیاسی/فرهنگی پرداخت اما بخش بزرگی از آن به روشنفکران و فرهیختگان و رهبران سیاسی/فرهنگی و اجتماعی ما بر می گردد که در چرخه ی تکرار مکررات تن می دهند و درد غمبار آن اینکه در هر عزا و عروسی اش هم قربانی می شوند.
واقعیت سه دهه از دوره کنونی که تحت حاکمیت اسلامی پشت سر گذاشته و هنوز هم با قربانی دادنهای هولناک پست سر می نهیم، به سهولت آب خوردنی هم می توان دریافت که تا چه حد به خود فریبی و ساده اندیشی و باورهای ساده لوحانه عمل کرده و می کنیم.
ساده ترین پرسش در مقابل ما برای بیان چنین ساده لوحی این است که پس از دهه ها تجربه و داشتن پیکر زخمی که تاوان آن را داده و می دهیم! چرا هنوز به دین سیاسی بها می دهیم و هنوز گرد مدعیان این تفکر جمع شده و راه چاره می جوییم!؟ چرا فتوای یک ایت الله چنان مورد اعتنا و توجه قرار می گیرد و دست به دست می شود که حتی به خون نشستن رهبران سیاسی ( فروهرها) و نویسندگان ( نوری اعلا، مختاری، پوینده و......) چنان که باید نیروی محرکه جامعه ما نمی شود!؟ براستی حرمت یک جامعه را چه کسانی محترم می دارند!؟ این جامعه ایرانی که ما خود سلولهای آن هستیم به کدام ارزشهای انسانی پایبند است که با وجود اینهمه جنایت که حتی تصور آن هر انسان شرافتمندی را به آتش می کشد، مرز خود با چنان تفکر و فرهنگ و مدعیان آن مشخص نمی کند!؟ چرا هنوز با نمونه های بسیار غم انگیزی که شرافت جامعه ما از آن لکه دار است، دنبال دینداران سیاسی می گردیم!؟ چرا حرکتهای اجتماعی/سیاسی ما به یک پالایش و صراحت مشخص و بالنده دست نمی زند؟
نگاهی به موضع گیریها و آب به آتش خشم مردمی که با همه ی دار و ندار خود بار دیگر به میدان آمده اند، تیرگی و عدم صراحت در روند جاری مبارزه علیه استبداد سیاه دینی دل هر انسانی را به درد می آورد. وقتی فریاد مرگ بر دیکتاتور از دهان هزاران ایرانی بلند می شود چگونه از زبان کسانی که مدعی رهبری جنبش کنونی اند؛ بازگشت به قانون اساسی جمهوری اسلامی دنبال می شود؟
وقتی که میان حکومت اسلامی و مردم ما دریای خون قرار دارد، چگونه از خمینی جنایتکار و آماجهای او سخن به میان آورده می شود؟ به سخنان کروبی، موسوی، خاتمی دقت کنید! به موضع گیری هاشان خوب فکر کنید. اینها با همه ی خطر کردن و تقابل با مارخورانده شده های افعی گردیده! ( احمدی نژادها، فیروزآبادی ها، رادانها، نقدی ها و.....)، بازگشت به قانون اساسی و جمهوری اسلامی را طلب می کنند! یعنی سه دهه از جنایت و غارت و فریب و قتل و کشتار و خانه خرابی که خون مردم را شیشه کرده اند، چرخه آسیاب به نوبت چند آیت الله و حزب الله و ....اینها باشد و در منجلاب دین سیاسی که آزامایش اش را پس داده است، چرخ زنیم! مردم ما چه شعار می دهند و سلاخی می شوند و اینها چه می گویند! ببینید تفاوت خواسته ها از کجا به کجاست؟ پاسخ مردمی که با خون خود به میدان آمده اند، بازگرداندن مارخورانده شده های افعی شده به سوراخهایشان نیست تا در فرصتی دیگر سر بدر آورند. پاسخ مردم بازگشت به قانون اساسی حکومت نحس اسلامی با آن ولایت جنایتکارش نیست.
به چه زبانی باید گفت که از دین سیاسی و دینداران سیاسی به جان آمده ایم!؟ به چه زبانی باید گفت که کلیت حکومت اسلامی باید گورش را گم کند!؟
مردم از خدای سیاسی به جان آمده اند. مردم از کشت و کشتار و نفرت و مزخرفات دین سیاسی به جان آمده اند. مردم می خواهند نفس بکشند. مردم از دروغ و ریا و غارت و دزدی بجان آمده اند.
جنبش کنونی برآیند سه دهه انواع ترفندهای حکومت اسلامی با همه ی مهره های رنگ و وارنگشان است با برخورداری از یک قرن تجربه ی مبارزه برای آزادی و زندگی انسانی. جنبش کنونی از دل همه آن سرکوبها و نارواییها و بازی دادنهای سردار سازندگی و فتیله بالا پایین کردنها سر بر آورده است که نه سید خندان اش کارساز است و نه مافیای هزاردستانش که به تناسب منافع مافیای قدرت دهان باز می کند.
زمان پرده پوشی و تعارفات سیاسی نیست. زمان تردیدهای تاکتیکی و فریبکاری نیست. دست همه این حضرات در سه دهه از حاکمیت فریب و جهل و خرافه رو شده است.
جنایتباری و جهالت و بلاهت احمدی نژادها و قاتلان ِ به جاه و مقام رسیده، دلیل بر برائت و برگرده سوار شدن رفسنجانی ها نیست!
رفسنجانی ها و خامنه ای ها باد کاشته اند که اینک طوفان درو می کنند! و دقیقا از همین نقطه است که تلاش می کنند بنوعی راه میانه ای بین خودشان بیابند تا از خشم مردم بجان آمده جان بدر ببرند.
از اینان جز خاک پاشیدن در چشم مردم؛ هیچ کار سازنده و بالنده ای بر نمی آید. خواستهای جنبش سبز از دهان مردمی که آن را تشکیل می دهند بیرون می آید. نه ولایت نه جنایت! مرگ بر دیکتاتور برجسته ترین خواسته هاست که در خیابانها فریاد می شود در حالیکه قانون اساسی حکومت اسلامی با آنهمه تناقض و اتکاء اش به اصول دین اسلام، سراسر خفقان آور و نا منطبق با زمان کنون و خواسته هاییست که مردم فریاد می کنند. سی سال پیش خمینی یک ملت را فریب داد! شما نشخوارش می کنید! بس است! بس کنید! دست از سر مردم بردارید بگذارید مردم نفس بکشند!

گیل آوایی
دسامبر 2009

Thursday, December 03, 2009

زیستن و یک قطعه، گیل آوایی

زیستن

گیل آوایی
17اکتبر2009

گور می کارند مرگ سازان
خدا به هیبت شلاق
آیه وحی می کند
خاک
اندوه می باراند
زین نکبتخواهان سیاه
خاوران به تندرفریادی
بودن ِ نااینگونه سوگ را به سرود ساز می کند
هی
های ره پویان گرده به هر بار ِ به نوبت ِ تلخ
تاریخ
از چه در گذر ِ تباهی می پویانید
چشمهاتان
از چه گشاده کور ندبه آیه جهل می گریانید
بودن به غیر از آنچه که بی هیچ زار می زنید
جاری ِ بی انکار ِ بی کران انسان ِ این جهانیست
دردداغ بر تن ِ خمیده ز اوهام
وام می دهید
گرد ِ مناره وُ آیه
دیریست
دیر
قرنها رفته هدر
نوبت از چه انتظار می کنید
رفته راه بیهوده جنایت به چنته چپاندن

هنوز
گور می کارند مرگ سازان
دشت از سوگ اینهمه جهالت نازاست
خرمن ِ خاک به حراج نشستن
چه درد جانکاهیست میراث نهادن
دستها نه به شکرانه ی قهر ِ قهار ِ قادر ِ این جانیان
که به کاشت زیباترین باغزار آب و آتش و خاک
زیستن است
انسانی


2

تا نبود آوازهای غمگین دشت
چلچله های خاک
پرکشان
رهایی آشیانه کردند
پایکوبانی اگر چه به یک
هایی
هویی
یک نفس
یک دم
دردا
که هرآینه لبخند
گذر دلگیری بود سوگواره
به چله نشستن

Thursday, November 19, 2009

درد دل

درد دل
گیل آوایی
18 نوامبر2009

باری بگویم که سبز چه!؟
سبز ِ آنکه سیاهترین ناله های خاک را کوک می کند باز
یا
سبزهای راه به هزار پیچ و تاب مات
" کرانه ی معلوم نیست "، تعبیر خواب خوش اینهمه لج!؟

حالا تو
به ریش من که یک دنیا دربدری
در کوله ی سالهای هزار خیال بر شمرده ام
می خندی
که
هی!
های!
روشنفکر جان!
بیهوده سخت سرانه کز کرده ای
این موج
ساحل دران است
بر ویرانه های سی سال خاوران!

اما
آری
هنوز خُرد نکرده ام با خود
پیکر ِ مسموم ِ باور ِخوشخیالانه
که به انتحار خویش نشستم
" این نباشد هرکه باشد"،
تاوان راهیست که خر از آن نگذرد، بگذرم!

دیریست دلم
به آوازهای دروغین
دل خوش نمی کند
من
خواب خویش به تعبیر هیچ آیه ای
کابوس نمی گیرانم!

هیمه بار ِ کدام آتش خشم
آنکه خاک در چنته
باد می راند!

آه
سیل هزار فاجعه گریسته ام
داغ چنین به خون نشستن ِ خونبار!

باری
ابلهانه است
ابلهانه
اگر
باز به ماجراهای بی در و پیکر پیوند دهم
راستی را اگر چنین!؟
بر خیل گورهای بی نشان
کدام شمع بگیرانم
به میراثداری شان!؟

Monday, November 16, 2009

با خود ِ بیخود

با خود ِ بیخود
گیل آوایی
16نوامبر 2009

خوناوشان جهان است خاک من
در بیغوله گاه خرافه مست
یکه تازان ِ بازی ِ ناساز ِ روزگار
کآوازخوانش
مویه بار ِ دشت ِ مشوش
شاعرش
اگر دست بر نیازد چیدن
خیلی در سایه روشن تجاهل و خرد
واژه بار می کند
بیچاره بیت وُ مصرع وُ
پله هایی که معلومش نبوده شاید
پاگردی
به گرد ِ بگرد تا بگردیم
اوج جویی ِبی بار
در بارگاه ِ هزار مثنوی
باریدن
باری
چنین است فریادها
آواهای هر که که
ارکستر ِ هر که به ساز خویش کوک
آنکه به جد هوار می زند
دردا که گوش باخته جماعتی
چونان چشم باز ِ هیچ نبین
بیهوده می انگارد
هوار برآوردن
حاصلی برآید از ناشنویان پر هیاهو
چه معجونیست " ما " ی ما
که "من "
بی رغبت از خوشه های این جمع
دانه ای
و خاک
خاک ِ بالیدن به هیچ است گویی
تنها خوش باورانه بار می کشد
از یک تا هزار
هزاره
هزاره ها
که در دخمه ها بر نمی نمایاند انگار
تاریخی
حافظه به دلخواه تفسیر نمودن
سرخ و سیاوش و سهراب
فرزند
فرزند کشان ِ مرگ به میراث ِ یاسایی
که مضحکه ی توحش در تمدن اش بود
وغارت شدگی
بهانه ای به خود فریفتن
چه فریاد بی حاصلیست من ِ مایی فراجستن
دستهای غمگین تر از آوازهای دربدری
مشت مشت
بغض می چپاند هنوز در انبان
به عمق ویرانه های خانه ی پدری!

Friday, November 13, 2009

سوزواره ، گیل آوایی

سوز واره
گیل آوایی
نوامبر2009


من که چون ابر بهاران خون فشانم نازنین
دورم از خاک وطن آتش بجانم نازنین
دیگر از این نونهالان ِ اسیر جانیان
جان به لب، آواره ای سینه درانم نازنین
می نداند کس چنانم کز غم و اندوه و درد
سر به هر بی در کجایی در فغانم نازنین
هم نوای سوز و سازش هق هق بی اختیار
داد از این نامردمیها خسته جانم نازنین
نازک دستان و هر زیر و بم آوای او
شد هوار گریه درد بر استخوانم نازنین
گشته آهنگ نوایش ورد سوز آواز دل
آری آری سر بخاک و پرکشانم نازنین
کاش می بودم کنارش هم دم آوای او
تا چنین سر در گریبان مویه خوانم نازنین



در پی دیدن ویدئو کلیپی با آواز و نوازندگی دو دختر بچه ای که یکی اش شش سال بیش نداشت و تنمبک می زد و می خواند
http://www.youtube.com/watch?v=8mTSyl6EiaI&feature=player_embedded

Thursday, November 12, 2009

در اندوه خون ریزان جاری میهن

در اندوه خون ریزان جاری میهن
گیل آوایی
نوامبر 2009

چه تنهایی غم انگیزیست
سوگواره اندوه شمردن
به باران اشکی سرریز
بی امان
کدام خشت این خاک به کژی رفت!؟
که چنین سرنوشت خویش را
گاف داده ایم!؟

دلم خونبارشی است هنوز
مشتها در -سایه راهی- بی کرانه
میدان دارند

کاهی
به هیبت کوهی قد کشیده
نعره کشانه خونریز
زوزه زار ِ آیه ی خدا می پاید

سبزانه های نا همگون سبز،
در گستره ی توّهم وُ تردید!

چه سرخ آوازیست باز
سیاووشان خاک!

دلم به آتش هزار دلهره راه می دهد
زین -بی کرانه راه- پوییدن
گرده از برای کدام سواری خم!؟

دستهای تغییر
شکفتن
باید که مشت
به روشنای آفتاب یقین

چه بی تاب تاب می خورد
تپیدن ِ بی قرار
خاک
خاک
خاک ِ وطن!


Monday, October 26, 2009

داستان: مزاحم، گیل آوایی

مزاحم
گیل آوایی

21 اکتبر2009

مثل مجسمه ابوالهول از آن بالا زاغ خانه مرا چوب می زد. وقت و بی وقت کنار پنجره مثل سایه خدا به خیر و شر هرآنچه که این پایین می گذشت، چنگ می انداخت. و این کارش اگر خیری داشت، خوب بود اما نه فقط خیری نداشت بلکه با هر حال و حسی هم که می دیدی اش، جز شر چیز دیگری قسمت نمی کرد.
لابد پیش خودت خواهی گفت که از آن بالا چه خیر و شری انتظار می توانستی داشته باشی؟ خوب خیر یا شر مگر نه اینکه هر کاری می کردی یا هر حرکتی از تو سر می زد، احساس می کردی، نگاهی از آن دور ترا زیر نظر دارد. خیر و شرش هم، همین حس و حال آزار دهنده ای می توانست باشد که تمام وقت با تو هر گوشه از زاویه نگاهش که می بودی، کارداشت.
همین دیروز بود که روی کاناپه لم داده بودم. هنوز از راه نرسیده دست انداخت گردنم و تا خواست ببوسد بی اختیار چشمم بسوی آن ساختمانی خیز برداشت که او کنار یکی از پنجره هایش نشسته و مراقب همه چیز و همه کس بود.
از خیز نگاه من یکه خورد. خود من هم از این چرخش ناگاهانی نگاهم وا ماندم. آخر نه اینکه وقتی چنان شوقی نثار آدم می شود که می خواهی همه شور و حالت را در لبانت بگنجانی و بر آتش بوسه ای بگیرانی اش، حواس ات نیست و چشمانت در یک زاویه ی نابکار ِ نابجا می لغزد انگار که بخواهی از چیزی گریزان باشی و بخواهی ببینی که آیا در دامنه ی دام او هستی هنوز یا اینکه غافل انداختی اش.
وقتی جا خورد از گریز نگاه من، پرسید:
- چی شده!؟
- هیچ!
- چرا پس یهو چشات از من فرار کرده!
- فرار نکرده.
- پس چی!
- اون بالا رو می بینی؟
- آره.
- یک لحظه چشم از اینجا ور نمی داره!
- اون یارو که پشت پنجره نشسته!
- خوب ور نداره!
- خسته ام کرده!
- تو چی کار داری به اون بالا!؟
- اخه نمیشه یکی همینطور زل بزنه نیگات کنه! هرکاری می کنی احساس می کنی زیر نگاهش داری راست و غلط و خوب و بد کارت رو میدی اندازه بگیره. یعنی نه اینکه خودت میدی یا میخوای! این خودشه که سرخود زیر نظرت می گیره یا اینکه......
- ای بابا تو چی حوصله ای داری!
می خندید. خنده ای که بنطرم پوزخندی می آمد که به حساس بودن یا حماقت من انگشت نشان می داد. من هم می خندیدم. در همان حال که می خندیدم، می گفتم:
- واقعن ها! من چیکار دارم به این و اون! چشم مردم رو که نمیشه بست
- فکر می کنی مراقب اینه که تو چیکار می کنی
همینطور که داشت اینرا می گفت خودش را بطرفم کشید. با چنان نازی که همه چیز از کله ام پرید. دستانش را دور گردنم حلقه کرد. موهایش مثل موجی که بر سینه ساحل رها شود و بگسترد، چنان روی چهره و سینه ی من افشان شد که در میان چتر انبوهش نه خبر از آن ساختمان بلند بالا بود و نه آن پنجره که نگاهی از آن مراقب همه کارهای من بود. مست عطر گیسوانش می شدم. گر می گرفتم. نرمای سینه اش دیوانه ام می کرد. بوسه ها یش می گیراند مرا چنان که انگار آتشی افروخته باشد و لحظه به لحظه بر شعله هایش بیافزاید. چهره به چهره من، سینه اش را به همه من تنگ چسبانده بود. در میان بوسه های بی وقفه گفت:
- یارو داره کیف می کنه الان!
در دل یک لحظه هزار لعنت به آن مجسمه ابوالهول و چشمهای همیشه مراقب از آن پنجره اش کردم و وا خوردم از اینکه این ماجرا در او نیز تاثیرش را گذاشته است. بی آنکه بخواهم جوابی بدهم، ناخودآگاه گفتم:
- به درک بذار نگاه کنه!
- چه عجب!؟
- عجب نداره
- آخه معمولا شما مردا مثه گربه عشق بازی می کنید !
- چی!؟ چی !؟
- مثه گربه
- مگه گربه چه جوری عشق بازی می کنه
- یه جوری که هیشکی و هی چی نمی بینه اتشون
- جدی می گی!؟
- باور کن
- تو از کجا می دونی
- می دونم دیگه
- راستش تا حالا عشق بازی گربه ها را ندیدم. نمی دونم چه جوری عشق بازی می کنن!
- دزدکی عشق بازی می کنن
- عشق بازی می کنن یا جفت گیری؟
- چه فرق می کنه!
- آخه عشق بازی مال ما آدماست
- حالا هرچی
- مثه گربه یا مثه آدم! فعلا مثه خودمون عشق بازی کنیم که....
- که چی
- چقدر حرف می زنی! کارتو بکن
خنده دلنشنش شعله کشان همان آتشی شد که گیرانده بود. یک لحظه بخود آمدم دیدم لخت لخت روی کاناپه ولو شده ایم. از روی دسته ی کاناپه سر خم کردم. ساختمان بلند پنجره اش را هنوز این طرف مثل دیش ماهواره ای جهت داده بود و چشمان آنسوی پنجره سوی من خیره شده بود. بی آنکه بخواهم یک جور کلافگی آزار دهنده ای به من دست داده بود.
انگار که حس کرده باشد کلافه شده ام گفت:
- چرا نمیری بهش اعتراض نمی کنی
- به کی؟
- به همون یارو که هر چیزتو زیر نظر گرفته
- راست گفتی ها
- میخوای الان بریم!؟
- بریم!
لباس پوشیدیم. دستی به سر و رویمان کشیدیم و راه افتادیم. به ساختمان ابوالهول نزدیک شدیم. گفتم:
- آخه چی بگم بهش!؟ خونه ی خودشه هرکاری دلش بخواد می تونه بکنه به من ربطی نداره!
- بهش می گی که از اینکارش ناراحتی. اینکه داخل خونه اتو نگاه می کنه. حق نداره خونه یکی دیگه رو نگاه کنه
- اره. راست می گی! اگه یکی دیگه اینکارو بکنه خودش چی حسی داره! معلومه که....
- معلومه که خودش هم کلافه میشه
به سرسرای ساختمان رسیدیم. پرسید:
- طبقه چندمه
- دوازدهم
- طبقه اشو هم شمردی!
- آخه یک روز و دو روز نیست که!!! چندین ماهه از دستش می کشم!
خنده ای کرد و دکمه آسانسور را فشار داد. چند لحظه ای طول نکشید که اسانسور با زنگ مخصوص اش سر رسید و در کشویی اش از هم باز شد. .وارد آسانسور شدیم. دکمه طبقه دوازده را فشردم. چشمم به شمارشگر دیجیتالی بود که شماره هر طبقه ای که می رسید، می شمرد.
به طبقه دوازده رسیدیم. آپارتمانهای ردیف شده در سمت راست راهرو که مشرف به خانه ی من بود را گرفتیم و رفتیم. به آخرین شماره که رسیدیم، در زدیم. چند لحظه ای نگذشت که بانویی با روپوش سفید وموی طلایی مرتب شده اش، در را باز کرد و با خوشرویی پرسید:
- بله بفرمایید
- من همسایه ی نه چندان دور شما هستم. اون طرف خیابون می نشینم
- خوب؟
- شما از پنجره به داخل خونه ام مرتب نگاه می کنین. اینکار تون خیلی ناراحتم می کنه
با همان خوشرویی اما خنده ای که تعجب مرا بدنبال داشت گفت:
- انیجا کسی که بتونه کنار پنجره بنشینه، نیست!
- من خودم هر روز می بینمش!
- مطمئنین که درست اومدین!؟
- آره. می تونم خودم نشونتون بدم که چطور داخل خونه ام از پنجره شما دیده می شه
- بفرمایین داخل نشون بدین
وارد خانه شدیم. پس ازیک راهروی باریک و کوتاه وارد سالن نسبتا بزرگی شدیم که همه چیز مرتب و تمیز جای مناسبی تزیین شده بود. وسط سالن نرسیده بودیم که با دست پنجره را نشان دادم. بطرف پنجره رفتیم. هر سه نفر کنار پنجره ایستادیم. با دست، خانه ام را نشان دادم و گفتم:
- خونه من همونه که پرده نداره
بانوی با روپوش سفید درحالیکه می خندید گفت:
- من هفته ای یک روز برای سرکشی و تمیز کردن اینجا میام. کسی که اینجا زندگی می کنه پیر زنی یه که بتنهایی قادر به هیچ حرکت یا کاری نیست. تا چه برسه به اینکه بیاد کنار پنجره خونه شما رو دید بزنه!
جا خوردم. چطور ممکنه. دوباره کنار پنجره رفتم. از زاویه پنجره به خانه ام، به سمتی وارونه نگاه کردم. همان زاویه را دنبال کردم. تا بخواهم چیزی بگویم، بانوی با روپوش سفید گفت:
- یه لحظه به تابلوی دیوار نگاه کن! فکر کنم این آقا مراقب شماست.
خنده ی آرامبخشی که معمایی را حل کرده باشد بر لبانش نشست. هر سه نفر بطرف دیوار به تابلوی بزرگی که مرد مسنی را با پیپ غلط اندازش نشان می داد وبه ما زل زده بود، خیره شدیم!

تمام

Saturday, October 24, 2009

مزاحم، گیل آوایی

مزاحم

گیل آوایی
21 اکتبر2009


مثل مجسمه ابوالهول از آن بالا زاغ خانه مرا چوب می زد. وقت و بی وقت کنار پنجره مثل سایه خدا به خیر و شر هرآنچه که این پایین می گذشت، چنگ می انداخت. و این کارش اگر خیری داشت، خوب بود اما نه فقط خیری نداشت بلکه با هر حال و حسی هم که می دیدی اش، جز شر چیز دیگری قسمت نمی کرد.
لابد پیش خودت خواهی گفت که از آن بالا چه خیر و شری انتظار می توانستی داشته باشی؟ خوب خیر یا شر مگر نه اینکه هر کاری می کردی یا هر حرکتی از تو سر می زد، احساس می کردی، نگاهی از آن دور ترا زیر نظر دارد. خیر و شرش هم، همین حس و حال آزار دهنده ای می توانست باشد که تمام وقت با تو هر گوشه از زاویه نگاهش که می بودی، کارداشت.
همین دیروز بود که روی کاناپه لم داده بودم. هنوز از راه نرسیده دست انداخت گردنم و تا خواست ببوسد بی اختیار چشمم بسوی آن ساختمانی خیز برداشت که او کنار یکی از پنجره هایش نشسته و مراقب همه چیز و همه کس بود.
از خیز نگاه من یکه خورد. خود من هم از این چرخش ناگاهانی نگاهم وا ماندم. آخر نه اینکه وقتی چنان شوقی نثار آدم می شود که می خواهی همه شور و حالت را در لبانت بگنجانی و بر آتش بوسه ای بگیرانی اش، حواس ات نیست و چشمانت در یک زاویه ی نابکار ِ نابجا می لغزد انگار که بخواهی از چیزی گریزان باشی و بخواهی ببینی که آیا در دامنه ی دام او هستی هنوز یا اینکه غافل انداختی اش.
وقتی جا خورد از گریز نگاه من، پرسید:
- چی شده!؟
- هیچ!
- چرا پس یهو چشات از من فرار کرده!
- فرار نکرده.
- پس چی!
- اون بالا رو می بینی؟
- آره.
- یک لحظه چشم از اینجا ور نمی داره!
- اون یارو که پشت پنجره نشسته!
- خوب ور نداره!
- خسته ام کرده!
- تو چی کار داری به اون بالا!؟
- اخه نمیشه یکی همینطور زل بزنه نیگات کنه! هرکاری می کنی احساس می کنی زیر نگاهش داری راست و غلط و خوب و بد کارت رو میدی اندازه بگیره. یعنی نه اینکه خودت میدی یا میخوای! این خودشه که سرخود زیر نظرت می گیره یا اینکه......
- ای بابا تو چی حوصله ای داری!
می خندید. خنده ای که بنطرم پوزخندی می آمد که به حساس بودن یا حماقت من انگشت نشان می داد. من هم می خندیدم. در همان حال که می خندیدم، می گفتم:
- واقعن ها! من چیکار دارم به این و اون! چشم مردم رو که نمیشه بست
- فکر می کنی مراقب اینه که تو چیکار می کنی
همینطور که داشت اینرا می گفت خودش را بطرفم کشید. با چنان نازی که همه چیز از کله ام پرید. دستانش را دور گردنم حلقه کرد. موهایش مثل موجی که بر سینه ساحل رها شود و بگسترد، چنان روی چهره و سینه ی من افشان شد که در میان چتر انبوهش نه خبر از آن ساختمان بلند بالا بود و نه آن پنجره که نگاهی از آن مراقب همه کارهای من بود. مست عطر گیسوانش می شدم. گُر می گرفتم. نرمای سینه اش دیوانه ام می کرد. بوسه ها یش می گیراند مرا چنان که انگار آتشی افروخته باشد و لحظه به لحظه بر شعله هایش بیافزاید. چهره به چهره من، سینه اش را به همه من تنگ چسبانده بود. در میان بوسه های بی وقفه گفت:
- یارو داره کیف می کنه الان!
در دل یک لحظه هزار لعنت به آن مجسمه ابوالهول و چشمهای همیشه مراقب از آن پنجره اش کردم و وا خوردم از اینکه این ماجرا در او نیز تاثیرش را گذاشته است. بی آنکه بخواهم جوابی بدهم، ناخودآگاه گفتم:
- به درک بذار نگاه کنه!
- چه عجب!؟
- عجب نداره
- آخه معمولا شما مردا مثه گربه عشق بازی می کنید !
- چی!؟ چی !؟
- مثه گربه
- مگه گربه چه جوری عشق بازی می کنه
- یه جوری که هیشکی و هی چی نمی بینه اتشون
- جدی می گی!؟
- باور کن
- تو از کجا می دونی
- می دونم دیگه
- راستش تا حالا عشق بازی گربه ها را ندیدم. نمی دونم چه جوری عشق بازی می کنن!
- دزدکی عشق بازی می کنن
- عشق بازی می کنن یا جفت گیری؟
- چه فرق می کنه!
- آخه عشق بازی مال ما آدماست
- حالا هرچی
- مثه گربه یا مثه آدم! فعلا مثه خودمون عشق بازی کنیم که....
- که چی
- چقدر حرف می زنی! کارتو بکن
خنده دلنشنش شعله کشان همان آتشی شد که گیرانده بود. یک لحظه بخود آمدم دیدم لخت لخت روی کاناپه ولو شده ایم. از روی دسته ی کاناپه سر خم کردم. ساختمان بلند، پنجره اش را هنوز این طرف مثل دیش ماهواره ای جهت داده بود و چشمان آنسوی پنجره سوی من خیره شده بود. بی آنکه بخواهم یک جور کلافگی آزار دهنده ای به من دست داده بود.
انگار که حس کرده باشد کلافه شده ام گفت:
- چرا نمیری بهش اعتراض نمی کنی
- به کی؟
- به همون یارو که هر چیزتو زیر نظر گرفته
- راست گفتی ها
- میخوای الان بریم!؟
- بریم!
لباس پوشیدیم. دستی به سر و رویمان کشیدیم و راه افتادیم. به ساختمان ابوالهول نزدیک شدیم. گفتم:
- آخه چی بگم بهش!؟ خونه ی خودشه هرکاری دلش بخواد می تونه بکنه به من ربطی نداره!
- بهش می گی که از اینکارش ناراحتی. اینکه داخل خونه اتو نگاه می کنه. حق نداره خونه یکی دیگه رو نگاه کنه
- اره. راست می گی! اگه یکی دیگه اینکارو بکنه خودش چی حسی داره! معلومه که....
- معلومه که خودش هم کلافه میشه
به سرسرای ساختمان رسیدیم. پرسید:
- طبقه چندمه
- دوازدهم
- طبقه اشو هم شمردی!
- آخه یک روز و دو روز نیست که!!! چندین ماهه از دستش می کشم!
خنده ای کرد و دکمه آسانسور را فشار داد. چند لحظه ای طول نکشید که اسانسور با زنگ مخصوص اش سر رسید و در کشویی اش از هم باز شد. .وارد آسانسور شدیم. دکمه طبقه دوازده را فشردم. چشمم به شمارشگر دیجیتالی بود که شماره هر طبقه ای که می رسید، می شمرد.
به طبقه دوازده رسیدیم. آپارتمانهای ردیف شده در سمت راست راهرو که مشرف به خانه ی من بود را گرفتیم و رفتیم. به آخرین شماره که رسیدیم، در زدیم. چند لحظه ای نگذشت که بانویی با روپوش سفید وموی طلایی مرتب شده اش، در را باز کرد و با خوشرویی پرسید:
- بله بفرمایید
- من همسایه ی نه چندان دور شما هستم. اون طرف خیابون می نشینم
- خوب؟
- شما از پنجره به داخل خونه ام مرتب نگاه می کنین. اینکار تون خیلی ناراحتم می کنه
با همان خوشرویی اما خنده ای که تعجب مرا بدنبال داشت گفت:
- انیجا کسی که بتونه کنار پنجره بنشینه، نیست!
- من خودم هر روز می بینمش!
- مطمئنین که درست اومدین!؟
- آره. می تونم خودم نشونتون بدم که چطور داخل خونه ام از پنجره شما دیده می شه
- بفرمایین داخل نشون بدین
وارد خانه شدیم. پس ازیک راهروی باریک و کوتاه وارد سالن نسبتا بزرگی شدیم که همه چیز مرتب و تمیز جای مناسبی تزیین شده بود. وسط سالن نرسیده بودیم که با دست پنجره را نشان دادم. بطرف پنجره رفتیم. هر سه نفر کنار پنجره ایستادیم. با دست، خانه ام را نشان دادم و گفتم:
- خونه من همونه که پرده نداره
بانوی با روپوش سفید درحالیکه می خندید گفت:
- من هفته ای یک روز برای سرکشی و تمیز کردن اینجا میام. کسی که اینجا زندگی می کنه پیر زنی یه که بتنهایی قادر به هیچ حرکت یا کاری نیست. تا چه برسه به اینکه بیاد کنار پنجره خونه شما رو دید بزنه!
جا خوردم. چطور ممکنه. دوباره کنار پنجره رفتم. از زاویه پنجره به خانه ام، به سمتی وارونه نگاه کردم. همان زاویه را دنبال کردم. تا بخواهم چیزی بگویم، بانوی با روپوش سفید گفت:
- یه لحظه به تابلوی دیوار نگاه کن! فکر کنم این آقا مراقب شماست.
خنده ی آرامبخشی که معمایی را حل کرده باشد بر لبانش نشست. هر سه نفر بطرف دیوار به تابلوی بزرگی که مرد مسنی را با پیپ غلط اندازش نشان می داد وبه ما زل زده بود، خیره شدیم!

تمام

Friday, September 18, 2009

شبانه

شبانه
گیل آوایی
17 سپتامبر 2009

1
بال کشان ِ ناگزیر بود
زهماره روزگار به اندوه
که هر گامی
سایه کشان مرگ
در بیراهه های خاک

سینه دران غم انگیزی بود کندن
کوله برکشیدن
شوق هزار حسرت وانهادن
پشت ِ رو
وطن!

پرواز در کدام آسمان!؟
که دل در دل آدمی نیست

کوچ بی قرار
آب و آسمان و خاک
در چنته ی قیاس هماره
چونان روح بی قرار
سایه سار هر روز و هر شب دلتنگی
و می گذری
و می گذری
از یک بند
تا هزار سنگ
ازیک پیاله
تا هزار بغض

چه کوچ دلگیری!


2
وقتش نیامد هنوز!؟
آن که لج بودش همه اصرار
کاین نیز بگذرد!؟
تا به چند بغض
باید
تا به چند خاوران!؟
جان بلب شده ام
زین کوچ
زین انتظار!

Thursday, September 10, 2009

آنکه امامشان بود چنان گندی زد، از نوچه هایش چه انتظار دارید! - گیل آوایی

آنکه امامشان بود چنان گندی زد، از نوچه هایش چه انتظار دارید!
مشکل ما نه موسوی است نه احمدی نژاد

گیل آوایی

پیش از هرچیز باید بگویم که نه فقط هر حزب و سازمان و گروه سیاسی مخالف حکومت اسلامی بلکه همه آنانی که از درون همین حکومت بختکی اسلامی، بنوعی دل به سرنوشت مردم و وطن و سرزمینمان داده اند، بایدبه این حقیقت و واقعیت رسیده باشند که حکومت اسلامی در کلیت اش ریشه همه بلبشویی ها و تیره روزیهای مردم و سرزمین ماست. بحث احمدی نژاد یا موسوی نیست بحث منتظری یا خامنه ای نیست. بحث کل این حکومت است با همه قوانین و دیدگاه ها و برداشتها و اصول و عقاید آن.
حکومت اسلامی با صد من بزک و تزیین و تطهیر، قابلیت و توانایی رهبری یک جامعه انسانی در زمان کنونی را ندارد حال با هر تفسیر و تعبیری که باشد. ریشه ی اصلی همه این نابسامانیهای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی، دین سیاسی است. مشکل، مدیریت سیاسی جامعه با تعابیر و برداشتهای دینمداران و منادیان رنگ و وارنگ ان است. مشکل پرداختن به معلولها است که بسیارانی را از رو در رویی با علت دور کرده است. برون رفت از هر معلولیتی بدون برخورد با علت، چرخش در چرخه ی یک تکرار و گزیده شدن از یک سوراخ به چند باره است. اتفاقی که تا کنون به چند نوبت بر سر همه ما آوار شده است.
آنچه که امروز پس از سی سال حاکمیت اسلامی شاهدیم، برایند یک تفکر دینی سیاسی است که در کلیت آن هنوز هم یک جمع بندی همه گیر و عام و غالب وجود ندارد و هنوز بلبشویی معیارها و تفسیرها و برداشتهای از نوع همان از هزارسال تاکنون، وجود دارد.
اینکه احمدی نژاد نباشد و موسوی باشد، اینکه مصباح یا منتظری درست می گویند یا خامنه ای باشد یا رفسنجانی، هیچ روی مشکل جامعه کنون ما نیست. هرکدام این حضرات با هر معیار و شعار و طرح و برنامه ای که باشند در پهنه عمل و قرار گرفتن در قدرت اجرایی، نه تنها قادر به حل مشکل و انطباق با ضرورتهای سیاسی/فرهنگی/اقتصادی زمان حاضر جامعه ما نیستند بلکه همین آتش را افروخته نگه خواهند داشت. چه در پوشش لبخنده های مشمئزکننده ی تدارکاتچی بی اختیار و چه در عریانی نوکرمنش چاقو بدست.
واقعیت سیه روزی ما و درد کمرشکن ما و سرزمین ما همین حکومت اسلامی، همین قانون اساسی و همین میراثهای مانده از خمینی و مطهری و بهشتی و......است. اینکه قانون اساسی حکومت اسلامی ظرفیتهایی دارد که نادیده گرفته شده یا اسلام دین چنین و چنان است و برای هر مستراح رفتنی هم حتی آداب ورسوم و راه حل دارد، حرفهای صد من یک قازیست که هپچ دردی از هزار درد ما را حل نمی کند. خمینی و مطهری و منتظری و بهشتی به همان اندازه در سیه روزی سی سال حکومت جهل و جنایت سهیمند که رفسنجانی و خامنه ای و جنتی و ....و بالاخره جانیان پرورش یافته در زیر عبای همین حضرات که امروز سردار و رئیس و وکیلند.
همه این جنابان چه با لبخند گفتگوی تمدنها و چه با هاله نور و داعیه ی مدیریت جهانی، معولهای یک علت اساسی و بی انکار است که دین سیاسی اش باید دانست همان نگرشی که جنگ را نعمت و اقتصاد را از آن ِ خر اعلام نمود.
نگاهی به موضع گیریها و انتقادها و پیشنهادها و تحلیلها و طرحها و برنامه های همه عناصری که در مقابل هم صف کشیده اند، بخوبی نشان می دهد که دست و پا زدن در چرخه ناکارآمد و نابجاییست که سی سال بر سرزمین و مردم ما حکومت می کند.
این روزها دو روند کاملا متفاوت از هم جریان دارد. یکی بر می گردد به تضاد و تقابل نیروهای داخل همین حکومت اسلامی که خودشان آن را تا کنون خودی ( مردم و مخالفان حکومت اسلامی خودی نبوده اند ) نام داده اند و درگیریهای کنونی در واقع مشکل درون همین خودی های حکومت اسلامیست. و روند دیگر، خواستگاههای مردم بجان آمده ما و تقابل آنان با حکومت اسلامی است. نزدیکی و همسویی با یک بخش از آن نیروهای خودی حکومت اسلامی که موسوی نمایندگی می کند، برآمده از نفرت و شور مبارزه با حکومت اسلامیست (که می توان مقطعی و موضعی دانست) نه دفاع از موسوی و رفسنجانی که جانشین احمدی نژاد و...بشود یا نشود.
مشکل سیاسی/فرهنگی/اقتصادی ما نه با احمدی نژاد حل می شود و نه با موسوی حل شدنیست. مشکل سرکوبها و زندانها و شکنجه ها نه با خامنه ای حل شدنیست نه با منتظری. ( در مملکت ما قحط الرجال نیست که سه دهه دنبال همین جانیان و جانی پروان دور می زنند!)
همه این حضرات امتحانشان را داده اند و کارنامه شان هم پیش روی همه ی ماست. یکی شان را بگویید که در قتل و غارت و هزار درد بی درمان تاکنونی مردم و سرزمین ما نقش نداشته است! یک نفر! حتی یک نفر از این حکومت نیست که بنوعی دست در جنایت و پروراندن جانی، نقش نداشته باشد! ( اما و اگر داشتن در برخورد با ناروایی و فاجعه و جنایت، دلیل بر توانمندی و خواست مردمی کسی یا کسانی نیست. کسانی را که نگران اسلامند نه مردم و مملکت! نباید بر گرده ی مردم سوار نمود!)
بنا بر این با بهترین تعبیر باید گفت که بسیار ساده لوحانه است اگر بعد از سی سال تجربه و از یک سوراخ چندین بار گزیده شدن! باز تصور نمود که از این امام زاده ها معجزه ای رخ خواهد داد! اینان کور می کنند اما شفا نمی دهند.
صف بندی های کنونی و مردم به میدان آمده و کلا نیروهای تشکیل دهنده ی جوششها و اعتراضات و تقابل با هم را در روزهای اخیر بنگریم. این نیروها در کجای تعیین سرنوشت خویش قرار دارند؟ خواستگاههای اینان چه ها هستند؟ رهبری و سازمان یافتگی و شناسه های سیاسی در این ماجرا کدامها هستند؟
در کجای جهان در کدام حرکت اعتراضی در این بُعد و وسعت، از جنایت به جنایتکار شکایت برده اند!؟ در کجای جهان دولتی را نامشروع نامیده اند و از هم او التجاء جسته اند و اجازه خواسته اند و شکایت برده اند؟
مگر زمان خاتمی نبود که قتلهای زنجیره ای را ماست مالی کردند!؟ کدام دادگاهی براستی و بدرستی دادگاه بود!؟ سرکوب دانشجویان و آن جنایتهای هولناک را مگر ندیدیم چگونه لوس کردند و آخرش مقتول محکوم و قاتل شاباش گرفت!( درد اینجاست که همینها را مخالفان کنونی ِ در درون حکومت! هم می گویند اما باز در همان حکومت با همان ساختار و قوانین، راه می جویند و راه می نمایانند!)
در فجایع روزهای پس از انتخابات اخیر هم همان ماجراها تکرار شده و می شود و همان سناریو را به وقاحت هرچه تمام تر پیاده کرده و می کنند.! آیا این از یک سوراخ چندبار گزیده شدن نیست!؟ آیا کسانی که در هر دوسوی این ماجرا قرار دارند، نمیدانند که به جنایتکار از جنایتهای بر سر مردم آمده شکایت می برند!؟
آیا وقت آن نرسیده است که به این حقیقت و واقعیت عریان رسیده باشیم که حکومت اسلامی با هر شکل و بزک و ترکیبی، مردم و سرزمین ما را هر چه بیشتر در باتلاق فاجعه و خرافه و سیه روزی فرو می برد!؟
شمشیرها را برای قتل جوانان ما از رو بسته اند، برای رو در رویی با قاتلان اسلامی، نه با پند و اندرز و سلام و صلوات که باید با قدرت و زبان زور حرف زد.حکومت اسلامی در کلیت اش جز زبان زور نمی فهمد!
مشتی لمپن چاقو بدست به ریاست و مقام و موقعیتهایی که در خواب هم برایشان قابل تصور نبوده، رسیده اند و برای حفظ آن از هیچ جنایتی رویگردان نیستند. احمدی نژادی که حتی برای مراقبت از یک مستراح هم صلاحیت ندارد، به ریاست جمهور رسیده است! اگر او مست صاحب زمان و خرافه های مالیخولیایی نشود جای تعجب است! او باید هم ادعای مدیریت جهان را بکند. امثال او در جای جای مدیریتی با همین ذهنیت و شخصیت و باور، قرار گرفته اند. آیا چنین خرافه مست بیماری زبانی غیر از زور می فهمد!؟
مدیریت غالب در حکومت اسلامی، از چنین ویژگی و شناسه ای برخوردار است و همینانند که مردم و سرزمین ما را هر چه بیشتر در فاجعه ای خونبار فرو می برند.
هیچ راهی جز سرنگونی همه ی این حکومت نیست.
و تا زمانیکه به این واقعیت عمل نکنیم و تا زمانیکه با مرگ بادا به میدان آییم و برای زنده بادها طرح و برنامه مشخص و عینی ای نداشته باشیم، در بر همین پاشنه می چرخد و جانیانی از همینانی که سی سال جنایت و جهل بر سرما آوار کرده اند؛ بر سر کار خواهند بود هر یک با بزکی و شکلکی.
در چشم انداز اعتراضات کنونی در هر دو حالت یعنی چه احمدی نژاد باشد چه موسوی، کشور ما دست گردان مشتی دینداران سیاسی خواهد بود که بصورت مرحله ای، فاجعه و جنایتی را برای مردم و سرزمین ما رقم خواهند زد.
اعتراض زیر رهبری گروه یا فردی از درون حکومت اسلامی جز قربانی دادنهای هولناک نیست. اگر تا کنون فرصتی برای تنفس جامعه پیش آمده است نه از درایت و خیرخواهی کسانی در درون حکومت اسلامی بلکه از مقاومت دلیرانه زنان و جوانان سرزمین ما بوده است. مقاومت کنونی هم باید که از چرخه نفوذ و رهبری درون حکومت اسلامی بیرون آید تا بتواند مسیری بالنده پیش گیرد. حضور شورانگیز مردم، هر مقام و شخصیت و جریان سیاسی را به دنبال خود می کشد یا از سر راه بر می دارد.
بیاد داشته باشیم که درهمین اعتراضات اخیر بویژه روزهای نخست پس از انتخابات، همه حکومت اسلامی به هراس افتاده و برای مهار آن کوشیدند! و طرف ِ همسو با اعتراضات نیز نه فقط برای ارتقاء آن نکوشید بلکه گام به گام آب بر آتش آن ریخت! بنابراین پیش از اینکه دنباله روی این یا آن بخش از حکومت اسلامی باشیم، برای تحقق و امکان دستیابی به خواستهای انسانی خود آگاهانه بدور از هیجان و تعصب و فردپرستی بکوشیم . فرهیختگان جامعه ما بسیارند چرا دنبال آخوندهای بی یا با عمامه باشیم!؟
ما را چه شده است!؟

با مهر و احترام

گیل آوایی

شبانه ها، گیل آوایی

شبانه ها
گیل آوایی
نیمه شب پنجشنبه 9 سپتامبر 2009

1

یک مشت ستاره
یک آغوش آرزو
کوله ی جنگلی به پشت
نسل خویش بر شمردم
خاطره ،یاد،
آه
خاورانها فریادم

2

می خندم هنوز
روشنای آفتابیست آرزوهای من
اندوه
سایه بی رمقی است از من
گام
تا گام
یاد می شود


3
نه، بود آغاز ِ وانهادن ِ هرچه بود و هست

تاوان کوهآواریست هر نفس
دلتنگی از برای همان قفس!


4

رفتند و ماندیم
داغ شمار ِ سوگواره های خاک
چه ماندن ِ غم انگیزی
که کاش
رفته بودیم!



5

فاجعه بار بود
باران ِ فاجعه
چه سرنوشت غم انگیزی
که خاک هنوز
فاجعه می باراند
فاجعه گریزان را



6

بخوان و بگو و بخند
مشتخشم است
انتظار
در بهت اینهمه بیهودگی!
.

Friday, September 04, 2009

قرار - گیل آوایی

عادت می کنی! مثل خیلی چیزای دیگه! نگاه کن مردم رو! چه زود عادت کردند!  همینا رو اگه بگن که از فردا یک چوب اونجاتون میکنن تا بتونین بیاین بیرون! فرداش می بینی صف کشیدن!
توخودم بودم. سر بلند کردم. مردم در گذر بودند. هرکسی به سمتی می رفت. همه طوری بنظر می رسیدند که دیرشان شده باشد. با شتاب می رفتند. گاهی جر و بحثهایی هم از چند نفر می شنیدی و یا چرب زبانی کسی که همه هنرش را بکار گرفته بود تا آن یکی را متقاعد کند به چیزی که مورد داد و ستدشان بود.
به آرامی گفتم:
-
چی میگی عادت می کنی!؟ اگه همه اینطور عادت می کردن که اینهمه زندانا پر نمی شد. اینهمه کشته دادنها برای چی یه!؟ اینا کیان!؟ اینا یعنی عادت نکردن! یعنی گردن نذاشتن!
پوز خندی زد. چند قدم رفتیم. ریشوی چرکینی به پشت سر ما رسید. به ارامی اشاره عوض کردن حرف ها را زد که به گیلکی بود:
-
آقوز دار
این کلمه ای بود که بین بیشتر بچه های شمال متداول بود. مفهومی که از آن جا افتاده این است که نگفتن چیزی یا نکردن کاری. چیزی شبیه اینکه کسی نخواهد از آن سر در بیاورد. خیلی از دوستان غیر گیلک ما نیز یاد گرفته بودند. منصور هم یکی از همین دوستانم بود که با خنده بی مانندش همیشه این کلمه را تکرار می کرد و می خندید.
فوری صحبتی را شروع کرد که اصلا نفهمیدم چطور به ذهنش رسید. لحظه ای وا ماندم از لحن کلام و سوژه ای که شروع کرده بود.
ریشوی چرکین که گندش تمامی کابوس زندان را تداعی می کرد، از کنارمان رد شد. سپس ادامه داد:
-
عادت می کنی منظورم این نیست که به این حروم زاده ها عادت می کنی و هرچی شد گردن میذاری! منظورم تحمل این بلاهاییه که داره مثه زلزله رو سرمون آوار میشه! هر چی بیشتر میشه، ما هم آب دیده تر میشیم! یه روز ببین ما هم کی پر بکشیم.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
-
منظورم اینه که ماتم گرفتن مشکلی رو حل نمی کنه.
منصور رفته بود. منصور پر کشیده بود. هنوز یک هفته از اعدام هادی نگذشته بود که خبر منصور به من رسید......
ادامه دارد!